وحدت نفس از دیدگاه ارسطو/ کریستوفر فرِی/ ترجمه‌ی آبذ

وحدت نفس از منظر ارسطو

کریستوفر فری

ترجمه‌ی آبذ

 

 

۵.۱ مقدمه

هنگامی که ارسطو جهان طبیعی را بررسی می‌کند تا تعیین کند کدام یک از موجودات آن جوهر هستند -یعنی افراد اولیه و معینی هستند که سایر موجودات به‌نوعی به آن‌ها وابسته اند- اعلام می‌کند که موجودات زنده بیش از همه جوهر هستند.[1] یکی از ویژگی‌های جوهر بودن، یکی بودن است؛ موجودات زنده دارای وحدت اند. بااین‌حال، این ادعای وحدت کاملاً شفاف نیست، زیرا چندین پرسشِ به‌هم‌مرتبط را درباره‌ی وحدت می‌توان در این زمینه مطرح کرد: چه‌چیز جلوه‌های گوناگون زندگی را در گونه‌هایی با پیچیدگی‌های مختلف به هم پیوند می‌دهد؟ آیا خودِ نفسِ یک موجود زنده، درونی یکپارچه و واحد دارد؟ اگر نفس از اجزایی تشکیل شده باشد، چه‌گونه باید وحدت آن را درک کنیم؟ یک بدن زنده چه نوع وحدتی دارد؟ چه‌چیز حرکات و فعّالیّت‌های جسمانیِ آن را که به‌صورت مادی تحقق یافته‌اند، متحد می‌کند؟ وقتی می‌گوییم نفس و ماده‌ای که نفس، آن را صورت بخشیده است یکی هستند، این سخن به چه معناست؟

در این مقاله، تمرکز اصلی بر وحدت نفس خواهد بود. بر اساس نظر ارسطو، ما به‌روشنی مشاهده می‌کنیم که سه نوعِ اصلیِ نفس به‌صورت سلسله‌مراتبی نظم یافته‌اند. تفسیری که از وحدت نفس ارائه می‌کنم، بر تلاش ارسطو برای توضیح علت سازمان‌دهنده‌ی این سلسله‌مراتب استوار خواهد بود. ارسطو میان سلسله‌ی نفس‌ها و سلسله‌ی اشکال (اشکال هندسی) نوعی قیاس برقرار می‌کند. در هر دو سلسله، هر عضو، بالقوّه[2] در اعضای پس از خود حضور دارد -یعنی در ظرفیّت آن‌ها نهفته است. من استدلال خواهم کرد که درک این امر که چه‌گونه یک نفس بالقوّه در نفس دیگر حضور دارد، همان درک این است که چه‌گونه یک نفس مرکّب از اجزاء، یک وحدت را تشکیل می‌دهد.

تمرکز بر نفس به معنای نادیده گرفتن سایر پرسش‌های مربوط به وحدت نیست. برای درک این‌که چه‌چیز جلوه‌های گوناگون زندگی را به یکدیگر مرتبط می‌کند، باید ابتدا بفهمیم چه‌گونه نفس‌های نزدیک‌تر به اصل (که مبنای شیوه‌های ساده‌ترِ زیستن هستند) در نفس‌های یگانه‌ی موجودات زنده‌ی پیچیده‌تر حاضر اند. هم‌چنین، همان‌طور که خواهیم دید، برای توضیح این‌که چه‌گونه یک نفس می‌تواند بالقوّه در نفس دیگر حضور داشته باشد، باید درک کنیم که نفس چه‌گونه اصل و علّت وحدت بدن یک ارگانیسم و وحدت حرکت و فعّالیّتِ حیاتیِ آن است.

در بخش ۵.۲، قیاس ارسطو میان سلسله‌ی نفس‌ها و سلسله‌ی شکل‌ها را معرفی و بررسی می‌کنم. در بخش ۵.۳، ویژگی بنیادی‌ای که این دو سلسله در آن مشترک هستند -یعنی حضور بالقوّه‌ی اعضای قبلی در اعضای بعدی- را روشن می‌کنم. برای این منظور، به چندین مورد دیگر که در آن‌ها ارسطو به مفهوم حضور بالقوّه استناد می‌کند، می‌پردازم. در بخش ۵.۴، استدلال می‌کنم که بدن زنده‌ی یک ارگانیسم، به‌طور طبیعی، پیوسته و یکپارچه است و نشان می‌دهم که این ادعا، همراه با نظریّه‌ی ارسطو درباره‌ی حضور بالقوّه، کلید درک وحدت نفس است.

 

۵.۲ سلسله‌ی مرتب: نفس‌ها و شکل‌های هندسی

ترتیب سلسله‌مراتبی نفس‌ها از دو مجموعه‌ی ملاحظات ناشی می‌شود: نخست، در فصل ۳ از کتاب دوم درباب‌نفس، ارسطو توزیع قوای حیاتی[3] را در میان موجودات زنده‌ای که مشاهده می‌کنیم، توصیف می‌کند. برای نمونه:

الف) برخی موجودات تنها دارای قوه‌ی غاذیه هستند.

ب) برخی دیگر قوه‌ی ادراک حسی دارند، اما فقط در صورتی که دارای قوه‌ی غاذیه نیز باشند.

ج) هر موجودی که حس لامسه داشته باشد، می‌تواند طلب نیز داشته باشد. اما بدون لامسه، هیچ‌یک از حواس دیگر نمی‌توانند وجود داشته باشند.

د) تنها موجوداتی که ادراک حسی دارند، می‌توانند قوه‌ی حرکت مکانی داشته باشند، اما برخی از این ادراک‌کنندگان بی‌حرکت[4] هستند.

دوم، ارسطو دریافته است که فهرست‌کردن قوای حیاتی یک موجود زنده، از لحاظ نظری، نامحدود است. بنابراین، بررسی نظام‌مند نفس مستلزم آن است که برخی از این قوا بنیادی‌تر از سایرین باشند. یک قوه‌ی حیاتی بنا به تعریف، از دیگر قوا مستقل است، اگر در تعریف آن نیازی به ارجاع به هیچ قوه‌ی دیگری نباشد. ارسطو سه قوه‌ای را که این معیار را برآورده می‌کنند، در اولویت قرار می‌دهد: ۱. قوه‌ی غاذیه؛ ۲. قوه‌ی ادراک حسی؛ ۳. قوه‌ی عاقله. در حالی که تعاریف این سه قوه نیازی به ارجاع به سایر قوا ندارند، تعاریف همه‌ی قوای دیگر باید حداقل به یکی از این سه قوه ارجاع دهند.

از این وابستگی‌های وجودی و تعریفیِ نامتقارن، یک سلسله‌مراتب سه‌گانه‌ی نفس‌ها پدیدار می‌شود: برخی موجودات دارای نفس‌هایی هستند که تنها اصل تغذیه را شامل می‌شوند (گیاهان)؛ برخی نفس‌هایی دارند که اصول تغذیه و ادراک حسی را با هم دارا هستند (حیوانات)؛ برخی نفس‌هایی دارند که اصول تغذیه، ادراک حسی و عقلانیت را در بر می‌گیرند (انسان‌ها).

این سلسله‌مراتب توصیفی است -یعنی وقتی موجودات زنده‌ی پیرامون خود را بررسی می‌کنیم، می‌بینیم که شیوه‌های پایه‌ای زندگی به‌ترتیب و به‌صورت سلسله‌مراتبی سامان یافته‌اند. این واقعیت مشهود نیازمند تبیین است. ارسطو تأکید می‌کند: باید بررسی کنیم که چرا این‌ها به این شکل در یک سلسله مرتب شده‌اند.[5] علت سازمان‌دهنده‌ی این سلسله چیست؟ چه اصلی باعث شده است این نظم به این شکل باشد؟

این پرسش درباره‌ی علت سازمان‌دهنده -و چنان‌که استدلال خواهم کرد پایه‌ای برای یافتن پاسخ آن- درون قیاسی مطرح می‌شود که ارسطو میان نفس و شکل هندسی[6] برقرار می‌کند. این قیاس در دو بخش مطرح شده است؛ بخش نخست به ویژگی‌های سلسله‌مراتب به‌طورکلی می‌پردازد:

واضح است که به همان شیوه‌ای که می‌توان یک تعریف واحد هم برای نفس و هم برای شکل ارائه داد، در این‌جا نیز می‌توان چنین کرد. زیرا در یک مورد، شکل چیزی نیست جز یک مثلث و شکل‌هایی که پس از آن در سلسله می‌آیند، و در مورد دیگر، نفس چیزی نیست جز آن‌چه قبلاً ذکر شد.

با این حال، ممکن است برای شکل‌ها تعریفی مشترک وجود داشته باشد که همه‌ی آن‌ها را شامل شود، اما به‌هیچ‌وجه خاص هیچ‌یک از آن‌ها نباشد. همین امر درباره‌ی نفس‌ها نیز صدق می‌کند. به همین دلیل، تلاش برای یافتن یک تعریف مشترک برای این موارد، یا هر موردی که تعریفش خاص هیچ گونه‌ای به‌طور مناسب و تجزیه‌ناپذیر نباشد، بی‌هوده است. بنابراین، باید برای هرکدام از آن‌ها به‌صورت فردی پرسید که نفس آن چیست، مثلاً نفس یک گیاه چیست، و نفس یک انسان یا حیوان چیست؟[7]

هر دو سلسله (نفس‌ها و شکل‌های هندسی) بر اساس رابطه‌ی تقدم و تأخر مرتب شده‌اند. ارسطو تأکید می‌کند که هیچ جنس مشترکی نمی‌تواند برای گونه‌هایی که به‌این‌ترتیب مرتب شده‌اند، وجود داشته باشد. اگر چنین جنسی وجود می‌داشت: 1. جنس پیش از اعضای سلسله قرار می‌گرفت؛ 2. اگر جنس وجود نمی‌داشت، اعضای سلسله نیز وجود نمی‌داشتند، اما برعکس آن صادق نبود؛ 3. اگر نخستین عضو سلسله وجود نمی‌داشت، سایر اعضا نیز وجود نمی‌داشتند، اما برعکس آن صادق نبود. این فرض که گونه‌های مرتب‌شده‌ی سلسله‌وار تحت یک جنس مشترک قرار می‌گیرند، منجر به تناقض می‌شود.

برخی مفسران معتقدند که ارسطو به‌طورکلی اشتراک در صفات را انکار نمی‌کند، بل‌که تنها جنس‌هایی را که به‌طور متافیزیکی از اعضای سلسله جدا[8] یا مازادی بر آن‌ها[9] هستند، رد می‌کند. درست است که این موضع افلاطونی یکی از اهداف نقد ارسطو است. هم‌چنین، درست است که یک سلسله ممکن است در برخی اوصاف مشترک باشد. اما ارسطو چیزی فراتر از نقد افلاطونیسم را رد می‌کند. آنچه ارسطو رد می‌کند، این است که: هیچ صفت مشترکی در گونه‌های مرتب‌شده‌ی سلسله‌ای نمی‌تواند به‌عنوان یک تعریف برای هر یک از اعضای سلسله عمل کند، چه رسد که برای همه‌ی آن‌ها معتبر باشد.

به‌عنوان نمونه، تعریف مشترکی که ارسطو در درباب‌نفس II.1 پیشنهاد می‌کند -یعنی این‌که نفس، صورت است، به معنای نخستین فعلیت، از یک بدن طبیعی و ابزاری که بالقوّه حیات دارد- ممکن است صفات ذاتی مهمی برای هر نوع نفس مشخص کند، اما نمی‌تواند یک تعریف واقعی باشد. زیرا تعریف واقعی باید ماهیت یک چیز را آشکار کند (t ti esti – آن‌چه هست) و ذات آن را توضیح دهد (t ti ēn einai – آن‌چه هستی آن است). همان‌طور که می‌توان تعریف مشترکی از شکل ارائه داد که همه را شامل شود اما خاص هیچ‌یک نباشد، تعریف مشترکی از نفس نیز ممکن است، اما این تعریف، ماهیت واقعی هیچ‌یک از انواع نفس را بیان نمی‌کند.

ارسطو در ادامه توضیح می‌دهد آن‌چه درباره‌ی نفس صادق است، بسیار نزدیک به آن چیزی است که درباره‌ی اشکال هندسی صادق است؛ در هر دو مورد، آن‌چه مقدم است، همیشه بالقوّه در آن‌چه پس از آن در سلسله می‌آید، حضور دارد -برای مثال، مثلث در چهارضلعی، و نفس غاذیه در نفس درّاکه. باید بررسی کنیم که چرا این موارد به این ترتیب در یک سلسله مرتب شده‌اند.[10] در هر دو سلسله، اعضای پیشین بالقوّه در اعضای پسین حاضر اند. این همان نکته‌ی کلیدی است که موجب قیاس میان این دو می‌شود. اما چه‌گونه چیزی می‌تواند بالقوّه در چیز دیگری حضور داشته باشد؟ این پرسش در ادامه بررسی خواهد شد.

 

۵.۳ حضور بالقوّه[11]

۵.۳.۱ مرور کلی

پیش از ارائه‌ی یک تبیین مثبت از حضور بالقوّه[12]، باید آن را از مفهومی مشابه اما متمایز، یعنی بودن بالقوّه[13]، تفکیک کنیم. ارسطو تصریح می‌کند که بودن (tn) به شیوه‌های گوناگون گفته می‌شود. این شیوه‌های بودن، شامل مقولات ده‌گانه است که انواع گزاره‌های حملی را تعیین می‌کنند. اما افزون بر این دسته‌بندی‌های مقوله‌ای، ارسطو یک بُعد دیگر را نیز معرفی می‌کند که مستقل از مقولات است. در این بُعد، هر چیزی می‌تواند به یکی از دو شیوه وجود داشته باشد:

۱. به‌صورت بالقوّه[14] → در ظرفیّت یا قابلیّت خود

۲. به‌صورت بالفعل[15] → در فعّالیّت یا تحقق خود

در مقوله‌ی جوهر[16]، فرض کنید: یک انبوه آجر در یک محل ساخت‌وساز که در اختیار یک معمار آماده‌ی کار است، خانه‌ای بالقوّه[17] است. خانه‌ای که معمار با موفقیت ساخته است، خانه‌ای بالفعل[18] است. این دو شیوه‌ی بودن کاملاً متمایز و ناسازگار با یکدیگرند. (حضور بالقوّه ≠ بودن بالقوّه) حضور چیزی به‌صورت بالقوّه در چیز دیگر[19] با بودن چیزی به‌صورت بالقوّه[20] مساوی نیست. مثال: یک مربع، صرفاً مجموعه‌ای از مثلث‌های مستقل نیست.[21] اما می‌توان گفت که یک مثلث، به‌صورت بالقوّه در یک مربع حضور دارد. در این حالت، مثلث بالفعل مثلث نیست، بل‌که به‌صورت بالقوّه یک مثلث است.از سوی دیگر، اگر یک انبوه آجر یک خانه بالقوّه باشد، این امر به این معنا نیست که آن خانه بالقوّه در چیز دیگری حضور دارد. دو نتیجه‌ی مهم از این تمایز می‌توان گرفت:

۱. اگر چیزی F به‌صورت بالقوّه در چیز دیگری حضور داشته باشد[22]، پس F به‌طور بالقوّه وجود دارد[23].

۲. اما اگر چیزی F به‌طور بالقوّه باشد[24]، لزوماً در چیز دیگری به‌صورت بالقوّه حضور ندارد.

با در نظر گرفتن این تمایز، اکنون می‌توانیم مفهوم حضور بالقوّه را بررسی کنیم. ارسطو این مفهوم را نه‌تنها در مورد نفوس، بل‌که دست‌کم در شش حوزه‌ی دیگر نیز به کار می‌برد. من در ادامه، دو نمونه‌ی ریاضی، سه نمونه‌ی زیست‌شناختی، و یک نمونه‌ی فیزیکی را تحلیل خواهم کرد: ۱. موارد ریاضی: اشکال هندسی[25] و خطوط[26]؛ ۲. موارد زیست‌شناختی: موجودات زنده‌ای که تقسیم شده‌اند[27] و رشد جنین[28] و اندام‌های بدن[29]؛ ۳. مورد فیزیکی: آمیختگی مواد[30]. هدف از این بررسی‌ها این است که به یک تبیین دقیق‌تر از نحوه‌ای که حضور بالقوّه باعث نظم‌دهی به سلسله‌مراتب نفس‌ها می‌شود، دست یابیم.

 

5.3.2 موارد ریاضی: اَشکال و خطوط

ارسطو می‌گوید: از نظر بالقوّه، نیم‌خط مقدم بر کل خط است […] اما از نظر بالفعل، مؤخر است؛ زیرا تنها زمانی که کل خط تجزیه شود، نیم‌خط به‌صورت بالفعل وجود خواهد داشت.[31] این گفته شامل دو ادعاست: ۱.‌ وقتی نیم‌خط به‌صورت بالقوّه در یک خط کامل حضور دارد، درواقع یک نیم‌خط بالقوّه است[32]؛ ۲.‌ اگر خط کاملی را به دو نیم‌خط تقسیم کنیم، این نیم‌خط‌ها از وضعیت بالقوّه به وضعیت بالفعل تبدیل می‌شوند.[33] همین استدلال برای اشکال هندسی نیز صدق می‌کند: وقتی یک مثلث به‌صورت بالقوّه در یک چهارضلعی حضور دارد، این مثلث درواقع یک مثلث بالقوّه[34] است؛ اما اگر چهارضلعی را به دو قسمت تقسیم کنیم، مثلث‌ها از حالت بالقوّه به حالت بالفعل[35] تبدیل می‌شوند. نتیجه: در ریاضیات، حضور بالقوّه در چیزی به این معناست که یک موجود ریاضیاتی، نتیجه‌ی فرایند جداسازی[36] است که آن را از وضعیت بالقوّه به وضعیت بالفعل می‌رساند.

همان‌طور که در اشکال و خطوط دیده‌ایم، وقتی یک نفس در ظرفیّت نفس دیگری حضور دارد، نمی‌تواند آن نفس را به‌صورت بالفعل داشته باشد. زیرا موجودات زنده جواهر[37] هستند و ارسطو تصریح می‌کند که: یک جوهر نمی‌تواند شامل جواهر دیگری باشد که در آن به‌صورت بالفعل حضور دارد؛ زیرا دو چیز که به‌صورت بالفعل دو چیز جدا هستند، هرگز به‌صورت بالفعل یک چیز نخواهند بود. پس اگر یک نفس تغذیه‌ای در یک نفس ادراکی حضور داشته باشد، تنها می‌تواند یک نفس تغذیه‌ای بالقوّه باشد، نه بالفعل. چرا حضور بالقوّه در نفس‌ها مثل حضور بالقوّه در ریاضیات نیست؟ در هندسه، تقسیم کردن یک شیء، اجزای آن را از حالت بالقوّه به بالفعل تبدیل می‌کند. اما در نفوس، چنین فرایند جداسازی و تقسیم‌بندی ممکن نیست. برای درک این تفاوت، باید به موارد زیستی بررسی‌شده توسط ارسطو توجه کنیم.

 

5.3.3 موارد زیستی: ارگانیسم‌های تقسیم‌شده، رشد جنینی، و اندام‌ها

در تولیدمثل حیوانات[38]، ارسطو این پرسش را بررسی می‌کند که آیا اجزای نفس یک حیوان در بذر[39] یا جنین[40]آن حضور دارند؟ او می‌گوید  حیوانات نخستین بار نفس تغذیه‌ای را دریافت می‌کنند و سپس، با رشدشان، نفس ادراکی را نیز به دست می‌آورند که به موجب آن حیوان، حیوان می‌شود.  حیوان همزمان با حیوان شدن، انسان یا اسب یا گونه‌ی خاصی از حیوان نمی‌شود؛ چراکه فرایند تکامل مرحله‌به‌مرحله است و پایان این فرایند، همان ویژگی خاص گونه است.[41]  بنابراین، بذر و جنین دارای نفس تغذیه‌ای به‌صورت بالقوّه هستند، اما تا زمانی که قادر به جذب غذا و انجام کارکردهای مربوط به تغذیه نباشند، این نفس را به‌صورت بالفعل ندارند.[42] در ظاهر، این گفته‌ها نشان می‌دهند که رشد جنینی یک فرایند افزایشی است که در آن، جنین ابتدا یک نفس تغذیه‌ای دارد و بعداً یک نفس ادراکی (و در انسان‌ها، در نهایت یک نفس عقلانی) به دست می‌آورد.

اما این تفسیر بیش از حد ساده‌انگارانه است. ارسطو استدلال می‌کند که اصل‌هایی که فعّالیّتشان نیازمند بدن است، نمی‌توانند بدون بدن وجود داشته باشند؛ مثلاً راه رفتن بدون پا ممکن نیست.[43] نتیجه آن است که یک ارگانیسم تا زمانی که اندام‌های لازم برای ادراک را نداشته باشد، قادر به ادراک نیست. او می‌گوید  طبیعت، همزمان با ارائه‌ی یک قابلیّت، اندام لازم برای آن را نیز ایجاد می‌کند؛ زیرا این کار بهتر است. مثلاً قابلیّت دیدن بدون چشم کامل نمی‌شود، همان‌طور که چشم بدون قابلیّت دیدن کامل نیست.[44] پس یک جنین، نفس ادراکی را تا زمانی که چشم‌ها و سایر اندام‌های حسی‌اش تکامل نیافته‌اند، به‌صورت بالفعل ندارد. اما از سوی دیگر، از همان ابتدا دارای نفس ادراکی بالقوّه است، زیرا همان حیوان بالغی است که بعدها به آن تبدیل می‌شود.

رشد جنین برعکس زوال پیری است. وقتی چشمان کسی آسیب می‌بیند، دیگر نمی‌تواند ببیند، اما هنوز توانایی دیدن را داراست (اگر چشم‌هایش سالم باشند، دوباره خواهد دید). وقتی چشمان یک جنین هنوز شکل نگرفته‌اند، نمی‌تواند ببیند، اما از ابتدا توانایی دیدن را داراست (چون بعدها می‌بیند).

تنها متغیر، وجود یا عدم وجود اندام‌های سالم است. پس نفس‌های بالاتر از طریق یک فرایند افزایشی پدید نمی‌آیند. بل‌که از همان ابتدا، جنین همان نفس بالغ را دارد، اما در وضعیت بالقوّه.

در متافیزیک Ζ.16، ارسطو استدلال می‌کند که بیشتر چیزهایی که به نظر می‌رسد جوهر باشند، در واقع فقط بالقوّه هستند.[45] مثلاً اعضای بدن یک حیوان نمی‌توانند به‌صورت مستقل وجود داشته باشند؛ اگر آن‌ها را از بدن جدا کنیم، دیگر همان اعضا نخواهند بود، بل‌که صرفاً ماده‌ای خواهند بود که زمانی عضوی از بدن بوده است. پس یک حیوان، مجموعه‌ای از اعضای مستقل نیست، بل‌که یک کل پیوسته است که اجزای آن فقط بالقوّه هستند. حضور بالقوّه در نفس‌ها با حضور بالقوّه در ریاضیات متفاوت است. در موجودات زنده، تقسیم معنا ندارد؛ بل‌که تنها یک کل پیوسته وجود دارد که برخی ویژگی‌هایش بالقوّه‌اند و برخی بالفعل. یک جنین، از ابتدا دارای تمام ظرفیّت‌های حیوان بالغ است، اما بسیاری از آن‌ها هنوز بالفعل نشده‌اند. ارگانیسم‌های زنده از اجزایی که جوهرهای مستقل دارند، تشکیل نشده‌اند، بل‌که یک جوهر یگانه‌اند که بخش‌های آن تنها در وضعیت بالقوّه معنا دارند.

 

۵.۳.۴ موارد فیزیکی: ترکیب‌ها[46]

در این بخش، ارسطو از استمرار طبیعی[47] به‌عنوان یک اصل کلیدی برای درک وحدت نفس دفاع می‌کند. برای این کار، او به پدیده‌ی ترکیب[48] می‌پردازد، زیرا ترکیب نمونه‌ای از بدنی است که هم حضور بالقوّه و هم استمرار طبیعی را محقق می‌سازد. وقتی دو جسم بی‌جان با هم تماس متقابل دارند و تقریباً نیروی برابری دارند، نتیجه این است که هر یک از آن‌ها از طبیعت خود فاصله می‌گیرد و به سوی طبیعت غالب متمایل می‌شود، اما نه آن‌قدر که به‌کلی آن طبیعت شود، بل‌که چیزی بینابین و مشترک میان هر دو شکل می‌گیرد.[49] این همان فرایند ترکیب[50] است که از بین بردن افراط و تفریط‌ها را دربر دارد. مثال: اگر مقدار مناسبی از آتش (گرم/خشک) و خاک (سرد/خشک) ترکیب شوند، حاصل یک حالت حرارتی میانی خواهد بود که در حد وسط بین گرما و سرما قرار دارد. ارسطو ترکیب را نوعی خاص از تغییر[51] می‌داند، اما نه تبدیل به یک ویژگی جدید[52] و نه پیدایش چیزی کاملاً جدید[53]. این مسئله یک آپوریا (تناقض ظاهری) ایجاد می‌کند: اگر ترکیب نوعی تغییر است، پس سرنوشت اجزای تشکیل‌دهنده آن چیست؟ سه گزینه برای سرنوشت اجزا در ترکیب می‌توان در نظر گرفت:

۱.‌ هر دو ماده هم‌چنان به‌عنوان آن‌چه بودند باقی می‌مانند. در این صورت، ترکیب فقط یک مجموعه‌ی کنار هم چیده شده[54] خواهد بود و چیزی واقعی به نام ترکیب وجود نخواهد داشت. این یعنی ترکیب در واقع فقط یک تغییر کیفی است، نه یک پدیده‌ی جدید.

۲.‌ یکی از مواد نابود می‌شود و دیگری به همان شکلی که بود باقی می‌ماند. در این صورت، ترکیب به‌جای این‌که یک فرایند واقعی باشد، صرفاً جذب یکی از مواد توسط دیگری خواهد بود.

۳.‌ هر دو ماده نابود می‌شوند و ماده‌ی جدیدی ایجاد می‌شود. در این صورت، ترکیب دیگر ترکیب نخواهد بود، بل‌که یک پیدایش کاملاً جدید[55] است. هیچ‌کدام از این گزینه‌ها کاملاً با تعریف ترکیب جور درنمی‌آیند!

ارسطو از حضور بالقوّه[56] برای حل این تناقض استفاده می‌کند؛ بعد از ترکیب، اجزای ترکیب‌شونده هم هستند و هم نیستند. چیزی جدید به‌صورت بالفعل از آن‌ها به وجود آمده است، اما هر یک از اجزای پیشین هم‌چنان وجود دارند، اما فقط به‌صورت بالقوّه، و نابود نشده‌اند.[57] یعنی اجزای تشکیل‌دهنده‌ی ترکیب هنوز در آن حضور دارند، اما دیگر به همان شکل اولیه و بالفعل نیستند، بل‌که به‌صورت بالقوّه حضور دارند. این یعنی ترکیب چیزی است که اجزای آن در آن حضور دارند، اما به‌صورت بالقوّه[58] و نه بالفعل[59].

ارسطو یک شباهت میان ترکیب‌ها و اشیای ریاضی پیدا می‌کند؛ اجزای یک ترکیب را می‌توان جدا کرد و دوباره بازیابی نمود، مثل این‌که می‌توان عناصر آتش و خاک را از چوب یا گوشت جدا کرد. اما این جداسازی، اساس حضور بالقوّه در ترکیب نیست. پس نمی‌توان گفت که اجزای ترکیب فقط به این دلیل بالقوّه هستند که می‌توان آن‌ها را دوباره از ترکیب استخراج کرد. تفاوت ترکیب با تغییرات دیگر از دیدگاه ارسطو آن است که:

الف) ترکیب ≠ تغییر کیفی[60]: در تغییر کیفی، یک ویژگی جدید به ماده افزوده می‌شود، اما اجزا هم‌چنان باقی می‌مانند؛ در ترکیب، اجزا دیگر به همان شکل باقی نمی‌مانند، بل‌که به‌صورت بالقوّه حضور دارند؛ مثال نادرست: ترکیب آتش و خاک (گرم/خشک + سرد/خشک). مثال درست: ترکیب آتش و خاک (گرم-سرد/خشک-خشک) → یک حالت میانی بین گرما و سرما.

ب) ترکیب ≠ پیدایش یک شیء جدید[61]: در پیدایش یک شیء جدید، اجزای اولیه کاملاً از بین می‌روند و یک جوهر کاملاً جدید ظاهر می‌شود. در ترکیب، یک ماهیت یکپارچه[62] شکل می‌گیرد، اما این ماهیت وابسته به اجزای اولیه است. نتیجه آن‌که ترکیب نه یک تغییر کیفی صرف است و نه پیدایش یک چیز جدید، بل‌که ایجاد یک ماهیت یگانه از طریق حضور بالقوّه اجزای آن است.

در بیان ویژگی‌های ترکیب در نگاه ارسطو می‌توان گفت ترکیب یک ماهیت یگانه و همگن[63] دارد. مثل این‌که هر قسمت از آب هم‌چنان آب است، هر قسمت از ترکیب نیز هم‌چنان همان ترکیب است. ترکیب یک اصل واحد برای حرکت و سکون د ارد، اما این اصل وابسته به طبیعت اجزای اولیه است. این وابستگی نه‌تنها علّی[64] است، بل‌که وجودی[65] نیز هست. ترکیب دارای یک ظرفیّت حرارتی میانی است که تنها به دلیل حضور بالقوّه‌ی اجزای آن امکان‌پذیر شده است.

ارسطو از این نظریّه برای توضیح وحدت نفس[66] استفاده می‌کند:

همان‌طور که ترکیب یک ماهیت یکپارچه است که اجزای آن در آن به‌صورت بالقوّه حضور دارند، نفس نیز یک کل یگانه است که بخش‌های آن (مانند نفس تغذیه‌ای و ادراکی) در آن به‌صورت بالقوّه حضور دارند.

بنابراین، همان‌طور که اجزای ترکیب به‌صورت بالفعل جدا نیستند، اجزای نفس نیز به‌صورت بالفعل مستقل از یکدیگر وجود ندارند، بل‌که در یک پیوستگی طبیعی حضور دارند.

حضور بالقوّه[67] در ترکیب‌ها نشان می‌دهد که اجزای یک چیز می‌توانند در آن حضور داشته باشند، بدون این‌که به‌صورت مستقل و بالفعل وجود داشته باشند.

این نظریّه، توضیح می‌دهد که چرا نفس انسان نیز یک کل یگانه است و بخش‌های مختلف آن نمی‌توانند به‌صورت جداگانه موجود باشند.

بنابراین، همان‌طور که اجزای ترکیب در آن بالقوّه‌اند، نفس تغذیه‌ای نیز در نفس ادراکی بالقوّه است، و همه‌ی سطوح نفس در نفس عقلانی بالقوّه حضور دارند.

نتیجه: پیوستگی طبیعی در ترکیب‌های فیزیکی، الگویی برای فهم وحدت نفس در فلسفه‌ی ارسطویی است.

 

۵.۴ وحدت نفس

۵.۴.۱ استمرار طبیعی[68]

یکی از راه‌هایی که چیزی می‌تواند واحد[69] باشد، استمرار طبیعی[70] آن است. ارسطو در متافیزیک خود بیان می‌کند که دو نوع یک وجود دارد: 1. آنچه به‌طور تصادفی واحد است؛[71] 2. آنچه به‌طور ذاتی و طبیعی واحد است.[72] بحث ما درباره‌ی نوع دوم است، یعنی چیزهایی که در ذات خود یکپارچه‌اند و این وحدت را نه به‌صورت تصادفی، بل‌که به‌طور ذاتی دارند. یک جسم تنها در صورتی به‌طور طبیعی پیوسته[73] است که:

[C1] علت استمرار آن درونی باشد.

[C2] در ذات خود دارای یک حرکت واحد باشد، حرکتی که:

  • (i) دارای یک صورت واحد است (نه این‌که از چندین حرکت ساده‌تر تشکیل شده باشد).
  • (ii) درون یک موضوع واحد اتفاق می‌افتد.
  • (iii) در طول زمان بدون وقفه ادامه دارد.

ارسطو بین استمرار طبیعی و دیگر انواع استمرار تمایز قائل می‌شود: تماس صرف ایجاد استمرار طبیعی نمی‌کند. پیوستگی‌های مصنوعی (مانند چسباندن، میخ زدن یا بستن) استمرار طبیعی ندارند. نتیجه آن‌که استمرار طبیعی در موجوداتی که ذاتاً پیوسته‌اند (مانند مخلوط‌ها و موجودات زنده) بیش‌تر از استمرار مصنوعی است.

از وجه دیگر نسبت مخلوط‌ها[74] و استمرار طبیعی را باید بررسید. حرکت[75] در ارسطو یعنی تغییر در کیفیت، کمیت یا مکان. مخلوط‌ها ظرفیّت‌های مختلفی برای حرکت دارند. برخی از این حرکات فعال‌اند و برخی در سکون. یک مخلوط ممکن است موضوع چندین حرکت مختلف باشد که در زمان‌های متفاوت رخ می‌دهند. اگر یک مخلوط می‌تواند چندین حرکت مختلف داشته باشد، پس چه‌گونه می‌تواند استمرار طبیعی داشته باشد؟ برای پاسخ باید دید که حرکت واحد یک مخلوط به چه معناست. ارسطو می‌گوید که یک جسم زمانی دارای حرکت واحد است که: 1. حرکت آن دارای یک صورت ساده باشد؛ 2. حرکت متعلق به کل بدن به‌عنوان یک موضوع واحد باشد؛ 3. حرکت بدون وقفه ادامه داشته باشد. از آنجا که یک مخلوط همگن است و فاقد اجزای مجزا است، تنها کل مخلوط می‌تواند موضوع حرکت آن باشد. چرا مخلوط‌ها استمرار طبیعی دارند؟

  • [C1] علت استمرار درونی است: طبیعت (یا فرم) یک مخلوط داخلی است.
  • [C2] حرکت آن ذاتاً واحد است:

(i) ناشی از یک اصل درونی است و برای رسیدن به یک غایت واحد انجام می‌شود.

(ii) موضوع آن کل مخلوط است، نه اجزای جداگانه.

(iii) تا زمانی که مخلوط وجود دارد، بدون وقفه ادامه دارد.

بنابراین، مخلوط‌ها دارای استمرار طبیعی هستند.

نسبت میان ارگانیسم‌های زنده و استمرار طبیعی در نظر ارسطو وجه دیگر مسئله است. برخلاف مخلوط‌ها، بدن یک موجود زنده از اجزا و اندام‌های مختلفی تشکیل شده است. هر اندام ظرفیّت خاصی برای حرکت دارد (مانند قلب، ریه، مغز و غیره).              اما موضوع واقعی تمام این حرکات، بدن ارگانیسم به‌عنوان یک کل واحد است. آیا می‌توان گفت که بدن یک ارگانیسم دارای حرکت واحد است که در تمام مدت زندگی‌اش ادامه دارد؟ برای در نظر آوردن پاسخ ارسطو لازم است حرکت را در ارگانیسم‌های زنده بررسیم. ارسطو می‌گوید که علت‌های نهایی، صوری و فاعلی حرکت‌های حیاتی یک ارگانیسم همگی یکی هستند: نفس علت و اصل بدن زنده است […] نفس علت است، زیرا (i) همان چیزی است که حرکت را به وجود می‌آورد، (ii) غایت و هدف حرکت است، و (iii) ذات بدن زنده را تعیین می‌کند.[76] یعنی حرکات یک موجود زنده برای تحقق یک هدف واحد انجام می‌شوند: تحقق طبیعت و نفس آن. این حرکات بخشی از فرآیند تکوین و تکامل ارگانیسم به‌سوی طبیعت خودش هستند. چرا موجودات زنده استمرار طبیعی دارند؟

  • [C1] علت استمرار درونی است: نفس یک ارگانیسم طبیعت آن است و از درون آن ناشی می‌شود.
  • [C2] حرکت آن ذاتاً واحد است:

(i) ناشی از یک اصل درونی است، برای رسیدن به یک هدف واحد.

(ii) موضوع آن بدن زنده به‌عنوان یک کل است.

(iii) تا زمانی که ارگانیسم زنده است، ادامه دارد.

بنابراین، بدن‌های زنده نیز مانند مخلوط‌ها دارای استمرار طبیعی هستند. شباهت بین مخلوط‌ها و موجودات زنده در آن است که اولاً هر دو دارای استمرار طبیعی‌اند، زیرا علت استمرار آن‌ها داخلی است؛ ثانیاً هر دو دارای حرکت واحدی‌اند که برای رسیدن به غایت و تحقق طبیعت‌شان انجام می‌شود. تأثیر این نظریّه بر وحدت نفس آن است که ارسطو نتیجه می‌گیرد که: نفس (sul) علت، اصل ، و غایت بدن زنده است. تمام حرکات بدن به‌عنوان بخشی از یک فعّالیّت هدفمند و پیوسته عمل می‌کنند. پس، همان‌طور که یک مخلوط از طریق استمرار طبیعی یک واحد است، یک ارگانیسم نیز به‌واسطه‌ی نفس خود یک واحد است. پس وحدت نفس در این واقعیت نهفته است که تمام حرکات بدن، جنبه‌های مختلف یک فعّالیّت یگانه هستند که برای تحقق نفس و طبیعت ارگانیسم انجام می‌شوند.

استمرار طبیعی[77] یعنی یک چیز به‌صورت ذاتی و از درون خودش پیوسته باشد. مخلوط‌ها و ارگانیسم‌های زنده هر دو دارای استمرار طبیعی‌اند، زیرا علت استمرار آن‌ها داخلی است و حرکت واحدی دارند. نفس موجودات زنده نه‌تنها منشأ حرکت است، بل‌که علت غایی و ذات بدن نیز هست. بنابراین، وحدت نفس نتیجه‌ی استمرار طبیعی بدن است، زیرا تمام حرکات آن در راستای تحقق یک غایت یگانه عمل می‌کنند. نتیجه آن‌که همان‌طور که مخلوط‌ها به‌واسطه‌ی صورت و حرکت واحدشان یک واحد هستند، بدن یک موجود زنده نیز به‌واسطه‌ی نفس خود یک واحد است.

 

۵.۴.۲ استمرار طبیعی، حضور بالقوّه، و وحدت نفس

چه‌گونه استمرار طبیعی بدن‌های زنده به درک حضور بالقوّه یک نفس پایین‌تر در یک نفس بالاتر کمک می‌کند؟ ارسطو می‌گوید که نفس[78] شکل[79] یک ارگانیسم است و طبیعت آن را تعیین می‌کند. نفس، علت، اصل، و غایت تمام حرکات و فعّالیّت‌های حیاتی یک موجود زنده است. هر ارگانیسم تنها یک نفس دارد که این نقش را ایفا می‌کند. این نفس به‌عنوان یک کل واحد عمل می‌کند، چراکه در هر یک از اجزا، همه‌ی اجزای نفس حضور دارند (درباب‌نفس I.5, 411b25). نتیجه آن‌که نفس یک موجود زنده اصل حرکت واحدی در یک بدن پیوسته به‌صورت طبیعی است. به بیان ساده، یک ارگانیسم یک کار انجام می‌دهد: زنده بودن.

هر موجود زنده زندگی خاص خود را دارد؛  یک ببر بنگال زندگی یک ببر بنگال را دارد،  یک پنگوئن امپراتور، زندگی یک پنگوئن امپراتور را دارد، یک تُن‌ماهی آبی، زندگی یک تُن‌ماهی آبی را دارد. اما اگر به سطحی بالاتر از جزئیات خاص گونه‌ها نگاه کنیم، چه اتفاقی می‌افتد؟ در یک سطح کلی‌تر، همه‌ی این ارگانیسم‌ها دارای نفس حسی‌اند و زندگی حیوانی دارند. برای حیوانات، زندگی یعنی ادراک[80]. اما آیا حیوانات فقط زندگی ادراکی دارند؟ آن‌ها ظرفیّت‌های تغذیه‌ای هم دارند. اما اشتباه است که بگوییم یک حیوان علاوه بر زندگی تغذیه‌ای، یک زندگی ادراکی هم دارد. زمانی که یک حیوان تغذیه می‌کند، اصل حرکت آن نفس تغذیه‌ای[81] نیست. هم‌چنین، نفس او به بخش تغذیه‌ای خود محدود نیست. اصل و غایت تمام حرکات تغذیه‌ای او، نفس حسی اوست. تغذیه یکی از راه‌های تحقق نفس واحد حیوان است، یعنی نفس حسی آن.

برای این‌که یک حیوان ظرفیّت‌های تغذیه‌ای داشته باشد، باید نفس تغذیه‌ای در آن وجود داشته باشد. اما این نفس تغذیه‌ای به‌طور مستقل عمل نمی‌کند. بلکه در ظرفیّت[82] نفس حسی حضور دارد و در دل آن ادغام شده است. نفس حسی اصل و غایت تمام حرکات تغذیه‌ای است. بنابراین، داشتن ظرفیّت‌های تغذیه‌ای یعنی داشتن نفس تغذیه‌ای به‌صورت بالقوّه درون نفس حسی. ارسطو این ایده را با مخلوط‌ها[83] مقایسه می‌کند: یک مخلوط دارای یک شکل [84]واحد است که علت و غایت حرکت طبیعی آن است. مخلوط نمی‌تواند ظرفیّت‌های حرکتی میانی را داشته باشد، مگر این‌که طبیعت اجسام اولیه که آن را تشکیل داده‌اند، به‌طور بالقوّه در آن حاضر باشند. نتیجه آن‌که برای یک حیوان، نفس تغذیه‌ای به‌طور بالقوّه درون نفس حسی او حضور دارد. به همین ترتیب، در یک مخلوط، طبیعت اجسام اولیه در آن حضور بالقوّه دارد.

در آغاز درباب‌نفس، ارسطو یک چالش را مطرح می‌کند: چه چیزی نفس را در کنار هم نگه می‌دارد، اگر ذاتاً دارای بخش‌هایی باشد؟ (درباب‌نفس I.5, 411b6–13) آیا بدن نفس را نگه می‌دارد؟ خیر. بل‌که برعکس، نفس است که بدن را در کنار هم نگه می‌دارد. وقتی نفس از بدن جدا می‌شود، بدن از هم می‌پاشد و فاسد می‌شود. پس آیا چیزی دیگر نفس را متحد می‌کند؟ اگر چنین باشد، آن چیز باید بیش از خود نفس، نفس باشد! اما در این صورت، باز هم باید بپرسیم که آیا آن چیز واحد است یا مرکب؟ اگر مرکب باشد، باز هم به این سؤال می‌رسیم که چه چیزی آن را متحد می‌کند؟ و این منجر به یک تسلسل بی‌پایان[85] می‌شود. راه‌حل پیشنهادی ارسطو آن است که نفس علت وحدت بدن یک ارگانیسم است. بدن یک موضوع واحد است که یک حرکت طبیعی واحد را دنبال می‌کند. در نتیجه، نفس به‌طور ذاتی واحد است و نیازی به عامل خارجی برای وحدت ندارد.

ارسطو استدلال می‌کند که: اولاً نفس می‌تواند بخش‌هایی داشته باشد، اما این بخش‌ها در تضاد با وحدت آن نیستند؛ ثانیاً داشتن بخش‌های مختلف یعنی داشتن نفس‌های پایین‌تر به‌صورت بالقوّه درون نفس بالاتر؛ ثالثاً و بنابراین، وحدت نفس نیازی به اصل خارجی ندارد، بل‌که از درون خودش حاصل می‌شود. پس نفس ذاتاً واحد است، به‌صورت مستقیم[86]، و همین وحدت آن را قادر می‌سازد که اصل، علت، و غایت زندگی باشد.

استمرار طبیعی بدن‌های زنده، وحدت آن‌ها را تضمین می‌کند. تمام حرکات یک ارگانیسم به یک هدف واحد، یعنی تحقق نفس آن، خدمت می‌کنند. نفس‌های پایین‌تر (مانند نفس تغذیه‌ای) به‌طور بالقوّه درون نفس‌های بالاتر (مانند نفس حسی) حضور دارند. وحدت نفس نیازی به علت خارجی ندارد، زیرا خود نفس وحدت‌بخش بدن است. نتیجه نهایی آن‌که نفس نه‌تنها منشأ و غایت حرکت است، بل‌که خودش به‌صورت ذاتی واحد است. این وحدت ناشی از حضور بالقوّه‌ی نفس‌های پایین‌تر درون نفس بالاتر است، که باعث می‌شود تمام فعّالیّت‌های حیاتی ارگانیسم به سمت یک غایت واحد، یعنی زندگی، حرکت کنند.

[1]. متافیزیک Ζ.۷، ۱۰۳۲a20.

[2]. δυναμει، dunamei

[3]. dunameis tēs psuchēs

[4]. sessile

[5]. DA II.3, 414b33–415a1.

[6]. σχήμα, schēmats

[7]. DA II.3, 414b20–28.

[8]. chōrista

[9]. para

[10]. DA II.3, 414b28–415a1.

[11]. Presence in Capacity

[12]. presence in capacity

[13]. being in capacity

[14]. dunamei

[15]. energeiai

[16]. substance

[17]. huse dunamei

[18]. huse energeiai

[19]. being present dunamei in smething

[20]. being smething dunamei

[21]. متافیزیک Ζ.17، 1041b11–33.

[22]. present dunamei in smething

[23]. is an F dunamei

[24]. is an F dunamei

[25]. figures

[26]. lines

[27]. divided rganisms

[28]. embrynic develpment

[29]. rgans

[30]. mixtures

[31]. متافیزیک Δ.11، 1019a8–11.

[32]. dunamei

[33]. energeiai

[34]. triangle dunamei

[35]. triangle energeiai

[36]. separatin by divisin

[37]. substances

[38]. GA II.3.

[39]. seed

[40]. embry

[41]. GA II.3، 736a35–b4.

[42]. GA II.3، 736b8–15.

[43]. GA II.3، 736b22–24.

[44]. GA IV.1، 766a5–10.

[45]. Met. Ζ.16، 1040b5–15.

[46]. Mixtures

[47]. natural cntinuity

[48]. mixis

[49]. کون‌وفساد، I.10، 328a28–29.

[50]. mixis

[51]. change

[52]. alteratin

[53]. generatin

[54]. aggregate

[55]. generatin

[56]. presence in capacity

[57]. Gen. et Crr. I.10, 327b23–26.

[58]. dunamei

[59]. energeiai

[60]. Alteratin

[61]. Generatin

[62]. unifrm nature

[63]. hmimerēs

[64]. etilgical

[65]. ntlgical

[66]. unity f the sul

[67]. presence in capacity

[68]. Natural Cntinuity

[69]. hen

[70]. sunechēs

[71]. ne by accident

[72]. ne by its wn nature

[73]. cntinuus

[74]. Mixtures

[75]. kinēsis

[76]. درباب‌نفس II.4, 415b9–12.

[77]. Natural Cntinuity

[78]. sul

[79]. frm

[80]. perceptin

[81]. nutritive sul

[82]. ptentiality

[83]. mixtures

[84]. frm

[85]. infinite regress

[86]. straightaway

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها