گفت‌وگو و کار روشنفکری/ آبذ

گفت‌وگو و کار روشنفکری

ابوذر کریمی

طرح مفهوم گفت‌وگو در فضای فکری و روشنفکری ایران، به‌ویژه از ۲خرداد رونق گرفت. بعضی مفهوم‌ها بر بستر کابینه‌ی اصلاحات پدید آمدند و یکی‌شان هم گفت‌وگو بود. در این نوشتار توضیح می‌دهم که گفت‌وگو نه لازمه‌ی کار فکری است نه اساساً در شرایط فعلی امری است ممکن.

در دهه‌ی ۱۳۷۰ هجری‌شمسی، به‌ویژه بعد از طرح ایده‌ی گفت‌وگوی تمدن‌ها، که بدیل ریطوریکی‌ای برای تز نبرد تمدن‌های ساموئل هانتینگتون بود، بازار جمله‌سازی و انشانویسی حول مفهوم گفت‌وگو گرم شد. بحث‌های مستوفایی حول گفت‌وگو به‌ویژه در سنت پدیدارشناسی هست که -اگرچه در دهه‌ی ۱۳۷۰ بازارِ گرمی داشت- از اساس به زیرمتنِ مانحن‌فیه ارتباطی پیدا نمی‌کند.

در دوران معاصر، رویکرد پوزیتیویست قرن‌نوزدهمی به تاریخ، که تصور عمومی از ماتریالیسم تاریخی را تا انقلاب ۱۳۵۷هجری‌شمسی شکل می‌داد، کم‌کم بدیل‌هایی یافت ازجمله نظریه‌ی استبداد شرقی و ملحقات آن. و مسئله‌ی تاریخی استبداد در برداشت غالب تحصیل‌کردگان ایرانی ضمناً جنبه‌ای اسرارآمیز می‌یابد. از این مسیر، یک دوراهی مقدَّر ترسیم می‌شود: پوزیتیویسم در درک از تاریخ، یا سرسپردن به رسوبات اسرارآمیز تاریخی.

درک اسرارآمیز از استبداد و در کنار آن مسائل دیگری ازجمله فقدان روحیه‌ی کار جمعی و شفاهی بودن فرهنگ و دشواری در امر گفت‌وگو، یک پارادایم انفعالی را در مجموع شکل می‌دهد؛ با این مفروض پنهان و چه‌بسا نیاگاه که فعالانه مواجه شدن با تاریخ یعنی درک پوزیتیویستی از آن. (می‌بینید که پوزیتیویسم بیش از آن‌که طنین و بسامد نام آن در درون بحث‌ها شنیده شود در میانه‌ی معرکه حضور دارد.)

گوشه‌ی ذهنمان نگه می‌داریم که پوزیتیویسم یک مسئله‌ی جدی است و آن را کنار می‌گذاریم. ضمناً طرز تلقی اسرارآمیز از استبداد یا فقدان فرهنگ گفت‌وگو یا غلبه‌ی شفاهیات بر مکتوبات را باید از اساس کنار گذاشت. از این‌جا گفت‌وگو را به‌عنوان یک موضوع نزدیک و در دسترس، سوا می‌کنیم از مسائلی که غالباً اسرارآمیز تلقی می‌شوند مثل استبداد.

دست‌کم از دو راه معضل گفت‌وگو را در می‌یابیم. اولین راه این است که ببینیم در درون نظام مفهومی دهه‌ی ۱۳۷۰ و دوران خاتمی، مشکل گفت‌وگو به چه نحو درک می‌شد. آن‌چه در آن دوران برای عموم جامعه‌ی فکری ایران مطرح بود، گذر از پارادایم غالب دهه‌ی ۱۳۶۰ بود که در «وحدت کلمه» خلاصه‌اش می‌شود کرد.

مقولاتی مانند تکثر و تکثرگرایی و تساهل و اصلاحات و مردم‌سالاری و گفت‌وگو و جامعه‌ی مدنی و از این‌قبیل، نه از دل بنیان‌های نظری و فلسفی‌شان، که از دل ضرورت‌های ناشی از عبور از تجربه‌ی دهه‌ی ۱۳۶۰ هجری‌شمسی برای نیروهای فکری و سیاسی ایرانی ظاهر می‌شد. بنابراین گفت‌وگو در این تعبیر بدیلی برای برخورد خشن -خواه از سوی حکومت و خواه از سوی مخالفان حکومت- شمرده می‌شد.

بنابراین اساس موضوع در مداراگری و جای‌گزینی گفت‌وگو با تعصب و مواجهه‌ی سخت و خشن خلاصه می‌شود. این‌جا ما گفت‌وگو را از حیث موضوع، در حوزه‌ی عقیده‌ی دینی/غیردینی و عقیده‌ی سیاسی مراد کرده‌ایم. بر این اساس، وقتی از فقدان فرهنگ گفت‌وگو و وجوه تاریخی و بیش‌وکم اسرارآمیز این موضوع سخن می‌گوییم، از یک امتناع اخلاقی صحبت می‌کنیم. به تعبیر دیگر تجربه‌ی تاریخی نیروهای فکری و سیاسی ایرانی موجب اولویت تعصب و سخت‌گیری بر گفت‌وگو می‌شود.

دومین راهی که از آن راه، معضل گفت‌وگو بر ذهن ایرانی آشکار می‌شود، قیاس با محیط غربی است. این طرز آشکارگی از شهود حاصل می‌شود. محیط سیاسی یا فکری یا ادبی غربی را می‌بیند و آن‌چه را آن‌جا هست این‌جا نمی‌بیند و برحسب بداهت متوجه یک فقدان و معضل می‌شود. در این طرز آشکارگی غالباً تفاوت را به امری جوهری نسبت می‌دهند. فاصله‌ی نجومی بین این دو محیط به یک تفاوت جوهری یا تاریخی اسرارآمیز نسبت داده می‌شود.

این دو طرز آشکارگی را باید کنار یک فقدان و نقص اساسی‌تر گذاشت، تا بتوان، در عین آن‌که معضل را اسرارآمیز نمی‌کنیم، آن را تابع پوزیتیویستی و مکانیکی مجموعه‌ای تحولات مادی نبینیم. (به بیان دیگر، انفعال و توطئه‌پنداری و تقدیرگرایی برآمده از اسرارآمیز دیدن معضلات تاریخی و فعّالیّت برآمده از درک پوزیتیویستی و تعین‌گرایانه‌ی تاریخی دو روی یک سکه اند.)

‌‌

پیش‌تر اشاراتی در این باب کرده‌ام و این‌جا به‌اجمال تکرار می‌کنم که ذهن ایرانی به لحاظ تاریخی در درک مقوله‌ی کل ضعف و نارسایی دارد. اندیشیدن و مداقّه کردن تاریخاً برای ذهن ایرانی این‌گونه توجیه شده است که متعلق به مسائل ریز و مینیاتوری باشد نه امور کلان و به‌طورکلی کل. به همین جهت وقتی قصد درنگیدن و اندیشه دارد با نماهای درشت و نزدیک از جزئیات مأنوس‌تر است تا نماهای عمومی و دوردست.

درباره‌ی معضل گفت‌وگو نارسایی در درک کل، این‌گونه بروز می‌کند که طوری به دماغ اشخاص می‌چسبد که همه‌ی خاصیت‌ها و ویژگی‌ها را به مسائل شخصی ربط می‌دهد و لاجرم آن‌چه را به ساختار مربوط است به اخلاق یا اخلاقیات مرتبط می‌کند. و از آن‌جایی که قایل می‌شود به تفاوت خُلقی میان ایرانی و غیرایرانی، در وهله‌ی بعد، معضل گفت‌وگو یا اصطلاحاً فقدان فرهنگ گفت‌وگو در ایران را به تفاوت‌های تاریخی و وجوه اسرارآمیز تمدنی ربط می‌دهد تا خیالش راحت شود و بعد هم معضل را به حال خود رها می‌کند.

امکان گفت‌وگو یا تبادل‌نظر -در معنای قریب و متعارف آن- به امور اسرارآمیز مانند اراده‌ی روح مطلق تاریخ یا تقدیر تاریخی یا خواست و مشیت ملائک و جنّیان مربوط نمی‌شود. در وهله‌ی نخست هر گفت‌وگویی در یک زیرمتن حقوقی واقع می‌شود. آن زیرمتن حقوقی مشخص می‌کند که درباره‌ی چه‌چیز می‌شود حرف زد و درباره‌ی چه‌چیز نمی‌شود حرف زد. فراتر از آن، ساختارهایی زیرحقوقی هم در میان است اما آن‌چه وجه غالب است و ما این‌جا تکیه را بر آن می‌گذاریم همین وجه حقوقی است.

در آشکارگی دوم معضل گفت‌وگو، تمایز اصلی نه در روح مطلق تاریخ یا خمیره‌ی خفیّات تمدنی، که در زیرمتن حقوقی است. مناسباتی که در غرب گفت‌وگو و تبادل‌آرا را تسهیل می‌کند، در زیرمتن حقوقی گفت‌وگو نهفته است نه در خلقیات و روحیاتی که اشخاص دارند. در این مورد یک راه‌حل اخلاقی وجود ندارد. به‌طورکلی نحوه‌ی تعریف مسئله، نحوه‌ی تعریف راه‌حل را روشن می‌کند. هنگامی که معضل گفت‌وگو را فقدان «فرهنگ» گفت‌وگو تعریف می‌کنیم، پیداست در گام بعد قرار است معضل را به اخلاق یا اخلاقیات تقلیل بدهیم و -از آن‌جایی که مشکل تاریخی در درک کل هم در بین است- بدون امعان‌نظر به ساختار همه‌چیز را یکسره به عاملیت حواله کنیم.

در آشکارگی نخست هم، هنگامی که تکیه را بر ساختار و مشخصاً ساختار حقوقی بدهیم، معلوم می‌شود که تزلزل نظام حقوقی-سیاسی و مشخصاً مبنای لرزان آن، به‌علاوه‌ی مجموعه‌ی مشکلاتی که ان‌ها هم تاریخی اند (و نه اسرارآمیز) و در دوران معاصر تشدید یافته‌اند، تنش‌های فوق‌تصوری پدید آورده است که این تنش‌ها را با وصایای اخلاقی و تقدیرگرایی و اوصیکم بتقوَی الله نمی‌توان مرتفع کرد. باید بازشناخت‌شان و حلاجی‌شان کرد تا بتوان زمینه‌های وقوع دوباره‌شان را ضعیف کرد یا از میان برد.

بنابراین در این مورد خاص، معضل به ساختار بر می‌گردد اما آن هم نه ساختار در معنای اسرارآمیز و بسیار فراخ آن، بل‌که ساختار در معنای محدود و مضَیَّق‌اش به صورت ساختار حقوقی. به همین جهت است که گفت‌وگو در معنای متعارف آن، که حاصل یک تبادل‌آرای فی‌البداهه و دفعی است که تا حد زیادی از برنامه‌ریزی پیشینی تخطی می‌کند، میان شخصی که در حوزه‌ی حقوقی-سیاسی داخل ایران به سر می‌بَرد با کسی که خارج از این حوزه‌ی حقوقی-سیاسی است، ممکن نیست.

به عبارت اخری، شما اگر تحت هر اراده‌ای از روح مطلق تاریخ یا از هر بستر فرهنگی و تاریخی که باشید، هنگامی که در زیرمتن یک ساختار حقوقی لیبرال‌دموکرات قرار بگیرید امکاناتی برای بیانتان فراهم می‌شود که در غیر آن فراهم نیست. این توضیح اجمالی و اولیّه‌ی معضل است. در لایه‌های دیگر معضل -البته- می‌توان معضلات تاریخی دیگری نیز تشخیص داد و موضوع را شرح‌وبسط کرد اما تاریخی بودن این معضلات به‌هیچ‌وجه معنای اسرارآمیز بودن نمی‌دهد. در این سطح از تبیین باید دید نسبت تمدن ایرانی با تحقق فرد حقوقی و تبارشناسی این مطلب چه‌گونه است.

اما در سطح دیگری از بحث، اساساً گفت‌وگو در معنای متعارف آن از لوازم کار فکری نیست. گفت‌وگو در حوزه‌ی اندیشه در قالب نقد و محاجه قرار می‌گیرد. این موضوعی است که در هر شرایطی -به‌مراتب بیش از گفت‌وگو در صورت متعارف‌اش- ممکن می‌شود. در این سطح هم البته باید موانع بیان را در نظر داشت، اما ایده‌ی برنامه‌ریزی و کنترل پیشینی بر گفت‌وگو به حد بسیار بیش‌تری فراهم است و ضمناً گفت‌وگو در این معنا شاید شامل زدوخورد و دعوای فکری هم شود و در این باره مانعی نیست.

فی‌الجمله اولاً گفت‌وگو و تضارب‌آرا در حوزه‌ی اندیشه و عقیده و سیاست، محتاج زمینه و زیرمتنی است که در ساختار حقوقی باید مهیا شود. ثانیاً در حوزه‌ی کار فکری، گفت‌وگو در نقد و زدوخوردهای شدید و خفیف بروز می‌کند و نباید خیال کرد در محاجه‌ی فکری دعوایی بروز نمی‌کند. و این دومی بیش‌وکم در همه‌حال ممکن است اما کار فکری و تولید اندیشه موکول به آن نیست. بدون گفت‌وگو و محاجه می‌شود نظریه‌پردازی و زایش اندیشه در میان باشد و مخالفت‌ها و ردها و قبول‌ها نسبت به آن هم در قالب نقد روی می‌دهد.

‌‌

‌ابوذر کریمی

تهران، ۱۸ مه ۲۰۲۵ مسیحی

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها