به منتهاالیه راست، تخته‌گاز به‌پیش!/ آبذ

وضعیت لیبرالیسم ایرانی طی سال‌های گذشته، به معنای دقیق کلمه روشن می‌کند که در ایران چیزی جز چپ وجود ندارد. چپ هست و واکنش‌هایی به آن. به همین جهت نقد چپ از نان شب واجب‌تر است و این کار را در وهله‌ی نخست، آن‌ها که زیر تابلو مشخص و سنت تاریخی چپ حرکت می‌کنند و شناخته‌شده هستند باید کنند. نیروهای چپ به طرزی عاجل لازم است از زیرمتن جدال با نیروهای راست سیاسی تاریخی در ایران کنده شوند و خود آستین برای نقد خود بالا بزنند. راقم این سطور نیز به قدر توان شخصی، این کار را دارد می‌کند. اما موضوع لیبرالیسم ایرانی و سرفصل‌هایی که پی‌درپی در جهت حرکت به منتهاالیه راست می‌گشاید محتاج حلاجی هرچه بیش‌تر است؛ خصوصاً از این رو که چپ مدت‌هاست انسجام سازمانی و نظری‌اش را در نسبت با سیاست عملی از دست داده است.

‌سرفصل اساسی را موسی غنی‌نژاد از چندین سال پیش با تاختن به نهاد دولت آغاز کرده است. برای این جبهه‌ی فکری که غنی‌نژاد از سابقون و به‌نوعی قائد فلسفی و سنگین‌ترین وزنه‌ی فکری آن به شمار می‌آید، چپ‌گرایی در یک ترجمه‌ی کژفهمیده‌ی مربوط به دهه‌های ۱۹۷۰-۱۹۸۰ در ایران مترادف دولت‌گرایی است. بنابراین تاخت‌وتاز بی‌مهابا به نهاد دولت و بیرون‌کردن آن از حوزه‌های مشخصاً اقتصادی، در یک روایت هایکی متکی به گفتمان انقلاب‌اسلامی، به یک ساده‌سازی قهری منجر شده است و آن این‌که دولت و آزادی مقابل یکدیگر اند. این جبهه‌ی فکری نه حاضر است از سکولاریسم یا سکولارسازی نهادهای سیاسی صحبت کند، نه حاضر است وارد نقد محتوایی بنیان‌های فکری-ایدئولوژیک انقلاب‌اسلامی شود. بنابراین این‌گونه به مخاطب القا می‌کند که بیرون کردن دولت از عرصه‌های گوناگون به نحو ضمنی معنای سکولارسازی آن عرصه‌ها را می‌دهد.

‌پیچیدگی مطلب، فراتر از محظورات مربوط به بیان و سانسور، یک جهت‌اش به کژفهمی از چپ‌گرایی و کمونیسم و جهت دیگرش به کژفهمی از لیبرالیسم سیاسی باز می‌گردد. یعنی چیزهایی که این جبهه‌ی فکری نمی‌تواند بگوید ضمناً همان چیزهایی است که نمی‌خواهد بگوید. آزادی در معنای عام آن در عمل از هراس‌های آسیب‌شناختی امثال غنی‌نژاد و قوچانی و نشریه‌ی شبه‌لیبرالی سابق یعنی «مهرنامه» است. به همین جهت هم است که این جبهه‌ی فکری علاوه بر این‌که مدام از آزادسازی اقتصادی و خصوصی‌سازی دفاع می‌کند و با سرعنوان «مالکیت آزادی است» پیوسته دولت را شرّ اعظم وا می‌نماید، هیچ سخنی از وجه بنیادین لیبرالیسم که فردیّت حقوقی و فردیّت اقتصادی است به میان نمی‌آورَد. ترجیح می‌دهد شاهدمثال‌هایش مطلقاً اقتصادی بماند و خود را با لازمه‌های اصلی تحقق لیبرالیسم که در حوزه‌ی هراس‌های آسیب‌شناختی این جریان قرار دارد درگیر نکند.

‌به موازات این حرکت فکری کم‌وبیش ساخت‌یافته و سرمایه‌گذاری‌شده که بخش‌هایی از حاکمیت را نیز همراه خود کرده است، در چپ طبق‌معمول ترجمه‌زدگی معاصر و همانندسازی وضعیت ایران با سایر نقاط جهان تحلیل شرایط ایران برحسب نئولیبرالیسم بازار گرمی یافت. شروع ماجرا از مصاحبه‌ی مفصلی علیه احمدی‌نژاد شروع شد که یوسف اباذری مخاطب آن بود. بده‌بستان و پینگ‌پونگ بین چپ‌هایی که مجاز شمرده می‌شوند و این جبهه‌ی شبه‌لیبرال وجه دیگری از معضل را شکل داد که متوجه تمایز اساسی شرایط ایران با نئولیبرالیسم حاکم بر اغلب نقاط جهان نبود. کار تا جایی پیش رفت که دانشجویان اباذری که علیه نئولیبرالیسم موضع می‌گرفتند تاریخچه‌ی سیاست‌گذاری‌های اقتصادی دوران هاشمی‌رفسنجانی و خاتمی را حتی به نحو اجمالی هم نمی‌دانستند و برحسب یک مد روشنفکری حمله‌ی شبانه‌روزی به «جمره»ی مفروض سیاست‌گذاری نئولیبرالی در ایران بالا گرفت.

‌اما از جایی به بعد، مسئله وجوه دیگری هم پیدا کرد. جبهه‌ی لیبرالیست‌ها مبنای نوعی بازخوانی نسبت به تاریخ معاصر را گذاشتند. این بازخوانی در برخی مواضع زاینده و بارآور بود اما در مراحلی که اخیراً با گفتار سه‌بخشی شهرام اتفاق درباره‌ی تاریخچه‌ی معاصر نفت در ایران صورت گرفته است، به ستایش استعمار و محکوم کردن هر دولت ایرانی که هر وقتی بر سر کار بوده است، انجامیده است. در حقیقت وقتی همه‌ی این اضلاع و بخش‌های زدوخوردهای فکری و شکل‌گرفتن جریانی با عنوان دفاع از لیبرالیسم را کنار هم بگذاریم، با چند کژفهمی و چند سکوت یا امساک در بیان، در حوزه‌ی نظریه و اندیشه برخورد می‌کنیم.

خطای شناختی که زیرمتن و متن کوشش‌ها و آموزه‌های لیبرالیست‌های ایرانی موجب می‌شود این است که یک سازوکار ریطوریکی را از طریق نگفتن، برای مخاطب فعال می‌کنند، که این سازوکار در همه‌حال دلالت یکسان ندارد. در حقیقت از طریق اتصال خود به گفتمان انقلاب‌اسلامی، برای مخاطب این‌گونه قرارداد می‌کنند که لازم نیست از مقوله‌ی ملّیّت یا دولت ملّی سخن بگویند و ضدّیّت با دولت را از موضعی انتزاعی تا هرجا که بخواهند پیش می‌بَرند. قرارداد این است که این ناگفتگی، عطف به جریان و گرایش سیاسی که گوینده به آن تعلق دارد، لازم نیست که تکلیف را به‌صراحت در این موضوعات معلوم کند. اما ضمناً در بحث آزادی‌های فردی، همین مسکوت ماندن، دلالت دیگری نیز دارد. لیبرالیسمی که بنا دارد با ایدئولوژی و اندیشه‌ی انقلاب‌اسلامی پیوند بخورد، در نهایت بدون فردیت و بدون فردیت حقوقی و فردیت اقتصادی یا دست‌کم بدون ترویج و اشاعه‌ی این‌ها چه‌گونه لیبرالیسمی ممکن است باشد؟

بنابراین مسکوت گذاردن در این مورد خاص، مانند بسیاری موارد دیگر، وسیله‌ی رمزگشایی مشخص ندارد و وسیله‌ای برای ایجاد حشو و پارازیت و خدشه در انتقال منظور است. از وجه سیاسی آن‌گاه باید به‌صراحت گفت که لیبرالیسم فاقد فردیت و اکونومیسم لیبرالی که در آن آزادی‌های فردی و حقوقی مسکوت گذارده می‌شود معنایی جز اپورتونیسم نمی‌شود داشته باشد؛ اپورتونیسمی که نماینده‌ی انحراف از لیبرالیسم هم است. این جریان در متن گفتمان حاکم، تولید فکر و اشاعه‌ی فکر می‌کند و نمی‌توان افقی ورای گفتمان حاکم برای آن قایل شد. با این وصف، «مالکیت آزادی است»، توأم با سرکوب آزادی حقوقی و آزادی فردی، چه‌چیز لیبرالی ممکن است در محتوای خود حمل کند؟

‌فقدان بیان، دلالت‌های گوناگونی می‌شود که داشته باشد. به همین جهت در شرایط سانسور و ممانعت از بیان، باید در تفسیر فقدان بیان یا امساک در بیان، دقت و حلاجی کافی به خرج داد. همان‌گونه که گفتم، بخشی از آن‌چه جبهه‌ی لیبرالیسم ایرانی بیان نمی‌کند، جدا از آن‌که نمی‌تواند بیان کند، ضمناً آن چیزی است که نمی‌خواهد بیان کند. این نقطه، نقطه‌ی کلیدی و راهبردی، در انحراف در اصول لیبرالیِ مدعیان ایرانی لیبرالیسم است. به عبارت دیگر، جبهه‌ی لیبرالیسم فکری ایرانی، تصوری از آزادی لیبرالی دارد که در آن می‌توان آزادی فرد یا آزادی اخلاقی را -دست‌کم- مسکوت گذاشت. یعنی غنی‌نژاد و دوستان بنیادین‌ترین اصل لیبرالیسم را که امروزه در حقیقت باید اصل بنیادین دموکراسی و تحقق بیرونی مدرنیّت دانسته شود، که همان فردیّت حقوقی و فردیّت اقتصادی است، ظاهراً بالاجبار اما باطناً به طوع و رغبت، و با این گمان که می‌توان لیبرالیسمی داشت که در آن آزادی فرد مسکوت باشد اما مالکیت آزادی باشد، مسکوت می‌گذارند.

‌موضوع دیگری را نیز باید به این تحلیل افزود و آن این‌که میل کورکورانه به حذف دولت و ضدّیّت با دولت نتیجه‌ی متون الهام‌بخش غنی‌نژاد و دوستان هم است. منبع الهام غنی‌نژاد، هایک و آدام اسمیت اند نه -مثلاً- جان استوارت میل. هایک و آدام اسمیت هردو بیان انترناسیونالیستی از لیبرالیسم دارند و نسبت به دولت بی‌طرف اند. عیناً همان وضع که مارکس هم دارد. یعنی وقتی که لیبرالیسم و مارکسیسم را صرفاً و لابد از زاویه‌ی بنیان‌های اقصادسیاسی‌شان بازخوانی کنیم، قهراً دولت از تصویر تئوریک ما غایب می‌شود. این نه‌فقط به‌خاطر اکونومیسم این جریان است، که نتیجه‌ی انفعال و احتراز این جبهه‌ی فکری نسبت به عمل سیاسی هم است. چشم‌دوختنِ محض به لیبرالیسم اقتصادی بدون داشتن چشم‌اندازی سیاسی، در روایت این جبهه‌ی فکری، از لیبرالیسم ایدئولوژی‌ای پدید می‌آورَد که در جوهر خود ضدّملی، ضدّدولت و انترناسیونالیست است.

به عقیده‌ی من لیبرال‌های ایرانی، عوض آن‌که پهلوان‌پنبه‌ای از دولت بسازند و مدام رجم‌اش کنند، و کمونیسم را به استالینیسم فروبکاهند و استالینیسم را منهای ایده‌های بنیادین‌اش یعنی صنعتی‌سازی و خلق و حزب درک کنند، در این موقعیت تاریخی لازم است به‌ویژه تاریخ لیبرالیسم اروپایی را بخوانند و ترویج کنند. منظورم از تاریخ لیبرالیسم اروپایی، تاریخ لیبرالیسم غیرانگلوساکسون است. این‌طور ممکن است اندکی از استعمارستایی و ملیّت‌ستیزی فاصله بگیرند. مدزدگی ایراد وحشتناکی در لیبرالیسم ایرانی در وضعیت فعلی است به‌خصوص که فیلسوف‌هایی مانند آیزایا برلین و هانا آرنت (و در به‌ترین حالت هایک و فون‌میزس) رایج‌ترین متفکران مرجع برای این جبهه‌ی فکری به حساب می‌آیند که از اوضاع انضمامی اندیشه و سیاست ایران فاصله‌ی نجومی دارند. لیبرال‌های ایرانی از آن‌جایی که بنیان‌های اقتصادسیاسی لیبرالیسم یعنی آدام اسمیت را مرجع ایدئولوژی‌شان قرار داده‌اند، قهراً متوجه دولت نیستند و از دولت ترجمه‌ی عوامانه‌ی شبه‌کمونیستی دارند. این مشکل، رفع‌کردن‌اش کمی پیچیده است؛ اما بازخوانی تاریخ لیبرالیسم اروپایی در قرن‌های ۱۸ و ۱۹ مسیحی بعضی دررفتگی‌ها را برای لیبرال‌های ایرانی تصحیح خواهد کرد.

‌دولت اتحاد جماهیر شوروی هیچ‌گاه خود را همچون دولت به جا نمی‌آورْد. به همین جهت ارجاع دولت‌گرایی به کمونیسم مدل شوروی و عشق‌شوروی مغلطه‌ی پهلوان‌پنبه است. در بیان واضح‌ترین گواه‌ها بر این‌که دولت در اتحاد جماهیر شوروی -نه از جانب انقلابیون ۱۹۱۷ و نه از جانب کارگزاران دولتی در اتحاد جماهیر شوروی- دولت یا دولت‌ملت شمرده نمی‌شد، همین بس که عناوین اتهامات در دوران تصفیه‌ی بزرگ هیچ‌گاه دشمنی یا خیانت نسبت به دولت یا ملت نبود. عناوین اتهامات در دوران تصفیه‌ی بزرگ، «دشمن خلق»، «خیانت به خلق»، «خیانت به حزب»، «خیانت به تاریخ» و از این‌قبیل بود. لیبرالیسم انگلوساکسون جذاب‌تر است چون پیروز بوده است و نظام‌های باثبات خلق کرده است. اما لیبرالیسم‌های کم‌‌تر پیروز و کم‌تر نظری مثل لیبرالیسم اسکاندیناوی و مبارزه‌ی پی‌گیر و کم‌سروصدای آن برای سکولاریسم و تحقق شهروندی الگوهای صحیح‌تر و کم‌تر هوچی‌گرانه در اختیار لیبرال‌های ایرانی می‌گذارد.

‌‌از نیچه است که آن‌کس که دیرزمانی در مغاک خیره مانده باشد مغاک نیز در او خیره مانده است. غنی‌نژاد از فرط خیره ماندن در مارکس، عاقبت پادزهر مارکس را در هایک و آدام اسمیت جسته است که هردو بیش‌ترین اشتراکات را در میان نظریّه‌پردازان لیبرالیسم با مارکس دارند به‌خصوص از جهت اکونومیسم مفرط و انترناسیونالیست بودن. چپی که وضعیت ایران را نئولیبرالی تحلیل می‌کند نیز ضمن آن‌که اجازه می‌دهد تصویر شرایط اقتصادی موجود ذیل عنوان اکنون جهانی‌شده‌ی نئولیبرالیسم در اذهان نخبگان تلطیف شود و وخامت اوضاع به نظر نرسد، این اقبال را هم دارد که از سوی جبهه‌ی لیبرال‌های ایرانی به رسمیت شناخته شود و یک فضای دوجبهه‌ای را بازنمایی کند که در جوهر خود بیانگر ثبات و تمامیتی غیرواقعی و تبلیغاتی است.

‌انکار نمی‌شود کرد که در بازخوانی مسائل مربوط به ملی‌شدن صنعت نفت و برخی رویدادهای تاریخی معاصر، جبهه‌ی فکری لیبرالیسم ایرانی بحث‌انگیزی‌ها و روشنگری‌ها و طرح‌مسئله‌هایی هم کرده است. اما نتیجه‌ای که از همه‌ی این بحث‌ها در نهایت دارد می‌گیرد که در استعمارستایی، روایت برره‌ای از تاریخ دو قرن اخیر ایران، پرسش نکردن از مسئله‌ی بنیادن صد سال اخیر که مسئله‌ی دولت ملی مدرن در ایران است، نشان از آن دارد که ثمرات مفید این جریان هم در نهایت قرار نیست در مسیر صحیحی به مصرف برسد. از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، این‌که استعمار را از طریق واژه‌ی غیرتئوریک و ریطوریکی، «عقلانیت» توضیح می‌دهد نشان می‌دهد که ما با نوعی ذات‌باوری فرهنگی-تاریخی استعماری متکی به حقارت‌نفس طرف هستیم که نه فقط فلسفه و تئوری را گزینشی و مغلوط می‌خوانَد که حتی نتایج نادرست استعمار را که دولت‌های استعمارگر خود در تاریخ‌های رسمی و فرمایشی‌شان (لااقل به نحو تلطیف‌شده و رقیق) پذیرفته‌اند ذیل عنوان «عقلانیّت» صاف‌وصوف و صیقلی می‌کند.

سخن آغازین را تکرار می‌کنم. در ایران تا امروز آن‌چه وجود دارد چپ است. چپ هست و واکنش‌هایی به آن. به همین جهت است که جبهه‌ی لیبرالیست‌های اکونومیست و غیرسیاسی عیناً کژفهمی‌هایی را که چپ در دهه‌های پیشین درباره‌ی اندیشه‌های چپ داشته است بازتاب می‌دهد. درواقع جبهه‌ی فکری شبه‌لیبرالیست‌های اکونومیست جز آن‌که در چپ ایرانی خیره باشند کار دیگری نکرده‌اند. به همین جهت نقد چپ از هر کار دیگر واجب‌تر است.

ابوذر کریمی (آبذ)

تهران، ۱۵ مارس ۲۰۲۵ مسیحی

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها