شرح غزل «بیا که عاشقْ ماه است…الخ» از دیوان کبیر

بیا که عاشقْ ماه است و زَ اختران پیداست

بدان که مستِ تجلّی به ماه راه‌نماست[1]

میانِ روز شتر بر سرِ مناره رود

هر آن که گوید کو کو بدان که نابیناست[2]

به گِردِ عاشق اگر صدهزار خام بوَد

مرا دو چشم ببندی بگویم‌ات که کجاست[3]

بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویم

که از دهان و لب من پری‌رخی گویاست[4]

کسی که عاشق روی پَریّ من باشد

نزاده است ز آدم نه مادرش حوّاست[5]

عجب مدار از آن کس که ماه ما را دید

چو آفتاب در آتش چو چرخ بی‌سر و پاست[6]

سر بریده نگر در میان خون غلتان

دمی قرار ندارد مگر سر یحیاست[7]

چو آفتاب و چو ماه است آن سر بی‌تن

که روز و شب متقلّب در این نشیب و علاست[8]

بر این بساط خرد را اگر خرد بودی

بیامدیّ و بگفتی که این چه کارافزاست[9]

کسی که چهره‌ی دل دید اوست اهل خرد

کسی که قامت جان یافت اوست کَاهل صلاست[10]

در این چمن نظری کن به زعفران‌رویان

که رویِ زرد و دلِ درد داغِ آن سیماست[11]

خموش باش مگو راز اگر خرد داری

ز ما خرد مَطَلب تا پریّ ما با ماست[12]

که برد مفخر تبریز شمس تبریزی

خرد ز حلقه‌ی مغزم که سخت حلقه‌رُباست[13]

[1]. سکته‌ی ملیح بعد از «عاشق» در مصراع نخست. شروع تکان‌دهنده‌ای دارد با ضرباهنگ انفسی بسیار تند. عاشق را ماه خوانده است که از ستارگانی که اطرافش هستند بازشناخته می‌شود.«مست تجلی» را در مصراع دوم مصداق اختر در مصراع اول شمرده است.

[2]. خبر می‌دهد و یعنی هرکس باور نمی‌کند کور است.

[3]. یعنی صدهزار خام شاید عاشق را در میان گرفته باشند و او را به عاشقی باز نشناسند اما من با چشم بسته عاشق را هرجا باشد باز می‌شناسم.

[4]. ایماژهای درهم‌تنیده پیاپی می‌آیند. پری‌رخ شخص‌واره‌ی مهم غزل است که از آغاز در کار است و در این بیت از آن خبر می‌دهد.

[5]. جز ایماژها اکسپرسیون‌ها نیز پیاپی دگر می‌شوند. طرزی که برای بیان در چنبره‌ی خویش داشتن پری‌رخ به کار می‌بَرد غافل‌گیرکننده است. برخلاف آن‌که انتظار می‌رود در زیبایی یگانه باشد و همه را واله‌ی خود کند می‌گوید از مادر نزاده است کسی که پری‌رخ من را بپسندد.

[6]. گویا دیدن «ماه ما» خودبه‌خود شگفتی‌آور است که می‌گوید «عجب مدار». مصراع دوم در وصف «ماه ما» باید باشد. نماد ماندالا از این مصراع پیوندی جدی با پری‌رخ می‌خورد: آفتاب در آتش، چرخ بی‌سروپا. گوی نورانی مدوّر و متحرک ایماژ انتزاعی‌ای است که با پری‌رخ همراه می‌شود.

[7]. این‌جا یک امپرسیون تصویری می‌دهد که می‌شود ادامه‌ی ایماژ بیت پیشین دانست‌اش. تصویر آفتاب در آتش و چرخ یعنی نور متحرک و غلتان به تصویر سر بریده و یحیای نبی دگرسانی می‌یابد.

[8]. این بیت هم در ادامه‌ی تصویر آفتاب در آتش و چرخ بی‌سروپا است. با این تفاوت که گویی در این بیت تصویر بیت‌های پیشین چشمک‌زن می‌شود و در «نشیب‌وعلا» خاموش و روشن می‌شود.

[9]. آیرونی دارد.  به‌کلافگی خرد را احضار می‌کند. «کارافزا» را می‌شود به گرفتاری بی‌جهت معنی کرد.

[10]. ظاهراً در میانه‌ی مکاشفه درباره‌ی آن‌که خرد چیست با خود به اختلاف بر می‌خورَد. «چهره‌ی دل» و «قامت جان» زوجیت دارند و اشاره به شهود در عواطف و جان شخص می‌کند.

[11]. «درد» را به معنی دردمند آورده است که کاربردی عمدتاً محاوره‌ای دارد. و این عجیب نیست چون پایبندی به زبان رسمی شسته‌ورفته را در جلال‌الدین با خلل می‌توان یافت. ایده‌ی بیت گشتن و جست‌وجو به دنبال پری‌رخ است که در قامت زردرویان تکثیر یافته است.

[12]. ضمن آن‌که درباره‌ی خرد درگیر تردید است دوگانگی و جست‌وخیز اکسپرسیو و تصویری شعر را به پری همراهش نسبت می‌دهد.

[13]. در بیت تخلص به شمس اشاره می‌کند که در قالب آفتاب هم در ابیات پیشین بوده است. به نظر می‌رسد از «حلقه‌ی مغز» استخوان اکلیلی بخش پیشین جمجمه را مراد کرده است. نمونه‌ای از انسجام در دیسه‌ی انفسی یا فرم سوبژکتیو است.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها