نعمتِ الوانِ دنیا مایهی درد سر است
خون فاسد در بدن آهنرُبای نـِشتر است(۱)
شکّرستان با وجود حرص باشد شورهزار
با قناعت چشمِ تنگِ مور تـُـنگِ شکّر است(۲)
صحبتِ نیکان حجابِ زنگِ غفلت میشود
ایمِن است از سبز گشتن آب تا در گوهر است(۳)
بر دل روشن نباشد از سیهبختی غبار
آب حـَیوان اخگرِ دلزنده را خاکستر است(۴)
چشمِ ما را شد رگِ خوابِ گران مویِ سفید
بادبان بر کشتیِ دریاییِ ما لنگر است(۵)
آنچه در مینا مرا باقیست از صَهبای عمر
خوردناش خونِ دل است و ماندناش درد سر است(۶)
علمِ رسمی میکند دلهای روشن را سیاه
دیدهی آیینه را خوابِ پریشان جوهر است(۷)
شد ید بیضا ز دامنگیریِ شب، دستِ صبح
دستِ کوتاهِ تو از غفلت همان زیرِ سر است(۸)
نیست شاه آنکس که دارد گنجِ گوهر بیشمار
هرکه را سدّ رمق هست از جهان اسکندر است(۹)
از میلعلی شود کانِ بدخشان سینهاش
چون سبو دستِ طلب آن را که در زیر سر است(۱۰)
رویْ در خلق است و بر زر پشت – صائب! – سکّه را
آنچنان پشتی به چندین وجه از رو بهتر است(۱۱)
۱. یعنی پول زیاد راهی برای هدر رفتن پیدا میکند.
۲. حرص و قناعت را برابر نهاده است و بازی زیبایی با لفظ تنگچشمی و چشم مور میکند که با دانهی شکر دلخوش است.
۳. یعنی غفلت چون زنگ که بر آهن مینشیند بر روح مینشیند و معاشرت با نیکان روزگار مانع از این زنگ میشود؛ همانگونه که آب گوهر (بازی با صفت «آبدار» به معنی درخشان کرده است که برای سنگهای قیمتی به کار میرود) نمیگندد.
۴. در این بیت زندهدلی و روشندلی را برابر گذاشته است و اخگر را حاوی بار منفی شمرده است و دلزنده را در مقام صفت اخگر (میشود به معنی شعلهی فتنه در دل بداندیشان گرفت) با بار منفی به کار برده است. یعنی سیاهبختی بر دل روشن غباری نمیافکند اما برای شعلهی فتنه آب حیوان هم خاموشی میآورد همانگونه که خاکستر را روی آتش میریزند و خاموشش میکنند.
۵. دو ترکیب را در هم تنیده است: رگ خواب و خواب گران. میگوید در اثر پیری زیاد میخوابم و کشتی من حتی با بادبان هم دیگر به جایی نمیرود و بادبان برای آن حکم لنگر دارد.
۶. پیداست شعر را در پیری نوشته است و در این بیت نیز اشاره به همین دارد که باقیماندهی عمر را اگر بخواهد به عشرت بگذراند خون دل خواهد خورد و اگر رها کند که خودبهخود بگذرد با سردرد طی خواهد شد.
۷. یعنی دانش مدرسی مایهی تیرگی دلهای روشن و اهل صفا میشود و دل را در مصراع دوم به آینه تشبیه کرده است که در خواب (پشت درِ بستهی آینهی دردار یا در شهود و مکاشفهی حاصل از واقعات) حقایق را مییابد.
۸. احتمالاً خطابی از شاعر به خودش باشد که در کهولت صبحها دیر از خواب برمیخاسته است. دربارهی تعبیر «دست صبح» خوب است نگاهی به نمونههای دیگر در شعر فارسی بیندازیم. نظامی در ختم هفت پیکر: دِرعاش از دست صبح نیزهگشای/ نیزهش از دِرع ماه حلقهربای. عطار: هر شب سپهر پردهی زربفت ساخته/ رویت به دستِ صبح به یک دم دریده باز. خاقانی: در برم آمد چو چنگ گیسو در پا کشان/ من شده از دستِ صبح دستبهسر چون رباب. (ترکیب «از دست صبح» حرف اضافه و متمم است.) خاقانی: اول کسی که خاک شود جرعه را منم/ چون دست صبح قرعهی صهبا برافکند. خاقانی: شب عقد عنبرینهی گردون فروگسست/ تا دست صبح غالیه سازد ز عنبرش. خاقانی: دست صبح از عنبر و کافور و مِشک/ صد مثلث رایگان آمیخته. عبید: همیشه تا فکند دست صبح وقت سحر/ ز تاب شعلهی خورشید بر سپهر طناب. خاقانی: از بهر پاره پیر فلک را به دست صبح/ دلق هزار میخ ز سر برکشیدهاند. عطار در مقدمهی منثور مختارنامه: لطیفی که هر بامداد خلعت نورانی روز به دست صبح صادق در گردن شب ظلمانی افکند…الخ. سیف فَرَغانی: گشته ز شوق روی تو بر دامن فلک/ هر شب به دست صبح گریبان در آفتاب. کمالالدین اسماعیل: به میل شعشعه تا میکشد لعابالشّمس/ به چشم انجم در دست صبح روشنگر. کمالالدین اسماعیل: اگر بخواهد رای تو نیز بر نکشد/ لباس مشکی شب دست صبح جامهستان. جز مواردی که «به دستِ» مجاز از «به توسطِ» گرفته شده است و البته هم در این موارد اضافهی استعاری است.
۹. «سدّ رمق» یعنی آنچه حیات را عجالتاً تداوم بخشد از مرگ فوری جلو گیرد. این بیت هم از مضمون پیری که در ابیات پیشین مضمون غالب بود خالی نیست و میگوید در جهان شاه آن کسی نیست که خدم و حشم دارد بلکه اسکندر کسی است که مایهای برای جلو گرفتن از وفات فوری دارد.
۱۰. بدخشان به سنگهای قیمتیاش مشهور است و در این بیت میگوید کسی که آسودهخاطر است و مانند کوزه (به شکل کوزه و دستهی آن اشاره دارد) دستش را از آسودگی زیر سر گذارده است، جرعهای از شراب ناب را مایهی آن مییابد که سینهاش معدن گوهرهای بدخشان شود. پیام بیت این است که ثروت راستین آسودگی خاطر است نه مال و جاه.
۱۱. محتمل است به شکل خاصی از سکه که در آن ایام با آن برخورد داشته است اشاره داشته باشد. اما محتوای دوپهلو و چیستانگونهای در این بیت پدید آورده است.