بحثی در تئیسم و آتئیسم

به‌ندرت بحث می‌کنم خصوصاً

در این موضوعات؛ و این بحث هم

از همان مواقع نادر است

مورخ ۱۴-۱۸ ژوئیه‌ی ۲۰۲۳ مسیحی.

ا ک

نوشته‌ی من: راستش من مدت‌هاست با خداناباورها یا آته‌ئیست‌ها بحث نمی‌کنم. اما یک نکته درباره‌ی آته‌ئیسم حایز اهمیت است و آن این است که بحران‌های آته‌ئیسم اگر بیش‌تر از ته‌ئیسم نباشد کم‌تر نیست. کسی که اسطوره‌ی علم را جایگزین دین می‌کند یا آته‌ئیسم را بدیهی جلوه می‌دهد حتی به‌طور عمیق درگیر آته‌ئیسم نشده است. خداباوری عمیق با خداناباوری عمیق، جز در نتیجه‌ی نهایی، اختلافات اندکی دارند چون دایره‌ی نادانسته‌های بشر را همیشه پیش چشم دارند.

‌‌

رامین رمضانی: وقتی از خداباوری حرف می زنیم از یک پدیده و فکر شناسنامه دار صحبت می‌شه.که تق منقضی شدنش در اومده. خداناباوری رو در مقابل خداباوری قرار دادن برای شبیه هم کردنشون هم یه جور شارلاتان بازیه.شاید خیالات و اسطوره های دیگری ساخته بشه که به کمک علم جهت دهی شده.مثلا و فقط در یک نمونه شاید من به وجود موجوداتی در ابعاد بالاتر ظن ببرم که جهان ما رو ساخته اند.اما این ها در زمره ی خداباوری نیست.

ابوذر کریمی: فکر کنم محض دست‌گرمی هم شده خوب است ترک عادت کنم و کمی بحث کنم. شما ظاهراً جواب همه‌ی سؤال‌های اساسی بشر را البته با عصبانیت قابل‌توجهی داده‌اید. خداباوری یا ته‌ئیسم یعنی ایمان به خدای یگانه یا همان یکتاپرستی. آته‌ئیسم یا خداناباوری هم یعنی قایل نبودن به خدای یگانه. مسئله از همین‌جا شروع می‌شود و راه فرار از پیچیدگی‌ها از راه علم یا آته‌ئیسم وجود ندارد. و البته باب بحث هنوز هم در سرتاسر عالم باز است. این‌جا لازم است که کمی بیش‌تر توضیح بدهید که چرا عصبانی هستید و تق چه‌چیز درآمده و به کمک علم چه افسانه‌هایی می‌شود گفت و مسائلی از این‌قبیل. می‌بینید که موضوع را با پرخاش نمی‌شود ساده کرد.

رامین رمضانی: درود ،پیشتر عرض کنم من هم مثل شما خرق عادت کرده ام برای ورود به چنین بحثی و بیشتر از آن برای استفاده از عبارات تحریک آمیز.اما شما به خودتان نگیرید مایل نیستم موجب ناراحتی شوم حتی اگر میبایست پیامم را پاک کنم .

در ادامه:البته که راه فرار از پیچیدگی ها از راه علم وجود ندارد و بلعکس اعتقاد به خدای یگانه راه فرار ازین پیچیدگی هاست.پیچیدگی هایی که با آن دستگاه خیالی هم از بین نمی روند بلکه زیر خرواری از استعاره ها مدفون می شوند.مقابل قرار دادن ته‌ئیسم و آته‌ئیسم فقط از چنین بحث‌هایی ناشی می‌شود.که من بگویم اگر راست می‌گویی آن‌چه؟و شما بگویید پس خودت چه؟من می خندم به کسی که مرا در عده ی خداباوران یا خداناباوران حساب کند.

تق این درآمده که ما به عنوان انسان از یک زمانی شروع کرده ایم به سخن گفتن،ثبت کردن،خیال بافی و هیچ تضمینی نیست که این موضوع ادامه پیدا کند.کسی نمی پرسد گربه ها به خدا اعتقاد دارند یا نه.

ابوذر کریمی: ببینید در نهایت فرض کنیم شما آته‌ئیست هستید، به دنیا می‌آیید، زندگی می‌کنید و می‌میرید. و من ته‌ئیست هستم، به دنیا می‌آیم، زندگی می‌کنم و می‌میرم. بنابراین اجازه بدهید بحث را بیش از حد حاد نکنیم. اما مقابل گذاشتن ته‌ئیسم و آته‌ئیسم به نظر من درست است. منظور شما ممکن است این باشد که یکتاپرستی در واقعیت در اغلب موارد به شکل ایمان به یکی از ادیان ابراهیمی ظهور می‌کند و یکتاپرستی به نحو مجرد کم‌تر مسئله‌ی اشخاص است. متوجه این نکته هستم. اما به گمان من این تقابل بین ته‌ئیسم و آته‌ئیسم صحیح است چون شخصی که آته‌ئیسم را انتخاب می‌کند از یک دین مشخص خارج نشده است بل‌که از دایره‌ی یکتاپرستی خارج شده است. به همین جهت در وهله‌ی نخست برابر ته‌ئیسم قرار می‌گیرد نه تعینات ته‌ئیسم در قامت ادیان توحیدی. این‌که به لحاظ نظم اجتماعی یا نهاد دین چه مواجهه‌ای با شخص آته‌ئیست می‌شود هم خارج از این بحث است چون صرفاً درباره‌ی اصول عقاید صحبت می‌کنیم. می‌ماند یک نکته‌ی دیگر درباره‌ی آفرینش جهان و آفرینش انسان که در کامنت بعد عرض می‌کنم.

ببینید بشخصه آفرینش جهان را بین همه‌ی آن‌چه به خدای یکتا نسبت داده می‌شود کار چندان مهمی نمی‌بینم. یعنی عظمت گیتی محکم‌ترین نشانه‌ی پروردگار در جهان نیست به عقیده‌ی من. محکم‌ترین نشانه‌ی پروردگار در جهان به عقیده‌ی من بشر است. آن چیزی که بحران اته‌ئیسم است توضیح عظمت گیتی نیست، توضیح عظمت و توانمندی و بی‌کرانگی روح بشر است. این‌که تصور کنیم به کمک دیرین‌شناسی یا نظریه‌ی انتخاب طبیعی روایت‌های مربوط به خلق جهان در قرآن یا تورات یا متون دینی دیگر باطل شده است نگرش شتاب‌زده و سطحی‌ای است. در دوره‌هایی البته هم کلیسا هم عالمان یهود هم علمای اسلام به یافته‌های علمی واکنش نشان دادند اما لااقل امروز بخش عمده‌ای از یکتاپرستان روایت‌های متون دینی درباره‌ی خلقت انسان یا خلقت گیتی را به نحو منصوص یا literal نمی‌خوانند. البته حتی پیش‌تر یعنی پیش از رنسانس هم در تفسیر متون دینی نگرش منصوص به متون دینی صرفاً یکی از نگرش‌های تفسیری بوده است. بنابراین این‌که نظریه‌ی فرگشت یا کیهان‌شناسی جدید یکتاپرستی را شکست دهد ایده‌ی منسوخی است یا به قول شما تق‌اش درآمده است. از این باب حتی قرآن اشارات صریح دارد که من را منصوص نخوانید.

رامین رمضانی: مشکل آن‌جاست اگر فرضیه ها را اصلاح نکنم شما مجبورید این کار کسالت‌بار پاسخ دادن به ادعاهای تکراری را باز هم بی ثمر انجام دهید.اجازه بدهید در چند بند از پیش‌فرض‌های مطرح شده فاصله بگیرم.

۱-منظور من از خداباوری اشاره به پدیده‌ی پرستش آن هم پرستش آگاهانه است.در این تعریف بت پرستی ،چندخدایی یا یکتاپرستی(می‌خواهم قلمرو کفر را هم وارد کنم اما به جزئیات مضاعف و بسط بحث نیاز خواهد داشت)جزو خداباوری به حساب می آیند.سیستم عابد و معبودی که د ر جریان آن انسان برای خودش شخصیت پایا و ذات مستقل قائل می‌شود.

۲-من هم معتقد نیستم که ماندگاری متون مقدس از پس گذر سالیان پدیده ای اتفاقی است.تلاشم را می‌کنم تا به طور خلاصه دیدگاهم را نسبت به این موضوع روشن کنم.اگر برای لحظه ای از آگاهی صرف نظر کنیم می‌بینیم در ساحت بدن به عنوان قطعه‌ای از جهان ،مورچه ها و پرندگان و حتی اجرام بی‌جان هم ریاضیات بلدند و آنچه ما نامش را ریاضیات گذاشته ایم تلاش انسان برای زبان‌مند کردن این دانسته‌ی پیشینی و گفتگو در مورد آن است.و همین فرایند باعث می‌شود ریاضیات به صورت چیزی بیرونی درآید.نوعی فرایند پارادوکسیکال که در آن برای کشف حقیقت چیزی آن را از منبع و پیوستار حقیقی اش جدا می‌کنیم.این پژواک حقانی برخی جملات ،روایات،اسطوره‌ها و کهن الگو‌ها پیشتر از متن هایی که برشمردید بوده و پس از آن هم چنین متن هایی به وجود آمده و هم چنان به وجود می‌آیند.دستگاهی استعاری که البته هم ریشه در آن دانسته‌های پیشینی(ما قبل آگاهی) ما از جهان دارند و هم رابطه ای دو سویه با تعین وضعیت اجتماعی دارند.برای من ایرانی اشعار مولانا و حافظ با وجودی که چنین ادعایی ندارند بیشتر شبیه وحی الهی ست.

۳-تصور می‌کنم این نگاه شما اساسأ این احتمال را به طور کل مردود بداند که در آینده ربات‌هایی به وجود بیایند و انسان را منقرض کنند یا بدتر از آن به شکل اولیه ی زندگی اش در جنگل بازگردانند

ابوذر کریمی: این کامنت آخر شما بنظرم از بحث ته‌ئیسم-آته‌ئیسم خارج می‌شود. نکته‌ی اولتان نسبت به خداباوری و خداناباوری بی‌طرف است اما به مناسبات عابد-معبود یا خالق-مخلوق معترض است. عبادات و شرعیات صرفاً یکی از راه‌های ارتباط بشر با خداست. در این‌که چرا عبادات به این شکل ادا می‌شوند یا برگزار می‌شوند بی‌شمار توضیحات مختلف دارد اما البته هرکس طریقه‌ی خاص خود را برای ارتباط با خدا دارد.

نکته‌ی دومتان به‌مراتب بیش از نکته‌ی اول نسبت به خداباوری و خداناباوری بی‌طرف است اما چیزی شبیه ردّیّه بر برهان نظم به نظر می‌رسد. این‌که نظم زاییده‌ی ذهن بشر است یا واقعیتی است که خارج از ذهن وجود دارد مستقیماً به رد یا اثبات یکتاپرستی نمی‌رسد. اما این‌که فرض می‌کنید انسان ناآگاه و نادانی بود که تصوراتی داشت و بعد علم امد و او را از نادانی نجات داد تصور چندان واقعی‌ای نیست. بشر امروز در مقایسه با بشر غارنشین چیز زیادی درباره‌ی جهان نمی‌داند.

نکته‌ی سومتان فرض انقراض بشر را طرح می‌کند. گمان نمی‌کنم از حرف من چنین برداشتی بشود کرد چون موجود ذی‌روح برای آن‌که باقی باشد نیازی به تداوم نسل ندارد. البته فرض شما بسیار از تحقق دور است چون بشر در شرایطی بسیار صعب‌تر عصر یخبندان را صحیح و سالم پشت‌سر گذاشته است.

در قرآن در ۱۵ محمد در وصف بهشت، عباراتی چون «ماء غیر آسن» به معنای آبی که نمی‌گندد یا «لبن لم‌یتغیّر طعمه» به معنای شیری که طعمش تغییر نمی‌کند استفاده شده است که گویای آن است که شیر یا آب منظور همان صورت مادی نیست که ما می‌شناسیم. در ۵۹ آل‌عمران گفته شده است: «ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب» که – اگر مرجع ضمیر متصل «ـهُ» را در «خَلَقَهُ» عیسی بگیریم – یعنی عیسی نزد خداوند همچون آدم است که از خاک خلق شد که اشاره‌ای است به آن‌که خلقت از خاک بیان رمزی است و آدمیان همگی از خاک خلق شده‌اند. در ۳۳ آل‌عمران آمده است: «ان الله اصطفی آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین» که یعنی خداوند آدم و نوح و تبار ابراهیم و تبار عمران را بر مردم جهان برگزید. اشاره‌ای است به آن‌که آدم نخستین پیامبر است نه نخستین انسان. در ۱۱ اعراف با چند علامت تأکید آمده است: «و لقد خلقناکم» یعنی آفریدیمتان «ثمّ» یعنی زمانی گذشت و نتیجه‌ی آنی نبود «صوّرناکم» یعنی صورت بخشیدیمتان «ثمّ» یعنی زمانی گذشت «قلنا للملئکة اسجدوا…» یعنی فرشتگان را گفتیم سجده بیاورند و سجده کردند مگر ابلیس الخ. برای نتیجه‌ی فوری «فـَ» استفاده می‌شود و نتیجه‌ی زمان‌بر یا تدریجی «ثمّ». این تنها تفسیر از این آیات نیست اما شواهدی است بر آن‌که تنها روایت قرآن از خلقت روایت منصوص آن نیست.

رامین رمضانی: با این تعاریف احتمالا من هم در زمره ی خداباوران هستم بی آنکه خودم بدانم.و همینطور در حال عبادت.من هم چنین متن هایی را منصوص نمی خوانم.غزلیات حافظ،ادیسه و آنتیگونه و الهامات حاج مشدی حسن همسایه و خواب های مادرم را همینطور.البته که اینها را یکی نمی پندارم.امیدوار بودم در آن مثالی که از ریاضیات زدم این عقیده ام را منتقل کرده باشم که انسان اولیه مثل مورچه و سنگ چیزهای بیشتری از جهان می دانست.اینکه علم فرایند بیرونی کردن جهان است به منظور شناخت آن،در حالی که همین بیرونی کردن، در آن واحد بیگانه سازی همان جهان هم هست.اما تفاوت من با یک خداباور چیست؟فرمودید عبادات و شرعیات صرفا یکی از راه های ارتباط با خداست.تصور می کنم کسانی را از دایره ی ارتباط با خدا بیرون گذاشته اید .خب این همان الزامی نیست که خداباوری را صرفا در تعینات تاریخی اش مثل ادیان سامی به تعریف در می آورد؟مثلا کسانی که در کلام ،خدا را نفی و انکار می کنند؟اصلا می شود در عمل خدا را انکار کرد یا مقابلش قرار گرفت؟مآلاً من فکر نمی کنم روزی کشفیات یا تصورات بشر اشعار سوفوکل را در خوانش غیر منصوصش ابطال کند.چه رسد به تورات یا قرآن.همچنین سردرگم شده ام که واقعا در مورد چه چیزی اختلاف نظر داریم؟جز ذی روح بودن فرد بشر،توحید معاد نبوت عدل و امامت.و جز در بیکرانگی عظمت انسان و مرکز هستی بودنش.در چه هم عقیده ایم؟وصل بودن انسان به “هستی و نیستی” آنچه برخی از آن خدا می زایند.بنابراین من نه خودم را خداباور و نه خداناباور نمی دانم.چون در جستجوی حقیقتی که هیچ ایمانی هم بدان ندارم هم قرآن و متون مقدس را مرجع مهمی می دانم و هم خیالاتی را که ممکن است در آینده به وجود بیایند.حالا یا در ذهن انسان یا از پس زوالش و در روحی که به سیلیکون دمیده است.این است که آن تقابل ت ه ئیسم و آته ئیسم من را اشتباه نشانه گذاری می کند و موجب رنجشم می شود.با احترامات فائقه و سپاسگزاری از هم صحبتی.

ابوذر کریمی: مرسی از نکات شما. موضوع این است که منصوص نخواندن هومر یا سوفوکل یا هوراس اساساً ربطی با عالم غیب یا آن‌چه ورای واقعیت مادی مشهود است پیش روی ما نمی‌گذارد. متون مقدس درواقع پیام رمزی هستند و منصوص خواندنشان به‌کلی نقض‌غرض است. یکتاپرستی تنها بسته به خدای یگانه نیست؛ پذیرفتن حقیقتی ورای ماده‌ی مشهود در عالم است و به همین جهت است که منش و روش خاصی برای قرار گرفتن در ارتباطی با عالم غیب برای یکتاپرست لازم می‌شود. اما این‌که با ارجاع به عبارات منصوص متون مقدس کسی بگوید خدا در شش روز جهان را خلق نکرده است و جهان در مدتی کم‌تر یا بیش‌تر از شش روز خلق شده است حرف نامربوطی است. یا مثلاً با ارجاع منصوص به متون مقدس بگوید خدا آب و خاک را به گل تبدیل نکرد که بعد در او بدمد و انسان خلق شود این هم شیوه‌ی منسوخی است چون شرط توحید این نیست که شما خیال کنید خدا آب و خاک را مخلوط کرد و در آن فوت کرد و انسان خلق شد.

پیام فتوحیه‌پور: ابوذر جان،

۱. روح بشر کجاست و مکانیزم میانجی اتصال و تعامل آن با جسم بشر چیست؟

۲. پس از روشن شدن پاسخ سوال بالا عظمت و توانمندی و بی‌کرانگی روح به چه شکل و روشی سنجش و اندازه‌گیری می‌شود؟

ابوذر کریمی: حرف من درباره‌ی روح بشر مربوط به بحران آته‌ئیسم است. اما بی‌کرانگی روح موضوعی است که اشخاص با علم حضوری به آن می‌رسند و چیزی نیست که بشود به کسی نشانش داد. اما بحران آته‌ئیسم در همین است نه در عظمت گیتی. پذیرفتن این‌که انسان ماده‌ی بی‌روح است خیلی آسان‌تر از این نیست که بپذیریم انسان ماده‌ی ذی‌روح است. با این حال پذیرفتن این‌که از ماده‌ی بی‌روح بشر پدید آمده است همان بحران آته‌ئیسم است. به‌طورکلی انسان بحران آته‌ئیسم است. چیزی که اته‌ئیسم نمی‌تواند توضیحش بدهد انسان است نه گیتی.

پیام فتوحیه‌پور: البته اگر فیزیک سیالات و ترمودینامیک و آئرودینامیک بلد نباشیم هم پرواز پرنده را باید با نیاز به وجود چیزی مرموز که احتمالن فقط با علم حضوری درک می‌شود مربوط بدانیم. این پیش فرضت که به وجود آمدن انسان از ماده “بی روح” مساله بحران آفرین است شاید به این دلیل است که فیزیولوژی سلولی و نورولوژی و … را بلد نیستی.

اما پاسخ سوالهایم را ندادی.

ابوذر کریمی: من آن‌جا ایده‌ی شخصی‌ام را گفتم. شاید با یک ته‌ئیست دیگر اگر صحبت کنی جواب دیگری بدهد و به نظرش عظمت گیتی خیلی جدی‌تر باشد. علم چگونگی را توضیح می‌دهد نه هستی پدیده را. برای همین علم در نهایت به‌تنهایی نمی‌تواند جهان را توضیح بدهد.

کسی که می‌گوید با علم به این نتیجه رسیدم که خدایی نیست منظورش این است که آن‌قدر به پیش‌فرض علم که مشهودات است تکیه کردم که این پیش‌فرض‌های پارادایماتیک را با کل هستی اشتباه گرفتم. از علم به آته‌ئیسم رسیدن مصداق بارز اشتباه گرفتن مقدمات است با نتایج.

پیام فتوحیه‌پور: چند نکته ابوذر جان

واژه “علم” گمراه کننده است. بهتر است از “روش علمی” استفاده کنیم. روش علمی فرآیند سنجش صحت ادعا است بر اساس شواهد قابل تجربه و تایید. خروجی این فرآیند هم تا زمانی که با گزاره‌های کامل طرح نشود گمراه کننده می‌شود.

ساده توضیح بدهم. از من می‌پرسی: حسن خانه است. می‌گویم: نه. خانه نیست. یا کامل‌تر می‌گویم: نه. زنگ درشان را زدم و جواب نداد و از آنجا که حسن در نود درصد موارد حتما به زنگ در خانه جواب می‌دهد نتیجه می‌گیرم که با احتمال بالا و حدود نود درصد حسن خانه نیست، اما احتمال هم دارد که تمایل ندارد جواب دهد یا دستش بند است یا اتفاقی برایش افتاده که نمی‌تواند جواب دهد.

خارج از روش علمی پاسخ نمی‌دانم است.

در خصوص این پیش فرض که وجود چیزی نیازمند به وجود چیز دیگری است که قائم به ذات به شکل فعال “اراده” به وجود چیز اول داشته باشد شاید به دلیل این است که تجربه‌ی ما انسانها از روال عملکرد دستگاه عصبی خود برای تحقق چیزهایی که به وجود می‌آوریم تحت عنوان “اراده” درک می‌شود و از این جهت فرض می‌کنیم این فانکشن “اراده” یک فانکشن ازلی است که باید آن “خالق اول” هم دارای این فانکشن باشد.

ابوذر کریمی: وقتی از علم تجربی صحبت می‌کنیم از حوزه‌ای صحبت می‌کنیم که قرار است ماده‌ی مشهود را به‌وسیله‌ی روش‌های مشخصی توضیح بدهد. دانشمند علوم تجربی در کارش اگر هم به عالم غیب باور داشته باشد این باور را حق ندارد در یافته‌هایش دخالت بدهد. مقدمه‌ی علم تجربی این است که هر چیز را جز ماده‌ی مشهود و روش‌های مشخص از حوزه‌ی عمل بیرون می‌گذاریم. این مقدمه است اما از فرط تکرار ممکن است شخص خیال کند این تنها شیوه‌ی شناخت است و مقدمه را با نتیجه اشتباه بگیرد. موضوع علم تجربی چیزی جز ماده‌ی مشهود نیست. حال اگر کسی به نحو افراطی به این نتیجه رسید که چیزی جز ماده‌ی مشهود و روش‌های علمی وجود ندارد ایشان علم‌گرا یا در شکل افراطی‌اش پوزیتیویست است و هر چیزی جز علم را انکار می‌کند. حال این‌که علم‌گرایی یا پوزیتیویسم به آته‌ئیسم منتهی شود زمینه‌های مختلفی می‌شود داشته باشد ازجمله پیش‌فرض‌هایی درباره‌ی عرش، ملکوت، محور عمودی و استعلایی کیهان، مکانمند بودن خدا، درک خاصی از فرشتگان الخ.

من حتی نظریه‌هایی را که در علم تجربی از حوزه‌ی ماتریالیسم فراروی می‌کنند از دایره‌ی بحث بیرون می‌گذارم چون نهایات همه‌ی حوزه‌ها با هم نزدیک و همسایه اند. من علم تجربی را در معنای مطلقاً پوزیتیویستی و ماتریالیستی‌اش در نظر می‌گیرم و فرض می‌کنم که علم تجربی در ماده می‌مانَد. در حالی که می‌دانیم تعیّن تمام و کمال ماده و به معنای وسیع‌تر آن واقعیت در علم تجربی به‌مرور کم‌رنگ شده است. این این ایده‌ها را من کنار می‌گذارم و می‌گویم اگر علم تجربی هیچ فراروی‌ای از ماده‌ی مشهود نکند باز هم نمی‌تواند مقدمات را به جای نتایج عرضه کند.

‌‌

‌‌

پیام فتوحیه‌پور: اجازه بده برگردیم به اصطلاح روش عل می تا دقیق‌تر حرف بزنم. من البته روش شناخت غیر از روش علمی بلد نیستم. اگر روش شناخت نوع دیگری وجود دارد باید مکانیزم آن قابل توضیح و پرکتیس باشد.

متوجه هستم که می‌گویی روش علمی نمی‌تواند به رد یک ادعای کلی وجود خدا، نه خدای معین محمد یا موسی یا عیسی یا زردشت یا الخ، برسد و لاجرم باید در اگنوستیسیزم متوقف شد. اما تییستها نباید فراموش کنند که وقتی با این استراتژی وارد آرگیومنت با یک آتئیست می‌شوند، در واقع خودشان هم موضع آگنوستیک گرفته اند و نباید جرزنی کند و بین موضع تییست و آگنوستیک تاب بخورد.

تییست به محض معین کردن “خدا” باید از همان خدای معین و مشخص دفاع کند و در اینجا روش علمی به خوبی می‌تواند فالس بودن آن خدای معین را نشان دهد.

اما اگر تییست می‌خواهد دامنه آرگیومنت را به مفهوم کلی خدا گسترش دهد که معین نیست، اول خودش از موضع تییسم به لا آدری گری کوچ کرده است.

ابوذر کریمی: از قضا این فاصله‌ی مفروض که من در بحث بالا قرار داده‌ام بین ته‌ئیسم و هریک از ادیان ابراهیمی فاصله‌ی تعیین‌کننده‌ای است هرچند ممکن است به نظر بی‌اهمیت برسد. این‌که از ته‌ئیسم چه‌طور می‌شود حرکت کرد به سمت یکی از ادیان یا به عبارتی از ایمان حرکت کرد به دین موضوع دیگری است. یعنی لبّ بحث ما درباره‌ی ایمان است؛ دین منظومه‌ای است برای مراقبت از ایمان. به همین جهت تا جایی که شده است بحث را از این فاصله‌ی مشخص پیش‌تر نبرده‌ام یعنی تعیین نکرده‌ام که حرکت از ایمان به دین به چه نحو رخ می‌دهد. و البته این نهایت اعتقاد من هم است که نباید به کسی کوچک‌ترین ایده‌ای را تحمیل کرد. چون رابطه‌ای عالمانه‌تر یا دلسوزانه‌تر از رابطه‌ی خدا با مخلوقش نیست و این‌که پروردگار چه مسیری را برای شخص مقدر کرده است مهم‌تر از آن است که من آن را درست می‌دانم.

پیام فتوحیه‌پور: البته قایل بودن به وجود یک پرودگار، نه یک خدای معین، هنوز در حوزه‌ی آگنوستیسیزم قرار دارد تا زمانی که طرح ایده‌ی وجود یک پروردگار به سمت تعیین کردن آن نرود. منظورم از خدای معین الزامن خدای ابراهیمی نیست. یعنی همین که من بگویم شناختی از خدا را در ذهن دارم و به نحوی در ذهنم آن را توضیح می‌دهم، خدا را معین کردم. ولی وقتی می‌گویم یک خدایی هست در واقع دارم به خارج از دایره دانسته‌های خودم، یعنی حوزه نمی‌دانم‌ها، اشاره می‌کنم و این موضع آگنوستیکی است هر چند من تمایل داشته باشم که آن خدای ندانسته شده حقیقت باشد نه فالس. تمایل من نمی‌دانم من را به می‌دانم تبدیل نمی‌کند.

روش علمی هم ادعایی بر حقیقت ندارد. روش علمی فرآیندی است که خروجی آن یا رد یک ادعا یا تخمین میزان احتمال صحت یک ادعا است. از آنجا که دانسته‌های قابل تایید شدن ما در واقع حجمی از داده‌ی دریافت شده یا پردازش شده توسط ابزار حسی و دستگاه عصبی ما هستند، باید متوجه بود که دامنه‌ی دانسته‌های ما محدود به داده‌هایی است که قابل دریافت یا پردازش توسط ابزار حسی و دستگاه عصبی ما باشند. به علاوه با توجه به عمر جهان که سیزده و هشت دهم میلیارد سال تخمین زده شده است و عمر گونه انسان که دویست هزار سال است، در واقع داده‌های دریافت شده و پردازش شده توسط انسان محدود به همین، به قول مهندس‌های کامپیوتر‌، پهنای باند است. ساده‌تر بگویم: اگر عمر دویست‌هزار ساله گونه انسان را معادل یک ثانیه بگیریم، عمر یونیورس معادل نوزده ساعت است. منظورم این است که با دریافت اطلاعات یک ثانیه از یک فیلم نوزده ساعته نمی‌توان چیز زیادی درباره‌ی آن نوزده ساعت دانست. در واقع تمام بحث بر سر درک آن بخش نمی‌دانم است. آن چه که نمی‌دانم را نمی‌دانم و بحثی بر سرش نیست. یعنی نمی‌شود هم آگنوستیک بود و هم تییست.

ابوذر کریمی: وقتی که شخص به خدای یگانه معتقد شد در چارچوب ته‌ئیسم است و اتفاقاً این موضوع در حدفاصل یکتاپرستی و دین موضوع مهمی است یعنی حتی از درون اعتقاد دینی هم توجه به نوع ایمان به خدای واحد به نحو دائم تعیین‌کننده است چون در چارچوب یک دین مذاهب و نحله‌های مختلف در درون مذاهب بر وجوه خاصی از خدای واحد تأکید می‌کند و نوع ایمان به خدای واحد حتی تعیین‌کننده‌ی این است که گرایش شخص به کدام مذهب یا نحله است. یعنی خدایی که فقه حنفی در نظر می‌آورد از حیث صفات تفاوت محسوس دارد با خدایی که ابن‌عربی یا خواجه عبدالله انصاری در نظر می‌اورد و هر دو هم در چارچوب اسلام اند.

اما درباره‌ی روش علمی، علم تجربی و روش‌های آن برای مطالعه‌ی ماده‌ی مشهود طراحی شده است و این‌که بگوید من چیزی را فراتر از ماده‌ی مشهود ندیده‌ام طبیعی است چون قرار نبوده است چیزی فراتر از ماده‌ی مشهود را ببیند یا مطالعه کند. اصلاً چنین امکاناتی برای آن در نظر گرفته نشده است. بحث پارادایم در این مورد مطرح است و این پارادایم اصلاً مبتنی بر مطالعه‌ی ماده‌ی مشهود و روش‌های مشخص مبتنی بر آزمایش و تکرار واثبات متکی به قیاس و استقراء است. مثل این می‌ماند که شما یک دوربین ثبت تصویر قدیمی داشته باشید که برای تصویربرداری فیلم صامت ساخته شده است و بر اساس آن مدعی شوید صدایی در جهان وجود ندارد و واقعیت همین است که این دوربین ثبت می‌کند. این دوربین صدا را ثبت نمی‌کند و واقعیتی که نشان می‌دهد بدون صداست. علم تجربی هم این‌طور است. درواقع همه‌ی پارادایم‌ها این‌طور اند که برای مطالعه و محو.ریت بخشیدن به وجوه خاصی پدید آمده‌اند.

روانکاوی از لحظه‌ی آغاز و روش‌های هیپنوسیس فروید برای درمان بیماری‌های روانی از قبیل هیستری برای مطالعه‌ی غلبه‌ی روان بر تن پدید آمده است. جایی که سازوکارهای شیمیایی بدن اخلال می‌کند از پارادایم روانکاوی خارج می‌شویم وارد پارادایم روان‌پزشکی می‌شویم که برای مطالعه‌ی غلبه‌ی تن بر روان پدید آمده است. بعد از آن‌که شخص به لحاظ شیمی بدن به وضعیت تعادل نسبی رسید دوباره بر می‌گردیم به روانکاوی چون در تعادل نسبی روان بر بدن غالب است.

درباره‌ی روانکاوی این را بگویم که از نقاط مسئله‌انگیز علم تجربی از دیدگاه علم‌گراها و پوز یتیویست‌هاست. بحث درباره‌ی روانکاوی در نوع خود برای پوزیتیویست‌ها چیزی از جنس بحث درباره‌ی الهیات است. روان به لحاظ معیارهای پوزیتیویستی قابل‌اثبات نیست اما پیدایش روانکاوی نتیجه‌ی آن بود که فروید دریافت  هرقدر هم شما بر شیمی بدن مسلط باشید نمی‌توان تعادل ازدست‌رفته‌ی بیمار روانی را به او بازگرداند مگر که به طریقی به روان او به نحوی منتزع از تن‌اش دسترسی داشته باشیم. تمام مکتب‌ها و زدوخوردهای حول روانکاوی از اواخر قرن۱۹ مسیحی تا امروز نتیجه‌ی این پرسش بوده است که چه‌گونه می‌توان به روان دسترس یافت. و این روان که به شیوه‌های مختلف به آن دسترس می‌یابیم خود مفهومی است که از لحاظ علم‌گرایان یا پوزیتیویست‌ها تا همین امروز قابل‌اثبات نیست.

موضوع روان و اثبات‌ناپذیری‌اش نقطه‌ی مهمی در این بحث است چون روان اشتراکاتی با مفهوم «نفس» و «روح» در الهیات اسلامی پیدا می‌کند. این تفکیک‌های مفهومی صرفاً مخصوص متألهان اسلامی نبوده است و بخش‌هایی از آن از یونان و الهیات مسیحی آمده است و تا حد زیادی محصول گفت‌وگوی بین ادیان توحیدی است. نفس که روان جزئی از آن است در حقیقت بعد غیرمادی شخصیت است که قابل‌اثبات نیست. و باید در نظر داشت که از لحاظ پوزیتیویسم روان در کلیت آن قابل‌اثبات نیست نه اجزای روان. چون روانکاوی در مکتب‌های مختلفش مدام در حال تعیین مناطق مختلف روان و ترم‌شناسی وسیع و سرسام‌‌آور اجزای روان است و این پدیده در تمامیت آن قابل‌اثبات نیست.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها