شرح غزل «چه امکان است فردا…الخ» از بیدل

چه امکان است فردا عَرضِ شوخی ناتوان‌اش را

مگر حیرت شفیعِ جرئت اندیشد بیان‌اش را(۱)

بهار عافیت عمری‌ست کز ما دور می‌تازد

به گردش آورم رنگی که گَردانَم عـِـنان‌اش را(۲)

مشو ایمِن ز تزویرِ قدِ خم‌گشته‌ی زاهد

که پیش از تیر، در پرواز می‌بینم کمان‌اش را(۳)

مدارای حسود از کینه‌خویی‌ها بَـتـَر باشد

خطر در آبِ تیغ از قعر، کم نبْود کران‌اش را(۴)

ز مهمان‌خانه‌ی گردون چه جویی نعمتِ سیری

که نقش کاسه‌ای جز تنگ‌چشمی نیست خوان‌اش را(۵)

جهان بر دستگاهِ خویش می‌نازد از این غافل

که چشمِ بسته زیر بال دارد آسمان‌اش را(۶)

درشتی آن‌قَدَر در باغِ امکان آبرو دارد

که جای مغز پرورده‌ست خرما استخوان‌اش را(۷)

زند گر شمع با حسنِ تو لافِ گرم‌بازاری

به آهی می‌توانم قفل بر در زد دُکان‌اش را(۸)

کجا یابد سر ما ناکسان بار سجود او

مگر بر جبهه بنْویسیم نام آستان‌اش را(۹)

نهان از دیده‌ها تصویر عاشق گریه‌ای دارد

مبادا رنگ گیرد دامنِ اشکِ روان‌اش را(۱۰)

به این فطرت که در فکرِ سرُاغِ خود گــُم‌ام بیدل

چه خواهم گفت اگر ‌حیرت ز من پرسد نشان‌اش را(۱۱)

۱.‌ بیدل با شوخ‌طبعی میانه ندارد. مواردی که آیرونی در شعر بیدل مشاهده می‌شود بسیار رقیق و کم‌رنگ و مؤدب است. در این بیت می‌توان یکی از شواهد نگرش بدبینانه به شوخ‌طبعی را در نصّ صریح شعر بیدل یافت. در مطلع غزل شوخ‌طبعی را به بی‌ادبی تعبیر کرده است اما این بی‌ادبی نه در خطاب به مخاطب صریح شوخی یا اشخاص و افراد انسانی یا غیرانسانی که بی‌ادبی در قبال هستی است. در نگرش بیدل شوخ‌طبعی بی‌ادبی در حضور پروردگار و هستی است. «فردا» را به معنی روز حشر یا قیامت آخرالزمان گرفته است. اشاره می‌کند که از آن‌جا که ناتوانی آدمی مسلّم است و در روز حشر این ناتوانی حقیقت خود را آشکار می‌کند شوخی کردن نوعی غفلت از آن ناتوانی است که تا روز حشر حقیقت‌اش آشکار نمی‌شود. در مصراع دوم تشخیص اسامی معنا که از خصایص غزل بیدل است تعبیر زیبایی آفریده است. می‌گوید مگر که حیرت شخص برای بی‌ادبی نهفته در بیان شوخ‌طبعانه شفاعت کند تا پروردگار گناه شوخ‌طبعی را به احترام شفاعت حیرت ببخشاید. به تعبیر صریح حیرت میانجی بخشایش جرئت نزد پروردگار می‌شود. بیت مطلع به‌فشردگی چند مفهوم محوری اندیشهٔ بیدل را یکجا آورده است. در نظر بیدل بیان به صرف بیان بودن مخاطره‌آمیز است و مایهٔ پشیمانی زیرا میان‌پرده‌ای بر حیرت و تماشای محض جهان است. این‌جا بیان را در معنی شوخ‌طبعانه‌اش بسیار بیش از حالت معمول شائبه‌آمیز و گناه‌آلود ترسیم می‌کند.

۲.‌ عافیت را باید سلامت و آرامش و عیش زندگی در نظر گرفت و آن را به بهار تشبیه کرده است و «بهار عافیت» اضافهٔ تشبیهی است. می‌گوید یک عمر است که بهار عافیت شتابنده می‌رود و من به آن نمی‌رسم. به همین جهت تغییر رنگی پدید می‌آورم که او ناگزیر باشد از پی من بیاید. اشاره به سپیدی مو و تشبیه آن به برف دارد که مجاز از زمستان گرفته است در تضاد با بهار که عافیت را به آن تشبیه کرده بود.

۳.‌ در بیت سوم زاویهٔ خاصی را بین بیدل و شخصیت سنخ‌نمای «زاهد» می‌توان دید. زاهد در این بیت هم زاهد است هم صاحبدل و رند. می‌گوید فریب خمیدگی متظاهرانهٔ پشت زاهد را نخور زیرا آن خمیدگی صرفاً ظاهرسازی و ژست است وگرنه قبل از آن‌که تیر را از چلهٔ این کمان بیندازند خود این کمان خدنگ و راست همچون تیری به هدف می‌نشیند.

۴.‌ یعنی حسود به‌تر است حسد و بدخواهی خود را بروز دهد تا این‌که مدارا پیشه کند زیرا مدارای حسود از بدخواهی‌اش نتیجهٔ بدتری دارد همان‌طور که شمشیر آب‌داده کشنده است نه فقط از آن جهت که چه‌قدر در بدن فرو می‌رود بل‌که نیز از آن جهت که با عرض آن بدن قربانی را می‌درد.

۵.‌ عالم خلق را به مسافرخانه یا کاروان‌سرا تشبیه می‌کند و می‌گوید از این عالم نمی‌توان به قدر سیری خوراک یا رزق چشم برگرفت. زیرا بنیان عالم ماده بر بخل و دریغ کردن گذارده شده است.

۶.‌تصویر گنبدی‌شکل پلک و چشم را به گنبد آسمان تشبیه می‌کند. منظور این است که سیر در عالم انفس کم از سیر عالم آفاق ندارد.

۷.‌ «درشتی» را به معنای سختی و نفوذناپذیری گرفته است که تمثیلی از مشرب بیدل هم است که عبوس و بدبین و مقاوم در برابر تأثرات خارجی است و می‌گوید خرمای شیرین نیز در دل خود سخت و مقاوم است.

۸.‌ آه را مثال از فوتی گرفته است که شمع را خاموش می‌کند. به اثر رنجش درونی سخت‌کیشان در سرنوشت شوخ‌طبعان اشاره دارد.

۹.‌ «بار» را در معنی اجازهٔ دیدار و عرض خاکساری گرفته است و «جبهه» به معنی پیشانی است.

۱۰.‌ «دامن اشک روان» دو معنی می‌شود داشته باشد؛ یکی دامنی که اشک روان بر آن جاری می‌شود و دیگر این‌که «دامن اشک» را اضافهٔ استعاری فرض کنیم که «رنگ» به معنی روی و ریا بر آن می‌نشیند.

۱۱.‌ منظور این است که چنان سرگشته و درگیر سراغ گرفتن از خودم هستم که نشانی معشوق و معبود را از یاد برده‌ام و این‌جا بیدل خضوعی می‌کند که خود را نیز سالک راه حق بازنمایاند.

 

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها