شرح غزل «هوس‌پیمایی جاهت…الخ» از بیدل

هوس‌پیمایی جاهت خمارآلود غم دارد

رُعونت‌ گر نخواهی نقش پا هم جام‌جم دارد(۱)

مزاجِ آتشین کم نیست چون گُل خرمنِ ما را

به آن‌ برقی‌ که باید سوخت خود را رنگ هم دارد(۲)

چه نقصان گر کدورت سرخطِ پیشانیِ ما شد

دبیرِ طالعِ ما خامه‌یِ مـِـشکین‌رقم دارد(۳)

دِماغ‌آرای وهمیم از حباب ما چه می‌پرسی

شرابِ مَحمِل ما شیشه بر طاق عدم دارد(۴)

چه‌سان رامِ کمندِ ناله گردد وحشیِ چشمی

که خوابِ ناز هم در حلقه‌یِ آغوش، رَم دارد(۵)

علاجی نیست غیر از داغْ زخمِ خاکساران را

که چاکِ جاده یکسر بخْیه‌ی نقشِ قدم دارد(۶)

بوَد خون‌ریزتر گر راستی شد پیشه‌ی ظالم

چو شمشیری که افتد راست خم اکثر دودَم دارد(۷)

دل از هم‌دوشیِ عکس تو بر آیینه می‌لرزد

که او مستِ میِ ناز است و این دیوار نم دارد(۸)

ز ما و من نشد مَحرَم نوای عافیت ‌گوشم

همه افسانه است این محفل اما خواب کم دارد(۹)

در این غارت‌سرا مشتِ غبارِ رفته‌بربادم

به آرام‌ام سجودِ آستان‌ات متّهم دارد(۱۰)

به رنگی تشنه‌ی شوق‌ام خراشِ زخمِ الفت را

که خارِ وادیِ مجنون به پای من قسم دارد(۱۱)

سراغ رفته گیر از هرچه می‌یابی نشان بیدل

همه گر نام باشد در نگین نقشِ قدم دارد(۱۲)

‌‌

۱.‌ در بیت نخست حکم جالبی می‌کند و آن این‌که در پی جاه و یافتن رفعت‌های دنیوی رفتن که بنیانش از هوا و هوس است، نه در مسیر ناکامی که در مسیر کامیابی درون شخص را اندوهناک و غمگین می‌سازد. رُعونت یا رعنایی به معنای خودآرایی و جلوه‌فروشی است. نیز اشاره به خصیصه‌ی پیش‌گویی یا آگاهی بر همه‌چیز در همه‌جا دارد که در جام‌جم بود و جمشید را از تمامی حقایق آفاقی باخبر می‌ساخت. می‌گوید اگر جلوه‌فروشی و دبدبه و کبکبه‌ی پادشاهی را در نظر نداشته باشی در نقش پا هم می‌توان حقایق پیشین و وقایع آفاقی را دریافت.

۲.‌ یعنی حال با همه‌ی اوصافی که در کنار نهادن آرایه‌ها و جلوه‌های ظاهری برشمردم خرمن ما هم البته از جلوه و جلای ظاهری خالی نیست و رنگ گرم سرخ در گل سرخ در آن یافت می‌شود؛ تا آن هنگام که صاعقه‌ای قرار است بیاید و تمام خرمن را بسوزاند علاوه بر دستمایه‌ی سوختنی رنگ و زیبایی بصری هم در آن باشد.

۳.‌ اشارتی به اثر مُهر بر پیشانی خود دارد و می‌گوید این نقصانی نیست بل‌که نشان می‌دهد آن‌کس که طالع ما را نوشته است (روی سر سر-نوشت را نوشته است) از مرکّب مشکی (نشان ماتم و اندوه) استفاده کرده است.

۴.‌ این بیت بیتی خاص است و محتاج درنگی بیش از سایر ابیات. این‌جا کار شاعری خود را دِماغ‌آرایی می‌نامد. این بیت را باید در تتابع مضمونی با ابیات قبل دید. آن رُعونت که در جاه خواستن است و غم در پی دارد گویی سرِ رشته‌ی یک درنگ فلسفی در بیدل شده است تا می‌رسد به این‌که نفْس کار شاعری او نیز آراستن دِماغ یا ذهن مخاطبان است. در زیرمتن نوعی فروتنی نیز دارد و در استخفاف کار شاعری خود می‌کند با این تعبیر که کار من «دِماغ‌آرایی وهم» است یعنی توهّم را در ذهن آذین می‌بندد. توهم نیز از مفاهیم پربسامد و موردعلاقه‌ی بیدل است. در طریقه‌ی وصف بیدل از کار شاعری‌اش، عاری بودن از حقیقت عنصر محوری است که بر آن تأکید می‌شود. به همین جهت هم مجموعه‌ی کار و بار صوفیانه و شعری‌اش را به حباب تشبیه کرده است که میرا و زودگذر و بی‌بنیاد است. در مصراع دوم «مَحمِل»، هم معنای کجاوه و کابین مخصوص سفر دارد که محل ضیافت‌های خرد و جمع‌وجور مسافران است و  هم مَحمِل را به معنی جهت و علت و سبب آورده است. یعنی شرابی که در محفل گرم و صمیمی خود می‌نوشیم شیشه‌اش را روی طاق عدم گذاشته‌ایم. شراب را استعاره از شعر گرفته است و شیشه را استعاره از منشأ و منبع تحریر شعر. و ضمناً به معنی آن است که آن مستی و مستانگی که سبب نگارش اشعار می‌شود منشأش در طاق عدم است. اما در ترکیب اضافی «طاقِ عدم» نیز ظرایفی نهفته است. هم می‌توان آن را اضافه‌ی تشبیهی شمرد هم اضافه‌ی استعاری. اگر اضافه‌ی تشبیهی بشماریم‌اش عدم را به طاق تشبیه کرده است که شیشه‌ی مِی یا سرمنشأ شعر روی آن طاق قرار گرفته است. اما اگر اضافه‌ی استعاری در نظر بیاوریم‌اش عدم بنایی است که شیشه روی طاق آن بنا قرار دارد. در هر دو صورت، ایماژی از بلندی را به عدم می‌بخشد. نوعی تعارض درونی در این شکل از فروتنی خواه‌ناخواه به بیان بیدل وارد شده است. قصد دارد خاکساری کند و کار خود را بی‌ارزش وانمایاند اما عدم را جایگاه رفیعی ترسیم می‌کند که گویی دست کسی به آن نمی‌رسد. یعنی ایماژی که شهوداً و به‌ارتجال برای شاعر حاضر شده است ایماژ ارتفاع و بلندی و رفعت است. نیز می‌توان چنین در نظر گرفت که این بیت از غزل در پاسخ پرسش‌هایی است که محتملاً برخی مخاطبان یا نزدیکان درباره‌ی معنا و محتوای عمیق آثار بیدل از او کرده‌اند و بیدل با خاکساری آن‌ها را خالی از حکمت شمرده است که چون حبابی است که از هیچ پدید آمده است و وظیفه و فونکسیون آن را به‌اختصار «دِماغ‌آرایی وهم» برشمرده است. نظر به اهمیت مفهوم توهّم در دیدگاه بیدل، خوب است نمونه‌های دیگر کاربرد «توهّم» را در شعر بیدل نگاهی بیندازیم: خلقی پی توهّم تا ذات می‌رسانَد/ ما نیز بُرده باشیم آبی ز جو به دریا. در این بیت توهّم یک میانجی مثبت در مسیر سیروسلوک است. نَفَس چه وا کِشَد از پرده‌ی توهّم ما/ که ساز در دل خاک است و بر هوا مضراب. «پرده‌ی توهّم» را خیالات نفسانی درون سینه می‌توان تعبیر کرد که در پیوند با دو بیت پیش‌تر به چهار عنصر اصلی اشاره دارد. «پرده» را در دو معنی حایل و مانع و رادع و نیز پرده‌ی موسیقی آورده است. اگر ساز را یعنی سینه در خاک بر می‌شمارد (دلی که غبار غفلت گرفته است) و مضراب در هواست، در این مورد نیز می‌توان نوعی میانجیگری ناخواسته‌ی توهّم در راه رسیدن به حقیقت را از مضمون بیت بازیافت. در بیت دیگر: ظرف و مظروفِ توهّمگاهِ هستی حیرت است/ کس چه ‌بندد طـَرفِ ‌مستی زین پری مینا شراب. در این بیت اشاره‌ای روشن‌تر به توهّم بودن عالم مادی دارد و این را در بسیاری ابیات دیگر بیدل نیز می‌توان یافت که عالم خلق را به جایگاه توهّم یا جلوه‌گاه توهّم تعبیر کرده است. به همین میزان بسنده می‌کنیم و می‌توان گفت «دِماغ‌آرایی وهم» اشاره به نوعی آذین بستن عالم خلق نیز دارد که به‌وسیله‌ی شعر، عالَمی که یکسره توهّم است به دِماغ یا ذهن آدمی زیباتر جلوه می‌کند و این یک مرتبه از آن فروتنی که در آغاز می‌شد از بیت بیدل دریافت کرد بالاتر است. با این حال باید نوعی زیاده‌روی در فروتنی را نیز در این بیت دید و آن در تعبیر حباب نهفته است زیرا متن مکتوب در حقیقت از حیات آنی و حاضر فراتر می‌رود و کلام را در غیاب شاعر به مخاطب می‌رسانَد و برای چنین فرآیندی تعبیر «از حباب ما چه می‌پرسی» زیاده‌روی یا فروتنی ریاکارانه‌ای باید تلقی شود.

۵.‌ ناله را به معنی صدای ساز یا آوای شکارچی برای به دام انداختن صید می‌توان گرفت. زوجیتی نیز میان دو ترکیب اضافی «کمند ناله» و «حلقه‌ی آغوش» در میان است. چشم را به جانوری وحشی مانند کرده است که صید و رام ناله‌ی عاشق نمی‌شود. همان‌گونه که در در آرام‌ترین وجه نیز چشمی که خواب‌آلوده و خمار خواب است از حلقه‌ی آغوش می‌گریزد.

۶.‌ اشاره به شیوه‌ای از ترمیم زخم دارد که در آن زخمی را که خون آن بند نمی‌آید یا بهبود نمی‌یابد به وسیله‌ی آهن گداخته می‌سوزانند یا داغ می‌نهند تا زخم هم بیاید و ترمیم شکل بگیرد. در نسبت با ترکیب «زخم خاکساران» در مصراع دوم تصویر ردپا بر جاده را تعبیر به جای بخیه روی چاک زخم کرده است. تصویر زیبای مصراع دوم ترکیب «زخم خاکساران» را در درون منطق بیت موجه می‌کند وگرنه می‌شد گفت عبارت «خاکساران» با منظومه‌ی مفهومی بیت تجانس ضروری ندارد.

۷.‌ می‌گوید ظالم اگر صداقت پیشه کند خون‌ریزتر می‌شود همان‌گونه که شمشیر اگر راست بر زمین قرار گیرد از دو لبه‌اش قربانی را می‌دَرد. در مصراع دوم گویا «راست‌خم» را باید حالت خاصی در نظر گرفت که شمشیر از دسته بر زمین قرار گرفته باشد.

۸.‌ تصویر بیت عکسی است که روی آینه گذاشته شده است و آینه از بر دوش داشتن عکس سرمست است اما دیوار نم دارد و ممکن است هم آینه و هم عکس فروبریزند.

۹.‌ در مصراع اول به نظر می‌رسد باید یک کسره را که به فراخور وزن خوانده نمی‌شود برای «محرم» در نظر گرفت تا معنی کامل شود. این روال طبیعی نیست و به همین جهت با تردید با آن برخورد می‌کنیم. در مصراع دوم محفل را به معنای عالم مادی مراد کرده است که در آن آسایش نیست.

۱۰.‌ یعنی از تمامی این غارت‌سرا جز غباری که از غارت بر می‌خیزد نیستم. سجود را تشخیص کرده است. سجود من را به آرامش متهم می‌کند.

۱۱.‌ رنگ را مجاز از روی و ریا گرفته است و می‌گوید از رنگ هم آن‌چه طلب می‌کنم رنگ خراش زخمی است که از الفت ناشی شود. در آن صحرا که مجنون آواره‌ی آن است خارها به پای من قسم می‌خورند.

۱۲.‌ به ردپا همچون نشانه‌ای از کسانی که از دنیا رفته‌اند و کسانی که راهی را طی کرده‌اند نظر دارد. شهرت و نام نیز نشانی از رفتگان در خود دارد.

 

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها