این دو سوره یک دوگانان duology هستند یعنی یکدیگر را کامل میکنند. این آیه هم معنای استعاری دارد یعنی از شر جادونهندگان در گرهها. من برای اینکه بتوانم اینقبیل مفاهیم باستانی را تعبیر و تفسیر کنم معمولاً از چارچوب تحلیل یونگ کمک میگیرم. توضیح مختصری لازم است که چارچوب تحلیلی یونگ را بگویم تا بعد بگوییم نفاثات فیالعقد چیست و چهطور با کل مضمون سوره پیوند میخورد.
این دو سوره ربط انداموار به هم دارند. یعنی برای درک زبان رمزیشان هردو را باید با هم دید. یکی از آن موقعهایی که من دیگر نمیتوانم یکی از مردم باشم و تجسم یکی از مردم بودن را دربارهی خودم داشته باشم وقتی است که گرهی در درون یا بیرون دارم. زبان استعاری یکی از کارهایش این است که تعمیم پیدا کند به موقعیتهای متعدد. اینجاست که من هر قدر هم بخواهم تمایزهایم را نزد خود کنار بگذارم باز هم یکی از مردم نمیشوم. این را گفتم که برویم به سراغ روششناسی یونگ.
و اما «نفاثات فی العقد». این کلام استعاری است. بدترین شکل مطالعهی متون مقدس آن است که آنها را منصوص یا literal بخوانیم. تفسیری که من میکنم یکی از تفسیرهای ممکن است یعنی فصل الخطاب نیست و صرفاً کوششی است. در قرآن اشارات چندی وجود دارد که متن خود به ما میگوید من را منصوص نخوان. اشاراتی چون «ماءٍ غیرُ آسن» یا «لبن لم یتغیر طعمه» که دربارهی بهشت آمده است بهوضوح خط و ربطی نشان میدهد که متن را نباید منصوص خواند. جادو اینجا معنای شریرانه دخالت خارقالعاده کردن دارد. به عقیدهی من مؤنث یا مذکر بودن جادونهندگان اهمیت چندانی ندارد به همان جهت که کلام استعاری است. اما وقتی از جادونهندگان بر گرهها سخن به میان میآید و هر جادونهنده بر هر گرهی را منظور قرار میدهد یک مفهوم باستانی دیگر به موازات جادو به یاد ما میآید و آن «طلسم» است. طلسم نهادن بر چیزی. انسان در جهان کهن مقولات را به طرزی متفاوت درمییافت. اولاً جهان به اندازهی امروز تکهتکه و جزءجزء نبود و پیوستگی و کلیتش بر چندپارگیاش غلبه داشت. ثانیاً نظمی مافوق طبیعی بسی پیچیدهتر و فعالتر از نظم مادی در جهان در کار بود. اگر یونگی نگاه کنیم هیچیک از مفاهیمی که در جهان قدیم به کار میرفتند از قبیل طلسم و جادو و غیره بیمعنا نیستند و به واقعیتهایی روانی و روحانی اشاره دارند. گره آن مشکل درونی یا خارجی است که حل کردنش دشوار است و جادونهندگان بر گره نیروهایی است که گره را ناگشودنی مینماید. وقتی میگوییم طلسمی در کاری کردهاند یعنی نیرویی قاطع و خارجی را در نظر میآوریم که مهر لاینحل بودن بر مشکلی نهاده است. اما در حقیقت هیچ نیروی خارجی قویتر از یقین من به لاینحل بودن یک مشکل یک مشکل را لاینحل نمیکند. بنابراین طلسم بیان نوعی احساس ضعف مطلق در برابر حل یک مشکل است نه ارادهای مشخصاً خارجی که شخصی یا نیرویی فوقطبیعی را مقابل من قرار میدهد. بنابراین قدرت طلسم از قدرت تسلیم درونی من در برابر مشکل یا گره ناشی میشود. در اینجا یک تفاوت عمده میان اعتقاد دینی و روانشناسی مثبت عامیانه قابلذکر است. باقی بماند برای بعد.
یونگ عبارتی دارد به این مضمون که آغاز بحران روانی هنگامی است که شخص خود را فعال مایشاء تقدیر خود در نظر بگیرد. در اعتقاد دینی این مزیت وجود دارد که مؤمن این فرصت را دارد که در خوداگاهی کامل نیز هرچند کمی خود را از شکست و پیروزیاش بیرون بگذارد. این آن عنصری است که در روانشناسی عامیانه یا حتی در روانکاوی فرویدی آنگونه که یونگ آن را در نظر میگیرد در نظر گرفته نمیشود. در ادامه باید گفت در تفسیر ما از «طلسم» هر قدر عنصر تشخصیافتهی خارجی را بیمقدار در نظر آوریم اما ماهیت طلسم یا مهر محال که بر امری گذاشته میشود غالباً در یک نسبت یا ارتباط معنی پیدا میکند. کسانی هستند که جادو در گرهها مینهند. اینجا هم باز ما از بازتاب نیروی آن عنصر خارجی یا شخص که جادونهنده بر عقدههاست سخن میگوییم. به تعبیر یکی از دوستان من که در یکی از مکاتب عرفان مسیحی طی طریق میکند هر شفایی نوعی اگزورسیسم است.
بنابراین طلسم به تصرف درآمدن بخشی از وجود ما به دست نیرویی خارجی است؛ همان که اینجا نفاثات فی العقد گفته شده است. یعنی برای دفع طلسم کافی نیست که من قدرت امکان بخشیدن به آنچه قبلاً محال میدانستم در درونم پیدا کنم. برای رسیدن به چنین قدرتی اولاً لازم است کسی در وجود من جابهجا شود. همیشه یک نفر است که من باید از تصرف او خارج شوم. این به معنی آن نیست که کسی قدرت آن را دارد که من را به تصرف درآورد به معنی آن است که من این قدرت را به کسی تفویض کردهام که من را به تصرف درآورد و لازم است این قدرت را از او پسبگیرم و پسگرفتن این قدرت ممکن نمیشود مگر آنکه چیزی در من دربارهی آن شخص دگرگون شود. تمام این قدرتها در روان من نهفته است اما برای آنکه بتوانم بیشترین نیرو را در درون خود برای دفع طلسم بسیج کنم لازم است خود را فعال ما یشاء این دفع طلسم ندانم. بنابراین باید پناه ببرم به پروردگار سپیدهدم یعنی پروردگار هر آن چیزی که من را از یکی از مردم بودن باز میگیرد. و «قل» هم مهم است همانطور که هر اسمی مهم است یعنی طرز توضیح آنچه روی میدهد در من برای خودم مهمترین بخش خارج شدن از تصرف آن نفاثات فی العقد است. اجمالاً این بود تفسیر من.