ما مدتهاست مشاهده کردهایم که هر روانرنجوری[1] اثر و بنابراین احتمالاً هدفش، بیرون راندن بیمار از زندگی واقعی و بیگانه کردن او از واقعیت است. چنین واقعیتی نمیتوانست از توجه پییر ژانف[2] دور بماند؛ او از فقدان عملکرد امر واقعی[3] به عنوان ویژگی خاص روانرنجورها[4] صحبت کرد، اگرچه بدون آشکار کردن ارتباط بین این اختلال و شرایط اساسی روانرنجوری.[5](۱)
ما با معرفی فرآیند سرکوب[6] در سببشناسی روانرنجوری[7]، به بینشی در مورد این ارتباط دست یافتهایم. فرد روانرنجور از واقعیت روی میگرداند زیرا کل یا بخشهایی از آن را تحملناپذیر[8] مییابد. شدیدترین نوع این رویگردانی از واقعیت، در موارد خاصی از روانپریشی توهّمی[9] نشان داده میشود که «در آن بیمار سعی میکند رویدادی را که باعث جنون[10] او شده است انکار کند» (گریزینگر). با این حال، درواقع، هر فرد روانرنجور همین کار را با قطعاتی[11] از واقعیت انجام میدهد.(۲) بنابراین، وظیفهی ما این است که رشد رابطهی افراد روانرنجور (و بهطورکلی نوع بشر) با واقعیت را مطالعه کنیم و بنابراین اهمیت روانشناختی دنیای واقعی بیرون را در چارچوب نظریههای خود بگنجانیم.
ما روانشناسانی که ریشه در روانکاوی داریم، عادت کردهایم فرآیندهای روانی نیاگاه را به عنوان نقطهی شروع خود در نظر بگیریم، فرآیندهایی که از طریق تحلیل به ویژگیهای آنها پی بردهایم. ما اینها را فرآیندهای روانی اولیهی قدیمتر و بقایای مرحلهای از رشد میدانیم که در آن مرحله تنها نوع [فرآیند روانی] بودند. بالاترین گرایشی که این فرآیندهای اولیه از آن پیروی میکنند، بهراحتی قابلشناسایی است. ما آن را اصل لذت-عدملذت (یا به طور خلاصه اصل لذت) مینامیم. این فرآیندها برای کسب لذت تلاش میکنند. فعالیت روانی ما از هر عملی که ممکن است باعث عدملذت (سرکوب) شود، عقبنشینی میکند. رؤیاهای ما در شب، تمایل ما در بیداری برای عقبنشینی از برداشتهای دردناک، اینها بقایای حاکمیت این اصل و شواهدی از قدرت آن هستند.
من وقتی فرض میکنم وضعیت تعادل در روان ابتدا بهوسیلهی خواستههای فوری نیازهای درونی مختل شده است، به رشتههای فکری که در جای دیگری (در بخش عمومی تفسیر رؤیاها) رشد یافتهاند، تکیه میکنم. در این مرحله، هر آنچه به آن فکر میشد (آرزو میشد) صرفاً توهم بود، همانطور که هنوز هم هر شب در افکار ما در رؤیا[12] اتفاق میافتد.(3) تنها به دلیل شکست در ارضای منتظر، یا به عبارت دیگر سرخوردگی[13]، این تلاش برای ارضای از طریق توهّم رها شد. در عوض، دستگاه روانی باید تصمیم میگرفت ایدهای از شرایط واقعی در جهان خارج ایجاد کند و فیالجمله برای تغییر آنها تلاش کند. با این کار، اصل جدیدی از فعالیت روانی آغاز شد. اکنون ایدهها دیگر نه از آنچه خوشایند بود، که از آنچه واقعی بود، حتی اگر این واقعیت ناخوشایند بود، شکل میگرفتند.(4) این آغاز اصل واقعیت، گامی مهم بود.
الف) اولاً خواستههای جدید مستلزم مجموعهای از تنظیمات در دستگاه روانی بود که به دلیل دانش ناکافی یا نامطمئن ما، در اینجا فقط میتوانیم به طور گذرا به آنها بپردازیم. اهمیت فزایندهی واقعیت بیرونی، به نوبهی خود، اهمیت اندامهای حسی معطوف به جهان خارج و همچنین آگاهی وابسته به آنها را افزایش داد، که اکنون یاد گرفته است چگونه علاوه بر کیفیتهای لذت و عدملذت، که قبلاً تنها دغدغهی آن بود، کیفیتهای حسی را نیز تشخیص دهد. یک کارکرد خاص از توجه با وظیفهی براندازکردنِ دورهایِ جهان خارج بهمنظور جذب[14] دادههای پیشرفتهی آن، در صورت بروز یک نیاز درونی فوری، ایجاد شد. این فعالیت به دنبال تأثیرات حسی میگردد عوض آنکه منتظر وقوع آن بماند. احتمالاً در همان زمان، یک سیستم «احتباس»[15] با وظیفهی ذخیرهی نتایج این فعالیت دورهایِ آگاهی، عنصری از آنچه ما «حافظه» مینامیم، ایجاد شد. به جای سرکوب، که مانع از صرف انرژی برای برخی از ایدههای نوظهور (آنهایی که ناخوشایند تلقی میشدند) میشد، فرآیندی از قضاوت بیطرفانه به وجود آمد که وظیفهی آن تصمیمگیری در مورد درست یا غلط بودن یک ایدهی خاص (یعنی مطابقت داشتن یا نداشتن آن با واقعیت) بود؛ تصمیمی که از طریق مقایسه با ردپاهای حافظه از واقعیت به دست میآمد. تخلیهی حرکتی که تحت حاکمیت اصل لذت برای رهایی دستگاه روانی از افزایش تحریک از طریق عصبدهیهای ارسالی به داخل بدن (حرکات فیزیکی، ابراز احساسات) عمل میکرد، اکنون کارکرد جدیدی پیدا کرده بود و برای ایجاد تغییرات مناسب در واقعیت خارجی به کار گرفته میشد. این تخلیه به عمل تبدیل شد.
اکنون لازم بود تخلیهی حرکتی (عمل) مهار شود و این امر از طریق فرآیند تفکر که از ایدهپردازی اولیه تکامل یافته بود، محقق میشد. تفکر دارای ویژگیهایی شد که دستگاه روانی را قادر میساخت، در حالی که تخلیه به تعویق میافتاد، افزایش تنش ناشی از محرکها را تحمل کند. یک فرآیند تفکر اساساً یک دورهی آزمایشی از یک عمل است که مقادیر کمتری از انرژی سرمایهگذاریشده را جابهجا میکند و شامل هزینهی (تخلیهی) کمی از این انرژیها میشود. برای این منظور، سرمایهگذاریهای انرژی که آزادانه قابل جابهجایی بودند، باید به سرمایهگذاریهای ثابت تبدیل میشدند که با افزایش سطح کل فرآیند سرمایهگذاری انرژی حاصل میشد. اندیشه (تا آنجا که از ایدهپردازی ساده فراتر میرفت و به روابط بین «ابژهها-برداشتها» میپرداخت) احتمالاً در ابتدا نیاگاه بود و تا زمانی که به ردپای حافظهی کلمات پیوند نخورد، کیفیتهای قابلدرک برای آگاهی را به دست نیاورد.
ب) به نظر میرسد گرایش کلی دستگاه روانی ما، که میتوان آن را به اصل اقتصادی صرفهجویی در هزینهها نسبت داد، خود را در سرسختی ما در چسبیدن به منابع موجود لذت و دشواری در رها کردن آنها نشان میدهد. در سرآغازِ اصل واقعیت، یک نوع فعالیت فکری از هم جدا میشود و از آزمون واقعیت معاف میمانَد و همچنان فقط از اصل لذت پیروی میکند.(۵) این خیالشگری[16] است که با بازی کودکان شروع میشود و بعداً به عنوان خیالبافی، دیگر به ابژههای واقعی متکی نیست.
ج) گذار از اصل لذت به اصل واقعیت با تمام پیامدهای متعاقب آن برای روان، که به صورت شمهوار در اینجا به یک عبارت محدود شده است، فیالجمله نه بهیکباره و نه در یک جبههی واحد حاصل میشود. در حالی که رانههای انا در حال این تکامل هستند، رانههای جنسی به طرز بسیار قابلتوجهی از هم دور میشوند. رانههای جنسی در ابتدا به صورت خودشهوانی[17] رفتار میکنند و رضایت خود را در بدن سوژه مییابند و بنابراین هرگز حالت نومیدی را که مستلزم پیشدرآمد اصل واقعیت بود، تجربه نمیکنند. بعداً هنگامی که آنها فرآیند یافتن یک ابژه را آغاز میکنند، این روند بهسرعت بهوسیلهی دورهی نهفتگی طولانی که رشد جنسی را تا بلوغ به تأخیر میاندازد، قطع میشود. در نتیجه، این دو عامل (خودشهوانیّت و نهفتگی[18]) رانهی جنسی در رشد روانی خود متوقف میشود و همچنان برای مدت طولانیتری تحت سلطهی اصل لذت قرار میگیرد، و بسیاری از افراد هرگز نمیتوانند خود را از این وضعیت رها کنند.
در نتیجهی این شرایط، از یک سو، رابطهی نزدیکتری بین غریزهی جنسی و خیالشگری و از سوی دیگر، بین غرایز آگاه و فعالیتهای سطح آگاه برقرار میشود. این رابطه، حتی اگر ملاحظات فوق در روانشناسی رشد، آن را ثانویه نشان دهد، چه در افراد سالم و چه در افراد روانرنجور، به عنوان یک رابطهی بسیار صمیمی به نظر میرسد. اثرات مداوم خودارضایی باعث میشود که ارضای آسانتر و آنی خیالشگری در مورد ابژهی جنسی برای مدت طولانی به جای ارضای واقعی، که شامل تلاش و تحمل تأخیر است، حفظ شود. سرکوب در قلمرو خیالشگری همچنان قدرتمند است. سرکوب میتواند ایدهها را، اگر نیرو بخشیدن به آنها بتواند باعث رهایی از عدملذت شود، در حالت جنینی[19] (قبل از رسیدن به آگاهی) مهار کند. این نقطهضعفی در سازمان روانی ماست که میشود برای بازگرداندن فرآیندهای فکریِ منطقیِ تحتسلطهی اصل لذت مورداستفاده قرار گیرد. بنابراین، یک عنصر اساسی در گرایش روان به روانرنجوری، ناشی از تأخیر در آموزش غریزهی جنسی برای درنظرگرفتن واقعیت و از شرایطی است که این تأخیر را ممکن میسازد.
د) همانطور که انای لذت نمیتواند کاری جز آرزو کردن، دنبال کردن لذت و اجتناب از عدملذت انجام دهد، انای واقعیت نیز وظیفهی دیگری جز تلاش برای آنچه مفید است و محافظت از خود برابر آنچه مضر است، ندارد.(۶) با بهعهدهگرفتن اصل لذت، اصل واقعیت فیالجمله فقط از آن محافظت میکند، نه که آن را کنار بگذارد. یک لذت لحظهای با عواقب نامشخص رها میشود، اما فقط برای اینکه با رویکرد جدید، لذت مطمئنتری در آینده به دست آید. با این حال، تأثیر درونروانی این گذار چنان قدرتمند بوده است که در یک اسطورهی مذهبی خاص منعکس شده است. این آموزه که ترکِ داوطلبانه یا اجباریِ لذتهای زمینی در زندگی پس از مرگ پاداش خواهد گرفت، صرفاً فرافکنی اسطورهای این دگرگونی روانی است. با پیروی از این اصل تا نتیجهگیری منطقی آن، ادیان توانستهاند ترک مطلق لذت در این زندگی را در ازای وعدهی پاداش در زندگی آینده محقق کنند. با این کار، آنها بر اصل لذت غلبه نکردهاند. علم به دستیابی به این فتح نزدیکتر است، اما کار علمی نیز لذت فکری فراهم میکند و در نهایت نویدبخش دستاوردهای عملی است.
هـ) بیشک میتوان آموزش را به عنوان انگیزهای برای غلبه بر اصل لذت و جایگزینی آن با اصل واقعیت توصیف کرد؛ بنابراین به فرآیند رشدی که انا طی میکند، کمک میکند. برای این منظور، از عشق مربی به عنوان نوعی پاداش استفاده میکند و بنابراین وقتی کودک نازپرورده معتقد است که به هر حال این عشق را دارد و تحت هیچ شرایطی نمیتواند آن را از دست بدهد، به بیراهه میرود.
و) هنر به شیوهای منحصربهفرد، دو اصل را با هم آشتی میدهد. هنرمند در اصل کسی است که قادر به کنارآمدن با چشمپوشی از ارضای غرایز که در ابتدا توسط واقعیت مطالبه میشد، نیست؛ از آن، روی برمیگردانَد و در زندگی خیالشگرانهی خود، افسار شهوانی و جاهطلبانه را به دست میگیرد. با این حال، به لطف استعدادهای ویژه، او با شکل دادن به خیالشهای خود به انواع جدیدی از واقعیت، که توسط مردم به عنوان بازنماییهای معتبر دنیای واقعی قدردانی میشوند، راه خود را از این دنیای خیالشگری به واقعیت بازمیگردانَد. بنابراین، بهنوعی، او درواقع به قهرمان، پادشاه، خالق، محبوبی که میخواست باشد تبدیل میشود، بیکه مجبور باشد مسیر انحرافی عظیم تغییر واقعی دنیای بیرون را طی کند. اما او تنها به این دلیل میتواند به این هدف دست یابد که دیگران نیز همان نارضایتی را که او از چشمپوشیهای تحمیلشده از جانب واقعیت دارد، احساس میکنند و این نارضایتی، که نتیجهی گذار از اصل لذت به اصل واقعیت است، خود جنبهای از واقعیت است.(۷)
ز) همزمان با اینکه انا از انای لذت به انای واقعیت تبدیل میشود، رانههای جنسی نیز دستخوش تغییراتی میشوند که از خودارضایی اولیه، از طریق مراحل میانی مختلف، به عشق به ابژه در خدمت عملکرد تولیدمثل منجر میشود. اگر درست باشد که هر مرحله در طول هریک از این دو مسیر رشد میتواند به محلی برای مستعد شدن به بیماری عصبی[20] بعدی تبدیل شود، به نظر میرسد شکلی که این بیماری به خود میگیرد (انتخاب روانرنجوری) به این بستگی دارد که در کدام مرحله از رشد انا یا زی، توقف مستعدکننده رخ داده است. ویژگیهای زمانی این دو تحول -که هنوز بررسی نشدهاند- و تغییرات احتمالی در سرعت پیشرفت مربوط به آنها، اهمیت کاملاً جدیدی پیدا میکنند.
ح) عجیبترین ویژگی فرآیندهای نیاگاه (سرکوبشده)، که محقق تنها با انضباط شخصی بسیار میتواند به آنها عادت کند، ناشی از بیاعتنایی کامل آنها به آزمایش واقعیت است. واقعیت فکری با واقعیت بیرونی، آرزو با تحقق آن، برابر دانسته میشود، همانطور که بهطور خودجوش تحت حاکمیت اصل لذت قدیمی رخ میدهد. به همین دلیل، تمییزگذاری میان خیالشهای نیاگاه و خاطراتی که نیاگاه شدهاند، بسیار دشوار است. اما هرگز نباید وسوسه شویم که معیارهای واقعیت را برای صورتبندیهای روانی سرکوبشده به کار ببریم، مثلاً با دستکم گرفتن نقش خیالشها در ایجاد دردنمونها، صرفاً به این دلیل که واقعی نیستند، یا با نسبت دادن احساس گناه روانرنجورانه به منبع دیگر، زیرا هیچ جرم واقعی قابلتشخیص نیست. ما باید از وجه رایج کشوری که در حال بررسی آن هستیم استفاده کنیم؛ در مورد ما، وجه رایج روانرنجورانه.
برای مثال، فرض کنید سعی میکنیم رؤیای زیر را رمزگشایی کنیم. مردی که در طول بیماری طولانی و عذابآور پدرش از او مراقبت کرده بود، گزارش میدهد که در ماههای پس از مرگش بارها رؤیا دیده است پدرش دوباره زنده شده و طبق معمول با او صحبت میکند. اما درعینحال، او از اینکه پدرش واقعاً مرده بود، بسیار پریشان بود و از این واقعیت بیخبر بود. تنها راه برای قابلفهم کردن این رؤیای بهظاهر بیمعنی[21]، اضافه کردن کلماتِ «همانطور که پدرش واقعاً مرده بود» یا «در نتیجهی آرزویش» و در پایان، کلماتِ «که آرزویش را داشت» است.
بنابراین، ایدهی رؤیا به شرح زیر است: یادآوری اینکه چگونه در حالی که هنوز زنده بود، به آرزوی مرگ پدرش (به عنوان رهایی) سوق داده شد و اندیشیدن به آنکه اگر پدرش این را حس میکرد چهقدر وحشتناک میبود، پریشانش میکند. بنابراین، ما با مورد آشنای خودخوری[22] پس از ازدستدادن یکی از عزیزان روبهرو هستیم؛ خودخوری، در این مورد، ناشی از اهمیت آرزوی مرگ علیه پدر در دوران نوزادی است.
کاستیهای این مقالهی کوچک (که بیشتر مقدمه است تا شرح) اگر اصرار داشته باشم که آنها اجتنابناپذیر بودهاند، شاید تنها اندکی قابلبخشش باشند. در چند جملهای که در مورد پیامدهای روانیِ سازگاری با اصل واقعیت نوشتم، مجبور شدم به ایدههایی بپردازم که ترجیح میدادم فعلاً آنها را پنهان کنم، و مطمئناً اثباتشان به تلاش زیادی نیاز دارد. با این حال، امیدوارم خوانندگان خوشفکر تشخیص دهند که در کجای این اثر نیز مجبور به تسلیم شدن در برابر اصل واقعیت شدهام.
۱۹۱۱
پینوشت
۱. [P.] Janet [Les nevroses, Paris] (1909).
۲. اتو رنک اخیراً بیان واضحی از این موضوع را با اشاره به جهان همچون اراده و تصور شوپنهاور ارائه کرده است.
۳. حالت خواب، زندگی روانی را به گونهای که قبل از شناخت واقعیت بود، تکرار میکند، پیشنیاز خواب، کنار گذاشتن آگاهانهی واقعیت (آرزوی خواب) است.
۴. سعی میکنم این روایت شماتیک را با چند نکتهی دیگر تکمیل کنم: بهحق اعتراض خواهد شد که هر سازمانی که کاملاً به اصل لذت اختصاص داده شده باشد و واقعیت دنیای بیرون را نادیده بگیرد، نمیتواند حتی برای کوتاهترین زمان دوام بیاورد و بنابراین نمیتوانسته از همان ابتدا پدید آمده باشد. با این حال، توسل ما به چنین داستانی وقتی میتواند توجیه شود که خاطرنشان کنیم نوزاد شیرخوار، اگر فقط مراقبت مادرانه را در نظر بگیریم، تقریباً تجسم چنین دستگاه روانی است. او احتمالاً برآورده شدن نیازهای درونی خود را توهم میکند، سپس نارضایتیاش را از افزایش تحریک و عدمرضایت مداوم از طریق تخلیهی حرکتی گریه و دستوپا زدن نشان میدهد، که درواقع رضایتی را که توهم کرده بود، دریافت میکند. بعدها در کودکی یاد میگیرد که از این خروجیهای تخلیه به عنوان وسیلهای عمدی برای بیان استفاده کند. از آنجایی که پرستاری نمونهی اولیهی تمام مراقبتهای بعدی از کودک است، حاکمیت اصل لذت تنها با جدایی کامل روانی از والدین میتواند واقعاً به پایان برسد. یک مثال خوب از یک دستگاه روانی که از محرکهای دنیای بیرون جدا شده، حتی قادر به برآورده کردن نیازهای غذایی خود به صورت اوتیستیک (به اصطلاحِ بلولر) است، جنین پرندهای است که منبع غذایی آن درون پوستهی تخم محصور شده است و مراقبت مادرانه به تأمین گرما محدود میشود. اگر ضرورت ایجاب کند و وسایلش نیز فراهم باشد، دستگاهی که بر اساس اصل لذت زندگی میکند قادر میشود از محرکهای دنیای واقعی کنارهگیری کند. من آن را کمتر یک اصلاح و بیشتر نوعی بسطیافتن طرح فوق میدانم. این ابزارها بهسادگی با «سرکوب» مطابقت دارند، که با محرکهای درونی غیرلذتبخش طوری رفتار میکند که گویی خارجی هستند و آنها را به دنیای بیرون فرافکنی میکند.
۵. درست همانطور که ملتی که ثروتش مبتنی بر بهرهبرداری از منابع طبیعیاش است، منطقهی خاصی مانند پارک یلوستون را برای حفظ حالت وحشی خود و در امان ماندن از تغییرات ناشی از تمدن، اختصاص میدهد.
۶. برتری انای واقعیت بر انای لذت به طرز شایستهای در کلمات برنارد شاو بیان شده است: «قادر بودن به انتخاب مسیر با بیشترین مزیت به جای تسلیم شدن در جهت کمترین مقاومت.» (انسان و ابرانسان: یک کمدی و یک فلسفه.)
۷. Cf. similar in 0. Rank [Der Kiinstler, Ansiitze zu einer Sexualpsychologie, Leipzig and Vienna] (1907).
[1]. neurosis
[2]. Pierre Janef
[3]. de la fonction du reel
[4]. neurotics
[5]. [P.] Janet [Les nevroses, Paris] (1909).
[6]. repression
[7]. aetiology of neurosis
[8]. unbearable
[9]. hallucinatory psychosis
[10]. insanity
[11]. fragment
[12]. dream-thoughts
[13]. disillusionment
[14]. assimilate
[15]. retention
[16]. fantasizing
[17]. auto-erotically
[18]. latency
[19]. in statu nascendi
[20]. neurotic
[21]. absurd
[22]. self-reproach