آنی خودم را در موقعیت جالبی میبینم که نمیدانم آیا آنچه میخواهم بگویم باید چیزی شناختهشده و بدیهی تلقی شود یا چیزی کاملاً جدید و عجیب. با این حال، گمان میکنم مورد دوم درست باشد.
بالاخره به ذهنم رسید که در شرایط نامطلوب خاص، انای جوان شخصی که دههها بعد به عنوان بیمار در حال روانکاوی ملاقات میکنیم، باید به شیوهای قابلتوجه رفتار کرده باشد. میتوانیم به طور کلی -هرچند مبهم- بیان کنیم که پیششرط این رفتار، تأثیر یک ترومای روانی است. با این حال، ترجیح میدهم روی یک مورد منفرد کاملاً مشخص تمرکز کنم، که مطمئناً همهی عوامل علّی ممکن را پوشش نمیدهد. فرض کنید انای کودک خود را تحت سلطهی یک تقاضای نیرومند رانه مییابد، که عادت به ارضای آن دارد. ناگهان تجربهای وحشتناک دارد که به او میفهماند ادامهی ارضای رانه منجر به خطری واقعی و تقریباً تحملناپذیر میشود. اکنون باید تصمیم بگیرد که آیا خطر واقعی را بپذیرد، تسلیم آن شود و از ارضای رانه خودداری کند، یا واقعیت را انکار کند، خود را متقاعد کند که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد و بنابراین به ارضای آن بچسبد. بنابراین، این کشمکشی بین آنچه رانه تقاضا میکند و آنچه واقعیت منع میکند، است. اما کودک هیچکدام را انجام نمیدهد، یا بهتر است بگوییم هر دو را همزمان انجام میدهد، که به یک نتیجه منجر میشود. او با دو واکنش متناقض، هر دو معتبر و مؤثر، به این تعارض پاسخ میدهد. از یک سو، با کمک مکانیسمهای خاص، واقعیت را واپس میزند و از هرگونه بازداری امتناع میورزد، از سوی دیگر -و در همان حال- خطر ناشی از واقعیت را میپذیرد، اضطراب دربارهی آن را به یک دردنمون آسیبشناختی تبدیل میکند و متعاقباً تلاش میکند این اضطراب را دفع کند. باید بپذیریم که این یک راهحل بسیار دقیق برای مشکل است. هریک از طرفین درگیر آنچه میخواهد به دست میآورد؛ غریزه میتواند همچنان ارضا شود و واقعیت نیز مورد احترام شایسته قرار میگیرد. اما، همانطور که همهمان میدانیم، هیچچیز در زندگی رایگان نیست جز مرگ. این موفقیت به قیمت شکافی در انا به دست میآید که هرگز التیام نمییابد، درواقع با گذشت زمان گسترش مییابد. دو واکنش متناقض به این کشاکش به عنوان نقطهی کانونی شکاف انا باقی میمانند. کل این فرآیند برای ما بسیار عجیب به نظر میرسد، زیرا ما بدیهی میدانیم که فرآیندهای انا به سمت سنتز گرایش دارند. با این حال، ظاهراً در اینجا اشتباه میکنیم. عملکردِ کاملاً حیاتیِ سنتزِ انا پیششرطهای خاص خود را دارد و در معرض طیف وسیعی از اختلالات قرار دارد.
واضح است که گنجاندن جزییات یک شرححال خاص در این شرح شمهوار مفید خواهد بود. پسری در سن سه تا چهار سالگی از طریق اغوا شدن توسط یک دختر بزرگتر با شرمگاه زنان آشنا شد. وقتی این روابط قطع شد، او این تحریک جنسی را از طریق خودارضایی دستی مشتاقانه ادامه داد، اما خیلی زود توسط دایهی هوشیار مچش گرفته شد و تهدید به اخته شدن شد که طبق معمول توسط پدر انجام میشد. بنابراین، همهی شرایط برای یک ترومای عظیم فراهم بود. تهدید به اخته شدن فینفسه لزوماً تأثیر زیادی ایجاد نمیکند؛ کودک از باور آن امتناع میکند و بهسختی میتواند ازدستدادن چنین بخش بسیار ارزشمندی از بدن خود را تصور کند. دیدن شرمگاه زنان ممکن است برای متقاعد کردن پسر در مورد ما در مورد این احتمال کافی بوده باشد، اما در آن زمان او این استنتاج را نکرده بود زیرا بیمیلیاش[1] بسیار قوی بوده و هیچ دلیل قانعکنندهای برای انجام این کار وجود نداشته است. برعکس، او هرگونه نگرانی را با اعلام اینکه آنچه از دست رفته هنوز ظاهر نشده است، او (بعداً) یکی (یک ذَکَر) در خواهد آورد، خاموش کرده بود. هر کسی که تجربهی کافی در مورد پسران خردسال داشته باشد، میتواند چنین اظهاراتی را که هنگام دیدن شرمگاه خواهر کوچکش بیان شده بود، به یاد بیاورد. با این حال، وقتی هر دو عامل با یکدیگر همزمان میشوند، موضوع متفاوت است. اکنون خاطرهی آن ادراک، که قبلاً بیضرر تلقی میشد، با تهدید زنده میشود و تثبیت[2] دلهرهی[3] آن را فراهم میکند. پسر اکنون معتقد بود که میفهمد چرا شرمگاه دختر فاقد ذَکَر است و دیگر جرئت نمیکرد شک کند که همین اتفاق ممکن است برای خودش نیز رخ دهد. از آن لحظه به بعد، او باید باور میکرد که اخته کردن یک خطر بسیار واقعی است.
پیامد معمول ترومای اختگی، که عادی تلقی میشود، این است که پسر، یا بلافاصله یا پس از کمی درگیری[4]، با اطاعت کامل یا دستکم جزیی در برابر تهدید تسلیم میشود، به این معنی که دیگر به اندام تناسلی خود دست نمیزند. به عبارت دیگر، او کاملاً یا تا حدی از ارضای غریزهی جنسی خود صرفنظر میکند. اما ما آماده ایم که بیمارمان راهحل متفاوتی پیدا کند. او جانشینی برای ذَکَر ناپدیدشدهی[5] زن ایجاد کرد: یک پرستانه. با این کار، او ممکن است واقعیت را انکار کرده باشد، اما از ذَکَر خود محافظت کرده بود. اگر مجبور نبود اذعان کند که زنان ذَکَرشان را از دست دادهاند، تهدید علیه او اعتبارش را از دست میداد، دیگر لازم نبود از ذَکَر خود بترسد و میتوانست بدون هیچ مشکلی به خودارضایی ادامه دهد. عمل بیمار ما در اینجا به نظر میرسد نمونهی بارزی از روگردانی از واقعیت است، فرآیندی که ما ترجیح میدهیم آن را به روانپریشی محدود کنیم. درواقع، خیلی هم از این دور نیست، اما بیایید از قضاوت خودداری کنیم، زیرا تحلیل دقیقتر، تمایزی نهچندان بیاهمیت را آشکار میکند. پسر صرفاً ادراک خود را نقض نکرد و در جایی که اصلاً ذَکَر وجود نداشت، توهم وجود آن را تجربه نکرد، بلکه صرفاً یک جابهجایی در ارزش انجام داد و اهمیت ذَکَر را به بخش دیگری از بدن منتقل کرد، فرآیندی که -به شیوهای که اینجا نیازی به توضیح آن نیست- بهوسیلهی مکانیسم واپسروی[6] تسهیل شد. البته، این جابهجایی فقط مربوط به بدن زن بود؛ تا آنجا که به ذَکَر خودش مربوط میشد، هیچچیز تغییر نکرده بود.
این روشِ تقریباً بگویینگویی حیلهگرانهی برخورد با واقعیت، نحوهی رفتار عملی پسر را تعیین میکرد. او به خودارضایی ادامه میداد، گویی هیچ خطری برای ذَکَرش ندارد، اما در عین حال، در تضاد کامل با شجاعت یا بیخیالی ظاهریاش، دردنمونی در او ایجاد شد که نشان میداد واقعاً خطر را پذیرفته است. بلافاصله پس از تهدید به اختگی -از جانب پدرش- و همزمان با ایجاد یک پرستانه، اضطراب شدیدی نسبت به تنبیه شدن از سوی پدرش در او ایجاد شد. این به یک دغدغهی پایدار برایش تبدیل شد؛ دغدغهای که او تنها با بهکارگیری تمام قدرت مردانگی خود توانست بر آن غلبه کند و آن را بیش از حد جبران کند. حتی این اضطراب در مورد پدرش نیز هیچ اثری از اختگی نداشت. اضطراب با کمک واپسروی -به مرحلهی دهانی- خود را به صورت اضطراب در مورد خورده شدن توسط پدرش نشان داد. غیرممکن است که در اینجا به یاد یک قطعهی باستانی از اساطیر یونانی نیفتیم که میگوید چگونه کرونوس، خدای پدر، فرزندانش را بلعید و همچنین میخواست کوچکترین پسرش زئوس را ببلعد، و چگونه زئوس، که با حیلهگری مادرش نجات یافت، متعاقباً پدرش را اخته کرد. با این حال، برای بازگشت به شرححال بیمار، اجازه دهید اضافه کنم که بیمار یک دردنمون دیگر، هرچند جزیی، که تا به امروز حفظ کرده است، نشان داد: حساسیت اضطرابی نسبت به لمس انگشتان کوچک پایش. گویی پس از همهی رفتوآمدها بین انکار و تصدیق، این اختگی بود که توانست بیان واضحتری پیدا کند.
۱۹۳۸ [۱۹۴۰]
[1]. disinclination
[2]. corroboration
[3]. dreaded
[4]. struggle
[5]. missing
[6]. regression