روانکاوی/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمه‌ی آبذ

۱

اگر پزشک و بالاتر از همه «متخصص بیماری‌های عصبی» بخواهد به بیمارش کمک کند، باید دانش روانشناسی داشته باشد؛ زیرا اختلالات عصبی و هر آنچه با اصطلاحات «عصبی»[1]، هیستری و غیره در بر گرفته می‌شود، منشأ روانی دارند و بنابراین منطقاً نیاز به درمان روانی دارند. آب سرد، نور، هوای تازه، برق و غیره در بهترین حالت یک اثر گذرا دارند و گاه هیچ اثری ندارند. بیمار از نظر ذهنی بیمار است، در بالاترین و پیچیده‌ترین کارکردهای ذهن، و به‌سختی می‌توان گفت که اینها دیگر به حوزه‌ی پزشکی تعلق دارند. در اینجا پزشک باید روانشناس نیز باشد، به این معنی که باید از روان انسان آگاهی داشته باشد.

 

۲

در گذشته، یعنی تا پنجاه سال پیش، آموزش روانشناسی پزشکان هنوز بسیار بد بود. کتاب‌های درسی روانپزشکی کاملاً به توصیفات بالینی و نظام‌مند کردن بیماری‌های روانی محدود می‌شد، و روانشناسی‌ای که در دانشگاه‌ها تدریس می‌شد یا فلسفه بود یا به‌اصطلاح «روانشناسی تجربی» که توسط [ویلهلم] وونت ابداع شده بود.

اولین حرکت‌ها به سوی روان‌درمانیِ روان‌رنجوری‌ها از مدرسه‌ی شارکو در سالپتریه در پاریس آغاز شد؛ پی‌یر ژانه تحقیقات دوران‌ساز خود را در روانشناسی حالات روان‌رنجوری آغاز کرد و [هیپولیت] برنهایم در نانسی با موفقیت زیادی ایده‌ی قدیمی و فراموش‌شده‌ی [آمبروز آگوست] لیبو در مورد درمان روان‌رنجوری‌ها با تلقین را دنبال کرد. زیگموند فروید کتاب برنهایم را ترجمه کرد و همچنین الهامات ارزشمندی از آن گرفت. در آن زمان هنوز روانشناسی روان‌رنجوری‌ها و روان‌پریشی‌ها وجود نداشت. شایستگی بی‌پایان بنیان‌گذاری روانشناسی روان‌رنجوری‌ها به فروید تعلق دارد. آموزه‌های او از تجربه‌ی او در درمان عملی روان‌رنجوری‌ها، یعنی از کاربرد روشی که او روانکاوی می‌نامید، سرچشمه می‌گرفت.

 

۳

قبل از آنکه به ارائه‌ی دقیق‌تر موضوع خود بپردازیم، باید چیزی در مورد ارتباط آن با علم -آنطور که تاکنون شناخته شده است- گفته شود. در اینجا با منظره‌ای عجیب روبرو می‌شویم که بار دیگر حقیقت گفته‌ی آناتول فرانس را ثابت می‌کند: «دانشمندان هرگز کوری را فراموش نمی‌کنند.» اولین اثر با هر عظمتی در این زمینه، با وجود این واقعیت که مفهوم کاملاً جدیدی از روان‌نژندی را معرفی کرد، تنها پژواک ضعیفی برانگیخت. چند نویسنده با قدردانی از آن صحبت کردند و سپس، در صفحه‌ی بعد، به توضیح موارد هیستریک خود به همان روش قدیمی پرداختند. آنها بسیار شبیه مردی رفتار کردند که پس از ستایش ایده یا واقعیت کروی بودن زمین، با آرامش به مسطح نشان دادن آن ادامه می‌دهد. آثار منتشرشده‌ی بعدی فروید کاملاً مورد توجه قرار نگرفت، اگرچه مشاهداتی را ارائه دادند که برای روانپزشکی از اهمیت غیرقابل‌محاسبه‌ای برخوردار بودند. وقتی در ۱۹۰۰، فروید اولین «روانشناسی واقعی رؤیاها» را نوشت (تا آن زمان تاریکی مطلق بر این حوزه حکمفرما بود)، مردم شروع به خندیدن کردند، و وقتی او در ۱۹۰۵ واقعاً شروع به روشن کردن روانشناسی تمایلات جنسی کرد، خنده به توهین تبدیل شد. و این طوفان خشم عالمانه در شهرت ناخواسته‌ی روانشناسی فرویدی، بدنامی‌ای که بسیار فراتر از مرزهای علاقه‌ی علمی گسترش یافت، بی‌تأثیر نبود.

 

۴

بر این اساس، باید با دقت بیشتری به این روانشناسی جدید نگاه کنیم. در زمان شارکو مشخص شده بود که دردنمون‌های نوروتیک «روان‌زاد»[2] هستند، یعنی از روان سرچشمه می‌گیرند. همچنین، عمدتاً به لطف کار مکتب نانسی، مشخص بود که همه‌ی دردنمون های هیستریک می‌توانند از طریق تلقین ایجاد شوند. به همین ترتیب، به لطف تحقیقات جانت، چیزی در مورد مکانیسم‌های روانشناختی که پدیده‌های هیستریک مانند بیهوشی[3]، پارزی[4]، فلج[5] و فراموشی[6] را ایجاد می‌کنند، شناخته شده بود. اما مشخص نبود که چگونه یک دردنمون هیستریک از روان سرچشمه می‌گیرد؛ ارتباطات روانی-علّی کاملاً ناشناخته بودند. در اوایل دهه‌ی ۱۸۸۰، دکتر بروئر، یک پزشک قدیمی وینی، کشفی کرد که نقطه‌ی شروع واقعی روانشناسی جدید شد.

او یک بیمار زن جوان و بسیار باهوش داشت که از هیستری رنج می‌برد و دردنمون های زیر را از جمله دردنمون های دیگر نشان می‌داد: او فلج اسپاستیک[7] (سفت) بازوی راست و گاهی حملات حواس‌پرتی[8] یا حالت‌های گرگ‌ومیش[9] داشت. او همچنین قدرت تکلمش را از دست داده بود، به طوری که دیگر نمی‌توانست به زبان مادری‌اش مسلط باشد و فقط می‌توانست منظور خود را به انگلیسی بیان کند (زبان‌پریشی سیستماتیک[10]). در آن زمان آنها سعی کردند این اختلالات را با نظریه‌های کالدبن توضیح دهند، اگرچه مرکز قشری عملکرد بازو در اینجا به اندازه‌ی یک فرد عادی دچار اختلال کمی شده بود. دردنمون های هیستری پر از غیرممکن‌های کالبدین است. خانمی که به دلیل یک حمله‌ی هیستریک، شنوایی‌اش را به طور کامل از دست داده بود، غالباً آواز می‌خواند. یک بار، وقتی آواز می‌خواند، پزشکش بدون اینکه کسی متوجه شود، پشت پیانو نشست و به‌آرامی همراهی‌اش کرد. او با عبور از یک بند به بند دیگر، ناگهان گام را تغییر داد و بیمار، بدون آنکه متوجه شود، به خواندن در گام تغییریافته ادامه داد. بنابراین او می‌شنود و نمی‌شنود. اشکال مختلف نابینایی سیستماتیک پدیده‌های مشابهی ارائه می‌دهند: مردی که از نابینایی هیستریک کامل رنج می‌برد، در طول درمان قدرت بینایی خود را بازیافت، اما این بینایی در ابتدا فقط جزیی بود و برای مدت طولانی به همین شکل باقی ماند. او می‌توانست همه‌چیز را جز سر افراد ببیند. او همه‌ی افراد اطراف خود را بدون سر می‌دید. بنابراین او می‌بیند و نمی‌بیند. از تعداد زیادی از تجربیات مشابه، نتیجه گرفته شده بود که فقط ذهن آگاه بیمار نمی‌بیند و نمی‌شنود، بلکه کارکرد حس به طور دیگری است. این وضعیت مستقیماً با ماهیت یک اختلال اندامین در تضاد است، که همیشه بر کارکرد واقعی نیز تأثیر می‌گذارد.

 

۵

پس از این حاشیه، بیایید به مورد بروئر برگردیم. هیچ علت اندامینی برای این اختلال وجود نداشت، بنابراین باید آن را هیستریک، یعنی روان‌زاد، در نظر گرفت. بروئر مشاهده کرده بود که اگر در طی حالت‌های گرگ‌ومیش (چه خودبه‌خودی[11] و چه مصنوعی[12])، بیمار را وادار کند که خاطرات و خیالاتی را که به او هجوم می‌آورد برایش تعریف کند، وضعیت او برای چند ساعت بعد بهبود می‌یابد. او از این کشف برای درمان بیشتر به طور سیستماتیک استفاده کرد. بیمار نام «درمان از طریق صحبت»[13] یا به شوخی «پاک کردن دودکش»[14] را برای آن ابداع کرد.

 

۶

بیمار هنگام پرستاری از پدرش در دوران بیماری مهلکی که پدرش داشت بیمار شده بود. طبیعتاً خیال‌پردازی‌هایش عمدتاً مربوط به این روزهای نگران‌کننده بود. خاطرات این دوره در طول حالت‌های گرگ‌ومیش او با وفاداری عکاسانه‌ای به سطح آمدند؛ آنها آنقدر واضح بودند که تا آخرین جزییات، به‌سختی می‌توانیم فرض کنیم حافظه‌ی بیداری قادر به چنین بازتولید انعطاف‌پذیر و دقیقی بوده است. (نام «فراموشی مفرط»[15] به این تشدید قدرت حافظه داده شده است که به‌ندرت در حالت‌های محدود هوشیاری رخ می‌دهد.) اکنون چیزهای قابل‌توجهی آشکار شد. یکی از داستان‌های زیادی که گفته شد تا حدودی به شرح زیر بود:

شبی، در حالی که مرد بیماری که تب بالایی داشت، مراقب او بود، از اضطراب عصبی شده بود زیرا قرار بود جراحی از وین برای انجام عملی بیاید. مادرش مدتی اتاق را ترک کرده بود و آنا، بیمار، کنار تخت بیمار نشسته بود و دست راستش از پشت صندلی آویزان بود. او در نوعی خواب‌بیداری فرو رفت که در آن مار سیاهی دید که گویی از دیوار بیرون می‌آمد و به سمت مرد بیمار می‌آمد، انگاری می‌خواست نیشش بزند. (به احتمال زیاد واقعاً مارهایی در چمنزار پشت خانه وجود داشتند که قبلاً دختر را ترسانده بودند و اکنون زمینه را برای توهم فراهم کرده بودند.) او می‌خواست آن موجود را دور کند، اما احساس فلج شدن کرد. دست راستش که از پشت صندلی آویزان بود، «خواب رفته بود»: بی‌حس و فلج شده بود و وقتی به آن نگاه می‌کرد، انگشتانش به مارهای کوچکی با سرهای مرده تبدیل شدند. احتمالاً او تلاش کرد مار را با دست راست فلج‌شده‌اش دور کند، به طوری که بی‌حسی و فلج با توهم مار مرتبط شد. وقتی مار ناپدید شد، او به قدری ترسیده بود که می‌خواست دعا کند. اما تمام قدرت تکلمش را از دست داده بود، نمی‌توانست کلمه‌ای بگوید تا اینکه بالاخره یک شعر کودکانه‌ی انگلیسی را به خاطر آورد و سپس توانست به انگلیسی فکر کند و دعا کند.

 

۷

چنین بود صحنه‌ای که فلج[16] و اختلال گفتاری[17] از آن سرچشمه گرفت، و با روایت این صحنه، خود اختلال نیز برطرف شد. به این ترتیب گفته می‌شود که این مورد سرانجام درمان شده است.

 

۸

باید به همین یک مثال بسنده کنم. در کتابی که از بروئر و فروید ذکر کردم، انبوهی از نمونه‌های مشابه وجود دارد. به‌راحتی می‌توان فهمید که صحنه‌هایی از این نوع، تأثیر قدرتمندی می‌گذارند و بنابراین مردم تمایل دارند اهمیت علّی را در پیدایش این دردنمون به آنها نسبت دهند. دیدگاه هیستری که در آن زمان رایج بود و از نظریه‌ی انگلیسی «شوک عصبی» که توسط شارکو به‌شدت حمایت می‌شد، نشأت گرفته بود، برای توضیح کشف بروئر کاملاً واجد شرایط بود. از این رو، نظریه‌ی به‌اصطلاح تروما به وجود آمد که می‌گوید دردنمون های هیستریک، و تا جایی که دردنمون‌ها بیماری را تشکیل می‌دهند، هیستری به طور کلی، از آسیب‌ها یا تروماهای روانی ناشی می‌شوند که اثرشان سال‌ها به طور نیاگاه باقی می‌ماند. فروید، که اکنون با بروئر همکاری می‌کند، توانست تأیید فراوانی از این کشف ارائه دهد. معلوم شد که هیچ‌یک از صدها علامت هیستریک، تصادفی به وجود نیامده‌اند؛ آنها همیشه ناشی از وقایع روانی بوده‌اند. تا اینجا، این مفهوم جدید، زمینه‌ی گسترده‌ای برای کار تجربی گشود. اما ذهن جستجوگر فروید نمی‌توانست مدت زیادی در این سطح سطحی باقی بماند، زیرا مشکلات عمیق‌تر و دشوارتری در حال ظهور بودند. کاملاً واضح است که لحظات اضطراب شدید مانند آنچه بیمار بروئر تجربه کرد، ممکن است تأثیر ماندگاری بر جای بگذارد. اما او چگونه اصلاً آنها را تجربه کرد، در حالی که آنها از قبل به‌وضوح مُهر[18] بیمارگونه[19] داشتند؟ آیا فشار پرستاری می‌تواند این را به وجود آورد؟ اگر چنین است، باید موارد بسیار بیشتری از این نوع وجود داشته باشد، زیرا متأسفانه موارد طاقت‌فرسای زیادی برای پرستاری وجود دارد و سلامت عصبی پرستار همیشه در حالت مطلوب نیست. پزشکی به این مشکل، پاسخ بسیار خوبی می‌دهد: «X[20] در محاسبه، در مرحله‌ی پیش‌آمادگی[21] است.» به این ترتیب، فرد فقط «مستعد» [بیماری] است. اما برای فروید، مشکل این بود: چه‌چیز استعداد را تشکیل می‌دهد؟ این سؤال منطقاً به بررسی سابقه‌ی قبلی ترومای روانی منجر می‌شود. این امری بدیهی است که صحنه‌های هیجان‌انگیز تأثیرات کاملاً متفاوتی بر افراد مختلف درگیر دارند، یا اینکه چیزهایی که برای یک نفر بی‌تفاوت یا حتی خوشایند هستند، بیشترین وحشت را در دیگران برمی‌انگیزند: قورباغه، مار، موش، گربه و غیره را ببینید. مواردی از زنانی وجود دارد که بدون آنکه ذره‌ای خجالت بکشند، در عمل‌های جراحی پر از خون و خون‌ریزی کمک می‌کنند، در حالی که از لمس یک گربه از ترس و انزجار می‌لرزند. من زن جوانی را به یاد دارم که پس از یک ترس[22] ناگهانی، دچار هیستری حاد شد.

او در یک مهمانی عصرانه شرکت کرده بود و حوالی نیمه‌شب به همراه چند آشنا در راه خانه بود که یک کالسکه با سرعت تمام از پشت‌سرشان آمد. بقیه از سر راه کنار رفتند، اما او، انگار که از وحشت میخکوب شده باشد، وسط جاده ماند و جلوِ اسب‌ها دوید. کالسکه‌چی شلاقش را به صدا درآورد و فحش داد؛ فایده‌ای نداشت، او تمام طول جاده را که به روی پلی منتهی می‌شد، دوید. در آنجا نیرویش تحلیل رفت و اگر رهگذران مانعش نشده بودند، برای جلوگیری از لگدمال شدن زیر اسب‌ها، از ناچاری به داخل رودخانه می‌پرید. حال، همین خانم در بیست‌ودوم ژانویه‌ی خونین [1905] در سن‌پترزبورگ، در همان خیابانی که با رگبار سربازان پاک‌سازی شده بود، حضور داشت. در اطرافش، مردم کشته یا زخمی روی زمین می‌افتادند. با این حال، او که کاملاً آرام و هوشیار بود، دروازه‌ای را دید که به حیاطی منتهی می‌شد و از طریق آن به خیابان دیگری فرار کرد. این لحظات وحشتناک دیگر او را آشفته نکرد. او پس از آن حالش کاملاً خوب بود؛ در واقع، کمی بهتر از همیشه.

 

۹

این ناتوانی در واکنش به یک شوک ظاهری می‌شود به‌کرات مشاهده شود. از این رو، لزوماً نتیجه می‌شود که شدت یک تروما فی‌نفسه اهمیت آسیب‌زایی[23] بسیار کمی دارد، اما باید برای بیمار اهمیت ویژه‌ای داشته باشد. به عبارت دیگر، این شوک به‌خودی‌خود نیست که تحت هر شرایطی اثر آسیب‌زایی دارد، بلکه برای اینکه تأثیر داشته باشد، باید بر یک وضعیت روانی خاص تأثیر بگذارد، که ممکن است در شرایط خاص، شامل نسبت دادن نیاگاه اهمیت خاصی به شوک توسط بیمار باشد. در اینجا ما یک کلید احتمالی برای «پیش‌آمادگی»[24] داریم. بنابراین باید از خود بپرسیم: شرایط خاص صحنه با کالسکه چیست؟ ترس بیمار با صدای اسب‌های یورتمه‌رو آغاز شد. برای لحظه‌ای به نظرش رسید که این صدا حاکی از عذابی وحشتناک (مرگ او یا چیزی به همان اندازه وحشتناک) است. لحظه‌ی بعد تمام اختیارش را نسبت به کاری که می‌کرد از دست داد.

 

۱۰

ظاهراً شوک واقعی از اسب‌ها ناشی شده بود. بنابراین، تمایل بیمار برای واکنشی چنین توضیح‌ناپذیر به این حادثه‌ی بی‌اهمیت، می‌شود به این واقعیت مربوط باشد که اسب‌ها برایش اهمیت ویژه‌ای دارند. برای مثال، می‌توانیم حدس بزنیم که او یک بار تصادف خطرناکی با اسب‌ها داشته است. درواقع، این اتفاق افتاد. او در کودکی در حدود هفت‌سالگی با کالسکه‌چی خود برای گردش بیرون رفته بود که ناگهان اسب‌ها ترسیدند و با یک تاخت وحشیانه به سمت لبه‌ی پرتگاه یک دره‌ی عمیق رودخانه رفتند. کالسکه‌چی پایین پرید و فریاد زد که او نیز همین کار را بکند، اما او چنان ترس مرگباری داشت که به‌سختی می‌توانست تصمیم بگیرد. با این‌همه، در آخرین لحظه پرید، در حالی که اسب‌ها با کالسکه به اعماق آب سقوط کردند. اینکه چنین رویدادی تأثیر بسیار عمیقی بر جای می‌گذارد، نیازی به اثبات ندارد. با این حال، توضیح نمی‌دهد که چرا در تاریخی دیرتر، چنین واکنش نابخردانه‌ای[25] باید پس از اشاره‌ای کاملاً بی‌ضرر به وضعیتی مشابه رخ دهد. تاکنون فقط می‌دانیم که این دردنمون بعدی مقدمه‌ای در دوران کودکی داشته است، اما جنبه‌ی آسیب‌شناختی آن هنوز در تاریکی باقی مانده است. برای نفوذ به این راز، دانش بیشتری لازم است. زیرا با افزایش تجربه مشخص شده است که در تمام مواردی که تاکنون مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته‌اند، علاوه بر تجربیات تروماتیک، دسته‌ی دیگری از اختلالات خاص نیز وجود داشته است که در حوزه‌ی عشق قرار دارند. مسلماً «عشق» مفهومی کشسان است که از بهشت ​​تا جهنم امتداد دارد و خیر و شر، بالا و پایین را در خود ترکیب می‌کند. با این کشف، دیدگاه‌های فروید دستخوش تغییر قابل‌توجهی شد. اگر کم‌وبیش تحت تأثیر نظریه‌ی ترومای بروئر، او قبلاً علت روان‌رنجوری را در تجربیات تروماتیک جستجو می‌کرد، اکنون مرکز ثقل مسئله به نقطه‌ای کاملاً متفاوت تغییر کرده است. این موضوع به بهترین شکل در موردی که به آن اشاره کردیم نشان داده شده است: ما می‌توانیم به‌خوبی درک کنیم که چرا اسب‌ها باید نقش ویژه‌ای در زندگی بیمار داشته باشند، اما واکنش بعدی را که بسیار اغراق‌آمیز و بی‌مورد است، درک نمی‌کنیم. ویژگی آسیب‌شناختی این داستان در این واقعیت نهفته است که او از اسب‌های کاملاً بی‌آزار می‌ترسد. با یادآوری این کشف که علاوه بر تجربه‌ی تروماتیک، اغلب اختلالی در حوزه‌ی عشق وجود دارد، می‌توانیم بپرسیم که آیا ممکن است چیز خاصی در این رابطه وجود داشته باشد یا خیر.

 

۱۱

خانم مرد جوانی را می‌شناسد که به نامزدی با او فکر می‌کند؛ او را دوست دارد و امیدوار است با او خوشبخت شود. در ابتدا چیز بیشتری قابل‌کشف نیست. اما هرگز نباید به دلیل نتایج منفی پرسش‌های اولیه، از تحقیق منصرف شد. وقتی راه مستقیم به نتیجه نمی‌رسد، راه‌های غیرمستقیمی برای رسیدن به هدف وجود دارد. بنابراین، به آن لحظه‌ی منحصربه‌فرد برمی‌گردیم که خانم با سروصدا جلوِ اسب‌ها می‌دوید. در مورد همراهانش و اینکه در چه جشنی شرکت کرده بود، پرس‌وجو می‌کنیم. این یک مهمانی خداحافظی برای بهترین دوستش بود که به دلیل اضطرابش به یک مرکز درمانی می‌رفت. این دوست متأهل است و به ما گفته می‌شود که خوشبخت است. او همچنین مادر یک فرزند است. می‌توانیم در مورد این گفته که او خوشبخت است، شک کنیم. زیرا اگر واقعاً اینطور بود، احتمالاً دلیلی برای «عصبی»[26] بودن و نیاز به درمان نداشت. با تغییر زاویه رویکردم، متوجه شدم که پس از نجات یافتن توسط دوستانش، بیمار را به خانه‌ی میزبانش (شوهر بهترین دوستش) برگرداندند، زیرا در آن ساعت آخرشب، آنجا نزدیکترین پناهگاه بود. در آنجا با مهمان‌نوازی از او در حالت خستگی پذیرایی شد. در این مرحله، بیمار روایت خود را قطع کرد، خجالت کشید، بی‌قرار شد و سعی کرد موضوع را عوض کند. ظاهراً خاطره‌ای ناخوشایند ناگهان به ذهنش خطور کرده بود. پس از غلبه بر سرسخت‌ترین مقاومت، به نظر می‌رسید آن شب اتفاق بسیار قابل‌توجه دیگری رخ داده است: میزبان مهربان، عشق آتشینی به او ابراز کرده بود و بدین ترتیب وضعیتی ایجاد کرده بود که در غیاب خانم خانه، می‌توانست هم دشوار و هم ناراحت‌کننده تلقی شود. ظاهراً این ابراز عشق مانند صاعقه از آسمان بر او فرود آمده بود، اما این چیزها معمولاً سابقه‌ی خود را دارند. حالا وظیفه‌ی چند هفته‌ی آینده این بود که ذره‌ذره یک داستان عاشقانه‌ی طولانی را بیرون بکشد، تا بالاخره تصویر کاملی پدیدار شد که سعی می‌کنم آن را تا حدودی به شرح زیر خلاصه کنم:

بیمار در کودکی یک دختر پسرنما بود، فقط به بازی‌های پسرانه‌ی وحشی اهمیت می‌داد، از همجنس خود بیزار بود و از تمام راه‌ها و مشاغل زنانه دوری می‌کرد. پس از بلوغ، وقتی که مشکل شهوانی ممکن بود خیلی نزدیک شود، شروع به دوری از جامعه کرد، از هر چیزی که حتی از راه دور سرنوشت بیولوژیکی زن را به او یادآوری می‌کرد، متنفر و بیزار بود و در دنیایی از خیالات زندگی می‌کرد که هیچ وجه مشترکی با واقعیت خشن نداشت. بنابراین، تا حدود بیست‌وچهارمین سال زندگی‌اش، از تمام آن ماجراجویی‌های کوچک، امیدها و انتظاراتی که معمولاً قلب یک دختر را در این سن تکان می‌دهد، طفره رفت. سپس با دو مرد آشنا شد که مقدر شده بود از حصار خاردار اطرافش عبور کنند. آقای الف شوهر بهترین دوستش بود و آقای ب دوست مجرد او. او از هر دوِ آنها خوشش می‌آمد. با این حال، خیلی زود به نظر می‌رسید که آقای ب را خیلی بیشتر دوست دارد. به‌سرعت صمیمیتی بینشان شکل گرفت و خیلی زود صحبت از نامزدی احتمالی به میان آمد. از طریق روابطش با آقای ب و از طریق دوستش، او اغلب با آقای الف در تماس بود، که حضورش گاهی اوقات او را به طرز توضیح‌ناپذیری آشفته و عصبی می‌کرد. در همین زمان، بیمار به یک مهمانی بزرگ رفت. دوستانش نیز آنجا بودند. او غرق در افکارش شد و با خیال‌پردازی با حلقه‌اش بازی می‌کرد که ناگهان حلقه از انگشتش سُر خورد و زیر میز غلتید. هر دو آقا به دنبال آن گشتند و آقای ب موفق شد آن را پیدا کند. او با لبخندی فریبنده حلقه را در انگشتش گذاشت و گفت: «می‌دانی این یعنی چه!» او که غرق در احساسی عجیب و مقاومت‌ناپذیر بود، حلقه را از انگشتش جدا کرد و آن را از پنجره‌ی باز بیرون انداخت. همانطور که می‌توان تصور کرد، لحظه‌ای دردناک فرا رسید و خیلی زود او با ناامیدی عمیق مهمانی را ترک کرد. کمی بعد، به‌اصطلاح شانس باعث شد که او تعطیلات تابستانی‌اش را در یک استراحتگاه سلامت که آقای و خانم  الف نیز در آن اقامت داشتند، بگذراند. خانم الف سپس به طور مشهودی عصبی شد و اغلب در خانه می‌ماند زیرا احساس ناخوشی می‌کرد. بنابراین بیمار در موقعیتی بود که می‌توانست به‌تنهایی با آقای الف برای پیاده‌روی بیرون برود. یک بار آنها به قایق‌سواری رفتند. او به قدری در شادی و نشاط خود سروصدا می‌کرد که ناگهان به آب افتاد. نمی‌توانست شنا کند و با سختی زیادی آقای الف او را نیمه‌بیهوش به داخل قایق کشید. و سپس او را بوسید. با این اتفاق عاشقانه، پیوندها محکم شد. اما بیمار اجازه نمی‌داد عمق این شور و اشتیاق به [سطح] آگاهی برسد، ظاهراً به این دلیل که مدت‌ها بود که به عبور از چنین چیزهایی یا بهتر بگوییم، فرار از آنها عادت کرده بود. برای اینکه خودش را از نظر خودش تبرئه کند، با انرژی بیشتری به نامزدی‌اش با آقای ب ادامه داد و هر روز به خودش می‌گفت که این آقای ب است که او را دوست دارد. طبیعتاً این بازی کوچک و عجیب از نگاه‌های تیزبین حسادت زنانه در امان نمانده بود. خانم الف، دوستش، راز را حدس زده بود و به همین دلیل نگران شده بود، به طوری که وضعیت عصبی‌اش بدتر شده بود. از این رو لازم شد که خانم الف برای درمان به خارج از کشور برود. در مهمانی خداحافظی، روح شیطانی به سمت بیمار ما آمد و در گوشش زمزمه کرد: «امشب او تنهاست. باید اتفاقی برای تو بیفتد تا بتوانی به خانه‌اش بروی.» و واقعاً هم همینطور شد: او با رفتار عجیب خودش به خانه‌اش برگشت و به این ترتیب به آرزویش رسید.

 

۱۲

پس از این توضیح، احتمالاً همه تمایل خواهند داشت فرض کنند که فقط یک زیرکی شیطانی می‌تواند چنین زنجیره‌ای از شرایط را طراحی کرده، آن را به کار بیندازد. شکی در مورد این زیرکی نیست، اما ارزیابی اخلاقی آن همچنان موضوعی مشکوک است، زیرا باید تأکید کنم که انگیزه‌های منجر به این پایان دراماتیک به‌هیچ‌وجه آگاهانه نبوده‌اند. برای بیمار، به نظر می‌رسید که کل داستان خودبه‌خود اتفاق افتاده است، بدون آنکه او از هیچ انگیزه‌ای آگاه باشد. اما شرح‌حال قبلی کاملاً روشن می‌کند که همه‌چیز به طور نیاگاه به این هدف هدایت شده بود، در حالی که ذهن آگاه در تلاش بود تا با آقای ب رابطه برقرار کند. انگیزه‌ی نیاگاه در جهت دیگر قوی‌تر بود.

 

۱۳

بنابراین یک بار دیگر به سؤال اصلی خود برمی‌گردیم، یعنی، ماهیت آسیب‌شناختی (یعنی عجیب یا اغراق‌آمیز) واکنش به تروما از کجا ناشی می‌شود؟ بر اساس نتیجه‌گیری حاصل از تجربیات قیاسی[27]، حدس زدیم که در این مورد نیز علاوه بر تروما، باید اختلالی در حوزه‌ی شهوانی وجود داشته باشد. این حدس کاملاً تأیید شده است و ما آموخته‌ایم که تروما، علت ظاهری بیماری، چیزی بیش از فرصتی برای آشکار شدن چیزی نیست که قبلاً آگاهانه نبوده است، یعنی یک تعارض شهوانی مهم. بر این اساس، تروما اهمیت انحصاری خود را از دست می‌دهد و با مفهومی بسیار عمیق‌تر و جامع‌تر جایگزین می‌شود که عامل بیماری‌زا را به عنوان یک تعارض شهوانی می‌بیند.

 

۱۴

اغلب این سؤال مطرح می‌شود: چرا باید تعارض شهوانی علت روان‌رنجوری باشد و نه هر تعارض دیگری؟ در پاسخ به این سؤال فقط می‌توانیم بگوییم: هیچ‌کس ادعا نمی‌کند که باید چنین باشد، اما درواقع اغلب چنین است. به رغم تمام اعتراضات خشمگینانه‌ای که خلاف این را نشان می‌دهند، این واقعیت همچنان پابرجاست که عشق، مشکلات و تعارضات آن، از اهمیت اساسی در زندگی انسان برخوردار است و همانطور که تحقیقات دقیق همواره نشان می‌دهد، اهمیت آن بسیار بیشتر از آن چیزی است که افراد گمان می‌کنند.

 

۱۵

بنابراین، نظریه تروما به عنوان نظریه‌ای منسوخ کنار گذاشته شده است؛ زیرا با کشف این که نه تروما، بلکه یک تعارض شهوانی پنهان ریشه‌ی روان‌رنجوری است، تروما اهمیت علّی خود را از دست می‌دهد.

 

[1]. nervousness

[2]. psychogenic

[3]. anaesthesia

[4]. paresia

[5]. paralysis

[6]. amnesia

[7]. spastic

[8]. absentmindedness

[9]. twilight

[10]. systematic aphasia

[11]. spontaneous

[12]. artificially

[13]. talking cure

[14]. chimney-sweeping

[15]. hypermnesia

[16]. paralysis

[17]. speech disturbance

[18]. stamp

[19]. morbid

[20]. حرف ایکس در متن اصلی به صورت درشت و با وضوح گرافیکی کم و نه به صورت حروف تایپی آمده است. م.

[21]. predisposition

[22]. fright

[23]. pathogenic

[24]. predisposition

[25]. insensate

[26]. nervous

[27]. analogous

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها