دیدگاه‌های دیگر: اراده‌ی قدرت/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمه‌ی آبذ

۳۵

تا اینجا ما مسئله‌ی این روانشناسی جدید را اساساً از دیدگاه فرویدی بررسی کرده‌ایم. بدون شک این حقیقت بسیار واقعی را به ما نشان داده است که غرور ما، آگاهی متمدن ما، ممکن است به آن نه بگوید، اگرچه چیز دیگری در ما می‌گوید بله. بسیاری از مردم این واقعیت را بسیار آزاردهنده می‌دانند؛ این امر خصومت یا حتی ترس آنها را برمی‌انگیزد و در نتیجه آنها حاضر نیستند این تعارض را تشخیص دهند. و درواقع این فکر ترسناکی است که انسان نیز دارای یک جنبه‌ی سایه‌دار است که نه‌تنها از نقاط ضعف و کاستی‌های کوچک، بلکه از یک پویایی مثبت شیطانی تشکیل شده است. فرد به‌ندرت چیزی از این موضوع می‌داند؛ برای او، به عنوان یک فرد، باورنکردنی است که او هرگز در هیچ شرایطی فراتر از خودش برود. اما بگذارید این موجودات بی‌ضرر توده‌ای تشکیل دهند و یک هیولای خشمگین ظاهر شود. و هر فرد تنها یک سلول کوچک در بدن هیولا است، به طوری که چه خوب و چه بد، او باید آن را در طغیان‌های خونینش همراهی کند و حتی تا حد امکان به آن کمک کند. با سوءظن وخیم به این احتمالات شوم، انسان از جنبه‌ی تاریک طبیعت انسان چشم می‌پوشد. او کورکورانه علیه جزم سودمند گناه نخستین، که با این حال به طرز شگفت‌آوری حقیقت دارد، می‌جنگد. بله، او حتی در پذیرش تعارضی که به طرز دردناکی از آن آگاه است، تردید دارد. به‌راحتی می‌توان درک کرد که یک مکتب روانشناسی -حتی اگر در این یا آن مورد جانبدارانه و اغراق‌آمیز باشد- که بر جنبه‌ی نادرست اصرار دارد، البته که اگر نگوییم ترسناک ناخوشایند است، زیرا وا می‌داردمان تا به ورطه‌ی بی‌انتهای این مشکل خیره شویم. یک پیشگویی مبهم به ما می‌گوید که بدون این جنبه‌ی منفی نمی‌توانیم کامل باشیم، که ما بدنی داریم که مانند همه‌ی بدن‌ها سایه می‌اندازد، و اگر این بدن را انکار کنیم، از سه‌بعدی بودن دست می‌کشیم و صاف و بدون ماده می‌شویم. با این حال، این بدن یک حیوان با روح یک حیوان است، اندامواره‌ای که اطاعت بی‌چون‌وچرا از غریزه می‌کند. اتحاد با این سایه، آری گفتن به غریزه، به آن پویایی سهمگینی است که در پس‌زمینه کمین کرده است. اخلاق زاهدانه‌ی[1] مسیحیت می‌خواهد ما را از این وضعیت رهایی بخشد، اما با این خطر که طبیعت حیوانی انسان را در عمیق‌ترین سطح خود مختل کند.

 

۳۶

آیا کسی برای خودش روشن کرده است که این به چه معناست: آری گفتن به غریزه؟ این چیزی بود که نیچه آرزو داشت و تعلیم می‌داد، و او در این کار بسیار جدی بود. او با اشتیاقی نادر، خودش را، تمام زندگی‌اش را، فدای ایده‌ی ابرانسان کرد؛ فدای ایده‌ی انسانی که از طریق اطاعت از غریزه از خود فراتر می‌رود. و مسیر آن زندگی چه بود؟ همانطور که خود نیچه در زرتشت، در آن رؤیای شوم سقوط مرگبار بندباز، مردی که «از او پیشی نمی‌گیرند»، پیشگویی کرد. زرتشت به بندباز در حال مرگ می‌گوید: «روح تو زودتر از بدنت خواهد مرد!» و بعداً کوتوله به زرتشت می‌گوید: «ای زرتشت، ای صخره‌ی خرد! تو سنگت را به بالا پرتاب می‌کنی، اما هر سنگی که پرتاب می‌شود باید فرو افتد! محکوم به خود و به سنگسار خود هستی: ای زرتشت، تو سنگ را به دوردست‌ها پرتاب می‌کنی اما بر خودت خواهد افتاد.» و هنگامی که او بر خود فریاد زد «اینک انسان» باز هم خیلی دیر شده بود، همانطور که بار قبل هم با این عبارت گفته شده بود، و مصلوب شدن روح قبل از مرگ بدن آغاز شد.

 

۳۷

ما باید با نگاهی بسیار انتقادی به زندگی کسی که چنین آری‌گویی را آموزش داده است، بنگریم تا تأثیرات این آموزش را بر زندگی خود معلم بررسی کنیم. وقتی زندگی او را با این هدف بررسی می‌کنیم، ناگزیر به اعتراف هستیم که نیچه فراتر از غریزه، در ارتفاعات رفیعِ والاییِ قهرمانانه زندگی می‌کرد؛ ارتفاعاتی که تنها با کمک دقیق‌ترین رژیم غذایی، «آب‌وهوای به‌دقت‌انتخاب‌شده و بسیاری از کمک‌ها برای خواب می‌توانست آن را حفظ کند؛ تا سرانجام این تنش مغزش را متلاشی کرد. او «آری» می‌گفت و «نه» را زندگی می‌کرد. نفرت او از انسان، از حیوان انسانی که با غریزه زندگی می‌کند، بسیار زیاد بود. با این‌همه، او نمی‌توانست وزغی را که اغلب رؤیایش را در سر می‌پروراند و از بلعیدن آن می‌ترسید، قورت دهد. غرش شیر زرتشت، تمام انسان‌های والاتر را که برای زندگی فریاد می‌زدند، به غار نیاگاه بازگرداند. از این رو، زندگی او ما را به آموزه‌هایش متقاعد نمی‌کند. زیرا انسان والاتر می‌خواهد بتواند بدون کلرال بخوابد، در ناومبورگ و بازل با وجود مه و سایه زندگی کند. او خواهان همسر و فرزند، جایگاه و احترام در میان گله، واقعیت‌های پیش‌پاافتاده‌ی بی‌شمار، و به‌ویژه واقعیت‌های بی‌مایه است. نیچه در زیستن این غریزه، یعنی میل حیوانی به زندگی شکست خورد. با وجود تمام عظمت و اهمیتش، شخصیت نیچه بیمارگونه بود.

 

۳۸

اما اگر زندگی نیچه زندگی غریزی نبود، چه‌چیز را زیسته بود؟ آیا واقعاً می‌توان نیچه را به انکار غرایزش در عمل متهم کرد؟ بعید است که او با این موضوع موافقت می‌بود. او حتی می‌توانست بدون مشکل زیادی نشان دهد که زندگی غریزی خود را به والاترین معنا زیسته است. اما چگونه ممکن است، با تعجب بپرسیم، که طبیعت غریزی انسان، او را به جدایی از نوع خود، به انزوای مطلق از بشریت، به دوری از گله که با نفرت حمایت می‌شود، سوق دهد؟ ما غریزه را به عنوان متحدکننده‌ی نوع بشر، باعث جفت‌گیری، تولیدمثل، جستجوی لذت و زندگی خوب، ارضای همه‌ی خواسته‌های نفسانی، می‌دانیم. فراموش می‌کنیم که این تنها یکی از جهات ممکن غریزه است. نه‌تنها غریزه‌ی حفظِ گونه، بلکه غریزه‌ی صیانت نفس نیز وجود دارد.

 

۳۹

نیچه آشکارا از این آخرین غریزه، یعنی اراده‌ی قدرت، سخن می‌گوید. از نظر او، هر چیز دیگری که غریزی باشد، تنها از اراده‌ی قدرت پیروی می‌کند. از دیدگاه روانشناسی جنسی فروید، این یک خطای بسیار فاحش، یک تصور غلط از زیست‌شناسی، و دستکاری یک روان‌رنجور روبه‌زوال است. زیرا برای هر پیرو روانشناسی جنسی، اثبات این‌که هر چیز والا و قهرمانانه در دیدگاه نیچه از زندگی و جهان، چیزی جز پیامد سرکوب و سوءتفاهم آن غریزه‌ی دیگری که این روانشناسی آن را اساسی می‌داند، نیست، امری بسیار ساده است.

 

۴۰

مورد نیچه، از یک سو، پیامدهای یکسویه‌گرایی روان‌رنجورانه و از سوی دیگر، خطراتی را که در این جهش فراتر از مسیحیت نهفته است، نشان می‌دهد. نیچه بدون شک انکار طبیعت حیوانی توسط مسیحیان را بسیار عمیق احساس می‌کرد و بنابراین به دنبال یک تمامیت انسانی والاتر فراتر از خیر و شر بود. اما کسی که به طور جدی از نگرش‌های اساسی مسیحیت انتقاد می‌کند، از حمایتی که این نگرش‌ها به او می‌دهند نیز محروم می‌شود. او خود را بدون مقاومت به روان حیوانی تسلیم می‌کند. این لحظه، لحظه‌ی دیوانگی دیونیسی، تجلی فراگیر «دیوِ بور» است که روح بی‌خبر را با لرزش‌های بی‌نام تسخیر می‌کند. این تسخیر او را به یک قهرمان یا به موجودی خداگونه، موجودی فوق‌بشری تبدیل می‌کند. او به‌درستی خود را «شش‌هزار پا فراتر از خیر و شر» احساس می‌کند.

 

۴۱

ناظر روانشناختی این حالت را به عنوان «این‌همانی با سایه» می‌شناسد، پدیده‌ای که با نظم زیادی در چنین لحظاتی از برخورد با نیاگاه رخ می‌دهد. تنها چیزی که در اینجا کمک می‌کند، خودانتقادی محتاطانه است. اولاً و قبل از هر چیز، بسیار بعید است که کسی حقیقتی تکان‌دهنده را کشف کرده باشد، زیرا چنین چیزهایی در تاریخ جهان بسیار نادر اتفاق می‌افتند. ثانیاً باید با دقت بررسی کرد که آیا ممکن است اتفاق مشابهی در جای دیگری رخ نداده باشد؛ برای مثال، نیچه، به عنوان زبان‌شناس، می‌توانست چند مشابه کلاسیک آشکار ارائه دهد که مطمئناً ذهنش را آرام می‌کرد. ثالثاً باید تأمل کرد که یک تجربه‌ی دیونیزوسی ممکن است چیزی بیش از بازگشت به شکلی بت‌پرستانه از دین نباشد، به طوری که درواقع هیچ چیز جدیدی کشف نمی‌شود و همان داستان فقط از ابتدا تکرار می‌شود. رابعاً نمی‌توان از پیش‌بینی این نکته اجتناب کرد که این اوج‌گیری شادی‌بخش خلق‌وخو به ارتفاعات قهرمانانه و خداگونه، قطعاً با سقوطی به همان اندازه عمیق در مغاک همراه خواهد بود. این ملاحظات، فرد را در موقعیت برتری قرار می‌دهد: کل این نمایش باشکوه ممکن است به یک سفر کوهنوردی تا حدودی طاقت‌فرسا تقلیل یابد که پس از آن، به امور عادی و روزمره‌ی ابدی منتهی می‌شود. همانطور که هر جویباری به دنبال دره و رودخانه‌ی پهناوری است که به سمت دشت‌ها می‌شتابد، زندگی نیز نه‌تنها در امور عادی جریان دارد، بلکه هر چیز دیگری را عادی می‌کند. امور غیرعادی، اگر قرار نباشد به فاجعه ختم شوند، ممکن است در کنار امور عادی رخ دهند، اما نه اغلب. اگر قهرمانیگری مزمن شود، به گرفتگی عضلات ختم می‌شود و این گرفتگی به فاجعه یا روان‌رنجوری یا هر دو منجر می‌شود. نیچه در حالت تنش شدید گیر افتاد. اما با این وجد، می‌توانست به همان خوبی تحت مسیحیت نیز دوام بیاورد. نه اینکه این به‌هیچ‌وجه به سؤال روح حیوانی پاسخ دهد؛ زیرا یک حیوانِ وجدآفرین یک هیولا است. یک حیوان قانون زندگی خود را اجرا می‌کند، نه بیشتر و نه کمتر. می‌توانیم آن را مطیع و «خوب» بنامیم. اما حیوان وجدآفرین قانون زندگی خود را نادیده می‌گیرد و از دیدگاه طبیعت، به طور نامناسب رفتار می‌کند. این بی‌نظمی، حق انحصاری انسان است که آگاهی و اراده‌ی آزاد او می‌تواند گاهی اوقات خود را برخلاف طبیعت از ریشه‌های خود در طبیعت حیوانی رها کند. این پایه و اساس ضروری همه‌ی فرهنگ‌ها است، اما اگر اغراق شود، پایه و اساس بیماری‌های روحی نیز هست. انسان فقط می‌تواند مقدار مشخصی از فرهنگ را بدون جراحت تحمل کند. معضل بی‌پایان فرهنگ و طبیعت همیشه سؤال «زیاد یا خیلی‌کم» است، اما هرگز «یا این یا آن» نیست.

 

۴۲

مورد نیچه ما را با این سؤال روبرو می‌کند: برخورد با سایه، یعنی اراده‌ی قدرت، چه‌چیز را برای او آشکار کرد؟ آیا باید آن را چیزی ساختگی، نشانه‌ای از سرکوب دانست؟ آیا اراده‌ی قدرت واقعی است یا صرفاً فرعی؟ اگر درگیری با سایه سیلی از خیال‌پردازی‌های جنسی را آزاد می‌کرد، موضوع کاملاً روشن می‌بود؛ اما اتفاق دیگری افتاد. «نکته‌ی اصلی»[2] اروس نبود، بلکه قدرت انا بود. از این رو باید نتیجه بگیریم آنچه سرکوب شد اروس نبود، بلکه اراده‌ی قدرت بود. به نظر من هیچ دلیلی برای این فرض وجود ندارد که اروس واقعی و اراده‌ی قدرت ساختگی است. اراده‌ی قدرت مطمئناً به همان اندازه‌ی اروس رب‌النوعی قدرتمند است و به همان اندازه قدیمی و اصیل است.

 

۴۳

زندگی‌ای همچون زندگی نیچه، که با ثباتی نادر مطابق با غریزه‌ی اساسی قدرت تا پایان مرگبارش زیسته است، نمی‌تواند به‌سادگی به عنوان جعلی[3] بودن توجیه شود. در غیر این صورت، فرد خود را به همان قضاوت ناعادلانه‌ای محکوم می‌کند که نیچه در مورد قطب مخالف خود، واگنر، کرد: «همه‌چیز در مورد او دروغین است. آنچه اصیل است پنهان یا آراسته است. او یک بازیگر است، به تمام معنای خوب و بد کلمه.» این اندازه تعصب برای چیست؟ زیرا واگنر مظهر آن غریزه‌ی بنیادی دیگری است که نیچه از آن غافل بود و روانشناسی فروید بر اساس آن بنا شده است. اگر بپرسیم که آیا فروید از آن غریزه‌ی دیگر، یعنی غریزه‌ی قدرت، اطلاع داشته است یا خیر، متوجه می‌شویم که او آن را تحت عنوان «غریزه‌ی انا» تصور می‌کرده است. اما این «غرایز انا» در مقایسه با توسعه‌ی گسترده و بس‌بسیار گسترده‌ی عامل جنسی، گوشه‌ی کوچک و نسبتاً کوچکی را در روانشناسی او اشغال می‌کنند. درواقع، طبیعت انسان بارِ یک تعارض وحشتناک و بی‌پایان بین «اصل انا» و «اصل غریزه» را به دوش می‌کشد: انا با تمام موانع و محدودیت‌هایش، غریزه با وجه بی‌حدوحصرش، و این را که در عین حال  هر دو اصل، قدرتی برابر دارند. به یک معنا، انسان ممکن است خود را شاد بداند که «فقط از یک میل واحد آگاه است» و بنابراین، احتیاط حکم می‌کند که هرگز آن میل دیگر را نشناسد. اما اگر یاد بگیرد که دیگری را بشناسد، همه‌چیز به خودش مربوط است: آن‌گاه وارد تعارض فاوستی می‌شود. در بخش اول فاوست، گوته به ما نشان داده است که پذیرش غریزه به چه معناست و در بخش دوم، پذیرش انا و دنیای شگفت‌انگیز نیاگاه آن به چه معناست. هر آنچه در ما بی‌اهمیت، حقیر و بزدل است، از این پذیرش می‌ترسد و طفره می‌رود؛ و بهانه‌ای عالی برای این کار وجود دارد: ما کشف می‌کنیم که «دیگری» در ما، درواقع یک انسان واقعی است که واقعاً در قبال همه‌ی چیزهای نفرت‌انگیز و ابلهانه فکر می‌کند، انجام می‌دهد، احساس می‌کند و آرزو می‌کند. به این ترتیب می‌توانیم دیو را به چنگ آوریم و به دلخواه خود به او اعلام جنگ کنیم. از این رو، آن ویژگی‌های عجیب‌وغریب مزمنی که تاریخ اخلاق نمونه‌های خوبی از آنها را حفظ کرده است، وجود دارد. یک مثال به‌ویژه واضح، همان است که قبلاً ذکر شد: نیچه علیه واگنر، نیچه علیه پولس و از این‌قبیل. اما زندگی روزمره پر از چنین مواردی است. با این تدبیر هوشمندانه، انسان می‌تواند خود را از فاجعه‌ی فاوستی نجات دهد، فاجعه‌ای که ممکن است شجاعت و قدرتش در برابر آن شکست بخورد. با این حال، یک انسان کامل می‌داند که تلخ‌ترین دشمنش، یا درواقع انبوهی از دشمنانش، با آن بدترین دشمن، یعنی «خودِ دیگرش» که در آغوشش ساکن است، برابری نمی‌کند. نیچه واگنر را در خود داشت و به همین دلیل به «پارسیفال» او حسادت می‌کرد؛ اما بدتر از آن، او، شائول و نیز پولس را در خود داشت. بنابراین، نیچه به همان کسی تبدیل شد که خودش روح او را بدنام کرده بود؛ مانند شائول، او نیز باید مسیح شدن را تجربه می‌کرد، زمانی که «دیگری» در گوشش زمزمه می‌کرد «اینک انسان». کدام‌یک از آنها «در برابر صلیب درهم‌شکست»: واگنر یا نیچه؟

 

۴۴

سرنوشت چنین رقم زد که یکی از اولین شاگردان فروید، آلفرد آدلر، دیدگاهی از روان‌رنجوری را منحصراً بر اساس اصل قدرت تدوین کند. نه صرفاً جالب، بلکه درواقع به طرز شگفت‌انگیزی جذاب است که ببینیم چیزهای یکسان وقتی از زاویه‌هایی متخالف دیده می‌شوند، چقدر کاملاً متفاوت به نظر می‌رسند. ابتدا به تعارض اصلی می‌پردازیم: از نظر فروید، همه‌چیز بر اساس یک علیت دقیق از شرایط پیشین ناشی می‌شود، در حالی که از نظر آدلر، همه‌چیز یک «ترتیب»[4] غایت‌شناختی است. در اینجا یک مثال ساده آورده شده است: حملات اضطراب در زن جوانی شروع می‌شود. شب‌ها با فریادی وحشتناک از کابوس بیدار می‌شود، به‌سختی می‌تواند خود را آرام کند، به شوهرش می‌چسبد و از او التماس می‌کند که ترکش نکند و از او اطمینان می‌خواهد که واقعاً او را دوست بدارد و غیره. به‌تدریج آسم عصبی ایجاد می‌شود و حملات در طول روز نیز رخ می‌دهند.

 

۴۵

روش فرویدی بی‌درنگ شروع به نقب زدن به علیت درونی بیماری و دردنمون‌های آن می‌کند. اولین رؤیاهای اضطرابی درباره‌ی چه بودند؟ گاوهای وحشی، شیرها، ببرها و مردان شرور به او حمله می‌کردند. تداعی‌های بیمار چیست؟ داستانی از اتفاقی که قبل از ازدواج برایش افتاده بود. او در یک استراحتگاه سلامت در کوهستان اقامت داشت. او تنیس زیادی بازی می‌کرد و کم‌کم سروکله‌ی آشنایان متعارف پیدا شد. یک جوان ایتالیایی بود که به‌خصوص خوب بازی می‌کرد و همچنین می‌دانست چگونه عصرها گیتار را به کار گیرد. یک معاشقه‌ی معصومانه شکل گرفت که یک بار به قدم زدن زیر نور ماه منجر شد. در این مورد، خلق‌وخوی ایتالیایی به طور غیرمنتظره‌ای آشکار شد، که دختر بی‌خبر را بسیار نگران کرد. او چنان نگاهی به دختر انداخت که هرگز نمی‌توانست فراموشش کند. این نگاه حتی در رؤیاهایش نیز او را دنبال می‌کند: حیوانات وحشی که تعقیبش می‌کنند، دقیقاً به همین شکل به او نگاه می‌کنند. اما آیا این نگاه در واقع فقط مخصوص ایتالیایی‌ها است؟ خاطره‌ی دیگری آموزنده است. بیمار پدرش را در سن چهارده‌سالگی در یک تصادف از دست داده بود. پدرش مردی دنیادیده بود و زیاد سفر می‌کرد. کمی قبل از مرگش، او را با خود به پاریس برد، جایی که ازجمله مکان‌های دیگر، از فولی برژر بازدید کردند. در آنجا اتفاقی افتاد که تأثیری فراموش‌نشدنی بر او گذاشت. هنگام ترک تئاتر، یک دختر زیبا و رنگ‌پریده به طرز باورنکردنی و گستاخانه‌ای پدرش را هل داد. او که با نگرانی منتظر بود ببیند پدرش چه خواهد کرد، همان نگاه، همان نگاه خیره‌ی حیوانی را در چشمانش دید. این چیز توضیح‌ناپذیر، روز و شب دنبالش می‌کرد. از آن به بعد، روابطش با پدرش تغییر کرد. گاهی اوقات او تحریک‌پذیر و مستعد خلق‌وخوی کینه‌توزانه بود، گاهی اوقات او را بیش از حد دوست داشت. سپس ناگهان و بدون هیچ دلیلی شروع به گریه کرد، و مدتی، هر وقت پدرش در خانه بود، سر میز غذا از نوعی قورت دادن وحشتناک که شبیه حمله‌ی خفگی بود، رنج می‌برد، و معمولاً به دنبال آن برای یک یا دو روز صدایش به‌شدت می‌گرفت. وقتی خبر مرگ ناگهانی پدرش به او رسید، غم و اندوه غیرقابل‌کنترلی او را فراگرفت که جای خود را به خنده‌های هیستریک داد. با این حال، خیلی زود آرام شد. حالش به‌سرعت بهبود یافت و دردنمون‌های روان‌رنجوری عملاً ناپدید شدند. پرده‌ای از فراموشی بر گذشته کشیده شد. تنها ماجرای آن مرد ایتالیایی چیزی را در او برانگیخت که از آن می‌ترسید. سپس ناگهان تمام ارتباطش را با مرد جوان قطع کرد. چند سال بعد ازدواج کرد. اولین ظهور روان‌رنجوری فعلی او پس از تولد فرزند دومش بود، درست زمانی که متوجه شد شوهرش به زن دیگری علاقه‌ی خاصی دارد.

 

۴۶

این شرح‌حال سوالات زیادی مطرح می‌کند؛ برای مثال، در مورد مادر چطور؟ در مورد مادر، حقایق مربوط به این است که او بسیار عصبی بود و وقت خود را صرف امتحان کردن انواع آسایشگاه‌ها و روش‌های درمانی می‌کرد. او نیز از آسم عصبی و دردنمون‌های اضطراب رنج می‌برد. تا جایی که بیمار به یاد می‌آورَد، ازدواج پدر و مادرش خیلی نامتناسب بوده است. مادرش پدرش را به‌درستی درک نمی‌کرد؛ بیمار همیشه این احساس را داشت که پدرش را «خیلی بهتر» درک می‌کند. او عزیزکرده‌ی پدرش بود و به همین ترتیب نسبت به مادرش سرد و بی‌احساس بود.

 

۴۷

این نکات ممکن است برای ارائه‌ی تصویری کلی از بیماری کافی باشد. در پشت دردنمون‌های فعلی، خیال‌پردازی‌هایی نهفته است که مستقیماً با تجربه‌ی مربوط به مرد ایتالیایی مرتبط هستند، اما به‌وضوح به پدر اشاره دارند، که ازدواج ناموفقش به دختر کوچک فرصت زودهنگامی داد تا جایگاهی را که باید به‌درستی با مادر پر می‌شد، برای خود تضمین کند. در پشت این فتح، البته، خیال همسر واقعاً مناسب پدر بودن نهفته است. اولین حمله‌ی روان‌رنجوری در لحظه‌ای رخ داد که این خیال‌پردازی شوک شدیدی دریافت کرد، احتمالاً همان شوکی که مادر نیز دریافت کرده بود، هرچند این برای کودک ناشناخته بود. دردنمون‌ها خیلی ساده به عنوان ابراز عشق ناامیدانه و خوارشمرده قابل درک هستند. خفگی به دلیل احساس گرفتگی در گلو است، همراه شناخته‌شده‌ای از عواطف خشونت‌آمیز که نمی‌توان آن را کاملاً «فرو برد». (استعاره‌های رایج در گفتار، همانطور که می‌دانیم، اغلب به چنین پدیده‌های فیزیولوژیکی مربوط می‌شوند.) وقتی پدر درگذشت، ذهن آگاه او تا سرحد مرگ غمگین شد، اما سایه‌اش به شیوه‌ی تیل اولنشپیگل خندید، که وقتی اوضاع رو به وخامت می‌رفت، غمگین بود، اما در مسیر خسته‌کننده‌ی صعود، پر از شوخی‌های شاد بود و همیشه منتظر اتفاقات پیش رو بود. وقتی پدرش در خانه بود، او غمگین و بیمار بود؛ وقتی پدر دور بود، همیشه احساس بسیار بهتری داشت، مانند زن‌وشوهرهای بی‌شماری که این راز شیرین را از یکدیگر پنهان می‌کنند که هیچ‌کدام برای دیگری کاملاً حذف‌ناپذیر نیستند.

 

۴۸

اینکه نیاگاه در این برهه از زمان تا حدودی برای خندیدن توجیهی داشته، با دوره‌ی سلامتی ناگهانی‌اش نشان داده می‌شود. او موفق شد تمام گذشته‌اش را به فراموشی بسپارد. تنها ماجرای آن مرد ایتالیایی تهدیدی برای «احیای دنیای زیرین» بود. اما با یک حرکت سریع، در را باز کرد و سالم ماند تا اینکه اژدهای روان‌رنجوری دوباره ظاهر شد، درست زمانی که خودش را در امنیت بالای کوه، در حالت ایدئالِ به‌اصطلاح همسر و مادر، تصور می‌کرد.

 

۴۹

روانشناسی جنسی می‌گوید علت روان‌رنجوری در ناتوانی اساسی بیمار در رهایی از پدرش نهفته است. به همین دلیل است که آن تجربه دوباره به ذهنش خطور کرد، زمانی که او در زبان ایتالیایی «چیزک» مرموزی کشف کرد که قبلاً در ارتباط با پدرش چنین تأثیر عمیقی بر او گذاشته بود. این خاطرات به طور طبیعی به‌وسیله‌ی تجربه‌ی مشابه با شوهرش، که علت اصلی روان‌رنجوری‌اش بود، زنده شدند. بنابراین می‌توانیم بگوییم که محتوا و دلیل روان‌رنجوری، تضاد بین رابطه‌ی شهوانی-کودکانه[5] با پدرش و عشق او به شوهرش بود.

 

۵۰

با این حال، اگر به همین تصویر بالینی از دیدگاه غریزه‌ی «دیگری»، یعنی اراده‌ی قدرت، نگاه کنیم، جنبه‌ای کاملاً متفاوت به خود می‌گیرد. ازدواج ناموفق والدین او فرصتی عالی برای اراده‌ی کودکانه به قدرت فراهم کرد. غریزه‌ی قدرت می‌خواهد که انا تحت هر شرایطی، چه به شیوه‌ای عادلانه و چه به شیوه‌ای ناعادلانه، در صدر باشد. تمامیت شخصیت باید به هر قیمتی حفظ شود. هر تلاشی، چه صرفاً یک تلاش ظاهری، از سوی محیط برای کسب کوچکترین تسلط بر سوژه، به قول آدلر، با «اعتراض مردانه» مواجه می‌شود. سرخوردگی مادر و کناره‌گیری او در روان‌رنجوری، فرصت مطلوبی برای نمایش قدرت و کسب تسلط ایجاد کرد. عشق و رفتار خوب، از دیدگاه غریزه‌ی قدرت، به عنوان وسیله‌ای انتخابی برای این هدف شناخته می‌شوند. فضیلت اغلب برای وادار کردن دیگران به شناخت عمل می‌کند. بیمار از همان کودکی می‌دانست که چگونه با رفتارهای محبت‌آمیز و خودپسندانه، جایگاه ممتازی در نزد پدرش برای خود دست و پا کند و بر مادرش چیره شود؛ نه از روی عشق به پدرش، بلکه به این دلیل که عشق روش خوبی برای کسب برتری بود. خنده‌ی ناگهانی در زمان مرگ پدرش گواه بارز این موضوع است. ما تمایل داریم چنین توضیحی را به عنوان خوارشماری شدید عشق، و نه یک کنایه‌ی بدخواهانه، در نظر بگیریم، تا زمانی که لحظه‌ای تأمل کنیم و به جهان آن‌گونه که هست نگاه کنیم. آیا افراد بی‌شماری را ندیده‌ایم که عشق خود را دوست دارند و به آن ایمان دارند، و سپس، هنگامی که هدفشان محقق می‌شود، طوری روی برمی‌گردانند که گویی هرگز عشقی نداشته‌اند؟ و در نهایت، آیا این خودِ طبیعت نیست؟ آیا عشق «بی‌غرض» اصلاً ممکن است؟ اگر چنین است، به والاترین فضایل تعلق دارد که درواقع بسیار نادر اند. شاید به طور کلی تمایلی وجود داشته باشد که تا حد امکان به هدف عشق کمتر فکر کنیم؛ در غیر این صورت، ممکن است به کشفیاتی دست یابیم که فضیلت عشق ما را در پرتوی نامطلوب‌تر نشان دهد.

 

۵۱

سپس بیمار در مرگ پدرش دچار حمله‌ی خنده شد؛ او بالاخره به اوج رسیده بود. این یک خنده‌ی هیستریک، یک علامت روان‌زاد، چیزی بود که از انگیزه‌های نیاگاه سرچشمه می‌گرفت و نه از انگیزه‌های آگاه. این تفاوتی است که نباید دست‌کم گرفته شود، و همچنین به ما می‌گوید که برخی از فضایل انسانی از کجا و چگونه پدید می‌آیند. متضادهای آنها به جهنم رفتند (یا به زبان مدرن، به نیاگاه) جایی که همتایان فضایل آگاهانه‌ی ما مدت‌هاست در حال انباشته شدن هستند. از این رو، برای خود فضیلت، ما نمی‌خواهیم چیزی از نیاگاه بدانیم؛ درواقع، اوج خردمندی فضیلت‌مندانه این است که اعلام کنیم چیزی به نام نیاگاه وجود ندارد. اما افسوس! این با همه‌ی ما مانند برادر مداردوس در داستان هافمن، اکسیر شیطان، رفتار می‌کند: جایی ما یک برادر شوم و ترسناک، همتایی از گوشت و خون خودمان داریم که هر چیز را که با کمال میل زیر میز پنهان می‌کنیم، در اختیار دارد و از روی بدخواهی داخل پوشه می‌گذارد.

 

۵۲

اولین شیوع روان‌رنجوری در بیمار موردبحث ما زمانی رخ داد که متوجه شد چیزی در پدرش هست که نمی‌تواند بر آن غلبه کند. و سپس نوری عظیم طلوع کرد: او اکنون می‌دانست که هدف روان‌رنجوری مادرش چیست، یعنی وقتی با مانعی روبه‌رو می‌شوید که با روش‌های منطقی و طلسمات نمی‌توان بر آن غلبه کرد، هنوز روش دیگری وجود دارد که تاکنون برایش ناشناخته بوده و مادرش آن را کشف کرده بود، یعنی روان‌رنجوری. بنابراین از این به بعد او از روان‌رنجوری مادرش تقلید می‌کند. اما، با کمال تعجب، ممکن است بپرسیم فایده‌ی روان‌رنجوری چیست؟ روان‌رنجوری چه‌کاری می‌تواند کند؟ هر کسی که در همسایگی خود مورد مشخصی از روان‌رنجوری داشته باشد، به‌خوبی می‌داند که روان‌رنجوری چه‌کاری می‌تواند «کند». هیچ روش بهتری برای سلطه بر کل خانه وجود ندارد. حملات قلبی، گرفتگی‌های خفگی، انواع اسپاسم‌ها، تأثیر عظیمی ایجاد می‌کنند که به‌سختی می‌توان بهتر از آن را یافت. اقیانوس‌هایی از همدردی رها می‌شوند، رنج والدین نگران، دویدن خدمتکاران، زنگ‌های تلفن، پزشکان شتاب‌زده، تشخیص‌های دشوار، معاینات دقیق، درمان‌های طولانی، هزینه‌های سنگین، و آنجا در میان همه‌ی این هیاهو، فرد رنج‌کشیده بی‌گناه آرمیده است، و همه غرق در سپاس‌گزاری می‌شوند وقتی که بالاخره از گرفتگی‌های عضلانی خود بهبود می‌یابد.

 

۵۳

این «ترتیبات» بی‌نظیر -به قول آدلر- توسط دختر کوچک کشف شد و هر زمان که پدرش آنجا بود با موفقیت به کار گرفته شد. وقتی پدر فوت کرد، دیگر لازم نبود، زیرا حالا او بالاخره در اوج بود. مرد ایتالیایی وقتی با یادآوری مناسب مردانگی‌اش، بیش از حد بر زنانگی او تأکید کرد، از صحنه کنار گذاشته شد. اما وقتی فرصت مناسبی برای ازدواج پیش آمد، عاشق شد و بدون هیچ گله و شکایتی به سرنوشت همسر و مادر بودن تن داد. تا زمانی که برتری مورد احترام او حفظ می‌شد، همه‌چیز خوب پیش می‌رفت. اما به محض آنکه شوهرش کمی به بیرون علاقه پیدا کرد، او مانند قبل به آن «ترتیبات» بسیار مؤثر برای اِعمال غیرمستقیم قدرت خود متوسل شد، زیرا دوباره با مانعی (این بار در شوهرش) مواجه شده بود که قبلاً در مورد پدرش از تسلط او خارج شده بود.

 

۵۴

از دیدگاه روانشناسی قدرت، اوضاع این‌گونه به نظر می‌رسد. بیم آن دارم خواننده احساس کند این وصف‌حال آن قاضی است که پس از شنیدن مشورت یک طرف، گفت: «خوب گفتی. می‌بینم که حق با توست.» سپس طرف دیگر آمد و وقتی حرفش تمام شد، قاضی پشت گوشش را خاراند و گفت: «خوب گفتی. می‌بینم که حق با تو هم است.» شک نیست که ارده‌ی به قدرت نقش فوق‌العاده مهمی ایفا می‌کند. درست است که دردنمون‌ها و عقده‌های عصبی نیز «ترتیبات» پیچیده‌ای هستند که به طور اجتناب‌ناپذیری اهدافشان را با لجاجت و حیله‌گری باورنکردنی دنبال می‌کنند. روان‌رنجوری جهت‌گیری‌ای غایت‌شناختی دارد. آدلر با اثبات این موضوع، اعتبار زیادی برای خود کسب کرده است.

 

۵۵

کدام‌یک از این دو دیدگاه درست است؟ این سؤالی است که ممکن است به تأملات زیادی منجر شود. به‌سادگی نمی‌توان این دو توضیح را کنار هم قرار داد، زیرا آنها به‌کلی با یکدیگر در تعارض هستند. در یکی، واقعیت اصلی و تعیین‌کننده، اروس و سرنوشت آن است؛ در دیگری، قدرت انا است. در حالت اول، انا صرفاً نوعی ضمیمه برای اروس است؛ در حالت دوم، اروس فقط وسیله‌ای برای رسیدن به هدف است که همانا تعالی است. کسانی که بیشترین قدرت انا را در قلب خود دارند، علیه برداشت اول شورش خواهند کرد، اما کسانی که بیشترین اهمیت را برای اروس قایل اند، هرگز با برداشت دوم کنار نخواهند آمد.

[1]. ascetic

[2]. Des Pudels Kern

[3]. bogus

[4]. arrangement

[5]. infantile-erotic

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها