۹۷
در این مرحله، مرحلهی جدیدی در فرآیند درک ما آغاز میشود. ما تحلیل خیالشهای انتقالی کودکانه را تا جایی پیش بردیم که حتی برای بیمار نیز به اندازهی کافی روشن شد که او پزشک را پدر، مادر، عمو، قیم و معلم و سایر مراجع والدینی خود قرار میدهد. اما، همانطور که تجربه بارها نشان داده است، هنوز خیالشهای دیگری ظاهر میشوند که پزشک را به عنوان یک ناجی یا موجودی خداگونه نشان میدهند که طبیعتاً در تضاد کامل با استدلال آگاهانهی سالم است. علاوه بر این، مشخص میشود که این ویژگیهای خداگونه بسیار فراتر از چارچوب مسیحیتی هستند که در آن بزرگ شدهایم. آنها زرقوبرق بتپرستانه به خود میگیرند و درواقع غالباً به شکل حیوانات ظاهر میشوند.
۹۸
انتقال بهخودیخود چیزی بیش از یک فرافکنی از محتویات نیاگاه نیست. در ابتدا، محتویات بهاصطلاح سطحی نیاگاه، همانطور که از دردنمونها، رؤیاها و خیالشها میتوان دید، فرافکنی میشوند. در این حالت، پزشک به عنوان یک معشوق احتمالی جالب توجه است (تقریباً مانند جوان ایتالیایی در نمونهای که دربارهی آن بحث میکردیم). سپس او بیشتر در نقش پدر ظاهر میشود: یا پدر خوب و مهربان یا «غُرّنده»[1]، بسته به ویژگیهایی که پدر واقعی برای بیمار داشته است. گاهی اوقات پزشک اهمیت مادرانهای دارد، واقعیتی که تا حدودی عجیب به نظر میرسد، اما هنوز در محدودهی احتمالات است. همهی این فرافکنیهای خیالش بر خاطرات شخصی بنا شدهاند.
۹۹
در نهایت، اشکالی از خیالش ظاهر میشوند که شخصیتی عجیبوغریب دارند. سپس به پزشک قدرتهای خارقالعادهای اعطا میشود: او یک جادوگر یا یک دیو شرور است، یا در غیر این صورت، تجسم متناظر نیکی، یک ناجی. باز هم، او ممکن است به عنوان ترکیبی از هر دو ظاهر شود. البته باید درک کرد که او لزوماً نباید به این شکل در ذهن آگاه بیمار ظاهر شود؛ فقط خیالشهایی که به سطح میآیند، او را در این قالب تصویر میکنند. چنین بیمارانی اغلب نمیتوانند به ذهن خود فرو کنند که خیالشهایشان واقعاً از خودشان ناشی میشود و ارتباط کمی با شخصیت پزشک دارند یا اصلاً هیچ ارتباطی با او ندارند. این توهم بر این واقعیت استوار است که هیچ زمینهی شخصی در حافظه برای این نوع فرافکنی وجود ندارد. گاهی اوقات میتوان نشان داد که خیالشهای مشابه، در دورهی خاصی از کودکی، خود را به پدر یا مادر متصل میکردهاند، اگرچه نه پدر و نه مادر هیچ موقعیت واقعی برای آنها فراهم نکردهاند.
۱۰۰
فروید در مقالهای کوتاه نشان داده است که چگونه لئوناردو داوینچی در اواخر عمرش تحت تأثیر این واقعیت قرار گرفت که دو مادر داشته است. واقعیت دو مادر، یا تبار دوگانه، در مورد لئوناردو به اندازهی کافی واقعی بود، اما در زندگی سایر هنرمندان نیز نقش دارد. بنونوتو چلینی این خیالیدن از تبار دوگانه را داشت. به طور کلی، این یک بنمایهی اسطورهای است. بسیاری از قهرمانان در افسانهها دو مادر دارند. این خیال از این گواه عملی که قهرمانان دو مادر دارند ناشی نمیشود؛ این یک تصویر «سرمدی»[2] گسترده است که نه به حوزهی حافظهی شخصی، که به اسرار تاریخ ذهنی بشر تعلق دارد.
۱۰۱
در هر فردی، علاوه بر خاطرات شخصیاش، تصاویر بزرگ «سرمدی»، همانطور که یاکوب بورکهارت زمانی بهدرستی آنها را نامید، وجود دارد؛ این تصاویر سرمدی امکانات موروثی تخیل انسانی از زمانهای بسیار قدیم است. واقعیت این وراثت، پدیدهی واقعاً شگفتانگیز تکرار برخی از نقوش اسطورهها و افسانهها در سراسر جهان به اشکال یکسان را توضیح میدهد. همچنین توضیح میدهد که چرا بیماران روانی ما میتوانند دقیقاً همان تصاویر و تداعیهایی را که از متون قدیمی برای ما شناخته شدهاند، بازتولید کنند. من در کتابم نمادهای دگرگشت[3] نمونههایی از این را ارائه میدهم. با این کار، من بههیچوجه ادعای وراثتی بودن ایدهها را ندارم، بلکه فقط ادعای امکان چنین ایدههایی را دارم که چیزی بسیار متفاوت است.
۱۰۲
بنابراین، در این مرحلهی بعدی از درمان، وقتی خیالشهایی تولید میشوند که دیگر بر خاطرات شخصی استوار نیستند، ما با تجلیات لایهی عمیقتری از نیاگاه سروکار داریم که در آن تصاویر سرمدیِ مشترک بشریت خفتهاند. من این تصاویر یا نقوش را «کهنالگوها» و همچنین «سلطهور»[4]های نیاگاه نامیدهام. برای توضیح بیشتر این ایده، باید خواننده را به متون مربوطه ارجاع دهم.
۱۰۳
این کشف به معنای گامی دیگر به جلو در درک ماست: شناخت، یعنی دو لایه در نیاگاه. ما باید بین نیاگاه شخصی و نیاگاه غیرشخصی یا فراشخصی تمایز قایل شویم. ما از دومی به عنوان نیاگاه اشتراکی نیز صحبت میکنیم، زیرا از هر چیز شخصی جدا شده و برای همهی انسانها مشترک است، زیرا محتویاتش را میتوان در همهجا یافت، که طبیعتاً در مورد محتویات شخصی صدق نمیکند. نیاگاه شخصی شامل خاطرات گمشده، ایدههای دردناکی است که سرکوب شدهاند (یعنی عمداً فراموش شدهاند)، ادراکات والاییده، که منظور از آنها ادراکات حسی است که به اندازهی کافی قوی نبودهاند تا به آگاهی برسند، و در نهایت، محتویاتی که هنوز برای آگاهی آماده نشدهاند. این با شکل سایهای که اغلب در رؤیاها دیده میشود، مطابقت دارد.
۱۰۴
تصاویر سرمدی، باستانیترین و جهانیترین فکردیسههای[5] بشریت هستند. آنها به همان اندازه که افکار هستند، احساسات نیز هستند؛ درواقع، آنها حیات مستقل خود را دارند، نه به شیوهی روحهای جزیی[6]، همانطور که بهراحتی میتوان در آن دسته از سیستمهای فلسفی یا عرفانی که بر ادراک نیاگاه به عنوان منبع دانش تکیه دارند، مشاهده کرد. ایدهی فرشتگان، فرشتگان مقرب، «اصولمندیها و قدرتها» در پولس قدیس، بزرگاستادان گنوسی، سلسلهمراتب آسمانی دیونیزوس آریوپاگیت، همگی از ادراک استقلال نسبی کهنالگوها ناشی میشوند.
۱۰۵
اکنون ابژهای یافتهایم که زی هنگامی که از شکل شخصی و کودکانهی انتقال رهایی مییابد، آن را انتخاب میکند. زی شیب خود را تا اعماق نیاگاه دنبال میکند و در آنجا آنچه را از ابتدا خفته بوده است، فعال میکند. زی گنج پنهانی را کشف کرده است که بشر همواره از آن بهره برده و خدایان و شیاطین خود را از آن بیرون کشیده است، و تمام آن افکار قدرتمند و نیرومندی را که بدون آنها انسان از انسان بودن باز میماند، از آن بیرون کشیده است.
۱۰۶
بیایید به عنوان مثال یکی از بزرگترین اندیشههایی را که قرن نوزدهم به وجود آورد در نظر بگیریم: ایدهی پایستگی انرژی[7]. رابرت مایر، خالق واقعی این ایده، یک پزشک بود و نه یک فیزیکدان یا فیلسوف طبیعی، که لابد طرح چنین ایدهای برای جایگاهش مناسبتر میبود. اما بسیار مهم است که بدانیم این ایده، به طور دقیق، توسط مایر «ساخته» نشده است. همچنین از طریق تلفیق ایدهها یا فرضیههای علمی موجود در آن زمان پدید نیامده است، بلکه مانند یک گیاه در خالق خود رشد کرده است. مایر در ۱۸۴۴ دربارهی آن به شرح زیر برای گریسینگر نوشت: «من هنوز بههیچوجه این نظریه را روی میزتحریرم نپروراندهام.» [او سپس مشاهدات فیزیولوژیکی خاصی را که در سالهای ۱۸۴۰ و ۱۸۴۱ به عنوان پزشک کشتی انجام داده بود، گزارش میدهد.] حال، اگر کسی بخواهد در مورد مسائل فیزیولوژی شفاف باشد، کمی دانش در مورد فرآیندهای فیزیکی ضروری است، مگر که ترجیح دهد از جنبهی متافیزیکی به مسائل بپردازد، که من آن را بینهایت منزجرکننده میدانم. بنابراین، من به فیزیک پایبند ماندم و با چنان علاقهای به این موضوع پرداختم که، اگرچه بسیاری ممکن است بهخاطر این موضوع به من بخندند، اما توجه کمی به آن گوشهی دورافتادهی کرهی زمین که در آن بودیم داشتم، و ترجیح میدادم در کشتی بمانم؛ جایی که میتوانستم بیوقفه کار کنم و ساعتها را مانند الهامی که مانند آن را نه قبل و نه بعد از آن به یاد نمیآورم، بگذرانم. برخی از جرقههای فکری که در جادههای سورابایا از ذهنم گذشت، بلافاصله با دقت دنبال شدند و به نوبهی خود به موضوعات تازهای منجر شدند. آن زمانها گذشته است، اما بررسی آرام آنچه در آن زمان در من آشکار شد، به من آموخت که این یک حقیقت است که نهتنها میتوان آن را به صورت ذهنی احساس کرد، بلکه میتوان آن را به صورت عینی نیز اثبات کرد. باید دید که آیا مردی که در فیزیک کماطلاع است، میتواند به این مهم دست یابد یا خیر.»
۱۰۷
هِلم در کتاب خود در مورد انرژیشناسی، این دیدگاه را بیان میکند که «ایدهی جدید رابرت مایر بهتدریج با تأمل عمیقتر بر مفاهیم سنتی انرژی، خود را از آنها جدا نکرده است، بلکه به آن ایدههایی تعلق دارد که به طور شهودی درک شدهاند و با ظهور در قلمروهای دیگر با ماهیت معنوی، گویی ذهن را تسخیر کرده آن را مجبور میکنند تا مفاهیم سنتی را به شکل مشابه خود تغییر شکل دهد.»
۱۰۸
اکنون این سؤال مطرح میشود: این ایدهی جدید که با چنین نیروی بنیادی خود را بر آگاهی تحمیل میکند، از کجا آمده است؟ و از کجا قدرتی را به دست آورده است که میتواند چنان بر آگاهی تسلط یابد که برداشتهای بیشمار سفر اول به مناطق گرمسیری را کاملاً تحتالشعاع قرار دهد؟ پاسخ به این سؤالات چندان آسان نیست. اما اگر نظریهی خود را در اینجا به کار ببریم، توضیح فقط میتواند این باشد: ایدهی انرژی و پایستگی آن باید یک تصویر سرمدی باشد که در نیاگاه اشتراکی خفته بوده است. چنین نتیجهای طبیعتاً ما را ملزم میکند که ثابت کنیم یک تصویر سرمدی از این نوع واقعاً در تاریخ ذهنی بشر وجود داشته و در طول اعصار فعال بوده است. درواقع، این اثبات را میتوان بدون مشکل زیادی ارائه داد: ابتداییترین ادیان در دورافتادهترین نقاط زمین بر اساس این تصویر بنا شدهاند. اینها بهاصطلاح ادیان پویا هستند که تنها و تعیینکنندهترین فکر آنها این است که یک قدرت جادویی جهانی وجود دارد که همهچیز حول آن میچرخد. تیلور، محقق مشهور انگلیسی، و فریزر نیز به همین ترتیب، این ایده را به عنوان جاندارگرایی (آنیمیسم) اشتباه فهمیدند. درواقع، منظور انسانهای بدوی از مفهوم قدرت، اصلاً روح یا روان نیست، بلکه چیزی است که محقق آمریکایی لاوجوی بهدرستی آن را «انرژیهای بدوی»[8] نامیده است. این مفهوم معادل ایدهی روح، روان، خدا، سلامتی، قدرت بدنی، باروری، جادو، نفوذ، قدرت، اعتبار، پزشکی و همچنین حالات خاصی از احساس است که با آزادسازی عواطف مشخص میشوند. در میان برخی از پولینزیاییها، «مولونگو»، همین مفهوم قدرت بدوی به معنای روح، روان، دیوپرستی، جادو، اعتبار است؛ و وقتی اتفاق شگفتانگیزی میافتد، مردم فریاد میزنند «مولونگو!» این مفهوم قدرت همچنین اولین شکل مفهوم خدا در میان انسانهای بدوی است و تصویری است که در طول تاریخ تغییرات بیشماری تجربه کرده است. در عهد عتیق، قدرت جادویی در بوتهی سوزان و در چهرهی موسی میدرخشد؛ در انجیلها، این قدرت به همراه روحالقدس به شکل زبانههای آتشین از آسمان نازل میشود. در هراکلیتوس، این قدرت به صورت انرژی جهانی، به صورت «آتش جاودانه» ظاهر میشود؛ در میان ایرانیان، درخشش آتشین هوم، لطف الهی است؛ در میان رواقیان، گرمای اولیه، قدرت سرنوشت است. باز هم، در افسانههای قرون وسطایی، این قدرت به صورت هاله یا هالهای ظاهر میشود و مانند شعلهای از سقف کلبهای که در آن قدیس در وجد آرمیده است، شعلهور میشود. قدیسان در رؤیاهای خود، آفتاب این قدرت، و کمال نور آن را میبینند. طبق دیدگاه قدیمی، خود روح، این قدرت است؛ در ایدهی جاودانگی روح، تلویحاً به حفظ آن اشاره شده است، و در مفهوم بودایی و بدوی تناسخ ارواح، تلویحاً به تغییرپذیری نامحدود آن همراه با دیرند ثابت آن اشاره شده است.
۱۰۹
بنابراین این ایده قرنهاست که در مغز انسان حک شده است. به همین دلیل است که در نیاگاه هر انسانی آمادهی ارائه است. فقط شرایط خاصی برای ظهور آن لازم است. این شرایط در مورد رابرت مایر بهوضوح محقق شده است. بزرگترین و بهترین افکار انسان بر اساس این تصاویر سرمدی، مانند یک پیشطرح، شکل میگیرند. اغلب از من پرسیده شده است که کهنالگوها یا تصاویر اولیه از کجا میآیند. به نظر من منشأ آنها را تنها میتوان با فرض اینکه آنها رسوبات تجربیات مکرر بشریت هستند، توضیح داد. یکی از رایجترین و در عین حال چشمگیرترین تجربیات، حرکت ظاهری خورشید در هر روز است. ما مطمئناً نمیتوانیم چیزی از این نوع را در نیاگاه، تا آنجا که به فرآیند فیزیکی شناختهشده مربوط میشود، کشف کنیم. از سوی دیگر، آنچه مییابیم، اسطورهی قهرمان خورشید در تمام تنوعات بیشمار آن است. این اسطوره است، و نه فرآیند فیزیکی، کهنالگوی خورشید را تشکیل میدهد. همین را میتوان در مورد مراحل ماه نیز گفت. کهنالگو نوعی آمادگی برای تولید مکرر ایدههای اسطورهای یکسان یا مشابه است. از این رو، به نظر میرسد آنچه بر نیاگاه تأثیر میگذارد، منحصراً ایدههای خیالی ذهنی است که توسط فرآیند فیزیکی برانگیخته میشوند. بنابراین، میتوانیم فرض کنیم که کهنالگوها، برداشتهای مکرری هستند که توسط واکنشهای ذهنی ایجاد میشوند. طبیعتاً این فرض، مسئله را بدون حل آن، به عقبتر میراند. هیچچیز مانع از این نمیشود که فرض کنیم کهنالگوهای خاصی حتی در حیوانات نیز وجود دارند، که آنها ریشه در ویژگیهای خاص خود انداموارهی زنده دارند و بنابراین بیان مستقیم زندگی هستند که ماهیتشان را نمیتوان بیشتر توضیح داد. کهنالگوها نهتنها ظاهراً برداشتهایی از تجربیات معمول تکرارشونده هستند، بلکه در عین حال، از نظر تجربی مانند عواملی رفتار میکنند که تمایل به تکرار همین تجربیات دارند. زیرا وقتی یک کهنالگو در خواب، خیال یا زندگی ظاهر میشود، همواره با خود نوعی نفوذ یا قدرت به همراه میآورد که به موجب آن، یا تأثیری ملکوتی یا جذاب اعمال میکند، یا او را به عملی وا میدارد.
۱۱۰
پس از نشان دادن چگونگی ظهور ایدههای جدید از گنجینهی تصاویر سرمدی در این مثال، به بحث بیشتر در مورد فرآیند انتقال خواهیم پرداخت. دیدیم که زی، برای هدف جدید خود، به آن خیالشهای بهظاهر پوچ و منحصربهفرد، یعنی محتویات نیاگاه اشتراکی، چنگ انداخته است. همانطور که قبلاً گفتم، فرافکنی تصاویر سرمدی بر پزشک خطری است که نباید در این مرحله از درمان دستکم گرفته شود. این تصاویر نهتنها شامل تمام چیزهای خوب و پسندیدهای هستند که بشریت را تاکنون به فکر و احساس برانگیخته است، بلکه شامل بدترین رسواییها و شرارتهایی نیز هستند که انسانها قادر به انجام آنها بودهاند. به دلیل انرژی خاص خود (زیرا آنها مانند مراکز قدرت خودایستا بسیار پرانرژی رفتار میکنند) آنها تأثیر جذاب و مالکیتی بر ذهن آگاه اعمال میکنند و بنابراین میتوانند تغییرات گستردهای در سوژه ایجاد کنند. میتوان این را در تغییر مذهب، در موارد تأثیر از طریق تلقین، و بهویژه در شروع انواع خاصی از اسکیزوفرنی مشاهده کرد. حال، اگر بیمار نتواند شخصیت پزشک را از این فرافکنیها تشخیص دهد، تمام امید به تفاهم سرانجام از بین میرود و رابطهی انسانی غیرممکن میشود. اما اگر بیمار از این خاروبْدیس[9] اجتناب کند، در اسکایلا[10]ی درونفکنی[11] این تصاویر نابود میشود. به عبارت دیگر، او ویژگیهای آنها را نه به پزشک، بلکه به خودش نسبت میدهد. این نیز به همان اندازه فاجعهبار[12] است. در فرافکنی، او بین یک الوهیت افراطی[13] و بیمارگونه از پزشک و تحقیر اهانتبار[14] سرشار از نفرت در نوسان است. در درونفکنی، او درگیر یک خود-الوهیسازی[15] سخرهآمیز[16] یا در یک خودزنی[17] اخلاقی میشود. اشتباهی که او در هر دو مورد مرتکب میشود، ناشی از نسبت دادن محتویات نیاگاه اشتراکی به یک شخص است. به این ترتیب، او خود یا شریک زندگیاش را خدا یا شیطان میکند. در اینجا ما اثر مشخص کهنالگو را میبینیم: با نوعی زور فطری[18]، روان را در چنگ میگیرد و آن را مجبور به تجاوز از مرزهای انسانیت میکند. این امر باعث اغراق، نگرش مغرورانه[19] (برآماسیدگی[20])، از دست دادن ارادهی آزاد، توهم و اشتیاق به خیر و شر میشود. به همین دلیل است که انسانها همیشه به شیاطین نیاز داشتهاند و نمیتوانند بدون خدایان زندگی کنند، جز چند نمونهی بسیار باهوش از انسان غربی[21] که دیروز یا پریروز زندگی میکردند؛ همان ابرانسانهایی که برایشان «خدا مرده است» زیرا خودشان به خدا تبدیل شدهاند؛ اما خردهخدایانی[22] با جمجمههای ضخیم و قلبهای سرد. ایدهی خدا یک کارکرد روانشناختی کاملاً ضروری از یک طبیعت غیرعقلانی است که هیچ ارتباطی با مسئلهی وجود خدا ندارد. عقل انسان هرگز نمیتواند به این سؤال پاسخ دهد، چه رسد به اینکه هیچ دلیلی برای وجود خدا ارائه دهد. علاوه بر این، چنین اثباتی زاید است، زیرا ایدهی هستیِ الهیِ قادر مطلق، اگرنه آگاهانه، نیاگاه همهجا حضور دارد چون یک کهنالگو است. در روان نوعی قدرت برتر وجود دارد، و اگر آگاهانه یک خدا نباشد، حداقل به قول پولس قدیس، «شکم»[23] است. بنابراین، من عاقلانهتر میدانم که ایدهی خدا را آگاهانه بپذیریم زیرا اگر این کار را نکنیم، چیز دیگری خدا میشود، معمولاً چیزی کاملاً نامناسب و احمقانه مانند چیزی مطلق[24] که فقط عقل «روشنگرییافته» میتواند از آن سر در بیاورد. عقل ما مدتهاست که میداند ما نمیتوانیم هیچ تصور درستی از خدا داشته باشیم، و کمتر از آن، نمیتوانیم تصور کنیم که او واقعاً چگونه وجود دارد، اگر اصلاً وجود داشته باشد. وجود خدا یک بار برای همیشه یک سؤال بیپاسخ است. اجماع بشری[25] قرنهاست که از خدایان صحبت میکند و از این پس نیز قرنها از آنها صحبت خواهد کرد. مهم نیست که انسان چقدر زیبا و کامل باشد که عقل خودش را باور کند، همیشه میتواند مطمئن باشد که این عقل تنها یکی از کارکردهای ذهنی ممکن است و تنها آن بخش از جهان پدیداری را که با آن مطابقت دارد، پوشش میدهد. اما امر غیرعقلانی، آنچه با عقل سازگار نیست، آن را از همه طرف احاطه کرده است. و امر غیرعقلانی نیز یک کارکرد روانشناختی است؛ در یک کلام، نیاگاه اشتراکی است؛ در حالی که امر منطقی اساساً به ذهن آگاه گره خورده است. ذهن آگاه باید عقل داشته باشد، اولاً برای کشف نظم در هرجومرج رویدادهای منفرد نامنظم که در جهان رخ میدهد، و ثانیاً برای ایجاد نظم، حداقل در امور انسانی. ما با جاهطلبی ستودنی و مفید برای ریشهکن کردن هرجومرج امر غیرعقلانی، چه در درون و چه در بیرون، به قدر توان خود، به حرکت در میآییم. ظاهراً این روند بسیار پیش رفته است. همانطور که یک بیمار روانی یک بار به من گفت: «دکتر، دیشب تمام آسمانها را با بیکلریدجیوه ضدعفونی کردم، اما خدایی پیدا نکردم.» چنین چیزی برای ما هم اتفاق افتاده است.
۱۱۱
هراکلیتوس پیر، که واقعاً حکیمی بسیار بزرگ بود، شگفتانگیزترین قانون روانشناسی را کشف کرد: کارکرد تنظیمگر اضداد. او آن را اِنانتیودرومیا[26] نامید، به معنای حرکت در خلاف جهت، که منظورش این بود که دیر یا زود هر چیزی به ضد خود میرسد. (اینجا میخواهم مورد بالا را در مورد تاجر آمریکایی به شما یادآوری کنم، که نمونهای زیبا از انانتیودرومیا است.) بنابراین، نگرش عقلانی فرهنگ لزوماً به ضدّ خود، یعنی ویرانی غیرعقلانی فرهنگ، منجر میشود. ما هرگز نباید خود را با عقل یکی بدانیم، زیرا انسان مخلوق عقل صرف نیست و هرگز نخواهد بود، واقعیتی که باید توسط همهی دلالان فرهنگِ متعصب مورد توجه قرار گیرد. امر غیرعقلانی نمیتواند و نباید ریشهکن شود. خدایان نمیشود و نباید بمیرند. من همین الآن گفتم که به نظر میرسد چیزی، نوعی قدرت برتر، در روان انسان وجود دارد، و اگر این ایده خدا نباشد، پس «شکم» است. میخواستم این واقعیت را بیان کنم که یک یا چند غریزهی اساسی، یا مجموعهای از ایدهها، همواره بیشترین مقدار انرژی روانی را بر خود متمرکز میکند و بنابراین انا را به خدمت خود در میآورد. به عنوان یک قاعده، انا چنان قدرتمند به این کانون انرژی کشیده میشود که با آن یکی میشود و فکر میکند که چیزی بیشتر از آن نمیخواهد و به آن نیازی ندارد. به این ترتیب، یک جنون، یک تکشیدایی[27] یا تسخیر[28]، یک یکs,dهگرایی حاد ایجاد میشود که به طور جدی تعادل روانی را به خطر میاندازد. بیشک، ظرفیت چنین یکسویهگرایی، راز موفقیت است؛ نوعی که به همین دلیل است که تمدن ما با پشتکار تلاش میکند تا آن را پرورش دهد. شور و شوق، انباشت انرژی در این تکشیداییها، همان چیزی است که گذشتگان آن را «خدا» مینامیدند، و در گفتار عامیانه، هنوز هم ما همین کار را میکنیم. آیا نمیگوییم، «او از این یا آن خدا میسازد»؟ انسان فکر میکند که اراده میکند و انتخاب میکند، و متوجه نیست که از قبل تسخیر شده است، که منافعش اربابش شده و تمام قدرت را به خود اختصاص داده است. چنین منافعی درواقع خدایانی از یک نوع هستند که وقتی توسط بسیاری شناخته میشوند، بهتدریج یک «کلیسا» تشکیل میدهند و گلهای از مؤمنان را دور خود جمع میکنند. سپس این را «سازمان» مینامیم. به دنبال آن یک واکنش سازمانگسل میآید که هدفش بیرون راندن شیطان با بعلزبوب[29] است. اناتیودرومیایی که همیشه وقتی یک جنبش به قدرت بلامنازع دست مییابد، تهدید میکند، هیچ راهحلی برای مشکل ارائه نمیدهد، زیرا در سازمانگسیختگی خود به همان اندازه که در سازماندهیاش کور بود، کور است.
۱۱۲
تنها کسی که از قانون شوم انانتیومیا میگریزد، کسی است که میداند چگونه خود را از نیاگاه جدا کند، نه با سرکوب آن (زیرا در آن صورت نیاگاه بهسادگی از پشت به او حمله میکند) بلکه با قرار دادن آن بهوضوح در مقابل خود در مقام چیزی که او نیست.
۱۱۳
حال راه برای حل مشکل اسکایلا و خاروبْدیس که در بالا توضیح داده شد، هموار میشود. بیمار باید یاد بگیرد که این را که چهچیز انا و چهچیز ناانا، یعنی روان اشتراکی، است از هم تشخیص دهد. به این ترتیب، او دستمایهای مییابد که از این پس باید خود را با آن وفق دهد. انرژی او، که تاکنون در اشکال بیمصرف و آسیبشناختی انباشته شده بود، به حوزهی مناسب خود رسیده است. برای تمایز قایل شدن میان انا و ناانا، ضروری است که انسان ریشهی محکمی در کارکرد انای خود داشته باشد؛ یعنی باید وظیفهاش را در قبال زندگی انجام دهد تا از هر نظر عضوی کارآمد از جامعه باشد. هر آنچه را او در این زمینه نادیده میگیرد، به نیاگاه وارد میشود و جایگاه امر نادیدهانگاشته را تقویت میکند، به طوری که شخص در معرض خطر بلعیده شدن توسط آن امر نادیدهانگاشته قرار میگیرد. اما مجازات این کار سنگین است. همانطور که سینسیوس[30] در گذشته اظهار داشته است، فقط «روح الهامیافته»[31] است که به خدا و شیطان تبدیل میشود و به همین دلیل مجازات الهیِ ازهمگسیختگی[32] مانند زاگرئوس[33] را متحمل میشود. این همان چیزی بود که نیچه در آغاز بیماری خود تجربه کرد. انانتیودرومیا به معنای ازهمگسیختگی به جفتهای متضاد است که ویژگیهای «خدا» و از این رو ویژگیهای انسان خداگونه است که خداگونگی خود را مدیون غلبه بر خدایانش است. به محض آنکه از نیاگاه اشتراکی صحبت میکنیم، خود را در حوزهای مییابیم و درگیر مسئلهای میشویم که در تحلیل عملی جوانان یا کسانی که مدت زیادی در کودکی ماندهاند، کاملاً منتفی است. هرجا که هنوز باید بر ایماگوهای[34] پدر و مادر غلبه کرد، هرجا که هنوز اندکی از زندگی باید فتح شود، که دارایی طبیعی انسان معمولی است، بهتر است از نیاگاه اشتراکی و مسئلهی تضادها سخنی نگوییم. اما وقتی بر انتقالهای والدینی و توهمات جوانی غلبه شد، یا حداقل به بلوغ لازم برای تسلط رسید، آنگاه باید در مورد این چیزها صحبت کنیم. ما اینجا خارج از محدودهی فروکاستهای فرویدی و آدلری هستیم؛ دیگر نگران چگونگی رفع موانع شغل یک مرد، یا ازدواج او، یا هر چیزی که به معنای گسترش زندگی اوست، نیستیم، بلکه با وظیفهی یافتن معنایی روبرو هستیم که او را قادر میسازد به زندگی ادامه دهد؛ معنایی بیش از تسلیم خالی و گذشتهنگری سوگوارانه.
۱۱۴
زندگی ما مانند مسیر خورشید است. در صبح، پیوسته قدرت میگیرد تا به اوج گرمای ظهر برسد. سپس انانتیودرومیا فرا میرسد: حرکت پیوسته رو به جلو دیگر به معنای افزایش نیست، بلکه به معنای کاهش قدرت است. بنابراین وظیفهمان در برخورد با یک فرد جوان با وظیفهی برخورد با یک فرد مسن متفاوت است. در مورد اول، کافی است تمام موانعی را که مانع گسترش و صعود میشوند، از بین ببریم. در مورد دوم، باید هر چیز را که به نزول کمک میکند، پرورش دهیم. یک جوان بیتجربه فکر میکند که میتواند افراد مسن را رها کند، زیرا بههرحال اتفاق زیادی برایشان نمیافتد: آنها زندگی خود را پشتسر گذاشتهاند و چیزی بهتر از ستونهای بیحرکت گذشته نیستند. اما این اشتباهی بزرگ است که فرض کنیم معنای زندگی با دورهی جوانی و رشد به پایان میرسد؛ به عنوان مثال، زنی که یائسگی را پشتسر گذاشته است، تمام شده است. عصرگاه زندگی به همان اندازهی صبحگاه پر از معنا است. فقط، معنا و هدف آن متفاوت است. انسان دو هدف دارد: هدف اول، هدف طبیعی، یعنی تولیدمثل و محافظت از فرزندان است؛ کسب پول و موقعیت اجتماعی نیز به این هدف تعلق دارد. وقتی به این هدف رسیدیم، مرحلهی جدیدی آغاز میشود: هدف فرهنگی. برای دستیابی به اولی، از کمک طبیعت و بالاتر از آن، آموزش و پرورش بهرهمند میشویم؛ اینها برای دستیابی به دومی، هیچ کمکی نمیکند. درواقع، اغلب، یک جاهطلبی کاذب باقی میماند، به این صورت که یک پیرمرد میخواهد دوباره جوان شود، یا حداقل احساس میکند که باید مانند یک جوان رفتار کند، اگرچه در قلبش دیگر نمیتواند این را باور کند. این همان چیزی است که گذار از مرحلهی طبیعی به مرحلهی فرهنگی را برای بسیاری از مردم بسیار دشوار و تلخ میکند. آنها به توهم جوانی یا به فرزندانشان میچسبند، به این امید که از این طریق آخرین ذرهی جوانیشان را نجات دهند. این را میتوان بهویژه در مادرانی دید که تنها معنای زندگی خود را در فرزندانشان مییابند و تصور میکنند وقتی مجبور به ترک آنها شوند، در خلئی بیانتها فرو خواهند رفت. جای تعجب نیست که بسیاری از روانرنجوریهای وخیم در آغاز عصرگاه زندگی ظاهر میشوند. این نوعی بلوغ دوم، دورهی «طوفان و فشار» دیگری است که اغلب با طوفانهای شور و اشتیاق همراه است: «سن خطرناک». اما مشکلاتی که در این سن بروز میکنند دیگر با دستورالعملهای قدیمی قابلحل نیستند: عقربهی این ساعت را نمیتوان به عقب برگرداند. آنچه جوانی در بیرون یافته و باید بیابد، انسان رسیده به عصرگاه زندگی باید در درون خود بیابد. در اینجا با مشکلات جدیدی روبرو میشویم که اغلب باعث سردرد خفیف پزشک نمیشوند.
۱۱۵
گذار از صبحگاه به عصرگاه به معنای ارزیابی مجدد ارزشهای پیشین است. در اینجا نیاز مبرمی به درک ارزش متضاد آرمانهای پیشینمان، درک خطاهای باورهای پیشینمان، تشخیص نادرستی حقیقت پیشینمان و احساس اینکه چقدر خصومت و حتی نفرت در آنچه تاکنون عشق پنداشته میشد، نهفته است، پیش میآید. تعداد کمی از کسانی که درگیر تعارض تضادها میشوند، هر آنچه را قبلاً به نظرشان خوب شمرده میشد و ارزش تلاش داشت، کنار میگذارند؛ آنها سعی میکنند در تضاد کامل با انای پیشین خود زندگی کنند. تغییر شغل، طلاق، تشنجهای مذهبی، ارتداد از هر نوعی، دردنمونهای این چرخش به سوی متضاد هستند. مشکل تبدیل افراطی به متضاد خود این است که زندگی پیشین فرد سرکوب میشود و بنابراین وضعیتی به همان میزان نامتعادل ایجاد میکند که قبلاً وجود داشت، زمانی که همتایان فضایل و ارزشهای آگاهانه هنوز سرکوبشده و نیاگاه بودند. همانطور که قبلاً، شاید اختلالات عصبی به دلیل نیاگاه بودن خیالشهای متضاد به وجود میآمدند، اکنون نیز اختلالات دیگری از طریق سرکوب بتهای سابق ایجاد میشوند. البته این یک اشتباه اساسی است که تصور کنیم وقتی بیفضیلتی را در یک فضیلت یا نادرستی را در یک حقیقت میبینیم، فضیلت یا حقیقت دیگر وجود ندارد. این فقط نسبی شده است. هر چیز انسانی نسبی است، زیرا همهچیز بر یک قطبیت درونی استوار است؛ زیرا همهچیز پدیدهای برساخته از انرژی است. انرژی لزوماً به یک قطبیت ازپیشموجود بستگی دارد که بدون آن هیچ انرژیای نمیتوانست وجود داشته باشد. همیشه باید بالا و پایین، گرم و سرد و غیره وجود داشته باشد تا فرآیند تعادل -که انرژی است- بتواند اتفاق بیفتد. بنابراین، تمایل به انکار همهی ارزشهای قبلی به نفع متضادشان، به همان اندازهی یکسویهگرایی قبلی اغراقآمیز است. و تا جایی که مسئلهی رد ارزشهای پذیرفتهشده جهانی و انکارناپذیر است، نتیجه یک ضرر مهلک است. کسی که اینگونه عمل میکند، همانطور که نیچه گفته است، خود را بهوسیلهی ارزشهایش تهی میکند.
۱۱۶
نکته، تبدیل شدن به قطب مخالف نیست، بلکه حفظ ارزشهای پیشین همراه با بهرسمیتشناختن قطبهای مخالف آنها است. طبیعتاً این به معنای تضاد و تفرقه است. کاملاً قابلدرک است که باید از آن، چه از نظر فلسفی و چه از نظر اخلاقی، دوری گزید؛ از این رو، جایگزین موردنظر، اغلب نه تبدیل شدن به قطب مخالف، بلکه خشک و متشنج شدن نگرش قبلی است. باید پذیرفت که در مورد مردان مسن، این پدیده، هرقدر هم که ناخوشایند باشد، کمارزش نیست: حداقل آنها مرتد نمیشوند، آنها درستکار میمانند، در سردرگمی و حتی در گلولای فرو نمیروند؛ آنها خطاکار نیستند، بلکه صرفاً چوب خشک یا به عبارت مؤدبانهتر، ستونهای بیحرکت گذشته هستند. اما دردنمونهای همراه، یعنی انعطافناپذیری، کوتهبینی و بیتفاوتی این ستایشگران زمانه، ناخوشایند، اگر نگوییم مضر، هستند. زیرا روششان در حمایت از یک حقیقت یا هر ارزش دیگری چنان انعطافناپذیر و خشن است که بیادبیشان بیش از آنکه حقیقت را جذب کند، دفع میکند، به طوری که نتیجه، خلاف خیر موردنظر است. علت اساسی انعطافناپذیری آنها ترس از مشکل تضادها است: آنها ترسی شوم و پنهانی از «برادر شوم مداردوس» دارند. بنابراین باید فقط یک حقیقت و یک اصل راهنمای عمل وجود داشته باشد و آن باید مطلق باشد؛ در غیر این صورت هیچ محافظتی در برابر فاجعهی قریبالوقوع که همهجا جز در خودشان احساس میشود، ارائه نمیدهد. اما درواقع خطرناکترین انقلاب در درون ماست و همهی کسانی که میخواهند با خیال راحت به نیمهی دوم زندگی برسند باید این را درک کنند. مطمئناً این به معنای تعویض امنیت ظاهری است که تاکنون از آن برخوردار بودهایم با وضعیتی از ناامنی، تفرقهی درونی، اعتقادات متناقض. بدترین ویژگی همه این است که به نظر میرسد هیچ راهی برای خروج از این وضعیت وجود ندارد. منطق میگوید: «هیچ راه میانی وجود ندارد.»
۱۱۷
بنابراین، الزامات عملی درمان، ما را مجبور کرده است به دنبال راهها و وسایلی باشیم که ممکن است ما را از این وضعیت تحملناپذیر بیرون بیاورد. هر زمان که مردی با مانعی ظاهراً عبورناپذیر مواجه میشود، عقبنشینی میکند: او کاری را میکند که از نظر فنی پسروی[35] نامیده میشود. او به زمانهایی برمیگردد که خود را در موقعیتهای مشابهی مییافت و سعی میکند دوباره از وسایلی که در آن زمان به او کمک کرده بودند، استفاده کند. اما آنچه در جوانی کمک میکرد، در پیری بیفایده است. بازگشت آن تاجر آمریکایی به موقعیت سابقش چه فایدهای داشت؟ این کار بههیچوجه جواب نمیدهد. بنابراین، پسروی تا دوران کودکی ادامه مییابد (از این رو است کودکانه بودن بسیاری از افراد روانرنجور مسن) و در زمان قبل از کودکی به پایان میرسد. این ممکن است عجیب به نظر برسد، اما درواقع نه تنها منطقی است، بلکه کاملاً ممکن است.
۱۱۸
قبلاً اشاره کردیم که نیاگاه، بهاصطلاح، شامل دو لایه است: شخصی و اشتراکی. لایهی شخصی در اولین خاطرات نوزادی به پایان میرسد، اما لایهی اشتراکی شامل دورهی پیش از نوزادی، یعنی بقایای زندگی اجدادی است. در حالی که تصاویر حافظهی نیاگاه شخصی، بهاصطلاح، تکمیل میشوند، زیرا تصاویری هستند که شخصاً توسط فرد تجربه میشوند، کهنالگوهای نیاگاه اشتراکی تکمیل نمیشوند، زیرا اشکالی هستند که شخصاً تجربه نمیشوند. از سوی دیگر، هنگامی که انرژی روانی پسرفت میکند، حتی از دورهی اولیهی نوزادی فراتر میرود و به میراث زندگی اجدادی نفوذ میکند، تصاویر اسطورهای بیدار میشوند: اینها کهنالگوها هستند. یک دنیای معنوی درونی که وجود آن را هرگز گمان نمیکردیم، باز میشود و محتویاتی را نشان میدهد که به نظر میرسد در تضاد شدید با تمام ایدههای قبلیمان قرار دارند. این تصاویر چنان شدید هستند که کاملاً قابلدرک است که چرا میلیونها انسان فرهیخته باید مجذوب تئوسوفی و آنتروپوسوفی شوند. این امر صرفاً به این دلیل اتفاق میافتد که چنین سیستمهای عرفانی مدرن، نیاز به بیان و فرموله کردن وقایع بیکلامی را که در درون ما میگذرد، بهتر از هریک از اشکال موجود مسیحیت، جز آیین کاتولیک، برآورده میکنند. دومی مطمئناً قادر است حقایق موردبحث را از طریق اصول و نمادگرایی آیینی خود، بسیار جامعتر از پروتستانتیسم، بیان کند. اما نه در گذشته و نه در حال حاضر، حتی آیین کاتولیک نیز به چیزی مانند غنای نمادگرایی بتپرستان قدیمی دست نیافته است؛ به همین دلیل است که این نمادگرایی تا اعماق مسیحیت ادامه یافت و سپس بهتدریج به زیر زمین رفت و جریانهایی را تشکیل داد که از اوایل قرون وسطی تا دوران مدرن، هرگز سرزندگیشان را کاملاً از دست ندادهاند. آنها تا حد زیادی از سطح ناپدید شدند. اما با تغییرشکل خود، دوباره بازمیگردند تا یکسویه بودن ذهن آگاه ما را با جهتگیری مدرن خود جبران کنند. آگاهی ما چنان از مسیحیت اشباع شده و چنان کاملاً توسط آن شکل گرفته است که موضع متقابل نیاگاه نمیتواند هیچ جاپایی در آنجا پیدا کند، به این دلیل ساده که بیش از حد در تضاد با ایدههای حاکم ما به نظر میرسد. هرچه موضعی یکسویهتر، سفتوسختتر و مطلقتر باشد، موضع دیگر تهاجمیتر، خصمانهتر و ناسازگارتر خواهد شد، به طوری که در نگاه اول به نظر میرسد چشمانداز تنگی برای آشتی دادن این دو وجود دارد. اما هنگامی که ذهن آگاه حداقل اعتبار نسبی همهی عقاید انسانی را بپذیرد، آنگاه این تقابل چیزی از ویژگی آشتیناپذیریاش را از دست میدهد. در این میان، این تضاد برای بیان مناسب، به عنوان مثال، در ادیان شرقی بودیسم، هندوییسم، تائوییسم گسترش مییابد. تلفیقگرایی تئوسوفی تا حد زیادی به رفع این نیاز کمک میکند و این موفقیتهای بیشمار آن را توضیح میدهد.
۱۱۹
کاری که در درمان تحلیلی انجام میشود، تجربیاتی با ماهیت کهنالگویی ایجاد میکند که نیاز به بیان و شکلدهی دارند. بدیهی است که این تنها مورد برای تجربیاتی از این نوع نیست؛ اغلب آنها کاملاً خودبهخود رخ میدهند و بههیچوجه فقط در مورد ذهنهای روانشناس[36] اتفاق نمیافتند. من عجیبترین رؤیاها و واقعات را از زبان افرادی شنیدهام که حتی روانشناس حرفهای هم نمیتواند در سلامت روانشان شک کند. تجربهی کهنالگو اغلب به عنوان نزدیکترین راز شخصی محافظت میشود، زیرا احساس میشود که به هستهی وجود فرد ضربه میزند. این مانند تجربهای سرمدی از ناانا، از یک حریف درونی است که درک را به چالش میکشد. طبیعتاً ما سپس به دنبال شباهتهای مفید میگردیم و خیلی راحت اتفاق میافتد که اتفاق اصلی بر اساس ایدههای مشتقشده تفسیر میشود. یک نمونهی بارز از این نوع، واقعهی تثلیث برادر نیکلاس فلوئه، یا مثلاً رؤیای سنتایگناتیوس از مار چندچشم است که او ابتدا آن را به عنوان یک شبح الهی و سپس به عنوان ملاقاتی از شیطان تفسیر کرد. از طریق این تفاسیر حاشیهای، تجربهی اصیل با تصاویر و کلماتی که از منبعی خارجی قرض گرفته شدهاند، و با دیدگاهها، ایدهها و اشکالی که در خاک ما رشد نکردهاند و هیچ ارتباطی با قلبهایمان ندارند، بلکه فقط با سرهایمان ارتباط دارند، جایگزین میشود. درواقع، حتی فکر ما نیز نمیتواند آنها را بهوضوح درک کند، زیرا هرگز اختراعشان نکرده است. این یک مورد از داراییهای بهغارترفته است که هیچ رونقی به همراه ندارد. چنین جانشینهایی، انسانها را سایهوار و غیرواقعی میکنند. آنها کلمات پوچ را به جای واقعیتهای زنده قرار میدهند و از تنش دردناک اضداد به دنیایی رنگپریده، دوبعدی و وهمآفریده میلغزند که در آن هر چیز حیاتی و خلاق پژمرده میشود و میمیرد.
۱۲۰
وقایع بیکلامی که با بازگشت به دورهی پیش از کودکی فراخوانده میشوند، نیازی به جانشین ندارند؛ آنها باید به صورت جداگانه در زندگی و کار هر انسان شکل بگیرند. آنها تصاویری هستند که از زندگی، شادیها و غمهای اجداد ما سرچشمه گرفتهاند؛ و تقاضای بازگشت به زندگی دارند، نهفقط در تجربه، بلکه در عمل. به دلیل مخالفتشان با ذهن آگاه، نمیتوان مستقیماً به دنیای ما ترجمهشان کرد؛ از این رو باید راهی یافت که بتواند بین واقعیت آگاه و نیاگاه واسطه شود.
[1]. thunderer
[2]. primordial
[3]. Symbols of Transformation
[4]. dominants
[5]. Thought-forms
[6]. Part-souls
[7]. idea of the conservation of energy
[8]. primitive energetics
[9]. Charybdis
[10]. Scyla
[11]. introjection
[12]. disastrous
[13]. extravagant
[14]. contempt bristling
[15]. self-deification
[16]. ridiculous
[17]. self-laceration
[18]. primeval force
[19]. puffed-up attitude
[20]. inflation
[21]. homo occidentalis
[22]. tin-gods
[23]. belly
[24]. something quite
[25]. consensus gentium
[26]. enantiodromia
[27]. monomania
[28]. possession
[29]. Beelzebub
[30]. Synesius
[31]. inspired soul
[32]. torn asunder
[33]. Zagreus
[34]. imago
[35]. regression
[36]. psychological-minded