۲۰۲
از نظر فروید، همانطور که اکثر مردم میدانند، محتویات نیاگاه به تمایلات کودکانهای که به دلیل ماهیت ناسازگارشان سرکوب میشوند، فروکاستنی هستند. سرکوب فرآیندی است که در اوایل کودکی تحت تأثیر اخلاقی محیط آغاز میشود و در طول زندگی ادامه مییابد. از طریق تحلیل، سرکوبها برطرف میشوند و آرزوهای سرکوبشده به آگاه تبدیل میشوند.
۲۰۳
بر اساس این نظریه، نیاگاه فقط شامل آن بخشهایی از شخصیت است که میتوانند به همان خوبی آگاه باشند و تنها از طریق فرآیند آموزش سرکوب شدهاند. اگرچه از یک دیدگاه، تمایلات کودکانه نیاگاه آشکارترین هستند، با این حال، تعریف یا ارزیابی کامل نیاگاه با این اصطلاحات اشتباه خواهد بود. نیاگاه جنبهی دیگری نیز دارد: نهتنها شامل محتویات سرکوبشده، که شامل تمام دستمایههای روانی است که در زیر آستانهی آگاهی قرار دارند. توضیح طبیعت والاییدهی همهی این دستمایهها بر اساس اصل سرکوب غیرممکن است، زیرا در آن صورت، حذف سرکوب باید به فرد حافظهای شگفتانگیز بدهد که از آن پس هیچچیز را فراموش نکند.
۲۰۴
بنابراین، مؤکداً تأیید میکنیم که علاوه بر دستمایههای سرکوبشده، نیاگاه شامل تمام اجزای روانی است که به زیر آستانه رسیدهاند، و همچنین ادراکات حسی زیرآستانهای. علاوه بر این، ما از تجربیات فراوان و همچنین به دلایل نظری میدانیم که نیاگاه همچنین شامل تمام دستمایههایی است که هنوز به آستانهی آگاهی نرسیدهاند. اینها بذرهای محتویات آگاهانهی آینده هستند. به همین ترتیب، دلیلی داریم که فرض کنیم نیاگاه هرگز به معنای غیرفعال بودن، ساکن نیست، بلکه بیوقفه در حال گروهبندی و بازگروهبندی محتویات خود است. این فعالیت را باید فقط در موارد آسیبشناختی کاملاً خودمختار در نظر گرفت. معمولاً با ذهن آگاه در یک رابطهی جبرانی هماهنگ میشود.
۲۰۵
باید فرض کرد که همهی این محتواها تا جایی که در طول زندگی فرد کسب میشوند، ماهیت شخصی دارند. از آنجا که این زندگی محدود است، تعداد محتواهای اکتسابی در نیاگاه نیز باید محدود باشد. با این اوصاف، میتوان تصور کرد که میتوان نیاگاه را یا از طریق تحلیل یا با تهیهی فهرست کاملی از محتواهای نیاگاه خالی کرد، زیرا نیاگاه نمیتواند چیزی بیش از آنچه از قبل شناخته و در آگاهی جذب شده است، تولید کند. همچنین، همانطور که قبلاً گفته شد، باید فرض کنیم که اگر کسی بتواند با حذف سرکوب، از نزول محتواهای آگاهانه به نیاگاه جلوگیری کند، بهرهوری نیاگاه فلج خواهد شد. همانطور که از تجربه میدانیم، این امر فقط تا حد بسیار محدودی امکانپذیر است. ما بیماران خود را ترغیب میکنیم که به محتواهای سرکوبشدهای که دوباره با آگاهی مرتبط شدهاند، پایبند باشند و آنها را در برنامهی زندگیشان جذب کنند. اما این رویّه، همانطور که ممکن است روزانه خودمان را متقاعد کنیم، هیچ تأثیری بر نیاگاه نمیگذارد، زیرا بهآرامی به تولید رؤیاها و خیالشهایی ادامه میدهد که طبق نظریهی اصلی فروید، باید از سرکوبهای شخصی ناشی شوند. اگر در چنین مواردی مشاهدات خود را به طور سیستماتیک و بدون تعصب دنبال کنیم، مطالبی خواهیم یافت که اگرچه از نظر شکل مشابه محتوای شخصی قبلی هستند، اما به نظر میرسد حاوی اشاراتی هستند که بسیار فراتر از حوزهی شخصی میروند.
۲۰۶
با مرور مثالی در ذهنم برای روشن کردن آنچه گفتم، خاطرهی بسیار روشنی از یک بیمار زن مبتلا به روانرنجوری هیستریک خفیف دارم که همانطور که در آن روزها [حدود ۱۹۱۰] بیان کردیم، علت اصلی آن «عقدهی پدر» بود. با این کار میخواستیم به این واقعیت اشاره کنیم که رابطهی عجیب بیمار با پدرش مانع او بود. او با پدرش که آن زمان فوت کرده بود، روابط بسیار خوبی داشت. این رابطه عمدتاً احساسی بود. در چنین مواردی، معمولاً کارکرد فکری رشد مییابد و این بعداً به پلی بهسوی جهان تبدیل میشود. بر این اساس، بیمار ما دانشجوی فلسفه شد. انگیزهی جستجوی پرانرژی دانش او، نیاز او به رهایی از گرفتاری عاطفی با پدرش بود. اگر احساسات او بتوانند در سطح فکری جدید، شاید در شکلگیری یک پیوند عاطفی با یک مرد مناسب، معادل پیوند قبلی، راه خروجی پیدا کنند، این عمل ممکن است موفقیتآمیز باشد. با این حال، در این مورد خاص، این گذار رخ نداد، زیرا احساسات بیمار معلق ماند و بین پدرش و مردی که اصلاً مناسب نبود، در نوسان بود. بنابراین پیشرفت زندگیاش متوقف شد و آن گسستگی درونی که مشخصهی روانرنجوری است، بهسرعت خود را نشان داد. فرد بهاصطلاح عادی احتمالاً میتوانست با یک عمل ارادهی قدرتمند، پیوند عاطفی را در یک جهت یا جهت دیگر بشکند، وگرنه (و این شاید رایجترین چیز باشد) از این مشکل به طور نیاگاه، در مسیر هموار غریزه، بدون آنکه هرگز از نوع تعارضی که در پشت سردردها یا سایر ناراحتیهای جسمیاش نهفته است، آگاه باشد، عبور میکرد. اما هرگونه ضعف غریزه (که ممکن است دلایل زیادی داشته باشد) برای جلوگیری از یک گذار نیاگاه روان کافی است. سپس تمام پیشرفتها به دلیل تعارض به تأخیر میافتد و رکود حاصل از زندگی معادل یک روانرنجوری است. در نتیجهی این رکود، انرژی روانی در هر جهت قابلتصوری جریان مییابد، بهظاهر کاملاً بیفایده. برای مثال، تحریک بیش از حد سیستم سمپاتیک وجود دارد که منجر به اختلالات عصبی معده و روده میشود؛ یا عصب واگ (و در نتیجه قلب) تحریک میشود؛ یا خیالات و خاطرات، که بهخودیخود به اندازهی کافی جالب نیستند، بیش از حد ارزشگذاری میشوند و ذهن آگاه را طعمهی خود میکنند (کوههایی از میان تپهها). در این حالت، انگیزهی جدیدی برای پایان دادن به تعلیق بیمارگونه مورد نیاز است. خود طبیعت، نیاگاه و غیرمستقیم، از طریق پدیدهی انتقال (فروید)، راه را برای این امر هموار میکند. در جریان درمان، بیمار تصویر پدر را به پزشک منتقل میکند و بدین ترتیب او را به یک معنا پدر میکند و به این معنا که او پدر نیست، او را به جانشینی برای مردی تبدیل میکند که نمیتواند به او دسترسی پیدا کند. بنابراین، پزشک هم پدر میشود و هم نوعی معشوق؛ به عبارت دیگر، موضوع درگیری. در پزشک، اضداد متحد هستند و به همین دلیل، او نمایندهی یک راهحل شبهآرمانی برای این تضاد است. او بدون اینکه کوچکترین آرزویی داشته باشد، خود را بیش از حد ارزیابی میکند که برای فرد خارجی تقریباً باورنکردنی است، زیرا برای بیمار مانند یک ناجی یا یک خدا به نظر میرسد. این نحوهی صحبتکردن آنقدرها هم که به نظر میرسد خندهدار نیست. در واقع، پدر بودن و معشوق بودن همزمان کمی زیادهروی است. هیچکس نمیتواند در درازمدت در برابرش مقاومت کند، دقیقاً به این دلیل که این یک چیز بیش از حد خوب است. حداقل باید یک نیمهخدا بود تا چنین نقشی را بیوقفه حفظ کرد، زیرا در تمام مدت باید دهنده بود. برای بیمار در حالت انتقال، این راهحل موقت طبیعتاً ایدئال به نظر میرسد، اما فقط در ابتدا؛ در نهایت، به بنبستی میرسد که به همان اندازهی تضاد روانرنجورانه بد است. اساساً هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است که بتواند به یک راهحل واقعی منجر شود. این تعارض صرفاً منتقل شده است. با این حال، یک انتقال موفق میتواند -حداقل به طور موقت- باعث ناپدید شدن کل رواننژندی شود، و به همین دلیل، فروید بهدرستی آن را به عنوان یک عامل شفابخش درجهیک تشخیص داده است، اما در عین حال، فقط به عنوان یک وضعیت موقت، زیرا اگرچه امکان درمان را فراهم میکند، اما خود درمان نیست.
۲۰۷
اگر قرار بود مثال من فهمیده شود، این بحث نسبتاً طولانی برای من ضروری به نظر میرسید، زیرا بیمار من به حالت انتقال رسیده بود و قبلاً به حد بالایی رسیده بود که ایستادن در آن وضعیت کمکم ناخوشایند میشد. اکنون این سؤال پیش میآمد: بعد چه؟ من البته ناجی کامل شده بودم و فکر اینکه مجبور به تسلیم شدن شوم نهتنها برای بیمار بسیار ناخوشایند بود، بلکه قطعاً وحشتناک بود. در چنین شرایطی، عقل سلیم عموماً با مجموعهای کامل از تذکرات همراه است: «شما صرفاً باید»، «شما واقعاً باید»، «شما نمیتوانید» و غیره. خوشبختانه، عقل سلیم نه چندان نادر است و نه کاملاً بیتأثیر (میدانم که بدبینهایی هستند)، یک انگیزهی منطقی میتواند، در احساس سرزندگی سرشاری که از انتقال به دست میآورید، چنان شور و شوقی آزاد کند که میتوان با تلاش ارادهای عظیم، ریسک یک فداکاری دردناک را به جان خرید. اگر موفقیتآمیز باشد -که گاه چنین میشود- فداکاری ثمرهی مبارکی به بار میآورد و بیمار سابق با جهشی ناگهانی به حالت درمان عملی میرسد. پزشک معمولاً به قدری خوشحال است که از پرداختن به مشکلات نظری مرتبط با این معجزهی کوچک باز میماند.
۲۰۸
اگر این جهش موفقیتآمیز نباشد (و در مورد بیمار من موفق نبود) آنگاه با مشکل حل انتقال روبرو میشویم. در اینجا نظریهی روانکاوی خود را در ظلمات غلاظی میپوشاند. ظاهراً ما باید به نوعی اعتماد مبهم به سرنوشت متوسل شویم: به نحوی این موضوع خودبهخود حل خواهد شد. همانطور که یک همکار کمی بدبین یک بار به من گفت: «انتقال خودکار وقتی بیمار پولش تمام میشود متوقف میشود.» یا خواستههای اجتنابناپذیر زندگی (خواستههایی که او را مجبور به فداکاری غیرارادی میکند، و گاهی اوقات با عود کم و بیش کامل بیماری)، ادامه دادن به انتقال را برای بیمار بیفایده میکند. (میتوان بیهوده به دنبال شرح چنین مواردی در کتابهایی که از روانکاوی تعریف میکنند، گشت!)
۲۰۹
مطمئناً موارد نومیدکنندهای هست که در آنها هیچچیز کمکی نمیکند؛ اما مواردی نیز هست که گیر نمیکنند و بهناچار وضعیت انتقال را با دلهای تلخ و سرهای پردرد ترک نمیکنند. در این برههی ارتباط با بیمارم، به خودم گفتم که باید یک راه روشن و آبرومندانه برای خروج از بنبست وجود داشته باشد. بیمارم مدتها بود که پولش تمام شده بود (اگر واقعاً پولی داشت) اما کنجکاو بودم بدانم طبیعت چه راهی برای خروج رضایتبخش از بنبست انتقال ابداع میکند. از آنجایی که هرگز تصور نمیکردم که از آن عقل سلیم برخوردار باشم که همیشه دقیقاً میداند در هر مخمصهای چه باید بکند، و از آنجایی که بیمارم به اندازهی من از این قضیه کم سر در میآورد، به او پیشنهاد کردم که حداقل میتوانیم مراقب هر حرکتی از حوزهای از روان باشیم که توسط خرد برتر و برنامهریزیهای آگاهانهی ما آلوده نشده است. این در درجهی اول به معنای رؤیاهای او بود.
۲۱۰
رؤیاها حاوی تصاویر و تداعیهای ذهنی هستند که ما با قصد آگاهانه خلقشان نمیکنیم. آنها خودبهخود و بدون کمک ما پدید میآیند و نمایانگر فعالیت روانیای هستند که از ارادهی دلخواه ما جدا شده است. بنابراین، رؤیا، به معنای واقعی کلمه، یک محصول بسیار عینی و طبیعی روان است که از آن میتوانیم انتظار نشانههایی یا حداقل اشاراتی در مورد برخی از روندهای اساسی در فرآیند روانی داشته باشیم. حال، از آنجایی که فرآیند روانی، مانند هر فرآیند دیگر در زندگی، فقط یک توالی علّی نیست، بلکه فرآیندی با جهتگیری غایتشناختی[1] نیز هست، میتوانیم انتظار داشته باشیم که رؤیاها نشانههای خاصی در مورد علیت عینی و همچنین در مورد گرایشهای عینی به ما بدهند، دقیقاً به این دلیل که رؤیاها چیزی کمتر از خودبازنماییهای فرآیند زندگی روانی نیستند.
۲۱۱
بر اساس این تأملات، ما رؤیاها را تحت بررسی دقیق قرار دادیم. نقلقول کلمهبهکلمه از تمام رؤیاهایی که در این مرحله رخ داده بودند، بسیار دور از ذهن خواهد بود. بگذارید به ترسیم خصایص اصلی آنها بسنده کنیم: اکثر آنها به شخص پزشک اشاره داشتند، یعنی بازیگران بیشک خودِ رؤیابین و پزشکش بودند. با این حال، پزشک بهندرت در شکل طبیعی خود ظاهر میشد، اما عموماً به طرز چشمگیری تحریف شده بود. گاه چهرهاش اندازهای ماوراءالطبیعی داشت، گاه به نظر میرسید بسیار پیر است، و بار دیگر به پدر رؤیابین شباهت داشت، اما در عین حال به طرز عجیبی در طبیعت تنیده شده بود، مانند رؤیای زیر: پدرش (که در واقع جثهی کوچکی داشت) با او روی تپهای پوشیده از مزارع گندم ایستاده بود. او در کنار پدرش بسیار ریزنقش بود و پدرش برای او مانند یک غول به نظر میرسید. او را از زمین بلند کرد و مانند طفلی خردسال در آغوش گرفت. باد از میان مزارع گندم میگذشت و در حالی که گندمها در باد تکان میخوردند، او خوشههای گندم را در دستانش تکان میداد.
۲۱۲
از این رؤیا و رؤیاهای مشابه دیگر، میتوانستم چیزهای مختلفی تشخیص دهم. مهمتر از همه، این دریافت را داشتم که نیاگاه او به طور تزلزلناپذیری به ایدهی من همچون هستیای «عاشق پدر» چسبیده است، به طوری که به نظر میرسید پیوند مرگباری که سعی در ازبینبردن آن داشتیم، دوچندان تقویت شده است. علاوه بر این، بهسختی میشد از دیدن این نکته چشمپوشی کرد که نیاگاه تأکید ویژهای بر ماهیت ماوراءالطبیعی و تقریباً الوهی عاشق پدر دارد و بدین ترتیب، ارزشگذاری بیش از حد ناشی از انتقال را تشدید میکند. بنابراین از خودم پرسیدم که آیا بیمار هنوز خصیصهی کاملاً خیالیدهی انتقال خود را درک نکرده است، یا شاید هرگز نمیتوان با فهم به نیاگاه رسید، بلکه باید کورکورانه و احمقانه به دنبال یک خیالش بیمعنی بود. ایدهی فروید مبنی بر اینکه نیاگاه نمیتواند «کاری جز آرزو کردن کند»، ارادهی کور و بیهدف شوپنهاور، آفرینشگر عارفی که خود را در غرور خود کامل میداند و سپس در کوری محدودیت خود چیزی به طرز اسفناک ناقص خلق میکند؛ همهی این سوءظنهای بدبینانه نسبت به پیشینهای اساساً منفی نسبت به جهان و روح، به طرز تهدیدآمیزی نزدیک شدند. و درواقع چیزی برای مقابله با این وجود نداشت، مگر یک «تو بایدِ» خیرخواهانه، که با ضربهای از قاطعیت تقویت میشد و تمام این خیالشگریها را برای همیشه از بین میبرد.
۲۱۳
اما، همینطور که رؤیاها را بارها و بارها در ذهنم مرور میکردم، احتمال دیگری به ذهنم خطور کرد. با خودم گفتم نمیتوان انکار کرد که رؤیاها همچنان با همان استعارههای قدیمی که مکالمات ما، هم برای بیمار و هم برای خودم به طرز تهوعآوری آشنا کرده است، صحبت میکنند. اما بیمار درک بیچونوچرایی از خیالش انتقال خود دارد. او میداند که من به عنوان یک معشوق-پدر نیمهالهی برای او ظاهر میشوم و حداقل از نظر فکری میتواند این را از واقعیت خارجی من تشخیص دهد. بنابراین، رؤیاها آشکارا دیدگاه آگاهانه را منهای انتقاد آگاهانه تکرار میکنند، که یعنی رؤیاها انتقادها را کاملاً نادیده میگیرند. آنها محتویات آگاهانه را نه به طور کامل، که بر دیدگاه خیالیده در مقابل عقل سلیم اصرار دارند.
۲۱۴
طبیعتاً از خودم پرسیدم منشأ این لجاجت چیست و هدف آن چه بوده است؟ متقاعد شده بودم که باید معنایی هدفمند داشته باشد، زیرا هیچ موجود زندهی واقعی وجود ندارد که معنای نهایی نداشته باشد؛ به عبارت دیگر، نمیتوان آن را صرفاً به عنوان بازماندهای از حقایق پیشین توضیح داد. اما انرژی انتقال به قدری قوی است که به فرد این حس را میدهد که گویی یک غریزهی حیاتی است. با این اوصاف، هدف چنین خیالشهایی چیست؟ بررسی و تحلیل دقیق رؤیاها، بهویژه رؤیای نقلشده، تمایل بسیار واضحی را آشکار کرد -برخلاف انتقاد آگاهانه که همیشه در پی تقلیل چیزها به ابعاد انسانی پیش میآید- که به شخص پزشک ویژگیهای فوقبشری ببخشد. او باید غولپیکر، ازلی، عظیمتر از پدر، مانند بادی که بر زمین میوزد، میبود. آیا در آن صورت او را به یک خدا تبدیل میکردند؟ یا، با خودم گفتم، آیا بیشتر اینطور بود که نیاگاه سعی داشت از شخص پزشک خدایی بیافریند، گویی میخواست تصویری از خدا را از حجابهای شخصی رها کند، به طوری که انتقال به شخص پزشک چیزی بیش از یک سوءتفاهم از سوی ذهن آگاه، یک ترفند احمقانه از سوی عقل سلیم نباشد؟ آیا شاید میل نیاگاه فقط ظاهراً به سمت شخص دراز میشد، اما در معنایی عمیقتر به سمت یک خدا؟ آیا اشتیاق به یک خدا میتواند اشتیاقی باشد که از تاریکترین و غریزیترین طبیعت ما میجوشد، اشتیاقی که تحت تأثیر هیچ تأثیر بیرونی قرار نمیگیرد، شاید عمیقتر و قویتر از عشق به یک انسان؟ یا شاید والاترین و حقیقیترین معنای آن عشق نامناسبی بود که ما آن را «انتقال» مینامیم، کمی از گوتسمین[2] واقعی، که از قرن پانزدهم به بعد در آگاهی گم شده است؟
۲۱۵
هیچکس در واقعیت داشتنِ اشتیاق پرشور به یک انسان شک نخواهد کرد؛ اما اینکه تکهای از روانشناسی مذهبی، یک نابهنگامی تاریخی، درواقع چیزی از یک کنجکاوی قرون وسطایی، ما را به یاد مچتیلد اهل ماگدبورگ میاندازد، باید به عنوان واقعیتی زنده و بیواسطه در وسط اتاق مشاوره آشکار شود و در چهرهی بیروح پزشک بیان شود، تقریباً بیش از حد خیالیده به نظر میرسد که جدی گرفته شود.
۲۱۶
یک نگرش واقعاً علمی باید بدون تعصب باشد. تنها معیار اعتبار یک فرضیه این است که آیا دارای ارزش اکتشافی[3] (یعنی توضیحی[4]) هست یا نه. حال سؤال این است که آیا میتوانیم احتمالات مطرحشده در بالا را به عنوان یک فرضیهی معتبر در نظر بگیریم؟ هیچ دلیل پیشینی وجود ندارد که چرا نباید به همان اندازه که ممکن است گرایشهای نیاگاه هدفی فراتر از شخص انسان داشته باشند، ممکن باشد که نیاگاه نمیتواند کاری جز آرزو کردن انجام دهد. تنها تجربه میتواند تصمیم بگیرد که کدام فرضیه مناسبتر است. این فرضیهی جدید برای بیمار من که شرایط بسیار بحرانیای داشت کاملاً قابلقبول نبود. دیدگاه قبلی مبنی بر اینکه من عاشق پدر هستم و به همین ترتیب یک راهحل ایدئال برای این تعارض ارائه میدهم، برای نحوهی احساس او به طور غیرقابلمقایسهای جذابتر بود. با اینهمه، عقل او به اندازهی کافی مشتاق بود که امکان نظری فرضیهی جدید را درک کند. در همین حال، رؤیاها همچنان شخص پزشک را تجزیه میکردند و او را به ابعاد نجومیتری بزرگ میکردند. همزمان با این، چیزی رخ داد که در ابتدا تنها من آن را درک کردم، و با نهایت شگفتی، به معنی نوعی تضعیف پنهانی انتقال بود. روابط او با یک دوست خاص، به رغم این واقعیت که او هنوز آگاهانه به انتقال چسبیده بود، به طور محسوسی عمیقتر شد. به طوری که وقتی زمان ترک من فرا رسید، فاجعهای رخ نداد، بلکه یک جدایی کاملاً منطقی رخ داد. من این امتیاز را داشتم که تنها شاهد در طول فرآیند جدایی باشم. من دیدم که چگونه نقطهی کنترل فراشخصی (نمیتوانم آن را چیز دیگری بنامم) به یک عملکرد هدایتکننده تبدیل شد و گامبهگام تمام ارزشگذاریهای غلوشدهی شخصی سابق را در خود جمع کرد؛ چگونه با این جریان انرژی، بدون اینکه بیمار آگاهانه متوجه آنچه اتفاق میافتد شود، بر ذهن آگاه مقاوم تأثیر گذاشت. از این رو متوجه شدم که این رؤیاها فقط خیالش نیستند، بلکه خودبازنماییهایی از تحولات نیاگاه هستند که به روان بیمار اجازه میدهند بهتدریج از قیدوبندهای شخصی بیمعنی خارج شود.
۲۱۷
همانطور که نشان دادم، این تغییر از طریق رشد نیاگاه یک نقطهی کنترل فراشخصی رخ داد؛ یک «هدف مجازی»[5] که خود را به صورت نمادین در دیسهای بیان میکرد که فقط میتوان آن را به عنوان [تجربهی] رؤیایی از خدا توصیف کرد. رؤیاها، شخصیت انسانی پزشک را به ابعادی فراانسانی ارتقا دادند و او را به پدری عظیم و ازلی تبدیل کردند که همزمان باد است و در آغوش محافظ او، رؤیابین مانند یک نوزاد آرام میگیرد. اگر سعی کنیم تصور آگاهانه و به طور سنتی مسیحی بیمار از خدا را مسئول تصویر الهی در رؤیاها بدانیم، همچنان باید بر تحریف تأکید کنیم. در امور مذهبی، بیمار نگرشی انتقادی و لاادری داشت و تصور او از یک خدای ممکن مدتها بود که به قلمرو غیرقابلتصورها منتقل شده بود، یعنی به یک انتزاع کامل تقلیل یافته بود. در مقابل، تصویر خدای رؤیاها با مفهوم باستانی یک اهریمن طبیعی، چیزی شبیه به وُتان، مطابقت داشت. «خدا روح است» در اینجا به شکل اصلی خود ترجمه شده است که به معنای «باد» است: خدا باد است، قویتر و قدرتمندتر از انسان، یک روح نامرئی. همانطور که در عبری «روآه» است، در عربی «روح» به معنای دم و روح است. رؤیاها از شکل کاملاً شخصی خود، یک تصویر خدای باستانی را رشد میدهند که بینهایت از ایدهی آگاهانهی خدا دور است. ممکن است اعتراض شود که این صرفاً یک تصویر کودکانه، یک خاطرهی کودکی است. اگر با پیرمردی روبرو بودیم که بر تخت طلایی در بهشت نشسته بود، با این فرض مشکلی نداشتم. اما هیچ اثری از چنین احساساتی وجود ندارد. در عوض، ما یک ایدهی اولیه داریم که فقط میشود با یک ذهنیت باستانی مطابقت داشته باشد.
۲۱۸
این ایدههای سرمدی، که نمونههای بسیار زیادی از آنها را در کتاب نمادهای دگرگونی خود آوردهام، فرد را ملزم میکند که در مورد دستمایههای نیاگاه، تمایزی کاملاً متفاوت از تمایز بین پیشآگاه و نیاگاه یا زیرآگاه و نیاگاه قایل شود. توجیه این تمایزات در اینجا محتاج بحث نیست. آنها ارزش خاص خود را دارند و ارزش دارند که به عنوان دیدگاههای مشخص بیشتر توضیح داده شوند. ترجیح[6] بنیادین[7] که تجربه بر من تحمیل کرده است، چیزی بیش از این نیست. از مطالب فوق باید آشکار شده باشد که ما باید در نیاگاه لایهای تشخیص دهیم که میتوانیم آن را نیاگاه شخصی بنامیم. دستمایههای موجود در این لایه، طبیعتی[8] شخصی دارند، تا جایی که دارای ویژگی بخشی از فرایافتهای[9] حاصل از زندگی فرد و بخشی از عوامل روانشناختی هستند که میشود به همان اندازه آگاهانه باشند. بهراحتی میتوان درک کرد که عناصر روانشناختی متعارض مستعد سرکوب هستند و بنابراین نیاگاه میشوند. اما از سوی دیگر، این امر به معنای امکانِ به آگاه رساندن و حفظ محتویات سرکوبشده پس از تشخیص آنهاست. ما آنها را به عنوان محتویات شخصی تشخیص میدهیم زیرا اثراتشان، یا بروزات جزییشان[10]، یا منبعشان را میتوان در گذشتهی شخصی ما کشف کرد. آنها اجزای جداییناپذیر شخصیت هستند، به موجودی[11] آن تعلق دارند، و فقدان آنها در آگاهی، از یک جنبه یا جنبهی دیگر، احساس تحقیر ایجاد میکند؛ تحقیری که از نظر روانشناختی نهچندان یک ضایعهی اندامین یا نقص مادرزادی، بلکه فقدانی است که باعث احساس رنجش اخلاقی میشود. حس تحقیر اخلاقی همیشه نشان میدهد که عنصر مفقوده[12] چیزی است که، با قضاوت بر اساس این احساس در مورد آن، واقعاً نباید مفقود میشد، یا اگر فقط فرد به اندازهی کافی زحمت میکشید، میتوانست به آگاه برسد. تحقیر اخلاقی ناشی از برخورد با قانون اخلاقی پذیرفتهشده و به یک معنا، خودسرانه نیست، بلکه ناشی از تضاد با خودِ فرد است که به دلایل تعادل روانی، نیاز به جبران این نقص را ایجاب میکند. هرگاه احساس حقارت اخلاقی ظاهر میشود، نهتنها نیاز به جذب یک جزء نیاگاه، بلکه امکان چنین جذبی را نیز نشان میدهد. در نهایت، این ویژگیهای اخلاقی انسان است که او را مجبور میکند، یا از طریق تشخیص مستقیم نیاز یا غیرمستقیم از طریق یک روانرنجوری دردناک، خود ناخودآگاه خود را جذب کند و خود را کاملاً هوشیار نگه دارد. هر کسی که در این مسیر خودیابی[13] پیشرفت کند، ناگزیر باید محتویات نیاگاه شخصی را به آگاهی برساند و بدین ترتیب دامنهی شخصیت خود را رشد دهد. باید بلافاصله اضافه کنم که این گسترش[14] در درجهی اول به آگاهی اخلاقی فرد، به دانش فرد از خودش مربوط میشود، زیرا محتویات نیاگاه که از طریق تحلیل آزاد شده و به پرتوِ آگاهی آورده میشوند، معمولاً ناخوشایند هستند، که دقیقاً به همین دلیل است که این آرزوها، خاطرات، تمایلات، برنامهها و غیره سرکوب شدهاند. اینها محتویاتی هستند که تقریباً به همان روش با اعتراف کامل، هرچند به میزان بسیار محدودتری، آشکار میشوند. بقیه به عنوان یک قاعده در تحلیل رؤیا آشکار میشوند. اغلب تماشای اینکه چگونه رؤیاها نکات اساسی را ذرهذره و با بهترین انتخاب به دست میآورند، بسیار جالب است. کل مطالبی که به آگاهی افزوده میشود، باعث گسترش قابلتوجه افق، یک خودیابی عمیقتر میشود که بیش از هر چیز دیگری، میتوان تصور کرد، برای انسانی کردن انسان و فروتن کردن او طراحی شده است. اما حتی خودیابی، که از سوی همهی خردمندان به عنوان بهترین و مؤثرترین روش فرض میشود، تأثیرات متفاوتی بر شخصیتهای مختلف دارد. ما در این زمینه در تحلیل عملی به اکتشافات بسیار چشمگیری دست مییابیم، اما در فصل بعدی به این سؤال خواهم پرداخت.
۲۱۹
همانطور که مثال من از ایدهی باستانی خدا نشان میدهد، به نظر میرسد نیاگاه علاوه بر فرایافتها و داراییهای شخصی، چیزهای دیگری را نیز در بر میگیرد. بیمار من کاملاً از مشتق شدن «روح» از «باد» یا از توازی بین این دو بیاطلاع بود. این محتوا نه محصول تفکر او بود و نه هرگز به او آموخته شده بود. متن انتقادی عهد جدید برای او غیرقابلدسترس بود زیرا او یونانی نمیدانست. اگر قرار باشد آن را به عنوان یک فرایافت کاملاً شخصی در نظر بگیریم، ممکن است موردی از بهاصطلاح کریپتومنزیا[15] باشد، یادآوری نیاگاه اندیشهای که رؤیابین زمانی در جایی خوانده بود. من در این مورد خاص هیچ مخالفتی با چنین احتمالی ندارم؛ اما موارد کافی دیگری را دیدهام. بسیاری از آنها در کتاب ذکر شده در بالا یافت میشوند، که در آنها کریپتومنزیا را میتوان با اطمینان رد کرد. حتی اگر این یک مورد کریپتومنزیا باشد، که به نظر من بسیار بعید است، ما هنوز باید توضیح دهیم که چه زمینهای باعث شده است دقیقاً همین تصویر حفظ شود و بعداً همانطور که سیمون میگوید، ecphorated (اِفِرهی[16] لاتین، به «تولید کردن»[17]) تبدیل شود. در هر صورت، با کریپتومنزیا یا بدون کریپتومنزیا، ما با یک تشبیه خدایی[18] اصیل و کاملاً بدوی سروکار داریم که در نیاگاه یک فرد متمدن رشد کرده و یک اثر[19] زنده ایجاد کرده است؛ اثری که میتواند به روانشناس دین برای تأمل کمک کند. هیچ چیزی در مورد این تصویر وجود ندارد که بتوان آن را شخصی نامید: این یک تصویر کاملاً اشتراکی است که منشأ قومی آن مدتهاست برای ما شناخته شده است. در اینجا یک تصویر تاریخی با توزیع جهانی وجود دارد که دوباره از طریق یک کارکرد روانی طبیعی به وجود آمده است. این خیلی تعجبآور نیست، زیرا بیمار من با مغز انسانی به دنیا آمد که احتمالاً هنوز هم مانند گذشته کار میکند. ما با یک کهنالگوی دوباره فعالشده سروکار داریم، همانطور که در جای دیگری این تصاویر را سرمدی نامیدهام. این تصاویر باستانی بهواسطهی شیوهی تفکر بدوی و قیاسی خاص رؤیاها، دوباره زنده میشوند. مسئله ایدههای موروثی[20] نیست، بلکه الگوهای فکری موروثی[21] است.
۲۲۰
با توجه به این گواهها، باید فرض کنیم که نیاگاه نهتنها شامل اجزای شخصی، بلکه شامل اجزای اشتراکی غیرشخصی نیز به شکل مقولات موروثی یا کهنالگوها است. بنابراین، من این فرضیه را مطرح کردهام که نیاگاه در سطوح عمیقتر خود، دارای محتویات اشتراکی در حالتی نسبتاً فعال است. به همین دلیل است که من از نیاگاه اشتراکی صحبت میکنم.
[1]. teleological
[2]. Gottesminne
[3]. heuristic
[4]. explanatory
[5]. Virtual goal
[6]. distinction
[7]. fundamental
[8]. nature
[9]. acquisitions
[10]. partial manifestation
[11]. inventory
[12]. missing element
[13]. Self-realization
[14]. enlargement
[15]. cryptomnesia
[16]. efferre
[17]. product
[18]. God-image
[19]. effect
[20]. inherited ideas
[21]. inherited thought-patterns