۲۲۱
فرآیند هضم نیاگاه منجر به پدیدههای بسیار قابلتوجهی میشود. این فرآیند در برخی از بیماران افزایش غیرقابلانکار و اغلب ناخوشایندی از اعتمادبهنفس و تکبر ایجاد میکند: آنها از خود راضی هستند، همهچیز را میدانند، خود را کاملاً از همهچیز مربوط به نیاگاه خود آگاه میدانند و متقاعد میشوند هر آنچه را از آن بیرون میآید کاملاً درک میکنند. در هر مصاحبه با پزشک، آنها بیشتر و بیشتر از خود فراتر میروند. دیگران برعکس، خود را بیشتر و بیشتر در زیر محتویات نیاگاه له میکنند، اعتمادبهنفس خود را از دست میدهند و با تسلیمی کسلکننده خود را در برابر همه ی چیزهای خارقالعادهای که نیاگاه تولید میکند، رها میکنند. دسته ی اول، که سرشار از احساسات مربوط به اهمیت خود هستند، مسئولیتی را برای نیاگاه بر عهده میگیرند که بسیار فراتر از حد معقول و فراتر از همه ی مرزهای معقول میرود. دیگران سرانجام از هرگونه احساس مسئولیتی دست میکشند، زیرا احساس ناتوانی خود در برابر سرنوشتی که از طریق نیاگاه عمل میکند، بر آنها غلبه میکند.
۲۲۲
اگر این دو شیوهی واکنش را عمیقتر تحلیل کنیم، درمییابیم که اعتمادبهنفس خوشبینانهی اولی، حس عمیق ناتوانی را پنهان میکند، که خوشبینی آگاهانهی آنها به عنوان جبرانی ناموفق برای آن عمل میکند؛ در حالی که کنارهگیری بدبینانهی دومیها، سرکشی و گستاخی را میپوشاند.
۲۲۳
با این دو حالت واکنش، من فقط دو حالت افراطی خام را ترسیم کردهام. یک سایه ی ظریفتر میتوانست به واقعیت نزدیکتر باشد. همانطور که در جای دیگری گفتهام، هر فرد تحت تحلیل، با سوءاستفاده ی نیاگاه از دانش تازهکسبشده ی خود به نفع نگرش غیرطبیعی و روانرنجورش شروع میکند، مگر که در مراحل اولیه به اندازه ی کافی از دردنمونهایش رها شده باشد تا بتواند از درمان بیشتر به طور کامل صرفنظر کند. یک عامل بسیار مهم این است که در مراحل اولیه همهچیز هنوز در سطح عینی، یعنی بدون تمایز بین ایماگو و ابژه، درک میشود، به طوری که همهچیز مستقیماً به ابژه ارجاع داده میشود. از این رو، مردی که برایش «دیگران» ابژههای مهم هستند، از هرگونه خودیابی که ممکن است در این مرحله از تحلیل کسب کرده باشد، نتیجه میگیرد: «آها! پس دیگران اینگونه هستند!» بنابراین، وظیفه ی خود میداند، بر اساس طبیعتش، چه بردبار و چه نابردبار، جهان را روشن کند. اما آن دیگری که خود را بیشتر ابژهی همنوعانش میداند تا سوژهی آنها، با این خودیابی فرسوده میشود و به همان نسبت افسرده میگردد. (طبیعتاً آن طبیعتهای متعدد و سطحیتری را که این مشکلات را تجربه میکنند، از قلم میاندازم.) در هر دو مورد، رابطه با ابژه تقویت میشود؛ در مورد اول به صورت فعال، در مورد دوم به صورت واکنشی. عنصر جمعی به طور قابلتوجهی برجسته میشود. یکی حوزهی عمل او را گسترش میدهد، دیگری حوزهی رنج او را.
۲۲۴
آدلر اصطلاح «خداگونگی»[1] را برای توصیف برخی از ویژگیهای اساسی روانشناسی قدرت عصبی به کار برده است. اگر من نیز همین اصطلاح را از فاوست وام بگیرم، در اینجا بیشتر به معنای آن عبارت معروف استفاده میکنم که در آن مفیستو در دفترخاطرات دانشجو مینویسد: « مانند خدا خواهی بود، و خوب و بد را تشخیص خواهی داد.»[2] و موارد زیر را کنار میگذارد: «فقط از توصیه ی قدیمی پیروی کن و پسرعموی من مار. زمانی فرا خواهد رسید که خداگونگی تو تو را به لرزه و رعشه خواهد انداخت.» خداگونگی آشکارا به دانش، «دانش خیر و شر» اشاره دارد. تحلیل و درک آگاهانه ی محتویات نیاگاه، تحمل خاصی ایجاد میکند که به لطف آن حتی بخشهای نسبتاً غیرقابلهضم شخصیت نیاگاه فرد نیز قابلپذیرش است. این تحمل ممکن است بسیار عاقلانه و برتر به نظر برسد، اما اغلب چیزی بیش از یک حرکت بزرگ نیست که انواع عواقب را به دنبال دارد. دو کرهای که پیش از این با اضطراب از هم جدا نگه داشته میشدند، به هم نزدیک شدهاند. پس از غلبه بر مقاومتهای قابلتوجه، اتحاد اضداد -دستکم در ظاهر- با موفقیت حاصل شده است. درک عمیقتری که بدین ترتیب به دست آمده است، کنار هم قرار گرفتن آنچه قبلاً از هم جدا بود، و از این رو غلبه ی ظاهری بر تضاد اخلاقی، احساس برتری ایجاد میکند که میتوان آن را با اصطلاح «خداگونگی» بیان کرد. اما همین کنار هم قرارگرفتن خیر و شر ممکن است تأثیر بسیار متفاوتی بر نوع متفاوتی از خلقوخو داشته باشد. همه خود را یک ابرانسان که ترازوی خیر و شر را در دست دارد، احساس نخواهند کرد. همچنین ممکن است به نظر برسد که او یک ابژه ی درمانده است که بین چکش و سندان گیر افتاده است؛ بههیچوجه یک هرکولِ در آستانه ی سوا کردن مسیر خود نیست، بلکه یک کشتی بدون سکان است که بین اسکایلا و خاروبْدیس به حرکت در میآید. زیرا او بدون آنکه بداند، درگیرِ -شاید بزرگترین و باستانیترین درگیریهای انسانی- شده است و مصایب اصول ابدی را در حال تصادم تجربه میکند. خب، ممکن است خود را مانند پرومتهای زنجیرشده در قفقاز یا مانند کسی که به صلیب کشیده شده است، احساس کند. این میتواند نوعی «خداگونگی» در رنج باشد. خداگونگی مطمئناً مفهومی علمی نیست، اگرچه بهدرستی وضعیت روانی موردبحث را توصیف میکند. من تصور نمیکنم که هر خوانندهای بلافاصله حالت خاص ذهنی را که خداگونگی به آن اشاره دارد درک کند. این اصطلاح به طرزی مفرط منحصراً به حوزه ی ادبیات منقح تعلق دارد. بنابراین احتمالاً بهتر است که توصیف محتاطانهتری از این حالت ارائه دهم. بنابراین، بینش و درکی که از جانب فردِ تحت تحلیل به دست میآید، معمولاً چیزهای زیادی را که قبلاً نیاگاه بوده است، برایش آشکار میکند. او به طور طبیعی این دانش را در محیط خود به کار میبرد. در نتیجه، چیزهای زیادی میبیند، یا فکر میکند که میبیند، چیزهایی که قبلاً نامرئی بودند. از آنجایی که دانشش برایش مفید بوده، بهراحتی فرض میکند که برای دیگران نیز مفید خواهد بود. به این ترتیب، مستعد مغرور شدن است؛ این ممکن است از روی حسننیت باشد، اما با این حال برای دیگران آزاردهنده است. او احساس میکند گویی کلیدی دارد که بسیاری از درها، شاید حتی همه ی آنها را باز میکند. خود روانکاوی نیز همین بیخبری خفیف از محدودیتهایش را دارد، همانطور که بهوضوح از نحوه ی دخالت آن در خلق آثار هنری میتوان دید.
۲۲۵
از آنجایی که طبیعت انسان کاملاً از نور تشکیل نشده، بلکه سرشار از سایهها نیز هست، بینشی که در تحلیل عملی به دست میآید غالباً تا حدودی دردناک است، بهخصوص اگر، همانطور که معمولاً اتفاق میافتد، فرد قبلاً جنبهی دیگر را نادیده گرفته باشد. از این رو افرادی هستند که بینش نویافتهی خود را بسیار جدی میگیرند، درواقع بیش از حد جدی میگیرند، و بهکلی فراموش میکنند که در داشتن جنبهی سایه منحصربهفرد نیستند. آنها به خود اجازه میدهند که بیش از حد افسرده شوند و سپس تمایل دارند به همهچیز شک کنند و هیچچیز را در هیچکجا درست نیابند. به همین دلیل است که بسیاری تحلیلگران عالی با ایدههای بسیار خوب هرگز نمیتوانند خود را راضی به انتشار گزارشهای درمانیشان کنند، زیرا مشکل روانی، از نظر آنها، به قدری گسترده است که تقریباً غیرممکن است بتوانند به نحو علمی با آن مقابله کنند. خوشبینی یک نفر او را مغرور میکند، در حالی که بدبینی دیگری او را بیش از حد مضطرب و ناامید میکند. اینها اشکالی هستند که درگیری بزرگ وقتی به مقیاس کوچکتری کاهش مییابد، به خود میگیرد. اما حتی در این نسبتهای کمتر، جوهره ی تضاد بهسادگی قابلتشخیص است: تکبر یکی و ناامیدی دیگری، در مورد مرزهایشان عدمقطعیت مشترکی دارند. یکی بیش از حد گسترده و دیگری بیش از حد کوچک شده است. مرزهای فردیشان بهنوعی محو شده است. اگر اکنون این واقعیت را در نظر بگیریم که در نتیجه ی جبران روانی، فروتنی زیاد بسیار نزدیک به غرور است و اینکه «غرور پیش از سقوط است»، میتوانیم بهراحتی در پشت این تکبر، ویژگیهای خاصی از حس اضطراب حقارت را کشف کنیم. درواقع، بهوضوح خواهیم دید که چگونه عدمقطعیت او، مشتاق را مجبور میکند تا حقایق خود را که به آنها خیلی مطمئن نیست، بزرگ جلوه دهد و پیروان جدیدی به سمت خود جذب کند تا پیروانش بتوانند ارزش و اعتبار اعتقاداتسان را به او ثابت کنند. او همچنین از گنجینه ی دانشش آنچنان خوشحال نیست که بتواند بهتنهایی مقاومت کند. در اعماق وجودش احساس انزوا میکند، و ترس پنهان از تنها ماندن با این گنجینهی دانش، وا میداردش تا نظرات و تفسیرهایش را گاهوبیگاه مطرح کند، زیرا تنها زمانی که دیگری را متقاعد میکند، از شکوتردیدهای آزاردهنده در امان است.
۲۲۶
درست برعکس این قضیه در مورد دوست نومید ما صادق است. هرچه بیشتر خود را کنار میکشد و پنهان میشود، نیاز پنهانیاش به درکشدن و شناختهشدن بیشتر میشود. اگرچه از حقارت خود صحبت میکند، اما واقعاً به آن اعتقاد ندارد. در درونش نوعی اعتقاد راسخ به شایستگیهای ناشناختهاش پدیدار میشود و در نتیجه، نسبت به کوچکترین مخالفت حساس است و همیشه حالوهوای کسی را دارد که طرف سوءتفاهم قرار گرفته، از حق خود محروم شده است. به این ترتیب، غرور بیمارگونه و نارضایتی گستاخانهای را در خود پرورش میدهد که آخرین چیزی است که لازم دارد و محیطش باید بهای سنگینتری برای آن بپردازد.
۲۲۷
هر دو همزمان خیلی کوچک و خیلی بزرگ هستند؛ میانگین فردیشان که هرگز خیلی مستحکم نبود، اکنون بیش از همیشه متزلزل میشود. توصیف چنین حالتی به عنوان «خداگونه» تقریباً عجیب به نظر میرسد. اما از آنجایی که هرکدام به روش خود از تناسبات انسانیشان فراتر میروند، هر دو کمی «فوقبشری» و بنابراین، به طور مجازی، خداگونه هستند. اگر بخواهیم از کاربرد این استعاره اجتناب کنیم، پیشنهاد میکنم به جایش از «تورم روانی»[3] صحبت کنیم. به نظر من این اصطلاح تا جایی مناسب است که حالتی که در مورد آن بحث میکنیم شامل امتداد شخصیت فراتر از محدودیتهای فردی باشد، به عبارت دیگر، حالتی از پف کردن. در چنین حالتی، انسان فضایی را پر میکند که به طور معمول نمیتواند آن را پر کند. او فقط میتواند آن را با اختصاص دادن به خود محتوا و ویژگیهایی که بهدرستی فقط برای خودشان وجود دارند و بنابراین باید «خارج از محدوده ی ما» باقی بمانند، پر کند. آنچه خارج از ما قرار دارد یا به شخص دیگری متعلق است، یا به همه تعلق دارد، یا به هیچکس تعلق ندارد. از آنجا که تورم روانی بههیچوجه پدیدهای نیست که منحصراً از طریق تحلیل ایجاد شود، بلکه در زندگی عادی نیز به همان اندازه اتفاق میافتد، میتوانیم آن را در موارد دیگر نیز به همان خوبی بررسی کنیم. یک نمونه ی بسیار رایج، شیوه ی «دولت خود من هستم»[4] است که بسیاری از مردان در پیش میگیرند.
۲۲۸
در مورد تورم پدیدآمده از دانش، ما با چیزی در اصل مشابه، هرچند از نظر روانشناختی ظریفتر، سروکار داریم. در اینجا شأن یک مسند[5] نیست که باعث تورم میشود، بلکه خیالشهای بسیار مهم باعث این موضوع است. من با یک مثال عملی، با انتخاب یک مورد روانی که ازقضا شخصاً میشناختمش و در نشریهای از مایدر[6] نیز به او اشاره شده است، منظورم را توضیح خواهم داد. این مورد با درجه ی بالایی از تورم مشخص میشود. (در موارد روانی، میتوانیم تمام پدیدههایی را که فقط به صورت گذرا در افراد عادی وجود دارند، به شکلی خامتر و بزرگتر مشاهده کنیم.) بیمار از زوالعقل پارانوئیدی همراه با جنون خودبزرگبینی رنج میبُرد. او با مادر خدا و دیگر بزرگان در ارتباط تلفنی بود. در واقعیت انسانی، او یک شاگرد قفلساز بدبخت بود که در سن نوزدهسالگی به طرز لاعلاجی دیوانه شده بود. او هرگز از نعمت هوش برخوردار نبود، اما در میان چیزهای دیگر، به این ایده ی باشکوه رسیده بود که جهان، کتاب مصور اوست؛ صفحاتی که میتواند هر زمان که بخواهد ورقشان بزند. اثبات این موضوع بسیار ساده بود: فقط کافی بود برگردد و صفحه ی جدیدی برای دیدن وجود داشت.
۲۲۹
این «جهان بهمثابه ی اراده و تصور» شوپنهاور در عینیت بدوی و بیپیرایه ی یک بینش است. درواقع، ایدهای تکاندهنده، زادهی بیگانگی و انزوای شدید از جهان، اما چنان سادهلوحانه و سادهبیانشده که در ابتدا فقط میتوان به گروتسک بودنش لبخند زد. و با این حال، این شیوهی نگاه بدوی در قلب بینش درخشان شوپنهاور از جهان قرار دارد. فقط یک نابغه یا یک دیوانه میتواند خود را از قیدوبند واقعیت رها کند و جهان را به عنوان کتاب مصور خود ببیند. آیا بیمار واقعاً چنین بینشی را ساخته یا پرداخته است، یا فقط برایش اتفاق افتاده است؟ یا شاید در آن افتاده است؟ فروپاشی و تورم آسیبشناختی او بیشتر به دومی اشاره دارد. دیگر او نیست که فکر میکند و صحبت میکند، بلکه این [جهان] است که در درون او فکر میکند و صحبت میکند: او صداها را میشنود. بنابراین تفاوت بین او و شوپنهاور این است که در او، بینش در مرحله ی رشد خودجوش صرف باقی ماند، در حالی که شوپنهاور آن را انتزاعی کرد و به زبانی با اعتبار جهانی بیان کرد. با این کار، او آن را از سرچشمههای زیرزمینیاش به نور روشن آگاهی اشتراکی ارتقا داد. اما کاملاً اشتباه است که فرض کنیم بینش بیمار دارای یک شخصیت یا ارزش صرفاً شخصی است، گویی چیزی است که به او تعلق دارد. اگر چنین بود، فیلسوف میشد. یک انسان تنها زمانی فیلسوف نابغه است که موفق شود بینش بدوی و صرفاً طبیعی را به یک ایده ی انتزاعی متعلق به گنجینه ی عمومی آگاهی تبدیل کند. این دستاورد، و تنها همین، ارزش شخصیاش را تشکیل میدهد، که میتواند بدون اینکه لزوماً تسلیم تورم شود، اعتبار کسب کند. اما بینش بیمار، ارزشی غیرشخصی است، رشدی طبیعی که او در برابر آن قادر به دفاع از خود نیست، و درواقع بهوسیله ی آن بلعیده و از جهان بیرون رانده میشود. به جای تسلط او بر این ایده و رشد آن به یک دیدگاه فلسفی از جهان، صحیحتر است که بگوییم عظمت بیچونوچرای بینشش، او را تا حد آسیبشناسی منفجر کرد. ارزش شخصی کاملاً در دستاورد فلسفی نهفته است، نه در بینش اولیه. برای فیلسوف نیز، این بینش به عنوان یک افزایش تدریجی به نظر میرسد، و صرفاً بخشی از دارایی مشترک بشریت است، که در اصل، همه در آن سهمی دارند. سیبهای طلایی از یک درخت میافتند، چه به دست یک شاگرد قفلساز احمق جمعآوری شوند، چه به دست یک شوپنهاور.
۲۳۰
با این حال، نکتهی دیگری نیز از این مثال میتوان آموخت، و آن این است که این محتویات فراشخصی صرفاً دستمایهای بیجان یا مرده نیستند که بتوان بهدلخواه پذیرفتشان؛ بلکه موجودات زندهای اند که نیرویی فریبنده بر ذهن آگاه اعمال میکنند. یکی شدن با مقام یا عنوان شغلی درواقع بسیار فریبنده است، و دقیقاً به همین دلیل است که بسیاری از انسانها چیزی بیش از آداب و رسومی نیستند که جامعه به ایشان داده است. بیهوده است که به دنبال شخصیتی در پشت پوسته بگردیم. در زیر تمام این پوششها، موجودی کوچک و بسیار رقتانگیز پیدا خواهیم کرد. به همین دلیل است که آن مسند یا هرچه این پوستهی بیرونی باشد بسیار فریبنده است؛ یعنی جبران آسانی برای کمبودهای شخصی ارائه میدهد.
۲۳۱
جاذبههای بیرونی، مانند مسندها، عناوین و سایر نشانهای اجتماعی، تنها چیزهایی نیستند که باعث تورم میشوند. اینها صرفاً کمیتهای غیرشخصی اند که در جامعه، در آگاهی اشتراکی، قرار دارند. اما همانطور که جامعهای خارج از فرد وجود دارد، یک روان اشتراکی نیز خارج از روان شخصی وجود دارد، یعنی نیاگاه اشتراکی، که همانطور که مثال بالا نشان میدهد، عناصری را پنهان میکند که بههیچوجه جذابیت کمتری ندارند. و همانطور که یک مرد ممکن است ناگهان با وقار حرفهای خود وارد جهان شود (آقایان، اکنون من پادشاه هستم!)، دیگری نیز ممکن است به همان اندازه ناگهانی، زمانی که سرنوشتش این است که یکی از آن تصاویر قدرتمند را ببیند که چهره ی جدیدی به جهان میبخشد، از آن ناپدید شود. اینها بازنماییهای جادویی اشتراکی هستند که زیربنای شعار، و در سطح بالاتر، زبان شاعر و عارف را تشکیل میدهند. به یاد مورد روانی دیگری میافتم که نه شاعر بود نه چیز خیلی برجستهای، فقط جوانی بود ذاتاً آرام و نسبتاً احساساتی. عاشق دختری شده بود و، همانطور که اغلب اتفاق میافتد، نتوانسته بود مطمئن شود که آیا عشقش پاسخ جبرانی گرفته است یا خیر. جذْبه ی اولیهی درگیری او با این عشق، این نکته را بدیهی مینمود که آشفتگیهایش بهوضوح آشفتگیهای دیگری است، که در سطوح پایینتر روانشناسی انسان، طبیعتاً اغلب چنین است. بنابراین، او یک خیالشِ عاشقانهی احساساتی ساخت که وقتی فهمید دختر هیچکدام از آن خیالشها را نخواهد داشت، بهسرعت فرو ریخت. او آنقدر ناامید بود که مستقیماً به رودخانه رفت تا خودش را غرق کند. آخر شب بود و تصویر ستارهها از سطح شفاف آب تیره به او چشمک میزدند. به نظرش میرسید که ستارهها دوبهدو در رودخانه شنا میکنند و احساسی شگفتانگیز او را فراگرفت. نیت خودکشی خود را فراموش کرد و مجذوب این نمایش عجیب و شیرین شد. و بهتدریج آگاه شد که هر ستاره یک چهره است، و همه ی این جفتها عاشقانی بودند که در آغوشی رؤیایی آرمیده بودند. درک کاملاً جدیدی به او دست داد: همهچیز تغییر کرده بود؛ سرنوشت او، ناامیدیاش، حتی عشقش، محو و ناپدید شد. خاطره ی دختر دور و مبهم شد؛ اما در عوض، با اطمینان کامل احساس کرد که ثروت بیشماری به او وعده داده شده است. او میدانست که گنجی عظیم برایش در رصدخانه ی همسایه پنهان شده است. نتیجه این شد که ساعت چهار صبح در حالی که سعی داشت وارد رصدخانه شود، پلیس دستگیرش کرد.
۲۳۲
چه اتفاقی افتاده بود؟ شور مفلوکانهاش نیمنگاهی به رؤیایی دانتهوار انداخته بود، رؤیایی که اگر آن را در شعری میخواند، هرگز نمیتوانست زیباییاش را درک کند. اما آن رؤیا را دید و دگرگون شد. آنچه بیش از همه آزارش میداد، اکنون بسیار دور بود؛ دنیایی جدید و غیرقابلتصور از ستارگان، که مسیرهای خاموش خود را بسیار فراتر از این زمین غمانگیز دنبال میکردند، به محض عبور از «آستانه ی پروسرپین»[7] به روی او گشوده شده بود. شهود ثروت بیشمار (و آیا کسی میتوانست تحت تأثیر این فکر قرار نگیرد؟) مانند یک وحی به او رسید. برای سر شلغمگون بیچارهاش، این خیلی زیاد بود. او در رودخانه غرق نشد، بلکه در یک تصویر ابدی غرق شد و زیبایی آن تصویر ابدی با خود او از بین رفت.
۲۳۳
همانطور که یک نفر ممکن است در نقش اجتماعیاش ناپدید شود، دیگری نیز ممکن است در یک رؤیای درونی غرق شود و در محیط اطرافش گم شود. بسیاری از دگرگونیهای ژرف شخصیت، مانند دگرگونیهای ناگهانی و سایر تغییرات گسترده ی ذهنی، از قدرت فریبنده ی یک تصویر اشتراکی سرچشمه میگیرند، که همانطور که مثال حاضر نشان میدهد، میشود باعث چنان تورم بالایی شود که کل شخصیت از هم بپاشد. این فروپاشی یک بیماری روانی، از نوع گذرا یا دایمی، گسستگی ذهن یا اسکیزوفرنی، به اصطلاح بلولر است. تورم بیمارگون به طور طبیعی به نوعی ضعف ذاتی شخصیت در برابر خودمختاری محتویات نیاگاه اشتراکی بستگی دارد.
۲۳۴
اگر روان آگاه و شخصی را مبتنی بر پایه ی گسترده ی یک گرایش روانی ارثی و جهانی بدانیم که بهخودیخود نیاگاه است، و روان شخصی ما همان رابطهای را با روان اشتراکی دارد که فرد با جامعه دارد، احتمالاً به حقیقت نزدیکتر خواهیم شد.
۲۳۵
اما به همان اندازه، همانطور که فرد صرفاً یک موجود منحصربهفرد و جداگانه نیست، بلکه یک موجود اجتماعی نیز هست، روان انسان نیز پدیدهای خودکفا و کاملاً فردی نیست، بلکه اشتراکی نیز هست. و همانطور که برخی از کارکردها یا غرایز اجتماعی در تضاد با منافع افراد منفرد هستند، روان انسان نیز کارکردها یا گرایشهای خاصی را نشان میدهد که به دلیل ماهیت اشتراکی خود، در تضاد با نیازهای فردی هستند. دلیل این امر این است که هر انسانی با مغزی بسیار متمایز متولد میشود و بنابراین از طیف گستردهای از کارکردهای ذهنی برخوردار است که نه به صورت ژنتیکی رشد یافته، نه اکتسابی است. اما، تا حدی که مغزهای انسان به طور یکنواخت متمایز هستند، آن کارکرد ذهنی که از این طریق امکانپذیر میشود نیز اشتراکی و جهانی است. برای مثال، این واقعیت جالب را توضیح میدهد که فرآیندهای نیاگاهِ اقوام و نژادهای بسیار جدا از هم، تطابق کاملاً قابلتوجهی نشان میدهند، که خود را، از جمله در قیاسهای خارقالعاده اما کاملاً معتبر بین دیسهها و درونمایههای اسطورههای بومی نشان میدهد. شباهت جهانی مغزهای آدمیان منجر به امکان جهانی کارکرد ذهنی یکنواخت میشود. این کارکرد، روان اشتراکی است. از آنجا که تمایزاتی مربوط به نژاد، قبیله و حتی خانواده وجود دارد، یک روان اشتراکی نیز هست که محدود به نژاد، قبیله و خانواده است و فراتر از روان اشتراکی «جهانی» است. با وام گرفتن از عبارتی از پییر ژانه، روان اشتراکی شامل بخشهای فرعی کارکردهای روانی است، یعنی آن بخشهای ریشهدار و تقریباً خودکار روان فردی که به ارث رسیده و در همهجا یافت میشوند و بنابراین غیرشخصی یا فوقشخصی هستند. آگاهی به علاوهی نیاگاه شخصی، بخشهای برتر[8] کارکردهای روانی را، یعنی آن بخشهایی که به صورت رشدزایی[9] و اکتسابی[10] رشد یافتهاند، بنا مینهد. در نتیجه، فردی که میراث نیاگاه روان اشتراکی را به آنچه در جریان رشد رشدزایانه ی خود کسب کرده است ضمیمه میکند، گویی بخشی از آن است، دامنهی شخصیت خود را به شیوهای نامشروع گسترش میدهد و عواقبش را متحمل میشود. تا جایی که روان اشتراکی شامل بخشهای فروتر[11] کارکردهای روانی است و بنابراین اساس هر شخصیتی را تشکیل میدهد، تأثیر خرد کردن و بیارزش کردن شخصیت را دارد. این امر، خود را یا در خفه کردن اعتمادبهنفس که قبلاً ذکر شد یا در افزایش نیاگاه اهمیت انا تا حد ارادهای بیمارگونه به قدرت نشان میدهد.
۲۳۶
با ارتقای نیاگاه شخصی به آگاه، تحلیل، سوژه را از چیزهایی آگاه میکند که عموماً در دیگران از آنها آگاه است، اما هرگز در خودش از آنها آگاه نیست. بنابراین، این کشف، او را کمتر به صورت فردی منحصربهفرد و بیشتر به صورت جزئی از یک جمع در میآورد. جمعی شدن شخصیت او همیشه گام بدی نیست؛ گاهی ممکن است گام خوبی باشد. افرادی هستند که ویژگیهای خوب خود را سرکوب میکنند و آگاهانه به خواستههای کودکانهشان آزادی عمل میدهند. رفع سرکوبهای شخصی در ابتدا محتویات کاملاً شخصی را به آگاهی میآورد؛ اما عناصر اشتراکی نیاگاه، غرایز، ویژگیها و ایدهها (تصاویر) همیشه حاضر و همچنین تمام آن سهمیههای آماری[12] از فضیلت و رذیلت متوسط که ما تشخیصشان میدهیم (وقتی میگوییم: «هرکسی در خود چیزی از جنایتکار، نابغه و قدیس دارد») به آنها متصل هستند. بنابراین، تصویری زنده پدیدار میشود که تقریباً شامل هر چیزی است که در صفحه ی شطرنجیِ [سیاهوسفیدِ] جهان حرکت میکند، خوب و بد، خیر و شر. بهتدریج حس همبستگی با جهان ایجاد میشود که بسیاری از طبایع به عنوان چیزی بسیار مثبت احساسش میکنند و در موارد خاص، درواقع عامل تعیینکننده در درمان روانرنجوری است. من خودم مواردی دیدهام که در این شرایط، برای اولین بار در زندگیشان موفق به برانگیختن عشق و حتی تجربه ی آن شدهاند؛ یا با جسارت پریدن به درون ناشناختهها، درگیر سرنوشتی شدهاند که برای آن مناسب بودهاند. کم نیستند کسانی که این وضعیت را به عنوان پایان خود در نظر گرفته، سالها در حالت سرخوشی جسورانه باقی ماندهاند. من اغلب شنیدهام که از چنین مواردی به عنوان نمونههای درخشان درمان تحلیلی یاد میشود. اما باید اشاره کنم مواردی از این نوع سرخوشی و جسارت، چنان فاقد تمایز از جهان هستند که هیچکس نمیتواند آنها را به عنوان درمانشده ی اساسی[13] تلقی کند. به نظر من، آنها به همان اندازه که درمان نشدهاند، درمان هم شدهاند. من فرصتی داشتهام تا زندگی چنین بیمارانی را دنبال کنم، و باید اذعان کرد که بسیاریشان دردنمونهای کژسازگاری[14] را نشان میدادند، که اگر ادامه یابد، بهتدریج منجر به سترونی و یکنواختی میشود که مشخصه ی کسانی است که خود را از اناهایشان رها کردهاند. در اینجا نیز من از موردهای مرزی[15] صحبت میکنم، و نه از افراد کمارزشتر، عادی و معمولی که مسئله ی سازگاری برایشان بیشتر فنی است تا مشکلساز. اگر من بیشتر درمانگر میبودم تا محقق، طبیعتاً نمیتوانستم خوشبینی خاصی در قضاوت را بررسی کنم، زیرا در آن صورت چشمانم به تعداد درمانها دوخته میشد. اما وجدان من به عنوان یک محقق نه با کمیت، که با کیفیت سروکار دارد. طبیعت خصلت اشرافی[16] دارد و یک فرد ارزشمند بر ده فرد کمارزشتر میچربد. چشم من افراد ارزشمند را دنبال میکرد و از آنها تردید کردن در نتایج تحلیلهای صرفاً شخصی را آموختم، و همچنین دلایل این تردید را درک کردم.
۲۳۷
اگر از طریق هضم نیاگاه، مرتکب اشتباه شویم و روان اشتراکی را در فهرست کارکردهای روانی شخصی بگنجانیم، ناگزیر به تجزیه ی شخصیت به جفتهای متضاد آن منجر میشود. علاوه بر جفت متضادهایی که قبلاً مورد بحث قرار گرفتند، یعنی خودبزرگبینی و احساس حقارت، که در روانرنجوری به طرز دردناکی مشهود هستند، موارد بسیار دیگری نیز هستند که از میانشان فقط جفت متضادهای اخلاقی، یعنی خیر و شر را جدا میکنم. فضایل و رذایل خاص بشریت مانند هر چیز دیگری در روان اشتراکی وجود دارند. یک انسان فضیلت اشتراکی را به عنوان شایستگی شخصیاش به خودش نسبت میدهد، دیگری رذایل اشتراکی را به عنوان گناه شخصیاش تلقی میکند. هر دو به اندازه ی خودبزرگبینی و حقارت، وهمی هستند، زیرا فضایل و رذایل خیالی صرفاً جفتهای متضاد اخلاقی موجود در روان اشتراکی هستند که قابل درک شدهاند یا به طور مصنوعی آگاهانه شدهاند. اینکه این جفتهای متضاد چقدر در روان اشتراکی وجود دارند، توسط انسانهای اولیه نشان داده شده است: یک ناظر بزرگترین فضایل موجود در آنها را ستایش میکند، در حالی که دیگری بدترین برداشتهای همان قبیله را ثبت میکند. برای انسان اولیه، که همانطور که میدانیم تمایز شخصیاش تازه شروع شده است، هر دو قضاوت درست هستند، زیرا روان او اساساً اشتراکی و بنابراین تا حد زیادی نیاگاه است. او هنوز کموبیش با روان اشتراکی یکسان است و به همین دلیل به طور مساوی در فضایل و رذایل اشتراکی سهیم است، بدون هیچگونه انتساب شخصی و بدون تضاد درونی. تضاد تنها زمانی بروز میکند که رشد شخصی روان آغاز میشود و هنگامی که عقل ماهیت آشتیناپذیر اضداد را کشف میکند. پیامد این کشف، تضاد سرکوب است. ما میخواهیم خوب باشیم و بنابراین باید شر را سرکوب کنیم؛ و با این کار، بهشت روان اشتراکی به پایان میرسد. سرکوب روان اشتراکی برای رشد شخصیت کاملاً ضروری بود. در انسانهای اولیه، رشد شخصیت، یا به عبارت دقیقتر، رشد شخص، مسئلهای مربوط به اعتبار جادویی است. شخصیت پزشک یا رئیس قبیله، راه را نشان میدهد: هر دو خود را با منحصربهفرد بودن زیورآلات و شیوه ی زندگیشان که بیانگر نقشهای اجتماعیشان است، برجسته میکنند. منحصربهفرد بودن نشانههای ظاهری فرد، فرد را از بقیه متمایز میکند و این جدایی با داشتن اسرار آیینی خاص، بیشتر تقویت میشود. انسان اولیه با این روشها و روشهای مشابه، پوستهای در اطراف خود ایجاد میکند که میتوان آن را پرسونا (ماسک) نامید. همانطور که میدانیم، ماسکها درواقع در میان انسانهای اولیه در مراسم توتم استفاده میشوند؛ به عنوان مثال، به عنوان وسیلهای برای تقویت یا تغییر شخصیت. به این ترتیب، فرد برجسته ظاهراً از حوزه ی روان اشتراکی حذف میشود و تا حدی که در شناسایی خود با پرسونا موفق شود، درواقع حذف میشود. این حذف به معنای اعتبار جادویی است. بهراحتی میتوان ادعا کرد که انگیزه ی محرک در این رشد، اراده ی قدرت است. اما وقتی که میگوییم انگیزه ی آن اراده ی قدرت است، به این معنی است که فراموش میکنیم که ایجاد اعتبار همیشه محصول مصالحه ی جمعی است: نهتنها باید کسی باشد که اعتبار بخواهد، بلکه باید جمعی نیز وجود داشته باشند که به دنبال کسی باشند که به او اعتبار اعطا کنند. با این اوصاف، نادرست است که بگوییم یک انسان از اراده ی فردی خود برای قدرت، اعتبار ایجاد میکند؛ بلکه برعکس، این یک امر کاملاً جمعی است. از آنجایی که جامعه به عنوان یک کل به شخصیتی با قدرت جادویی نیاز دارد، از این نیاز به اراده ی قدرت در فرد و اراده ی تسلیم در جمع، به عنوان وسیلهای استفاده میکند و بدین ترتیب باعث ایجاد اعتبار شخصی میشود. مورد اخیر، پدیدهای است که، همانطور که تاریخ نهادهای سیاسی نشان میدهد، برای ملتها از اهمیت بالایی برخوردار است.
۲۳۸
اهمیت اعتبار شخصی را بهسختی میتوان بیش از حد ارزیابی کرد، زیرا احتمال انحلال واپسروانه در روان اشتراکی، نهتنها برای فرد برجسته، بلکه برای پیروان او نیز یک خطر بسیار واقعی است. این امکان به احتمال زیاد زمانی رخ میدهد که به هدف اعتبار (شناخت جهانی) رسیده باشیم. آنگاه فرد به یک حقیقت جمعی تبدیل میشود و این همیشه آغاز یک پایان است. کسب اعتبار نهتنها برای فرد برجسته، بلکه برای طایفهاش نیز یک دستاورد مثبت است. فرد خود را با اعمالش متمایز میکند، و بسیاری دیگر با چشمپوشی از قدرت. تا زمانی که برای این نگرش نیاز به مبارزه و دفاع در برابر تأثیرات خصمانه باشد، این دستاورد مثبت باقی میماند. اما به محض آنکه دیگر مانعی وجود نداشته باشد و شناخت جهانی حاصل شود، اعتبار ارزش مثبت خود را از دست میدهد و معمولاً به یک حرف بیارزش تبدیل میشود. سپس یک حرکت تفرقهانگیز آغاز میشود و کل فرآیند دوباره از ابتدا آغاز میشود.
۲۳۹
از آنجا که شخصیت برای حیات جامعه از اهمیت فوقالعادهای برخوردار است، هر چیزی که احتمالاً رشد آن را مختل کند، به عنوان خطر احساس میشود. اما بزرگترین خطر، انحلال زودرس اعتبار توسط تهاجم به روان اشتراگی است. پنهانکاری مطلق یکی از شناختهشدهترین ابزارهای ابتدایی برای دفع این خطر است. تفکر و احساس جمعی و تلاش جمعی، فشار بسیار کمتری نسبت به عملکرد و تلاش فردی دارند؛ از این رو، همیشه وسوسه ی زیادی هست که اجازه دهیم کارکرد جمعی جای تمایز فردی شخصیت را بگیرد. هنگامی که شخصیت بهوسیله ی اعتبار جادویی متمایز و محافظت شد، کاهش و در نهایت انحلال آن در روان اشتراکی (مثلاً انکار پطرس) منجر به «از دست دادن روح» در فرد میشود، زیرا یک دستاورد مهم شخصی یا نادیده گرفته شده یا اجازه داده شده است که به قهقرا برود. به همین دلیل، نقض تابوها با مجازاتهای شدیدی همراه است که در مجموع با میزان جدیت موقعیت مطابقت دارند. تا زمانی که این موارد را از دیدگاه علّی، صرفاً به عنوان بقایای تاریخی و فراگستریهای[17] تابوی محرمآمیزی در نظر بگیریم، غیرممکن است بفهمیم همه ی این اقدامات برای چیست. با این حال، اگر از دیدگاه غایتشناختی[18] به مسئله نزدیک شویم، بسیاری از آنچه کاملاً توضیحناپذیر بود، روشن میشود.
۲۴۰
بنابراین، برای رشد شخصیت، تمایز دقیق [شخص] از روان اشتراکی کاملاً ضروری است، زیرا تمایز جزیی یا مبهم منجر به ذوب شدن فوری فرد در جمع میشود. اکنون این خطر وجود دارد که در تحلیل نیاگاه، روان اشتراکی و شخصی با هم ترکیب شوند، که همانطور که اشاره کردم، نتایج بسیار ناگواری به همراه خواهد داشت. این نتایج، هم برای احساس جاری در شرایط زندگی بیمار و هم برای اطرافیانش، اگر اصلاً تأثیری بر محیط خود داشته باشد، مضر است. او از طریق اینهمانی خود با روان اشتراکی، بیشک سعی خواهد کرد خواستههای نیاگاهش را بر دیگران تحمیل کند، زیرا اینهمانی با روان اشتراکی همیشه با خود احساسی از اعتبار جهانی (خداگونگی) به همراه میآورد که تمام تفاوتهای روان شخصی اطرافیانش را کاملاً نادیده میگیرد. (البته احساس اعتبار جهانی از جهانی بودن روان اشتراکی ناشی میشود.) یک نگرش اشتراکی به طور طبیعی همین روان اشتراکی را در دیگران پیشفرض میگیرد. اما این به معنای بیتوجهی بیرحمانه نهتنها به تفاوتهای فردی، که به تفاوتهایی از نوع کلیتر در خود روان اشتراکی، مانند تفاوتهای نژادی، نیز هست. این بیتوجهی به فردیت، آشکارا به معنای خفگی فرد واحد است که در نتیجه ی آن، عنصر تمایز از جامعه محو میشود. عنصر تمایز، فرد است. تمام دستاوردهای والای فضیلت، و همچنین سیاهترین رذایل، فردی هستند. هرچه جامعه بزرگتر باشد، و هرچه مجموع عوامل اشتراکی مختص هر جامعه ی بزرگ، بیشتر بر تعصبات محافظهکارانهای که برای فردیت مضر است، متکی باشد، فرد از نظر اخلاقی و معنوی بیشتر خرد خواهد شد و در نتیجه، تنها منبع پیشرفت اخلاقی و معنوی جامعه خفه میشود. طبیعتاً تنها چیزی که میتواند در چنین فضایی رشد کند، اجتماعی بودن است و هر آن چیزی که در فرد، جمعی است. هر آنچه فردی در او وجود دارد، از بین میرود، یعنی محکوم به سرکوب است. عناصر فردی به نیاگاه فرو میروند، جایی که طبق قانون ضرورت، به چیزی اساساً شوم، مخرب و هرجومرجطلب تبدیل میشوند. از نظر اجتماعی، این اصل شیطانی خود را در جنایات تماشایی (شاهکشی و مانند آن) که بهوسیله ی افراد خاصی با گرایشهای پیامبرانه انجام میشود، نشان میدهد؛ اما در توده ی مردم، در پسزمینه باقی میماند و تنها به طور غیرمستقیم در انحطاط اخلاقی اجتنابناپذیر جامعه بروز مییابد. این واقعیتی آشکار است که اخلاق جامعه به طور کلی با اندازه ی آن نسبت معکوس دارد؛ زیرا هرچه تجمع افراد بیشتر باشد، عوامل فردی بیشتر محو میشوند و همراه با آنها اخلاق، که کاملاً بر حس اخلاقی فرد و آزادی لازم برای این امر استوار است، محو میشود. از این رو، به یک معنی هر انسانی وقتی که به نحو نیاگاه در جامعه است، انسان بدتری نسبت به زمانی است که بهتنهایی عمل میکند؛ زیرا توسط جامعه هدایت میشود و به همین میزان از مسئولیت فردیاش رها میشود. هر شرکت بزرگی که از افراد کاملاً قابلتحسین تشکیل شده باشد، اخلاق و هوش یک حیوان دستوپاچلفتی، احمق و خشن را دارد. هرچه سازمان بزرگتر باشد، بیاخلاقی و حماقت کورکورانه در آن اجتنابناپذیرتر است. (سنا هیولاست اما شما آدمهای خوبی هستید![19]) جامعه، با تأکید خودکار بر تمام ویژگیهای جمعی در نمایندگان فردی خود، به میانمایگی، به هر چیزی که به شیوهای آسان و غیرمسئولانه به زندگی گیاهی تن میدهد، بها میدهد. فردیت ناگزیر به بنبست خواهد رسید. این فرآیند از مدرسه آغاز میشود، در دانشگاه ادامه مییابد و بر تمام بخشهایی که دولت در آنها دستی دارد، حاکم است. در یک نهاد اجتماعی کوچک، فردیت اعضای آن بهتر محافظت میشود و آزادی نسبی و امکان مسئولیت آگاهانه ی آنها بیشتر است. بدون آزادی، اخلاقی وجود نخواهد داشت. تحسین ما برای سازمانهای بزرگ زمانی کاهش مییابد که از روی دیگر شگفتی آگاه شویم: انباشت و تشدید عظیم هرآنچه در انسان ابتدایی است، و نابودی اجتنابناپذیر فردیت او به نفع هیولایی که درواقع هر سازمان بزرگی است. انسان امروزی، همانطور که بهراحتی میتوان با تحلیل نیاگاهش ثابت کرد، حتی اگر خودش بههیچوجه از آن ناراحت نباشد، کموبیش به آرمان جمعی شباهت دارد، قلب خود را به لانه ی قاتلان تبدیل کرده است. و تا جایی که معمولاً با محیطش سازگار میشود، مادامی که اکثر همکارانش به اخلاق والای سازمان اجتماعی خود اعتقاد راسخ داشته باشند، درست است که بزرگترین رسوایی از سوی گروهش آزارش نخواهد داد.
حال، تمام آنچه من در اینجا در مورد تأثیر جامعه بر فرد گفتم، عیناً در مورد تأثیر نیاگاه اشتراکی بر روان فردی نیز صادق است. اما، همانطور که از مثالهای من پیداست، تأثیر دومی به همان اندازه نامرئی است که تأثیر اول مشهود است. از این رو، جای تعجب نیست که اثرات درونی آن درک نمیشود و کسانی که چنین اتفاقاتی برایشان میافتد، عجیبوغریبهای بیمارگون[20] نامیده میشوند و مانند دیوانه با ایشان رفتار میشود. اگر یکی از آنها واقعاً نابغه باشد، این واقعیت تا نسل بعدی یا نسلهای بعدی مشخص نمیشود. برای ما آنقدر بدیهی به نظر میرسد که انسان باید در وقار خود غرق شود، آنقدر کاملاً درکناپذیر که به دنبال چیزی غیر از آنچه توده ی مردم میخواهند باشد، و اینکه برای همیشه در این دیگری از نظرها ناپدید شود. میتوان برای هر دوِ آنها حس شوخطبعی آرزو کرد، که -به گفته ی شوپنهاور- واقعاً ویژگی «الهی» انسان است که بهتنهایی برای حفظ روحش در آزادیِ شایستهاش کافی است.
۲۴۱
غرایز جمعی و دیسههای اساسی تفکر و احساس که فعالیتشان با تحلیل نیاگاه آشکار میشود، برای شخصیت آگاه، دستاوردی را تشکیل میدهند که نمیتواند بدون توجهی فوقالعاده هضمشان کند. بنابراین، بسیار مهم است که یکپارچگی شخصیت را دایماً در نظر داشته باشیم. زیرا اگر روان اشتراکی به عنوان دارایی شخصی فرد در نظر گرفته شود، منجر به تحریف یا اضافهبار شخصیت میشود که مقابله با آن بسیار دشوار است. از این رو، ضروری است که بین محتویات شخصی و محتویات روان اشتراکی تمایز روشنی قایل شویم. این تمایز بههیچوجه آسان نیست، زیرا امر شخصی از روان اشتراکی سرچشمه میگیرد و با آن پیوندی تنگاتنگ دارد. بنابراین، دشوار است که دقیقاً بگوییم چه محتویاتی را باید شخصی و چه محتویاتی را اشتراکی نامید. شکی نیست که، برای مثال، نمادگراییهای باستانی مانند آنچه اغلب در خیالشها و رؤیاها میبینیم، عوامل اشتراکی هستند. همه ی غرایز اساسی و دیسههای اساسی تفکر و احساس، اشتراکی هستند. هر آنچه همه ی انسانها درباره ی جهانی بودن آن توافق دارند، اشتراکی است؛ به همین ترتیب هر آنچه به طور جهانی درک میشود، به طور جهانی یافت میشود، به طور جهانی گفته میشود و انجام میشود. با بررسی دقیقتر، همیشه از دیدن اینکه چقدر از روانشناسیِ بهاصطلاح فردیِ ما واقعاً اشتراکی است، شگفتزده میشویم؛ درواقع، آنقدر که ویژگیهای فردی کاملاً تحتالشعاع آن قرار میگیرند. با این حال، از آنجایی که فردیت یک ضرورت اجتنابناپذیر روانشناختی است، میتوانیم از استیلای امر اشتراکی[21] ببینیم که اگر قرار نیست این گیاه ظریف فردیت کاملاً خفه شود، چه توجه ویژهای باید به آن شود.
۲۴۲
انسانها یک قوه دارند که اگرچه برای اهداف جمعی بیشترین فایده را دارد، اما برای فردیت بسیار مضر است و آن قوه ی تقلید است. روانشناسی جمعی نمیتواند از تقلید صرفنظر کند، زیرا بدون آن همه ی سازمانهای جمعی، دولت و نظم اجتماعی غیرممکن هستند. درواقع، جامعه کمتر بر اساس قانون و بیشتر بر اساس تمایل به تقلید سازماندهی میشود، که به همان اندازه دلالت بر تلقینپذیری، پیشنهاد و سرایت ذهنی دارد. اما ما هر روز میبینیم که چگونه مردم از مکانیسم تقلید برای تمایز شخصی استفاده میکنند، یا بهتر بگوییم سوءاستفاده میکنند: آنها به تقلید از یک شخصیت برجسته، یک ویژگی یا شیوه ی رفتاری قابلتوجه بسنده میکنند و بدین ترتیب به یک تمایز ظاهری از دایرهای که در آن حرکت میکنند، دست مییابند. تقریباً میتوان گفت که به عنوان مجازاتی برای این، یکنواختی ذهن آنها با ذهن همسایگانشان، که از قبل به اندازه ی کافی واقعی است، به یک اسارت نیاگاه و بیاختیار به محیط تبدیل میشود. معمولاً این تلاشهای ظاهری برای تمایزگذاری فردی به یک ژست تبدیل میشوند و مقلد در همان سطحی که همیشه بوده باقی میماند، فقط چند درجه عقیمتر از قبل. برای فهمیدن اینکه چهچیز واقعاً در ما فردی است، تأمل عمیقی لازم است؛ و بهناگهان در مییابیم که کشف فردیت به چه میزان غیرمعمولی دشوار است.
[1]. godlikeness
[2]. Eritis sicut Deus, scientes bonum et malum
[3]. Psychic inflation
[4]. L’état c’est moi
[5]. office
[6]. Maeder
[7]. Proserpine’s threshold
[8]. parties supérieures
[9]. ontogenetically
[10]. acquired
[11]. parties inférieures
[12]. statistical
[13]. fundamentally cured
[14]. maladjustment
[15]. border-line
[16]. aristocratic
[17]. metastases
[18]. teleological
[19]. Senatus bestia, sentes boni viri
[20]. pathological freaks
[21]. the ascendancy of the collective