آنیما و آنیموس/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمه‌ی آبذ

۲۹۶

در میان تمام ارواح ممکن، ارواح والدین در عمل مهمترین هستند؛ از این رو، آیین نیاکان به طور جهانی رواج دارد. در شکل اولیه‌ی خود، این آیین برای آشتی دادن بازماندگان استفاده می‌شد، اما در سطح بالاتری از فرهنگ، مانند چین، به یک نهاد اساساً اخلاقی و آموزشی تبدیل شد. برای کودک، والدین نزدیکترین و تأثیرگذارترین خویشاوندان هستند. اما با بزرگتر شدن او، این نفوذ از بین می‌رود. در نتیجه، تصاویر والدین به طور فزاینده‌ای از آگاهی دور می‌شوند و به دلیل نفوذ محدودکننده‌ای که گاه به اِعمال خود ادامه می‌دهند، به‌راحتی جنبه‌ی منفی پیدا می‌کنند. به این ترتیب، تصاویر والدین به عنوان عناصر بیگانه در جایی «خارج از» روان باقی می‌مانند. به جای والدین، زن اکنون جایگاهش را به عنوان فوری‌ترین تأثیر محیطی در زندگی مرد بالغ به دست می‌آورد. زن همراه او می‌شود، تا جایی که در زندگی‌اش سهیم است و کم‌وبیش همسن او است، به او تعلق دارد. او نه به دلیل سن، نه به دلیل اقتدار و نه به دلیل قدرت بدنی، از مرتبه‌ی بالاتری برخوردار نیست. با این حال، عاملی بسیار تأثیرگذار است و مانند والدین، تصویری نسبتاً مستقل ایجاد می‌کند، نه تصویری که مانند تصویر والدین از هم جدا شود، بلکه تصویری که باید با آگاهی مرتبط نگه داشته شود. زن، با روانشناسی بسیار متفاوتش، منبع اطلاعاتی در مورد چیزهایی است که مرد نسبت به آنها بی‌تفاوت است و همیشه نیز بوده است. زن می‌تواند الهام‌بخش او باشد؛ ظرفیت شهودی زن، که غالباً برتر از مرد است، می‌تواند به‌موقع به او هشدار دهد و احساس زن که همیشه به سمت شخصی بودن معطوف است، می‌تواند راه‌هایی به او نشان دهد که مرد از آنها بی‌خبر است.

 

۲۹۷

بی‌شک، اینجا یکی از منابع اصلی کیفیت زنانه‌ی روح است. اما به نظر نمی‌رسد که تنها منبع باشد. هیچ مردی آن‌قدر کاملاً مردانه نیست که هیچ چیز زنانه‌ای در خود نداشته باشد. واقعیت این است که مردانِ بسیار مردانه با دقت و محافظت و پنهانی زندگی عاطفی بسیار لطیفی دارند که اغلب به‌اشتباه «زنانه» توصیف می‌شود. یک مرد، سرکوبِ ویژگی‌های زنانه‌ی خود را تا حد امکان فضیلت می‌داند، همانطور که یک زن، حداقل تا همین اواخر، آن را «مردانه» بودن نامناسب می‌دانست. سرکوب ویژگی‌ها و تمایلات زنانه به طور طبیعی باعث می‌شود که این خواسته‌های ضدّجنسی در نیاگاه انباشته شوند. به طور طبیعی، ایماگوِ زن (تصویر روح) به ظرفی برای این خواسته‌ها تبدیل می‌شود، به همین دلیل است که یک مرد، در انتخاب عشق خود، به‌شدت وسوسه می‌شود زنی را به دست آورد که به بهترین وجه با زنانگی نیاگاه خودش مطابقت داشته باشد؛ به طور خلاصه، زنی که بتواند بدون هیچ تردیدی فرافکنی روح او را دریافت کند. اگرچه چنین انتخابی اغلب کاملاً ایدئال تلقی و احساس می‌شود، اما ممکن است معلوم شود که آن مرد آشکارا با بدترین نقطه‌ضعف خود ازدواج کرده است. این موضوع برخی از پیوندهای بسیار قابل‌توجه را توضیح می‌دهد.

 

۲۹۸

بنابراین، به نظر من، جدا از تأثیر زن، زنانگی خود مرد نیز برای توضیح ماهیت زنانه‌ی عقده‌ی روح وجود دارد. در اینجا هیچ شکی در مورد هیچ «تصادف» زبانی از آن نوعی که خورشید را در آلمانی زنانه و در زبان‌های دیگر مردانه می‌کند، وجود ندارد. در این مورد، ما گواهی هنر تمام اعصار را داریم، و علاوه بر آن، این سؤال معروف: آیا انسان باید مطیع باشد؟ احتمالاً اکثر مردانی که بینش روانشناختی دارند، می‌دانند که منظور رایدر هاگارد از «زنی که باید از او اطاعت شود» چیست و همچنین لحنی را که هنگام خواندن توصیف بنوا از آنتینیا به گوش می‌رسد، تشخیص می‌دهند. علاوه بر این، آنها فوراً نوع زنی را که به‌راحتی این عامل مرموز را که از آن پیشگویی واضحی دارند، تجسم می‌بخشد، تشخیص می‌دهند.

 

۲۹۹

شناخت گسترده‌ای که از چنین کتاب‌هایی حاصل می‌شود نشان می‌دهد که باید نوعی کیفیت فرافردی در این تصویر از آنیما وجود داشته باشد، چیزی که صرفاً به دلیل منحصربه‌فرد بودنش وجود گذرا ندارد، بلکه بسیار معمول‌تر است و ریشه‌هایی عمیق‌تر از پیوندهای سطحی آشکاری که به آنها اشاره کردم، دارد. هم رایدر هاگارد و هم بنوآ، در جنبه‌ی تاریخی شخصیت‌های آنیما، این فرض را به طور واضح بیان می‌کنند.

 

۳۰۰

همانطور که می‌دانیم، بدون دخالت یک استعداد سوبژکتیو، هیچ تجربه‌ی انسانی وجود ندارد و اصلاً تجربه‌ای ممکن نخواهد بود. این استعداد سوبژکتیو چیست؟ در نهایت، این استعداد شامل یک ساختار روانی ذاتی است که به انسان اجازه می‌دهد تجربیاتی از این نوع داشته باشد. بنابراین، کل طبیعت انسان، چه از نظر جسمی چه از نظر روحی، زن را پیش‌فرض می‌گیرد. سیستم او از ابتدا با زن تنظیم شده است، همانطور که برای جهانی کاملاً مشخص که در آن آب، نور، هوا، نمک، کربوهیدرات و غیره وجود دارد، آماده شده است. شکل جهانی که در آن متولد می‌شود، پیشاپیش به عنوان یک تصویر مجازی در او ذاتی است. به همین ترتیب، والدین، همسر، فرزندان، تولد و مرگ به عنوان تصاویر مجازی، به عنوان استعدادهای روانی، در او ذاتی هستند. این مقولات ماتقدم ذاتاً دارای ویژگی اشتراکی هستند. آنها تصاویر والدین، همسر و فرزندان به طور کلی هستند و سرنوشت‌های فردی نیستند. بنابراین، باید این تصاویر را فاقد محتوای محکم و از این رو نیاگاه بدانیم. آنها تنها در مواجهه با حقایق تجربی، که استعداد نیاگاه را لمس می‌کنند و آن را فوراً به زندگی ضمیمه می‌کنند، استحکام، نفوذ و آگاهی نهایی را به دست می‌آورند. آنها به یک معنا رسوبات تمام تجربیات اجدادی ما هستند، اما خود تجربیات نیستند. بنابراین حداقل در وضعیت محدود فعلی به نظر می‌رسد که دانش ما اینطور است. (باید اعتراف کنم که هنوز هرگز شواهد انکارناپذیری برای وراثت تصاویر حافظه پیدا نکرده‌ام، اما آن را به عنوان یک مانع قطعی در نظر نمی‌گیرم که علاوه بر این رسوبات اشتراکی که حاوی هیچ چیز خاص فردی نیستند، ممکن است خاطرات موروثی نیز وجود داشته باشند که به صورت فردی تعیین می‌شوند.)

 

۳۰۱

یک تصویر اشتراکی موروثی از زن در نیاگاه مرد هست که به کمک آن، او ماهیت زن را درک می‌کند. این تصویر موروثی، سومین منبع مهم زنانگی روح است.

 

۳۰۲

همانطور که خواننده متوجه شده است، ما در اینجا با یک مفهوم فلسفی، و به‌مراتب کمتر مذهبی، از روح سروکار نداریم، بلکه با شناخت روانشناختی وجود یک مجموعه‌ی روانی نیم‌آگاه، با استقلال نسبی عملکرد، سروکار داریم. واضح است که این شناخت به همان اندازه که روانشناسی به فلسفه یا دین مربوط است، به برداشت‌های فلسفی یا مذهبی از روح نیز مربوط است. در اینجا نمی‌خواهم به «نبرد قوا»[1] بپردازم، و همچنین نمی‌خواهم به فیلسوف یا متکلم نشان دهم که منظورش از «روح» دقیقاً چیست. با این حال، باید هردوِ آنها را از تجویز آنچه روانشناس باید از «روح» منظور کند، بازدارم. کیفیت جاودانگی شخصی که دین با علاقه به روح نسبت می‌دهد، برای علم چیزی بیش از یک نشانه‌ی روانشناختی نیست که از قبل در ایده‌ی استقلال گنجانده شده است. کیفیت جاودانگی شخصی به‌هیچ‌وجه یک ویژگی ثابت روح، آنطور که انسان‌های اولیه آن را می‌بینند، نیست، و حتی جاودانگی به معنای واقعی کلمه نیز چنین نیست. اما صرف‌نظر از این دیدگاه که کاملاً برای علم دسترس‌ناپذیر است، معنای مستقیم «جاودانگی» صرفاً یک فعالیت روانی است که از مرزهای آگاهی فراتر می‌رود. «فراتر از قبر» یا «در آن‌سوی مرگ» از نظر روان‌شناختی به معنای «فراتر از آگاهی» است. قطعاً هیچ معنای دیگری نمی‌شود داشته باشد، زیرا اظهارات مربوط به جاودانگی فقط توسط زندگان قابل‌بیان است، که به این ترتیب، دقیقاً در موقعیتی نیستند که در مورد شرایط «فراتر از قبر» اظهارنظر کنند.

 

۳۰۳

خودایستایی مجموعه‌ی روح، طبیعتاً از مفهوم یک موجود نامرئی و شخصی که ظاهراً در جهانی بسیار متفاوت از جهان ما زندگی می‌کند، پشتیبانی می‌کند. در نتیجه، هنگامی که فعالیت روح به عنوان یک موجود مستقل و بدون هیچ پیوندی با جوهر فانی ما احساس شود، تنها گامی تا تصور این است که این موجود باید یک وجود کاملاً مستقل، شاید در جهانی از چیزهای نامرئی، داشته باشد. با این حال، بلافاصله مشخص نیست که چرا نامرئی بودن این موجود مستقل باید همزمان به جاودانگی آن اشاره کند. کیفیت جاودانگی می‌شود به‌راحتی از واقعیت دیگری که قبلاً به آن اشاره کردم، یعنی جنبه‌ی تاریخی خاص روح، ناشی شود. رایدر هاگارد یکی از بهترین توصیفات این موضوع را در کتاب او ارائه داده است. وقتی بودایی‌ها می‌گویند که کمال تدریجی از طریق مراقبه، خاطرات تجسم‌های قبلی را بیدار می‌کند، بی‌شک به همان واقعیت روانشناختی اشاره می‌کنند، تنها تفاوت این است که آنها عامل تاریخی را نه به روح، که به خود (آتمن) نسبت می‌دهند. کاملاً با نگرش مطلقاً برون‌گرای ذهن غربی تاکنون مطابقت دارد که «جاودانگی» را، چه از طریق احساس و چه از طریق سنت، به روحی نسبت دهیم که کم‌وبیش آن را از انای خودمان متمایز می‌کنیم، و آن روح نیز به دلیل ویژگی‌های زنانه‌اش با انا متفاوت است. کاملاً منطقی خواهد بود اگر با تعمیق آن جنبه‌ی نادیده‌انگاشته و درون‌گرای فرهنگ معنوی‌مان، دگرگونی‌ای در ما رخ دهد که بیشتر شبیه به چارچوب ذهنی شرقی باشد، جایی که کیفیت جاودانگی خود را از چهره‌ی مبهم روح (آنیما) به «خود» منتقل می‌کند. زیرا اساساً ارزش‌گذاری بیش از حد روی ابژه‌ی مادی خارجی است که چهره‌ای معنوی و جاودانه را در درون شکل می‌دهد (بدیهی است که به منظور جبران و خودتنظیمی). اساساً عامل تاریخی نه‌تنها به کهن‌الگوی زنانه، بلکه به همه‌ی کهن‌الگوها، یعنی به هر واحد موروثی، چه ذهنی و چه فیزیکی، مربوط می‌شود. زندگی ما درواقع همان چیزی است که همیشه بوده است. در هر صورت، به معنایی که ما از کلمه مراد می‌کنیم، گذرا نیست؛ زیرا همان فرآیندهای تنکارشناختی و روانی که صدها هزار سال متعلق به انسان بوده‌اند، هنوز هم پابرجا هستند و این شهود عمیق از تداوم «ابدی» موجود زنده را در اعماق قلب ما القا می‌کنند. اما «خود»، به عنوان اصطلاحی فراگیر که کل اندامواره‌ی زنده‌ی ما را در بر می‌گیرد، نه‌تنها شامل رسوب و تمامیت تمام زندگی گذشته است، بلکه نقطه‌ی عزیمت، خاک حاصلخیزی است که تمام زندگی آینده از آن سرچشمه خواهد گرفت. این پیشگویی از آینده به همان اندازه که جنبه‌ی تاریخی آن بر احساسات درونی ما تأثیر می‌گذارد، به‌وضوح بر آن تأثیر می‌گذارد. ایده‌ی جاودانگی به طور مشروع از این مقدمات روانشناختی ناشی می‌شود.

 

۳۰۴

در دیدگاه شرقی، مفهوم آنیما، همانطور که اینجا بیان کردیم، وجود ندارد، و منطقاً مفهوم پرسونا نیز همینطور. این قطعاً تصادفی نیست، زیرا همانطور که قبلاً اشاره کردم، یک رابطه‌ی جبرانی بین پرسونا و آنیما وجود دارد.

 

۳۰۵

پرسونا یک سیستم پیچیده از روابط بین آگاهی فردی و جامعه است، به طور مناسب نوعی ماسک، که از یک سو برای ایجاد تأثیر قطعی بر دیگران و از سوی دیگر برای پنهان کردن ماهیت واقعی فرد طراحی شده است. اینکه عملکرد دومی زاید است، تنها می‌تواند توسط کسی حفظ شود که آن‌قدر با پرسونای خود یکی شده باشد که دیگر خودش را نشناسد؛ و اینکه عملکرد اول غیرضروری است، تنها می‌تواند به ذهن کسی خطور کند که کاملاً از ماهیت واقعی همنوعانش بی‌خبر است. جامعه از هر فرد انتظار دارد، و درواقع باید انتظار داشته باشد که نقشی را که به او محول شده است، تا حد امکان به طور کامل ایفا کند، به طوری که مردی که کشیش است نه‌تنها باید وظایف رسمی‌اش را به طور عینی انجام دهد، بلکه باید در همه‌ی زمان‌ها و در همه‌ی شرایط نقش کشیش را به شیوه‌ای بی‌عیب‌ونقص ایفا کند. جامعه این را به عنوان نوعی ضمانت مطالبه می‌کند؛ هرکس باید در جایگاه خودش بایستد، اینجا یک پینه‌دوز، آنجا یک شاعر. از هیچ انسانی انتظار نمی‌رود که هردو باشد. همچنین توصیه نمی‌شود که هردو باشید، زیرا این «عجیب»[2] خواهد بود. چنین آدمی با دیگران «متفاوت» خواهد بود، و نه کاملاً «قابل‌اعتماد». در محیط دانشگاهی، او یک آماتور، در سیاست، یک «غیرقابل‌پیش‌بینی»، در دین، یک «آزاداندیش» خواهد بود؛ به طور خلاصه، او همیشه به «غیرقابل‌اعتماد بودن» و بی‌کفایتی متهم خواهد بود، زیرا جامعه متقاعد شده است که فقط کفاشی که شاعر نیست می‌تواند کفش‌های مخصوص کار عرضه کند. ارائه‌ی چهره‌ای بی‌چون‌وچرا به جهان، موضوعی با اهمیت عملی است: انسان معمولی (تنها هویتی که یک جامعه‌ی مهربان چیزی در موردش می‌داند) باید برای رسیدن به هر چیز ارزشمند، حواسش به یک چیز باشد، در حالی که دو چیز خیلی زیاد است. جامعه‌ی ما بی‌شک بر چنین آرمانی بنا شده است. بنابراین جای تعجب نیست که هرکسی که می‌خواهد پیشرفت کند، باید این انتظارات را در نظر بگیرد. بدیهی است که هیچ‌کس نمی‌تواند فردیتش را به طور کامل در این انتظارات غرق کند. از این رو، ساختن شخصیتی مصنوعی به یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر تبدیل می‌شود. الزامات ادب و نزاکت، انگیزه‌ی مضاعفی برای به‌خودگرفتن ماسکی آماده‌ی تبدیل شدن است. آنچه در پشت این ماسک می‌گذرد، «زندگی خصوصی» نامیده می‌شود. این تقسیم‌بندی دردناک و آشنای آگاهی به دو چهره، که اغلب به طرز نامعقولی متفاوت اند، یک عملیات روانشناختی قاطع است که قطعاً پیامدهایی برای نیاگاه خواهد داشت.

 

۳۰۶

ساختن یک پرسونای مناسب اشتراکی به معنای تسلیم‌شدنی سهمگین در برابر دنیای بیرون است، یک فداکاری واقعی که انا را مستقیماً به سمت اینهمانی با پرسونای خود سوق می‌دهد، به طوری که افرادی واقعاً هستند که باور دارند همان چیزی هستند که وانمود می‌کنند هستند. با این حال، «بی‌روحی» چنین نگرشی فقط ظاهری است، زیرا تحت هیچ شرایطی نیاگاه این «تغییر مرکزثقل» را تحمل نخواهد کرد. وقتی چنین مواردی را به طور انتقادی بررسی می‌کنیم، متوجه می‌شویم برتری ماسک با «زندگی خصوصی» که در پشت آن جریان دارد جبران می‌شود. دراموند پارسا زمانی اظهار تأسف کرد که «خُلق بد، رذیلت پرهیزکاران است». هرکسی که برای خود پرسونایی بیش از حد خوب بسازد، طبیعتاً باید با تحریک‌پذیری هزینه‌اش را بپردازد. بیسمارک دچار حملات گریه‌ی هیستریک می‌شد، واگنر در مورد کمربندهای لباس‌خواب ابریشمی مکاتبه می‌کرد، نیچه برای «لامای عزیز» خود نامه می‌نوشت، گوته با اکرمن گفتگو می‌کرد و غیره. اما چیزهایی ظریف‌تر از این لغزش‌های پیش‌پاافتاده‌ی قهرمانان وجود دارد. من یک بار با شخصیتی بسیار موجه آشنا شدم که درواقع، می‌شود به‌راحتی او را قدیس نامید. سه روز تمام دوروبرش را گشتم، اما هیچ نقصی در او ندیدم. احساس حقارتم وخیم‌تر شد و جداً شروع به فکر کردن به این کردم که چگونه می‌توانم خودم را بهتر کنم. سپس، در روز چهارم، همسرش برای مشورت پیش من آمد. خوب، از آن زمان تاکنون چنین اتفاقی برای من نیفتاده است. اما این را فهمیدم: هر مردی که با شخصیت خود یکی شود، می‌تواند با خوشحالی اجازه دهد همه‌ی آشفتگی‌ها از طریق همسرش آشکار شوند بی آنکه خودش متوجه شود. هرچند که او تاوان فداکاری‌اش را با یک روان‌رنجوری بد می‌پردازد.

 

۳۰۷

این اینهمانی‌ها با یک نقش اجتماعی، منبع بسیار پرباری از روان‌رنجوری هستند. یک انسان نمی‌تواند بدون مجازات از شر خودش خلاص شود و به نفع یک شخصیت مصنوعی رفتار کند. حتی تلاش برای انجام این کار، در تمام موارد معمول، واکنش‌های نیاگاه را به شکل خلق‌وخوی بد، عواطف، فوبیاها، ایده‌های وسواسی، واپس‌روی‌ها، رذایل و غیره به همراه دارد. «انسان قوی» اجتماعی در زندگی خصوصی‌اش اغلب در مورد حالات احساسی خود، یک کودک صرف است. نظم و انضباط او در ملأعام (که به‌ویژه از دیگران انتظار دارد) در خلوت به طرز فجیعی از بین می‌رود. خرسندی‌اش در کار در خانه چهره‌ای غمبار به خود می‌گیرد. اخلاق عمومی «بی‌عیب»اش در پشت ماسک واقعاً عجیب به نظر می‌رسد؛ ما اعمال را ذکر نمی‌کنیم، بلکه فقط خیالش‌ها را ذکر می‌کنیم، و همسران چنین مردانی داستان‌های زیبایی برای گفتن دارند. در مورد نوع‌دوستی فداکارانه‌ی چنین آدم‌هایی، فرزندانشان نظرات قاطعی دارند.

 

۳۰۸

به میزانی که جهان فرد را به اینهمانی با ماسک دعوت می‌کند، او تسلیم تأثیرات درونی می‌شود. لائوتسه می‌گوید: «بالا بر پایین استوار است». نیروی متضادی از درون به او نیرو می‌بخشد؛ دقیقاً مانند این است که نیاگاه، خود را با همان قدرتی که خود را به درون شخصیت کشانده، سرکوب می‌کند. عدم‌مقاومت بیرونی در برابر جذابیت شخصیت به معنای ضعف مشابهی در درون در برابر نفوذ نیاگاه است. در بیرون، نقشی مؤثر و قدرتمند ایفا می‌شود، در حالی که در درون، ضعفی زنانه در برابر هر تأثیری که از نیاگاه ناشی می‌شود، ایجاد می‌شود. خلق‌وخو، هوس‌ها، کمرویی، حتی تمایلات جنسی ضعیف (که به ناتوانی جنسی منجر می‌شود) به‌تدریج دست بالا را پیدا می‌کنند.

 

۳۰۹

پرسونا، تصویر ایدئال مردی آن‌گونه که باید باشد، از درون با ضعف زنانه جبران می‌شود، و همانطور که فرد از بیرون نقش مرد قوی را بازی می‌کند، از درون نیز به یک زن یعنی آنیما تبدیل می‌شود، زیرا آنیما است که به پرسونا واکنش نشان می‌دهد. اما از آنجا که دنیای درونی تاریک و نامرئی متعلق به آگاهی برون‌گرا است، و از آنجا که یک مرد هرچه بیشتر با پرسونا یکی شود، کمتر قادر به درک نقاط‌ضعف خودش است، همتای پرسونا، آنیما، کاملاً در تاریکی باقی می‌ماند و بلافاصله «فرافکنی می‌شود»، به طوری که قهرمان ما زیر پاشنه‌ی دمپایی همسرش قرار می‌گیرد. اگر این منجر به افزایش قابل‌توجه قدرت زنش شود، زنش به‌هیچ‌وجه خودش را تبرئه نخواهد کرد. زن پست‌تر می‌شود، و بدین ترتیب به شوهرش این گواه خوشایند را می‌دهد که «او، که قهرمان است، در خلوت پست‌تر نیست، بلکه پست‌تر زنش است.» در عوض، زن می‌تواند این توهم را گرامی بدارد، توهمی که برای بسیاری چنان جذاب است که حداقل با یک قهرمان ازدواج کرده‌اند و از بی‌فایده بودن خودشان نگران نیستند. این بازی کوچک توهم اغلب به عنوان تمام معنای زندگی در نظر گرفته می‌شود.

 

۳۱۰

همانطور که برای رسیدن به فردیت یا خودتحقق‌بخشی، ضروری است که انسان بین آنچه هست و آنچه برای خودش و دیگران به نظر می‌رسد، تمایز قایل شود، برای همین هدف نیز ضروری است که از سیستم نامرئی روابط خودش با نیاگاه و به‌ویژه آنیما آگاه شود تا بتواند خودش را از آن متمایز کند. البته کسی نمی‌تواند خودش را از چیزی نیاگاه متمایز کند. در مورد پرسونا، به‌راحتی می‌توان برای یک مرد روشن کرد که او و شغلش دو چیز متفاوت اند. اما برای یک مرد بسیار دشوار است که خود را از آنیمای خودش متمایز کند، به‌خصوص به این دلیل که آنیمای او نامرئی است. درواقع، او ابتدا باید با این تعصب که هر آنچه از درونش می‌آید، از حقیقی‌ترین اعماق وجودش سرچشمه می‌گیرد، مقابله کند. «مرد قوی» شاید بپذیرد که در زندگی خصوصی‌اش به طرز عجیبی بی‌نظم است، اما به گفته‌ی خودش، این فقط «ضعف» اوست که با آن، گویی، یکپارچگی خودش را اعلام می‌کند. اکنون در این گرایش، میراث فرهنگی‌ای وجود دارد که نباید مورد تحقیر قرار گیرد؛ زیرا وقتی مردی تشخیص می‌دهد که شخصیت ایدئالش مسئول هر چیزی جز آنیمای ایدئال او است، آرمان‌هایش در هم می‌شکند، جهان مبهم می‌شود، او حتی برای خودش هم مبهم می‌شود. او در مورد خوبی دچار تردید می‌شود و بدتر از آن، به نیات خیر خودش هم شک می‌کند. وقتی در نظر بگیریم که ایده‌ی خصوصی ما از نیات خیر چقدر با فرضیات تاریخی گسترده گره خورده است، به‌راحتی می‌توان فهمید که ابراز تأسف از یک ضعف شخصی خوشایندتر و با دیدگاه فعلی ما از جهان سازگارتر است تا درهم‌شکستن آرمان‌ها.

 

۳۱۱

اما از آنجایی که عوامل نیاگاه به عنوان عوامل تعیین‌کننده عمل می‌کنند، نه کمتر از عواملی که زندگی جامعه را تنظیم می‌کنند مهم اند و نه کمتر اشتراکی هستند، می‌توانم به‌خوبی یاد بگیرم که بین آنچه می‌خواهم و آنچه نیاگاه به من تحمیل می‌کند، تمایز قایل شوم، تا ببینم که مسند من از من چه می‌خواهد و آنچه خودم آرزو می‌کنم چیست. در ابتدا تنها چیزی که کاملاً واضح است، ناسازگاری خواسته‌های بیرون و درون است، و انای من بین آنها، همان‌طور که بین چکش و سندان، قرار دارد. اما در مقابل این انا، که مانند یک توپ بدمینتون بین خواسته‌های بیرونی و درونی پرتاب می‌شود، یک داور به‌سختی قابل‌تعریف وجود دارد که من هرگز آن را با نام فریبنده‌ی «وجدان» نمی‌نامم، اگرچه در بهترین معنای آن، این کلمه به‌درستی با آن داور درونی مطابقت دارد. آنچه ما از این «وجدان» ساخته‌ایم، اسپیتلر با طنزی بی‌نظیر توصیف کرده است. از این رو باید به‌شدت از این معنای خاص اجتناب کنیم. ما باید خیلی بهتر بفهمیم که تقابل تراژیک بین درون و بیرون (که در ایوب و فاوست به عنوان شرط‌بندی با خدا به تصویر کشیده شده است) در اصل، بازنمای انرژی فرآیند زندگی، تنش قطبی است که برای خودتنظیمی ضروری است. هرقدر هم که این نیروهای متضاد از هر نظر متفاوت باشند، معنا و آرزوی اساسی‌شان زندگی فرد است: آنها همیشه حول این مرکز تعادل در نوسان اند. فقط به این دلیل که به نحوی جدایی‌ناپذیر از طریق مخالفت با یکدیگر مرتبط اند، آنها همچنین به نحو واسطه‌ای خواسته یا ناخواسته فرد را وحدت می‌بخشند. او احساس قوی‌ای از آنچه باید باشد و آنچه می‌تواند باشد دارد. دور شدن از این پیشگویی به معنای خطا، انحراف و بیماری است.

 

۳۱۲

احتمالاً تصادفی نیست که مفاهیم مدرن ما از «شخصی»[3] و «شخصیت»[4] از کلمه‌ی پرسونا گرفته شده است. می‌توانم ادعا کنم که انای من، شخصی است یا یک شخصیت است، و دقیقاً به همان معنا می‌توانم بگویم که پرسونای من شخصیتی است که کم‌وبیش خودم را با آن یکی می‌دانم. این واقعیت که من دو شخصیت دارم چندان قابل‌توجه نیست، زیرا هر مجموعه‌ی خودایستا یا حتی نسبتاً خودایستا این ویژگی را دارد که به عنوان شخصیت ظاهر شود، یعنی شخصیت‌مند شود. این را می‌توان به‌راحتی در بروزات به‌اصطلاح معنوی نوشتار خودکار و موارد مشابه مشاهده کرد. جملات تولیدشده همیشه جملات شخصی هستند و به صورت اول‌شخص مفرد بیان می‌شوند، گویی که در پشت هر گفته‌ای یک شخصیت واقعی وجود دارد. یک هوش ساده[5] بلافاصله به ارواح فکر می‌کند. همین نوع چیز در توهمات دیوانگان نیز قابل‌مشاهده است، اگرچه این توهمات، واضح‌تر از مورد اول، اغلب می‌توانند به عنوان افکار صرف یا قطعاتی از افکار تشخیص داده شوند که ارتباطشان با شخصیت آگاه بلافاصله برای همه آشکار است.

 

۳۱۳

تمایل عقده‌ی کم‌وبیش خودایستا نسبت به شخصیت‌بخشی مستقیم، همچنین توضیح می‌دهد که چرا پرسونا چنان تأثیر شخصی‌ای از خود نشان می‌دهد که انا به‌راحتی در مورد شخصیت «واقعی» فریب می‌خورد.

 

۳۱۴

حال، هرآنچه درباره‌ی پرسونا و به طور کلی درباره‌ی تمام عقده‌های خودایستا صادق است، درباره‌ی آنیما نیز صادق است. او نیز یک شخصیت است و به همین دلیل است که به‌راحتی بر یک زن فرافکنی می‌شود. تا زمانی که آنیما نیاگاه است، همیشه فرافکنی می‌شود، زیرا هر چیز نیاگاهی فرافکنی می‌شود. اولین حامل تصویر روح همیشه مادر است. بعداً توسط زنانی که احساسات مرد را برمی‌انگیزند، چه به معنای مثبت و چه منفی، حمل می‌شود. از آنجا که مادر اولین حامل تصویر روح است، جدایی از او موضوعی ظریف و مهم با بیشترین اهمیت آموزشی است. بر این اساس، در میان بدویان، تعداد زیادی آیین برای سازماندهی این جدایی طراحی شده است. صرف بالغ شدن و جدایی بیرونی کافی نیست. ورود چشمگیر به «جرگه‌ی مردان»[6] و مراسم تولد دوباره هنوز هم لازم است تا جدایی از مادر (و از این رو از کودکی) کاملاً مؤثر باشد.

 

۳۱۵

همانطور که پدر به عنوان محافظی در برابر خطرات دنیای بیرون عمل می‌کند و بنابراین به عنوان یک شخصیت الگو به پسرش خدمت می‌کند، مادر نیز او را در برابر خطراتی که از تاریکی روانش تهدیدش می‌کنند، محافظت می‌کند. بنابراین، در مناسک بلوغ، فرد تازه‌وارد درباره‌ی این چیزهای «طرف دیگر» آموزش می‌بیند، به طوری که در موقعیتی قرار می‌گیرد که از محافظت مادرش بی‌نیاز شود.

 

۳۱۶

مرد متمدن مدرن باید از این سیستم آموزشی بدوی و درعین‌حال تحسین‌برانگیز صرف‌نظر کند. نتیجه این است که آنیما، به شکل ایماگوِ مادر، به همسر منتقل می‌شود؛ و مرد، به محض ازدواج، کودک‌صفت، احساساتی، وابسته و مطیع، یا در غیر این صورت خشن، مستبد، بسیار حساس می‌شود و همیشه به پرستیژ مردانگی برتر خود فکر می‌کند. البته مورد آخر صرفاً برعکس مورد اول است. محافظت در برابر نیاگاه، که همان چیزی است که مادرش برایش به ارمغان آورده است، با هیچ‌چیز در آموزش مرد مدرن جایگزین نمی‌شود. بنابراین، به طور نیاگاه، ایدئال او از ازدواج به گونه‌ای تنظیم شده است که همسرش باید نقش جادویی مادر را بر عهده بگیرد. او در زیر پوشش ازدواج ایدئال و انحصاری، واقعاً به دنبال حمایت مادرش است و بنابراین در دستان غرایز تملک‌گرایانه‌ی همسرش بازی می‌کند. ترس او از قدرت تاریک و غیرقابل‌محاسبه‌ی نیاگاه، به همسرش اقتدار نامشروعی بر او می‌دهد و چنان پیوند خطرناک و نزدیکی ایجاد می‌کند که ازدواج برای همیشه در آستانه‌ی انفجار ناشی از تنش درونی است؛ یا در غیر این صورت، از روی اعتراض، به افراط دیگر می‌پرد و همان نتایج را به بار می‌آورد.

 

۳۱۷

من معتقدم برای نوع خاصی از انسان مدرن کاملاً ضروری است که تمایز خود را نه‌تنها از پرسونا، بلکه از آنیما نیز تشخیص دهد. در بیشتر موارد، آگاهی ما، به سبک غربی واقعی، به بیرون نگاه می‌کند و دنیای درون در تاریکی باقی می‌ماند. اما این مشکل را می‌توان به‌راحتی برطرف کرد، اگر فقط تلاش کنیم همان تمرکز و انتقاد را به دستمایه‌ی روانی‌ای که نه در بیرون، بلکه در زندگی خصوصی‌مان تجلی می‌یابد، اعمال کنیم. ما آن‌قدر عادت کرده‌ایم در مورد این جنبه‌ی دیگر سکوت شرم‌آوری کنیم (حتی در مقابل همسرانمان می‌لرزیم، مبادا به ما خیانت کنند!) و اگر فاش شود، با پشیمانی به «ضعف» اعتراف کنیم، که به نظر می‌رسد فقط یک روش آموزش وجود دارد، یعنی تا حد امکان نقاط‌ضعف را خرد یا سرکوب کنیم یا حداقل از عموم پنهانشان کنیم. اما این ما را به جایی نمی‌رساند.

 

۳۱۸

شاید اگر از پرسونا به عنوان مثال استفاده کنم، بتوانم بهتر توضیح دهم که چه باید کرد. در اینجا همه‌چیز ساده و سرراست است، در حالی که درباره‌ی آنیما، به هر حال، از نظر غربی‌ها، همه‌چیز تاریک است. وقتی آنیما با ایجاد یک زندگی خصوصی که در تضاد تأسفبار با پرسونای خیره‌کننده قرار می‌گیرد، دابماً نیت‌های خوب ذهن آگاه را خنثی می‌کند، دقیقاً مانند زمانی است که یک فرد ساده‌لوح، که روح یک پرسونا را ندارد، در گذر از جهان با دردناک‌ترین مشکلات روبه‌رو می‌شود. درواقع افرادی هستند که فاقد یک شخصیت رشدیافته اند («کانادایی‌هایی که ادب و نزاکت ساختگی اروپا را نمی‌شناسند») که از یک انزوای اجتماعی به انزوای اجتماعی دیگر می‌روند، کاملاً بی‌ضرر و معصوم، کسل‌کننده‌های بااحساس یا کودکان جذاب، یا اگر زن هستند، کاساندراهای شبح‌وار که از بی‌ملاحظگی خودشان وحشت دارند، تا ابد مورد سوءتفاهم قرار می‌گیرند، هرگز نمی‌دانند به دنبال چه هستند، همیشه بخشش را بدیهی می‌دانند، نسبت به دنیا نابینا هستند، رؤیاپردازان نومید. از مشاهده‌ی آنها می‌توانیم دریابیم که یک شخصیت نادیده‌انگاشته چگونه کار می‌کند و برای درمان شر چه باید کرد. چنین افرادی تنها با یادگیری نحوه‌ی رفتار مردان در جهان می‌توانند از نومیدی‌ها و بی‌نهایت رنج، سانحه‌ها و فجایع اجتماعی اجتناب کنند. این افراد باید یاد بگیرند که بفهمند جامعه ازشان چه انتظاری دارد؛ باید درک کنند که عوامل و افرادی در جهان بسیار بالاتر از آنها وجود دارند؛ باید بدانند آنچه می‌کنند برای دیگران معنایی دارد و غیره. طبیعتاً همه‌ی اینها برای کسی که پرسونای (شخصیت) به‌درستی پرورش‌یافته‌ای دارد، بازی کودکانه است. اما اگر تصویر را برعکس کنیم و مردی را که پرسونای درخشانی دارد، با آنیما (شخصیت پنهان) روبه‌رو کنیم، و برای مقایسه، او را در کنار مردی که هیچ پرسونایی ندارد قرار دهیم، خواهیم دید که دومی به همان اندازه که اولی از جهان آگاه است، از آنیما و امور مربوط به آنیما آگاه است. استفاده‌ای که هریک از این دو از دانش خود می‌کند، می‌تواند به‌راحتی مورد سوءاستفاده قرار گیرد؛ درواقع احتمال اینکه چنین شود، بسیار زیاد است.

 

۳۱۹

مردی که پرسونا دارد، نسبت به وجود واقعیت‌های درونی نابینا است، همانطور که دیگری نسبت به واقعیت جهان، که برای او صرفاً ارزش یک زمین بازی سرگرم‌کننده یا خیالیده را دارد، نابیناست. اما گواهی واقعیت‌های درونی و شناخت بی‌قیدوشرط آن واقعیت‌های درونی، بدیهی است که شرط لازم[7] برای بررسی جدی مسئله‌ی آنیما است. اگر دنیای بیرونی برای من صرفاً یک خیالیدگی است، چگونه باید زحمت ایجاد یک سیستم پیچیده از رابطه و سازگاری با آن را به خود بدهم؟ به همین ترتیب، نگرش «چیزی جز خیالش وجود ندارد» هرگز متقاعدم نمی‌کند که جلوه‌های آنیما را چیزی بیش از یک ضعف احمقانه بدانم. با این حال، اگر من این خط را در نظر بگیرم که جهان بیرون و درون است، و واقعیت سهمی از هر دو دارد، باید منطقاً ناراحتی‌ها و دلخوری‌هایی را که از درون به من می‌رسد، به عنوان نموناهای سازگاری ناقص با شرایط آن دنیای درونی بپذیرم. همانطور که ضربات وارده بر بی‌گناهان در خارج از کشور را نمی‌توان با سرکوب اخلاقی التیام بخشید، فهرست کردن نقاط‌ضعف خود نیز کمکی به تسلیم شدن این احساس نخواهد کرد. در اینجا دلایل، نیات و پیامدهایی وجود دارد که می‌توان با اراده و فهم با آنها مقابله کرد. به عنوان مثال، مرد بی‌عیب‌ونقص شرافتمند و نیکوکار عمومی را در نظر بگیرید که کج‌خلقی‌ها و دمدمی‌مزاجی انفجاری‌اش همسر و فرزندانش را به وحشت می‌اندازد. آنیما اینجا چه می‌کند؟

 

۳۲۰

اگر اجازه دهیم همه‌چیز روند طبیعی‌اش را طی کند، می‌توانیم فوراً آنیما را ببینیم. همسر و فرزندان از هم جدا می‌شوند؛ خلأی در اطراف مرد ایجاد می‌شود. در ابتدا مرد از سنگدلی خانواده‌اش ناله می‌کند و در صورت امکان، حتی بدتر از قبل رفتار خواهد کرد. این باعث می‌شود جدایی کامل شود. اگر ارواح خوب، کاملاً رهایش نکرده باشند، پس از مدتی متوجه انزوای خود خواهد شد و در تنهایی خود شروع به درک چگونگی ایجاد این جدایی خواهد کرد. شاید با وحشت از خود بپرسد: «چه نوع شیطانی در من رخنه کرده است؟» البته بی آنکه معنای این استعاره را ببیند. سپس پشیمانی، آشتی، فراموشی، سرکوب و در کمترین زمان، انفجاری جدید را به دنبال خواهد داشت. واضح است که آنیما سعی در تحمیل جدایی دارد. این گرایش به نفع هیچ‌کس نیست. آنیما مانند معشوقه‌ای حسود که سعی می‌کند مرد را از خانواده‌اش بیگانه کند، بین آنها قرار می‌گیرد. یک مقام رسمی یا هر موقعیت اجتماعی سودمند دیگری می‌تواند همین کار را کند، اما در آنجا می‌توانیم نیروی جاذبه را درک کنیم. آنیما از کجا قدرت اعمال چنین افسونی را به دست می‌آورد؟ در قیاس با پرسونا، باید ارزش‌ها یا عوامل مهم و تأثیرگذار دیگری مانند وعده‌های اغواکننده در پس‌زمینه وجود داشته باشد. در چنین مواردی باید از توجیهات خودداری کنیم. اولین فکر ما این است که مرد موجه به دنبال زن دیگری است. این ممکن است. حتی ممکن است توسط آنیما به عنوان مؤثرترین وسیله برای رسیدن به هدف مطلوب ترتیب داده شود. چنین ترتیبی نباید به عنوان یک هدف فی‌نفسه تفسیر شود، زیرا یک مرد متشخص بی‌گناه که طبق قانون به‌درستی ازدواج کرده است، می‌تواند به همان اندازه طبق قانون به‌درستی طلاق بگیرد، که این امر نگرش اساسی‌اش را ذره‌ای تغییر نمی‌دهد. تصویر قدیمی صرفاً یک قاب جدید دریافت کرده است.

 

۳۲۱

در واقع، این ترتیب، روشی بسیار رایج برای اجرای جدایی (و مانع شدن از رسیدن به راه‌حل نهایی) است. بنابراین، منطقی‌تر است که چنین احتمال آشکاری را هدف نهایی جدایی ندانیم. بهتر است به ما توصیه شود که بررسی کنیم چه‌چیز در پس تمایلات آنیما وجود دارد. اولین قدم چیزی است که من آن را ابژکتیوسازی آنیما می‌نامم، یعنی امتناع کامل از درنظرگرفتن روند جدایی به عنوان ضعف خود. تنها زمانی که این کار انجام شده باشد، می‌توان با آنیما با این سؤال روبه‌رو شد: «چرا این جدایی را می‌خواهی؟» طرح این سؤال به این شکل شخصی، این مزیت بزرگ را دارد که آنیما را به عنوان شخصیت به رسمیت بشناسیم و رابطه را ممکن کنیم. هرچه او را شخصی‌تر در نظر بگیریم، بهتر است.

 

۳۲۲

برای هرکسی که عادت دارد صرفاً از روی عقل و منطق پیش برود، این ممکن است به‌کلی مسخره به نظر برسد. درواقع، اگر مردی سعی کند با پرسونای خودش که آن را صرفاً به عنوان یک وسیله‌ی روانشناختی برای رابطه می‌شناسد، گفتگو کند، اوج ابسوردیّت خواهد بود. اما این فقط برای مردی که پرسونای شخصی دارد، ابسورد است. اگر او پرسونایی نداشته باشد، در این مورد هیچ تفاوتی با انسان بدوی ندارد که، همانطور که می‌دانیم، فقط یک پا در آنچه ما معمولاً واقعیت می‌نامیم، دارد. با پای دیگرش در دنیایی از ارواح ایستاده است که برایش کاملاً واقعی است. مورد نمونه‌ی ما در جهان خارج مثل یک اروپایی مدرن رفتار می‌کند؛ اما در دنیای ارواح، او فرزند یک غارنشین است. بنابراین، باید تسلیم زندگی در نوعی مهدکودک ماقبل‌تاریخ شود تا زمانی که ایده‌ی درستی از قدرت‌ها و عواملی که بر آن دنیای دیگر حاکم اند، به دست آورد. از این رو، او کاملاً حق دارد که با آنیما به عنوان شخصیتی مستقل رفتار کند و سؤالات شخصی‌اش را از او بپرسد.

 

۳۲۳

منظورم این است که این یک تکنیک واقعی است. ما می‌دانیم که عملاً هرکسی نه‌تنها این ویژگی خاص، بلکه توانایی گفتگو با خودش را نیز دارد. هر زمان که در مخمصه قرار می‌گیریم، از خودمان (چه کس دیگری جز خودمان؟) می‌پرسیم: «چه‌کار کنم؟» یا با صدای بلند یا در سکوت، و ما (چه کس دیگری جز ما؟) پاسخ را ارائه می‌دهیم. از آنجایی که قصدمان این است که هرچه می‌توانیم در مورد مبانی وجودمان بیاموزیم، این موضوع کوچک یعنی زندگی در یک استعاره نباید آزارمان دهد. ما باید آن را به عنوان نمادی از عقب‌ماندگی بدوی خود (یا از آن نوع طبیعی‌بودنی که خوشبختانه هنوز برایمان باقی مانده است) بپذیریم که می‌توانیم، مانند یک سیاه‌پوست، شخصاً با «مار» خود گفتگو کنیم. روان نه یک وحدت، بلکه مجموعه‌ای متناقض از عقده‌ها است، تفکیک مورد نیاز برای دیالکتیک ما با آنیما چندان دشوار نیست. هنر آن فقط در این است که به شریک نامرئی‌مان اجازه دهیم صدایش شنیده شود، و مکانیسم بیان را لحظه‌ای در اختیارش قرار دهیم، بی آنکه تحت تأثیر انزجاری که فرد به طور طبیعی از انجام چنین بازی ظاهراً مضحکی با خود احساس می‌کند، یا تردید در مورد اصالت صدای مخاطب خود، قرار گیریم. این نکته‌ی اخیر از نظر فنی بسیار مهم است: ما آنقدر عادت داریم خود را با افکاری که به ذهنمان خطور می‌کنند یکی بدانیم که همواره فرض می‌کنیم آنها را ساخته‌ایم. جالب اینجاست که دقیقاً غیرممکن‌ترین افکار هستند که ما بزرگترین مسئولیت ذهنی را نسبت به‌شان احساس می‌کنیم. اگر از قوانین جهانی انعطاف‌ناپذیری که حتی بر وحشی‌ترین و بی‌پرواترین خیالش‌ها حاکم است آگاه‌تر بودیم، شاید می‌توانستیم در موقعیت بهتری قرار بگیریم تا این افکار را بیش از هر چیز دیگری به عنوان رویدادهای ابژکتیو ببینیم، درست همانطور که رؤیاها را می‌بینیم، که هیچ‌کس آنها را اختراعات عمدی یا دلخواهانه نمی‌داند. مطمئناً بی‌طرفی و عدم‌تعصب زیادی لازم است تا به «طرف دیگر» فرصت فعالیت روانی محسوس داده شود. در نتیجه‌ی نگرش سرکوبگرانه‌ی ذهن آگاه، طرف دیگر به سمت بروزات غیرمستقیم و صرفاً نمونایی، عمدتاً از نوع احساسی، سوق داده می‌شود و تنها در لحظاتی که عواطف شدت دارند، بخش‌هایی از نیاگاه می‌توانند به شکل افکار یا تصاویر به سطح بیایند. نمونای اجتناب‌ناپذیر همراه این است که انا لحظه‌ای با این گفته‌ها اینهمان‌سازی می‌کند، اما بلافاصله لغوشان می‌کند. و درواقع، چیزهایی که فرد هنگام گرفتاری در چنگال یک عاطفه می‌گوید، گاهی بسیار عجیب و جسورانه به نظر می‌رسند. اما این گفته‌ها به‌سادگی فراموش می‌شوند یا کاملاً انکار می‌شوند. اگر کسی بخواهد نگرشی ابژکتیو اتخاذ کند، طبیعتاً باید این مکانیسم تحقیر و انکار را در نظر بگیرد. عادت عجله برای اصلاح و انتقاد، در سنت ما به اندازه‌ی کافی قوی است، و معمولاً ترس هم آن را تقویت می‌کند؛ ترسی که نه می‌توان وجودش را پیش خود اعتراف کرد و نه پیش دیگران، ترس از حقایق موذی، دانش خطرناک، تأییدهای ناخوشایند، در یک کلام، ترس از همه‌ی چیزهایی که باعث می‌شود بسیاری از ما از تنها بودن با خودمان مانند طاعون فرار کنیم. ما می‌گوییم که مشغول بودن با خود، خودخواهانه یا «بیمارگونه» است؛ معاشرت با خود بدترین چیز است، «شما را ماخولیایی می‌کند»؛ اینها توصیفات درخشانی هستند که در مورد ساختار انسانی ما ارائه می‌شوند. آنها آشکارا عمیقاً در ذهن غربی ما ریشه دوانده‌اند. هرکسی که این‌گونه فکر می‌کند، بدیهی است هرگز از خود نپرسیده است که دیگران چه لذتی ممکن است در معاشرت با چنین ترسوی بدبختی پیدا کنند. با توجه به این واقعیت که در حالت تأثر، فرد اغلب ناخواسته تسلیم حقایق طرف مقابل می‌شود، آیا بهتر نیست از یک تأثر استفاده کنیم تا به طرف مقابل فرصتی برای صحبت کردن بدهیم؟ بنابراین، می‌توان به همان اندازه درست گفت که باید هنر گفتگو با خود را در محیطی که به‌واسطه‌ی یک تأثر فراهم می‌شود پرورش دهیم، گویی خود آن تأثر بدون توجه به انتقاد منطقی ما صحبت می‌کند. تا زمانی که تأثر صحبت می‌کند، باید از انتقاد خودداری کرد. اما هنگامی که آن تأثر استدلالش را ارائه کرد، باید با چنان وجدانی شروع به انتقاد کنیم که گویی یک شخص واقعی که ارتباط نزدیکی با ما دارد، طرف صحبت ماست. همچنین موضوع نباید در همین‌جا متوقف شود، بلکه بیانیه و پاسخ باید به دنبال هم بیایند تا به پایان رضایت‌بخشی برای بحث برسند. اینکه نتیجه رضایت‌بخش باشد یا نه، موضوعی است که فقط احساس ذهنی می‌تواند درباره‌اش تصمیم بگیرد. هرگونه مغلطه و فریبکاری البته کاملاً بی‌فایده است. صداقت دقیق با خود و عدم‌پیش‌بینی شتاب‌زده‌ی آنچه طرف مقابل ممکن است بگوید، شرایط ضروری این تکنیک برای آموزش آنیما هستند.

 

۳۲۴

با این حال، می‌توان در مورد این ترسِ مختص غرب از سوی دیگر هم چیزی گفت. این ترس به‌کلی بی‌دلیل نیست، جدا از این گواه که البته ترسی واقعی است. می‌توانیم ترسی را که کودک و انسان بدوی از ناشناخته‌های بزرگ دارند، فوراً درک کنیم. ما نیز همان ترس کودکانه را از جنبه‌ی درونی‌مان داریم، جایی که به طور مشابه به جهانی ناشناخته دست می‌یابیم. تنها چیزی که داریم، عاطفه و ترس است، بی آنکه بدانیم این ترسی از جهان است؛ زیرا جهانِ عواطف نامرئی است. ما یا تعصبات صرفاً نظری علیه آن داریم یا ایده‌های خرافی. حتی نمی‌توان در مقابل بسیاری از افراد تحصیل‌کرده درباره‌ی نیاگاه صحبت کرد، بی آنکه به عرفان متهم شویم. این ترس تا جایی مشروع است که جهان‌بینی عقلانی ما با قطعیت‌های علمی و اخلاقی‌اش -که به‌شدت به آنها اعتقاد داریم زیرا به‌وفور عمیقاً مورد تردید اند- توسط حقایق سوی دیگر در هم می‌شکند. اگر فقط کسی می‌توانست از آنها اجتناب کند، آن‌گاه توصیه‌ی مؤکد آن مرد بی‌فرهنگ که «سگ‌های خفته را رها کن تا دراز بکشند» تنها حقیقتی بود که ارزش دفاع کردن داشت. و در اینجا صریحاً خاطرنشان می‌کنم که من تکنیک فوق را برای هیچ‌کس که از روی ناچاری به آن روی نیاورده باشد، نه توصیه‌ای ضروری نه حتی توصیه‌ای مفید می‌دانم. مراحل، همانطور که گفتم، بسیار اند، و ریش‌سفیدانی وجود دارند که بی‌گناه مانند نوزادان در آغوش هم می‌میرند، و در همان سال، هنوز هم غارنشینانی زاده می‌شوند. حقایقی هستند که متعلق به آینده اند، حقایقی هستند که متعلق به گذشته اند، و حقایقی که به هیچ زمانی تعلق ندارند.

 

۳۲۵

می‌توانم تصور کنم کسی پیدا شود که از این تکنیک از روی نوعی کنجکاوی مقدس استفاده کند، شاید جوانی که دلش می‌خواهد بال‌هایی کنار پاهایش داشته باشد، نه چون می‌لنگد، بلکه به این خاطر که آرزوی رسیدن به خورشید دارد. اما یک مرد بالغ، با توهمات فراوان، تسلیم این تحقیر درونی می‌شود و تنها در صورت اجبار تسلیم می‌شود، زیرا دلیلی نمی‌بیند تا اجازه دهد وحشت‌های کودکی دوباره بر او غلبه کنند. ایستادن بین دنیای روز مملو از آرمان‌های متلاشی‌شده و ارزش‌های بی‌اعتبار، و دنیای شب مملو از خیالش‌های ظاهراً بی‌معنی، کار ساده‌ای نیست. عجیب بودن این دیدگاه درواقع آن‌قدر زیاد است که احتمالاً هیچ‌کس نیست که برای امنیت به سوی آن دست دراز نکند، حتی اگر این دست دراز کردن به سوی مادری باشد که کودکش را از وحشت‌های شب محافظت می‌کرد. هرکه می‌ترسد، باید وابسته باشد؛ یک چیز ضعیف به حمایت نیاز دارد. به همین دلیل است که ذهن بدوی، از ضرورت عمیق روانشناختی، آموزش مذهبی را ایجاد کرد و آن را در جادوگر و کاهن تجسم بخشید. گزاره‌ی «فراتر از کلیسا هیچ‌کس نباید بمیرد» هنوز هم یک حقیقت معتبر است؛ اما برای کسانی که می‌توانند به آن بازگردند. برای معدود کسانی که نمی‌توانند، فقط به یک انسان وابسته اند، وابستگی‌ای فروتنانه‌تر و مغرورانه‌تر، تکیه‌گاهی ضعیف‌تر و قوی‌تر، به نظر من، بیش از هر تکیه‌گاه دیگری. در مورد شخص پروتستان چه می‌توان گفت؟ او نه کلیسا دارد نه کشیش، بلکه فقط خدا را دارد؛ و حتی خدا هم برایش مورد تردید قرار می‌گیرد.

 

۳۲۶

خواننده ممکن است با اندک حیرتی بپرسد: «اما آنیما چه می‌کند که چنین تضمین‌های مضاعفی قبل از آنکه کسی بتواند با او کنار بیاید، لازم است؟» من به خواننده‌ام توصیه می‌کنم که تاریخ تطبیقی ​​دین را چنان با دقت مطالعه کند که این وقایع‌نامه‌های مرده را با زندگی عاطفی کسانی که این ادیان را زیسته‌اند، پر کند. آن‌گاه او ایده‌ای از آنچه در سوی دیگر زندگی می‌کند، به دست خواهد آورد. ادیان قدیمی با نمادهای والا و مضحک، دوستانه و شیطانی‌شان، از آسمان نازل نشده‌اند، بلکه از این روح انسانی که در این لحظه در درون ما ساکن است، زاده شده‌اند. همه‌ی آن چیزها، صورت‌های سرمدی‌شان، در ما زنده اند و ممکن است در هر زمانی با نیرویی نابودکننده، در پوشش تلقین‌های اشتراکی که فرد در برابر آنها بی‌دفاع است، به ما هجوم آورند. خدایان ترسناک ما فقط نامشان را تغییر داده‌اند: اکنون با ایسم هم‌قافیه اند. آیا کسی جرئت دارد ادعا کند که جنگ جهانی یا بولشویسم اختراعی هوشمندانه بوده است؟ همانطور که از بیرون در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن هر لحظه ممکن است کل یک قاره زیر آب برود، یا یک قطب جابه‌جا شود، یا طاعون جدیدی شیوع یابد، از درون نیز در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن هر لحظه ممکن است چیزی مشابه رخ دهد، هرچند به شکل یک ایده، اما به همان اندازه خطرناک و غیرقابل‌اعتماد. عدم‌سازگاری با این دنیای درونی، سهل‌انگاری‌ای است که عواقبی به همان اندازه جدی مانند جهل و نادانی در دنیای بیرونی دارد. گذشته از همه‌ی اینها، تنها بخش کوچکی از بشریت، که عمدتاً در آن شبه‌جزیره‌ی پرجمعیت آسیا زندگی می‌کنند که به اقیانوس اطلس منتهی می‌شود و خود را «فرهنگی‌شده»[8] می‌نامند، به این ایده رسیده‌اند که دین نوع خاصی از اختلال روانی با هدفی ناشناخته است. اگر از فاصله‌ای امن، مثلاً از آفریقای مرکزی یا تبت، به آن نگاه کنیم، مطمئناً به نظر می‌رسد که این بخش، اختلالات روانی نیاگاه خود را بر ملت‌هایی که هنوز غرایز سالمی دارند، القا کرده است.

 

۳۲۷

از آنجا که امور دنیای درون، به دلیل نیاگاه بودن، بر همه‌ی ما تأثیر می‌گذارند، برای هرکسی که قصد پیشرفت در خودفرهنگیدگی[9] دارد (و آیا همه‌ی فرهنگ‌ها با فرد آغاز نمی‌شوند؟) ضروری است که تأثیرات آنیما را ابژکتیوسازی کند و سپس بکوشد بفهمد چه محتوایی زیربنای این تأثیرات است. به این ترتیب، او با آن امر نامرئی سازگار می‌شود و در برابر آن محافظت می‌شود. هیچ سازگاری‌ای نمی‌شود بدون امتیاز دادن به هر دو جهان حاصل شود. از بررسی ادعاهای دنیای درون و بیرون، یا بهتر بگوییم، از تضاد بین آنها، ممکن و ضروری حاصل می‌شود. متأسفانه ذهن غربی ما، که در این زمینه فاقد هرگونه فرهنگی است، هرگز مفهومی یا حتی نامی برای اتحاد اضداد از طریق مسیر میانه، آن اساسی‌ترین مورد تجربه‌ی درونی، که می‌تواند به طور موجهی در مقابل مفهوم چینی تائو قرار گیرد، ابداع نکرده است. این همزمان فردی‌ترین واقعیت و جهانی‌ترین و مشروع‌ترین تحقق معنای زندگی فردی است.

 

۳۲۸

در طول توضیحاتم تاکنون، منحصراً به روانشناسی مردانه پرداخته‌ام. آنیما، که از جنس زنانه است، منحصراً شخصیتی است که جبران‌کننده‌ی آگاهی مردانه است. در زن، شخصیت جبران‌کننده، شخصیتی مردانه دارد و بنابراین می‌توان آنیموس نامیدش. اگر توصیف معنای آنیما کار آسانی نبود، وقتی به توصیف روانشناسی آنیموس می‌پردازیم، مشکلات تقریباً غیرقابل‌حل می‌شوند.

 

۳۲۹

این واقعیت که یک مرد، ساده‌لوحانه واکنش‌های آنیمای خودش را به خودش نسبت می‌دهد، بی آنکه ببیند واقعاً نمی‌تواند خود را با یک عقده‌ی خودایستا یکی بداند، در روانشناسی زنانه تکرار می‌شود، هرچند در صورت امکان به شکلی حتی برجسته‌تر. این یکی دانستن خود با یک عقده‌ی خودایستا، به‌کلی جدا از ابهام و عجیب بودن ذاتی آن، دلیل اساسی دشواری درک و توصیف این مشکل است. ما همیشه با این فرض ساده‌لوحانه شروع می‌کنیم که در خانه‌ی خود ارباب هستیم. از این رو ابتدا باید خود را به این فکر عادت دهیم که در خصوصی‌ترین زندگی روانی‌مان نیز، در نوعی خانه زندگی می‌کنیم که درها و پنجره‌هایی به جهان دارد، اما اگرچه ابژه‌ها یا محتویات این جهان بر ما تأثیر می‌گذارند، متعلق به ما نیستند. برای بسیاری از مردم، درک این فرضیه به‌هیچ‌وجه آسان نیست، همانطور که درک و پذیرش این واقعیت که روانشناسی همسایه‌شان لزوماً با روانشناسی خودشان یکسان نیست، به‌هیچ‌وجه آسان نیست. خواننده‌ی من ممکن است فکر کند که آخرین نکته کمی اغراق‌آمیز است، زیرا به طور کلی، هرکسی از تفاوت‌های فردی آگاه است. اما باید به خاطر داشت که روانشناسی آگاهانه‌ی فردی ما از یک حالت اولیه‌ی نیاگاهی و بنابراین عدم‌تمایز (که توسط لوی-برول به عنوان عرفان مشارکت[10] نامیده می‌شود) توسعه می‌یابد. در نتیجه، آگاهی از تمایز، دستاورد نسبتاً دیرهنگام بشر است و احتمالاً بخش نسبتاً کوچکی از میدان نامحدود و بزرگ هویت اصالی[11] است. تمایز، جوهره و شرط لازم آگاهی است. هر چیز نیاگاه تمایزنیافته است و هر اتفاقی که به طور نیاگاه رخ می‌دهد، بر اساس عدم‌تمایز پیش می‌رود؛ به عبارت دیگر، هیچ تعینی وجود ندارد که آیا به خود تعلق دارد یا ندارد. نمی‌توان به نحو ماتقدم مشخص کرد که آیا به من مربوط می‌شود یا به دیگری یا هر دو. احساس نیز در این زمینه هیچ سرنخ مطمئنی به ما نمی‌دهد.

 

۳۳۰

نمی‌توان به‌خودی‌خود، آگاهی فروتر را به زنان نسبت داد؛ این آگاهی صرفاً با آگاهی مردانه متفاوت است. اما، همانطور که یک زن غالباً به‌وضوح از چیزهایی آگاه است که یک مرد هنوز در تاریکی به دنبال آنها می‌گردد، به طور طبیعی زمینه‌های تجربه‌ای در یک مرد هست که برای زن، هنوز در سایه‌های عدم‌تمایز پیچیده شده‌اند، عمدتاً چیزهایی که به آنها علاقه‌ی کمی دارد. روابط شخصی به عنوان یک قاعده برای او مهم‌تر و جالب‌تر از واقعیت‌های ابژکتیو و ارتباطات متقابل میان آن واقعیت‌های ابژکتیو است. او زمینه‌های وسیع تجارت، سیاست، فناوری و علم، یعنی کل قلمرو ذهن کاربردی مردانه را به سایه‌روشن آگاهی فرو می‌افکند. در حالی که، از سوی دیگر، آگاهی دقیقی از روابط شخصی ایجاد می‌کند، که ظرافت‌های بی‌پایان آن معمولاً از دید مرد پنهان می‌ماند.

 

۳۳۱

بنابراین باید انتظار داشته باشیم که نیاگاه زن جنبه‌هایی اساساً متفاوت از جنبه‌های موجود در مرد را نشان دهد. اگر بخواهم به طور خلاصه تفاوت بین زن و مرد را در این زمینه، یعنی آنچه آنیموس را در مقابل آنیما مشخص می‌کند بیان کنم، فقط می‌توانم این را بگویم: همانطور که آنیما خلق‌وخو را ایجاد می‌کند، آنیموس عقاید را تولید می‌کند؛ و همانطور که خلق‌وخوی یک مرد از یک پیشینه‌ی مبهم ناشی می‌شود، عقاید یک زن نیز بر فرضیات ماتقدم نیاگاه استوار است. عقاید آنیموس اغلب دارای ویژگی‌هایی مانند اعتقادات محکمی هستند که به‌راحتی متزلزل نمی‌شوند، یا اصولی هستند که اعتبارشان ظاهراً انکارناپذیر است. اگر این عقاید را تجزیه و تحلیل کنیم، بلافاصله به فرضیات نیاگاهی برمی‌خوریم که وجودشان ابتدا باید استنباط شود؛ به عبارت دیگر، ظاهراً این عقاید طوری تصور می‌شوند که گویی چنین فرضیاتی وجود دارند. اما در واقعیت، این عقاید اصلاً سنجیده نمی‌شوند. آنها از پیش آماده اند، و چنان ایجابی و با چنان اعتقاد راسخی پذیرفته می‌شوند که زن هرگز ذره‌ای شک و تردید درباره‌شان ندارد.

 

۳۳۲

ممکن است تصور شود که آنیموس، مانند آنیما، خود را در چهره‌ای واحد تجسم می‌بخشد. اما همانطور که تجربه نشان می‌دهد، این فقط تا حدی درست است، زیرا عامل دیگری به طور غیرمنتظره ظاهر می‌شود که وضعیتی اساساً متفاوت از آنچه را در یک مرد هست ایجاد می‌کند. آنیموس به عنوان یک شخص ظاهر نمی‌شود، بلکه به عنوان مجموعه‌ای از اشخاص ظاهر می‌شود. در رمان پدر کریستینا آلبرتا اثر اچ.جی.ولز، قهرمان زن، در تمام کارهایی که می‌کند یا نمی‌کند، دایماً تحت نظارت یک مرجع اخلاقی عالی است که با دقت بی‌رحمانه و بی‌طرفی محض به او می‌گوید چه کاری می‌کند و به چه انگیزه‌هایی. ولز این مرجع را «دادگاه وجدان» می‌نامد. این مجموعه از قضات محکوم‌کننده، نوعی هیئت عالیه‌ی راهنما، با تجسم آنیموس مطابقت دارد. آنیموس چیزی شبیه به مجمعی از پدران یا نوعی از بزرگان است که احکامی بی‌چون‌وچرا، عقلانی و غیرمستقیم صادر می‌کنند. با بررسی دقیق‌تر، این احکام دقیق، عمدتاً به گفته‌ها و نظراتی تبدیل می‌شوند که کم‌وبیش از کودکی به طور نیاگاه کنار هم چیده شده‌اند و در قالب مجموعه‌ای از حقیقت، عدالت و معقولیتِ متوسط ​​فشرده شده‌اند، مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها که هر زمان که قضاوتی آگاهانه و شایسته وجود نداشته باشد (که به‌ندرت اتفاق می‌افتد)، فوراً با یک نظر همراه می‌شوند. گاهی این نظرات به شکل به‌اصطلاح عقل سلیمِ صحیح در می‌آیند، گاهی به عنوان اصولی ظاهر می‌شوند که مانند یک تقلید مسخره‌آمیز از آموزش هستند: «مردم همیشه این کار را این‌طور انجام داده‌اند» یا «همه می‌گویند که این‌طور است.»

 

۳۳۳

ناگفته پیداست آنیموس به همان اندازه‌ی آنیما فرافکنی می‌شود. مردانی که به طور خاص برای این فرافکنی‌ها مناسب هستند، یا کپی‌های متحرک خود خدا هستند که همه‌چیز را درباره‌ی همه‌چیز می‌دانند، یا معتادان به کلماتی هستند که با واژگانی گسترده و پرطمطراق، واقعیت‌های عادی یا روزمره را به اصطلاحات والا ترجمه می‌کنند. توصیف آنیموس صرفاً به عنوان یک وجدان اشتراکی محافظه‌کار کافی نیست؛ او همچنین یک نوشناس[12] است که، در تضاد آشکار با نظرات صحیح خود، ضعف فوق‌العاده‌ای در برابر کلمات دشوار و ناآشنا دارد که به عنوان جایگزینی دلپذیر برای وظیفه‌ی نفرت‌انگیز تأمل عمل می‌کنند.

 

۳۳۴

مانند آنیما، آنیموس یک عاشق حسود است. او در قرار دادن نظر خود به جای مرد واقعی در مورد خودش، مهارت دارد، نظرهایی که دلایل بسیار بحث‌برانگیزی دارند و هرگز مورد انتقاد قرار نمی‌گیرند. نظرات آنیموس همواره جمعی اند و دقیقاً به همان روشی که آنیما انتظارات و پیش‌بینی‌های عاطفی‌اش را بین زن و مرد مطرح می‌کند، بر افراد و قضاوت‌های فردی غلبه می‌کنند. اگر زن زیبا باشد، این نظرات آنیموس برای مرد چیزی نسبتاً تأثیرگذار و کودکانه دارد که باعث می‌شود شیوه‌ای خیرخواهانه، پدرانه و حرفه‌ای اتخاذ کند. اما اگر زن جنبه‌ی عاطفی مرد را تحریک نکند و به جای القای درماندگی و حماقت زنانه، از او انتظار شایستگی داشته باشد، نظرات آنیموس او مرد را تا سرحد مرگ آزار می‌دهد، عمدتاً به این دلیل که آنها بر اساس چیزی جز نظر به‌خاطر نظر نیستند و «هرکسی حق دارد نظرات خودش را داشته باشد». مردان می‌توانند اینجا بسیار کینه‌توز باشند، زیرا این یک واقعیت اجتناب‌ناپذیر است که آنیموس همیشه آنیما را به بازی می‌گیرد (و البته برعکس) به طوری که تمام بحث‌های بیشتر بی‌معنی می‌شود.

 

۳۳۵

در زنان روشنفکر، آنیموس باعث ایجاد نوعی بحث و جدل انتقادی و به‌اصطلاح روشنفکری می‌شود، که با این حال، اساساً شامل پافشاری بر روی یک نقطه‌ضعف نامربوط و تبدیل بی‌معنی آن به نقطه‌ضعف اصلی می‌شود. یا یک بحث کاملاً واضح با مطرح کردن دیدگاهی کاملاً متفاوت و در صورت امکان منحرف، به دیوانه‌کننده‌ترین شکل ممکن پیچیده می‌شود. چنین زنانی بی آنکه خودشان بدانند، صرفاً قصد دارند مرد را عصبانی کنند و در نتیجه، بیشتر در معرض آنیموس قرار می‌گیرند. یکی از این موجودات زمانی به من اعتراف کرد: «متأسفانه من همیشه حق دارم.»

 

۳۳۶

با این حال، تمام این ویژگی‌ها، هرقدر هم که آشنا و ناخوشایند باشند، صرفاً و منحصراً به دلیل برون‌گرایی آنیموس هستند. آنیموس به نقش رابطه‌ی آگاهانه تعلق ندارد؛ بلکه نقشد آن تسهیل روابط با نیاگاه است. به جای اینکه زن صرفاً نظرات را با موقعیت‌های بیرونی (موقعیت‌هایی که باید آگاهانه درباره‌شان فکر کند) مرتبط کند، آنیموس، به عنوان یک نقش تداعیگر، باید به سمت درون هدایت شود، جایی که می‌تواند محتویات نیاگاه را مرتبط کند. تکنیک کنار آمدن با آنیموس در اصل مانند مورد آنیما است. فقط در اینجا زن باید یاد بگیرد که نظراتش را نقد کند و از آنها فاصله بگیرد؛ نه برای سرکوب آنها، بلکه با بررسی ریشه‌های آنها، برای نفوذ عمیق‌تر به پس‌زمینه، جایی که سپس تصاویر اولیه را کشف خواهد کرد، درست همانطور که مرد در برخورد با آنیما این کار را می‌کند. آنیموس، به تعبیری، گنجینه‌ی تمام تجربیات اجدادی زن از مرد است؛ و نه‌تنها این، بلکه مرد نیز موجودی خلاق و زاینده است، نه به معنای خلاقیت مردانه، بلکه به این معنا که چیزی به وجود می‌آورد که می‌توانیم آن را «سگ شکاری آنیموس»[13] بنامیم.

 

۳۳۷

زنی که تحت سلطه‌ی آنیموس است، همیشه در معرض خطر ازدست‌دادن زنانگی و شخصیت زنانه‌ی سازگار خود است، همانطور که مردی در شرایط مشابه با خطر زنانگی مواجه می‌شود. این تغییرات روانی جنسی کاملاً به این دلیل است که عملکردی که به درون تعلق دارد، به بیرون منتقل شده است. دلیل این انحراف، آشکارا، عدم‌شناخت کافی از دنیای درونی است که به طور مستقل در مقابل دنیای بیرونی قرار دارد و به همان اندازه، ظرفیت ما برای سازگاری را به طور جدی تحت فشار قرار می‌دهد.

 

۳۳۸

با توجه به کثرت آنیموس که از آنچه می‌توانیم «تک‌شخصیتی»[14] آنیما بنامیم متمایز است، به نظر من این واقعیت قابل‌توجه، هم‌بسته‌ی نگرش آگاهانه است. نگرش آگاهانه‌ی زن به طور کلی بسیار شخصی‌تر از نگرش آگاهانه‌ی مرد است. دنیای او از پدران و مادران، برادران و خواهران، شوهران و فرزندان تشکیل شده است. بقیه‌ی جهان نیز از خانواده‌هایی تشکیل شده است که به یکدیگر احترام می‌گذارند اما در اصل، اساساً به خودشان علاقه‌مند هستند. دنیای مرد، ملت، دولت، امور تجاری و غیره است. خانواده‌ی او صرفاً وسیله‌ای برای رسیدن به یک هدف، یکی از پایه‌های دولت است و همسرش لزوماً زن او نیست (به هر حال، نه آنطور که زن وقتی می‌گوید «مرد من» منظورش است). امر کلی برای او بیشتر از امر شخصی معنا دارد؛ دنیای او از عوامل هماهنگ متعددی تشکیل شده است، در حالی که دنیای او، خارج از شوهرش، در نوعی مه کیهانی به پایان می‌رسد. بنابراین، نوعی انحصارطلبی پرشور به آنیمای مرد و تنوعی بی‌پایان به آنیمای زن نسبت داده می‌شود. در حالی که مرد، در خطوط کلی واضح، شکل جذاب یک سیرسه[15] یا یک کالیپسو[16] را در مقابل خود دارد، آنیموس بهتر است به عنوان دسته‌ای از هلندی‌های پرنده یا سرگردانان ناشناس از آن سوی دریا بیان شود که هرگز به‌وضوح درک نمی‌شوند، متغیر اند و به حرکات مداوم و خشونت‌آمیز عادت دارند. این شخصیت‌بخشی‌ها به‌ویژه در رؤیاها ظاهر می‌شوند، اگرچه در واقعیت ابژکتیو می‌توانند خوانندگان تنور مشهور، قهرمانان بوکس یا مردان بزرگی در شهرهای دور و ناشناخته باشند.

 

۳۳۹

این دو چهره‌ی گرگ‌مانند و میش‌مانند از سرزمین تاریک روان (که به‌راستی نگهبانان نیمه‌غریب آستانه، به‌اصطلاح پرطمطراق الهیات اند) می‌توانند تعداد تقریباً بی‌پایانی از دیسه‌ها را به خود بگیرند، به اندازه‌ای که کل کتاب‌ها را پر کنند. دگرگونی‌های پیچیده‌ی آنها به اندازه‌ی خود جهان غنی و عجیب است، به اندازه‌ی تنوع بی‌حدوحصرِ همبسته‌ی آگاهانه‌شان، یعنی پرسونا، متنوع است. آنها در سپهر گرگ‌ومیش ساکن اند و ما می‌توانیم به‌راحتی تشخیص دهیم که عقده‌ی خودایستای آنیما و آنیموس اساساً یک نقش روانشناختی است که یک شخصیت را غصب کرده یا بهتر است بگوییم آن را حفظ کرده است، تنها به این دلیل که این نقش خود خودایستا و رشدنیافته است. اما در حال حاضر می‌توانیم ببینیم که چگونه می‌توان شخصیت‌پردازی‌ها را از هم جدا کرد، زیرا با «آگاه کردن آنها»، آنها را به پلی به نیاگاه تبدیل می‌کنیم. به این دلیل است که ما از آنها به عنوان نقش‌ها به طور هدفمند استفاده نمی‌کنیم، آنها همچنان به صورت عقده‌های شخصیت‌مند باقی می‌مانند. تا زمانی که در این حالت هستند، باید به عنوان شخصیت‌های نسبتاً مستقل پذیرفته شوند. آنها نمی‌توانند در حالی که محتوایشان ناشناخته باقی می‌ماند، در آگاهی ادغام شوند. هدف از فرآیند دیالکتیکی، آشکار کردن این محتواها است؛ و تنها زمانی که این وظیفه تکمیل شود و ذهن آگاه به اندازه‌ی کافی با فرآیندهای نیاگاه منعکس‌شده در آنیما آشنا شود، آنیما صرفاً به عنوان یک نقش احساس خواهد شد.

 

۳۴۰

من انتظار ندارم که هر خواننده‌ای فوراً بفهمد منظور از آنیموس و آنیما چیست. اما امیدوارم حداقل این برداشت را داشته باشد که مسئله هیچ چیز متافیزیکی نیست، بلکه بیشتر واقعیت‌های تجربی است که می‌توانند به یک اندازه به زبان عقلانی و انتزاعی بیان شوند. من عمداً از اصطلاحات خیلی انتزاعی اجتناب کرده‌ام، زیرا در مسائلی از این نوع که تاکنون برای تجربه‌ی ما بسیار دسترس‌ناپذیر بوده‌اند، ارائه‌ی یک فرمول فکری به خواننده بی‌فایده است. ارائه‌ی مفهومی از امکانات واقعی تجربه به او بسیار مفیدتر است. هیچ‌کس واقعاً نمی‌تواند این چیزها را درک کند، مگر که خودش آنها را تجربه کرده باشد. بنابراین من بیشتر به اشاره به راه‌های ممکن برای چنین تجربه‌ای علاقه‌مندم تا ابداع فرمول‌های فکری که به دلیل فقدان تجربه، لزوماً باید به صورت یک شبکه‌ی خالی از کلمات باقی بمانند. متأسفانه افراد بسیار زیادی هستند که کلمات را از بر می‌کنند و تجربیات ذهنی خودشان را به آنها اضافه می‌کنند و سپس، بسته به خلق‌وخو، خود را یا به ساده‌لوحی یا به انتقاد تسلیم می‌کنند. ما در اینجا با یک پرسش جدید، یک حوزه‌ی جدید و در عین حال قدیم از تجربه‌ی روانشناختی سروکار داریم. تنها زمانی می‌توانیم نظریه‌های نسبتاً معتبری در مورد آن ایجاد کنیم که حقایق روانشناختی مربوطه برای تعداد کافی از مردم شناخته شده باشد. اولین چیزهایی که کشف می‌شوند همیشه حقایق هستند، نه نظریه‌ها. نظریه‌سازی نتیجه‌ی بحث میان افراد زیادی است.

[1]. battle of the faculties

[2]. odd

[3]. personal

[4]. personality

[5]. naive

[6]. Men’s house

[7]. sine qua non

[8]. cultured

[9]. Self-culture

[10]. participation mystique

[11]. Original identity

[12]. neologist

[13]. animus hound

[14]. Uni-personality

[15]. Circe

[16]. Calypso

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها