یادداشت کتابشناختی
تصمیم گرفته شده است که در جلد آخر، یک کتابشناسی کامل گنجانده شود تا از تکرار قابلتوجه منابع جلوگیری شود. تأکید زیادی بر مطالب بایگانی اولیه شده است. درواقع، رئیس شرکت در اکتبر ۱۹۱۱ پیش از این در مورد تاریخچهی امتیازنامه، که «در انبوهی از مکاتبات مدفون است»، اظهارنظر کرده بود. این منابع به طور کامل استفاده شده است و بر این اساس، منابع در بخشهای مناسب متن ذکر شدهاند. علاوه بر این، توجه زیادی به اسناد مرتبط از بایگانیهای دولتی شده است. ادبیات ثانویه در مورد صنعت نفت گسترده است. آن دسته از استنادهایی که بلافاصله مفید هستند، در یادداشتها یافت میشوند که به همان نسبت کاملتر از آنچه در غیر این صورت میتوانستند باشند، هستند.
پیشگفتار
تولید نفت جهان در آغاز قرن بیستم تحت سلطهی روسیه (۵۱ درصد) و آمریکا (۴۳ درصد) بود. نفت سفید برای گرمایش و روشنایی، محصول اصلی نفتی (۶۵ درصد از تولید پالایشگاههای آمریکا) بود. چاههای نفت آمریکا در پنسیلوانیا، نیویورک، اوهایو، کانزاس و ایندیانا قرار داشتند و صنعت آن توسط شرکت استاندارد اویل تراست کنترل میشد که قبل از تجزیهی آن در ۱۹۱۱، حدود ۸۴ درصد از تولید پالایشگاه، ۸۶ درصد از کل صادرات و ۸۵ درصد از فروش داخلی نفت را به خود اختصاص میداد. تا ۱۹۱۴، بیش از یک دهه پس از کشف تگزاس و کالیفرنیا به عنوان میادین نفتی جدید و بزرگ، نفت آمریکا ۶۵ درصد از تولید جهان را تشکیل میداد. صنعت نفت روسیه عمدتاً در منطقهی باکو متمرکز بود و منافع نوبل در آن غالب بود. میادین نفتی باکو در ۱۹۰۱ به اوج خود رسیدند، اما اگرچه نفت بیشتری در مناطق گروزنی و مایکوپ کشف شد، سهم روسیه از تولید نفت جهان در ۱۹۱۴ به ۱۶.۴ درصد کاهش یافت. به طور کلی نفت خام آمریکا سبک و برای بنزین و نفت سفید بهتر بود، در حالی که نفت روسیه سنگین بود و پالایش نفت سفید با مقدار زیادی نفت کوره همراه بود که در کورههای صنعتی استفاده میشود.
بنابراین حتی در سالهای آغازین این قرن، تغییر در الگوی تولید و در نسبت بازار تولیدکنندگان اصلی و شرکتهای مرتبط با آنها قابلتوجه است. راهآهن و کشتیرانی توسعه یافتند. این بخشی از پویایی صنعت نفت، بخشی از فرآیند تغییر تقریباً مداوم است. به شکل o.I و پیوست o.1 مراجعه کنید.

شکل ۰.۱ تولید نفت خام جهان ۱۹۰۰-۱۹۳۲ (میلیون تن)
منبع: سالنامهی نفت. بشکهها با نرخ ۷.۴ شیلینگ به تن تبدیل شدهاند = ۱۰۰ بشکه
در سال ۱۸۹۰ در نتیجهی کشف نفت در سوماترا، شرکت رویالداچ تشکیل شد که هنری دتردینگ، مدیر سابق بانک در پنانگ، در سال ۱۹۰۰ مدیرکل آن شد. در ۱۹۰۳، این شرکت پالایشگاهی را در روتردام اداره میکرد و حضور اروپایی خود را تثبیت کرده بود. در ۱۸۹۲، مارکوس ساموئل، که در یک تجارت عمومی صادرات و واردات مشغول بود و در سراسر خاوردور ارتباطاتی داشت، محمولهای از نفت سفید روسیه را از طریق کانال سوئز با یک تانکر مخصوص به نام مورکس حمل کرد. سال بعد، او سندیکای تانک را تأسیس کرد که در اکتبر ۱۸۹۷ به شرکت حملونقل و بازرگانی شل تبدیل شد. در همین حال، ساموئل وارد اکتشاف شد و در فوریهی ۱۸۹۷ میدانی در کوتئی در بورنئو کشف شد. تا سال ۱۹۰۰، هند شرقی سهم کمی از تولید جهانی (۱.۵ درصد) و دو شرکت نفتی در حال توسعه داشت. در سایر نقاط آسیا، تولید نفت در برمه کمی کمتر از ۱ درصد از کل تولید جهان بود، اما فروش نفت سفید آن در بازار هند اهمیت داشت. تا ۱۸۸۶، صادرات نفت آمریکا بخش عمدهای از آن بازار را تأمین میکرد، اما در آغاز قرن بیستم، نفت سفید روسیه ۶۰ درصد از منابع آنجا را تشکیل میداد، در حالی که سهم برمه تنها ۳ درصد بود، اما تا ۱۹۰۵، برمه ۴۸ درصد و در ۱۹۱۴، ۵۲ درصد از بازار را در اختیار داشت. شرکت پیشرو، شرکت نفت برمه بود که در ۱۸۸۶ توسط بازرگانان اسکاتلندی سازماندهی و در ۱۹۰۲ تحت مدیریت یک تاجر اهل گلاسکو، دیوید کارگیل، بازسازی شد. تا ۱۹۱۴، تولید برمه ۲ درصد از کل جهان بود.
تنها میدانهای نفتی مهم دیگر در مجارستان و رومانی بودند که در اوایل دههی ۱۸۸۰ تولید کمی با تجهیزات حفاری آمریکایی در آنها انجام میشد. در ۱۹۱۴، تولید از این دو منطقه حدود ۷ درصد از تولید جهان را تشکیل میداد. همانطور که در صنعت نفت روسیه، که در آن سرمایهی خارجی بخش عمدهی سرمایهگذاری را در ۱۹۱۴ تشکیل میداد، ۱۳۰ میلیون دلار از ۲۱۴ میلیون دلار، و صندوقهای بریتانیایی ۸۶ میلیون دلار (۶۶ درصد سرمایهگذاری خارجی یا ۴۰ درصد از کل سرمایهگذاری) مشارکت داشتند، در رومانی نیز مشارکت خارجی قابلتوجه بود. بنابراین از کل سرمایهگذاری ۱۸۵ میلیون فرانک فرانسه، آلمان ۷۴ میلیون، فرانسه ۳۱ میلیون، هلند ۲۲ میلیون، رومانی ۱۶ میلیون، ایالات متحده ۱۲.۵ میلیون، بلژیک ۵ میلیون، بریتانیا ۳ میلیون و سایر ذینفعان سرجمع ۶.۵ میلیون فرانک فرانسه مشارکت داشتند. در مجارستان، اولکس[1] (آکتیَنگِسِلشافت فور اویتریهشیشه-اونگاریشه پترولئو پرودِکتس) صادرات نفت را انجام می داد.
وسعت و تعداد مناطق تولید نفت در سال ۱۹۰۰ محدود بود و مناطق مصرف عمده نیز به همین ترتیب. ایالات متحده عملاً یک بازار بسته بود. هند حجم زیادی از نفت سفید را جذب میکرد. اروپا بزرگترین و سودآورترین تمرکز مصرف و صحنهی شدیدترین رقابت را نشان میداد. در نتیجهی نوآوریهای فنی که عمدتاً از منافع نوبل در روسیه و گروه شرکتهای استاندارد اویل در ایالات متحده سرچشمه میگرفت، فرآیندهای پالایش نهتنها در تقطیر، دقیقتر و از نظر شیمیایی کارآمدتر شدند، بلکه به طور مداوم در حال فعالیت بودند. خطوط لوله پیشگام شدند که نهتنها منجر به انحصار در توزیع محصولات شد، بلکه هزینههای حملونقل بسیار ارزانتری نیز به همراه داشت، بهویژه از ۱۸۸۱ با یک خط ششاینچی از پنسیلوانیا به ساحل اقیانوس اطلس و در ۱۸۸۹ با یک خط هشتاینچی بین میادین نفتی و پالایشگاهها در باکو و بندر باتوم در دریای سیاه. مخازن راهآهن نیز تحویل کالا به صورت عمده را ارزانتر کردند، اما توسعهی حملونقل دریایی، بهویژه در نتیجهی کار پیشگامانهی نوبل با کشتی زرتشت که در ۱۸۷۸ سفارش داده شد، بهتدریج روابط بازار را تغییر داد، روابطی که دیگر قرار نبود به شرایط محلی محدود شوند، بلکه شامل یک بستر جهانی از عرضه و تقاضا بودند.
صرفهجویی به مقیاس با تأکید فزاینده بر کارایی عملیات برای بهحداکثررساندن بازده تمام عناصر تشکیلدهندهی نفت خام تولیدشده، امکانپذیر شد. از این نظر، مهارت فنی در صنعت نفت تا سال ۱۹۰۰ از روسیه به ایالات متحده منتقل شده بود، جایی که فرآیندهای پالایش در حال بهبود بودند. این الگوی متغیر عوامل فنی و اقتصادی، در دههی اول قرن، نهتنها بر شرکتهای تولیدکنندهی نفت، بلکه بر شرکتهای بازاریابی آن نیز تأثیر عمدهای داشت و گرایش فزایندهای را برای ادغام فعالیتهای عملیاتی مختلف در یک سازمان واحد ایجاد کرد. بنابراین، مارکوس ساموئل از شرکت شل، فعالیتهای بالادستی را از پایگاه توزیع خود به تولید بازگرداند، در حالی که هنری دتردینگ در شرکت رویالداچ، فعالیتهای پاییندستی را از پایگاه توزیع خود به بازاریابی ادغام کرد.
همزمان با وقوع این فرآیند، قدرت نسبی شرکتها در مناطق جغرافیایی مختلف صنعت نفت بر اساس فشارهای رقابتی در حال تغییر بود. این امر بهویژه در دههی اول حدود آغاز قرن بیستم آشکار بود. توافقنامههای تجاری، ادغامها، اتحادها، و همچنین ورشکستگیها و انحلالهای زیادی وجود داشت. علاقهی فزایندهای در محافل بانکی، مانند روچیلدها و دویچهبانک، برای مشارکت در سرمایهگذاریهای نفتی وجود داشت، که کمتر در تأمین مالی اکتشاف و بیشتر در ترویج توزیع بود. از جمله قابلتوجهترین این موارد با پیامدهای تجاری عمیق، ایجاد شرکت نفت آسیاتیک در ماه مه ۱۹۰۲ بین رویالداچ و شل بود که با مشارکت منافع روچیلد در ماه ژوئن پس از سالها بحث متناوب و رد پیشنهادهای جداگانهی همکاری نزدیک توسط ساموئل و دتردینگ در دسامبر ۱۹۰۱ از استاندارد اویل، همراه بود. سرنوشتهای متغیر متفاوت هر دو شرکت در ادغام رسمی آوریل ۱۹۰۶ منعکس شد، که در آن منافع رویالداچ با ۶۰ درصد غالب بود در حالی که منافع شل ۴۰ درصد را تشکیل میداد.
در ۱۸۹۴، در پاسخ به سیاست بازاریابی تهاجمی استاندارد اویل، یک انجمن آزمایشی در روسیه بین صاحبان اصلی منافع نفتی روسیه، نوبلها، روچیلدها و مانتاشف، برای همکاری در بازاریابی فرآوردههای نفتی در مناطق جغرافیایی مشخص تشکیل شد. بین سالهای ۱۸۹۷ تا ۱۹۰۵، رقابت شدید و «جنگهای قیمتی» مکرر بین شل، رویالداچ، استاندارد اویل و شرکت نفت برمه در بازارهای شرقی با درجات مختلفی از شدت وجود داشت. اتحادها، جز اهداف متقابل شل و رویالداچ از ۱۹۰۲، دوام چندانی نداشتند. در ۱۹۰۵، با توافقی بین شرکت نفت برمه و شرکت نفت آسیاتیک برای تقسیم بازارهای شرقی، آتشبس تجاری اعلام شد.
در ۱۹۰۶، ساموئل با فروپاشی انتظارات در تگزاس و اختلالات انقلابی در منابع روسیه، خود را بیش از حد متعهد یافت و قادر به تأمین مالی منافع خود در تولید روبهرشد رومانی نبود. دویچهبانک، برای محافظت از منافع نفتی اروپایی خود در برابر رقابت فزایندهی استاندارد اویل، در ژوئیهی ۱۹۰۶ با نوبلها و روچیلدها متحد شد تا یک شرکت بزرگ نفتی به نام اتحادیهی نفت اروپا-ایشه تشکیل دهد. این اتحادیه متشکل از بسیاری از گروههای کوچک نفتی اروپایی، از جمله شرکت بریتیش پترولیوم لیمیتد بود که نمایندهی اتحادیه در بریتانیا بود و پس از ادغام رویالداچ-شل در ۱۹۰۶، برای توزیع محصولات تصفیهشده از رویالداچ-شل قرارداد بست. برخی از شرکتهای اصلی نفتی نهتنها در ترتیبات بازاریابی (آتشبسهای کموبیش رقابتی) درگیر شدند، بلکه شروع به ایجاد شرکتهای تابعهی خارجی برای بازاریابی کردند، همانطور که استاندارد اویل در اوایل سال ۱۸۸۸ با شرکت نفت آنگلو-امریکن لیمیتد در بریتانیا یا برای تولید با رومانا-امریکن در رومانی در ۱۹۰۴ انجام داده بود. همچنین، رویالداچ-شل با آغاز بازاریابی در ایالات متحده در ۱۹۱۲ و خرید مناطق نفتی در کالیفرنیا در ۱۹۱۳، استراتژی صریحتری را توسعه داد. با تأسیس آسترا رومانا در ۱۹۰۸، رویالداچ-شل تولیدات رومانی را در اختیار گرفت. با خرید جنرال آسفالت در ۱۹۱۳، این شرکت حق مالکیت املاک در ترینیداد و ونزوئلا را داشت و با تصاحب آن از جمله کنسرنهای روچیلدها در روسیه در ۱۹۱۳، این شرکت شبکهای قدرتمند از منافع نفتی جهانی را تثبیت کرده بود.
در این پیشینهی تاریخی کلی است که در سال ۱۹۰۰، ویلیام ناکس دارسی، یک انگلیسی که از یک سرمایهگذاری موفق در معدن استرالیا ثروتی به دست آورده بود، از سوی یک مقام جهانوطن ایرانی، ژنرال آنتوان کتابچی، از طریق معرفی وزیر سابق بریتانیا در ایران، سر هنری دراموند ولف، پیشنهاد کسب امتیاز نفت در ایران را دریافت کرد. دارسی آماده بود تا ریسک راهاندازی یک شرکت نامطمئن برای اکتشاف نفت را بپذیرد. این صرفاً یک ابتکار شخصی برای سودآوری بود. این نشاندهندهی اهمیت تصادف بعدی یعنی امتیاز دارسی است که فرض بر این است که ماکیاولیستیترین انگیزهها، دلیل سرمایهگذاری روی آن بوده است. در واقعیت، مهارتهای زمینشناس و حفار، نفت را کشف کرد، نه تخیل یک جدلگرا یا قمار یک دلال.
اقتدار ملی ایران در آن زمان ضعیف بود؛ تجارت محدود و منابع بهندرت توسعه مییافت. سلسلهی بدبخت قاجار روبهزوال بود و ساختار اداری آن تا پایان قرن نوزدهم برای حکمرانی مؤثر ناکافی بود. امیدهای یک جنبش کوچک اما متعهد برای احیای اقتصاد، با جاذبههای رقابتی شیوههای سنتی قدیمتر و مفاهیم سکولار مدرن، مغشوش شده بود. عذاب انتخاب با حضور یک نیروی صنعتیکنندهی بیگانه تشدید میشد، که برای برخی نمایانگر توسعهی اساسی منابع طبیعی بود، اما برای برخی دیگر توهینی غیرقابلتحمل به غرور ملی. بدبختیهای شرکتهای امتیازدهندهی خارجی قبلی، صرفنظر از توجیهات آنها، مانند امتیاز رویتر، پیشنهادهای روسیه، فرانسه، بلژیک و اتریش برای جادهها، راهآهن، آب و برق، کارخانهها و غیره، نتوانسته بود هیچ سهم مثبتی در رشد اقتصادی ایران داشته باشد.
خلقوخوی طبیعی ایرانی بیشتر با نقش «منشی»[2] (کاتب[3]) سازگار بود تا «مهندس»[4]. کاربرد عملی دانش فنی در مقیاس ارزشهای جامعهی ایرانی در آغاز قرن بیستم، زمانی که هیچ تجربهی واقعی از صنعت وجود نداشت و بیاعتمادی زیادی به اثرات احتمالی آن وجود داشت، اعتبار کمی داشت. در نتیجه، درک کمی از نظم و تخصص موردنیاز برای یک عملیات صنعتی پیچیده و فرصت کمی برای دستیابی به مهارت فنی لازم وجود داشت. اکثر نیروی کار از منطقهی عمدتاً ایلیاتی جنوبغربی ایران استخدام میشدند. کارگران توانمندتر از جاهای دیگر، اغلب از عناصر اقلیت جمعیت، ارامنه، یهودیان، کلدانیها، برای زندگی در منطقهای میآمدند که در مقایسه با پایتخت، یعنی تهران، یا سایر شهرهای بزرگ مانند تبریز، مشهد، اصفهان یا شیراز که از نظر آبوهوایی مناسبتر بودند، جذابیتی نداشت.
کارکنان بریتانیایی استخدامشده توسط شرکت، عموماً با قراردادهای سهساله برای انجام کاری که قبلاً برای آن آموزش دیده بودند، به ایران میآمدند. آنها، صرفنظر از مدت خدمتشان، مهاجرانی بودند که در بخشی از ایران زندگی میکردند که شهرتی باستانی داشت، اما مورد بیتوجهی قرار گرفته بود. آنها محیط خود را با رسوم و سرگرمیهای اجتماعی خود ایجاد کردند. ناگزیر یک ذهنیت بسته شکل گرفت که با فقدان همنشینی ایرانی مشابه، انزوای منطقهای که در آن زندگی و کار میکردند و فقدان ارتباطات کافی با بقیهی کشور مشخص میشد. با این حال، بسیاری از کارکنان بر این موانع غلبه کردند و دوستیهای مادامالعمری با ایرانیان برقرار کردند. برخی از آنها آرزوی درک گستردهی هنر، ادبیات و آداب و رسوم ایران را داشتند و در روستاها سفر میکردند. با این حال، ریشههایشان هرگز عمیقاً در آگاهی ایرانیان نفوذ نکرد، زیرا شرکت نه در یک محیط سیاسی توسعهیافته، مانند ایالات متحده، و نه در محیطی که در آن زمان هویت ملی واقعی نداشت، مانند مستعمرات هلندی هند شرقی، فعالیت میکرد. هنگامی که اقتدار مرکزی در ایران ضعیف و استقلال محلی قوی بود، شرکت از ناامنی و عدماطمینان رنج میبرد. اما هنگامی که دولت مرکزی مانند دوران رضاشاه به طور مؤثر کنترل میشد، خشم علیه شرکت شدت گرفت. فقدان اولیهی نهادهای سیاسی پایدار، نگرشها را متعصبانه و مذاکرات را پیچیده میکرد. وزارتخانههای ایران اغلب چیزی بیش از پایگاههای قدرت موقت برای وزرای منفرد نبودند. رشد سیاسی به جای اعتقاد ایدئولوژیک، به پیروان شخصی زیادی نیاز داشت. هدف مجلس، پارلمان ایران، عمدتاً تصویب قوانین بود و بهندرت آن را پیشنهاد میکرد.
بنابراین، وضعیت امتیازی ایران، طبیعتاً تأثیری بر توسعهی شرکت داشت. به دلیل دخالت دولت بریتانیا در امور ایران و به دلیل تصویر ایرانی از مداخلهی بریتانیا در امور داخلی ایران، فعالیتهای شرکت اغلب توسط ایرانیان مورد سوءظن قرار میگرفت. با این حال، صرفنظر از شرایط خاصی که بر روابط دولت ایران با شرکت تأثیر میگذاشت، غیرواقعبینانه خواهد بود که ادعا کنیم این شرایط منحصربهفرد یا کاملاً بیارتباط با توسعهی امتیازی بودهاند. همزمان با تغییر موازنهی قدرت سیاسی، نهتنها نتیجهی تمایل به خودمختاری یا در نتیجهی پیامدهای ایدئولوژیک انقلاب روسیه، بلکه به دلیل تضعیف تدریجی استعمار و ظهور ناسیونالیسم نیز بود، بلکه اساس روابط اقتصادی نیز به چالش کشیده میشد. به همان شیوهای که سیستم کاپیتولاسیون، که از قرن شانزدهم روابط اروپا با امپراتوری عثمانی را تنظیم میکرد، توسط معاهدهی سهگانهی لوزان در ۲۴ ژوئیهی ۱۹۲۲ لغو شد، به همان شیوه نیز دولتهای ملی تازهظهوریافته، اطاعت از قدرتهای بزرگ را رد میکردند. وضع موجود در حال تغییر بود، که نهتنها در امپراتوری موسولینی و ترکیه آتاتورک در اواسط دههی ۱۹۲۰، بلکه در اتحادیهی نفت مکزیک توسط رؤسای جمهور کارانزا در ۱۹۱۶ و کالس در ۱۹۲۵ نیز از پیش ترسیم شده بود. اقدام روزیشی در لغو حقوق فراسرزمینی در ایران در ۱۹۲۸ و در لغو امتیاز دارسی در ۱۹۳۲، بیش از یک اقدام صرفاً محلی اهمیت دارد. در همان زمان، با کشف مقادیر تجاری سیفلین در ۱۹۲۷ در عراق و در ۱۹۳۲ در بحرین، شرکت درگیر متعادل کردن تقاضاهای متضاد برای افزایش تولید از کشورهای مختلف شد، که نوعی حقهبازی امتیازی بود.
جذابیت و جنجالی که در این امور به وجود آمده است، هرقدر هم که شایسته باشد، نقشی را که نفت کوره[5] در بهرهبرداری از نفت ایفا کرده، پنهان کرده است. روشهای اولیهی پالایش نفت براساس تقطیر برای تولید نفت سفید بود. بستهبندی بریکس دکتر جیمز یانگ از این ماده سهم مهمی داشت و در توسعهی صنعت نفت شیل اسکاتلند بسیار مؤثر بود. در ابتدا، پالایش نفت شیل در لندن آغاز شد، اما از ۱۸۸۷، پالایشگاههای نوبل و باکو به طور مداوم در حال پالایش نفت شیل بودند که در آن، باقیماندهی نفت، یعنی نفت کوره، برای پالایش نفت خام استفاده میشد. بهتدریج نفت شیل به نفت کوره ارتقا یافت و در کورهها به عنوان مادهای به جای زغالسنگ برای استفاده در صنایع مختلف تبدیل شد. در اوایل قرن نوزدهم، بسیاری از شیمیدانان، نفتها و خواص آنها را تجزیه و تحلیل کرده بودند، اما کشف کاربرد عملی آنها به تأخیر افتاد. در حالی که اصول تقطیر و پالایش نفت شیل برای اندرو کمپبل، جان گیلسپی و سر باورتون رد-وود و سایر مشاوران شرکت کاملاً شناختهشده بود، تجربهی عملی آنها از نفت خام ایران قبل از راهاندازی پالایشگاه ناچیز بود. برنامهی پالایش براساس آنچه از نظر تجاری مطلوب بود، نه آنچه از نظر فنی امکانپذیر بود، بنا شده بود. در نتیجهی عدمدرک ویژگیهای فیزیکی و ترکیبات شیمیایی نفت خام ایران، راهاندازی پالایشگاه آبادان تقریباً سهبرابر زمان پیشبینیشده طول کشید. این تأخیر، منابع مالی شرکت را تقریباً تا مرز ورشکستگی تحت فشار قرار داد و آن را مجبور کرد تا استراتژی بازاریابی اولیهی خود را کنار بگذارد و قراردادهای محدودکنندهای با رویالداچ-شل منعقد کند و از همه مهمتر، در ۱۹۱۲ برای تأمین نفت کوره به دنبال یک رابطهی قراردادی با دولت بریتانیا باشد که منجر به سهامداری دولت در شرکت در ۱۹۱۴ شد.
چالشی که این فاجعهی زودهنگام برای مدیریت فنی ایجاد کرد، با تشکیل زودهنگام یک سازمان تحقیقاتی در ۱۹۱۷ و انتصاب حیاتی سر جان کادمن به عنوان مشاور فنی در نوامبر ۱۹۲۱، به عنوان مدیر در ۱۹۲۳ و به عنوان رئیس هیئتمدیره در ۱۹۲۷ برطرف شد. بُعد فنی عملیات شرکت در اولویت قرار گرفت. نتایج قابلتوجه بود. در کمتر از یک دهه، پالایشگاه ناکارآمد و پرمصرف آبادان به مجتمع وسیعی از واحدها تبدیل شد که قادر به تصفیهی طیف وسیعی از محصولات با کیفیتی پایدار و اقتصادی با مدرنترین فرآیندها بودند. از وابستگی به یک میدان واحد با ابعاد، عملکرد و رفتار ناشناخته، که بیم آن میرفت مانند میدانهای باکو در ۱۹۰۱ رو به زوال بگذارد یا مانند میدانهای مکزیک در سال ۱۹۲۰ به آب تبدیل شود، اکتشافات دقیق و تفسیر الهامبخش دادههای زمینشناسی و ژئوفیزیکی، وسعت میدان مسجدسلیمان را (که قبلاً با نام میدان نفتون شناخته میشد) آشکار کرد و منجر به کشف میدان بزرگ هفتگل در ۱۹۲۷ و احتمال وجود میدانهای بزرگ دیگر در گچساران، آقاجاری و پازنون[6] شد که تا اوایل دههی ۱۹۴۰ حفاری نشده بودند.
نهتنها کیفیت محصولات بهبود یافت و مقدار نفت تولیدشده به اندازهای افزایش یافت که هزینههای روبهرشد را در رابطه با مدت امتیاز توجیه کند، بلکه به دلیل دانش علمی کسبشده از شرایط مخزن و تسلط فنی در کنترل چاهها، بازدهی تولیدی به طرز فوقالعادهای بالا بود. تشویق کنجکاوی علمی، مهارتهای عملی، مشاهدهی دقیق و مدیریت خلاقانه منجر به اصول و شیوههای واحدسازی، مفهوم یک میدان نفتی به عنوان یک واحد تولیدی واحد که باید طبق ویژگیهای ذاتی خود با آن رفتار شود، شد. بدین ترتیب هزینههای توسعه به حداقل رسید، هزینههای تولید کاهش یافت و عمر میدان طولانیتر شد. این اصرار بر تخصص فنی و رعایت استانداردهای حرفهای مناسب، منجر به سنتی از کاربرد عملی اصول علمی در عملیات آن شد که شرکت را در خط مقدم فعالیتهای اکتشاف و تولید صنعت نگه داشته است. شرکت توانست ضعف نسبی تجاری خود را با قدرت منابع تولیدیاش جبران کند. قدرت ذخایر و دسترسی به نفت خام ارزانتر، به آن اهمیت و نفوذی فراتر از سهم بازارش در امور بینالمللی نفت بخشیده است. بنابراین، ملاحظات فنی، چه مثبت و چه منفی، چه تصادفی و چه غیرمستقیم، تأثیر تعیینکنندهای بر رشد شرکت داشتهاند.
نگرش دولت بریتانیا در تأمین سرمایهی شرکت مهم بود. اگرچه دولت هیچ اختیار مستقیمی برای دخالت در امور تجاری شرکت نداشت، جز اعمال محتاطانهی مسئولیتهای خود توسط مدیران دولتی، تعهد بودجهی دولتی برای تأمین خواستههای افزایش سرمایه، نهتنها سؤالاتی در مورد امور مالی، بلکه سؤالاتی دربارهی ماهیت رابطهی دولت با شرکت را نیز مطرح کرد: آیا پول دولت برای عملیات خارج از ایران در دسترس قرار میگرفت؟ آیا دولت به موفقیت تجاری شرکت علاقهمند بود یا فقط به تأمین مطمئن سوخت برای نیروی دریایی اهمیت میداد؟ نحوهی حلوفصل این مسائل و نقش لرد اینچکیپ، یکی از اولین مدیران دولتی، باعث ایجاد مصالحه و انعطافپذیری شد که اگرچه مستقیماً به سؤالات پاسخ نمیداد یا اصول را نادیده نمیگرفت، اما نتیجهی رضایتبخشی به همراه داشت. صنعت نفت همیشه سرمایهبر بوده است و تلاشهای عظیم شرکت در اوایل قرن بیستم، منابع مالی را بهشدت تحت فشار قرار داد و در ۱۹۲۳ به بحران دامن زد.
وضعیت مالی شرکت، جدا از عملکرد شرکتی آن، آشکارا تحت تأثیر مفاد امتیازنامه قرار داشت که مستلزم پرداخت ۱۶ درصد از سود به دولت ایران بود. ابهام در عبارتبندی امتیازنامه، که نمیتوانست گسترش بعدی شرکت را پیشبینی کند، به طور متفاوتی تفسیر شد و باعث اختلافنظر گردید. تمام تلاشها برای یافتن مبنای جایگزین قابلقبول متقابل برای محاسبهی حق امتیاز به شکست انجامید. در قلب این مناقشه، تعریف سود بود که حسابداران و مشاوران برجسته در مورد آن اختلافنظر داشتند و جایگزینی مبنای سود درصد به جای محاسبهی سادهی تناژ. این عدمقطعیت مداوم، یک کابوس حسابداری بود. این امر بهشدت روابط میان شرکت و دولت ایران را تشدید کرد و تا حدی باعث لغو امتیاز شد. دولت، تا آنجا که عملی بود، بر تأمین مالی خود از سود انباشته تأکید داشت، سیاستی که از ۱۹۲۳ تا ۱۹۶۶ به طور کامل رعایت میشد. بنابراین، شرکت نیازی به دنبال کردن سیاست سود سهام سخاوتمندانه نداشت، که در غیر این صورت اگر فقط از سرمایهی خصوصی تأمین مالی میشد، انتظار بیشتری از آن میرفت. با تسلط دولت و شرکت نفت برمه بر سرمایهی سهام عادی، تا ۱۹۲۲ هیچ عضوی از مردم سهام عادی نداشتند تا این نگرش را که به جای نتایج چشمگیر، رشد مداوم ایجاد میکرد، به چالش بکشند. کل سرمایهی مالی بهکارگرفتهشده از ۱۹۱۶ تا ۱۹۳۲ هفدهبرابر افزایش یافت و از ۳ میلیون پوند به ۵۰ میلیون پوند رسید؛ در همین زمان، درآمد خالص، بدون احتساب مالیاتهای خارجی، از ۲۰۰ هزار پوند به ۵۳۰۰۰۰۰ پوند افزایش یافت و در ۱۹۲۹ به ۷ میلیون پوند رسید. میانگین بازده سرمایهی بهکارگرفتهشده بین سالهای ۱۹۱۵ تا ۱۹۳۲، ۱۱.۸۶ درصد بود.
رابطه با دولت بریتانیا برای هرگونه درک از توسعهی شرکت، اساسی است. با نگاهی به گذشته، وسوسهانگیز است که تصویری از تعهد مداوم دولت به سیاست نفتی مبتنی بر محاسبهی آگاهانهی نیازها و منابع را ارائه دهیم و فرض کنیم که شرکت برای نقش رهبری انتخاب شده بود. شواهد کمی برای تأیید چنین فرضیهای وجود دارد. در سالهای اول قرن، تحت الهام خاص دریاسالار سر جان فیشر، که توسط لرد سلبورن، لرد اول دریاسالار، تشویق میشد، علاقهای متناوب به امکان کشتیهای دریایی با سوخت نفت وجود داشت. شرکت نفت برمه در ۱۹۰۵ قراردادی برای تأمین سوخت نفت با دریاسالار منعقد کرد. سپس اشتیاق برای نفت افزایش یافت و مهندسان دریاسالار به دیگهای بخار زغالسنگ روی آوردند. این حمایت فنی مجدد فیشر و اعتقاد سیاسی استثنایی چرچیل بود که ایدهی موتورهای با سوخت نفت را در پاسخ به افزایش تسلیحات دریایی آلمان احیا کرد. این دیدگاه غالب شد و تصمیم به تصویب برآوردهای نیروی دریایی را در سالهای ۱۹۱۲-۱۹۱۳، با وجود مخالفتهای شدید، تسریع کرد. چنین استراتژی دریایی جدیدی به تأمین منظم نفت کوره با قیمت مناسب بستگی داشت. تنها همین شرکت در آن زمان پیشنهاد تأمین چنین درخواست مداومی را داد، اگرچه در آن زمان یا بعداً قرار نبود که در توافقنامهی منعقدشده، انحصار خاصی وجود داشته باشد. تخمین زده میشد که حدود ۴۰ درصد از نیازهای نیروی دریایی از این طریق تأمین شود، حجمی که در طول جنگ افزایش یافت.
بنابراین، توافق اولیه با دولت بریتانیا، از نظر دامنه، تجاری بود و نه از نظر هدف استراتژیک، و سهام دولتی، حمایت از سرمایهگذاری بود، نه بیان ایدئولوژی سیاسی. این یک فرصتطلبی زیرکانه بود و نه یک سیاست آگاهانه، و بسیاری را از فریبکاری چرچیل و ترکیب انگیزههای او که با شروع جنگ در ۱۹۱۴ فراموش شده بودند، وحشتزده کرد. علاوه بر این، چرچیل بود که در ۱۹۲۴ به تحریک رابرت والی کوهن، مدیر رویالداچ-شل، تلاش کرد تا این توافق را که یک دههی قبل معتقد بود برای امنیت ملی بسیار ضروری است، از هم بپاشد.
سهام دولت، هم برای دولت و هم برای شرکت، موهبتی دوجانبه بود. این سهام قطعاً تأمینکنندهی نفت کوره برای نیروی دریایی بود که تا پایان جنگ به حدود ۵۰۰۰۰ تن در هر سال رسید و قطعاً بازار مطمئنی برای محصولات شرکت فراهم میکرد که بدون آن رشد آن به طور جدی، اگر نگوییم فاجعهبار، محدود میشد. با این حال، پیشنهادی برای سیاست نفتی دولت ارائه نکرد، زیرا شرکت چیز نامعمولی بود، نه یک وزارتخانهی دولتی و نه یک شرکت سهامی آزاد. مطالبات آن برای تأمین مالی در دورههای رکود اقتصادی شرمآور بود و برخی از فعالیتهای آن برای دولت بریتانیا ناخوشایند بود.
شرکت نیز معتقد بود که دولت با حمایت از ایدهی ادغام بین شرکت نفت برمه و رویالداچ-شل به ضرر موقعیت خود، اکراهش در صدور مجوز خرید یک سازمان توزیعکننده، یعنی شرکت نفت بریتانیا، تأخیر در پاسخ به درخواستهای سرمایه و بیتفاوتی آشکارش نسبت به فعالیتهای شرکت در خارج از ایران، کمکی به حل این مشکل نمیکند. با این حال، این واکنش احتمالاً از کنارآمدن با یک رابطهی در حال تحول که باید انتظارات دولت و ایدئالهای شرکت را با هم تطبیق میداد، تفکیکناپذیر بود. جدا از نگرانی اولیه دربارهی تلاشهای اکتشافی دارسی در ایران، علاقهی شدید دیپلماتیک به امتیاز بینالنهرین و هیاهوی فعالیتها بر سر لغو امتیاز در ۱۹۳۲، دولت مستقیماً مداخلهای بیش از آنچه در مورد هر سازمان تجاری مشابه انجام میداد، انجام نداد.
شرکت از جانب خود متأسف بود که فعالیتهای اولیهاش در ایران، در غیاب قدرت مرکزی، نیازمند حمایت مقامات کنسولی محلی بود، که منجر به این شد که متأسفانه و بهناحق با سیاستهای دولت بریتانیا یکی شناخته شود. پس از ۱۹۲۰ تلاش مصممی برای فاصلهدادن شرکت از دولت بریتانیا صورت گرفت، اما متأسفانه تأثیر واقعی چندانی در اذهان ایرانیان نداشت. بنابراین، شرکت نیز از نوسانات روابط بین دو دولت آسیب دید. رابطهی میان شرکت و دولت به آن سادگی که گاه به تصویر کشیده میشود نبود، بلکه با توجه به شرایط آن زمان تغییر میکرد. به عنوان مثال، در آمریکای جنوبی، سهام دولتی مانع از مشارکت شرکت در توسعهی میادین حاصلخیزی شد که در دههی ۱۹۲۰ کشف شدند، جز سهم کوچکی در آرژانتین، زیرا با قوانین ملی معدنکاری در تضاد بود.
از آنجایی که نفت کالایی است که به صورت بینالمللی معامله میشود و مراکز تولید و مصرف آن اغلب با فواصل زیادی از هم جدا هستند، جای تعجب نیست که بُعد دیپلماتیک آن اهمیت داشته است. گفتهی کرزن که بارها نقل شده است که «متفقین سوار بر موجی از نفت به پیروزی رسیدند» اذعان عمومی به واقعیتی آشکار بود. عزم دولت فرانسه برای به دست آوردن منبع نفت خود در بینالنهرین از طریق مشارکت در شرکت نفت ترکیه و تنظیم واردات، پالایش و حملونقل نفت، تأییدی بر اهمیت نفت در اقتصادهای ملی بود و نشاندهندهی یک نگرش نسبت به آن بود. افزایش علاقه به امتیازات خاورمیانه که پس از جج۱ توسط برخی شرکتهای آمریکایی نشان داده شد و اعلام اصل «درهای باز» توسط وزارت امور خارجهی آمریکا، نمونهی برجستهی دیگری از نگرانی دولتهای ملی در مورد نفت بود.
این شرکت، در بیشتر سی سال اول فعالیتش، شرکت تحت سلطهی دو رئیس متوالی، چارلز گرینوی و جان کادمن، بود که شخصیتهای بسیار متفاوت اما مکمل یکدیگر بودند. گرینوی، که از ۱۹۱۰ مدیرعامل و از ۱۹۱۴ رئیس هیئتمدیره بود، در سنت کار نمایندگان مدیریتی در سراسر شرق برای دریافت کمیسیون در طیف وسیعی از کالاها غرق شده بود و از طریق کار در بخش نفت شاو والاس، نمایندگان شرکت نفت برمه در هند، با حالوهوای بازارها، اعتمادبهنفس و ریسک جامعهی تجاری آشنا بود. او سختکوش، دقیق در جزییات و سرشار از ابتکار بود، شخصیتی مقاوم، قاطع، مصمم و پیگیر داشت.
وقتی گرینوی مدیرعامل شد، این شرکت تقریباً بهطور کامل متعلق به شرکت نفت برمه بود که ۹۷ درصد از سهام شرکت را کنترل میکرد و خدمات فنی و مالی شرکت را از گلاسکو هدایت میکرد و امور امتیازی و تجاری را در لندن به او واگذار میکرد. در ۱۹۱۲، گرینوی به دلیل عدمراهاندازی بهموقع پالایشگاه، مجبور شد به مدت ده سال قراردادهای نامطلوبی با رویالداچ-شل منعقد کند تا استقلال شرکت حفظ شود. علاوه بر این، شرکت هیچ منبع مالی برای ایجاد تأسیسات، انبارها و خدمات حملونقل خود نداشت. در نتیجهی این مشکلات، گرینوی با توافق چرچیل، دولت بریتانیا را متقاعد کرد تا با شرکت نفت کوره، که پالایشگاه میتوانست به طور قابلقبولی تولیدش کند، قرارداد تأمین منعقد کند و دومیلیون پوند سهام برای بهبود تأسیسات شرکت دریافت کند تا دسترسی کافی به نفت کوره برای نیازهای دریایی تضمین شود و از سرمایهگذاری در آن محافظت شود. این به نوبهی خود سهام شرکت نفت برمه را به یک سهم اقلیت کاهش داد که گرینوی را قادر ساخت تا استقلال تقریباً کامل شرکت را از شرکت مادر خود مدیریت کند.
به دلیل موفقیت فوقالعادهی عملیات تولیدی شرکت در ایران، تمایلی وجود داشته است که این شرکت را بیشتر به عنوان تولیدکنندهی نفت خام و کمتر به عنوان فروشندهی فرآوردههای نفتی در نظر بگیرند. این امر توجیهات زیادی دارد. همچنین درست است که در مقایسه با شرکتهای رویالداچ-شل و استاندارد اویل (نیوجرسی)، بهویژه با شبکههای منافع جهانی آنها، این شرکت در ابتدا در موقعیت نامساعدی قرار داشت و ممکن بود به یک عمدهفروش صرف نفت خام تبدیل شود. علاوه بر این، قدرت صنعت نفت آمریکا بهطورکلی نباید نادیده گرفته شود، حتی اگر در بیشتر این دوره، اکثر شرکتهای آمریکایی عمدتاً در بازار داخلی فعالیت میکردند. با اینهمه، با هر معیار قابلمقایسهای، برخی از اعضای اصلی تراست استاندارد اویل، مانند استاندارد اویل نیویورک، استاندارد اویل ایندیانا، شرکت پالایش آتلانتیک یا دیگران مانند شرکت تگزاس، شرکت نفت سینکلر، شرکت نفت گلف و شرکت خط لولهی تایدواتر، جایگاههای قدرتمندی بودند. تعدادیشان در آمریکای جنوبی و خاورمیانه با فشارهای مربوط به فرصتهای بازاریابی بیشتر، درگیر سرمایهگذاریهای خارجی شدند. با این حال، انکارناپذیر است که گرینوی، به رغم مشکلات فنی و مالی اولیه، هرگز از هدف اصلیاش که خودکفایی نهایی شرکت از نظر مدیریتی و مالی بود، غافل نشد و در تمام جنبههای صنعت، از اکتشاف گرفته تا بازاریابی، مشارکت داشت.
گرینوی تجربهی دستاولی در تجارت نفت داشت. در طول خدمتش با شاو والاس در هند، ۱۸۹۳-۱۹۰۸، او معاملات تجاری اولیهای با شرکتهای رویالداچ و شل ترنسپورت اند تریدینگ، بهویژه در مورد توافق تجاری ۱۹۰۵ داشت. این امر تأثیر ماندگار و نامطلوبی بر او گذاشت و بهوضوح بر نگرشش نسبت به رقبایش در بقیهی دوران کاری تجاریاش تأثیر گذاشت. گرینوی در ۱۹۱۰ اولین کسی در شرکت بود که اهمیت روبهرشد نفت کوره را تشخیص داد و آن را، به دلیل مناسب بودن نفت خام ایران برای تولید آن، سنگبنای استراتژی تجاری خود قرار داد. مقدار نفت کورهی موردنیاز نیروی دریایی، حدود ۲۷۷.۸۵ تن در ۱۹۱۲، ۷۰ درصد از کل تقاضای نفت کورهی آن در بریتانیا بود. تأمین نفت کوره از ۱۹۱۴ به عامل مهمی در بقای شرکت تبدیل شد. نفت کوره پس از آن نهتنها فرصتی برای شبکهای از تأسیسات سوخترسانی بینالمللی در امتداد مسیرهای دریایی جهان فراهم کرد، بلکه به طور غیرمستقیم علاقهی قارهای را به شرکت برانگیخت.
شاید یکی از بزرگترین دستاوردهای گرینوی این بود که توانست شرکت را بدون ایجاد اختلال در انجمن، از سلطهی شرکت نفت برمه خارج کند، از جذب شرکت توسط رویالداچشل جلوگیری کند و استقلال شرکت را بدون تسلیم شدن در برابر کنترل دولتی حفظ کند. با نگاهی به وضعیت اسفناک شرکت در ۱۹۱۳ و مقایسهی موقعیت موفق آن چهارده سال بعد، پس از بازنشستگی گرینوی، میتوان از نحوهی ادارهی امور توسط گرینوی، عملکرد چشمگیر او و همچنین از تأثیر شخصی او قدردانی کرد. گرینوی که در آغاز مسئولیتهای مدیریتی خود تقریباً یک نفر بود، با چند کارمند دفتر لندن و تعداد انگشتشماری در ایران، شرکتی که هیچ خط لوله، پالایشگاه و تولیدی نداشت، در سالهای آخر عمر خود گروهی از شرکتهای تابعه داشت که محصولات بازارهای اروپا، پالایشگاههایی در انگلستان، اسکاتلند، فرانسه و استرالیا، ایستگاههای سوخترسانی در سراسر جهان و فعالیتهای اکتشافی در خاورمیانه، آمریکای جنوبی، آفریقا و اروپا را تأمین میکردند. این امر بهراحتی محقق نشده بود، اما ساختار اداری موردنیاز برای حفظ توسعه و اجرای سیاستهای توافقشده، جایگزین ابتکارات فردی و سیستم نامناسب کارگزاران مدیریتی در ایران شده بود.
تجربهای که کادمن به شرکت آورد متفاوت بود. آموزش کادمن فنی بود نه تجاری. او ابتدا توانایی خود را به عنوان بازرس معدن در معادن زغالسنگ، در خدمات مستعمراتی به عنوان مشاور امور معدنی در هند غربی و به عنوان استاد مهندسی در دانشگاه بیرمنگام در درسگفتارهایش در مورد اهمیت کاربرد عملی اصول علمی ثابت کرده بود. تجربهی او در امور انسانی در طول انتصابش به عنوان رئیس هیئت اجرایی نفت که به طور ویژه در سالهای پایانی جنگ جهانی اول تشکیل شده بود، گسترش یافت. او انضباط اداری یک کارمند دولت و تدبیر یک دیپلمات را با بیطرفی و انصاف یک دانشمند ترکیب کرد.
او فردی خونگرم و صمیمی، و در عمل قاطع بود. سهم عمدهی او در شرکت عبارت بود از: تشخیص اهمیت مدیریت هماهنگ و مناسب بر اساس یک سازمان ساختاری دقیق و تفکیکشده، بهکارگیری دقیق اصول علمی در الزامات عملیاتی، تعریف اهداف با توجه به معیارهای مالی مرتبط، حسابداری هزینه و کنترل بودجه، و مطلوبیت تدوین سیاست از طریق اقدام مشترک بین مدیران عامل کاملاً مسئول که به طور جمعی به هیئت مدیره گزارش میدادند. فراتر از این ملاحظات عملی، دیدگاه او در مورد همکاری و تفاهم بینالمللی، بیزاریاش از ناکارآمدی و اتلاف، تأکیدش بر تحقیق برای استفاده از تمام اجزای نفت، و حس رسالتگرایانهاش در مورد لزوم حفظ منبع اولیهی انرژی برای استفادهی بشر و هدر ندادن آن برای منافع خودخواهانهی یک نسل بود.
پس از دوران کودکی پرمخاطره و نوجوانی نومیدکننده، این شرکت در دههی ۱۹۲۰ میلادی به بلوغ رسید و تا ۱۹۲۸ به یکی از شرکتهای بزرگ نفتی بینالمللی در دورهای از رقابت شدید، تغییرات فنی و دغدغههای ملی تبدیل شد. مراحل اولیهی این تحولات، بخش اول این شرححالنگاری شرکتی از بیپی را تشکیل میدهد.
[1]. Aktiengesellschaft für Oesterreichische-Ungarische Petroleum Products (Olex)
[2]. munshi
[3]. scribe
[4]. muhandes
[5]. Fuel oil
[6]. Pāzanun