مسیرهای نو در روان‌شناسی/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمه‌ی آبذ

۴۰۷

روانشناسی، مانند همه‌ی علوم، دوران مدرسی خود را پشت‌سر گذاشته است و بخشی از این روحیه تا به امروز ادامه داشته است. در برابر این نوع روانشناسی فلسفی باید اعتراض کرد که این نوع روانشناسی، از روی منبر[1] به طور مطلق تصمیم می‌گیرد که روان چگونه تشکیل شود و چه ویژگی‌هایی باید در این جهان و در جهان دیگر به آن تعلق داشته باشد. جانمایه‌ی تحقیقات علمی مدرن تا حد زیادی این خیالشگری‌ها را کنار گذاشته، یک روش تجربی دقیق را جایگزین آنها کرده است. از این‌جا روانشناسی تجربی امروزی یا آنچه فرانسوی‌ها روان‌تنکارشناسی[2] می‌نامند، پدید آمد. پدر این جنبش، فخنر با ذهن دوبُنی‌اش[3] بود که در عناصر روان‌فیزیک[4] خود، جرئت کرد دیدگاه فیزیکی را در مفهوم پدیده‌های روانی وارد کند. این ایده [و به‌ویژه خطاهای درخشان در این اثر] نیرویی بارورکننده بود. معاصر جوان‌تر فخنر و می‌توان گفت کامل‌کننده‌ی آثار او، وونت بود که دانش، پشتکار و نبوغ عظیمش در ابداع روش‌های جدید تحقیق تجربی، روند غالب در روانشناسی مدرن را ایجاد کرده است.

 

۴۰۸

تا همین اواخر، روانشناسی تجربی اساساً دانشگاهی بود. اولین تلاش قابل‌توجه برای به‌کارگیری حداقل برخی از روش‌های تجربی متعدد آن در خدمت روانشناسی عملی، از سوی روانپزشکان مکتب سابق هایدلبرگ (کراپلین، آشافنبورگ و دیگران) صورت گرفت؛ زیرا همانطور که به‌سادگی می‌توان تصور کرد، روانپزشک اولین کسی بود که نیاز مبرم به دانش دقیق از فرآیندهای روانی احساس کرد. سپس، آموزش‌وپرورش مطرح شد که الزامات خاص خودش را از روانشناسی مطالبه می‌کرد. از این حوزه، اخیراً یک آموزش‌وپرورش تجربی رشد کرده است که در آن میومن در آلمان و بینه در فرانسه خدمات شایانی ارائه داده‌اند.

 

۴۰۹

اگر او می‌خواهد به بیمارش کمک کند، پزشک، و بالاتر از همه متخصص بیماری‌های عصبی، باید دانش روانشناسی داشته باشد؛ زیرا اختلالات عصبی و هر آنچه با اصطلاحات عصبی بودن، هیستری و غیره در بر گرفته می‌شود، منشأ روانی دارند و بنابراین منطقاً نیاز به درمان روانی دارند. آب سرد، نور، هوای تازه، برق و غیره در بهترین حالت تأثیری گذرا دارند و گاه هیچ تأثیری ندارند. اغلب آنها ترفندهای بدنامی هستند که برای کار بر روی تلقین‌پذیری طراحی شده‌اند. اما بیمار از نظر ذهنی بیمار است، در بالاترین و پیچیده‌ترین عملکردهای ذهن، و به‌سختی می‌توان گفت که اینها دیگر به حوزه‌ی پزشکی تعلق دارند. در اینجا پزشک باید روانشناس نیز باشد، به این معنی که او باید از روان انسان آگاهی داشته باشد. پزشک نمی‌تواند از این تقاضا طفره برود. بنابراین او به طور طبیعی برای کمک به روانشناسی روی می‌آورد، زیرا کتاب‌های درسی روانپزشکی او چیزی برای ارائه به او ندارند. با این حال، روانشناسی تجربی امروز حتی ذره‌ای بینش منسجم درباره‌ی آنچه عملاً مهم‌ترین فرآیندهای روانی است، به او نمی‌دهد. هدف آن این نیست: سعی می‌کند ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین فرآیندهایی را که با تنکارشناسی هم‌مرز هستند، جدا کند و آنها را به صورت جداگانه مطالعه کند. این روانشناسی نسبت به تنوع و تحرک بی‌نهایت زندگی روانی فردی بی‌میل است و به همین دلیل یافته‌ها و حقایق آن جزییات بسیار زیادی هستند که فاقد انسجام اندامین هستند. بنابراین هر کسی که می‌خواهد روان انسان را بشناسد، تقریباً هیچ چیزی از روانشناسی تجربی نخواهد آموخت. بهتر است به او توصیه شود که [علوم دقیق را رها کند] لباس محقق خود را کنار بگذارد، با مطالعه‌ی خود خداحافظی کند و با قلب انسانی در جهان پرسه بزند. آنجا، در وحشت زندان‌ها، تیمارستان‌ها و بیمارستان‌ها، در میخانه‌های دلگیر حومه‌ی شهر، در فاحشه‌خانه‌ها و قمارخانه‌ها، در سالن‌های شیک‌پوشان، بورس‌بازها، جلسات سوسیالیستی، کلیساها، گردهمایی‌های احیاگران مذهبی و فرقه‌های وجدآور، از طریق عشق و نفرت، از طریق تجربه‌ی شور و اشتیاق در هر شکلی در بدن خود، او گنجینه‌های غنی‌تری از دانش را نسبت به کتاب‌های درسی که یک وجب ضخامت دارند می‌توانند به او بدهند، درو خواهد کرد و او خواهد دانست که چگونه بیماران را با دانش واقعی از روح انسان درمان کند. اگر احترام او به این به‌اصطلاح سنگ‌بناهای روانشناسی تجربی دیگر بیش از حد نباشد، می‌توان بخشیدش. زیرا بین آنچه علم روانشناسی می‌نامد و آنچه نیازهای عملی زندگی روزمره از روانشناسی می‌خواهد، شکاف بزرگی وجود دارد.

 

۴۱۰

این نقص، نقطه‌ی شروع روانشناسی جدیدی شد که آغاز آن را بیش از هر چیز مدیون زیگموند فروید اهل وین، پزشک و محقق برجسته‌ی اختلالات عصبی کارکردی هستیم. می‌توان روانشناسی‌ای را که او آغاز کرد، روانشناسی تحلیلی نامید. بلولر نام روانشناسی اعماق را پیشنهاد کرده است تا نشان دهد روانشناسی فرویدی به مناطق عمیق‌تر یا سرزمین‌های درونی‌تر از مرزهای روان، که نیاگاه نیز نامیده می‌شود، می‌پردازد. خود فروید فقط به نامگذاری روش تحقیقش بسنده کرد: او آن را روانکاوی نامید. و این نامی است که این جنبش عموماً با آن شناخته می‌شود.

 

۴۱۱

قبل از آنکه به ارائه‌ی دقیق‌تر موضوع خود بپردازیم، باید چیزی درباره‌ی ارتباط آن با علم (آنطور که تاکنون شناخته شده است) گفته شود. در اینجا با منظره‌ای عجیب روبه‌رو می‌شویم که بار دیگر حقیقت گفته‌ی آناتول فرانس را ثابت می‌کند: «علما کنجکاوی ندارند». اولین اثر با هر عظمتی در این زمینه، به رغم این واقعیت که مفهوم کاملاً جدید و بنیادی‌ای از روان‌رنجوری معرفی کرد، صرفاً پژواک ضعیفی برانگیخت. چند نویسنده با قدردانی از آن صحبت کردند و سپس، در صفحه‌ی بعد، به توضیح نمونه‌های هیستریک موردمطالعه‌ی خود به همان روش قدیمی پرداختند. آنها بسیار شبیه مردی رفتار کردند که پس از ستایش ایده یا واقعیت کروی بودن زمین، با آرامش به مسطح نشان دادن آن ادامه می‌دهد. آثار نشرشده‌ی بعدی فروید کاملاً مورد توجه قرار نگرفتند، اگرچه مشاهداتی ارائه دادند که برای روانپزشکی از اهمیت غیرقابل‌محاسبه‌ای برخوردار بودند. وقتی در ۱۸۹۹، فروید اولین روانشناسی واقعی رؤیاها را نوشت (تا آن‌زمان تاریکی مطلق[5] بر این حوزه حکمفرما بود)، مردم شروع به خندیدن کردند، و وقتی حدود اواسط دهه‌ی گذشته او شروع به روشن کردن روانشناسی تمایلات جنسی کرد، [و در همان زمان مکتب زوریخ تصمیم گرفت کنار او بایستد]، خنده به توهین، گاهی از زننده‌ترین نوع آن، بدل شد و این تا همین اواخر ادامه داشته است. [حتی یک فرد عادی مانند فورستر خود را در میان بدگویان جا داد.] (امیدوارم زشتی و گستاخی لحن او از ناآگاهی‌اش از فاکت‌های واقعی ناشی شده باشد.) در آخرین کنگره‌ی متخصصان علوم غریبه در جنوب‌غربی آلمان، طرفداران روانشناسی جدید نیز از شنیدن سخنان هوخ، استاد روانپزشکی دانشگاه فرایبورگ، که این جنبش را در یک سخنرانی طولانی و با تشویق بلند به عنوان بیماری همه‌گیر جنون در بین پزشکان توصیف کرد، لذت بردند. مصداق ضرب‌المثل قدیمی «یک پزشک به پزشک عشر نمی‌دهد»[6] در اینجا کاملاً شرم‌آور بود.] اینکه این آثار چقدر با دقت مورد مطالعه قرار گرفته‌اند، با اظهارنظر ساده‌لوحانه‌ی یکی از برجسته‌ترین متخصصان مغز و اعصاب پاریس در یک کنگره‌ی بین‌المللی در ۱۹۰۷ نشان داده می‌شود، که من آن را با گوش‌های خودم شنیدم: «من آثار فروید را نخوانده‌ام (او آلمانی نمی‌دانست) اما در مورد نظریه‌هایش، آنها چیزی جز یک افسون بی‌مزه[7] نیستند.» [فروید، استاد پیر و باوقار، زمانی به من گفت: «من برای اولین‌بار وقتی که با مقاومت و خشم در همه‌جا روبه‌رو شدم، به‌روشنی از اهمیت آنچه کشف کرده بودم آگاه شدم، و از آن زمان یاد گرفته‌ام که ارزش کارم را با میزان مقاومتی که برمی‌انگیزد، بسنجم. این نظریه‌ی جنسی است که بیشترین اعتراض را برمی‌انگیزد، بنابراین به نظر می‌رسد که بهترین کار من در آن نهفته است. شاید در نهایت، واعظان واقعی بشر، معلمان دروغین آن باشند، زیرا مخالفت با آموزه‌های دروغین، انسان‌ها را خواه‌ناخواه به‌سوی حقیقت سوق می‌دهد. خیرخواه ظاهرالصلاح شما مردی زیانبار است، او انسان‌ها را به خطا می‌برد.»]

 

۴۱۲

[خواننده اکنون باید با آرامش این ایده را بپذیرد که در این روانشناسی با چیزی کاملاً منحصربه‌فرد، اگر نه درواقع با حکمتی کاملاً غیرعقلانی، فرقه‌ای یا غیبی، سروکار دارد؛ زیرا چه چیز دیگری می‌شود همه‌ی مراجع علمی را از همان ابتدا به انکار خود برانگیزد؟]

 

۴۱۳

بر این اساس، باید با دقت بیشتری به این روانشناسی جدید نگاه کنیم. در زمان شارکو مشخص شده بود که نموناهای عصبی روان‌زاد[8] اند، یعنی از روان سرچشمه می‌گیرند. همچنین، عمدتاً به لطف کار مکتب نانسی، مشخص بود که همه‌ی نموناهای هیستریک می‌توانند دقیقاً به یک شکل و با تلقین ایجاد شوند. اما مشخص نبود که چگونه یک نمونای هیستریک از روان سرچشمه می‌گیرد؛ عوامل روانی کاملاً ناشناخته بودند. در اوایل دهه‌ی ۱۸۸۰، دکتر بروئر، یک پزشک قدیمی اهل وین، کشفی کرد که نقطه‌ی شروع واقعی روانشناسی جدید شد. او یک بیمار زن جوان و بسیار باهوش داشت که از هیستری رنج می‌برد و نموناهای زیر را از جمله موارد دیگر نشان می‌داد: او فلج انقباضی[9] (صُلب[10]) دست راست و گاهی حملات حواس‌پرتی یا حالت‌های گرگ‌ومیش داشت. او همچنین قدرت تکلمش را از دست داده بود، به طوری که دیگر نمی‌توانست به زبان مادری‌اش مسلط باشد، بلکه فقط می‌توانست منظور خود را به انگلیسی بیان کند (زبان‌پریشی سیستماتیک). آنها در آن زمان و هنوز هم سعی می‌کنند این اختلالات را با نظریه‌های کالبدین توضیح دهند، اگرچه مرکز قشری عملکرد بازو در اینجا به اندازه‌ی مرکز متناظر یک فرد عادی [که سیلی توی گوش کسی می‌خواباند]، اختلال کمی دارد. نموناشناسی هیستری پر از غیرممکن‌های کالبدین است. خانمی که به دلیل یک علاقه‌ی هیستریک، شنوایی‌اش را به طور کامل از دست داده بود، اغلب آواز می‌خواند. یک بار، وقتی آواز می‌خواند، پزشکش به طرزی نامحسوس، پشت پیانو نشست و به‌آرامی او را همراهی کرد. در عبور از یک بند به بند بعدی، پزشک ناگهان گام را تغییر داد، که در نتیجه بیمار، بی آنکه متوجه شود، به خواندن در گام تغییریافته ادامه داد. بنابراین او می‌شنود و نمی‌شنود. ریسه‌های مختلف نابینایی سیستماتیک پدیده‌های مشابهی ارائه می‌دهند: مردی که از نابینایی هیستریک کامل رنج می‌برد، در طول درمان بینایی‌اش را بازیافت، اما در ابتدا بینایی بازیافته صرفاً جزیی بود و برای مدت طولانی به همین شکل باقی ماند. او می‌توانست همه‌چیز را جز سر افراد ببیند. او همه‌ی افراد اطراف خود را بدون سر می‌دید. بنابراین او می‌بیند و نمی‌بیند. از تعداد زیادی از تجربیات مشابه، مدت‌هاست که نتیجه گرفته شده است فقط ذهن آگاه بیمار نمی‌بیند و نمی‌شنود، بلکه عملکرد حواس به طور دیگری در حال کار است. این وضعیت مستقیماً با ماهیت یک اختلال اندامین در تضاد است، که همیشه به‌نوعی بر عملکرد تأثیر می‌گذارد.

 

۴۱۴

پس از این حاشیه‌روی، بیایید به مورد بروئر برگردیم. هیچ علت اندامینی برای این اختلال وجود نداشت، بنابراین باید آن را هیستریک، یعنی روان‌زاد، درنظرگرفت. بروئر مشاهده کرده بود که اگر در طول حالت‌های گرگ‌ومیش (چه خودبه‌خودی و چه مصنوعی)، بیمار را وادار کند که خاطرات و خیالش‌هایی را که به او هجوم می‌آورد برایش تعریف کند، وضعیتش برای چند ساعت بعد بهبود می‌یابد. او از این کشف برای درمان بیشتر به طور سیستماتیک استفاده کرد. بیمار نام مناسب «درمان کلامی» یا به‌شوخی «جارو کردن دودکش» را برای آن ابداع کرد.

 

۴۱۵

بیمار هنگام پرستاری از پدرش در طی یک بیماری مهلک بیمار شده بود. طبیعتاً خیالش‌های او عمدتاً مربوط به آن روزهای پر از نگرانی بود. خاطرات این دوره در طول حالت‌های گرگ‌ومیش او با دقت وفادارانه‌ی عکاسانه‌ای به سطح آمدند؛ آنها تا آخرین جزییات آن‌قدر واضح بودند که به‌سختی می‌توانیم فرض کنیم که حافظه‌ی بیداری قادر به چنین بازتولید انعطاف‌پذیر و دقیقی بوده است. (نام «فراموشی مفرط» به این تشدید قدرت حافظه داده شده است که به‌راحتی در حالت‌های محدود هوشیاری ممکن است رخ دهد.) اکنون چیزهای قابل‌توجهی آشکار شد. یکی از داستان‌های زیادی که گفته شد تا حدودی به شرح زیر بود:

شبی، در حال مراقبت از مرد بیمار که تب بالایی داشت، او از فرط اضطراب عصبی شده بود زیرا منتظر پزشک جراحی بود که قرار بود برای انجام عمل جراحی از وین به بالین بیمار بیاید. مادرش مدتی اتاق را ترک کرده بود و آنا (بیمار هیستریک) کنار تخت بیمار نشسته بود و دست راستش از پشت صندلی آویزان بود. او در نوعی حالت خواب‌بیداری فرو رفت و مار سیاهی دید که ظاهراً از دیوار بیرون آمده به سمت مرد بیمار می‌آید، گویی می‌خواهد او را نیش بزند. (به احتمال زیاد واقعاً مارهایی در چمنزار پشت خانه بودند که قبلاً دختر را ترسانده بودند و اکنون زمینه را برای توهم فراهم کرده بودند.) او می‌خواست آن موجود را دور کند، اما احساس کرد که دست راستش که از پشت صندلی آویزان بود، «خواب رفته» است: بی‌حس و فلج شده بود، و وقتی به دستش نگاه کرد، انگشتانش به مارهای کوچکی با سرهای جمجمه‌گون [ناخن‌ها] تبدیل شدند. احتمالاً دختر تلاش کرد مار را با دست راست فلج‌شده‌اش دور کند، به طوری که بی‌حسی و فلجی با توهم مار مرتبط شد. وقتی مار ناپدید شد، او به قدری ترسیده بود که می‌خواست دعا کند؛ اما تمام قدرت تکلمش را از دست داده بود، نمی‌توانست کلمه‌ای بگوید تا اینکه بالاخره یک شعر کودکانه‌ی انگلیسی به خاطر آورد و سپس توانست به انگلیسی فکر کند و دعا کند.

 

۴۱۶

چنین بود صحنه‌ای که فلج و اختلال گفتاری از آن سرچشمه گرفت، و با روایت این صحنه، خود اختلال برطرف شد. به این ترتیب، بیمار سرانجام درمان شد.

 

۴۱۷

باید به همین یک مثال بسنده کنم. در کتابی که از بروئر و فروید ذکر کردم، انبوهی از مثال‌های مشابه هست. به‌راحتی می‌توان فهمید که صحنه‌هایی از این نوع، تأثیر قدرتمندی می‌گذارند و بنابراین مردم تمایل دارند اهمیت علّی را در منشأ این نمونا به آن تأثیرات نسبت دهند. دیدگاه هیستری که در آن زمان رایج بود، که از نظریه‌ی انگلیسی «شوک عصبی» که شارکو با شور و حرارت از آن حمایت می‌کرد، نشأت گرفته بود، برای توضیح کشف بروئر کاملاً مناسب بود. از این رو، نظریه‌ی به‌اصطلاح تروما پدید آمد که می‌گوید نمونای هیستری، و تا جایی که نموناها، بیماری را تشکیل می‌دهند، هیستری به‌طورکلی، از آسیب‌های روانی یا تروماهایی ناشی می‌شود که اثرشان سال‌ها به طور نیاگاه باقی می‌ماند. فروید، که اکنون با بروئر همکاری می‌کند، توانست تأیید فراوانی برای این کشف ارائه دهد. معلوم شد که هیچ‌یک از صدها نمونای هیستری به طور تصادفی به وجود نیامده‌اند؛ آنها همیشه ناشی از مصادیق[11] روانی بوده‌اند. تا اینجا، این مفهوم جدید، زمینه‌ی گسترده‌ای برای کار تجربی فراهم کرد. اما ذهن جستجوگر فروید نمی‌توانست مدت زیادی در این وجه «سطحی» باقی بماند، زیرا مشکلات عمیق‌تر و دشوارتری در حال ظهور بود. کاملاً واضح است که لحظات اضطراب شدید مانند آنچه بیمار بروئر تجربه کرد، ممکن است تأثیر ماندگاری بر جای بگذارد. اما او چگونه اصلاً آنها را تجربه کرد، در حالی که از قبل به‌وضوح مُهر بیماری بر خود داشتند؟ آیا فشار ناشی از وظایف پرستاری می‌تواند این را ایجاد کند؟ اگر چنین است، باید موارد بسیار بیشتری از این نوع وجود داشته باشد، زیرا متأسفانه موارد طاقت‌فرسای زیادی برای پرستاری وجود دارد و سلامت عصبی پرستار همیشه در بهترین حالت نیست. پزشکی به این مشکل پاسخ بسیار خوبی می‌دهد؛ «X در محاسبه، همان پیش‌استعداد[12] است.» فرد به این ترتیب «مستعد» است. اما برای فروید، مشکل این بود: چه‌چیز پیش‌استعداد را تشکیل می‌دهد؟ این سؤال منطقاً به بررسی سابقه‌ی قبلی آسیب روانی منجر می‌شود. این امری بدیهی است که صحنه‌های هیجان‌انگیز تأثیرات کاملاً متفاوتی بر افراد مختلف درگیر دارند، یا چیزهایی که برای یک نفر بی‌تفاوت یا حتی خوشایند اند، بیشترین وحشت را در دیگران برمی‌انگیزند؛ مانند قورباغه‌ها، مارها، موش‌ها، گربه‌ها و غیره. مواردی از زنان هستند که بدون هیچ مشکلی در عملیات‌های خونبار نظامی کمک‌رسانی می‌کنند، در حالی که در اثر لمس یک گربه از ترس و انزجار می‌لرزند. من زن جوانی را به یاد دارم که پس از یک ترس ناگهانی، دچار هیستری حاد شد. او به یک مهمانی عصرانه رفته بود و حدود نیمه‌شب در راه خانه به همراه چند آشنا بود که یک کالسکه با سرعت تمام از پشت‌سر آنها آمد. دیگران از سر راه کنار رفتند، اما او، گویی که از وحشت مسحور شده بود، در وسط جاده ماند و جلوِ اسب‌ها دوید. راننده‌ی کالسکه شلاقش را به صدا درآورد و فحش داد؛ فایده‌ای نداشت، او تمام طول جاده را که به یک پل منتهی می‌شد، دوید. در آنجا قوایش تحلیل رفت و برای اینکه زیر پای اسب‌ها له نشود، اگر رهگذران مانعش نشده بودند، از روی ناچاری به رودخانه می‌پرید. حال، همین خانم در ۲۲ خونین ژانویه‌ی [1905] در سن‌پترزبورگ، در همان خیابانی که با رگبار سربازان خالی شده بود، اتفاقاً حضور داشت. در اطرافش، مردم کشته یا زخمی روی زمین می‌افتادند. با این حال، او که کاملاً آرام و هوشیار بود، دروازه‌ای دید که به حیاطی منتهی می‌شد و از طریق آن به خیابان دیگری فرار کرد. این لحظات وحشتناک از نوع دیگر آشفته‌اش نکرد. پس از آن، حالش کاملاً خوب بود؛ درواقع، بهتر از همیشه.

 

۴۱۸

این ناتوانی در واکنش به یک شوک ظاهری غالباً قابل‌مشاهده است. از این رو، لزوماً نتیجه می‌شود که شدت یک تروما فی‌نفسه اهمیت بیماری‌زایی بسیار کمی دارد؛ همه‌چیز به شرایط خاص بستگی دارد. در اینجا ما کلید زمینه [یا حداقل یکی از اتاق‌های انتظار آن] را داریم. بنابراین باید از خود بپرسیم: شرایط خاص صحنه با کالسکه چیست؟ ترس بیمار با صدای یورتمه‌ی اسب‌ها آغاز شد. برای لحظه‌ای به نظرش رسید که این صدا حاکی از یک عذاب وحشتناک است؛ مرگ او، یا چیزی به همان اندازه وحشتناک. لحظه‌ی بعد، تمام تمرکز حواسش را نسبت به کاری که می‌کرد از دست داد.

 

۴۱۹

ظاهراً شوک واقعی از اسب‌ها ناشی شده بود. بنابراین، تمایل بیمار برای واکنش به این حادثه‌ی بی‌اهمیت، به این شکل غیرقابل‌توضیح، می‌شود به این دلیل باشد که اسب‌ها برای او اهمیت ویژه‌ای دارند. برای مثال، می‌توانیم حدس بزنیم که او یک بار تصادف خطرناکی با اسب‌ها داشته است. درواقع، این مورد ثابت شد. او در کودکی در حدود هفت‌سالگی، با کالسکه‌چی برای رانندگی بیرون رفته بود که ناگهان اسب‌ها ترسیدند و با یک تاخت وحشیانه به سمت کناره‌ی پرتگاه یک دره‌ی عمیق رودخانه رفتند. کالسکه‌چی پایین پرید و فریاد زد که او نیز همین کار را بکند، اما او چنان ترس مرگباری داشت که به‌سختی می‌توانست تصمیم بگیرد. با این حال، در آخرین لحظه، در حالی که اسب‌ها با کالسکه به اعماق آب سقوط می‌کردند، بیرون پرید. اینکه چنین رویدادی تأثیر بسیار عمیقی بر جای می‌گذارد، نیاز زیادی به اثبات ندارد. با این حال، توضیح نمی‌دهد که چرا در آینده، چنین واکنش بی‌احساسی باید پس از یک محرک کاملاً بی‌ضرر رخ دهد. تاکنون فقط می‌دانیم که نمونای بعدی در کودکی مقدمه‌ای داشته است، اما جنبه‌ی آسیب‌شناختی آن هنوز در ابهام باقی مانده است. برای نفوذ به این راز، دانش بیشتری لازم است. زیرا با افزایش تجربه مشخص شده است که در تمام مواردی که تاکنون مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته‌اند، جدا از تجربیات آسیب‌زا، نوع دیگری از اختلال وجود داشته است که فقط می‌توان آن را اختلالی در قلمرو عشق توصیف کرد. مسلماً «عشق» مفهومی انعطاف‌پذیر است که از بهشت ​​تا جهنم امتداد دارد و در خود خیر و شر، بالا و پایین را ترکیب می‌کند. با این کشف، دیدگاه‌های فروید دستخوش تغییر قابل‌توجهی شد. اگر کم‌وبیش تحت تأثیر نظریه‌ی ترومای بروئر، او قبلاً علت روان‌رنجوری را در تجربیات تروماتیک جستجو می‌کرد، اکنون مرکز ثقل مسئله به نقطه‌ای کاملاً متفاوت تغییر کرده است. این موضوع را می‌توان به بهترین شکل به‌وسیله‌ی نمونه‌ی موردبحث ما نشان داد: می‌توانیم به‌خوبی درک کنیم که چرا اسب‌ها باید نقش ویژه‌ای در زندگی بیمار داشته باشند، اما واکنش بعدی را که بسیار اغراق‌آمیز و بی‌مورد است، درک نمی‌کنیم. ویژگی آسیب‌شناختی این داستان در این واقعیت نهفته نیست که او از اسب‌ها می‌ترسد. با یادآوری کشف تجربی ذکرشده در بالا، مبنی بر اینکه علاوه بر تجربیات تروماتیک، [همیشه] اختلالی در قلمرو عشق وجود دارد، می‌توانیم بپرسیم که آیا ممکن است چیزی در این باره کاملاً درست نباشد.

 

۴۲۰

بانوی موردنظر ما، مرد جوانی را می‌شناسد که به نامزدی با او فکر می‌کند؛ مرد جوان را دوست دارد و امیدوار است با او خوشبخت شود. در ابتدا چیز بیشتری قابل‌کشف نیست. اما هرگز نباید به دلیل نتایج منفی پرسش‌های اولیه، از تحقیق منصرف شد. وقتی راه مستقیم به نتیجه نمی‌رسد، راه‌های غیرمستقیمی برای رسیدن به هدف هست. بنابراین، به آن لحظه‌ی خاص برمی‌گردیم که خانم با سرعت جلوِ اسب‌ها می‌دوید. در مورد همراهانش و اینکه او در چه جشنی شرکت کرده بود، پرس‌وجو می‌کنیم. این جشن، مهمانی خداحافظی برای بهترین دوستش بود که به دلیل اضطرابش به یک مرکز درمانی می‌رفت. این دوست متأهل است و به ما گفته می‌شود که خوشبخت است. او همچنین مادر یک فرزند است. می‌توانیم در مورد این گفته که او خوشبخت است، شک کنیم. زیرا اگر واقعاً اینطور بود، احتمالاً دلیلی برای «عصبی» بودن و نیاز به درمان نداشت. با تغییر زاویه‌ی رویکردم، متوجه شدم بانوی موردنظر ما پس از نجات یافتن به دست دوستانش، به خانه‌ی میزبانش برگردانده شد، زیرا آنجا نزدیکترین سرپناه بود. در آنجا با مهمان‌نوازی تمام، از او که در حالت کسالت بود پذیرایی شد. در این مرحله، بیمار روایتش را قطع کرد، خجالت کشید، بی‌قرار شد و کوشید موضوع را عوض کند. ظاهراً خاطره‌ای ناخوشایند ناگهان به ذهنش خطور کرده بود. پس از غلبه بر سرسخت‌ترین مقاومت، به نظر می‌رسید که آن شب اتفاق بسیار قابل‌توجه دیگری هم رخ داده است: میزبان مهربان، عشق آتشینی به او ابراز کرده بود و بدین ترتیب وضعیتی ایجاد کرده بود که در غیاب خانم خانه، می‌توانست هم دشوار و هم ناراحت‌کننده تلقی شود. ظاهراً این ابراز عشق مانند صاعقه‌ای از آسمان بر او فرود آمده بود. [مقدار کمی انتقاد به ما می‌آموزد که این چیزها هرگز از آسمان فرود نمی‌آیند، بلکه همیشه سابقه‌ی قبلی دارند.] اکنون وظیفه‌ی من طی چند هفته‌ی بعد از آن این بود که ذره‌ذره یک داستان عاشقانه‌ی طولانی را بیرون بکشم، تا اینکه سرانجام تصویر کاملی پدیدار شد که سعی می‌کنم تا حدودی آن را به شرح زیر خلاصه کنم:

بیمار در کودکی یک دختر پسرنما بود که فقط به بازی‌های پسرانه‌ی خشن اهمیت می‌داد، از همجنس خود بیزار بود و از تمام راه‌ها و مشاغل زنانه دوری می‌کرد. پس از بلوغ، وقتی که مشکل شهوانی ممکن بود خیلی نزدیک شود، شروع به دوری از جامعه کرد، از هر چیزی که حتی از راه دور سرنوشت زیست‌شناختی زن را به او یادآوری می‌کرد، متنفر و بیزار بود و در دنیایی از خیالش‌ها زندگی می‌کرد که هیچ وجه مشترکی با واقعیت خشن نداشت. بنابراین، تا حدود بیست‌وچهارمین سال زندگی‌اش، از تمام آن ماجراجویی‌های کوچک، امیدها و توقعاتی که معمولاً قلب یک دختر را در این سن تکان می‌دهد، طفره رفت. (در این موارد، زنان اغلب به طرز شگفت‌آوری با خودشان و با پزشک صادق نیستند.) سپس با دو مرد آشنا شد که مقدر بود از حصار خاردار اطرافش عبور کنند. آقای الف شوهر بهترین دوستش و آقای ب دوست مجرد خود بانوی موردنظر ما بود. او هر دو را دوست داشت. با این حال، خیلی زود به این نتیجه رسید که آقای ب را بسیار بیشتر دوست دارد. به‌سرعت صمیمیتی بینشان شکل گرفت و خیلی زود صحبت از نامزدی احتمالی به میان آمد. از طریق روابطش با آقای ب و از طریق دوستش، او اغلب با آقای الف تماس می‌گرفت، که حضورش گاهی او را به طرز غیرقابل‌توضیحی آشفته و عصبی می‌کرد. در همین زمان، بیمار به یک مهمانی بزرگ رفت. دوستانش نیز آنجا بودند. او غرق در افکارش شد و در حالی که حین خیالاتش با انگشترش بازی می‌کرد، ناگهان انگشتر از انگشتش سر خورد و زیر میز غلتید. هر دو آقا به دنبال آن گشتند و آقای ب موفق شد آن را پیدا کند. آقای ب با لبخندی ملیح، انگشتر را در انگشت او کرد و گفت: «می‌دانی یعنی چه!» زن که غرق در احساسی عجیب و مقاومت‌ناپذیر بود، انگشتر را از انگشتش بیرون کشید و آن را از پنجره‌ی باز بیرون انداخت.همانطور که می‌توان تصور کرد، لحظه‌ای دردناک فرارسید و او خیلی زود با نومیدی عمیق مهمانی را ترک کرد. کمی بعد، به‌اصطلاح شانس باعث شد که او تعطیلات تابستانی‌اش را در یک استراحتگاه سلامت که آقا و خانم الف نیز در آن اقامت داشتند، بگذراند. خانم الف سپس به طور مشهودی درگیر بیماری عصبی شد به طوری که اغلب در خانه می‌ماند زیرا احساس کسالت می‌کرد. بنابراین بیمار در موقعیتی بود که می‌توانست به‌تنهایی با آقای الف برای پیاده‌روی بیرون برود. یک بار آنها به قایق‌سواری رفتند. او آن‌قدر در شادی خود شلوغ‌وپلوغ می‌کرد که ناگهان از قایق به آب افتاد. بانوی موردنظر ما نمی‌توانست شنا کند و با سختی زیاد آقای الف او را در حالت نیمه‌بی‌هوشی به داخل قایق کشید. و سپس آقای الف بانوی موردنظر ما را بوسید. با این اتفاق عاشقانه، پیوندها محکم‌تر شد. برای اینکه به حساب خودش عذرخواهی کند، نامزدی‌اش را با آقای ب با انرژی بیشتری دنبال کرد و هر روز به خودش می‌گفت که این آقای ب است که او را دوست دارد. طبیعتاً این بازی کوچک و عجیب از نگاه‌های تیزبین حسادت زنانه در امان نمانده بود. خانم الف، یعنی دوست بانوی موردنظر ما، راز را حدس زده و به همین دلیل نگران شده بود، به طوری که وضعیت بیماری عصبی‌اش بدتر شده بود. از این رو لازم شد که خانم الف برای درمان به خارج از کشور برود. در مهمانی خداحافظی، روح شیطانی به سمت بیمار ما آمد و در گوش او زمزمه کرد: «امشب آقای الف تنهاست. باید اتفاقی برای تو بیفتد تا بتوانی به خانه‌ی او بروی.» و واقعاً هم همینطور شد: او با رفتار عجیب خود به خانه‌ی آقای الف بازگشت و به این ترتیب به آرزوی خود رسید.

 

۴۲۱

پس از این توضیح، احتمالاً همه تمایل خواهند داشت فرض کنند که فقط یک زیرکی شیطانی می‌تواند چنین زنجیره‌ای از شرایط را طراحی کند و آن را به کار بیندازد. شکی درباره‌ی این زیرکی نیست، اما ارزیابی اخلاقی آن همچنان موضوع شک و تردید است، زیرا باید تأکید کنم که انگیزه‌های منجر به این پایان دراماتیک به‌هیچ‌وجه آگاهانه نبوده‌اند. برای بیمار، به نظر می‌رسید که کل داستان خودبه‌خود اتفاق افتاده است، بی آنکه از هیچ انگیزه‌ای آگاه باشد. اما شرح‌حال قبلی کاملاً روشن می‌کند که همه‌چیز [به طرز ماهرانه‌ای] به این هدف هدایت شده بود، در حالی که ذهن آگاه در تلاش بود تا نامزدی با آقای ب را محقق کند. انگیزه‌ی نیاگاه در جهت دیگر قوی‌تر بود.

 

۴۲۲

بنابراین یک بار دیگر به سؤال اصلی‌مان برمی‌گردیم، یعنی، ماهیت آسیب‌شناختی (یعنی عجیب یا اغراق‌آمیز) واکنش به تروما از کجا ناشی می‌شود؟ بر اساس نتیجه‌گیری حاصل از تجربیات مشابه، حدس زدیم که در این مورد نیز علاوه بر تروما، باید اختلالی در حوزه‌ی شهوانی وجود داشته باشد. این حدس کاملاً تأیید شده است و ما آموخته‌ایم که تروما، یا همان علت ظاهری بیماری، چیزی بیش از فرصتی برای آشکار شدن چیزی که قبلاً آگاهانه نبوده است، یعنی یک تعارض شهوانی مهم، نیست. بر این اساس، تروما اهمیت بیماری‌زایی‌اش را از دست می‌دهد و با مفهومی بسیار عمیق‌تر و جامع‌تر جایگزین می‌شود که عامل بیماری‌زا را به عنوان یک تعارض شهوانی می‌بیند. [این مفهوم را می‌توان نظریه‌ی جنسی روان‌رنجوری نامید.]

 

۴۲۳

اغلب با این سؤال مواجه می‌شوم: چرا تعارض شهوانی باید علت روان‌رنجوری باشد و نه هر تعارض دیگری؟ به این سؤال فقط می‌توانیم چنین پاسخ دهیم: هیچ‌کس ادعا نمی‌کند که باید چنین باشد، اما درواقع [همیشه] چنین است [به رغم همه‌ی پسرعموها و عمه‌ها، والدین، پدرخوانده‌ها و مادرخوانده‌ها و معلمانی که علیه آن می‌شورند]. به رغم همه‌ی اعتراضات خشمگینانه‌ای که خلاف این را نشان می‌دهند، این واقعیت همچنان پابرجاست که عشق، مشکلات و تعارضات آن، از اهمیت اساسی در زندگی انسان برخوردار است و، همانطور که تحقیقات دقیق به طور مداوم نشان می‌دهد، اهمیتش بسیار بیشتر از آن چیزی است که افراد گمان می‌کنند.

 

۴۲۴

بنابراین، نظریه‌ی تروما به عنوان نظریه‌ای منسوخ کنار گذاشته شده است؛ زیرا با کشف این که نه تروما، بلکه یک تعارض شهوانی پنهان ریشه‌ی [واقعی] روان‌نژندی است، تروما اهمیت بیماری‌زای خود را کاملاً از دست می‌دهد.

 

۴۲۵

[بنابراین، این نظریه به سطحی کاملاً متفاوت منتقل شد.] مسئله‌ی تروما حل‌وفصل شد؛ اما در عوض، محقق با مشکل تعارض شهوانی مواجه شد که، همانطور که مثال ما نشان می‌دهد، حاوی عناصر غیرطبیعی فراوانی است و در نگاه اول نمی‌توان آن را با یک تعارض شهوانی معمول مقایسه کرد. آنچه به طرز عجیبی قابل‌توجه و تقریباً باورنکردنی است این است که فقط ژست باید آگاهانه باشد، در حالی که شور واقعی بیمار از او پنهان می‌ماند. در این مورد، مطمئناً، بدون شک رابطه‌ی شهوانی واقعی در تاریکی پوشیده شده بود، در حالی که ژست تا حد زیادی بر حوزه‌ی آگاهی تسلط داشت. اگر این حقایق را به صورت نظری فرموله کنیم، به نتیجه‌ی زیر می‌رسیم: در یک روان‌نژندی دو گرایش [شهوانی] وجود دارد که کاملاً در تضاد با یکدیگر هستند، که حداقل یکی‌شان نیاگاه است. [در برابر این فرمول ممکن است اعتراض شود که بدیهی است که فقط با این مورد خاص مطابقت دارد و بنابراین فاقد اعتبار عمومی است.] این اعتراض با آمادگی بیشتری مطرح خواهد شد، زیرا هیچ‌کس حاضر نیست بپذیرد که تعارض شهوانی شیوع جهانی دارد. برعکس، فرض بر این است که تعارض شهوانی بیشتر به حوزه‌ی رمان‌ها تعلق دارد، زیرا عموماً به عنوان چیزی در ماهیت ماجراهای خارج از ازدواج، همانطور که در رمان‌های کارین میکائلیس یا فورل در «مسئله‌ی جنسی» توصیف شده است، درک می‌شود. اما این به‌هیچ‌وجه چنین نیست، زیرا می‌دانیم که وحشی‌ترین و تأثیرگذارترین درام‌ها نه در تئاتر، که در قلب مردان و زنان عادی اجرا می‌شوند که بدون توجه هیجان‌آمیز از کنارشان می‌گذرند و هیچ‌چیز از تعارضاتی را که در درونشان شعله‌ور است، جز احتمالاً با یک فروپاشی عصبی، به جهان فاش نمی‌کنند. آنچه درک آن برای افراد عادی بسیار دشوار است، این واقعیت است که در بیشتر موارد، خود بیماران هیچ سوءظنی نسبت به جنگ درونی که در نیاگاهشان در جریان است، ندارند. اگر به یاد داشته باشیم که افراد زیادی هستند که هیچ‌چیز در مورد خودشان نمی‌دانند، کمتر از این واقعیت که افرادی نیز هستند که کاملاً از تضادهای واقعی‌شان بی‌خبر اند، متعجب خواهیم شد.

 

۴۲۶

[حال حتی اگر خواننده آماده باشد که وجود احتمالی تعارض‌های بیماری‌زا و شاید حتی نیاگاه را بپذیرد، باز هم اعتراض خواهد کرد که آنها تعارض‌های شهوانی نیستند. اگر این خواننده‌ی مهربان خودش تا حدودی عصبی باشد، همین پیشنهاد، خشمش را برمی‌انگیزد؛ زیرا همه‌ی ما، از طریق آموزش در مدرسه و خانه، عادت کرده‌ایم که وقتی با کلماتی مانند «شهوانی» و «جنسی» روبه‌رو می‌شویم، سه بار صلیب بکشیم و بنابراین به‌راحتی می‌توانیم فکر کنیم که هیچ‌چیز از این نوع وجود ندارد، یا حداقل بسیار به‌ندرت و در فاصله‌ی زیادی از خودمان قرار دارد. اما دقیقاً همین نگرش است که در وهله‌ی اول تعارض‌های روان‌رنجورانه را ایجاد می‌کند.]

 

۴۲۷

همانطور که می‌دانیم، رشد فرهنگ شامل مطیع‌سازی تدریجی حیوان در انسان است. این فرآیندی از اهلی‌سازی است که بدون شورش از سوی طبیعت حیوانی که تشنه‌ی آزادی است نمی‌شود انجام شود. هرازگاهی، گویی موجی از دیوانگی در میان صفوف انسان‌هایی که مدت‌ها در محدودیت‌های فرهنگ خود محصور شده بودند، می‌گذرد. ​​دوران باستان آن را در «لهوولعب‌های دیونیزوسی» که از شرق سرچشمه می‌گرفتند و به یک عنصر اساسی و مشخص فرهنگ کلاسیک تبدیل شدند، تجربه کرد. روح این لهوولعب‌ها سهم بسزایی در توسعه‌ی آرمان رواقی زهد در فرقه‌ها و مکاتب فلسفی بی‌شمار یک قرن گذشته‌ی قبل از میلاد داشت، که از هرج‌ومرج شرک‌آلود آن دوران، ادیان زاهدانه‌ی دوبنانه‌ی میتراییسم و ​​مسیحیت را به وجود آورد. موج دوم لهوولعب دیونیزوسی در دوران رنسانس، غرب را فراگرفت. سنجش روح زمان خود دشوار است. اما اگر روند هنر، سبک و سلیقه‌ی عمومی را مشاهده کنیم و ببینیم مردم چه می‌خوانند و می‌نویسند، چه نوع جوامعی را پیدا کرده‌اند، چه سؤالاتی در دستور روز است، و بی‌فرهنگ‌ها با چه‌چیز می‌جنگند، خواهیم دید که در سیاهه‌ی دراز سؤالات اجتماعی فعلی ما، به‌هیچ‌وجه آخرین مورد، به‌اصطلاح «سؤال جنسی» نیست. این موضوع از جانب مردان و زنانی مورد بحث قرار می‌گیرد که اخلاق جنسی موجود را به چالش می‌کشند و به دنبال رهایی از بار گناه اخلاقی هستند که قرن‌های گذشته بر اروس انباشته شده است. نمی‌توان به‌سادگی وجود این تلاش‌ها را انکار کرد یا آنها را به عنوان غیرقابل‌دفاع محکوم کرد؛ آنها هستند و احتمالاً دلایل کافی برای وجود خود دارند. بررسی دقیق علل اساسی این جنبش‌های معاصر جالب‌تر و مفیدتر از پیوستن به سوگواری‌های سوگواران حرفه‌ای اخلاق است که [با رنگ‌وبوی هیستریک] سقوط اخلاقی بشریت را پیشگویی می‌کنند. این شیوه‌ی اخلاق‌گرایان است که کوچکترین اعتمادی به خدا نداشته باشند، گویی گمان می‌کنند که درخت نیکوی بشریت تنها با هرس شدن، بسته شدن و آموزش دیدن روی داربست شکوفا شده است؛ در حالی که درواقع پدر خورشید و مادر زمین به آن اجازه داده‌اند مطابق با قوانین عمیق و خردمندانه، برای لذت آنها رشد کند.

 

۴۲۸

ذهن‌های خشک و جدی می‌دانند که امروزه نوعی مشکل جنسی وجود دارد. آن‌ها می‌دانند که توسعه‌ی سریع شهرها، با تخصصی شدن کار که ناشی از تقسیم‌کار فوق‌العاده، صنعتی شدن فزاینده‌ی روستاها و احساس ناامنی فزاینده است، مردان را از فرصت‌های زیادی برای ابراز انرژی‌های عاطفی‌شان محروم می‌کند. ضرباهنگ متناوب کار دهقان، رضایت نیاگاه او را از طریق محتوای نمادین آن کاری که می‌کند تضمین می‌کند؛ رضایتی که کارگران کارخانه و کارمندان اداری نمی‌دانند و هرگز نمی‌توانند از آن لذت ببرند. این افراد از زندگی دهقان با طبیعت، از آن لحظات باشکوهی که او، به عنوان ارباب و بارورکننده‌ی زمین، شخم خود را در خاک می‌راند و با حرکتی شاهانه بذر را برای برداشت آینده می‌پاشد، از ترس به‌حق او از قدرت مخرب عناصر، از شادی‌اش در باروری همسرش که دختران و پسرانی را برایش به دنیا می‌آورد که به معنای افزایش قدرت کار و رفاه است، چه می‌دانند؟ [افسوس!] ما شهرنشینان، ما ماشین‌پرستان مدرن، از همه‌ی اینها بسیار دوریم. آیا منصفانه‌ترین و طبیعی‌ترین رضایت‌ها، وقتی دیگر نمی‌توانیم با شادی خالص به برداشت محصول خود، یا به «برکت» فرزندانمان، بنگریم، شروع به نومید کردن ما نمی‌کنند؟ [ازدواج‌هایی که در آنها از هیچ ترفندی استفاده نمی‌شود، نادر اند. آیا این یک انحراف بسیار مهم از شادی‌هایی نیست که مادر طبیعت به پسر نخست‌زاده‌اش داده است؟] آیا چنین وضعیتی می‌شود رضایت‌بخش باشد؟ ببینید چگونه مردان دزدکی سر کار می‌روند، فقط چهره‌ها را در قطارها ساعت ۷:۳۰ صبح تماشا می‌کنند! یکی چرخ‌های کوچکش را می‌چرخاند، دیگری چیزهایی می‌نویسد که اصلاً برایش جالب نیست. چه جای تعجب است که تقریباً هر مردی به تعداد روزهای هفته عضو باشگاه است، یا اینکه انجمن‌های کوچک و پررونقی برای زنان وجود دارد که در آنها می‌توانند آرزوهای نامفهومی را که مرد در میخانه با حرف‌های مفت و آبجوِ مختصر فرو می‌دهد، بر سر قهرمان فرقه‌ی جدید بریزند؟ به این منابع نارضایتی، مشکل جدی‌تری نیز اضافه می‌شود. طبیعت، انسان بی‌دفاع و بی‌سلاح را با ذخیره‌ی عظیمی از انرژی مسلح کرده است تا او را نه‌تنها قادر سازد سختی‌های هستی را منفعلانه تحمل کند، بلکه بر آنها نیز غلبه کند. طبیعت، پسرش را برای سختی‌های عظیم مجهز کرده است [و همانطور که شوپنهاور به‌خوبی فهمیده بود که می‌گفت خوشبختی صرفاً پایان دادن به ناراحتی است، برای غلبه بر آنها پاداشی گران‌قیمت قرار داده است]. به عنوان یک قاعده، ما از ضروری‌ترین نیازها دور نگه داشته می‌شویم و به همین دلیل روزانه وسوسه‌ی افراط به سراغمان می‌آید. زیرا حیوان درون انسان همیشه طغیان می‌کند، مگر که ضرورت سختی پیش بیاید. اما اگر ما پرانرژی هستیم، در چه جشن‌ها و مهمانی‌های پرشوری می‌توانیم انرژی اضافی خود را تخلیه کنیم؟ دیدگاه‌های اخلاقی ما این راه را برای بروز آن ممنوع می‌کند.

 

۴۲۹

[بیایید منابع متعدد نارضایتی را بررسی کنیم: انکار تولیدمثل و زایمان مداوم، که طبیعت برای آن مقادیر زیادی انرژی به ما عطا کرده است؛ یکنواختی روش‌های بسیار متفاوت کار ما، که هرگونه علاقه‌ای به خود کار را از بین می‌برد؛ امنیت بی‌دردسر ما در برابر جنگ، بی‌قانونی، سرقت، طاعون، مرگ‌ومیر کودکان و زنان؛ همه‌ی اینها مقداری انرژی اضافی ایجاد می‌کند که باید راهی برای خروجش پیدا کند. اما چگونه؟ تعداد نسبتاً کمی از افراد در ورزش‌های بی‌پروا خطرات شبه‌طبیعی برای خود ایجاد می‌کنند؛ بسیاری دیگر، که به دنبال معادلی برای زندگی سخت هستند تا انباشت‌های خطرناک انرژی را که ممکن است دیوانه‌وارتر فوران کنند، تخلیه کنند، به افراط در مصرف الکل سوق داده می‌شوند، یا خود را در شتافتن برای پول درآوردن، یا در انجام دیوانه‌وار وظایف، یا در کار بیش از حد دایمی صرف می‌کنند. به همین دلایل است که امروز یک سؤال جنسی داریم. انرژی انباشته‌شده می‌خواهد از اینجا بیرون بیاید، همانطور که این انرژی انباشته‌شده از زمان‌های بسیار قدیم در دوره‌های امنیت و فراوانی همین کار را کرده است. در چنین شرایطی نه‌تنها خرگوش‌ها تکثیر می‌شوند، بلکه مردان و زنان نیز به بازیچه‌ی این هوس‌های طبیعت تبدیل می‌شوند؛ بازی، زیرا دیدگاه‌های اخلاقی‌شان آنها را در قفسی تنگ محبوس کرده است، قفسی که تنگی مفرط آن تا زمانی که ضرورت شدید با محدودیت بیشتری همراه بود، احساس نمی‌شد. اما اکنون حتی برای شهرنشین نیز بسیار تنگ است. وسوسه از هر طرف او را احاطه کرده است و مانند یک دلال نامرئی، دستورالعمل روش‌های پیشگیرانه‌ای را که همه‌چیز را غیرقابل‌اجتناب می‌کند، در جامعه پخش می‌کند.]

 

۴۳۰

پس چرا محدودیت اخلاقی؟ از روی ملاحظه‌ی مذهبی نسبت به خدایی خشمگین؟ صرف‌نظر از کفر گسترده، حتی یک مؤمن هم ممکن است زیرلب از خود بپرسد که آیا اگر او خدا بود، هر ماجراجویی جک و جیل را با لعنت ابدی مجازات می‌کرد؟ چنین ایده‌هایی دیگر با تصور راحت ما از خدا سازگار نیست. خدای ما بسیار بردبارتر از آن است که درباره‌ی آن سروصدا کند. [بداندیشی و ریاکاری هزار بار بدتر است.] بنابراین اخلاق جنسی زاهدانه و آشکارا ریاکارانه‌ی زمان ما از هرگونه پیشینه‌ی مؤثری محروم شده است. پس می‌توانیم بگوییم که ما به دلیل خرد برتر و بینش خود نسبت به بی‌معنایی رفتار انسان، از افراط در امان هستیم؟ متأسفانه ما از چنین امن و امانی بسیار دوریم. [قدرت هیپنوتیزم‌کننده‌ی سنت هنوز ما را در بند خود نگه داشته است، و از روی بزدلی و بی‌فکری، گله در همان مسیر قدیمی به‌دشواری پیش می‌رود.] اما انسان در نیاگاهش، استعداد خوبی برای روح زمانه‌ی خود دارد؛ او امکاناتش را پیش‌بینی می‌کند و در قلب خود، بی‌ثباتی اخلاق امروزی را که دیگر با اعتقاد مذهبی زنده پشتیبانی نمی‌شود، احساس می‌کند. منبع اکثر درگیری‌های [شهوانی] ما همین‌جاست. میل به آزادی بر موانع تضعیف‌کننده‌ی اخلاق می‌کوبد: ما در حالت وسوسه هستیم، می‌خواهیم و نمی‌خواهیم. و از آنجا که می‌خواهیم و با این حال نمی‌توانیم بفهمیم واقعاً چه می‌خواهیم، ​​درگیری [شهوانی] تا حد زیادی نیاگاه است و از آنجا روان‌رنجوری به وجود می‌آید. بنابراین، روان‌رنجوری با مشکل زمانه‌ی ما پیوند نزدیکی دارد و درواقع نشان‌دهنده‌ی تلاش ناموفق فرد برای حل مشکل کلی در وجود خودش است. روان‌رنجوری، خودتجزیه‌گری و خودتقسیم‌گری است. در بیشتر افراد، علت جدایی این است که ذهن آگاه می‌خواهد به آرمان اخلاقی خودش بچسبد، در حالی که نیاگاه در پی آرمان غیراخلاقی خودش به معنای امروزی است که ذهن آگاه [مصرانه] سعی در انکار آن دارد. مردانی از این نوع می‌خواهند محترم‌تر از آنچه واقعاً هستند، باشند. اما این تضاد می‌شود به‌راحتی برعکس باشد: مردانی هستند که در ظاهر بسیار بدنام اند و کمترین محدودیتی برای [تمایلات جنسی خود] قایل نمی‌شوند، اما در اصل، این فقط یک ژست شرارت [که خدا می‌داند به چه دلایلی فرض می‌شود] است، زیرا در پس زمینه‌ی آنها [روحی بسیار موجه] هست که به نیاگاه افتاده است، درست مانند جنبه‌ی غیراخلاقی در انسان اخلاقی. (بنابراین باید تا حد امکان از افراط و تفریط اجتناب کرد، زیرا آنها همیشه سوءظن به طرف مقابل خود را برمی‌انگیزند.)

 

۴۳۱

این بحث کلی برای روشن شدن ایده‌ی «تعارض شهوانی» [در روانشناسی تحلیلی، زیرا کلید کل مفهوم روان‌رنجوری است] ضروری بود. از آنجا می‌توانیم ابتدا به بحث درباره‌ی تکنیک روانکاوی و سپس به مسئله‌ی درمان بپردازیم. [بدیهی است که سؤال دوم، ما را درگیر جزییات و موارد پیچیده‌ای می‌کند که بسیار فراتر از محدوده‌ی این مقدمه‌ی کوتاه است. بنابراین باید به نگاهی اجمالی به تکنیک روانکاوی بسنده کنیم.]

 

۴۳۲

بدیهی است سؤال بزرگ برای این تکنیک این است: چگونه می‌توانیم از کوتاه‌ترین و بهترین مسیر به شناختی از آنچه در نیاگاه بیمار اتفاق می‌افتد، برسیم؟ روش اولیه هیپنوتیزم بود: یا بازجویی در حالت تمرکز هیپنوتیزمی یا تولید خودجوش خیالش‌ها به‌وسیله‌ی بیمار در این حالت. این روش هنوز هم گاهی استفاده می‌شود، اما در مقایسه با تکنیک فعلی بسیار ابتدایی است و بنابراین رضایت‌بخش نیست. روش دوم را کلینیک روانپزشکی در زوریخ، با عنوان روش تداعی، ابداع کرد که ارزش آن در درجه‌ی اول نظری و تجربی است. نتایج آن درک جامع، هرچند سطحی از تعارض یا «عقده»ی نیاگاه را به فرد می‌دهد. روش نافذتر، تحلیل رؤیا است که به‌واسطه‌ی [نبوغ زیگموند] فروید کشف شد.

 

۴۳۳

در مورد رؤیا می‌توان گفت که «سنگی که سازندگان از آن صرف‌نظر کردند، به سرِ پیکره بدل شده است.» تنها در دوران مدرن است که رؤیا، این محصول زودگذر و بی‌اهمیت روان، با چنین تحقیر عمیقی روبه‌رو شده است. پیش از این، رؤیا به عنوان منادی سرنوشت، نشانه و تسلی‌بخش، و پیام‌آور خدایان گرامی داشته می‌شد. اکنون ما آن را به عنوان فرستاده‌ای از نیاگاه می‌بینیم که وظیفه‌اش آشکار کردن اسراری [که نیاگاه ما با حسادت پنهان می‌کند] از ذهن آگاه است و این کار را با کمالی شگفت‌انگیز می‌کند.

 

۴۳۴

از مطالعه‌ی تحلیلی رؤیا مشخص شد که رؤیا، آنطور که برای ما به نظر می‌رسد، تنها یک ظاهر است که فضای داخلی خانه را پنهان می‌کند. با این حال، اگر با رعایت برخی قوانین فنی، رؤیابین را واداریم که درباره‌ی جزبیات رؤیای خود صحبت کند، خیلی زود آشکار می‌شود که تداعی‌های او در جهت خاصی گرایش دارند و حول موضوعات خاصی گروه‌بندی می‌شوند. چنین به نظر می‌رسد که این تداعی‌ها اهمیت شخصی دارند و معنایی به دست می‌دهند که هرگز نمی‌توانستیم حدس بزنیم در پشت رؤیا نهفته است، اما همانطور که مقایسه‌ی دقیق نشان داده است، در یک رابطه[ی نمادین] بسیار ظریف و دقیق با نمای رؤیا قرار دارد. این مجموعه‌ی خاص از ایده‌ها، که در آن تمام رشته‌های رؤیا متحد شده‌اند، همان تضادی است که ما به دنبالش هستیم، یا بهتر است بگوییم نوعی از آن است که تحت تأثیر شرایط قرار گرفته است. عناصر دردناک و ناسازگار در این تضاد به این ترتیب چنان پوشیده یا محو می‌شوند که می‌توان از آن به عنوان «تحقق آرزو» صحبت کرد. اگرچه باید فوراً اضافه کنیم که آرزوهایی که در خواب برآورده می‌شوند، به نظر نمی‌رسد متعلق به ما باشند، بلکه از نوعی اند که اغلب مستقیماً در تضاد با آنها قرار می‌گیرند. بنابراین، برای مثال، دختری مادرش را با محبت دوست دارد، اما با اندوه فراوان خواب می‌بیند که مادرش مرده است. چنین رؤیاهایی، که ظاهراً هیچ اثری از تحقق آرزو در آنها نیست، بی‌شمار اند و مانعی دایمی برای منتقدان فرهیخته‌ی ما هستند، زیرا [باورنکردنی است که بتوان گفت] آنها هنوز نمی‌توانند تمایز اولیه‌ی بین محتوای آشکار و پنهان رؤیا را درک کنند. ما باید از این خطا دوری کنیم: تضادی که در رؤیا ایجاد می‌شود نیاگاه است، و آرزوی حاصل از آن برای یافتن راه‌حل نیز همینطور است. رؤیابین ما در واقع آرزوی خلاص شدن از شر مادرش را دارد. او که این آرزو را به زبان نیاگاه بیان می‌کند، می‌خواهد مادرش بمیرد. اکنون می‌دانیم که بخش خاصی از نیاگاه شامل هر چیزی است که از یادآوری حافظه فراتر رفته است، از جمله تمام آن تکانه‌های غریزی کودکانه که نمی‌توانند در زندگی بزرگسالی راهی پیدا کنند، یعنی توالی خواسته‌های بی‌رحمانه‌ی کودکانه. می‌توانیم بگوییم که بخش عمده‌ای از آنچه از نیاگاه بیرون می‌آید، ماهیتی کودکانه دارد، مثلاً این آرزو که عین ساده‌لوحی است: «وقتی مامان بمیرد با من ازدواج خواهی کرد، بابا؟» این بیان آرزوی کودکانه، جایگزینی برای طلب اخیر به ازدواج است، طلبی که در این مورد برای رؤیابین به دلایلی که هنوز کشف نشده‌اند، دردناک است. ایده‌ی ازدواج، یا به عبارت بهتر، جدیت تکانه‌ی مربوطه، همانطور که می‌گویند، به نیاگاه سرکوب می‌شود و از آنجا باید لزوماً خود را به شیوه‌ای کودکانه ابراز کند، زیرا دستمایه‌های در دسترس نیاگاه عمدتاً از خاطرات کودکی تشکیل شده است. [همانطور که آخرین تحقیقات مکتب زوریخ نشان داده است، علاوه بر خاطرات دوران کودکی، خاطرات نژادی نیز هست که بسیار فراتر از محدوده‌ی فرد امتداد می‌یابد.]

 

۴۳۵

[اینجا جای توضیح حوزه‌ی فوق‌العاده پیچیده‌ی تحلیل رؤیا نیست. ما باید به نتایج تحقیقات بسنده کنیم: رؤیاها جایگزینی نمادین برای یک آرزوی مهم شخصی هستند که در طی روز به اندازه‌ی کافی مورد توجه قرار نگرفته و سرکوب شده است. در نتیجه‌ی گرایش‌های اخلاقی غالب، آرزوهای به اندازه‌ی کافی مورد توجه قرار نگرفته که تلاش می‌کنند خود را به صورت نمادین در رؤیاها تحقق بخشند، معمولاً آرزوهای شهوانی هستند. بنابراین، توصیه نمی‌شود رؤیاهای خود را برای یک فرد آگاه تعریف کنید، زیرا نمادگرایی اغلب برای کسی که قوانین را می‌داند کاملاً شفاف است. واضح‌ترین آنها در این زمینه، رؤیاهای اضطرابی هستند که بسیار رایج اند و همواره نمادی از یک آرزوی شهوانی قوی هستند.]

 

۴۳۶

رؤیا غالباً با جزییات ظاهراً بسیار احمقانه‌ای پر شده است، بنابراین احساسی از بی‌معنایی ایجاد می‌کند، یا در ظاهر چنان نامفهوم است که به‌کلی گیجمان می‌کند. از این رو، همیشه باید بر نوعی مقاومت غلبه کنیم تا بتوانیم با صبر و حوصله، به طور جدی به گشودن تار و پود [نمادین] آن بپردازیم. اما وقتی سرانجام به معنای واقعی‌اش نفوذ می‌کنیم، خود را در اعماق اسرار رؤیابین می‌یابیم و با شگفتی کشف می‌کنیم که یک رؤیای به‌ظاهر کاملاً بی‌معنی، در بالاترین درجه‌ی اهمیت قرار دارد و درواقع، فقط از چیزهای فوق‌العاده مهم و جدی روح سخن می‌گوید. این کشف، احترام بیشتری را برای خرافات قدیمی مبنی بر اینکه رؤیاها معنایی دارند، به ارمغان می‌آورد، خرافه‌ای که خوی عقلی‌گرایانه‌ی عصر ما تاکنون به آن توجهی نکرده است.

 

۴۳۷

همانطور که فروید می‌گوید، تحلیل رؤیا، راه رسیدن به نیاگاه است. این روش مستقیماً به عمیق‌ترین اسرار شخصی منتهی می‌شود و بنابراین، ابزاری ارزشمند در دست پزشک و مربی روح است. همانطور که انتظار می‌رود، حملات مخالفان این روش، بر اساس استدلال‌هایی است که -صرف‌نظر از احساسات پنهان شخصی- عمدتاً از رگه‌های بسیار قوی مدرسی که هنوز در اندیشه‌ی فرهیخته‌ی امروز ما وجود دارد، ناشی می‌شود. تحلیل رؤیا، بیش از هر چیز، بی‌رحمانه اخلاق دروغین و تظاهرهای ریاکارانه‌ی انسان را آشکار می‌کند و برای یک بار هم که شده، روی دیگر شخصیت او را در روشن‌ترین نور نشان می‌دهد. آیا باید تعجب کنیم که بسیاری هستند که احساس می‌کنند انگشتان پایشان به‌شدت لگدمال شده است؟ در این باره، من همیشه به یاد مجسمه‌ی پرجلوه‌ی «لذت شهوانی» در بیرون کلیسای جامع بازل می‌افتم، که نمای جلویی آن لبخند شیرین باستانی را نشان می‌دهد و نمای پشتی آن پوشیده از وزغ و مار است. تحلیل رؤیا تصویر را وارونه می‌کند و روی دیگر آن را نشان می‌دهد. ارزش اخلاقی این طرز اصلاح واقعیت را سخت می‌توان انکار کرد. این یک عمل دردناک اما بسیار مفید است که هم پزشک و هم بیمار را تحت فشار زیادی قرار می‌دهد. روانکاوی، که به عنوان یک تکنیک درمانی در نظر گرفته می‌شود، شامل تحلیل رؤیاهای متعدد است. در جریان درمان، رؤیاها پی‌درپی بقایای نیاگاه را بیرون می‌ریزند تا آنها را در معرض قدرت ضدّعفونی‌کننده‌ی نور روز قرار دهند و به این ترتیب بسیاری از چیزهای ارزشمند و باورهای ازدست‌رفته دوباره پیدا می‌شوند. این نوع خاصی از تخلیه‌ی روانی است، چیزی شبیه به مایوتیک سقراط، «هنر مامایی». قابل‌انتظار است که برای بسیاری از افرادی که موضعی خاص نسبت به خود گرفته‌اند، که به‌شدت به آن اعتقاد دارند، روانکاوی یک شکنجه‌ی واقعی باشد. زیرا، مطابق با ضرب‌المثل عرفانی قدیمی، «از آنچه داری دست بکش، آن‌گاه خواهی گرفت!»، از آنها خواسته می‌شود تمام توهمات گرامی‌شان را رها کنند تا چیزی عمیق‌تر، عادلانه‌تر و فراگیرتر در درونشان پدیدار شود. تنها از طریق راز فداکاری است که انسان می‌تواند خود را از نو بیابد. این یک خرد اصیل باستانی است که دوباره در درمان روانکاوی آشکار می‌شود و به‌ویژه عجیب است که این نوع آموزش روانی باید در اوج فرهنگ ما ضروری باشد. از بیش از یک جنبه می‌توان آن را با روش سقراطی مقایسه کرد، اگرچه باید گفت که روانکاوی به اعماق بسیار بیشتری نفوذ می‌کند.

 

۴۳۸

ما همیشه در بیمار تعارضی می‌یابیم که در نقطه‌ای خاص با مشکلات بزرگ جامعه مرتبط است. از این رو، هنگامی که تحلیل به این نقطه کشیده می‌شود، تعارض به‌ظاهر فردی بیمار به عنوان تعارضی جهانی از محیط و دوران او آشکار می‌شود. بنابراین، روان‌رنجوری چیزی کمتر از یک تلاش فردی، هرچند ناموفق، برای حل یک مشکل جهانی نیست؛ درواقع نمی‌شود غیر از این باشد، زیرا یک مشکل کلی، یک «سؤال»، به‌خودی‌خود یک «مشکل» نیست، بلکه فقط در قلب افراد وجود دارد. [«سؤالی» که بیمار را آزار می‌دهد -چه بخواهید چه نخواهید- سؤال «جنسی» یا به طور دقیق‌تر، مشکل اخلاق جنسی امروزی است. تقاضای فزاینده‌ی او برای زندگی و شادی زندگی، برای واقعیت فریبنده، قادر است محدودیت‌های ضروری را که خود واقعیت تحمیل می‌کند، تحمل کند، اما نه ممنوعیت‌های خودسرانه و بی‌اساس اخلاق امروزی را، که روح خلاق برخاسته از اعماق تاریکی حیوانی را بیش از حد مهار می‌کند.] فرد روان‌رنجور، روح کودکی را دارد که از محدودیت‌های خودسرانه‌ای که معنای آنها را نمی‌بیند، رنج می‌برد. او سعی می‌کند این اخلاق را از آن خود کند، اما در تفرقه و جدایی عمیقی با خود فرو می‌رود: یک طرف او می‌خواهد سرکوب کند، طرف دیگر آرزوی آزادی دارد؛ و این مبارزه با نام روان‌رنجوری شناخته می‌شود. اگر این تضاد در تمام بخش‌های خود به‌وضوح آگاهانه بود، هرگز منجر به نموناهای روان‌رنجوری نمی‌شد. این نموناها فقط زمانی رخ می‌دهند که ما نتوانیم طرف دیگر طبیعت خودمان و فوریت مشکلات آن طرف دیگرمان را ببینیم. تنها تحت این شرایط، نمونا ظاهر می‌شود و به بیان جنبه‌ی ناشناخته‌ی روان کمک می‌کند. بنابراین، این نمونا، بیان غیرمستقیم تمایلات ناشناخته‌ای است که وقتی آگاهانه بروز می‌کنند، با باورهای اخلاقی‌مان در تضاد شدید قرار می‌گیرند. همانطور که قبلاً مشاهده شد، این جنبه‌ی تاریک روان، که از بررسی آگاهانه دور مانده است، نمی‌شود به‌وسیله‌ی بیمار مورد بررسی قرار گیرد. او نمی‌تواند آن را اصلاح کند، نمی‌تواند با آن کنار بیاید، و یا حتی آن را نادیده بگیرد؛ زیرا درواقع او به‌هیچ‌وجه تکانه‌های نیاگاه را «در اختیار» ندارد. آنها که از سلسله‌مراتب روان آگاه بیرون رانده شده‌اند، به عقده‌های خودایستایی تبدیل شده‌اند که می‌توان از طریق تحلیل نیاگاه، هرچند نه بدون مقاومت‌های زیاد، دوباره تحت کنترل درآوردشان. بیماران بسیار زیادی هستند که به خود می‌بالند چون درونشان تعارض شهوانی وجود ندارد. آنها به ما اطمینان می‌دهند که مسئله‌ی جنسی کاملاً بی‌معنی است، زیرا می‌گویند که اصلاً تمایلات جنسی ندارند. این افراد نمی‌بینند که چیزهای دیگری با منشأ ناشناخته مانع راهشان می‌شوند: خلق‌وخوی هیستریک، ترفندهای پنهانی که با خود و همسایگانشان به کار می‌برند، دل‌پیچه‌ی عصبی، درد در نقاط مختلف بدن، تحریک‌پذیری بی‌دلیل و مجموعه‌ای از نموناهای عصبی. [مشکل همین‌جاست. تنها اندک کسانی -که به‌ویژه مورد لطف سرنوشت هستند- از درگیری بزرگ انسان مدرن می‌گریزند؛ اکثریت از روی ناچاری در آن گرفتار می‌شوند.]

 

۴۳۹

روانکاوی متهم شده است که غرایز حیوانیِ (خوشبختانه) سرکوب‌شده‌ی انسان را آزاد کرده و در نتیجه باعث آسیب‌های بی‌حدوحصری شده است. این نگرانی [کودکانه] نشان می‌دهد که ما چقدر به اثربخشی اصول اخلاقی‌مان اعتماد کمی داریم. مردم وانمود می‌کنند فقط اخلاق، انسان‌ها را از بی‌بندوباری باز می‌دارد؛ اما یک تنظیم‌کننده‌ی بسیار مؤثرتر، ضرورت است که محدودیت‌هایی بسیار واقعی‌تر و متقاعدکننده‌تر از هر حکم اخلاقی تعیین می‌کند. درست است که روانکاوی غرایز حیوانی را آزاد می‌کند، هرچند نه آنطور که بسیاری می‌گویند با هدف آنکه به آنها قدرت افسارگسیخته بدهد، بلکه تا جایی که برای فرد مربوطه ممکن باشد و تا جایی که او به چنین تعالی‌ای نیاز دارد، آنها را در کاربردهای بالاتری به کار گیرد. تحت هر شرایطی، تسلط کامل بر شخصیت خود یک مزیت است، در غیر این صورت بخش‌های سرکوب‌شده‌ی شخصیت فقط به عنوان مانعی در جای دیگر ظاهر می‌شوند، نه‌فقط در نقطه‌ای بی‌اهمیت، بلکه در همان نقطه‌ای که ما نسبت به آن بیش از سایر نقاط حساس هستیم: این کرم همیشه هسته را می‌پوساند. [به جای جنگیدن با خود، مطمئناً بهتر است انسان یاد بگیرد که خود را تحمل کند و مشکلات درونی‌اش را به تجربیات واقعی تبدیل کند، نه آنکه آنها را در خیالش‌های بی‌فایده صرف کند. در این صورت حداقل زندگی می‌کند و زندگی خود را در مبارزات بی‌ثمر هدر نمی‌دهد.] اگر مردم بتوانند آموزش ببینند که جنبه‌ی حقیر طبیعتشان را ببینند، می‌توان امیدوار بود که آنها همچنین یاد بگیرند که همنوعانشان را بهتر درک کنند و دوست داشته باشند. کمی ریاکاری کمتر و کمی مدارای بیشتر نسبت به خود، فقط می‌تواند نتایج خوبی در احترام به همسایه‌مان داشته باشد. زیرا همه‌ی ما بسیار مستعد انتقال بی‌عدالتی و خشونتی هستیم که بر طبیعت خودمان اعمال می‌کنیم.

 

۴۴۰

[این تبدیل تعارض فردی به مسئله‌ی اخلاقی عمومی، روانکاوی را بسیار فراتر از محدوده‌ی یک درمان صرفاً پزشکی قرار می‌دهد. این روش به بیمار یک فلسفه‌ی زندگی کارآمد مبتنی بر بینش‌های تجربی می‌دهد که علاوه بر آنکه به او شناختی از ماهیت خودش می‌دهد، به او این امکان را نیز می‌دهد که خود را در این طرح کلی قرار دهد. در اینجا نمی‌توان درباره‌ی این بینش‌های بسیار متنوع بحث کرد. همچنین به‌هیچ‌وجه نمی‌توان تصویر مناسبی از یک تحلیل واقعی از ادبیات موجود ارائه داد، زیرا به‌هیچ‌وجه همه‌ی چیزهایی که مربوط به تکنیک یک تحلیل عمیق است منتشر نشده است. هنوز مشکلات بسیار بزرگی در این زمینه باقی مانده است که باید حل شوند. متأسفانه تعداد آثار علمی در این زمینه هنوز نسبتاً کم است، زیرا تعصبات بیش از حد هنوز مانع از همکاری اکثر متخصصان در این تلاش مهم می‌شود. بسیاری، به‌ویژه در آلمان، نیز از ترس آنکه در صورت پاگذاشتن به این قلمرو حرفه‌ی خود را خراب کنند، عقب می‌مانند.]

 

۴۴۱

[تمام این پدیده‌های عجیب و شگفت‌انگیز که پیرامون روانکاوی گرد هم می‌آیند، به ما امکان می‌دهند که مطابق با اصول روانکاوی حدس بزنیم اینجا چیزی بسیار مهم در حال وقوع است، که عموم مردم آگاه (طبق معمول) ابتدا با نمایش پرشورترین عواطف با آن مقابله خواهند کرد. اما: قدرت حقیقت عظیم است و پیروز خواهد شد.[13]]

[1]. ex cathedra

[2]. psychophysiology

[3]. the dual minded Fechner

[4]. Elemente der Psychophysik

[5]. Stygian

[6]. Medicus medicum non decimat

[7]. mauvaise plaisanterie

[8]. psychogenic

[9]. spastic

[10]. rigid

[11]. occurrences

[12]. predisposition

[13]. magna est vis veritatis et praevalebit

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها