به مناسبت سالروز وفات علیاکبرخان دهخدا شعر «انشاءالله گربه است» از او را اینجا میگذارم و اگر لازم بود شرحی هم میدهم. از روی تنها تصحیح اشعار دهخدا به سعی محمد دبیرسیاقی. شعری صعبخوان و صعبالهضم است و خرد خرد تایپ و اعرابگذاری میکنم و میگذارم.
گردن و سینه در شکم مـُـدغــَم
پایْ تا سر چو خــُم، تمامْ شکم
هیچ نه جز عـِـمامـِـه و شکمی
کـَـلـَـمى ضَخْم بر فراز خُمی
قوز ِ سالوسیاش به پشتِ چو یوز
معنی ِ صـِـدق ِ قوز ِ بالا قوز
بر زبانْ ذِکر و خاتــَمش به يمين
سـَـبحه در دست و پینهبارْ جبین
ريش ِ انبوه ِ پر ز اِشپِش و کــَک
زیر او اوفتاده تحتِ حـَنـَک
همچو آن توبرهیْ کــَهآکنده
بندْ بر کلّگی درافکنده
چون جهودانه چرب و چیل و درشت
هر کفی را چهار پنج انگشت
ناخنان پر ز چربی ِ بن ِ مو
بس که تــَخليل ِ لـِحیه گاه ِ وضو
از دو سو گــَرد و خاک ِ ره بیزان
شال و بند ِ اِزار ِ آویزان
پیرهنْ شوخگِن قبا ناپاک
آستینها گشاده و یقه چاک
ته ِ رنگ ِ حنا به ریش ِ دو مو
کوهها در میان و دور از رو
فلفل و زردچوبه روی نمک
بر نسيج ِ چـَـپار، فــَضلهی کک
خـَـفیاش ذکر و کــَسکــَسهیْ سيناش
رفته از درب ِ چین به سـَـقسیناش
بس که چالشگری به قصد ِ ثواب
در هم آمیخته خـِـل و ژَفکاب
ز آستین ِ گشاد و پاچهی باز
بغل و کــَش عیان چو چرم ِ گراز
(دیده باشی اگر چو من این نوع
نـَـز ره ِ عُنف، بل به رَغبــَت و طوع
کنی اذعان که تاکنون بیشک
کفش ِ کس را نگفتهام کفشک
دُرّ شــَهوار یا شـَـبـَـهْ، سـُفتم
راستی هرچه بود آن، گفتم
ليک مغرض چو بر غرض آشفت
غرض ِ کور را چه آری گفت؟
نيک دانی که این ز حق دوران
وز می ِ عُجب و کـِـبْرْ مخموران،
پر ز باد هوى، فَخور و مـَـرِح،
پیشوایان ِ دین ِ سـَـهل و سـَـمـِـح،
کف چو از خون ِ بیگنه شویند
سپس «این سگ چه کرده بــُـد؟» گویند)
شیخی اینسان که ذِکرِخیرش رفـت
بود وقتی امام ِ مسجد ِ شـَـفت
دوش بهر ثواب، پاسی و نیم
قصرها ساخته به باغ ِ نعیم
بامدادانْ به خوابْ مانـْد دراز
دیو ِ كابوس را سـَرایان راز
وز دگر سو کشید مــُــؤْذِن صوت
عـَـجــِّلوا بِالصَّلوةِ قَبْلَ الْفَوت
به رهش مانده چشم ِ مأمومان
چون غَسَقجویْ دیدهی بومان
مسجد از سرفه، عطسه، خمیازه
پر هـَـلالوش و بانگ و آوازه
زن و مرد، از دو صف، به نوک ِ بـَـنان
عانَهخاران و ریششانهکنان
این به فکر ِ کـَـه و نوالهی خر
وان به تدبیر ِ زَرع ِ حَبّ بَقـَر
بـَـلـَـل ِ شــُبهه این به کـُـر شویان
ذكر ِ زَوّجنـِـی حورِعین گویان
وآن دگر خوابنامه اندر پیش
زانکه در خواب ديده لِحيهی خويش
زر ِ نابش فــِتد به کف بیشک
بخرد توبره برای ايشک
شیخ غــَلتی زد و ز بالش ِ شیخ
نوک پرّى بداد مالــِش ِ شيخ
نوک ِ پر بر سرش خــَليد و بخــَست
شیخْ اسپندسان ز بستر جــَست
دید دیریست تا که صبح ِ دُوُم
بردمیدهست و گرگْ آخته دُم
گفت آوَخ که خفتن ِ بیگاه
مدْح ِ من قدْح کرد و جاهم چاه
دانم این مردگان ِ زندهبهتــَـن
این زمان چون گــُمان برند به من
شیخ خوردهست چرب و شیرین دوش
سیمساقی فــِشرده در آغوش
صبحْ در خواب ِ ژرف مانده به ناز
کـــِی تواند به مسجد آمد باز
وین بــَتــَر کهم به بــُضع ِ همخوابه
نیز باید شدن به گرمابه
گفت این جمله جــَست از جا چــُست
شد به حمــّام و تن به چــُستی شــُست
نوز سر پــُر ز غــَنج و ناز ِ خــَدیش
راه ِ مسجد روان گرفت به پیش
تا امامت کند به عامی چند
همچو خود ریشْگاوْ خامی چند
گاو را خواندگانْ خدا، ز خری
مُنكـــِـر ِ نوح در پیامبری
از خدا با خرافه ساختگان
عقلْ بر نَطْع ِ وهمْ باختگان
پیروانْ هر مــَجاز و واهی را
به مــَلاهیدِهان الهى را
ناشناسندگان ِ ســَد ز ســَداد
قشر ِ بــِطــّيخ ديده از بغداد
خــِرَد و مغز ِ آن گروه ِ غَوی
رَبــَض ِ كوفه، مردم ِ اُموى
دین به بازار ِ آن عشیرت ِ دون
همچو بوبكر ِ سبزوار، زبون
گاه در خواب ِ مرگ و گاه به جوش
به تــَفی روشن، از پــُفی خاموش
شاد با ظنّ و از یقین بهسُتوه
کوه را کاه دیده کَه را کوه
شکنیاوردگان ِ کرده یقین
«اِنّ» و «لَو»شان به جای رای ِ رَزین
همچو سنگی به جایْ پاینده
نه فزاینده و نه زاینده
غول ِ عادات را به بیگاری
خواجهتاشان ِ گاو ِ عصـــّـاری
بام تا شامْ در مــَـشــَقــَّت ِ راه
شب همانجا که بامداد ِ پگاه
بس کنم قصه، وقتْ بیگاه است
شیخ را چشم ِ عامه در راه است
در خــَلابی کنار ِ جاده درون
از قضا بــُـد سگی فـِـتاده درون
لاشهسگ بس تلاش بــُرد به کار
لاشه افکند عاقبت به کنار
همچو قبطیّ ِ برکشیده ز نیل
سر و تن خیسخورده و تــَر و تیل
دست و پایی زد و به خشکی راند
عــَفعــَفی کرد و آب ِ تن بفشاند
قــِسمی از ره بلند و بخشی پست
شيخ زې شیب و سگ به بالادست
رَشــَحات ِ جدا ز جسم ِ پلید
هشت عُشْرَش بهسوی ِ شيخْ جهيد
وز پلیدیّ سگ گرفت آهار
شیخ را ریش و جــُبــّه و دستار
باقلا بارکردنت هوس است
پیش کن خر که کار زین سپس است
خــَر مُریدانْ به انتظار ِ نماز
کار ِ تطهير ِ شيخْ دور و دراز
حرص ِ ميل و قبولی ِ عامه
با تــُرُشرویْ نَفْس ِ لــَـوّامه
لحظهای چند جنگشان پیوست
شيخ با حرص از درون همدست
گفت سگ اندر آب؟ این غلط است
گر نه ماهیست لامَحالَه بــَط است
فــَلس و پــَر نیستش، عجب این است
دُمــَکی دارد -آه!- دلفین است
که به بحر و به برکههای عمیق
به کنار آورَد ز مهر، غریق
گفتهاند این و گفتهای زیباست
بیعمل کار ِ علم، ناید راست
خوانده بودم بهشرحْ سیرت ِ آن
در دَمیریّ و نيز الحــَـيــَوان
حافظه رفته، لعن بر ابلیس
در بــِليناس و ارْسْطاطاليس
در شــِـفا هم به باب ِ جانوران
بوعلی را اشارتیست بر آن
ليک از بهر نيکْ سنجيدن
صد شنیدن کجا و يک ديدن
ندهد تا يقين خويش به شک
گفت شیخ این و پشت کرد به سگ
وز عبا -مردهریگ پنج پدر-
مردهآسا کفن کشید به سر
چون شهاب هوا و آهوی دشت
چشم بر هم نهاد و تیز گذشت
فرصت ِ يك دوگانه خواندنْ نوز
مانده بود از طلوع ِ کوکب ِ روز
شیخْ محراب با قدوم آراست
وز همه سویْ بانگ و غوغا خاست
قدس و پاکیّ شیخ را صلوات
لال هر کو نگوید این کلمات!
بارها گفتهام به شیخ ابو
یک کـــَـرَت کج نشین و راست بگو
کآنچه را نام کردهای وُجدان
چیست جز باد ِ کرده در انبان؟
نيک بنگر بدو که بی کم و بیش
چون هـــَریســَهست و آبدیده ســِریش
چون کشی ریش احمق است دراز
ور رها شد درازیاش به دو قاز
شیر بر غــُرْم چون بـــَـرَد دندان
هیچ دانی چه گویدش وُجدان؟
گوید ای شاهِ دد هماره بِزی
نوش خور نوش و شادخواره بِزی
زانکه زین غُرمِ گول ِ اُشتُردِل
چون کنی طعمه -ای شهِ عادل!-
عمل هضم در به معدهی شاه
شیرسازی کند از این روباه
کار ِ صید از تو نَز ره ِ بازیست
بلکه از دام شاه دد سازیست
زن ِ جولا چو برکشد بگتاش
باز وُجدان به او زند شاباش
گویدش کاین نگار ِ جانانه
اندر آن تنگ و تار ویرانه
نه خورش داشتی نه جامهی گرم
شوی نیز از رخش بِبُردی شرم
هردو رَستند از این جوانمردی
این یک از درد و آن ز بیدردی
آری این اوستا به هر نیرنگ
ز یکی خُم برآورَد دَه رنگ
زرد از او جوی و زعفرانی بین
سرخ از او خواه و ارغوانی بین
دهدت زین خُم ار کند آهنگ
نیز بالاتر از سیاهی رنگ
گر به فضل ِ قدیم، صورت ِ خویش
داد ایزد بر آدم از این پیش
این بهسیرت عَدیل ِ دیو ِ رجیم
صورت ِ خود دهد به ربّ کریم
مُحکَمی را چو او کند تاویل
پیل از پشّه سازد از پشه پیل
تا بدانجا که گفت رهزن ِ کُرد
گر نمیکشتمش نه خود میمرد؟
شیخ ابو در جواب ِ من هر بار
بعد ِ چندین اعوذ و استغفار
گوید اینها نه کار ِ وُجدان است
نفس ِ اَمّاره عامل آن است
پس دوصد نفس، برشمارد او
نام ِ هریک جدا گذارد او
به یقینی تمام و هیچ شَکی
از تو سازد هزار بیشَگَکی
شرح:
این شعر در فاصلهی سالهای ۱۳۰۸-۱۳۱۱ هجریشمسی نوشته شده است و در ۱۳۱۱ ترجمهی انگلیسی ادوارد براون از آن در جنگی تهیهدیده از سوی ادوارد براون نشر یافته است. دهخدا لغوی است و در مقام لغوی قدرتنمایی تماموکمالی در این شعر میکند. لغات به طرزی وسواسگون از ذخایر نادر و بسیار متنوعی از زبان فارسی استخراچ شده است و همین امر، درک این شعر را ضمناً دشوار کرده است. مضمون شعر به دیدگاههای ازلی نزدیک است. نسبت نامطمئنی به دهخدا دادهاند که خفیّاً یا دستکم در دورهای ازلی بوده است. در این باره قطعیتی در کار نیست. اما اگر ایدهی این شعر را با دیدگاههای ازلیهای مسجّل مثل یحیی دولتآبادی یا شیخهادی نجمآبادی مقایسه کنیم در مییابیم که ایدهی شعر و شاید مهمتر از ایدهی شعر، جهان اثر به نگرش ازلی نزدیک است. نسلهای اول و دوم ازلیه و بهائیه غالباً تسلط فوقمتوسط و گاه خیرهکنندهای بر علوم حوزوی و ادبیات عرب داشتند. دهخدا هم در این شعر چنین تسلطی را بازتاب میدهد.
ریطوریک فشار شعر را باید خواند و این از مواردی است که بدون درنظرگرفتن ریطوریک فشار، ما تقریباً کل اثر را از دست میدهیم. شعر در ستایش سگ و نکوهش حکم شرعی نجاست سگ است اما دهخدا نمیتواند منظور خود را تصریح کند. ازاینرو مجموعهی فضاسازی و نشانهها و نظام دلالی شعر را به صورتی سازمان میدهد که به نحو ضمنی منظور را القا کند. نخستین اشاره به سگ در قالب رمز و پیش از ورود شخصیت سگ ماجرا روی میدهد: نیک دانی که این ز حق دوران/ وز می عجب و کبر مخموران/ پر ز باد هوا فخور و مرح/ پیشوایان دین سهل و سمح/ کف چو از خون بیگنه شویند/ سپس این سگ چه کرده بُد گویند. اینجا جایگاه سگ را در آن انفسیتی که شعر توصیف مینیاتوری و دقیق از آن میدهد، نمایش میدهد. رمز سگ اینجاست که با نخستین اشاره وارد روایت میشود. اما رمز است نه شخصیت.
فصل نخست شعر یک معرفی آفاقی و گرافیکی کاریکاتوروار از شخصیت شیخ داستان است که بعد معلوم میشود یک شیخ شفتی است. ۱۵ بیت در این فصل میگنجد. بیتبیت فصل اول را شرح میکنیم.
بیت۱: گردن و سینه در شکم مدغم/ پای تا سر چو خم تمام شکم. با اصطلاح مُدغَم که اسم مفعول باب اِفعال است و از اصطلاحات تجوید است فضای گرافیکی توصیف را آغاز میکند. گردن و سینه مانند دو حرف که در هم ادغام شده باشند با شکم یکی شدهاند. تصویر یک شمهی مینیمال از شخصیت شیخ شفتی ارائه میدهد. کل هیکلش شکم است.
بیت۲: هیچ نه جز عمامه و شکمی/ کلمی ضخم بر فراز خمی. تصویر مینیمال شیخ را در عمامه و شکم خلاصه میکند و بعد از طریق کلمی که روی خم گذاشته شده است اصرار دارد تندیسی را که تصویر میکند تاکید کند. کلم روی خم ضمن تحقیر، نوعی اکراه و نفرت را باز میتابد. این نفرت در سرتاسر ریطوریک دهخدا در شعر به اشکال مختلف انتقال مییابد. برای کلم صفت ضخم را استفاده میکند که نفی هرگونه لطافتی حتی از طریق صورت واژه کرده باشد. صفت ضخم تاکید بر این نکته است که هیچ عنصر لطیف و انسانی در شیخ نیست. تشبیه شیخ به کلم روی خم هم تاکید بر همین وجه فاقد انسانیت است.
بیت۳: قوز سالوسیاش به پشت چو یوز/ معنی صدق قوز بالا قوز. ضمن توصیف آفاقی خمیدگی ریاکارانهی پشت شیخ، اصطلاح قوز بالا قوز را برای نوع شیخ به کار میبرد اما در لفافه. اگر ر.ف شعر را در نظر نیاوریم صورت ظاهری شعر نوعی فابل یا حکایت است دربارهی یک شیخِ منفرد که ماجرایی برایش روی میدهد. اما به طرز گسسته و ضمنی دهخدا میرسانَد که منظورش نوع شیخ است نه فرد شیخ. در فصل دوم -باز هم به نحو ضمنی- اشارهای در همین مورد میکند.
بیت۴: بر زبان ذکر و خاتمش به یمین/ سبحه در دست و پینهبار جبین. توصیف را از شخصیت ادامه میدهد. آن اکراه و نفرتی که در پسزمینه قرار داده است به تکتک اشیاء و لوازم مربوط به شیخ تسری پیدا میکند. یکسره ذکر میگوید، در دست راست انگشتری دارد، رشتهی تسبیح به دست دارد، و پیشانیاش از کثرت سجود پینه بسته است.
بیت۵: ریش انبوه پر ز اشپش و کک/ زیر او اوفتاده تحت حنک. وصف آلودگی شیخ را شروع میکند. به یاد بیاوریم که درنظرگرفتن ر.ف در این شعر اهمیت حیاتی دارد. آلودگی وصفشده از شیخ درواقع بدل یا پاتکی است بر حکم شرعی نجاست سگ؛ همانطور که در سرنام شعر، گربه را کنایه از سگ آورده است و انشاءالله گربه است -یعنی عبارتی که ضربالمثل است و منصوصاً در هیچجای شعر آورده نشده- دلالت میکند بر گزارهی انشاءالله سگ نیست؛ بنابراین دالّ گربه در سرنام شعر برحسب تضاد، بر سگ دلالت دارد. ضخم صفت نامانوس یا اگزوتیکی است و بدین جهت به کارش میبَرد که برساند هر کلمی که بر سر هر خُمی گذاشته باشند نه. کلمات نامانوس فونکسیون دیگری هم در جهت ر.ف دارد. حال میرسد به ریش شیخ. ریشش انبوهی پر از شپش و کک دارد تحتالحنکاش را زیر ریش انداخته است. تحتالحنک دنبالهی پیچیدهنشدهی عمامه است که یکوری به گردن میاندازند. این طریقهی عمامه بستن امروز چندان مرسوم نیست.
بیت۶: همچو آن توبرهیْ کهآکنده/ بند بر کلّگی درافکنده. آن نفرت را که از آغاز در زیرمتن شعر بیان کرده بود، با شدت تفهیم میکند. آن برخلاف معمول، اینجا نکرهساز است. آن توبره یعنی یک توبره. پیشتر شیخ شفتی را در عین آنکه از هر خصلت لطیف و انسانی عاری وصف کرد، به خُمی ماننده کرد که کلمی ضخم روی آن گذاشته باشند. حالا مانندش میکند به توبرهی پر از کاهی که با بند سرش را بسته باشند. بند توبره تشبیهی از تحتالحنک شیخ است.
بیت۷: چون جهودانه چرب و چیل و درشت/ هر کفی را چهار پنج انگشت. جهودانه یعنی رودهی گوسفند. اما ضمناً در پسزمینه مقادیری تصورات منفی نسبت به یهود نیز در شعر هست که کاربرد لفظ جهودانه برای رودهی گوسفند یکی از سلسلهی دالهایی است که نگرش منفی نسبت به یهود را در این شعر میرسانَد. دلیل امر، درواقع تکیه بر روایت غالب اسلامی از یهود است نه اینکه یهودستیزی در معنای متعارف را بشود از آن استنباط کرد. چربوچیل را از محاوره میگیرد. میگوید چهارپنج انگشت، زیرا قصد دارد برساند که انگشتها به قدری تپل اند که معلوم نیست پنجتا هستند یا چهارتا. یک دلالت ضمنی دیگر هم، بنا به روشی که در ابیات بعد نیز به کار برده است، اکراه راوی از نگاه کردن به دستهای شیخ است که یعنی چنان نفرتانگیز است که نمیشود نگاهش کرد و لابد بالاخره در هر دستش چهارپنج انگشتی پیدا میشود. آیرونی توام با تنفر را در این بیت بهروشنی میتوان دریافت.
بیت۸: ناخنان پر ز چربی بن مو/ بسکه تخلیل لحیه گاه وضو. وصف اشمئزازآور از شیخ را اینجا به نهایت میرساند. در پسزمینه و فراسوی ر.ف قصد دارد شیخ را با سگ مقایسه کند. تخلیل لحیه اصطلاح فنی شرعی است و بر عملی مستحب در هنگام وضو اشاره دارد؛ یعنی بیخ ریش را با انگشت مالش دادن، به قصد آنکه هنگام وضو آب به همهجای صورت برسد.
بیت۹: از دو سو گرد و خاک ره بیزان/ شال و بند ازار آویزان. معلوم میشود شلوار شیخ بندی است. بند شلوار و شالگردناش از دو طرفش گردوخاک مسیر را بلند میکند. گردوخاکرهبیزان صفت فاعلی مرکب است. از این ساخت در این شعر فراوان استفاده کرده است و صفتهای مرکب طولانی ساخته است.
بیت۱۰: پیرهن شوخگن قبا ناپاک/ آستینها گشاده و یقه چاک. معلوم میکند که پیراهن و قبای شیخ آلوده است و ضمناً با آستینهای گشاده و یقهی چاک میل شیخ را به راحتی شخصی و بیتوجهی به نظم و ترتیب را نشان میدهد.
بیت۱۱: ته ِ رنگ ِ حنا به ریش ِ دومو/ کوهها در میان و دور از رو. دومو یعنی جوگندمی. «کوهها در میان» و «دور از رو» هردو یعنی چشمت روز بد نبیند. مثل این است که بگوید: اوفاوف! شیخ ریشش را حنا بسته است که عملی مستحب برای مردی است که ریشش رو به سفیدی میرود اما آنقدرها هم مقید به حنابستن ریشش نیست و برای همین دنبالهی ریش که از بیخ درآمده است حنابسته نیست.
بیت۱۲: فلفل و زردچوبه روی نمک/ بر نسیج چپار فضلهی کک. نسیج یعنی پارچه، چَپار یعنی دورنگ یا خالمخالی. بیت ۱۲ بیان همان توصیف بیت ۱۱ است به طرزی دیگر. دهخدا اصرار دارد که خواننده بتواند ریش شیخ شفتی را عیناً تجسم کند و این بار به طرز دیگری ریش شیخ را توصیف میکند.
بیت۱۳: خَفیٖاَش ذِکْر و کَسکَسهیْ سیناش/ رفته از دَربِ چین به سَقسیناش. اشارهای میکند که برای کسی که از فرهنگ مذهبی فاصله دارد چندان شاید قابلدرک نباشد. جنسی از غیظ و «حرصخوردن» که دهخدا در هنگام توصیف شیخ اکسپرسیون میکند در این بیت به طرزی مؤکد روشن است. ذکر ِ خفی یعنی ذکری که موقع ادای آن صدایی از دهان خارج نمیشود و گاه حتی لبها هنگام ذکر خفی ممکن است بسته باشد. مقابلش ذکر جَلی است که با صدای بلند ادا میشود. اشارهی دهخدا به رفتاری ریاکارانه در میان قشریون مذهبی است که تظاهر میکنند ذکر خفی میگویند اما سوت ِ صاد یا سینشان یا به تعبیر دهخدا کسکسهی سینشان طوری به گوش میرسد که دیگران حتماً متوجه شوند آنها در حال گفتن ذکر هستند. برای اینکه بگوید صدای سوت سین شیخ تا دوردست میرود از غلو استفاده میکند و میگوید سوت سینش آنقدر بُرد دارد که از دروازهی چین (نوعی جناس پنهان با صورت عربی کلمهی چین هم ایجاد کرده است) تا سقسین (بخشی از ترکستان نزدیک خوارزم در سواحل شرقی دریای خزر) میرسد. اگر محاورهای و سرراست و امروزی بخواهیم لحن و اکسپرسیون دهخدا را بازسازی کنیم، چنین چیزی میشود: ارواح خیکش جون عمهش مثلاً داره ذکر خفی میگه ولی سوت سینش از این سر دنیا تا اون سر دنیا میرسه.
بیت۱۴: بسکه چالشگری به قصد ثواب/ درهمآمیخته خِل و ژَفکاب. اشمئزازآور بودن تصویر را در چند بیت به طرزی فزاینده در پیش میگیرد. منظورش از چالشگری سکس است. این را جای دیگری از شعر هم میآورَد: دوش بهر ثوابْ پاسی و نیم/ قصرها ساخته به باغ نعیم. معنی بیت این است که به قدری درگیر کسب ثواب اخروی از راه چالشگری است که حواسش نیست خلط بینی و قِیِ کنار چشمش با هم ترکیب شده است. همهی اینها وصفی است از آلودگی شیخ با اشارهی ضمنی به درونمایهی اصلی شعر یعنی نجاست سگ.
بیت۱۵: ز آستین ِ گشاد و پاچهی باز/ بغل و کَش عیان چو چرم گراز. کش یعنی سینه. تشبیه پوست پهلو و سینهی شیخ به چرم گراز ادامهی همان مسیری است که در توصیف به کار برده است تا نشان دهد عنصر انسانی در شیخ نیست.
فصل اول شعر اینجا تمام میشود و بعد در فصل دوم یک معبر بینالهلالین ایجاد میکند در ۷ بیت.
بیتهای ۱۶ و ۱۷: دیده باشی اگر چو من این نوع/ نز ره عنف بل به رغبت و طوع/ کنی اذعان که تا کنون بیشک/ کفش کس را نگفتهام کفشک. دو بیت یک عبارت شعری است. اینجا دهخدا از زاویهی دید دهخدا با خواننده صحبت میکند و یک کلید مهم به ما میدهد که شیخ شفتی درواقع اشاره به یک نوع است نه یک شخصیت داستانی یا فابلیک. کلمهی «نوع» دقیقاً کلمهی کلیدی است که نشان میدهد کل فابل یا حکایت را چهطور باید خواند. اشارهی دهخدا به این نکته است که هیچ غلو و بزرگنمایی در توصیف شیخ صورت نداده است و این عین واقع نوع شیخ است که در ۱۵ بیت نخست شعر ارائه شده است. میگوید تاکنون کفش کسی را کفشک نگفتهام یعنی چیزی را خلاف واقع توصیف نکردهام.
بیت۱۸: درّ شهوار یا شبه، سفتم/ راستی هرچه بود آن، گفتم. همان مضمون ِ «کفش کس را نگفتهام کفشک» به بیان دیگر تأکید میکند. یعنی آنچه را ابژهی توصیف بوده است همانگونه که بوده است وصف کردهام.
بیت ۱۹: لیک مغرض چو بر غرض آشفت/ غرض کور را چه آری گفت. «چه آری گفت» یعنی چه جوابی میتوانی بیاوری. گفت یعنی جواب. یعنی من همان را که هست وصف میکنم اما اگر کسی از روی غرض نخواهد بپذیرد از آنجایی که مغرض است جوابی برایش ندارم.
بیت۲۰: نیک دانی که این ز حق دوران/ وز می عُجب و کبر مخموران. «ز حق دور» صفت مرکب است. «از می عجب و کبر مخمور» صفت مرکب است.
بیت۲۱: پر ز باد هوا فخور و مرح/ پیشوایان دین سهل و سمح. وصف افزودهای است بر زحقدوران و ازمیعجبوکبرمخموران. صفاتی که به کار میبرد اشارات مشخص در قرآن و حدیث دارد. در ۱۸ لقمان: و لاتُصَغِّر خَدَّکَ للناس و لا تمشِ فی الارضِ مرِحاً ان الله لایحبُّ کلَّ مُختالٍ فَخور. یعنی روی به تحقیر از مردم نگردان و با غرور و ادا روی زمین قدم نگذار که خدا هیچ متکبر خودپسندی را دوست نمیدارد. در حدیث نبوی است: بُعِثتُ علی الحنیفیّة السَّمحَة السَّهلَة. یعنی به پیامبری رسیدم به جهت دین حنیفی پرگذشت و آسانگیر.
بیت۲۲: کف چو از خون بیگنه شویند/ سپس این سگ چه کرده بُد گویند. این بیت بیت مهمی است چون عیناً اشارهای که در فصل دوم یا ابتدای معبر بینالهلالین به نوعیت شیخ کرد اشارهای بیرون از روایت به خواننده میدهد و آن خونریزی نوع شیخ است. در نصّ فابل یا حکایت هیچ اشارهای مستقیم یا غیرمستقیم به خونریز بودن شیخ نشده است اما اینجا وقتی نوع شیخ را توصیف میکند صرفاً صفت خونریز و سفاک بودن را ذکر میکند.
فصل سوم حکایت ۴ بیت است و دهخدا فیالفور وارد حکایت میشود.
بیت۲۳: شیخی اینسان که ذکرخیرش رفت/ بود وقتی امام مسجد شفت. کاملاً وارد فضای قصهگویی میشود. اشارهی شفتی بودن شیخ یک دلالت ضمنی هم دارد بر سیدمحمدباقر شفتی که از علمای ذینفوذ عصر قاجار بود.
بیت۲۴: دوش بهر ثوابْ پاسی و نیم/ قصرها ساخته به باغ نعیم. پاس یعنی دفعه و کنایه است از اینکه شیخ شب قبل یکونیم بار معاشقه صورت داده است.
بیت۲۵: بامدادان به خوابْ مانْد دراز/ دیو ِ کابوس را سَرایانْ راز. استفادهای که از لغات میکند نامألوف است و در این بیت سَرایان را به طرزی نامأنوس به کار میبرد. یعنی شیخ در خواب با دیو کابوس دوتایی مشغول آوازخواندن بودند که باعث شد شیخ خواب بمانَد.
بیت۲۶: وز دگرسو کشید مُؤذِن صوت/ عجلوا بالصلوة قبل الفوت. به جای مؤذّن که مرسومتر است و از باب تفعیل و مصدر تأذین استخراج میشود، مُؤذِن را از باب اِفعال به کار برده است و مصدر ایذان. اینجا جایی است که درواقع خواننده را آماده میکند که شیخ از خواب بپرد. اما قبل از آنکه از بیدارشدن شیخ خبر بدهد، فصل چهارم را طرح میکند که خواننده را به مسجد و میان نمازگزارانی ببرد که در انتظار شیخ نشستهاند.
فصل چهارم در توصیف فضای مسجدی است که منتظر ورود شیخ است در ۷ بیت.
بیت۲۷: به رهش مانده چشم مأمومان/ چون غَسَقْجویْ دیدهی بومان. ما را به مسجد میبَرد در میان نمازگزارانی که منتظر شیخ هستند. مأموم یعنی کسی که به امامجماعت اقتدا میکند. غسق یعنی تاریکی و بوم یعنی جغد.
بیت۲۸: مسجد از سرفه عطسه خمیازه/ پرهلالوش و بانگ و آوازه. سروصدای محیط را میرسانَد. هلالوش یعنی هیاهو و معنای منفی دارد. دهخدا عیناً همان لحن تحقیرآمیزی را که در توصیف شیخ دارد در توصیف نمازگزاران هم به کار میبَرد.
بیت۲۹: زن و مرد از دو صف به نوک ِ بَنان/ عانَهخاران و ریششانهکنان. بنان یعنی سرانگشتان. کلمهی نوک با مصوت کشیده ادا میشود بر وزن بوق. عانه یعنی موی زیر ناف. در فضاسازی آلودگی را همچنان درونمایهی اصلی توصیف قرار میدهد.
بیت۳۰: این به فکر ِ کَه و نوالهی خر/ وآن به تدبیر زرع ِ جبّ بَقَر. حالا به ما میگوید که در سر هریک چه میگذرد. یکی به فکر کاه و خوراک خرش است. یکی در فکر این است که خوراک گاو را چهطور کشت کند. حبّ بقر نوعی گیاه است که خوراک گاو است و کرشنه هم گفتهاند.
بیت۳۱: بَلَل ِ شبهه این به کُر شویان/ ذِکْر ِ زوّجنی حورِعین گویان. بللشبههبهکرشویان صفت فاعلی مرکب است. ذکرزوجنیحورعینگویان صفت فاعلی مرکب است. زوّجنی در صورت رسمی بر وزن هردمبیل خوانده میشود اما اینجا به اقتضای وزن باید مصوت آخرش را کوتاه ادا کرد بر وزن همصفحه. بلل شبهه نم زیر شلوار است که بعد از خواب با آن مواجه شوند و شخص نداند نم ناشی از احتلام است یا عرق بدن. برای همین حکم آن این است که با آب پاک محل نم آب کشیده شود. کُر آبی است که اندازهی آن حدوداً ۳۵۰ لیتر بشود. اینجا اشارهی دهخدا به آب حوض مسجد است.
بیت۳۲: وآن دگر خوابنامه اندر پیش/ چون که در خواب دیده لحیهی خویش. خرافهستیزی از مضامین اصلی شعر است و بارها به آن اشاره میکند. خوابنامه کتابی است که تعبیرخواب در آن نوشته شده است و در مسجد کتاب پرمراجعی بوده است لابد. یکی دیگر هم در خواب ریش خودش را دیده و به خوابنامه مراجعه کرده تا ببیند تعبیر خوابش چیست.
بیت۳۳: زر ِ نابش به کف فِتد بیشک/ بخرد توبره برای ایشک. تعبیر خوابش این میشود که طلای ناب به دست میآورَد اما اینجا هم دهخدا ذهنیت نمازگزار را میخوانَد که با آن طلا هم کاری بهتر از خریدن توبره برای خرش کاری نمیکند. جهان و مسائل نمازگزاران را با تحقیر توصیف میکند. توبره بر وزن فاعلان و با مصوت اول کشیده ادا میشود. ایشک در مصوت اول کوتاه ادا میشود.
سپس در فصل پنجم به بستر شیخ بر میگردد و قصه را در فضای اطراف و درون ذهن شیخ در ۱۱ بیت پی میگیرد.
بیت۳۴: شیخ غلتی زد و ز بالش شیخ/ نوک پرّی بداد مالش شیخ. نوک با مصوت بلند ادا میشود بر وزن بوق.
بیت۳۵: نوک پر بر سرش خلید و بخست/ شیخ اسپندسان ز بستر جست. نوک مثل بیت قبل با مصوت بلند ادا میشود. نوک پر در سر شیخ فرو میرود و آزارش میدهد و بیدارش میکند طوری که مثل اسپند روی آتش از جا بلند میشود.
بیت۳۶: دید دیریست تا که صبح دُوُم/ بردمیدهست و گرگ آختهدُم. صبح دوم یعنی صبح صادق که بعد از سپیدهدم یا صبح اول میآید. گرگ کنایه از شیخ هم است و دم آختهی گرگ کنایه از نعوظ صبحگاهی است. ضمناً اشاره به گرگومیش صبح دارد که حالا در صبح صادق برطرف شده است و گرگ را میشود دید. گرگومیش یعنی حالتی از موقع طلوع یا غروب که تاریکروشنا به گونهای است که گرگ را از میش نمیتوان تمییز داد.
بیت۳۷: گفت آوَخ که خفتن بیگاه/ مدح ِ من قَدْحْ کرد و جاهم چاه. آوخ یعنی ای داد بیداد. خفتن بیگاه یعنی خواب بیموقع. قدْح یعنی ملامت و سرزنش و متضاد مدح است.
بیت۳۸: دانم این مردگان ِ زندهبهتن/ این زمان چون گمان بَرَند به من. طرزی که ذهن شیخ را روایت میکند نقطهی درخشان این شعر است. درواقع عمق آن ریاکاری که در ظاهر خود را نشان میدهد تا منطق درونی و ذهنیت شیخ هم رد گرفته میشود. شیخ فوراً به این فکر میکند که «عوام» یا مأمومانی که در مسجد منتظرش هستند چهطور با تأخیر او برخورد میکنند. وصفی که از زبان ذهنیت شیخ برای «عوام» به کار میبرد ربطی با صفت خونریزی و سفاک بودن شیخ دارد که در نص فابل یا حکایت تصریح نشده است اما در معبر فصل دوم توضیحش داد: مردگان زندهبهتن. شیخ به عوام به چشم مردههای متحرک نگاه میکند و برای همین هم مرگ و زندگیشان برایش علیالسویه است.
بیت۳۹: شیخْ خوردهست چرب و شیرینْ دوش/ سیمساقی فشرده در آغوش. این بیت تصور شیخ است از تصور عوام از علت تأخیرش در رفتن به مسجد.
بیت۴۰: صبحْ در خواب ناز مانده دراز/ کِی تواند به مسجد آمد باز. ادامهی شرح تصور شیخ است از تصور عوام از علت تأخیرش در رفتن به مسجد.
بیت۴۱: وین بَتَر کهم به بُضع همخوابه/ نیز باید شدن به گرمابه. اینجا شیخ با خودش صحبت میکند و میگوید از همهی اینها بدتر اینکه به سبب هماغوشی شب قبل باید حمام کنم.
بیت۴۲: گفت این جمله جَست از جا چُست/ شد به حمّام و تن بهچُستی شست. این را که با خودش گفت با شتاب از جا بلند شد و سریعالسیر حمامی کرد.
بیت۴۳: نوز سر پُر ز غَنج و ناز ِ خَدیش/ راه مسجد روان گرفت به پیش. یعنی در حالی که هنوز فکرش پیش عشوه و کرشمهی کدبانوی خانهاش بود راهی مسجد شد.
بیت۴۴: تا امامت کند به عامی چند/ همچو خود ریشگاوْ خامی چند. این بیت در بازگشت به روایتی که از انفسیت شیخ میکند مهم است چون مصراع اول از ذهنیت شیخ است و مصراع دوم از ذهنیت دهخدا. یعنی با این خیال که باید بر عوام امامت کند بهسوی مسجد به راه افتاد اما ما میدانیم (دهخدا به ما میگوید) که آن عوام مثل خودش عدهای خاماندیش احمق هستند.
اینجا فصل پنجم به پایان میرسد. فصل ششم توصیف دهخداست از آن «عوام» که قبلاً به آنها اشاره شده بود هم از زبان و ذهن شیخ هم از زبان و ذهن خود دهخدا. فصل ششم ۱۳ بیت است.
بیت۴۵: گاو را خواندگان خدا ز خری/ منکِر نوح در پیامبری. هر دو مصراع شبهجمله است در وصف «عامی چند» و «همچو خود ریشگاوْ خامی چند» که در بیت قبل آورده است. فعل ندارد و از طریق وصف به صورت شبهجمله غیظ و حرص خوردن خود را هنگام توصیف میرسانَد. «از خریت گاو را خدا خواندگان» صفت مرکب است و شبهجمله. «منکر نوح در پیامبری» هم صفت مرکب است و شبهجمله در وصف «عامی چند». نکتهی قابلتوجه و قابلذکر این است که وقتی دهخدا میخواهد دین عوام را زیر سؤال ببرد آنها را به بیدینی متهم میکند نه که نفْس دین را کنار بگذارد. این بهخصوص برای برخی از نسل جدید شاید تازگی داشته باشد که اساساً اینکه دین را یکجا و در ازای هیچ یا در ازای نمیدانم یا در ازای نوعی مشرب اصالت علم کنار بگذارند موضوع تازهای است. به همین سبب در بخش اعظم تاریخ -دستکم در ایران- وقتی کسی میخواست دینی را کنار بگذارد به دینی که دینتر باشد میگروید نه به بیدینی. اینجا هم دهخدا عوام را متهم میکند که مانند بنیاسرائیل که گوسالهی سامری را پرستش کردند گاو را از سر خریّت یا به تعبیر دهخدا «خری» میپرستند. خری حاصل مصدر است. و نمیگوید این مردم آنقدر نادان اند که نوح را به پیامبری قبول دارند؛ بلکه میگوید آنقدر نادان اند که در عمل و منش نوح را منکر شدهاند. این را هم باید در نظر گرفت که شاید نوح را کنایه از باب آورده باشد. در حقیقت اگر درست بدانیم که دهخدا ازلی بوده است در بیت «گاو را خواندگان خدا ز خری/ منکر نوح در پیامبری»، نوح را باید کنایه از باب تعبیر کرد. طرز دیگری تعبیر کردناش به اشکال بر میخورَد. اگر این ارجاع برونمتنی را در نظر نگیریم اشاره به انکار نوح ابهام معنایی مییابد.
بیت۴۶: از خدا با خرافه ساختگان/ عقلْ بر نَطْع ِ وهمْ باختگان. در این بیت هم هر مصراع صفت مرکب است و شبهجمله. عقل را بر نطع وهم باختن یعنی عقل را پیش پای وهم سر بریدن. یعنی از خدا به خرافه اکتفا کردهاند؛ کنایه از اینکه خدا را گذاشتهاند و خرافه را برداشتهاند. ابیات این فصل اکسپرسیون فوقالعاده قدرتمندی دارند.
بیت۴۷: پیرُوانْ هر مَجاز و واهی را/ بهمَلاهیدِهان الهی را. ملاهی یعنی اسباب لهوولعب یا همان اسباببازی. دو مصراع شبهجمله و صفت مرکب است مثل دو بیت قبل. «هر مجاز و واهی را پیروان» صفت مرکب است و شبهجمله. «الهی را به ملاهیدهندگان» صفت مرکب است و شبهجمله.
بیت۴۸: ناشناسندگان ِ سَد ز سَداد/ قشر ِ بِطّیخ دیده از بغداد. هر دو مصراع صفت مرکب است و شبهجمله. «سد را از سداد ناشناسندگان» صفت مرکب است و شبهجمله. «از بغداد قشر خربزه دیده» صفت مرکب است و شبهجمله. سد را به معنی منع و ممانعت آورده است و سداد را به معنی رفتار و گفتار درست و صادقانه. بطّیخ یعنی خربزه. مصراع دوم اشارهی بینامتنی دارد به ابیاتی از دفتر چهارم مثنوی معنوی:
چون تو جزو ِ عالَمی هر چون بُوی
کلّْ را بر وصف خود بینی سَوی
گر تو برگردی و برگردد سرت
خانه را گردنده بیند منظرت
ور تو در کشتی روی بر یَم روان
ساحل یَم را همی بینی دوان
گر تو باشی تنگدل از مَلحَمِه
تنگ بینی جمله دنیا را همه
ور تو خوش باشی به کام دوستان
این جهان بنمایدت چون گلسِتان
ای بسا کس رفته تا شام و عراق
او ندیده هیچ جز کفر و نفاق
وی بسا کس رفته تا هند و هَری
او ندیده جز مگر بِیع و شَری
وی بسا کس رفته ترکستان و چین
او ندیده هیچ جز مکر و کمین
چون ندارد مدرکی جز رنگ و بو
جملهی ِ اقلیمها را گو بجو
گاوْ در بغداد آید ناگهان
بگذرد او زین سران تا آن سران
از همه عیش و خوشیها و مزه
او نبیند جز که قشر ِ خربزه
شرح ابیات جلالالدین در مثنوی هم بیفایده نیست چون منظور زیرمتنی دهخدا را بهتر میرسانَد. میگوید از آنجایی که تو جزوی از گیتی هستی، هر طور که باشی کل و ماسوا را بر قیاس خودت وصف میکنی. وقتی که دور خودت میچرخی خیال میکنی خانه در حال چرخیدن است. وقتی سوار کشتی در حال حرکت باشی خیال میکنی ساحل در حال حرکت است. وقتی که درگیر جنگ و نزاع هستی و در دلشوره هستی سرتاسر دنیا برایت تنگ میشود. اگر حالت خوش باشد و در کنار دوستان باشی جهان مانند گلستان بر تو ظاهر میشود. بسیاری کسان که تا شام و عراق رفتهاند اما از آن جز کفر و نفاق ندیدهاند چون در درونشان کفر و نفاق بوده است. بسیاری کسان که تا هند و هرات رفتهاند اما از این دو سرزمین جز خرید و فروش چیزی ندیدهاند چون در خیالشان جز خرید و فروش نبوده است. بسیاری کسان تا ترکستان و چین رفتهاند اما از این دو سرزمین جز فریبکاری و شیادی ندیدهاند چون این در دلشان بوده است. وقتی فقط به ظواهر محسوس مرتبط با نیات درونیات تکیه کرده باشی فرقی نمیکند به کجا سفر کنی. گاو وارد بغداد میشود و سرتاسر شهر را میگردد. اما از تمام عیش و خوشگذرانیها و لذایذ بغداد چیزی نمیبیند جز پوست خربزهای که در مزبله افتاده است.
در این مَثَل باید بغداد را توضیح داد. بغداد سالها پایتخت عباسیان بود و شهر هزارویکشب. نمونهای از شهری پر از جلوههای رنگارنگ و وجوه اسرارآمیز که در افسانههای هزارویکشب بازتاب یافته است. میگوید گاو را وقتی به بغداد ببرند از سرتاسر آنهمه زیبایی و شگفتی و وجوه اسرارآمیز به پوست خربزهای که در زبالهدان افتاده است متوجه میشود. کلمهی قشر به معنی پوست با منظور خاص اینجا به کار رفته است و اشاره به قشریگری و توجه به ظواهر در دیدگاه شیخ و نوع شیخ و آن عوامی دارد که به شیخ اقتدا کردهاند.
بیت۴۹: خرد و مغز آن گروه غَوی/ ربض کوفه مردم اموی. غَوی صفت مشبهه است یعنی اغواشده یا فریبخورده و گمراه؛ دقیقتر دراغواشدگیفرومانده یا درگمراهیفرورفته. ربض یعنی حومهی شهر. میگوید خرد و مغز برای این گروه گمراه همانقدر منفور است که فردی از بنیامیه در حومهی کوفه. دو مصراع یک عبارت است و شبهجمله.
بیت۵۰: دین به بازار آن عشیرت ِ دون/ همچو بوبکر ِ سبزوارْ زبون. دو مصراع یک عبارت است و شبهجمله. ارجاع بینامتنی دارد به حکایتی از دفتر پنجم مثنوی معنوی جوف قصهی آهو در طویلهی خران. قضیه از این قرار است که محمد خوارزمشاه محض رافضیکشی به سبزوار لشکر کشید و -طبعاً- مردم سبزوار همه شیعه بودند و به حساب محمد خوارزمشاه رافضی. مردم به خواهش و التماس افتادند که جان مادرت ما را نکش و دست از سر ما بردار. محمد خوارزمشاه شرط کرد که یک نفر را که نامش ابوبکر باشد پیشش ببرند تا از خون مردم شهر درگذرد.
بس جوال زر کشیدندش به راه
کز چنین شهری ابوبکری مخواه
کی بود بوبکر اندر سبزوار
یا کلوخ خشک اندر جویبار
محمد خوارزمشاه زر و سیم و پیشکش را پس فرستاد و پا را توی یک کفش کرد که الا و لله یک بوبکرنامی باید بیاورید وگرنه مثل علف هرز همهتان را درو میکنم. خلاصه مردم سه روز و سه شب گشتند و گشتند تا گوشهی خرابهای مسافر مریضاحوالی پیدا کردند که از بخت بد در مسیر سفر از سبزوار میگذشت و آنجا زمینگیر شده بود.
بعد ِ سه روز و سه شب کهاشتافتند
یک ابوبکری نزاری یافتند
رهگذر بود و بمانده از مرض
در یکی گوشهیْ خرابه پر حَرَض
خفته بود او در یکی کنجی خراب
چون بدیدندش بگفتندش شتاب
خیز که سلطان تو را طالب شدهست
کز تو خواهد شهر ما از قتلْ رَست
گفت اگر پایم بُدی یا مَقدَمی
خود به راه ِ خود به مقصد رفتمی
اندر این دشمنکده کی ماندمی
سوی شهر ِ دوستان میراندمی
تختهی مردهکشان بفراشتند
وان ابوبکر ِ مــِرا برداشتند
دهخدا میگوید دین در بازار این جماعت پست همانقدر بیارزش و پامال است که بوبکر حکایت جلالالدین در سبزوار.
بیت۵۱: گاه در خواب مرگ و گاه به جوش/ به تَفی روشن از پُفی خاموش. هر مصراع صفت مرکب است و شبهجمله. روی دمدمیمزاج بودن مردم تأکید میکند و ویژگی افراط و تفریط در عوام.
بیت۵۲: شاد با ظنّ و از یقین به سُتوه/ کوه را کاه دیده کَه را کوه. تقابل شک و یقین یکی از موتیفهای اصلی شعر است و باید بخش مجزایی به آن اختصاص داد. همینطور مضمون تشخیص اهم و مهم. این دو موتیف اضلی در این بیت کنار هم آمده است. هر دو مصراع شبهجمله است.
بیت۵۳: شکنیاوردگان ِ کردهیقین/ «اِنّ» و «لَوْ»شان به جای رای رزین. هر دو مصراعصفت مرکب و شبهجمله است. «اِن» یعنی اگر. «لَوْ» یعنی اگر و ایکاش. میگوید یقین پیش از شک دارند یا -به قول آرامش دوستدار- چرا نگفتهاند. به جای عقیدهی محکم مدام اگر و مگر میکنند.
بیت۵۴: همچو سنگی به جایْ پاینده/ نه فزاینده و نه زاینده. دو مصراع شبهجمله است. میگوید مثل سنگی که از جایش تکان نمیخورَد هیچ تکان و تحرکی ندارند. نه در اندیشهشان افزایشی روی میدهد نه زایشی.
بیت۵۵: غول ِ عادات را به بیگاری/ خواجهتاشان ِ گاو ِ عصاری. دو مصراع یک عبارت و شبهجمله است. یعنی چنان به حال مسخشدگی برای عاداتشان بیگاری میکنند که گاو عصاری پیششان پادشاه است.
بیت۵۶: بام تا شام در مشقت راه/ شب همانجا که بامداد پگاه. دو مصراع یک عبارت است و شبهجمله. یعنی از صبح سحر تا بوق سگ رنج رفتن را میبرند اما مدام دور سرشان میگردند و به همان نقطهی اول بر میگردند. قرینهای با «خواجهتاشان گاو عصاری» ایجاد کرده است.
بیت۵۷: بس کنم قصه وقتْ بیگاه است/ شیخ را چشم عامه در راه است. معبر روایی ایجاد میکند که فصل را عوض کند و بر میگردد سر مسیر اصلی حکایت یا فابل.
فصل ششم اینجا تمام میشود و فصل هفتم را در ۲۳ بیت در پیش میگیرد.
بیت۵۸: در خلابی کنار جاده درون/ ازقضا بُد سگی فِتاده درون. زبان را با ابتکارعمل فوقالعادهای به کار میگیرد و «درون» را به طرزی بسیار نامتعارف میآورَد. «درون» اول به معنای در است یه طوری که «در خلابی کنار جاده درون» یعنی در خلابی در کنار جاده». اما «درون» دوم را باید تصمیم و اجتهاد دهخدا شمرد که به معنی «در آن» یا «در گودی آن» آورده است. خلاب یعنی گلولای. لفظ «درون» گودی خلاب را میرساند. خلاصه اینکه کنار جاده چالهی پر از گلولایی بود و سگی در آن افتاده بود.
بیت۵۹: لاشهسگ بس تلاش برد به کار/ لاشه افگند عاقبت به کنار. لاشهسگ یعنی سگ لاغر و مردنی. لاشهی دوم یعنی بدن.
بیت۶۰: همچو قبطیّ برکشیده ز نیل/ سر و تن خیسخورده و تَر و تیل. سگ را به قبطی بیرون آمده از نیل تشبیه میکند با اشاره به شکافتن نیل به عصای موسی در سفر خروج. ترکیب «تر و تیل» را از محاوره میگیرد. وقتی میگوید «تر و تیل» با نوعی محبت و کِیف میگوید. از خیسی سگ کیف میکند. دهخدا در سرتاسر روایت اکسپرسیون و واکنش خودش را به روایت ضمیمه میکند.
بیت۶۱: دستوپایی زد و به خشکی رانْد/ عَفعَفی کرد و آب تن بِفِشانْد. عفعف یا هفهف صدای سگ است.
بیت۶۲: قــِسمی از ره بلند و بخشی پست/ شيخ زې شیب و سگ به بالادست. توصیف دقیق میدهد که محل سگ بر محل شیخ اشراف دارد.
بیت۶۳: رَشَحات ِ جدا ز ِ جسم ِ پلید/ هشت عُشرَش بهسوی ِ شیخ جهید. اینجا «جسم پلید» را باید داخل علامت نقلقول و از منظر ذهنیت شیخ خواند.
بیت۶۴: وز پلیدیّ سگ گرفت آهار/ شیخ را ریش و جِبّه و دستار. باز هم «پلیدی سگ» را باید داخل علامت نقلقول و از ذهنیت شیخ خواند. آهار یعنی لعاب و چیزی که برای محکمکاری روی چیز دیگری را با آن بهطور کامل میپوشانند به طوری که جنس سست را سخت کند و کاملاً در بر بگیرد و قابلرفع نباشد. دهخدا با کلمهی آهار دقّدلی حسابی سر شیخ خالی میکند.
بیت۶۵: باقلا بار کردنات هوس است؟/ پیش کن خر که کار زین سپس است! این بیت بهطور کامل اکسپرسیون دهخدا خطاب به شخصیت شیخ حکایت است. همان طور که قبلاً بهکرات اشاره کردیم دهخدا مرتباً اکسپرسیون و ابراز احساساتش را در روایت میگنجاند. با همان کیف و سردماغی خاصی که سگ را «تر و تیل» وصف کرده بود اینجا شیخ را خطاب میکند و دلش غنج میزند.
بیت۶۶: خرمُریدان به انتظار ِ نماز/ کار تطهیر شیخ دور و دراز. خرمرید یعنی مرید سرسپردهی بیتمییز. هر دو مصراع یک عبارت است و شیهجمله است. تطهیر را هم باید داخل علامت نقلقول و بیان ذهنیت شیخ در نظر گرفت. دهخدا کاملاً از اینکه کار تطهیر شیخ دور و دراز شده است، سرخوش است.
بیت۶۷ و ۶۸: حرص میل و قبولی ِ عامه/ با تُرُشرویْ نفْس ِ لَوّامه/ لحظهای چند جنگشان پیوست/ شیخ با حرص از درون همدست. میل یعنی انحراف از اصول. میگوید در درون شیخ میل شدید به انحراف از اصول و میل شدید به پذیرشی که از جانب عوام نصیبش میشود از یک سو، و نفس لوّامه یا وجدان ملامتگر وارد نبرد شدند و شیخ در درون با میل شدید به انحراف از اصول و پذیرش عوام علیه نفس لوامه همدست شد.
بیت۶۹: گفت سگ اندر آب؟ این غلط است/ گر نه ماهیست لامَحالَه بط است. با خودش گفت سگ که در آب نیست پس یا ماهی باید باشد یا مرغابی.
بیت۷۰: فَلس و پر نیستش عجب این است/ دُمَکی دارد -آه!- دلفین است. اشاره به فلس و پر به جهت احکام شرعی مربوط به جانوران فلسدار و پردار آمده است و البته بررسی متظاهرانهی شیخ از ماهیت جانوری که در خلاب دیده است. خلاصه یاد شیخ به دلفین میافتد و میگوید چون دُم دارد معلوم میشود که دلفین است.
بیت۷۱: که به بحر و به برکههای عمیق/ به کنار آورَد ز مهر غریق. شیخ با خودش مشخصات دلفین را مرور میکند.
بیت۷۲: گفتهاند این و گفتهای زیباست/ بیعمل کار ِ علم، ناید راست. اینجا انفسیّت شیخ را و آن ریطوریک را که نوع شیخ از طریق آن بین فهم خودش با واقعیت خارجی فاصله میاندازد ترسیم میکند. یعنی نهفقط سگی را که دیده با القای شک به خودش انکار میکند بلکه وقتی سگ را دلفین فرض کرد با خودش میگوید پس بالاخره معلوم شد که آن دانشهای جانورشناسی که در متون قدیم بود به چه کاری میآید.
بیت۷۳: خوانده بودم بهشرحْ سیرت ِ آن/ در دَمیریّ و نيز الحــَـيــَوان. «به شرح» را دو جور میشود خواند؛ یکی اینکه قید بگیریمش به صورت ِ بهشرح به معنای بهتفصیل؛ دیگر آنکه شرح را اشاره به شرحهای متون قدیم بگیریم و «به» را به معنی «در» در نظر بگیریم. هردو درست است. من اولی را ترجیح میدهم چون سلیستر و بیمشکلتر است. دمیری اشاره به صاحب رسالهی «حیات الحَیَوان» است. الحَیَوان اشاره به رسالهی جاحظ است در جانورشناسی به همین نام.
بیت۷۴: حافظه رفته، لعن بر ابلیس/ در بــِليناس و ارْسْطاطاليس. مصراع اول جملهی معترضه است و مصراع دوم ادامهی بیت قبل است. بلیناس حکیم یا آپولونیوس تیانایی صاحب رسالهای است که ترجمهی عربی آن «سرّ الخلیفة و صنعة الطبیعة» نام دارد. ارسطاطالیس یعنی ارسطو. مصراع دوم ادامهی بیت قبل است یعنی: خوانده بودم بهشرح سیرت آن در بلیناس و ارسطاطالیس.
بیت۷۵: در شــِـفا هم به باب ِ جانوران/ بوعلی را اشارتیست بر آن. یعنی دربارهی دلفین در کتاب شِفای بوعلی هم مطالبی هست. لفظ «اشارت» طنزی دارد که به کتاب «اشارات و تنبیهات» مربوط است و بوعلی در آن فصول را به دو قسم نامگذاری کرده است: اشارت و تنبیه.
بیت۷۶: ليک از بهر نيکْ سنجيدن/ صد شنیدن کجا و يک ديدن. این ادامهی توصیف دقیق انفسیت شیخ است که مشغول القای شک به خود است و سگی را که دیده قصد دارد دلفین فرض کند.
بیت۷۷: ندهد تا يقين خويش به شک/ گفت شیخ این و پشت کرد به سگ. تقابل شک و یقین از مضمونهای محوری شعر است و زمینههای فکری و الهیاتیاش را در این شرح نمیتوانیم آنطور که باید و شاید بررسیم.
بیت۷۸: وز عبا -مردهریگ پنج پدر-/ مردهآسا کفن کشید به سر. یعنی عبایش را که از پنج پشتش به او به ارث رسیده بود مانند کفن بر سر کشید. اشاره به مردگی به جهت همان است که آنچه را به رأیالعین دیده است مشکوک فرض کرده است.
بیت۷۹: چون شهاب هوا و آهوی دشت/ چشم بر هم نهاد و تیز گذشت. یعنی از امر یقینی که به چشم دیده بود فوراً فرار کرد.
بیت۸۰: فرصت ِ يك دوگانه خواندنْ نوز/ مانده بود از طلوع ِ کوکب ِ روز. دوگانه یعنی نماز دورکعتی. کوکب روز کنایه از خورشید است. یعنی فرصت یک نماز دورکعتی تا طلوع خورشید باقی مانده بود.
فصل هفتم اینجا به پایان میرسد. فصل هشتم توصیف رسیدن شیخ به مسجد است در ۲ بیت.
بیت۸۱: شیخْ محرابْ با قدوم آراست/ وز همهسویْ بانگ و غوغا خاست. شیخ پا به محراب گذاشت و مأمومین سروصدای فراوان کردند.
بیت۸۲: قُدْس و پاکیّ شیخ را صلوات/ لالْ هر کاو نگوید این کلمات. قدس یعنی نهایت پاکی. اینجا شوخی چندپهلویی با طهارت شیخ میکند. در سطح نخست این است که شیخ که بهوسیلهی نم ناشی از سگ نجس شده است طبعاً از منظر شرع، طاهر نیست. اما منظور اصلی دهخدا که زیر ریطوریک فشار پنهان شده است همان فقدان پاکی است که از چشم پوشیدن از واقعیت خارجی ناشی میشود.
اینجا وارد فصل نهم میشود که مؤخرهی شعر است و بسیار هم طولانی است و محور دوم معنایی شعر را که در سرنام شعر در لفظ «انشاءالله» بروز یافته است باز میکند. پرداختن به زمینههای الهیاتی و فکری آن مجال دیگری میخواهد و ما اینجا صرفاً بر معنیکردن ابیات اکتفا میکنیم.
بیت۸۳: بارها گفتهام به شیخابو/ یک کـــَـرَت کج نشین و راست بگو. راستش را بگویم وقتی بعد از سالها بهمنظور این شرح، این شعر را دوباره از لحاظ گذراندم، اولین احساسم این بود که این «شیخابو» کنایهای به خود من است، نه از یک لحاظ که از چند لحاظ. این شیخابو یک شخصیت خیالی است که درواقع شیخی است خالی از همهی آن خصایل و رذایلی که شیخ شفتی حکایت دهخدا دارد. نمیدانم که در نثرها و طنزهای دیگر دهخدا سابقهای از این شیخابو هست یا نه. اما اینجا درواقع شیخابو را بهعنوان یک صورت ایدئال شیخی که عکس شیخ شفتی است به میان میآورَد و ضمناً از طریق این شخصیت دیگر، که فقط در مؤخره سروکلهاش پیدا میشود، گویی که قصد دارد مواضع تند و تیز خودش را، که در اصل حکایت هرقدر هم که خواسته است سربسته نگهدارد بیرون زده است و بهنوعی ترمز بریده است، تلطیف کند و با شکلی از تردید و دودلی همراه سازد. این مؤخره به گونهای زهر حکایت را میگیرد اما ضمناً دهخدا در بحث و جدل خیالیاش با شیخابو هم باز پنبهی این شیخ دوم را میزند. یعنی هرچند تیزی و بُرّندگی حکایت اصلی را میگیرد، اما اینجا هم اساس دیدگاه شیخابو را به طرق دیگری -نه به آن شیوهی اخلاقی که در رد شیخ شفتی به کار بسته است- رد میکند. کَرَت در اصل با تشدید راء خوانده میشود: کَرَّت؛ به معنی دفعه، بار. کج نشستن یعنی دور از تظاهر و حفظ ظاهر رفتار کردن. کج نشین و راست بگو یعنی عوض آنکه قیافه بگیری و خودت را خیلی صحیح و سالم و بری از عیب و ایراد نشان بدهی و بچسبی به وجیهالمله بودن خودت، با همان فیگوری که واقعاً هستی به مسئله نگاه کن و بدون غل و غش و ریا نظر بده. در مقابل راست نشستن و دروغ گفتن است.
بیت۸۴: کآنچه را نام کردهای وُجدان/ چیست جز باد ِ کرده در انبان؟ اینجا یک تفاوت مهم برخورد دهخدا با شیخابو نسبت به شیخ شفتی معلوم میشود. شیخابو را در مقام دومشخص مفرد خطاب میکند، حال آنکه شیخ شفتی را صرفاً در مقام سومشخص در خطاب میآورَد. ضمن اینکه نسبت دهخدای راوی حکایت با شیخ شفتی از موضع ضعف است. نسبت به شیخ شفتی خیلی احساس شکست و ضعف دارد. اما برابر شیخابو از موضع برابر وارد بحث و محاجه میشود. در این بیت درواقع «وجدان» را برابر نظام پایبندی به شرع قرار میدهد. ناگفته پیداست که شیخابو پایبند شریعت است و دهخدا از او میپرسد با این اوصاف وجدان چه میشود. با تشبیه وجدان به باد درون انبان درواقع میگوید وجدان برای تو جز آن چیزی نیست که وجود خودت را، انای خودت را تأیید کند.
بیت۸۵: نيک بنگر بدو که بی کم و بیش/ چون هـــَریســَهست و آبدیده ســِریش. هریسه معنای هلیم یا هر غذایی میدهد که خصلت خمیری داشته باشد. سریش آبدیده هم خاصیت چسبندگی دارد. دهخدا اینجا میخواهد بگوید وجدانت شُل است. محکم نیست. هرچند در مجموع به عقیدهی من ضعف تألیف دارد و در رساندن منظور چندان رسا نیست.
بیت۸۶: چون کشی ریش احمق است دراز/ ور رها شد درازیاش به دو قاز. اینجا اشاره به متصنع بودن وجدان شیخابو دارد و البته نسبت احمق هم به او میدهد. منظورش این است که احمق ریش مصنوعی را با سریش و هریسه به صورتش میچسباند و وقتی از صورتش کنده شد معلوم میشود که ریش زیادی هم به صورتش نیست. یعنی وجدان چیزی بیش از ادعا نیست و واقعیتی ندارد و مبنای محکمی برای عمل اخلاقی قرار نمیگیرد.
بیت۸۷: شیر بر غــُرْم چون بـــَـرَد دندان/ هیچ دانی چه گویدش وُجدان؟ غرم یعنی قوچ کوهی. اینجا دهخدا مجدداً بر میگردد به دلالت بیرون روایت بر خونخواری شیخ شفتی. از شواهد اینطور بر نمیآید که شیخابو آن خصیصهی سفاکیّتی که دهخدا برای نوع شیخ برشمرد داشته باشد. اما دهخدا در تمثیل بر توحش تأکید میکند. این تمثیل درواقع ادامهی همان اشارهای است که به باد درون انبان کرده بود، به این معنی که وجدان تو وسیلهای برای باد کردن خودپرستی و انای خودت است نه یک مبنای اخلاقی برای عملت. حال این منظور را در تمثیل شیر و غرم یا شکار و شکارچی بسط میدهد. ضمناً غرم را مجاز از همان عوامی گرفته است که وصفشان را در حکایت کرده بود. به عبارت دیگر تأکید میکند که عوام و ذهنیت عوامانه در چنگ امثال شیخ شفتی است. میگوید وقتی نسبت نوع شیخ با عوام نسبت شکارچی و شکار است صحبت از وجدان کردن بیمعنی است.
بیت۸۸: گوید ای شاهِ دد هماره بِزی/ نوش خور نوش و شادخواره بِزی. دو نوش را به طرزی چندپهلو آورده است. نوش هم معنی جاوید میدهد هم معنی لذیذ هم معنی شراب میدهد و هم یکی از نوشها مجاز مرسل از خون است.
بیت۸۹و۹۰: زانکه زین غُرمِ گول ِ اُشتُردِل/ چون کنی طعمه -ای شهِ عادل!-/ عمل هضم در به معدهی شاه/ شیرسازی کند از این روباه. شُتُردلی یا اُشتُردلی یعنی بددلی و کینهتوزی. اینجا از چارچوب منطق تمثیل خارج میشود که اُشتُردل را به مدلول غُرم یعنی عوام کالانعامی که در حکایت ذکرشان رفته بود نسبت میدهد. درواقع غُرم در اینکه شکار شیر شده باشد اُشتُردلیای بروز نمیدهد اما دهخدا فرض کرده است که ما میدانیم منظور از غُرم همان عوامی است که شکار شیخ شفتی شدهاند و صفت اُشتُردل به کار برده است. «عمل هضم در» یعنی «در عمل هضم». خلاصه اینکه وجدان به شیر میگوید که این غُرم که بیارزش و فاقد فضایل است وقتی به معدهی تو وارد شد استعلا مییابد به مرتبهی شیر بودن چون در بافت و نسوج بدن تو جذب میشود.
بیت۹۱: کار ِ صید از تو نَز ره ِ بازیست/ بلکه از دامْ شاه دد سازیست. وجدان میگوید تو فقط صید نمیکنی که شکم خودت را سیر کنی، داری بهایم را به مرتبهی شیر ارتقا و استعلا میدهی.
بیت۹۲: زن ِ جولا چو برکشد بگتاش/ باز وُجدان به او زند شاباش. اینجا وارد مثال دیگری میشود. بگتاش یعنی سرکردهی غلامان یا سرپرست غلامان. جولا یعنی نخریس و بافنده. اندکی ایجاز مخل دارد. میگوید وقتی بگتاش همسر یکی از غلامان را که نخریس است تصاحب میکند، اینجا هم وجدانش به او مبارکباد میگوید.
بیت۹۳و۹۴: گویدش کاین نگار ِ جانانه/ اندر آن تنگ و تار ویرانه/ نه خورش داشتی نه جامهی گرم/ شوی نیز از رخش بِبُردی شرم. وجدان به بگتاش میگوید اوضاع زن جولا چنان بود که شوهرش هم شرمندهاش بود و تو بهنوعی شوهرش را هم از شرمندگی نجات دادی.
بیت۹۵: هردو رَستند از این جوانمردی/ این یک از درد و آن ز بیدردی. خلاصه وجدان به بگتاش میگوید که تو فقط زن جولا را نجات ندادی بلکه شوهرش را هم نجات دادی.
بیت۹۶: آری این اوستا به هر نیرنگ/ ز یکی خُم برآورَد دَه رنگ. وجدانی که محکم نیست درواقع به هزار توجیه خودپرستی را تجویز میکند.
بیت۹۷: زرد از او جوی و زعفرانی بین/ سرخ از او خواه و ارغوانی بین. یعنی وجدان جایی که باید نهیب بزند مبارکباد میگوید و جایی که باید شرم پدید بیاورد پرخاش و تعدی پدید میآورد.
بیت۹۸: دهدت زین خُم ار کند آهنگ/ نیز بالاتر از سیاهی رنگ. هر چیزی را میتواند توجیه کند ولو بهظاهر محال به نظر برسد.
بیت۹۹: گر به فضل ِ قدیم، صورت ِ خویش/ داد ایزد بر آدم از این پیش. اینجا دقیقاً همان ارجاعاتی را که از ابتدا از الهیات اسلامی گرفته است از سر میگیرد و اشاره دارد به اینکه خلقت انسان در احسن تقویم است یعنی خداوند صورت خودش را به انسان بخشید.
بیت۱۰۰: این بهسیرت عَدیل ِ دیو ِ رجیم/ صورت ِ خود دهد به ربّ کریم. عدیل یعنی کپی برابر اصل.
بیت۱۰۱: مُحکَمی را چو او کند تأویل/ پیل از پشّه سازد از پشه پیل. این مضمون را هم از ابتدای شعر چند بار آورده است که در تشخیص اهم و مهم، نوع شیخ وارونه عمل میکند. شین در پشهی اول با تشدید خوانده میشود و در پشهی دوم بدون تشدید.
بیت۱۰۲: تا بدانجا که گفت رهزن ِ کُرد/ گر نمیکشتمش نه خود میمرد؟ احتمالاً اشارتی به یک حکایت از ادبیات کهن فارسی است اما من مرجعش را نیافتم. اما منظور دهخدا این است که حتی در توجیه قتل هم آن وجدانی که در خدمت انای تو است توجیهی پیدا میکند
بیت۱۰۳و۱۰۴: شیخابو در جواب ِ من هر بار/ بعد ِ چندین اعوذ و استغفار/ گوید اینها نه کار ِ وُجدان است/ نفس ِ اَمّاره عامل آن است. اینجا شیخابو به سخن میآید و پای نفس اماره را به میان میکشد.
بیت۱۰۵: پس دوصد نفس، برشمارد او/ نام ِ هریک جدا گذارد او. اینجا مستقیماً به بحثهای فلسفهی اسلامی در زمینهی نفسشناسی اشاره میکند. در جوف حکایت هم وقتی که شیخ شفتی میخواست کلاهشرعی برای طهارت خودش دستوپا کند به همین حوزه اشاره رفت. دهخدا میخواهد بگوید آن بحثها در نهایت استفادهای بیش از توجیهتراشی ندارد.
بیت۱۰۶: به یقینی تمام و هیچ شَکی/ از تو سازد هزار بیشَگَکی. هزاربیشه یا هزاربیشگ نوعی کمد است که کشوهای بسیار دارد. باز تقابل شک و یقین را پیش میکشد و میگوید شیخابو عوض آنکه به اصل مشکل بپردازد انواع و اقسام نفس و روح را ردیف میکند.
تاریخ آغاز نگارش: تهران، ۲۷ فوریهی ۲۰۲۶ مسیحی
تاریخ پایان ویراست اول: تهران، ۱۳ اوت ۲۰۲۶ مسیحی