مفهوم لیبیدو/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمه‌ی آبذ

[توضیح: این مقاله یک ردیه‌ی مهم بر نظریه‌ی فرویدی در دوره‌ی فرویدی یونگ است. به جهت کثرت اصطلاحات خاص در این مقاله، از فارسی‌سازی اصطلاحات خاص ازجمله لیبیدو پرهیز شده است. شاید در ویراست‌های بعدی تحولی کند اما شکل فعلی برای درک مطلب به نظر مناسب‌تر می‌آید از شکلی که در آن فارسی‌سازی را در حداعلا مراعات کنیم. مترجم.]

 

فروید پیش از این مفهوم لیبیدو را در سه مقاله در باب نظریه‌ی جنسی معرفی کرده بود، جایی که می‌گوید: «واقعیت وجود نیازهای جنسی در انسان‌ها و حیوانات در زیست‌شناسی با فرض غریزه‌ی جنسی بیان می‌شود، که در قیاس با غریزه‌ی تغذیه، یعنی گرسنگی، قرار می‌گیرد. زبان روزمره معادلی برای کلمه‌ی گرسنگی در نسبت با غریزه‌ی جنسی ندارد، اما علم از کلمه‌ی لیبیدو برای این منظور استفاده می‌کند.»

در تعریف فروید، اصطلاح لیبیدو (شور جنسی) منحصراً به یک نیاز جنسی اشاره دارد، از این رو هر آنچه فروید از لیبیدو مدّنظر دارد باید به عنوان نیاز جنسی یا میل جنسی درک شود. در پزشکی، اصطلاح لیبیدو قطعاً برای میل جنسی و به طور خاص برای شهوت جنسی استفاده می‌شود. اما استفاده‌ی کلاسیک از این کلمه، آنطور که در آثار سیسرو، سالوست و دیگران یافت می‌شود، چندان منحصربه‌فرد نبود؛ در آنجا به معنای کلی‌تر میل شهوانی استفاده می‌شود. من اکنون به این واقعیت اشاره می‌کنم، زیرا در ادامه نقش مهمی در استدلال ما ایفا خواهد کرد، و به این دلیل مهم است که بدانیم اصطلاح لیبیدو واقعاً طیف معنایی بسیار وسیع‌تری نسبت به آنچه در پزشکی دارد، دارد.

مفهوم لیبیدو -که معنای جنسی آن در معنای فرویدی‌اش را تا حد امکان حفظ خواهیم کرد- نمایانگر آن عامل پویایی است که ما برای توضیح تغییر چشم‌انداز روانشناختی به دنبال آن بودیم. این مفهوم، فرمول‌بندی پدیده‌های موردبحث را بسیار آسان‌تر می‌کند. به جای تعویض غیرقابل‌درک جزء همجنس‌گرایانه با جزء دگرجنس‌گرایانه، اکنون می‌توانیم بگوییم که لیبیدو به‌تدریج از کاربرد همجنس‌گرایانه‌ی خود خارج شده و به همان اندازه به کاربرد دگرجنس‌گرایانه منتقل شده است. در این فرآیند، جزء همجنس‌گرایانه تقریباً به طور کامل ناپدید شد. این فقط در هیئت یک امکان تهی باقی ماند که به‌خودی‌خود هیچ معنایی ندارد. وجود آن به‌درستی توسط فرد عادی انکار می‌شود، همانطور که او احتمال قاتل بودن خود را انکار می‌کند. مفهوم لیبیدو همچنین به توضیح روابط متقابل بین شیوه‌های مختلف عملکرد جنسی کمک می‌کند. در عین حال، ایده‌ی اولیه‌ی تعدد اجزای جنسی را که بیش از حد از مفهوم فلسفی قدیمی قوای روانی الهام گرفته بود، کنار می‌گذارد. جای آنها را لیبیدو می‌گیرد که قادر به متنوع‌ترین کاربردها است. «اجزای» قبلی تنها شیوه‌های ممکن عمل را نشان می‌دهند. مفهوم لیبیدو به جای تمایلات جنسی تقسیم‌شده به ریشه‌های متعدد، وحدتی پویا قرار می‌دهد که بدون آن، این اجزای زمانی مهم چیزی جز فعالیت‌های بالقوه باقی نمی‌مانند. این توسعه‌ی مفهومی از اهمیت بالایی برخوردار است؛ این توسعه برای روانشناسی همان پیشرفتی را به ارمغان می‌آورد که مفهوم انرژی در فیزیک به ارمغان آورد. همانطور که نظریه‌ی پایستگی انرژی، نیروهای مختلف را از ویژگی ابتدایی خود محروم کرد و آنها را به تجلیات یک انرژی واحد تبدیل کرد، نظریه‌ی لیبیدو نیز اجزای جنسی را از اهمیت ابتدایی خود به عنوان «قوای» روانی محروم می‌کند و به آنها صرفاً ارزش پدیدارشناختی می‌دهد.

 

نظریه‌ی انرژی لیبیدو

این دیدگاه، بازتاب بسیار بهتری از واقعیت نسبت به نظریه‌ی مؤلفه‌ها است. با نظریه‌ی لیبیدو می‌توانیم به‌راحتی مورد مرد جوانی را که قبلاً به آن اشاره شد، توضیح دهیم. نومیدی‌ای که او در لحظه‌ای که می‌خواست ازدواج کند با آن مواجه شد، لیبیدوِ او را از حالت دگرجنس‌گرایانه‌اش دور کرد و در نتیجه دوباره شکل همجنس‌گرایانه به خود گرفت و بنابراین همجنس‌گرایی قبلی را دوباره القا کرد. در اینجا نمی‌توانم از گفتن این نکته خودداری کنم که شباهت آن با قانون پایستگی انرژی بسیار زیاد است. در هر دو مورد، باید پرسید، وقتی می‌بینیم که یک کوانتوم انرژی ناپدید شده است، این انرژی در این مدت دوباره در کجا پدیدار شده است؟ اگر این دیدگاه را به عنوان یک اصل توضیحی در روانشناسی رفتار انسان به کار ببریم، به کشفیات شگفت‌انگیزی دست خواهیم یافت. سپس می‌توانیم ببینیم که ناهمگن‌ترین مراحل در رشد روانی یک فرد در یک رابطه‌ی انرژیکی با یکدیگر مرتبط هستند. هر بار که با فردی مواجه می‌شویم که «زنبور عسل در کلاهش» یا اعتقادی بیمارگونه یا نگرشی افراطی دارد، می‌دانیم که لیبیدوِ مفرط وجود دارد و این مازاد باید از جای دیگری گرفته شده باشد که مآلاً لیبیدوِ بسیار کمی دارد. از این دیدگاه، روانکاوی روشی است که به ما کمک می‌کند تا مکان‌ها یا کارکردهایی را که لیبیدوِ بسیار کمی دارند، کشف کنیم و تعادل را برقرار سازیم. بنابراین، نموناهای روان‌نژندی را باید به عنوان کارکردهای اغراق‌آمیزی در نظر گرفت که بیش از حد با لیبیدو پر شده‌اند. انرژی مورد استفاده برای این منظور از جای دیگری گرفته شده است و وظیفه‌ی روانکاو این است که کشف کند این انرژی از کجا گرفته شده یا در کجا هرگز به کار گرفته نشده است.

در مورد سندرم‌هایی که عمدتاً با فقدان لیبیدو مشخص می‌شوند، مثلاً حالت‌های بی‌تفاوتی، باید سؤال را برعکس کرد. در اینجا باید بپرسیم، لیبیدو کجا رفته است؟ بیمار این تصور را به ما می‌دهد که لیبیدو ندارد، و پزشکان زیادی هستند که او را به ظاهرش می‌پذیرند. چنین پزشکانی طرز فکر ابتدایی دارند، مانند یک انسان بدوی که با دیدن خورشیدگرفتگی، معتقد است که خورشید بلعیده و کشته شده است. اما خورشید فقط پنهان است، و در مورد این بیماران نیز همینطور است. لیبیدو آنجا است، اما قابل‌مشاهده نیست و برای خود بیمار غیرقابل‌دسترس است. در ظاهر، ما در اینجا با فقدان لیبیدو مواجه هستیم. وظیفه‌ی روانکاوی جستجوی آن مکان پنهانی است که لیبیدو در آن ساکن است و خود بیمار نمی‌تواند به آن دسترسی پیدا کند. مکان پنهان ناآگاه است که می‌توانیم آن را نیاگاه نیز بنامیم، بی آنکه هیچ اهمیت عرفانی به آن نسبت دهیم.

 

سیستم‌های خیالشگری نیاگاه

روانکاوی به ما آموخته است که سیستم‌های روانیِ نیاگاهی هستند که، بر قیاس خیالشگری‌های آگاهانه، می‌توانند به عنوان سیستم‌های خیالشگری نیاگاه توصیف شوند. در حالت‌های بی‌تفاوتی روان‌رنجورانه، این سیستم‌های خیالشگری نیاگاه، ابژه‌های لیبیدو هستند. ما کاملاً آگاه هستیم که وقتی از سیستم‌های خیالشگری نیاگاه صحبت می‌کنیم، فقط به صورت مجازی صحبت می‌کنیم. منظور ما از این حرف چیزی بیش از این نیست که مفهوم موجودات روانی خارج از آگاهی را به عنوان یک اصل ضروری می‌پذیریم. تجربه -می‌توانیم بگوییم روزانه- به ما می‌آموزد که فرآیندهای روانی نیاگاهی هستند که به طور محسوس بر اقتصاد لیبیدو تأثیر می‌گذارند. مواردی که برای هر روانپزشکی شناخته شده است، که در آنها یک سیستم پیچیده از توهمات با ناگهانی بودن نسبی ظاهر می‌شود، ثابت می‌کند که باید تحولات روانی نیاگاهی باشد که زمینه را فراهم کرده باشد، زیرا به‌سختی می‌توانیم فرض کنیم چنین چیزهایی به همان سرعتی که وارد آگاهی می‌شوند، به وجود می‌آیند.

من به خودم اجازه دادم این بحث انحرافی را درباره‌ی نیاگاه مطرح کنم تا اشاره کنم که با توجه به تغییر مکان سرمایه‌گذاری‌های لیبیدویی، ما نه‌تنها باید آگاه، بلکه عامل دیگری، یعنی نیاگاه، را نیز در نظر بگیریم که لیبیدو گاهی اوقات در آن ناپدید می‌شود. اکنون می‌توانیم بحث خود را درباره‌ی پیامدهای بیشتر ناشی از پذیرش نظریه‌ی لیبیدو از سر بگیریم.

 

حفظ لیبیدو

فروید به ما آموخته است، و ما آن را در عمل روزمره‌ی روانکاوی می‌بینیم، که در اوایل کودکی، به جای تمایلات جنسی طبیعی بعدی، آغاز بسیاری از تمایلات وجود دارد که در مراحل بعدی زندگی «انحرافات» نامیده می‌شوند. تردید نباید داشت که باید حق فروید را برای به‌کاربردن اصطلاحات جنسی برای این تمایلات بپذیریم. با معرفی مفهوم لیبیدو، می‌بینیم که در بزرگسالان، آن اجزای اولیه‌ای که به نظر می‌رسید منشأ و منبع تمایلات جنسی طبیعی باشند، اهمیتشان را از دست می‌دهند و به پتانسیل‌های صرف تقلیل می‌یابند. به‌اصطلاح، اصل مؤثر آنها، نیروی حیاتی آنها، لیبیدو است. بدون لیبیدو، این اجزا عملاً هیچ معنایی ندارند. همانطور که دیدیم، فروید به لیبیدو یک مفهوم جنسی بی‌چون‌وچرا می‌دهد، چیزی شبیه به «نیاز جنسی». عموماً فرض می‌شود که لیبیدو به این معنا فقط در بلوغ به وجود می‌آید. پس چگونه می‌توانیم این واقعیت را توضیح دهیم که کودکان دارای تمایلات جنسی چندریختی-انحراف‌آمیز هستند و لیبیدو نه‌تنها یک انحراف، بلکه چندین انحراف را فعال می‌کند؟ اگر لیبیدو، به معنای فرویدی، فقط در دوران بلوغ به وجود می‌آید، نمی‌توان آن را مسئول انحرافات اولیه‌ی کودکان دانست، مگر که آن انحرافات اولیه را مطابق با نظریه‌ی اجزا، به عنوان «قوای روانی» در نظر بگیریم. جدا از سردرگمی نظری ناامیدکننده‌ای که این امر منجر به آن می‌شود، ما در برابر این اصل روش‌شناختی که «اصول توضیحی نباید فراتر از حد لازم تکثیر شوند» مرتکب تخطی می‌شویم.

چاره‌ای جز این نیست که فرض کنیم قبل و بعد از بلوغ، لیبیدو یکسان است. از این رو، انحرافات کودکانه دقیقاً به همان شکلی که در بزرگسالان بروز می‌کند، بروز می‌کنند. عقل سلیم با این امر مخالفت خواهد کرد، زیرا بدیهی است که نیازهای جنسی کودکان نمی‌شود مانند نیازهای جنسی افراد بالغ باشد. با این حال، می‌توانیم در این مورد با فروید مصالحه کنیم و بگوییم که اگرچه لیبیدو قبل و بعد از بلوغ یکسان است، اما از نظر شدت متفاوت است. به جای نیاز شدید جنسی پس از بلوغ، در دوران کودکی فقط یک نیاز جنسی خفیف وجود خواهد داشت که به‌تدریج از شدت آن کاسته می‌شود تا اینکه تقریباً در سال اول، چیزی جز اثری از آن باقی نمی‌ماند. می‌توانیم از نظر بیولوژیکی با این موضوع موافق باشیم. اما همچنین باید فرض کنیم که هر چیزی که در قلمرو مفهوم گسترده‌تر تمایلات جنسی که در سخنرانی قبلی مورد بحث قرار گرفت، قرار می‌گیرد، از قبل به صورت مینیاتوری وجود دارد، از جمله تمام آن جلوه‌های عاطفی تمایلات روانی-جنسی، مانند نیاز به محبت، حسادت و بسیاری از پدیده‌های عاطفی دیگر، و البته روان‌رنجوری‌های دوران کودکی. با این حال، باید پذیرفت که این پدیده‌های عاطفی در کودکان اصلاً تصور «مینیاتوری» بودن ایجاد نمی‌کنند. برعکس، می‌توانند از نظر شدت با پدیده‌های یک بزرگسال رقابت کنند. همچنین نباید فراموش کنیم که، همانطور که تجربه نشان داده است، جلوه‌های منحرف تمایلات جنسی در دوران کودکی اغلب چشمگیرتر و حتی به نظر می‌رسد غنی‌تر از بزرگسالان هستند. در یک بزرگسال که حالت مشابهی از انحراف غنی رشدیافته را نشان می‌دهد، می‌توانیم به‌درستی انتظار انقراض کامل تمایلات جنسی طبیعی و بسیاری از اشکال مهم دیگر سازگاری بیولوژیکی را داشته باشیم، همانطور که معمولاً در مورد کودکان اتفاق می‌افتد. یک بزرگسال به‌درستی وقتی منحرف نامیده می‌شود که لیبیدوِ او برای عملکردهای عادی استفاده نمی‌شود، و همین را می‌توان به طریق منطقی درباره‌ی یک کودک گفت: او منحرف چندریختی است زیرا هنوز عملکرد جنسی عادی را نمی‌شناسد.

این ملاحظات نشان می‌دهد که شاید مقدار لیبیدو همیشه یکسان باشد و در بلوغ جنسی افزایش چشمگیری رخ ندهد. واضح است که این فرضیه‌ی تاحدی جسورانه، به‌شدت به قانون پایستگی انرژی متکی است که طبق آن مقدار انرژی ثابت می‌ماند. می‌توان تصور کرد که اوج بلوغ تنها زمانی فرا می‌رسد که کاربردهای فرعی و دوران کودکی لیبیدو به‌تدریج خود را در یک کانال مشخص جنسی تخلیه کرده، در آن خاموش شوند. فعلاً باید به این پیشنهادات بسنده کنیم، زیرا در مرحله‌ی بعد باید به یک نکته‌ی انتقادی درباره‌ی ماهیت لیبیدوِ دوران کودکی توجه کنیم.

بسیاری از منتقدان ما نمی‌پذیرند که لیبیدوِ کودکانه صرفاً شدت کمتری دارد، اما اساساً همان طبیعت لیبیدوِ بزرگسالان را دارد. تکانه‌های لیبیدویی بزرگسالان با عملکرد تناسلی مرتبط اند، در حالی که کودکان یا اینطور نیستند، یا فقط در موارد استثنایی اینطور اند، و این منجر به تمایزی می‌شود که اهمیت آن نباید دست‌کم گرفته شود. به نظر من این ایراد، موجه است. درواقع تفاوت قابل‌توجهی بین عملکردهای نابالغ و عملکردهای کاملاً رشدیافته هست، همانطور که تفاوت قابل‌توجهی بین بازی و جدیت، بین شلیک با فشنگ‌های مشقی و فشنگ‌های جنگی وجود دارد. این امر به لیبیدوِ کودکانه آن ویژگی غیرقابل‌انکار بی‌ضرری را می‌دهد که عقل سلیم می‌طلبدش. اما نمی‌توان انکار کرد که شلیک تیر مشقی، تیراندازی است. ما باید به این ایده عادت کنیم که تمایلات جنسی واقعاً وجود دارد، حتی قبل از بلوغ، درست در اوایل کودکی، و ما هیچ دلیلی نداریم که بروزات این تمایلات جنسی نابالغ را جنسی ندانیم.

این امر طبیعتاً ایرادی را، که ضمن پذیرش وجود تمایلات جنسی دوران کودکی به شکلی که توصیف کردیم، حق فروید را برای نام‌گذاری پدیده‌های اولیه‌ی کودکی مانند مکیدن به عنوان «جنسی» زیر سؤال می‌برد، رد نمی‌کند. ما قبلاً درباره‌ی دلایلی که ممکن است فروید را وادار به بسط اصطلاحات جنسی خود کرده باشد، بحث کرده‌ایم. همچنین اشاره کردیم که چگونه همین عمل مکیدن را می‌توان از دیدگاه عملکرد تغذیه‌ای نیز درک کرد و اینکه، از نظر بیولوژیکی، درواقع توجیه بیشتری برای این استنتاج نسبت به دیدگاه فروید وجود داشت. ممکن است اعتراض شود که این فعالیت‌های مشابه ناحیه‌ی دهان در دوره‌های بعدی زندگی در پوششی بلاشک جنسی دوباره ظاهر می‌شوند. این صرفاً به آن معنی است که این فعالیت‌ها می‌توانند بعداً برای اهداف جنسی مورد استفاده قرار گیرند، اما چیزی درباره‌ی ماهیت جنسی اولیه‌ی آنها ثابت نمی‌کند. بنابراین، باید اعتراف کنم که هیچ دلیلی برای درنظرگرفتن فعالیت‌های لذت‌بخش دوره‌ی کودکی از دیدگاه تمایلات جنسی پیدا نمی‌کنم، بلکه دلایلی خلاف آن را می‌توان یافت. به نظر من، تا آنجا که می‌توانم این مسائل دشوار را به‌درستی قضاوت کنم، از دیدگاه تمایلات جنسی، تقسیم زندگی انسان به سه مرحله ضروری است.

 

سه مرحله‌ی زندگی

مرحله‌ی اول، سال‌های اول زندگی را در بر می‌گیرد؛ من این دوره را مرحله‌ی پیش از جفت‌گیری می‌نامم. این مرحله با مرحله‌ی کرم ابریشم در پروانه‌ها مطابقت دارد و تقریباً منحصراً با عملکردهای تغذیه و رشد مشخص می‌شود.

مرحله‌ی دوم، سال‌های پایانی کودکی تا بلوغ را در بر می‌گیرد و می‌توان آن را مرحله‌ی پیش از بلوغ نامید. جوانه‌زنی تمایلات جنسی در این دوره اتفاق می‌افتد.

مرحله‌ی سوم، دوره‌ی بزرگسالی از بلوغ به بعد است و می‌توان آن را دوره‌ی بلوغ نامید.

از نظر شما پنهان نخواهد ماند که بزرگترین مشکل در تعیین حدود مرحله‌ی پیش از رابطه‌ی جنسی نهفته است. هیچ مشکلی ندارم که به عدم‌قطعیت شدید خود درباره‌ی این مسئله اعتراف کنم. وقتی به تجربیات روانکاوی خودم با کودکان -که متأسفانه هنوز به قدر کافی زیاد نیستند- نگاه می‌کنم، و در عین حال مشاهدات فروید را نیز در نظر می‌گیرم، به نظرم می‌رسد که حدود این مرحله بین سال سوم و پنجم است، که البته منوط به تفاوت‌های فردی است. این سن از بسیاری جهات مهم است. کودک از درماندگی یک نوزاد فراتر رفته است و تعدادی از کارکردهای مهم روانشناختی جایگاه قابل‌اعتمادی پیدا کرده‌اند. از این دوره به بعد، تاریکی عمیق فراموشی اولیه‌ی نوزادی یا ناپیوستگی آگاهی، با تداوم پراکنده‌ی حافظه روشن می‌شود. به نظر می‌رسد که در این مرحله، گامی اساسی به جلو در رهایی و دوره‌ی تازه‌ای از مرکزیت یافتن شخصیت برداشته می‌شود. تا آنجا که می‌دانیم، اولین نشانه‌های علایق و فعالیت‌هایی که می‌توان به‌حق جنسی نامیدشان نیز در این دوره رخ می‌دهند، هرچند این نشانه‌ها هنوز ویژگی‌های کودکانه‌ی بی‌ضرر بودن و ساده‌دلی را دارند.

 

ترم‌شناسی جنسی

به نظرم می‌رسد که به قدر کافی توضیح داده‌ام که چرا نمی‌توان اصطلاحات جنسی را برای مرحله‌ی پیش از رابطه‌ی جنسی به کار برد، بنابراین اکنون می‌توانیم سایر مشکلات را از دیدگاهی که به آن رسیده‌ایم، بررسی کنیم. به یاد دارید که ما مسئله‌ی کاهش میل جنسی در دوران کودکی را کنار گذاشتیم زیرا رسیدن به هرگونه نتیجه‌ی روشنی از آن طریق غیرممکن بود. اکنون یک بار دیگر این سؤال را مطرح می‌کنیم، فقط برای اینکه ببینیم آیا مفهوم انرژی با فرمول‌بندی‌های فعلی ما مطابقت دارد یا خیر.

دیدیم که طبق نظر فروید، تفاوت بین تمایلات جنسی نوزادی و بالغ را می‌توان با کمتر بودن شدت تمایلات جنسی در دوران کودکی توضیح داد. اما ما دلایلی ارائه کرده‌ایم که چرا به نظر می‌رسد تردید وجود دارد که فرآیندهای زندگی یک کودک، به استثنای تمایلات جنسی، شدت کمتری نسبت به بزرگسالان داشته باشد. می‌توانیم بگوییم که به استثنای تمایلات جنسی، پدیده‌های عاطفی و -درصورت وجود- نموناهای عصبی، کاملاً به اندازه‌ی بزرگسالان شدید هستند. با این حال، از دیدگاه انرژی، همه‌ی آنها بروزات لیبیدو هستند. بنابراین، باور اینکه شدت لیبیدو می‌تواند تفاوت بین تمایلات جنسی بالغ و نابالغ را ایجاد کند، دشوار است. بلکه به نظر می‌رسد این تفاوت ناشی از تغییر در محلی‌سازی لیبیدو باشد (اگر چنین عبارتی مجاز باشد). برخلاف تعریف پزشکی آن، لیبیدوِ یک کودک بسیار بیشتر با عملکردهای فرعی با ماهیت ذهنی و جسمی مشغول است تا عملکردهای جنسی موضعی. با این اوصاف، وسوسه می‌شویم که قید «جنسی» را از اصطلاح «لیبیدو» حذف کنیم و تعریف جنسی از لیبیدو را که در سه مقاله درباب نظریه‌ی جنسی فروید ارائه شده است، کنار بگذاریم. ضرورت این امر زمانی واقعاً ضروری می‌شود که از خود بپرسیم آیا شادی‌ها و غم‌های شدید یک کودک در سال‌های اول زندگی‌اش، یعنی در مرحله‌ی پیش از رابطه‌ی جنسی، صرفاً توسط لیبیدوِ جنسی او مشروط می‌شود یا خیر.

فروید خود را موافق این فرض دانسته است. نیازی نیست در اینجا دلایلی را که مرا واداشت تا وجودِ مرحله‌ای پیشاجنسی را مفروض بگیرم، دوباره تکرار کنم. مرحله‌ی کرمینه، لیبیدوِ تغذیه‌ای دارد، اما فاقد لیبیدوِ جنسی است؛ اگر بخواهیم دیدگاه انرژی‌محورِ مطرح‌شده در نظریه‌ی لیبیدو را حفظ کنیم، ناچار باید مسئله را چنین صورت‌بندی کنیم. به گمان من، چاره‌ای جز کنار گذاشتن تعریف جنسیِ لیبیدو نداریم؛ وگرنه آنچه در نظریه‌ی لیبیدو ارزشمند است، یعنی دیدگاه انرژی‌محور آن، از دست خواهد رفت. از مدت‌ها پیش، این ضرورت بر مکتب روانکاوی آشکار شده بود که به مفهوم لیبیدو مجال بیشتری بدهد و آن را از محدوده ب تنگِ تعریف جنسی بیرون آورد. بارها و بارها بر این نکته تأکید می‌شد که نباید «جنسی‌بودن» را بیش از حد منصوص و محدود فهمید، بلکه باید آن را در معنایی گسترده‌تر در نظر گرفت؛ اما اینکه این معنای گسترده دقیقاً چگونه باید تعریف شود، همچنان مبهم باقی ماند و ازاین‌رو نتوانست منتقدان جدی را قانع کند.

فکر نمی‌کنم اگر ارزش واقعی مفهوم لیبیدو را نه در تعریف جنسی آن، بلکه در دیدگاه انرژی‌محور آن ببینم، گمراه شده‌ام؛ دیدگاهی که به لطف آن، ما یک اصل اکتشافی بسیار ارزشمند را در اختیار داریم. ما همچنین مدیون دیدگاه انرژی‌محور برای تصاویر و همبستگی‌های پویا هستیم که در هرج‌ومرج دنیای روانی برای ما ارزش غیرقابل‌تخمینی دارند. فرویدی‌ها در اشتباه خواهند بود اگر به منتقدانی که نظریه‌ی لیبیدوِ ما را به عرفان و نامفهوم بودن متهم می‌کنند، گوش ندهند. ما خودمان را فریب می‌دادیم وقتی که معتقد بودیم می‌توانیم لیبیدوِ جنسی را وسیله‌ای برای یک مفهوم انرژی‌محور از زندگی روانی قرار دهیم، و اگر بسیاری از اعضای مکتب فروید هنوز معتقد اند که مفهومی کاملاً تعریف‌شده و به‌اصطلاح، ملموس از لیبیدو دارند، از این موضوع آگاه نیستند که این مفهوم کاربردهایی پیدا کرده است که بسیار فراتر از مرزهای هر تعریف جنسی است. در نتیجه، منتقدانی که اعتراض می‌کنند نظریه‌ی لیبیدو مدعی توضیح چیزهایی است که کاملاً به حوزه‌ی آن تعلق ندارند، حق دارند. این واقعاً این تصور را ایجاد می‌کند که ما با یک موجودیت عرفانی سروکار داریم.

 

مسئله‌ی زوال‌عقل پیش‌رس

در کتابم جادوها و نمادهای لیبیدو[1] سعی کردم شواهدی برای این تخلفات ارائه دهم و در عین حال نیاز به مفهوم جدیدی از لیبیدو را نشان دهم که فقط دیدگاه انرژی را در نظر بگیرد. خود فروید، وقتی که سعی کرد دیدگاه انرژی را به طور مداوم درباره‌ی یک مورد معروف زوال‌عقل پیش‌رس -به‌اصطلاح مورد شربر- به کار گیرد ناچار شد اعتراف کند که مفهوم اولیه‌ی او از لیبیدو ممکن است خیلی محدود باشد. این مورد، از جمله موارد دیگر، به آن مشکل شناخته‌شده در روانشناسی زوال‌عقل پیش‌رس، ازدست‌دادن سازگاری با واقعیت، پدیده‌ای عجیب‌وغریب که شامل تمایل ویژه‌ی این بیماران به ساختن یک دنیای خیالی درونی خودشان است، و برای این منظور سازگاری خود با واقعیت را واگذار می‌کنند، مربوط می‌شود.

یکی از جنبه‌های این پدیده، فقدان ارتباط عاطفی است که برای شما کاملاً شناخته‌شده است، زیرا این یک اختلال قابل‌توجه در عملکرد واقعیت است. با کار روانکاوی فراوان با این بیماران، ما ثابت کردیم که این عدم‌سازگاری با واقعیت با افزایش تدریجی در ایجاد خیالشگری‌ها جبران می‌شود، که تا آنجا پیش می‌رود که دنیای رؤیا برای بیمار واقعی‌تر از واقعیت بیرونی می‌شود. شربر در توهم خود درباره‌ی «پایان جهان» توصیف تصویریِ بسیار خوبی برای این پدیده پیدا کرد. بنابراین او ازدست‌دادن واقعیت را به روشی بسیار ملموس به تصویر می‌کشد. توضیح پویا ساده است: ما می‌گوییم که لیبیدو بیشتر و بیشتر از دنیای بیرونی به دنیای درونی خیالشگری عقب‌نشینی کرده است و باید به عنوان جایگزینی برای دنیای گمشده، معادلی برای واقعیت ایجاد شود. این جایگزین، به‌اصطلاح، تکه‌تکه ساخته می‌شود و جالب‌تر این است که ببینیم این دنیای درونی از چه دستمایه‌ی روانشناختی ساخته شده است.

این شیوه‌ی نگاه به جابه‌جایی لیبیدو مبتنی بر استفاده‌ی روزمره از این اصطلاح است، و معنای اصلی و صرفاً جنسی آن به‌ندرت به خاطر سپرده می‌شود. در عمل واقعی، ما صرفاً از لیبیدو صحبت می‌کنیم، و این به معنایی چنان بی‌ضرر فهمیده می‌شود که کلاپارد یک بار به من گفت می‌توان از کلمه‌ی «علاقه» نیز استفاده کرد. استفاده‌ی مرسوم از این اصطلاح، کاملاً طبیعی و خودبه‌خودی، به کاربردی تبدیل شده است که توضیح پایان جهان شربر را صرفاً به عنوان «پس‌گیری لیبیدو» امکان‌پذیر می‌سازد. در این مورد، فروید تعریف جنسی اولیه‌ی خود از لیبیدو را به یاد آورد و سعی کرد با تغییر معنایی که در این میان بی‌سروصدا رخ داده بود، کنار بیاید. او در مقاله‌اش درباره‌ی شربر از خود می‌پرسد که آیا آنچه مکتب روانکاوی لیبیدو می‌نامد و آن را «علاقه‌ی ناشی از منابع شهوانی» می‌داند، با علاقه به‌طورکلی مطابقت دارد یا خیر. می‌بینید که فروید با طرح مسئله به این شکل، سؤالی را از خود می‌پرسد که کلاپارد قبلاً در عمل به آن پاسخ داده بود.

بنابراین فروید این سؤال را طرح می‌کند که آیا ازدست‌دادن واقعیت در روان‌گسیختگی، که من در روانشناسی زوال‌عقل پیش‌رس به آن توجه کرده‌ام، کاملاً به دلیل کناره‌گیری از علاقه‌ی شهوانی است، یا اینکه این با علاقه‌ی ابژکتیو به نحو عام توأم است. به‌سختی می‌توانیم فرض کنیم که «عملکرد طبیعی»[2] (ژانت) صرفاً به‌وسیله‌ی علاقه‌ی شهوانی حفظ می‌شود. واقعیت این است که در بسیاری از موارد، واقعیت به نحو عام ناپدید می‌شود، به طوری که هیچ اثری از سازگاری روانشناختی در این بیماران یافت نمی‌شود. (در این حالت‌ها، واقعیت با محتواهای پیچیده جایگزین می‌شود.) بنابراین، ما مجبوریم بپذیریم که نه‌تنها علاقه‌ی شهوانی، بلکه هر علاقه‌ای به هر شکلی، از بین رفته است، و همراه با آن کل سازگاری با واقعیت نیز از بین رفته است.

پیش از این، در روانشناسی زوال‌عقل پیش‌رس، سعی کردم با استفاده از عبارت «انرژی روانی» از این مشکل عبور کنم، زیرا نمی‌توانستم نظریه‌ی زوال عقل پیش‌رس را بر اساس «نظریه‌ی جابه‌جایی میل جنسی که از نظر جنسی تعریف‌شده است» بنا کنم. تجربه‌ی من -که در آن‌زمان عمدتاً مربوط به عرصه‌ی روانپزشکی بود- به من اجازه‌ی درک این نظریه‌ی اخیر را نداد: بعداً به لطف تجربیات بیشتر در زمینه‌ی هیستری و روان‌رنجوری وسواسی، به درستی نسبی آن درباره‌ی روان‌رنجوری‌ها پی بردم. جابه‌جایی‌های غیرطبیعی میل جنسی، که قطعاً جنسی هستند، درواقع نقش بزرگی در این بیماری‌ها ایفا می‌کنند. اما اگرچه سرکوب‌های بسیار مشخصی از میل جنسی در روان‌رنجوری‌ها رخ می‌دهد، از دست دادن واقعیت که مشخصه‌ی زوال عقل پیش‌رس است، هرگز اتفاق نمی‌افتد. در زوال عقل پیش‌رس، از دست دادن عملکرد واقعیت چنان شدید است که باید شامل از دست دادن سایر نیروهای غریزی شمرده شود که ویژگی جنسی‌شان باید کاملاً انکار شود، زیرا خیلی بعید است که کسی ادعا کند واقعیت تابعی از رابطه‌ی جنسی است. علاوه بر این، اگر چنین بود، قطع علاقه‌ی شهوانی در روان‌رنجوری‌ها لزوماً مستلزم ازدست‌دادن واقعیت، مشابه آنچه در زوال عقل پیش‌رس رخ می‌دهد، می‌شد. اما، همانطور که قبلاً گفتم، اینطور نیست.

(نکته‌ی دیگری که باید در نظر گرفته شود -همانطور که فروید نیز در کار خود در مورد پرونده‌ی شربر اشاره کرد- این است که درون‌گرایی لیبیدوِ جنسی منجر به سرمایه‌گذاری انا می‌شود که ممکن است به طور قابل‌تصوری اثر ازدست‌دادن واقعیت را ایجاد کند. درواقع وسوسه‌انگیز است که روانشناسی این فقدان را به این شکل توضیح دهیم. اما وقتی چیزهای مختلفی را که می‌توانند از کناره‌گیری و درون‌گرایی لیبیدوِ جنسی ناشی شوند، دقیق‌تر بررسی می‌کنیم، متوجه می‌شویم که اگرچه محتمل است روانشناسی یک زاهد گوشه‌نشین را ایجاد کند، اما نمی‌تواند زوال‌عقل پیش‌رس ایجاد کند. تمام تلاش فرد گوشه‌نشین این است که هر اثری از علاقه‌ی جنسی را از بین ببرد، و این چیزی است که نمی‌توان در مورد زوال‌عقل پیش‌رس ادعا کرد.)

این فاکت‌ها باعث شده‌اند که نتوانم نظریه‌ی لیبیدوِ فروید را درباره‌ی زوال‌عقل پیش‌رس به کار ببرم. من همچنین بر این باورم که مقاله‌ی آبراهام در این باره از نظر تئوری از دیدگاه مفهوم فروید از لیبیدو غیرقابل‌دفاع است. باور آبراهام مبنی بر اینکه سیستم پارانویید یا نموناهای روان‌گسیخته‌وار، در اثر کناره‌گیری لیبیدوِ جنسی از دنیای بیرون ایجاد می‌شود، بر اساس دانش فعلی ما قابل‌توجیه نیست. زیرا، همانطور که فروید به‌وضوح نشان داده است، صرفاً درون‌گرایی یا واپس‌روی لیبیدو همواره منجر به روان‌رنجوری می‌شود و نه زوال‌عقل پیش‌رس. به نظر من به‌سادگی نمی‌توان نظریه‌ی لیبیدو را به زوال‌عقل پیش‌رس تعمیم داد، زیرا این بیماری نشان‌دهنده‌ی ازدست‌دادن واقعیت است که نمی‌توان آن را صرفاً با ازدست‌دادن علاقه‌ی شهوانی توضیح داد.

 

مفهومیت ژنتیکی لیبیدو

نگرش محتاطانه‌ای که من در پیشگفتار روانشناسی زوال‌عقل پیش‌رس نسبت به جامعیت تمایلات جنسی اتخاذ کردم، به رغم آنکه مکانیسم‌های روانشناختی اشاره‌شده از سوی فروید را تشخیص می‌دادم، درواقع در آآن‌زمان از موضع نظریه‌ی لیبیدو دیکته شده بود. تعریف جنسی آن به من اجازه نمی‌داد اختلالات کارکردی‌ای را که بر حوزه‌ی نامحدود غریزه‌ی گرسنگی تأثیر می‌گذارند به همان اندازه‌ی اختلالات جنسی، صرفاً در پرتو یک نظریه‌ی لیبیدوِ جنسی توضیح دهم. نظریه‌ی لیبیدوِ فروید مدت‌ها به نظر من درباره‌ی زوال‌عقل پیش‌رس غیرقابل‌اجرا بود. در کار تحلیلی‌ام متوجه شدم که با افزایش تجربه، تغییر آهسته‌ای در برداشت من از لیبیدو رخ داده است. به جای تعریف توصیفی ارائه‌شده در سه مقاله‌ی فروید، به‌تدریج یک تعریف ژنتیکی از لیبیدو شکل گرفت که به من امکان داد عبارت «انرژی روانی» را با «لیبیدو» جایگزین کنم. مجبور شدم به خودم بگویم: اگر امروزه کارکرد واقعیت تنها بخش بسیار کمی از میل جنسی و بخش بسیار بیشتری از سایر نیروهای غریزی را شامل می‌شود، پس بسیار مهم است که بررسی کنیم آیا، از نظر نوع‌زایانه[3]، کارکرد واقعیت، حداقل بخش بسیار زیادی از واقعیت، منشأ جنسی ندارد. پاسخ مستقیم به این سؤال غیرممکن است، اما می‌توانیم از یک مسیر غیرمستقیم به آن نزدیک شویم.

نگاهی گذرا به تاریخ تکامل کافی است تا نشان دهد که کارکردهای پیچیده‌ی متعددی که امروزه باید هرگونه ردپایی از تمایلات جنسی را در آنها انکار کرد، در اصل چیزی جز شاخه‌هایی از غریزه‌ی تولیدمثل نبودند. همانطور که می‌دانیم، در طی صعود در قلمرو حیوانات، تغییر مهمی در اصول تولیدمثل رخ داد: تعداد زیادی از یاخته‌های زایشی گامِت[4] که لقاح تصادفی آنها را ضروری می‌کرد، به‌تدریج به نفع لقاح مطمئن و محافظت مؤثر از نوزادان کاهش یافت. کاهش تولید تخمک و اسپرم، مقادیر قابل‌توجهی انرژی را برای تبدیل به مکانیسم‌های جذب و محافظت از فرزندان و غیره آزاد کرد. بنابراین، ما اولین نشانه‌های انگیزه‌ی هنری را در حیوانات می‌بینیم، اما تابع غریزه‌ی تولیدمثل و محدود به فصل تولیدمثل. ویژگی جنسی اولیه‌ی این پدیده‌های بیولوژیکی به‌تدریج با تثبیت اندامین و دستیابی به استقلال کارکردی، از بین می‌رود. اگرچه شکی نیست که موسیقی در ابتدا به حوزه‌ی تولیدمثل تعلق داشته است، اما قرار دادن موسیقی در همان دسته‌بندی سکس، یک تعمیم ناموجه و خیالی خواهد بود. چنین اصطلاحی معادل آن است که در یک کتاب درسی کانی‌شناسی، کلیسای جامع کلن را به این دلیل که بخش زیادی از آن از سنگ تشکیل شده است، در نظر بگیریم.

تاکنون از لیبیدو به عنوان غریزه‌ی تولیدمثل یا غریزه‌ی حفظ گونه صحبت کرده‌ایم و آن را در محدوده‌ی دیدگاهی نگه داشته‌ایم که لیبیدو را در مقابل گرسنگی قرار می‌دهد، همانطور که غریزه‌ی حفظ گونه در مقابل غریزه‌ی حفظ خود قرار می‌گیرد. البته در طبیعت، این تمایز تصنعی وجود ندارد. در آنجا ما فقط یک میل مداوم به زندگی، یک اراده برای زندگی، می‌بینیم که در پی تضمین تداوم کل گونه از طریق حفظ فرد است. تا اینجا، برداشت ما از لیبیدو با اراده‌ی شوپنهاور مطابقت دارد، زیرا حرکتی که از بیرون درک می‌شود، صرفاً می‌تواند به عنوان تجلی یک اراده یا میل درونی درک شود. وقتی به این حدس جسورانه رسیدیم که لیبیدو که در ابتدا در تولید تخمک و اسپرم به کار می‌رفت، اکنون -به‌عنوان مثال- به طور محکم در کارکرد لانه‌سازی سازماندهی شده است، و دیگر نمی‌تواند به شکلی دیگر به کار گرفته شود، مجبوریم هر تلاش و هر میلی، و همچنین گرسنگی، را در این برداشت بگنجانیم. دیگر هیچ توجیهی برای قایل شدن تمایز اصولی بین میل به ساختن لانه و میل به خوردن وجود ندارد.

گمان می‌کنم پیشاپیش متوجه شده‌اید که این بحث، ما را به کجا می‌برد. ما در حال پیشبرد مداوم دیدگاه انرژی‌محور هستیم و شیوه‌ی عمل انرژی‌محور را به جای کارکرد صرفاً صوری قرار می‌دهیم. همانطور که علوم قدیمی‌تر همیشه از کنش‌های متقابل در طبیعت صحبت می‌کردند و این دیدگاه قدیمی با قانون پایستگی انرژی جایگزین شد، در اینجا نیز، در حوزه‌ی روانشناسی، ما در تلاشیم تا کنش متقابل قوای روانی هماهنگ را با انرژی‌ای که همگن تصور می‌شود، جایگزین کنیم. بنابراین، ما از این انتقاد موجه آگاه هستیم که مکتب روانکاوی با برداشتی عرفانی از لیبیدو عمل می‌کند.

به همین دلیل باید این توهم را که کل مکتب روانکاوی مفهوم لیبیدو را به‌روشنی درک‌شده و ملموس می‌داند، از بین ببرم. من معتقدم لیبیدویی که ما با آن کار می‌کنیم نه‌تنها ملموس یا شناخته‌شده نیست، بلکه یک X کامل، یک فرضیه‌ی محض، یک مدل یا ضدّ آن است و به طور ملموس‌تری از انرژی شناخته‌شده در دنیای فیزیک قابل‌تصور نیست. تنها از این طریق می‌توانیم از آن تجاوزهای خشونت‌آمیز از مرزهای مناسب، که بارها و بارها، زمانی که سعی می‌کنیم نیروهای هماهنگ را به یکدیگر تقلیل دهیم، اتفاق می‌افتد فرار کنیم. (ما هرگز قادر نخواهیم بود مکانیک اجسام جامد یا پدیده‌های الکترومغناطیسی را بر اساس نظریه‌ی نور توضیح دهیم، زیرا مکانیک و الکترومغناطیس نور نیستند. علاوه بر این، به طور دقیق، این نیروهای فیزیکی نیستند که به یکدیگر تبدیل می‌شوند، بلکه انرژی است که شکل بیرونی آن را تغییر می‌دهد. نیروها تجلیات پدیداری هستند؛ آنچه زیربنای روابط آنها با یکدیگر است، ایده‌ی فرضی انرژی است که البته کاملاً روانشناختی است و هیچ ارتباطی با واقعیت به‌اصطلاح ابژکتیو ندارد.) ما به دنبال دستیابی به همان دستاورد مفهومی هستیم که در فیزیک اتفاق افتاده است. ما می‌خواهیم به مفهوم لیبیدو جایگاهی را که واقعاً به آن تعلق دارد، که جایگاهی کاملاً انرژیایی است، بدهیم تا بتوانیم فرآیند زندگی را بر اساس انرژی تصور کنیم و ایده‌ی قدیمی کنش متقابل را با روابط هم‌ارزی مطلق جایگزین کنیم. اگر با فریاد اعتراض حیات‌گرایی مواجه شویم، آشفته نخواهیم شد. ما به همان اندازه که از هرگونه باور به یک نیروی حیاتی خاص دور هستیم، از هر ادعای مابعدالطبیعی دیگری نیز دور هستیم. لیبیدو صرفاً به عنوان نامی برای انرژی‌ای در نظر گرفته شده است که در فرآیند زندگی، خود را نشان می‌دهد و به صورت سوبژکتیو به عنوان میل و آرزو درک می‌شود. دفاع از این دیدگاه تقریباً ضروری نیست. این دیدگاه ما را با جریان قدرتمندی از ایده‌ها که به دنبال درک انرژی‌محور جهان نمودها هستند، همسو می‌کند. کافی است بگوییم که هر آنچه را درک می‌کنیم، فقط می‌توان به عنوان اثری از نیرو درک کرد.

در تنوع پدیده‌های طبیعی، میل (لیبیدو) را می‌بینیم که متنوع‌ترین دیسه‌ها را به خود می‌گیرد. در اوایل کودکی، این میل ابتدا به طور کامل به شکل غریزه‌ی تغذیه‌ای که بدن را می‌سازد، ظاهر می‌شود. با رشد بدن، حوزه‌های فعالیت جدیدی به طور متوالی برای لیبیدو گشوده می‌شوند. یک حوزه‌ی فعالیت قطعی و بسیار مهم، تمایلات جنسی است که در ابتدا به نظر می‌رسد با عملکرد تغذیه ارتباط نزدیکی دارد (فقط باید به تأثیر عوامل تغذیه‌ای بر تولیدمثل در حیوانات و گیاهان پست‌تر فکر کرد). در حوزه‌ی تمایلات جنسی، لیبیدو شکلی به خود می‌گیرد که اهمیت فوق‌العاده‌ی آن، توجیهی برای استفاده از اصطلاح مبهم «لیبیدو» به ما می‌دهد. در اینجا، لیبیدو ابتدا به شکل یک لیبیدوِ اولیه و تمایزنیافته، به عنوان انرژی رشدی که باعث تقسیم سلولی، جوانه زدن و غیره در افراد می‌شود، ظاهر می‌شود.

از این لیبیدوِ جنسی اولیه، که از یک موجود زنده‌ی کوچک، میلیون‌ها تخمک و اسپرم تولید می‌کند، با محدودیت عظیم باروری، شاخه‌هایی رشد می‌کنند که عملکرد آنها توسط یک لیبیدوِ به‌طور خاص متمایز حفظ می‌شود. این لیبیدوِ متمایز اکنون با سلب شدن از عملکرد اصلی خود یعنی تولید تخمک و اسپرم، غیرجنسی شده است و هیچ امکانی برای بازگرداندن آن به عملکرد اصلی‌اش وجود ندارد. بنابراین کل فرآیند رشد شامل جذب تدریجی لیبیدوِ اولیه، که چیزی جز گامت تولید نمی‌کرد، به عملکردهای ثانویه‌ی جذب و محافظت از فرزندان است. این رشد مستلزم رابطه‌ای کاملاً متفاوت و بسیار پیچیده‌تر با واقعیت است، یک عملکرد واقعی واقعیت که به‌طور جدایی‌ناپذیری با نیازهای تولیدمثل مرتبط است. به عبارت دیگر، شیوه‌ی تغییریافته‌ی تولیدمثل، به عنوان یک همبسته، سازگاری متناسباً بهبودیافته‌ای با واقعیت را به همراه می‌آورد. البته این بدان معنا نیست که عملکرد واقعیت، وجود خود را منحصراً مدیون تمایز در تولیدمثل است. من کاملاً از نقش بی‌نهایت بزرگِ نقش تغذیه‌ای آگاه هستم.

به این ترتیب، ما به عواملی که در ابتدا تابع واقعیت را شرطی کرده‌اند، بینشی پیدا می‌کنیم. گفتن اینکه نیروی محرکه‌ی آن جنسی است، یک اشتباه اساسی خواهد بود. در ابتدا تا حد زیادی جنسی بود، اما حتی در آن زمان نیز منحصراً اینطور نبود.

فرآیند جذب لیبیدوِ اولیه به کارکردهای ثانویه احتمالاً همیشه به شکل جریان‌های لیبیدویی رخ داده است، به این معنی که تمایلات جنسی از مقصد اصلی خود منحرف شده، بخشی از آن برای مکانیسم‌های جذب و محافظت از جوانان استفاده شده است؛ کارکردهایی که به‌تدریج با بالارفتن در مقیاس نوع‌زایی افزایش می‌یابند. این انتقال لیبیدوِ جنسی از حوزه‌ی جنسی به کارکردهای فرعی هنوز در حال انجام است. (برای مثال، مالتوسیانیسم ادامه‌ی مصنوعی گرایش طبیعی است.) هرجا که این عملیات بدون آسیب به سازگاری فرد رخ دهد، آن را «والایش» و هنگامی که تلاش شکست می‌خورد، آن را «سرکوب» می‌نامیم.

دیدگاه توصیفی روانکاوی، کثرت غرایز، از جمله غریزه‌ی جنسی، را به عنوان پدیده‌هایی جزیی می‌بیند و علاوه بر این، صورت‌های خاصی از جریان‌یافتن میل جنسی را به غرایز غیرجنسی تشخیص می‌دهد.

دیدگاه ژنتیکی متفاوت است. این دیدگاه، کثرت غرایز را ناشی از یک وحدت نسبی، یعنی لیبیدو، می‌داند؛ این دیدگاه می‌بیند که چگونه بخش‌هایی از لیبیدو پیوسته از عملکرد تولیدمثل جدا می‌شوند، خود را به عنوان جریان‌های لیبیدویی به عملکردهای تازه‌شکل‌یافته اضافه می‌کنند و در نهایت در آنها ادغام می‌شوند.

از این دیدگاه، می‌توانیم به‌درستی بگوییم که فرد مبتلا به روان‌گسیختگی، لیبیدوِ خود را از دنیای بیرون جدا می‌کند و در نتیجه، از فقدان واقعیت رنج می‌برد که با افزایش فعالیت خیالشگری جبران می‌شود.

 

انحرافات کودکانه

اکنون سعی خواهیم کرد این مفهوم جدید از لیبیدو را در نظریه‌ی تمایلات جنسی کودکان، که برای نظریه‌ی روان‌نژندی بسیار مهم است، جای دهیم. در نوزادان می‌بینیم که لیبیدو به عنوان انرژی، به عنوان یک فعالیت حیاتی، ابتدا در ناحیه‌ی تغذیه‌ای خود را نشان می‌دهد، جایی که در عمل مکیدن، غذا با حرکتی ضرب‌دار و با هر نشانه‌ای از رضایت دریافت می‌شود. با رشد فرد و تکامل اندام‌هایش، لیبیدو برای خود مسیرهای جدیدی از فعالیت ایجاد می‌کند. مدل اولیه‌ی حرکت ضرب‌دار، که باعث لذت و رضایت می‌شود، اکنون به ناحیه‌ی سایر عملکردها منتقل می‌شود و تمایلات جنسی هدف نهایی آن است. بخش قابل‌توجهی از لیبیدوِ غذایی باید خود را به لیبیدوِ جنسی تبدیل کند. این گذار به طور ناگهانی در بلوغ اتفاق نمی‌افتد، بلکه تنها به‌تدریج در طول دوران کودکی رخ می‌دهد. لیبیدو به‌سختی و به‌آرامی می‌تواند خود را از حالت کارکرد تغذیه‌ای رها کند تا به کارکرد جنسی روی آورد.

در این مرحله‌ی گذار، تا جایی که من می‌توانم قضاوت کنم، دو مرحله‌ی متمایز وجود دارد: مرحله‌ی مکیدن، و مرحله‌ی فعالیت ریتمیکِ جابه‌جاشده. مکیدن ذاتاً به حوزه‌ی عملکرد تغذیه‌ای تعلق دارد، اما با متوقف شدن از عملکرد تغذیه‌ای و تبدیل شدن به یک فعالیت ریتمیک با هدف لذت و رضایت بدون دریافت غذا، از آن پیشی می‌گیرد. در این مرحله، دست به عنوان یک اندام کمکی وارد عمل می‌شود. در مرحله‌ی فعالیت ریتمیک جابه‌جاشده برای لذت، که سپس ناحیه‌ی دهانی را ترک کرده، به مناطق دیگر روی می‌آورد، حتی به طور واضح‌تری به عنوان یک اندام کمکی ظاهر می‌شود. به عنوان یک قاعده، سایر منافذ بدن هستند که به اولین ابژه‌های علاقه‌ی لیبیدویی تبدیل می‌شوند؛ سپس پوست یا بخش‌های خاصی از آن. فعالیت‌های انجام‌شده در این مکان‌ها، به شکل مالش، سوراخ کردن، چیدن، کشیدن و غیره، از یک ریتم خاص پیروی می‌کنند و برای تولید لذت عمل می‌کنند. پس از مدتی توقف در این ایستگاه‌ها، لیبیدو به پرسه‌زنی‌های خود ادامه می‌دهد تا به منطقه‌ی جنسی برسد، جایی که ممکن است فرصتی برای اولین تلاش‌های خودارضایی فراهم کند. لیبیدو در جریان مهاجرت‌های خود، ردپایی از مرحله‌ی تغذیه را به میدان جدید عملکرد خود منتقل می‌کند، که به‌راحتی بسیاری از ارتباطات نزدیک بین عملکرد تغذیه‌ای و جنسی را توضیح می‌دهد. این مهاجرت لیبیدو در مرحله‌ی پیش از رابطه‌ی جنسی رخ می‌دهد، که ویژگی متمایز آن این است که لیبیدو به‌تدریج از ویژگی غریزه‌ی تغذیه‌ای خارج می‌شود و ویژگی غریزه‌ی جنسی را به خود می‌گیرد. بنابراین، در مرحله‌ی تغذیه، هنوز نمی‌توانیم از یک لیبیدوِ جنسی واقعی صحبت کنیم.

در نتیجه، ما مجبوریم اصطلاح جنسیت چندریختی-انحراف‌آمیز[5] اوایل نوزادی را توصیف کنیم. چندریختی بودن تلاش‌های لیبیدویی در این دوره را می‌توان به عنوان مهاجرت تدریجی لیبیدو، مرحله‌به‌مرحله، از حوزه‌ی عملکرد تغذیه‌ای به حوزه‌ی عملکرد جنسی توضیح داد. بنابراین، اصطلاح انحراف‌آمیز، که منتقدان ما به‌شدت به آن حمله می‌کنند، می‌شود کنار گذاشته شود، زیرا تصور نادرستی ایجاد می‌کند.

وقتی یک ماده‌ی شیمیایی به عناصر خود تجزیه می‌شود، این عناصر، تحت آن شرایط، محصولات تجزیه هستند. اما توصیف همه‌ی عناصر به‌هیچ‌وجه به عنوان محصولات تجزیه مجاز نیست. انحرافات، محصولات مختل‌شده‌ی تمایلات جنسی رشدیافته هستند. آنها هرگز مراحل اولیه‌ی تمایلات جنسی نیستند، اگرچه بی‌شک شباهتی بین مرحله‌ی اولیه و محصول تجزیه وجود دارد. با رشد تمایلات جنسی، مراحل نوزادی آن، که دیگر نباید «انحراف» بلکه به عنوان ابتدایی و موقت در نظر گرفته شوند، خود را به تمایلات جنسی طبیعی تبدیل می‌کنند. هرچه لیبیدو به طور هموارتری از موقعیت‌های موقت خود عقب‌نشینی کند، شکل‌گیری تمایلات جنسی طبیعی سریع‌تر و کامل‌تر اتفاق می‌افتد. این ذات تمایلات جنسی طبیعی است که تمام آن تمایلات اولیه‌ی نوزادی که هنوز جنسی نیستند، باید تا حد امکان از بین بروند. هرچه این امر کمتر اتفاق بیفتد، تمایلات جنسی منحرف‌تر می‌شوند. در اینجا عبارت «انحراف» کاملاً مناسب است. بنابراین، عامل اساسیِ شرطی‌سازی در انحراف، حالتِ جنسیِ کودکانه و به اندازه‌ی کافی رشدنیافته است. عبارت چندریختی-انحراف‌آمیز از روانشناسیِ روان‌نژندی وام گرفته شده و به روانشناسیِ کودک تعمیم داده شده است، که البته کاملاً بی‌ربط است.

حوالی ۱۹۱۰

[1]. Wandlungen und Symbole der Libido

[2]. fonction du réel

[3]. phylogenetically

[4]. gametes

[5]. polymorphous-perverse

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها