فصل سوم
تشکیل شرکت نفت ایران و انگلیس، ۱۹۰۹
۱
پیشگفتار
کشف نفت در مسجد سلیمان در ۲۶ مه ۱۹۰۸ چیزی فراتر از نقطهی اوج سالها تلاش جسورانه و بیباکانه برای اکتشاف، یا حتی چشمانداز دستیابی به موفقیت تجاری بود. این رویداد را نمیشد از پیش پیشبینی کرد، اما سرانجام نشانهی ظهور نخستین منطقهی نفتخیز و نفتch در خاورمیانه شد؛ رخدادی که پیامدهای اقتصادی و سیاسی گستردهای به همراه داشت. افزون بر این، این واقعه همزمان با یک بحران سیاسی در ایران روی داد؛ بحرانی که در جریان آن محمدعلیشاه برای سرکوب مجلس شورای ملی، مداخله کرد. این بحران در ۲۳ ژوئن ۱۹۰۸، به دستور شاه، با به توپ بستن ساختمان مجلس و پراکنده کردن، دستگیری و قتل شماری از نمایندگان آن به دست بریگاد قزاقی که افسران روسی آن را فرماندهی میکردند، به اوج رسید. این دو رویداد هیچ ارتباط مستقیمی با یکدیگر نداشتند، اما تحولات اقتصادی و سیاسی پس از آن در ایران بهشدت درهمتنیده باقی ماندند. ورود میزانی از صنعتیشدن به جامعهی ایران -یعنی جامعهای که در آن بیثباتی سیاسی و تنش اجتماعی وجود داشت- سرانجام به رشد اقتصادی انجامید، اما در عین حال موجب تشدید و وخامت منازعات و کشمکشهای درونی آن نیز شد. تعامل این عوامل بسیار چشمگیر بود و از برخی جهات، پیامدهای آن بلافاصله آشکار شد؛ زیرا ایران دورهی طولانی و تدریجیِ کارآموزی صنعتی را پشتسر نگذاشته بود؛ [دوره ی کارآموزی صنعتی یعنی] آن آشنایی تدریجی با مواد، ابزار و فناوری که معمولاً جاهطلبی را تعدیل میکند، مهارت را به رسمیت میشناسد و اهمیت کاربرد عملی دانش را درک میکند. در زمان تشکیل شرکت، صنعت در ایران بسیار ناچیز بود.
جنبش مشروطه با شور و سرخوشی میهنپرستانه همراه بود، اما از دستاوردهای واقعی چندانی برخوردار نبود. جلوهی باشکوهِ احیای ملی و استقلال، در تقابل با استبدادی قرار داشت که تحت تأثیر و نفوذ بیگانگان بود؛ با این حال، این جنبش نشاندهندهی شدت عاطفی و نیروی اعتقادیای بود که نمیشد آن را نادیده گرفت. با وجود اوضاع آشفتهی کشور، این احیای سیاسی با اقدامات بختیاریها تحت رهبری صمصامالسلطنه و سردار اسعد، که در حمایت از جنبش اصلاحطلبانه بهسوی اصفهان و تهران حرکت کردند، شدت بیشتری یافت. همچنین شورش و دفاع مشروطهخواهان از تبریز در برابر مداخلهی پیشین روسیه، برکناری خفتبار محمدعلیشاه و به سلطنت رسیدن احمدشاه، همگی در ۱۹۰۹ رخ دادند. بنابراین، صرفنظر از توجیهات دیپلماتیک برای قرارداد انگلیس و روس در ۳۱ اوت ۱۹۰۷، که بر مبنای رئالپلتیک[1] یا «سیاست واقعگرایانه» شکل گرفته بود و در نهایت توانست از چیزی جلوگیری کند که بریتانیا از نظر نظامی قادر به متوقف کردنش نبود (یعنی تبدیل شدن ایران به کشوری وابسته به امپراتوری روسیه) این قرارداد، همانگونه که سر سیسیل اسپرینگرایس، وزیرمختار بریتانیا در تهران، پیشبینی کرده بود، از نظر پیامدهایش برای ایران تأسفبار بود. وزیرمختار، هم از آن جهت که در جریان مذاکرات با او مشورت نشده بود و هم از آن رو که کاملاً از وضعیت دشوار سیاسی ایران آگاهی داشت، نگران بود. او با لحنی که حتی برای خطاب قرار دادن یک وزیر امور خارجه نیز از حد معمول صریحتر و کمملاحظهتر بود، به او هشدار داد که: «بیدرنگ انگیزه و نیروی عظیمی به احساسات بیگانهستیزانهای که از پیش وجود دارد داده خواهد شد»، و همچنین احتمال شکلگیری آنتاگونیسمها یا عداوتهایی را علیه منافع بریتانیا گوشزد کرد.
اقدامات دولت بریتانیا در قبال ایران بهندرت فاقد تأثیر بر امور نفتی بود. درواقع، در ژوئیه ی ۱۹۰۸، اندکی پس از بازگشت رینولدز از ایران، سی. ام. مارلینگ، کاردار سفارت بریتانیا در تهران، با نگرانی اظهار داشت که در میدان نفتی: «برای جلوگیری از آشفتگی، تأخیر و هدررفت پول، در مقطع کنونی وجود یک کادر اروپاییِ کارآمد و بهاندازه ی کافی پرشمار کاملاً ضروری است؛ زیرا تحولات بالفعل و مورد انتظار در میدان نفتی ظاهراً به مذاکراتی درباره ی پالایشگاه، تلفن، خطوط لوله و غیره خواهد انجامید.» هنگامی که موضوع به پریس ارجاع شد، او با پاسخی نهچندان قاطع گفت که مسئله در دست بررسی است. برداشت عمومی از کشف نفت مثبت بود؛ چنانکه سر چارلز هاردینگ آن را «خبر بسیار خوبی برای منافع ما در جنوبغربی ایران» دانست و گفت که این کشف، «علاقه و توجه ما به جنوبغربی ایران را بهمراتب افزایش خواهد داد». بااینحال، دولت بریتانیا در انتخاب واژگان خود دقت میکرد و ترجیح میداد از «منافع و علاقه ی کلی» سخن بگوید، نه از یک منفعت یا مداخله ی مشخص و مستقیم. با وجود این احتیاط رسمی، در میان برخی از نمایندگان کنسولیِ محلیِ پرشور و مصمم، گرایشی قابلدرک وجود داشت که بر مزایای سیاسی و تجاریِ سودمندی تأکید کنند که گسترش نفوذ بریتانیا در حوزههای تحت مأموریت آنان ممکن بود به همراه داشته باشد. ازاینرو لوریمر، که پیشتر کمکهای فراوانی به رینولدز کرده بود، درباره ی مسئله ی حضور بریتانیا در جنوبغربی ایران با تأکیدی آشکار اظهار داشت: «هرچه مجموعه ی منافع ما در این منطقه گستردهتر و متمرکزتر باشد، امکان اعمال فشار بر دولت ایران برای ما بیشتر خواهد بود.»
بااینحال، هرچند چنین تحلیلی از منافع ملی میتواند تحسینبرانگیز باشد، لزوماً به این معنا نیست که منفعت تجاریِ متناظری نیز حاصل خواهد شد. واکنش سیاسی به فرصتطلبی اقتصادی، از کشوری به کشور دیگر و از دههای به دهه ی دیگر متفاوت است. ازاینرو، برای درک رابطه ی شرکت با دولتِ وقت، اهمیت ویژهای دارد که در هر مقطع مشخص، عوامل مؤثر بر این رابطه را شناسایی کنیم. بنابراین، هرچند لوریمر ممکن بود چنین تصور کرده باشد که حضور یک شرکت نفتی بریتانیایی در جنوبغربی ایران به ثبات قبایل، بهبود نظام حملونقل، گسترش تجارت، تقویت امنیت و مقابله با فعالیتهای اقتصادیِ خارجی در منطقهای تحت نفوذ بریتانیا کمک خواهد کرد، این ملاحظات، با وجود آنکه برای شرکت بیاهمیت نبودند، هدف عملیات شرکت محسوب نمیشدند. هدف شرکت، در نهایت، بهرهبرداری تجاری از امتیازی بود که در اختیار داشت.
لوئی مالِه در وزارت امور خارجه ی بریتانیا، هنگام ارسال توصیههای لوریمر در ماه سپتامبر، اظهار داشت: «به گمان من، این اسناد برای سندیکا در تصمیمگیری درباره ی چگونگی اجرای چنین طرحی مفید خواهد بود، اگر آنان تصمیم بگیرند که آن را بر عهده بگیرند. همچنین نیازی نیست اضافه کنم که از دیدگاه منافع بریتانیا، چه سیاسی و چه تجاری، بسیار مطلوب است که این کار به دست خود آنان انجام شود؛ زیرا اگر چنین نشود، به احتمال بسیار زیاد این کسبوکار در اختیار اتباع یک قدرت خارجی قرار خواهد گرفت و توسط آنان به اجرا درخواهد آمد.»
این مسئله شاید برای مقامات وزارت امور خارجه بدیهی بوده باشد و آنان نیز بهدرستی نسبت به دخالت آلمان در ایران نگران بوده باشند؛ بهویژه از این بیم داشتند که سفارت آلمان در جستوجوی فرصتهایی باشد تا در نقش «دوست و مشاور» ایران ظاهر شود و از این طریق به زیان همسایگان نزدیکتر آن کشور عمل کند. بهطور خاص، آنان نگران نفوذ آلمان در تجارت جنوبغربی ایران بودند؛ موضوعی که در گزارشهای هِر ادوارد مایگیند، خبرنگار برلینر تاگبلات[2]، نیز بازتاب یافته بود. بااینحال، این مسئله دغدغه ی اصلی پریس و همکارانش نبود. آنان خطرِ قرارگرفتن تمام تخممرغهای امتیازی در سبد بختیاری را پذیرفته بودند؛ یعنی تمام امید و سرمایهگذاری امتیاز عملاً به همکاری و موفقیت بختیاریها وابسته شده بود. با توجه به محدود بودن منابع مالی، پریس پرسید: «برای رسیدن به نقطهای که اکنون در آن قرار داریم، مبالغ بسیار هنگفتی هزینه شده است؛ آیا صرف مبالغ هنگفتِ بیشتری، آن هم صرفاً برای ادامه دادن یک اقدام آزمایشی و محتاطانه، ارزش دارد؟» لوریمر نهتنها از غیرقابلاعتماد بودن خانهای بختیاری نگران بود، بلکه از احتمال جایگزین شدن حفاران کانادایی با حفارانی از آمریکا نیز بیم داشت. نگرانی او در این مورد جنبه ی فنی نداشت، بلکه ناشی از «حضور اشخاصی بود که دولت اعلیحضرت هیچ قدرت قضایی و صلاحیتی بر آنان نداشت و، هرقدر هم رفتارشان سرکش و نافرمان میبود، نمیتوانست بر رفتارشان نظارتی اعمال کند.» منافع و دغدغههای بوروکرات و صاحب امتیاز همیشه یکسان نبود. تشکیل شرکت قرار بود این اختلاف منافع را آشکار و علنی کند.
نگرانی لوریمر بهکلی بیمورد نبود؛ زیرا نه او و نه آرنولد ویلسون، جز در مورد رینولدز، از نحوه ی مدیریت سندیکای امتیازات با مسئولیت محدود چندان مشعوف نشده بودند و نسبت به عزم مدیران برای بهرهبرداری از امتیاز تردید داشتند. در آوریل ۱۹۰۸، بنا بر آنچه جی. پی. چرچیل، دبیر شرقی، گزارش کرده بود، شایعهای که در تهران بر سر زبانها بود این بود که «سندیکا میخواهد پرچم سفید را بالا ببرد»؛ یعنی قصد دارد از ادامه ی کار دست بکشد و تسلیم شود. ویلسون نیز با لحنی طعنهآمیز از «بازرگانان کمدل و ترسویی» سخن میگفت که «با کلاههای سیلندر بر سر، خود را پیشگامان امپراتوری جا میزدند» و همچنین «کارفرمایان اسکاتلندیای» که «خسّت کوتهبینانهشان نزدیک بود یک طرح بزرگ را به ورطه ی نابودی بکشاند». بنابراین، درباره ی عزم شرکت نفت برمه برای توسعه و بهرهبرداری از امتیاز، تردیدهایی جدی وجود داشت؛ تردیدهایی که تنها با تشکیل یک شرکت جدید میشد برطرف شود.
[1]. realpolitik
[2]. Berliner Tageblatt