تحت عنوان «اختلال خُلقیِ شیداوار»[1] مایلم شماری از موارد را منتشر کنم که ویژگی متمایزکنندهشان، رفتار خردکشیداوار [2]مزمن است. اختلال خلقیِ سرشتی[3]، که با ماخولیا و تحریکپذیری[4] مشخص میشود، از مدتها پیش شناخته شده بود؛ اما در همین سالهای اخیر توجه به مواردی جلب شده است که، اگرچه همچنان در طبقهی کهتریِ سایکوپاتیک قرار میگیرند، به سبب برخورداری از «مزاجِ بیشازحد سرخوش»[5] برجسته اند. تا آنجا که از ادبیات مربوط به این موضوع اطلاع دارم، زیفرت نخستین کس بود که موردی از این نوع را منتشر کرد. در آن مورد، نشانههای آشکاری از حالت شیدایی وجود داشت که، چنانکه از شرححال بیمار برمیآمد، مزمن بود و میشد سابقهی آن را تا دوران جوانی دنبال کرد. بیمار هنگام پذیرش ۳۶ساله بود و در نُهسالگی دچار آسیب شدید سر شده بود. فردی باهوش و کارگری ماهر بود. بااینحال، بعدها زندگی آوارهوار در پیش گرفت، فراری از خدمت، دزد و زندانگریز شد و به الکلیسم مزمن و شدید گرفتار آمد. در رفتارش متکبر بود، فعالیتی فوقالعاده داشت، سرشار از نیتهای والا و طرحهایی برای اصلاح و بهبود جهان بود، گریز افکار از خود نشان میداد و بهطرزی شگفتآور به خواب اندکی نیاز داشت.
در نوشتههای مؤلفان پیشین، تنها اشاراتی بسیار گذرا مییابیم که شاید بتوان آنها را ناظر به مواردی مشابه دانست؛ برای مثال در آثار پینل، که مفهوم «شیدایی فاقد توهم»[6] او، با وجود فعالیت سالم مغز و رفتار شیداوار، بااینحال چارچوبی بیش از حد گسترده برای آن تصویر بالینیِ مشخص و محدودی است که ما در نظر داریم. شیدایی مزمن[7] که مندِل از آن یاد میکند، یک حالت «سایکوپاتیک ثانویه» همراه با کمتوانی ذهنی است؛ تصویری که بهسختی با مورد حاضر انطباق دارد. حتی در آثار کخ، شوله، کرافت-ابینگ و دیگران نیز اشارهای به چنین حالتهایی نمییابیم. در ۱۸۹۶، وان دِوِنتر دومین مورد را با عنوان «کهتریِ مزاجِ سرخوش»[8] منتشر کرد؛ حالتی که از یک سو در میانهی فرد سالمِ برخوردار از مزاج سرخوش و از سوی دیگر فرد شیداوار قرار میگیرد. بیمار، زمینهای ارثی و آسیبزا داشت؛ از دوران جوانی تحریکپذیر و سرکش بود، از هوش خوبی برخوردار بود و در فنون و حرفههای گوناگون مهارت داشت. همیشه شاد و بیدغدغه مینمود، اما شخصیتی خشن و طوفانی داشت و از هر جهت دچار نقص اخلاقی بود؛ پراکندگی و گریزایی افکار، بیپرواییِ شدید و خطرناک، و فعالیتی فوقالعاده از خود نشان میداد و گاه نیز به دورههایی از ماخولیای عمیق دچار میشد.
ورنیکه در کتاب مبانی روانپزشکی[9] خود، این موارد را تحت عنوان «شیدایی مزمن»[10] بهخوبی توصیف کرده است. او دربارهی سببشناسی این حالات نمیتواند «هیچ چیز قطعی» بگوید، اما معتقد است میتوان با اطمینان گفت که شیدایی بهصورت خالص هرگز به چنین حالت مزمنی ختم نمیشود. موردی که او نقل میکند، پیش از آن با یک روانپریشیِ چندساله همراه بوده است که اطلاعاتی دربارهی آن در دست نبوده است. او این حالت را چنین توصیف میکند: «شیدایی مزمن همهی ویژگیهای اساسی شیداییِ حاد را دارد، با این تفاوت که این ویژگیها متناسب با شرایط یک حالت مزمن و پایدار تعدیل شدهاند. ازاینرو، گریز افکار در محدودهای معتدل باقی میماند و هنوز تا حدی میتوان آن را از طریق تأمل و خویشتنداری مهار کرد. خلقِ سرخوش کمتر برجسته است، هرچند گاهگاه خود را آشکارا نشان میدهد. در مقابل، خلقِ تحریکپذیر به سبب تعارضهای اجتنابناپذیر با جامعه استمرار مییابد. افزایش اعتمادبهنفس، هرچند به حدِ خودبزرگبینیِ واقعی نمیرسد، بسیار چشمگیر است و به این افراد نوعی اطمینان و جسارت در معاشرت و رفتار میبخشد؛ اطمینانی که، در کنار توانایی انکارناپذیر ذهنی و بهرهوری فکریشان، به ایشان کمک میکند جای خود را در جهان باز کنند. در همان حال، آنان با نادیده گرفتن همهی هنجارها و محدودیتهایی که عرف و قانون بر ایشان تحمیل میکند، انواع دشواریها و تعارضها را برای خود ایجاد میکنند. نسبت به دیگران هیچ ملاحظهای ندارند، اما از دیگران انتظار دارند ملاحظهی کاملِ حال آنان را بکنند. در این حالت، لزوماً هیچ نشانهای از اختلال صوریِ فکری وجود ندارد.»
گرچه این توصیف کلی با تصویر یک حالت خردکشیداوار مزمن[11] سازگاری بسیار خوبی دارد، بااینحال به نظر من هنوز بیش از حد گسترده است؛ زیرا میتواند شمار زیادی از بیثباتیهای روانیِ مورد اشارهی مانیان را نیز دربرگیرد، از جمله بسیاری از افرادِ ستیزهجو و از نظر اخلاقی کمتوان[12]. چنانکه تجربه نشان میدهد، در بسیاری از بیماریهای سایکوپاتیک، افرادی یافت میشوند که تفکری نامنسجم دارند و مستعد گریزایی افکار اند، بیرحمانه خودمحور، تحریکپذیر و از نظر ذهنی پُرتوان و مولد اند؛ اما بهسختی میتوان گفت که از شیدایی مزمن رنج میبرند. برای رسیدن به تشخیصی دقیق، به نشانههای شیدایی در صورتی مشخصتر نیاز داریم. سرخوشیِ گهگاهی، اعتمادبهنفسِ اغراقآمیز، بهرهوری ذهنی و تعارض با قانون و نظم بهخودیِخود برای تشخیص «شیدایی مزمن» کافی نیستند. برای این تشخیص، باید نموناهای اصلی زیر وجود داشته باشند: بیثباتی عاطفی همراه با غلبهی خلقِ سرخوش؛ گریزایی افکار؛ پرتیِ حواس؛ فعالیتِ بیش از حد؛ بیقراری و ناآرامی؛ و، در وابستگی به این نموناها، احساس اغراقآمیز اهمیت و برتری خویش، افکار خودبزرگبینانه، الکلیسم و دیگر نقصهای اخلاقی و رفتاری.
تا آنجا که به اصطلاح «اختلال خلقیِ شیداوار» مربوط میشود، من ترجیح میدهم از تعبیر «کهتریِ مزاجِ سرخوش» که وان دِوِنتر به کار برده است استفاده کنم؛ زیرا به نظر من، این اصطلاح معنای موردنظر را دقیقتر بیان میکند. ما از مدتها پیش با مفهوم خلقِ ماخولیاییِ سرشتی آشنا بودهایم؛ مفهومی که تصویری از وضعیتی ارائه میدهد که در میانهی سلامت و بیماری قرار دارد و جایگاه آن دقیقاً با جایگاه خلقِ شیداوار سرشتی مطابقت دارد. اما دربارهی اصطلاح «شیدایی مزمن» به معنایی که زیفرت و ورنیکه به کار بردهاند، این تعبیر به نظر من کلاً بیش از حد شدید است؛ زیرا در اینجا اصلاً با یک شیدایی به معنای واقعی کلمه سروکار نداریم، بلکه با حالتی خردکشیداوار مواجهیم که بااینحال نمیتوان آن را روانپریشانه دانست. نشانههای نسبتاً خفیف شیدایی، تظاهرات ناقص یا جزییِ یک شیدایی دورهای نیستند و ازاینرو نیز بهندرت بهصورت منفرد مشاهده میشوند؛ بلکه غالباً با دیگر ویژگیهای سایکوپاتیک درهم میآمیزند. این امر نیز کاملاً قابلانتظار است، زیرا مرز میان تصاویر بالینی گوناگونِ کهتریِ سایکوپاتیک بهطرزی فوقالعاده مبهم و متغیر است. تأکید بیش از حد[13] بر انا، دورهای بودن برخی نموناها مانند تحریکپذیری، ماخولیا و تشدید ناهنجاریهای پایدار، و نیز صفات هیستریک و مانند آن، تقریباً در همهی مواردِ تبهگنی روانی[14] دیده میشوند، بیآنکه لزوماً ارتباط عمیقتری با نموناهای اساسی داشته باشند. ازاینرو، هرچه بیشتر باید بکوشیم این تصویر بالینی را تا حد امکان دقیق و محدود تعریف کنیم؛ و نخستین و همیشگیترین شرط، وجود نموناهای بنیادیِ شیدایی است.
مورد زیر، نوعی بسیار خفیف از اختلال خلقی شیداوار را نشان میدهد که در مرز بیثباتی روانپریشی ساده قرار دارد.
مورد الف. متولد ۱۸۷۵، بازرگان. سابقهی خانوادگی: پدر بیمار، دوازده سال پس از تولد او، به فلج عمومیِ دیوانگان مبتلا شد. سایر اعضای خانواده سالم بودند. بیمار، کودکی باهوش و زیرک بود، اما از نظر جسمانی نسبتاً ضعیف. در هشتسالگی به مخملک مبتلا شد. میگوید در مدرسه غالباً حواسپرت و بیدقت بود و همیشه دست به شیطنت میزد. در دوازدهسالگی دچار حملهی شدید دیفتری شد و پس از آن به فلج تطابق چشم و کام مبتلا گردید. پس از بیماری، در کارهای درسی تنبل و سطحی شد، هرچند اگر زحمت میکشید تواناییهای چشمگیری از خود نشان میداد. بهآسانی تحت تأثیر قرار میگرفت و به گریه میافتاد و پس از دیفتری، بهمراتب «دشوارتر میشد که بتوان او را درک کرد». در سیزدهسالگی وارد دبیرستان شد. درسها برایش بسیار آسان بود و همیشه در رأس کلاس قرار داشت؛ استعدادی فوقالعاده داشت، اما فاقد پشتکار بود. از همان اوان گرایش به افراط در مصرف الکل داشت، بیآنکه عدمتحملی نسبت به آن نشان دهد. همیشه شاد و سرخوش بود و نگرانی چندانی نداشت. دورهی دبیرستان را با امتیاز ممتاز به پایان رساند. پس از آن به بنگاه تجاری یکی از بستگانش پیوست. کار با روحیهی او سازگار نبود؛ کار چندانی نمیکرد و میگذاشت لذتهای گوناگون حواسش را پرت کنند. یک سال بعد، داوطلبانه برای یک سال خدمت نظامی در سوارهنظام رفت. در آغاز، بهشدت و عمدتاً در جمعهای شادمانه مشروب میخورد؛ اما بعدها پیش از هر نوبت خدمت نیز الکل مصرف میکرد تا لرزشش را آرام کند. همیشه یک بطری پر همراه داشت و به قول خودش، «مثل آب سر میکشید». در جمعها مجری و گردانندهی مجلس و روحِ مهمانی بود. در ماههای پایانی خدمت نظامی، ظاهراً تنها با چهار ساعت خواب در شب، روز بعد هیچ احساس خستگی نمیکرد. سپس یک سال دیگر را در خانه گذراند و تقریباً هیچ کاری نکرد. در ماههای اخیر، بهتدریج دچار 0دورههای بدخلقی شد که یک روز طول میکشید و تقریباً هر دو ماه یکبار، در فواصل نامنظم، تکرار میشد. در این دورهها بهشدت بدخلق بود؛ گاه تحریکپذیر و گاه افسرده، افکار تیره و تار داشت و دیدگاهی بدبینانه نسبت به جهان پیدا میکرد. چنان تحریکپذیر میشد که اگر مادر یا خواهرش چیزی از او میپرسیدند، ناچار بود خود را بهشدت مهار کند تا «هر دو مشت را روی میز نکوبد». نمیتوانست روی هیچ کاری متمرکز شود؛ «بیقراریِ هولناک درونی» پیوسته آزارش میداد و «کشش بیپایان و بیقرار برای رفتن و تغییر موقعیت» مانع هرگونه فعالیت سودمندش میشد. از یک لذت به سراغ لذت دیگر میرفت و مقادیر بسیار زیادی الکل مصرف میکرد. سرانجام بستگانش تصمیم گرفتند به میل شدید او برای تغییر محیط تن دهند و اجازه دهند به خارج از کشور برود؛ در آنجا در یکی از شعبههای بنگاه خانوادگی شغلی به دست آورد. اما آنجا نیز کارها پیش نرفت. اقتدار عمویش را، که رئیس او بود، زیر پا میگذاشت، به هر شکل ممکن عمویش را میآزرد و به او توهین میکرد و زندگی کاملاً بیبندوباری در پیش گرفت و به هر نوع افراط و تفریطی دست زد. حتی به قدر ذرهای هم کار نکرد و پس از چند ماه، در ۱۸۹۹، در حالی که به الکلیسم شدید مبتلا شده بود، او را دوباره به خانه فرستادند. سپس او را در یک آسایشگاه ترک الکل بستری کردند، اما چندان به مقررات پرهیز از الکل اعتنا نمیکرد و در روزهایی که اجازهی خروج داشت، به افراطهای الکلی و جنسی میپرداخت. حدود شش ماه آنجا ماند و سپس، در حالی که اندکی بهتر شده بود، به خانه بازگشت. پرهیز از الکل را ادامه نداد، اما تا مدتی رفتاری نسبتاً شایسته داشت؛ تا اینکه نامزدیِ مورد انتظارش به هم خورد و این شکست تأثیری ویرانگر بر او گذاشت. از سر نومیدی دوباره به نوشیدن افراطی روی آورد، آنچنان شدید که ناچار شدند برای بار دوم او را به همان آسایشگاه بفرستند. در آنجا نیز مانند گذشته میکوشید مصرف الکل خود را پنهان کند، هرچند همیشه در این کار موفق نبود. دو بار از آسایشگاه گریخت؛ بار دوم به میلان رفت و طی چند روز چند صد مارک خرج کرد. وقتی پولش تمام شد، تلگراف زد و درخواست پول بیشتری کرد و سپس با نوعی خماری عمیق اخلاقی و احساس شرمساری شدید به خانه بازگشت. در این وضعیت، هنگامی که پیشنهاد شد او را در یک مؤسسهی بستهی روانپزشکی بستری کنند، با کمال میل پذیرفت و در ۲۲ ژوئیهی ۱۹۰۱ در بورگوتسلی[15] بستری شد.
هنگام پذیرش، بیمار اندکی مست بود، سرخوش و بسیار پرحرف بود و گریزایی افکار داشت. وقتی به او گفته شد مادرش روز بعد به دیدنش خواهد آمد، هیجانزده شد، به گریه افتاد و اظهار کرد که در وضعیت مناسبی برای پذیرفتن او نیست. در مورد میگساریِ دورهایِ[16] خود وقوف داشت، اما دربارهی امکان درمان آن، خوشبینیِ بسیار سطحی از خود نشان میداد. معاینهی جسمانی جز تفاوت آشکار در اندازهی مردمکهای چشم نکتهی قابلتوجه دیگری نشان نداد. در باقیِ ماه ژوئیه اوضاع خوب پیش رفت. بیمار همیشه بسیار سرزنده، پرحرف، شاد و خوشبرخورد بود؛ استعداد اجتماعی فراوانی داشت و نوعی فرهیختگی از خود نشان میداد که هرگز عمق چندانی نداشت و در بهترین حالت چیزی جز ظرافت و بذلهگویی نبود. هنگام گردش میتوانست ساعتها بیوقفه حرف بزند و در جریان گریزایی افکار، پیوسته از موضوعی به موضوع دیگر بپرد. دربارهی تقریباً هر موضوع قابلتصوری با نهایت سطحینگری اظهارنظر میکرد. درعینحال، بهطرزی شگفتآور با رمانهای آلمانی و انگلیسیِ عامهپسند و سبُک آشنایی داشت. همیشه در جنبوجوش بود، اما فاقد پشتکار بود. در مدت کوتاهی بیش از صد کتاب خرید که نیمی از آنها را حتی نخوانده رها کرد. اتاقش از روزنامه، مجلههای مصور، کارتپستال و عکس انباشته بود. درس طراحی گرفت و به استعداد هنری خود میبالید؛ اما پس از سه یا چهار جلسه طراحی را رها کرد. همین اتفاق دربارهی درسهای سوارکاری نیز تکرار شد. خودش میدانست که این سطحیبودنِ او غیرعادی است و با خوشرویی به آن اعتراف میکرد؛ حتی به این ویژگی خود میبالید. یک بار به من گفت: «میبینید، من باسوادترین و کتابخواندهترین آدمِ سطحیای هستم که وجود دارد.» تا اواسط سپتامبر، دیگر صبرش تمام شد. بسیار دمدمی و تحریکپذیر شد، ناگهان بهزور از آنجا خارج شد و به خانه تلگراف زد که دیگر بههیچوجه نمیتواند آنجا بماند. نامهی مفصلی با لحنی رنجیده و تهاجمی برای پزشکان نوشت و چند نامهی دیگر نیز با همین لحن برای بستگانش فرستاد. پس از چند روز بازگشت و آرامتر و منطقیتر شد. از آن پس آزادی بیشتری به او داده شد و میتوانست هر وقت میخواست از مؤسسه بیرون برود. اکنون تقریباً هر شب بیرون میرفت و بیشتر به کنسرتهای سبک و نمایشهای واریته میرفت، و تقریباً تمام صبح را در رختخواب میگذراند. خلق او پیوسته سرخوش بود. هیچ کاری نمیکرد، اما از این بابت کمترین احساس ناخشنودی نداشت. این زندگیِ تهی و بیهدف تا زمان ترخیص او ادامه یافت. او به ضرورت پرهیز از الکل متقاعد شده بود، اما توانایی و قدرت مقاومت خود را بیش از اندازه برآورد میکرد. نسبت به زندگی گذشتهاش هیچ احساس شرم و پشیمانی نداشت؛ با نوعی رضایت خاطرِ گستاخانه و بیپروا تعریف میکرد که چگونه عمویش را تا مرز بیماری و از پا درآمدن آزار داده است، و هیچ نشانی از قدردانی نسبت به او نداشت؛ حال آنکه عمویش برای بازگرداندن او به مسیر درست زحمت فراوانی کشیده بود. به همین ترتیب، با لذت و شور از ماجراهای میگساری و دیگر افراطهای گذشتهاش داستان میگفت، هرچند در آنها هیچ چیز شایستهی ستایشی وجود نداشت.
نموناهای شیدایی را در این مورد میتوان تا دورهی دبیرستان دنبال کرد، در حالی که نموناهای صرفاً سایکوپاتیک را میتوان به بیماری دیفتری در دوازدهسالگی او نسبت داد. زندگیای که بیمار از زمان پایان دبیرستان در پیش گرفت، کاملاً غیرعادی بود و دو تشخیص را پیش روی ما میگذارد: بیثباتی سایکوپاتیک یا اختلال خلقیِ شیداوار. «جنون اخلاقی»[17] نیز که ممکن است به ذهن خطور کند، ظاهراً به سبب فراوانی واکنشهای عاطفی او منتفی است. همچنین این مورد قطعاً صرفاً الکلیسم نیست، زیرا نابهنجاری روانی حتی در دورههای پرهیز از الکل نیز ادامه داشت. اگر ویژگیهایی را که میتوان ذیل نقص روانیِ معمولِ سایکوپاتیک قرار داد کنار بگذاریم، آنچه باقی میماند مجموعهای از نموناهای مشخص خردکشیدایی است: گریزاییِ خفیفِ افکار، خلقی عمدتاً سرخوش اما کاملاً نامتناسب، و بیشفعالیِ فاقد ثبات و پشتکار. نقص اخلاقی او نیز بهاندازهی کافی با سطحیبودن خلق و گذرا بودن حالات عاطفی توضیح داده میشود.
مورد بعدی مربوط به زنی است که زندگیاش روند مشابهی را طی کرد، اما شرححال او، با جزییات بیشتر، به ما امکان میدهد تا بینش عمیقتری نسبت به طبیعت تغییر عاطفی پیدا کنیم.
مورد ب، متولد ۱۸۵۸، متأهل. پدرش یک نوراستنیک (دارای اختلال عصبی) عجیبوغریب و دایمالخمر بود که بر اثر سیروز کبدی درگذشت. مادرش مشکل قلبی داشت و بر اثر نوعی بیماری روانی، ظاهراً فلج دیوانگان، درگذشت. هیچ اطلاعی از بیماریهای شدید او در جوانی در دست نیست. بیمار، کودکی باهوش، فوقالعاده سرزنده و دانشآموزی خوب بود. از سنین پایین، او در خانه شرایط نامساعدی را تجربه کرده بود. پدرش وکیل بود و خانوادهاش از جایگاه اجتماعی خوبی برخوردار بودند، اما بین والدینش نزاع مداوم وجود داشت زیرا پدر درگیر رابطهای نامشروع بود. در هیجدهمین سال زندگیاش، یک منشی مرد که در کسبوکار پدرش کار میکرد، دو بار به او تجاوز کرد، اما او جرئت نکرد این دو واقعه را به والدینش اظهار کند، زیرا منشی تهدید کرد که افشاگریهای ویرانگری در مورد امور پدرش صورت خواهد داد. او سالها از خاطرهی این حملات و آزارهای جنسی مداوم منشی رنج میبرد. بهتدریج دچار حملات هیستریک تشنج، خلقوخوی غیرقابلتوصیف، اغلب افسردگی، همراه با حملات ناامیدی شد و برای آرام کردن آنها شروع به نوشیدن کرد. به گفتهی بستگانش، او خوشخلق و مهربان بود، اما ارادهی بسیار ضعیفی داشت. در ۲۲سالگی ازدواج کرد. قبل از ازدواج، رضایت والدینش را برای سفر به بخشی از مسیر برای ملاقات با نامزدش که در ایتالیا زندگی میکرد، جلب کرد، اما بلافاصله با او برنگشت. در عوض، چند روزی در رابطهاش با او پیش رفت و سپس دوباره به خانه برگشت. او با ظاهری آراسته ازدواج کرده بود. با این حال، این ازدواج شاد نبود. زن احساس میکرد شوهرش او را درک نمیکند و هرگز نمیتواند به آداب معاشرت عادت کند. در مهمانیهایی که در خانهشان برگزار میشد، مخفیانه از خانه خارج میشد و با خدمتکاران در حیاط میرقصید. پس از تولد فرزندش، بسیار تحریکپذیر شد، بخشی به دلیل ضعف، و بخشی به دلیل افزایش آشکار بیگانگی با شوهرش. از همان روزهای اول ازدواجش، او به شرابها و لیکورهای مرغوب علاقه پیدا کرده بود. حالا بیشتر و بیشتر مینوشید. به دلیل تحریکپذیری و هیجان روزافزونش، شوهرش او را برای بهبودی به سفر فرستاد. وقتی به خانه برگشت، متوجه شد که با خدمتکار خانه رابطهی صمیمانهای برقرار کرده است. این کافی بود تا وضعیت پیشاپیش هیجانزدهی او را چنان وخیم کند که مجبور شد به یک آسایشگاه روانی فرستاده شود. او پس از شش ماه برگشت و متوجه شد که مستخدمهی خانه، به عنوان معشوقهی شوهرش، کاملاً جای او را گرفته است. نتیجهی این امر، افراط در مصرف الکل بود. سپس در یک آسایشگاه روانی در سوئیس بستری شد.
نکات زیر از پروندهی بالینی او گرفته شده است. در زمان پذیرشش، ۱۳ مه ۱۸۸۸، او با صدای بلند خود را متهم کرد و از بیقراری درونی غیرقابلتوضیحی شکایت کرد (که به گفتهی خودش از زمان تجربهی تجاوز جنسی وجود داشته است). خیلی زود حالش بهتر شد، شروع به مقایسهی آسایشگاه روانی با مؤسسهی خصوصی که قبلاً در آن بود کرد، دومی را ستایش کرد، از اینکه به عنوان بیمار درجهدو پذیرفته شده بود شکایت کرد و از مقررات انتقاد کرد. او بسیار دمدمیمزاج بود، در یک لحظه اشک در چشمانش حلقه میزد، لحظهی بعد با خنده فریاد میزد، و به انواع ترفندها متوسل میشد. او فوقالعاده پرحرف بود و کاملاً آشکارا، به پزشک خود در مقابل سایر بیماران، بدون کوچکترین شرمی، به او میگفت که چگونه خودش را مست میکرده است. پس از اینکه نموناهای الکلیسم از بین رفت، او با خلقوخویی بسیار ناپایدار، پرحرف، مشتاق تشویق، علاقهمند به داستانهای مبهم، عجول در برداشت نادرست کلمات، انتقاد از پزشکان و درمان، «با صدای بلند مانند یک مستخدمهی خانه به شوخیهای کاملاً معمولی میخندید»، با کارکنان آشنا بود و از نظر اجتماعی بسیار سرگرمکننده بود. این بیثباتی عاطفی در طی اقامتش در تیمارستان ادامه داشت. تشخیص، اعتیاد به الکل با نقص اخلاقی بود. در نوامبر ۱۸۹۰، شوهرش طلاق گرفت و این ضربهی سنگینی به بیمار بود. او در ماه دسامبر برای رسیدن به اهدافی عالی برای آینده مرخص شد. درآمدش به مدت پنج سال، سالانه ۲۰۰۰ فرانک بود. او اکنون با یکی از دوستانش زندگی میکرد که تأثیر زیادی بر او داشت. در این مدت، به نظر میرسد که تقریباً به طور کامل از مصرف مواد مخدر پرهیز کرده بود. وقتی در ۱۸۹۵، درآمدش تمام شد، با دوستش در یک تیمارستان سوئیسی مشغول به کار شد. اما او احساس رضایت نمیکرد، با مافوقهایش خوب کنار نمیآمد، وقتی چند فرار در بخش او اتفاق افتاد بسیار ناراحت شد و پس از چند ماه از آن سمت استعفا داد. سپس تنها زندگی کرد و دوباره شروع به نوشیدن کرد. قبل از آنکه کاملاً از پا دربیاید، توانست تصمیم بگیرد که به دلخواه خود به یک کلینیک مراجعه کند و در ۱۹ اکتبر ۱۸۹۵ در بورگولتسلی بستری شد.
در بدو ورود، تقریباً همان حالی را داشت که در بدو ورود به بیمارستان داشت، فقط کمتر مست بود. افسردگی اولیه بهسرعت از بین رفت و او خیلی زود با نوشتن نامههای پرشور به دوستش، از حالت عادی خارج شد. او «موجودی دمدمیمزاج» بود، «هرگز نمیتوانست احساساتش را پنهان کند»، و به خود اجازه میداد کاملاً تحت تأثیر حالوهوای لحظهای قرار گیرد. بسیار فعال بود و بهسرعت خود را وفق میداد، «شاد، دمدمیمزاج، همیشه آماده برای یک شوخی بد»، گاهی اوقات بدخلق، بود و اغلب به شیوهای نسبتاً احساساتی رفتار میکرد. رفتار او در کنسرتهای آسایشگاه متظاهرانه بود؛ به جای آواز خواندن، با خندههای از ته گلو قهقهه میزد. در ۱۸۹۶، در یکی از روزهای مرخصیاش، ناگهان با بیمار دیگری که او نیز الکلی بود، نامزد کرد. در ژوییهی ۱۸۹۶ از آسایشگاه مرخص شد. گزارش پزشکی تأکید کرد که «الکلیسم او ناشی از حالوهوایش است که کاملاً بر او غلبه کرده است.» علاوه بر این، وضعیت عاطفی او اکنون متعادلتر شده بود، اما هنوز «بیثباتی مادرزادی خلقوخو و تحریکپذیری عاطفی زیادی» وجود داشت. پس از آن، او «در گناه» با نامزدش زندگی میکرد، که خیلی زود دوباره به اعتیاد روی آورد و او را به «نوشیدن الکل» سوق داد. او را در خانهای بستری کردند و او که به حال خود رها شده بود، سعی کرد از طریق خواربارفروشی امرارمعاش کند، اما موفقیت چندانی نداشت. او دوباره به افراط در نوشیدن روی آورد، روزانه مست میکرد، به میخانههای بدنام رفتوآمد میکرد و یک بار از شدت هیجان لباسهایش را در آورد، به طوری که با دامن کوتاهش آنجا ایستاده بود. او اغلب فقط با دامن کوتاه و بارانی به میخانه میآمد. در نوامبر ۱۸۹۷، او را به تیمارستان بازگرداندند. در بدو ورود، دچار حملهی هیستریک با نموناهای هذیان خمری شد. سپس افسردگیهای عمیقی به سراغش آمد که تا ژانویهی ۱۸۹۸ به شکل خفیفتری ادامه یافت، هرچند این امر مانع از آن نشد که در مناسبتهای جشن، سرزندگی زیادی از خود نشان دهد. بعدها حساس شد، موقعیت اجتماعی برتر خود را در مقابل دیگران به رخ میکشید، گاه شهوانی میشد، سعی میکرد با یک بیمار مرد لاس بزند و از دور برایش آهنگهای احساسی میخواند. او پر از برنامههای خوشبینانه برای آینده بود، شروع به یادگیری کار با ماشینتایپ کرد و در آزمایشگاه آناتومی کمکهایی کرد. در مارس ۱۸۹۸، ناگهان بیرون رفت و کمی مست شد و توبیخی دریافت کرد که او را به خشمی کور فرو برد. روز بعد، او را در حالت مستی شدید پیدا کردند و معلوم شد که در آزمایشگاه با الکل ۹۶٪ خود را مست کرده است. او بهشدت هیجانزده بود، در ابتدا کاملاً غیرقابلدسترس بود و تهدید میکرد؛ سپس شیدایی، با پرش افکار، فشار فعالیت، شهوترانی و شوخطبعی بیپروا بروز یافت. پس از چند روز، مثل قبل شد، قادر به سازگاری با مقررات نبود، و در یک کنسرت با یک بیمار شیدایی لاس میزد. دورههایی از خوشگذرانیهای پرشور را از سر گذراند. در ۱۱ اکتبر ۱۹۰۰ مرخص شد تا به عنوان خانهدار مشغول به کار شود. فوقالعاده خوب کار میکرد و به خاطر شادی و معاشرت مداومش بسیار مورد تقدیر قرار میگرفت. از نامهای که در این زمان نوشته شده است، عبارات زیر را استخراج میکنیم که نمونهای از اعتمادبهنفس شدید، زبان اغراقآمیز و سرشار از عبارات قاطع و خلقوخوی سرخوشانهی اوست:
بیاعتمادی ابدی، ناباوری ابدی این بدبینان به یک درمان اخلاقی نهایی، قدرت شما را تحلیل میبَرد و شجاعت شما را در هم میشکند. خودتان را رهاشده توسط دیگران میبینید و در نهایت خودتان را رها میکنید. سپس سعی میکنید عذاب روح خود را آرام کنید و به هر وسیلهای که آرامبخش است -تا زمانی که روحی در آن باشد- متوسل میشوید. خدا را شکر که دیگر نیازی به این آرامبخشی ندارم. آیا از من راضی هستید؟ آیا به قدرت شیردلانهی من ایمان دارید؟–!!…
استعداد من در آموزش کودکان، واقعیتی است که نه شکاکیت دکتر X و نه زیرکی دکتر Y نمیتوانند آن را از بین ببرند…
عصرها آنقدر خستهام که سرم تیر میکشد، انگار که در کارناوال بازل از آن به جای طبل استفاده شده باشد. در این شرایط، اگر نامههای دستم به پرندگان بهشتی تبدیل شوند و میل به رقص باله با جوهر در آخرین نفسهایش باشد، باید با من مدارا کنید.
در ژوییهی ۱۹۰۱ به آنفولانزا مبتلا شد و کارفرمایش به طور غیرعمد به او شراب به عنوان داروی مقوی(!) داد، و در نتیجه هر روز یک بطری شراب برایش میفرستادند. در ۷ ژوییه، به دلیل هذیان خمری دوباره در بورگولتسلی بستری شد، زیرا اخیراً مشروبات الکلی متیله و ادکلن نوشیده بود. گهگاه به نظر میرسید افسردگی عمیقی با تهرنگ احساساتی دارد، اما هرگز آنقدر بد نبود که نتوان او را به خندههای شدید و شاد تحریک کرد. در یک کنسرت در ماه اوت، رفتار او کاملاً دیوانهوار بود؛ او خود را با سه گل رز بزرگ زینت میداد، آشکارا لاس میزد، بیقراری حرکتی نشان میداد و با دیگران بسیار بیملاحظه رفتار میکرد. پس از آن هیچ بینشی نداشت. «تحریکپذیری او به بالاترین درجهی شیدایی رسید» (ژوییهی ۱۹۰۱). در یک تمرین موسیقی در اتاق یک دستیار پزشک، «بسیار سرزنده و پرحرف، شهوانی و تحریکآمیز» بود. در این دوره، از نظر جنسی بسیار هیجانزده بود، اما گاه افسرده میشد. او کارهایش را با بیدقتی انجام میداد، صفحاتی پر از نوشتههای احساسی مینوشت که نشاندهندهی ایدههای پراکنده بود. میتوانست به انواع فعالیتها تحریک شود، اما انرژیاش همواره کاهش مییافت. بسیار حساس بود و با افسردگی عمیق به سرزنش واکنش نشان میداد، تمام واکنشهای عاطفیاش بسیار ناپایدار و نامتعادل بود. هیچ بینشی نسبت به ناپایداری خود نداشت، خود و قدرت مقاومت خود را بسیار دستبالا میگرفت، احساس اغراقآمیزی از ارزش شخصی خود داشت و اغلب اظهارات بسیار تحقیرآمیزی دربارهی دیگران میگفت. او احساس میکرد که هنوز «وظیفهای پیش روی خود دارد»، که «برای چیزی» والاتر و بهتر مقدر شده است، که نه حقارتش، بلکه شرایط ناگوارش مقصر انحطاط او هستند. از اوت ۱۹۰۲ تا آوریل ۱۹۰۳ یک دورهی کاهش وزن را دنبال کرد و در اوایل بهار، افسردگی پایدارتری به سراغش آمد که در طی آن، او با دقت بیشتری نسبت به قبل به کار کپیبرداری خود پرداخت.
نخستین نموناهای سایکوپاتیک در این بیمار که از نظر وراثتی نیز زمینهای آسیبدیده داشت، از هیجدهسالگی و به صورت هیستریِ آشکاری که در پی آسیبهای جنسی پدید آمده بود، بروز کرد. از بیستودوسالگی به بعد، نشانههایی از نوعی نابهنجاری عاطفی، جدا از هیستری، نیز مشاهده میشد. پس از سیسالگی، شرححال بالینی دقیقی در دست داریم که در آن، سطحیبودن شخصیت و ناپایداری عاطفی از پیش بهوضوح تثبیت شده بود. افزون بر الکلیسم، در ۱۸۸۸ نوعی نقص اخلاقی نیز تشخیص داده شد. در ۱۸۹۶، مشخص شد که الکلیسم او به ناپایداری عاطفیاش وابسته است. با گذشت سالها، هیستریِ آشکار تقریباً بهطور کامل از میان رفت و تنها چند نمونا، ازجمله لحن عاطفیِ حاکم بر دورههای افسردگی، باقی ماند؛ اما نابهنجاری عاطفی همچنان پایدار ماند. دورههای افسردگی همواره کوتاهمدت بودند و هیچگاه چنان عمیق نمیشدند که نتوان با یک شوخی برطرفشان کرد. تنها دورهی افسردگیِ طولانیتر که تأثیری آشکارا بهبودبخش بر بیمار داشت، در جریان دورهی کاهش وزن روی داد و ازاینرو میتوان آن را پیامد اختصاصی همین درمان دانست. افسردگی در پی چنین درمانی حتی در افراد سالم نیز رخ میدهد. افسردگیهای بیمار غالباً طبیعتی واکنشی داشتند، بهویژه در برابر سرزنش؛ و در چنین مواردی صرفاً واکنشهایی افراطی به یک محرک افسردهکننده بودند. هرگز با اطمینان، تشدیدِ خودبهخودیِ نموناهای پایدار مشاهده نشد؛ در بیشتر موارد، این تشدیدها واکنشهایی افراطی به تأثیر شادی یا الکل بودند. بیمار هنگام مستی بهوضوح حالت شیدایی پیدا میکرد. در وضعیت عادی، نوعی شتاب خفیفِ جریان افکار در او دیده میشد که بهویژه در نوشتههایش بهروشنی نمود داشت؛ خلق غالباً سرخوش، همراه با نگرشی خوشبینانه، که اغلب نشاندهندهی اعتمادبهنفسِ اغراقآمیز او بود؛ نوسان شدید در عواطفِ لذت و رنج؛ و حواسپرتیِ چشمگیر. فعالیت فزایندهی شیداوار او معمولاً تنها در سرزندگی و پرحرفیِ افراطیاش آشکار میشد، اما کافی بود نوعی جشن یا مراسم شادمانه پیش بیاید تا فعالیت حرکتیاش فوراً افزایش یابد. وابستگیِ الکلیسم، و نیز فرودستیِ اخلاقی بهطورکلی، به نابهنجاری عاطفی در این مورد بسیار روشنتر از مورد نخست است.
مورد سوم مربوط به بیماری است که عمدتاً به جهت بیثباتی اجتماعیاش قابل توجه بود.
مورد ج، زنی متولد ۱۸۷۶، پرستار، مجرد. وراثت: پدرش یک فرد دایمالخمر بود که بر اثر سرطان کبد درگذشت. خواهر ناتنیاش (از همان پدر) مبتلا به صرع. زن بیمار در جوانی هیچ بیماری جسمی شدیدی نداشت. در مدرسه باهوش بود، همچنین نمرات خوبی برای رفتار میگرفت، با چند مورد استثنا. یک بار که نمرات بدی برای حساب گرفت، کارنامه را جلو چشم معلم پاره کرد. یک بار نامهای ناشناس به مدیریت مدرسه نوشت و برخی از معلمان را بهخاطر دادن مشق زیاد سرزنش کرد. یک بار هم به مدت دو روز از مدرسه فرار کرد. او کودکی بسیار سرزنده بود و علاقهی زیادی به خواندن رمان (اغلب تا نیمهشب) داشت. در شانزدهسالگی مدرسه را ترک کرد و برای یادگیری خیاطی به خانهی خواهرش رفت. اما کار کمی میکرد، بیشتر وقت خود را صرف مطالعه میکرد، هرگز از خواهرش اطاعت نمیکرد، پس از شش ماه با او دعوا کرد و سپس در یک حرفهی شاگردی دیگر مشغول شد که در آنجا به جای دو سال موردنیاز، فقط نُه ماه ماند. او سریع یاد میگرفت، هرچند خیلی سختکوش نبود، معمولاً خیلی شاد بود، اما گاهی اوقات تحریکپذیر. اگرچه «خوشخلق» بود، «هرگز چیزی را زیاد به دل نمیگرفت». او «در تب سفر میسوخت». و تصمیم گرفت به ژنو برود. در آنجا به عنوان «کارآموز خیاطی» به مدت یک سال شغلی پیدا کرد، تماممدت سرکار کارآموزی خیاطی بود، اما گاهی اوقات مرخصی میگرفت و به کارفرمایش حقوق آن روز را پس میداد. پس از آن به خانه بازگشت. در این دوره، رژیم غذاییاش تقریباً بهطورکامل از شیرینیجات تشکیل میشد که گاه «روزی پنج فرانک» از آن مصرف میکرد. اگرچه این کار در نهایت بیمارش میکرد، اما تا مدتها بعد، هر زمان که از کنار شیرینیفروشی رد میشد، احساس میکرد باید شکلات بخرد. سپس آنها را به کودکان در خیابان میداد. او برای علایقش به سبکترین شکل از همه پول قرض میگرفت، اغلب آن را از خواهرش میگرفت یا با زورگویی از او میگرفت. پس از حدود شش ماه، یکی از بستگانش را متقاعد کرد که به آمریکا ببردش. یک ماه بدون کار در شیکاگو ماند. سپس در یک مغازهی لباسفروشی مشغول به کار شد و چهار روز بعد بدون اطلاع قبلی فرار کرد. سپس ده بار پشتسرهم شغلش را عوض کرد و در هرکدام چند ساعت یا حداکثر چند روز ماند. سرانجام شغلی پیدا کرد که مناسبش بود، به عنوان همراه. شش ماه بعد به دلیل زخم معده بیمار شد؛ به سوئیس بازگشت. پس از پنج روز به دلیل اختلاف با کارفرمایش، شغل پذیرش هتل را رها کرد و به خانه برگشت. چند هفتهی بعد به عنوان خدمتکار خانه مشغول به کار شد، اما پس از هشت ماه از آن «بیزار» شد. او «فقط تا زمانی که کشور و مردم را میشناخت، میتوانست در یک شغل بماند، سپس باید کار دیگری پیش میآمد.» سپس به عنوان دانشجوی پرستاری در بیمارستانی در برن کار کرد. پس از پنج ماه «بیزار» شد و به بیمارستان دیگری رفت، چهار ماه بعد دوباره به زخم معده مبتلا شد و چندین ماه را در خانه بستری شد. در این مرحله، رابطهای نامشروع را با پسر هرزهی همسایهاش آغاز کرد. پس از بهبودی از بیماریاش، در زوریخ به عنوان فروشندهی مغازه کار میکرد. مبالغ قابلتوجهی را صرف خود و دوستش میکرد که از نظر مالی تحت حمایتش بود. او از همهجا پول قرض میگرفت و پدر و خواهرش را برای پرداخت بدهیهایش تنها میگذاشت. در نتیجه، او را برای درمان به یک مؤسسهی درمانی مذهبی فرستادند، جایی که شش ماه در آنجا ماند و نسبتاً خوب کار کرد؛ سپس چهار ماه دیگر به عنوان خدمتکار به جای دیگری رفت. رابطهی صمیمی دیگری را آغاز کرد، اما خیلی زود از معشوقش خسته شد. سپس هفت ماه به عنوان سرایدار در یک مؤسسهی صرع، و به دنبال آن پنج ماه به عنوان پرستار کودکان بهطور خصوصی در یک خانه مشغول شد که به دلیل مشاجره با یکی از خدمتکاران آنجا را ترک کرد. سپس به معشوق مرحومش در وست رفت و صحنهی خشونتآمیزی ایجاد کرد، اما سرانجام آشتی کرد. پس از آن، به مدت دو هفته به عنوان خدمتکار در شافهاوزن، سپس به مدت دو روز در برن، چند هفته در زوریخ، چهار هفتهی دیگر در برن، سپس دوباره برای مدت کوتاهی در زوریخ، سپس به مدت دو ماه به عنوان پرستار در یک تیمارستان، و سپس دوباره برای چند روز در وله، جایی که درآمدش را در هتل خرج کرد و دوباره با معشوقش دعوا کرد، شغل دیگری به مدت دو ماه گرفت، سپس «برای تفریح» به چور رفت، سپس به وله بازگشت تا دور تازهای را با معشوقش رقم بزند، سپس برای چند روز به زوریخ بازگشت، و بلافاصله پس از آن به وله رفت و دور بعدی و این بار نهایی رابطه با معشوقش را شکل داد. پس از آن، به عنوان پرستار کودکان در وله مشغول به کار شد و دوماهونیم در آنجا ماند. دوباره به زخم معده مبتلا شد و از طریق ایستگاه W به زوریخ بازگشت. وقتی در ایستگاه W از قطار پیاده شد، اولین کسی که با او برخورد کرد معشوقش بود که آنقدر او را آزار داد که مستقیماً با قطار به زوریخ برگشت. با این حال، هنگام ورود به زوریخ، از تصمیم ناگهانی خود پشیمان شد و بلافاصله سوار قطار به مقصد W شد تا برگردد. با پیاده شدن روی سکو در ایستگاه W، از این تصمیم نیز پشیمان شد و با عجله به زوریخ بازگشت. (فاصلهی بین زوریخ و W با قطار یکساعتونیم است.) در بازگشت از ایستگاه W پس از یکی از مشاجراتش، با مردی ناشناس به هتلی رفت که او را در ایستگاه زوریخ سوار کرد و شب را با او گذراند. با مرد دیگری گفتوگویی شهوانی آغاز کرد و ظاهراً او را تا توالت دنبال کرد و باعث رسوایی عمومی شد.
به توصیهی پروفسور م.، بیمار در ۲ آوریل ۱۹۰۳ در بیمارستان بورگولتسلی بستری شد. گزارش بر نکات زیر تأکید دارد: «بیمار از درجهی خفیفی از هیجان شیدایی رنج میبرد. علت ظاهری آن را میتوان رابطهای با یک مرد جوان دانست که به جایی نرسید. بیمار برای چندین هفته، گشادهرو، ناپایدار و تحریکپذیر بود؛ او بیش از حد دست و دلباز است، شبها کم میخوابد و نمیتواند مخالفت دیگران را تحمل کند. خلقوخوی او شاد است. پرحرف است و گاه گریزایی افکار نشان میدهد. به دلیل گشادهروییاش نمیتوان او را در خانه نگهداشت، هر دقیقه چیز جدیدی را شروع میکند و میخواهد به بیمارستان وست برود تا از نامزد سابقش انتقام بگیرد.»
زن بیمار چهرهای سرزنده و باهوش داشت، زیاد صحبت میکرد. بیقراری حرکتی مداوم هنگام صحبت؛ در مکالمات عادی، گریزایی فکری قابلتوجهی نداشت؛ این پرشها فقط در طول اجراهای طولانیتر واضحتر میشدند. او بسیار سرخوش، بسیار شهوانی و عشوهگر بود و بسیار میخندید؛ بسیار حساس بود و بهراحتی با یادآوری تجربیات ناخوشایند گریه میکرد؛ دلش میخواست به طرزی متظاهرانه قهر کند، و یک بار، وقتی که پزشکش از اینکه تنها با او در اتاقش ملاقات کند خودداری کرد، صحنهای خشونتآمیز ایجاد کرد و تهدید به خودکشی کرد، به گونهای که پزشکش ناچار شد مدتی او را به اتاق معاینه منتقل کند. کمی بعد، مثل همیشه سرخوش بود. او بسیار رک بود و از تعریف کردن ماجراهایش لذت میبرد، اما نمیتوانست آنها را به طور منظم روی کاغذ بیاورد. پس از چندین شروع ناموفق، هنوز تلاش برای نوشتن زندگینامهاش ادامه دارد. او ابراز تمایل شدید به بیرون رفتن داشت، اما همچنان افکار انتقام از نامزد سابقش را در سر میپروراند و تهدید به تیراندازی به معشوق سابق میکرد. انواع و اقسام برنامههای ماجراجویانه برای آینده داشت و یک بار فوراً درخواست کرد که اجازهی خروج از بیمارستان را داشته باشد تا به آگهی استخدام مربی حیوانات در روزنامه پاسخ دهد و با افتخار ادعا کرد شجاعت کافی دارد. علاوه بر این، برنامههای فشردهای برای ازدواج داشت. زندگی نامنظمی را که تجربه کرده بود، بسیار آسان میگرفت و متقاعد شده بود که اوضاع در آینده بهتر خواهد شد. اندکی از هیجان چند هفته قبل از بستریشدنش را درک میکرد. هیچ افسردگی اساسی یا حالت هیجانی مشاهده نشد و جز حالت فعلی، هیچ وخامتی در حالت عادیاش مشاهده نشد. افزایش جزیی هیجان در طول قاعدگیهایش.
در روایت خودم از این مورد آخر، عمداً شرح کاملی از تغییرات موقعیت اجتماعی ارائه دادهام تا بیثباتی و بیقراری فوقالعادهی بیمار را نشان دهم. در طی یازده سال، او حداقل سیودو بار شغلش را تغییر داد، که در اکثر موارد صرفاً به این دلیل بود که از آن «بیزار» بود. تا آنجا که میتوان به اطلاعات ثبتشده تکیه کرد، وضعیت عاطفی غیرطبیعی را میتوان تا دوران کودکی پی گرفت. به غیر از چرخهی قاعدگی، هیچ دورهای قابلتشخیص نبود. به نظر نمیرسید که افسردگیها هرگز خودبهخود ایجاد شوند، بلکه صرفاً نتیجهی شرایط بودند. اعتیاد به الکل وجود نداشت، فقط سوءمصرف شدید شیرینیجات. یافتهها (پرش خفیف افکار، پرحرفی، خلقوخوی عمدتاً سرخوشانه، بیثباتی، حواسپرتی، فعالیت شدید، شهوانی) همگی تشخیص اختلال خلقی شیداوار را تأیید میکنند و شغل نامنظم و از نظر اخلاقی معیوب بیمار را توضیح میدهند.
مورد چهارم به اتهام سرقت در دست بررسی بود و من آن را به عنوان اختلال روانی تأیید کردم، شدت نموناهای جنون به حدی بود که حتی تأیید «مسئولیت جزیی» نیز به نظر من غیرممکن میرسید.
مورد د، مرد، متولد ۱۸۴۷، نقاش. وراثت: پدر، فردی عجیبوغریب، باهوش، بسیار سرزنده، سبکسر، همیشه با روحیهای شاد، درگیر سیاست و دعاوی حقوقی شد، کسبوکار و خانوادهاش را نادیده گرفت، مشروب خورد و قمار کرد، اموال و ثروتش را از دست داد، تا آنکه سرانجام به نوانخانه رسید. برادر اول باهوش و بااستعداد، پر از ایده، علاقهمند به مسائل اجتماعی و سیاسی، در فقر درگذشت و انبوهی از بدهیها را به جا گذاشت. خواهر دوم بسیار ولخرج بود و در فقر شدید درگذشت. برادر سوم، الکلی میانهحال، اما قادر به تأمین معاش خود و همسرش بود. برادر چهارم از هر نظر زندگی ولخرجانهای داشت، دروغگویی بدنام، بسیار سرخورده و با رفاه ناچیزی زندگی میکرد. یکی از پسران یک برادر معمولی، ولخرج و ولگرد بدنام بود. بیمار در جوانی هیچ بیماری جدی نداشت. کودکی سرزنده، حواسجمع و باهوش؛ نمرات عالی در مدرسه. پس از ترک مدرسه شاگردی کرد. سال اول را با پشتکار فراوان کار کرد، باهوش بود و پیشرفت کرد. در طی سال دوم، تغییر کرد، شروع به نوشیدن کرد، کارش را نادیده گرفت و ولخرجی کرد. چهار سال در همان شغل ماند و سپس به ولگردی روی آورد. هرزگیاش افزایش یافت، کارش نامنظمتر و بیدقتتر شد و در مقابل، «نظر فوقالعادهای نسبت به خودش» پیدا کرد، به هوش و استعدادهایش میبالید و همیشه خود را چیزی کاملاً خارقالعاده میدانست. ولگردیهایش از نوزدهسالگی شروع شد. او هرگز بیش از چند ماه در جایی نمیماند، همیشه مشروب میخورد، ناراضی بود، هیچ اربابی برای او به اندازهی کافی خوب نبود، همیشه «ایدههای خاص» خود را داشت، میخواست «مورد قدردانی قرار گیرد»، فکر میکرد «همهچیز باید مطابق میلش باشد»، همیشه «دیگران دربارهاش سوءتفاهم» داشتند، اغلب بدون اطلاع قبلی شغلش را ترک میکرد، گاهی حتی بدون آنکه دستمزدش را بگیرد. در ۱۸۷۱، کاملاً تهیدست و شبیه ولگردها به خانه بازگشت. با وجود این، بیوقفه لاف میزد و داستانهای پر از لافوگزاف دربارهی خودش و موفقیتهایش تعریف میکرد. مدتی در خانه ماند، با اشتیاق کار کرد، «همیشه عجله داشت». ناگهان حالوهوای شادش تغییر کرد، کجخلق و بدخلق شد، دربارهی کار، همکارانش، اربابان سابق و غیره غرغر میکرد، گاهی عصبانی میشد و «مثل شیطان رفتار میکرد». حالا هم مثل قبل، در نوشیدن زیادهروی میکرد و هرچه بیشتر مینوشید، بیشتر هیجانزده میشد و سیلی از حرفهای بیوقفه به راه میانداخت. بعد از دو هفته، ناگهان وسایلش را جمع کرد، دوباره به گشتوگذار پرداخت و سرانجام، در ۱۸۷۳، به پاریس آمد. به دلیل کسادی بازار، آنجا کاری پیدا نکرد و پس از پنج هفته دوباره توسط مقامات به خانه فرستاده شد. در ۱۸۷۵ به نورنبرگ رفت. طبق گزارش کارفرمایش در آنجا، او کارگری بسیار ماهر و کارآمد بود، اما به دلیل مستی مجبور به اخراج شد. به دلیل هیجان شدید جنونآمیز، مجبور شد چند هفته در حبس بماند و از آنجایی که بهبودی واقعی حاصل نشد، او را به سوئیس فرستادند. در ۲۱ مارس ۱۸۷۶ در بورگولتسلی بستری شد.
بیماری بود سرخوش، هیجانزده، با خندههای بیمزه، پرحرف، معتاد به شوخیهای بیادبانه، با تجربهی صداهایی که برایش داستانهای خندهدار تعریف میکردند و اعتمادبهنفس زیادی از خود نشان میداد. متعاقباً هیچ تغییر اساسی جز آرام شدن و قطع شدن صداها رخ نداد. بیماریاش شیدایی تشخیص داده شد و بیمار در اوت ۱۸۷۶ به عنوان فرد بهبودیافته مرخص شد، اگرچه در زمان ترخیص، مطمئناً احساس نمیکرد که فردی عادی است. سپس زندگی سرگردان قدیمی خود را از سر گرفت. مانند یک ولگرد در سوئیس پرسه میزد؛ در نوامبر ۱۸۷۶، در نتیجهی محرومیتهای زیاد و سرماخوردگی شدید، خود را در حالت هذیانی یافت که به نظرش میرسید «پاپ است و شام مفصلی سفارش داده است». در این حالت، سعی کرد ۵۰۰۰ فرانک از ادارهی پست برداشت کند و دستگیر شد. با گرفتن غذا، ناگهان دوباره هوشیار شد. در ۱۸۸۲ ازدواج کرد. این ازدواج بدون فرزند ماند. همسرش چهار یا پنج مرتبه سقط جنین داشت. او تقریباً یک سال به همسرش وفادار ماند؛ سپس سرگردانیها از سر گرفته شد و فقط گاهی اوقات کنار همسرش میماند. در ۱۸۸۵ خود را در تنگنای بزرگی یافت و از روی ناامیدی نقشهی مسموم کردن خود و همسرش را کشید. اما از اجرای آن میترسید، بنابراین به دزدی روی آورد. تا اوایل سال ۱۸۸۶ مرتکب یک سری سرقت شد، دستگیر شد و با توجه به وضعیت روانی مشکوکش، برای معاینهی پزشکی به پزشکان سنتپیرمینزبرگ ارجاع داده شد. نکات زیر در گزارش مورد تأکید قرار گرفته است:
بیمار دایماً در حال وجد و سرور بود، با اعتمادبهنفس بالا، که گاه به خودبزرگبینی واقعی تبدیل میشد. از اشارات مرموز به اهمیت خود لذت میبرد: «اتفاقات بزرگی در شرف وقوع است، اینجا در تیمارستان، بنیانگذار پادشاهی خدا بر روی زمین نشسته است.» او اثری هشتادصفحهای برای چاپ نوشت که عمدتاً از نظر محتوا نامنسجم بود و از میان آن، ستایش بیحدوحصر او از خودش، مانند نخی قرمز، عبور میکرد. در آن، او با خطابهای خطاب به پاپ، خود را در عصمت برابر با او و همچنین با مسیح میدانست، از خود به عنوان مسیح جدید سخن میگفت، خود را با هرکول و وینکلرید و غیره مقایسه میکرد. گاه به حالتی از وجد واقعی فرو میرفت و در آن چیزهایی مانند این مینوشت: «بزرگترین هنرمند تمام دوران گذشته و آینده، کفشهای نگونبختان را برق میاندازد، کف سنتپیرمینزبرگ را صیقل میدهد. همانطور که پسر است، پدر نیز هست و برعکس. هورا برای هلوتیا!!! ای سنگ خردمندان، چقدر میدرخشی! O D (نام خودش)، چه درخششی! خدای شما، ای همراهان من، قلب یک کودک، صدای یک شیر، معصومیت یک کبوتر و ظاهر یکی از شما را دارد!» در طول اقامتش در تیمارستان، آهنگسازی این قطعات شغل اصلی او را تشکیل میداد. او روزانه چندین صفحه مینوشت و وقتی کاغذش تمام میشد، ساعتها با صدایی گرفته، سرودهای میهنپرستانه میخواند. همیشه بسیار پرحرف بود، به لهجه صحبت میکرد، اما وقتی واقعاً شروع به نوشتن میکرد، به سبک ادبی روی میآورد. روند فکریاش منظم بود، اما تمایل به انحراف از موضوع و توصیفات دقیق داشت. زبان او پر از عبارات برگزیده بود، با ترجیح کلمات خارجی، هرچند که این کلمات معمولاً بهدرستی استفاده میشدند. با توجه به عزتنفس اغراقآمیزش، همیشه خود را اشرافی از سایر بیماران دور نگه میداشت؛ نگهبانان را تحقیر میکرد، در حالی که همیشه با پزشکان رفتاری بسیار دوستانه داشت. وضعیتش نگرانش نمیکرد، او روزبهروز با شادی زندگی میکرد، سرشار از بزرگترین امیدها برای آینده. هرگز هیچ درکی از بیماری خود نشان نمیداد. یک بار برای چند روز حالش بهشدت بد بود، بسیار تحریکپذیر، شکاک، کمحرف، اما گاه به تیمارستان فحش میداد و ناسزا میگفت. تشخیص، «شیدایی ادواری که ممکن است به جنون تبدیل شود» بود. دلیل دزدیها اختلال روانی تشخیص داده شد.
در ۲ اکتبر ۱۸۸۶، بیمار به بورگولتسلی منتقل شد. تا دسامبر، وضعیتش مانند سنتپیرمینزبرگ بود. در آغاز دسامبر، کمی آرام شد؛ نموناهای اولیه ادامه یافت اما شدت کمتری داشت. به او نقاشیهایی در تیمارستان داده شد. از جمله کارهای دیگر، او کلیسای تیمارستان را نقاشی کرد؛ متعاقباً کشف شد که بین رگههای سنگ مرمر، چهرههای کوچکی از شیاطین و همچنین کاریکاتوری نهچندان ماهرانه از کشیش تیمارستان کشیده است. او در ۲۵ فوریهی ۱۸۸۷ مرخص شد. حتی در این دورهی آرامتر، هنوز همان ایدههای قدیمی را در سر میپروراند، که با شور و اشتیاق فراوان در مورد حرفهی خود به عنوان یک اصلاحگر و بهبوددهندهی جهان مطرح میکرد. پس از ترخیص، سرگردانیهای خود را در سوئیس از سر گرفت، کمی کار کرد اما هرگز بیش از چند ماه در یک مکان نماند. در ۱۸۹۱، مقدار زیادی غذا دزدید و به شش ماه کار در نوانخانه محکوم شد. در ۱۸۹۳ به همین دلیل به یک سال زندان محکوم شد. در ۱۸۹۴ به سرقت ۷۰۰ فرانک متهم شد. از روز چهارم بازداشتش، صداهایی شنید که از بیرون در زمزمه میکردند و فکر میکرد صدای یکی از خواهرزادههایش را میشناسد که میگفت: «به تو بازپرداخت خواهد شد.» شش روز بعد آزاد شد. در خانه، توهماتش یک روز دیگر ادامه داشت و سپس ناگهان ناپدید شد. در ۱۸۹۵ به جرم سرقت به دو سال حبس در نوانخانه محکوم شد. در ژانویهی ۱۸۹۵ به زندان فرستاده شد. طبق اظهارات مقامات آنجا، بیمار از همان ابتدا «یک پیچ شل» داشت و خیلی زود سوءظن به اختلال روانی در او ایجاد شد. او مقامات را، کاملاً بیدلیل، به کلاهبرداری متهم کرد. در سلول انفرادی، دیوارها را با رنگآمیزیهای بیمعنی پوشاند و ادعا کرد که هنرمند بزرگی است. شبها بیقرار بود و با صدای بلند با خودش دربارهی «کار روزانهاش» صحبت میکرد. گهگاه بسیار تحریکپذیر بود. در ۱۹ اوت ۱۸۹۵، گزارش پزشکی دیگری دربارهاش تهیه شد. نکات زیر مورد تأکید قرار گرفت: «وضعیت بیمار بسیار شبیه به وضعیتی است که در گزارش سال ۱۸۸۶ از سنتپیرمینزبرگ شرح داده شده است. او هیجان جنونآمیز، پرش افکار، سرخوشی فوقالعاده و عزتنفس نشان میداد و به تواناییها و مهارتهای فیزیکیاش میبالید و میگفت که ۲۵ سال است میداند چگونه بهوسیلهی یک مادهی خاص، مانند یک نفس، همهچیز را میتوان با زیباترین و خیرهکنندهترین رنگها تزیین کرد؛ او میتواند یک سگ را در یک چشم بههمزدن به زیباترین سوسک طلایی تبدیل کند.» او با داستانهای مشابه زیادی از بیمارستان بیرون آمد. در ۹ نوامبر او را به بورگولتسلی منتقل کردند. وضعیتش مانند زندان بود. او برای اغراقهایش دلایل کموبیش منطقی ارائه میداد. برای مثال، او با استفاده از رنگ مناسب، جلوههای طلایی خود را به دست میآورد؛ پس از آنکه دید دنیا چقدر اصلاحناپذیر است، از برنامهی خود برای بهبود جهان دست کشید. رفتارش مانند قبل تغییر کرد؛ بیشتر اوقات سرخوش و هیجانزده بود، اما گاهی تحریکپذیر و دارای خلقوخوی طوفانی بود. اگرچه تا حدودی آرام شد، اما وضعیتش تا زمان ترخیصش در 16 ژانویهی 1897 یکسان ماند.
در هفتههای قبل از دستگیری اخیرش، در محلهی روستای زادگاهش پرسه میزد و شبها را در انباری میگذراند که روی دیوارهایش اشعار و کلماتقصاری مینوشت. لباسهایش ژنده بود و کفشهایش با نخ به پاهایش بسته شده بود. بین ۱۳ سپتامبر و ۳ اکتبر ۱۹۰۱، مرتکب سه سرقت شبانه شد که در آن غذا، نوشیدنی، تنباکو و لباس دزدیده بود. او اظهار داشت که در یکی از این سرقتها، بسیار آشفته بود زیرا در زیرزمین صدایی شنید که میگفت: «زود برو پایین و چیزی هم برای من بگذار.» در ۸ اکتبر ۱۹۰۱ دستگیر شد. در اولین جلسهی دادرسی، به جرم خود اعتراف کرد. در ۱ نوامبر ۱۹۰۱، او را برای بازجویی نزد ما فرستادند. در طول مدت اقامتش، رفتارش بدون تغییر باقی ماند. در بدو ورود، بسیار شاد، خونسرد، مطمئن به خود، با صمیمیت از آشنایان قدیمی خود استقبال میکرد، بسیار پرحرف و هیجانزده بود، به هر سؤالی با جزییات فراوان پاسخ میداد و به اظهارات و داستانهایی که نشان از پرش ایدهها داشت، اشاره میکرد. او داستان زندگی خود را به شیوهای منسجم و با رعایت کامل حقایق تعریف میکرد. شبها کم میخوابید، بیشتر ساعتها در رختخواب بیدار میماند و نگران مسائل «علمی» بود. نظریههایی در مورد منشأ شهابسنگها، انتقال اجساد به ماه، کشتیهای هوایی، ماهیت مغز و فرآیندهای ذهنی و غیره داشت. او با پشتکار و سرعت کار میکرد، اغلب با خودش صحبت میکرد یا صداهای حیوانات (میومیو، هفهف کردن، قهقهه زدن، قوقولیقو) را با خود همراه میکرد. هنگام راه رفتن در بخش، گاه بهسرعت یا حتی روی چهاردستوپا میرفت. در محل کار در مزارع، پرحرف بود، از اذیت کردن دیگران لذت میبرد، کلاه خود را با ریشه و برگ سبزیجات تزیین میکرد. شبها ایدههایش را در ذهنش میپروراند و آنها را با جزییات و بهتفصیل روی کاغذ میآورد. نوشتههایش دقیق، تمیز و مرتب به نظر میرسیدند و جز استفادهی فراوان از کلمات خارجی، املای آنها صحیح بود. آنها نوعی دانش، حافظهی بسیار خوب، پرواز متمایز ایدهها، با قدرت بیان بالا و عبارات قوی را نشان میدادند. قطعات نثر به سبک ادبی یا به گویشهای مختلف با نقلقولهایی از شیلر، اشعار (از خودش و دیگران)، جملات فرانسوی، همیشه با یک رشتهی معنایی که البته خیلی عمیق نبود، در هم آمیخته شده بودند. هیچ ایدهی جامع و یکپارچهای در هیچیک از نوشتههای او یافت نمیشد، جز یک احساس ذهنی شدید از ارزش خودش و عزتنفس بیحدوحصر. زبانی که استفاده میکرد گاه پر از تأثر عمیق و گاه عامداً ناسازهنما بود. او آماده بود تا دربارهی ایدههایش بحث کند، سرسختانه به آنها نمیچسبید، بلکه کنار میگذاشتشان تا به مسائل جدید بپردازد. حتی میتوانستند او را از نظریهی شهابسنگش منصرف کنند و ازش اعتراف بگیرند که «حتی بزرگترین دانشمندان هم اشتباه کردهاند». او انواع مسائل اخلاقی و مذهبی را با جزییات شرح میداد و احساساتی تغزلی و تقریباً مذهبی از خود نشان میداد، که البته مانع از کفرگویی و مسخره کردن اعمال مذهبی نمیشد. برای مثال، یک بار، تقلید زنندهای از مراسم عشای ربانی صورت داد. او گفت که برای امرارمعاش به دنیا نیامده است، کارهای بهتری برای انجام دادن دارد و باید منتظر زمانی باشد که تمام ایدههای بزرگش، زمانی که مؤسسات آموزشی برای جوانان، سیستم جدیدی از ارتباطات جهانی و غیره ایجاد کند، محقق شوند. او امیدهای زیادی به آینده داشت، که در مقایسه با آنها همهی افکار مربوط به زمان حال واقعی از بین میرفت. با وجود این انتظار شدید، او هیچ تصویر روشنی از آینده در ذهنش نداشت، و تنها میتوانست نقشههای مبهم و افسانهای را که عمدتاً فیالبداهه و بدون فکر قبلی طرح میشدند، در ذهنش مجسم کند. اما متقاعد شده بود که «همهچیز در زمان مناسب اتفاق خواهد افتاد» و اشاره کرد که شاید برای انجام کارش بیشتر از دیگران عمر کند. او اظهارات قبلیاش مبنی بر این را که او مسیح، «بنیانگذار پادشاهی جدید خدا» است به عنوان نمادگرایی اصلاح کرد؛ او فقط خود را با مسیح مقایسه میکرد و ادعا نمیکرد که ارتباط صمیمیتری با مسیح یا با خدا دارد. به همین ترتیب، فاش کرد که آنچه قبلاً به عنوان ایدههای وهمآلود در نظر گرفته میشد، اغراق یا مقایسههای واضح بود.
گاه، خلقوخوی خشمگینی داشت که معمولاً به دلیل چیزهای بیاهمیتی که در زمان دیگری واکنش خشمگینانهای به دنبال نداشتند، برانگیخته میشد. برای مثال، یک بار ساعت ۳ صبح با فریاد زدن، فحش دادن و هفهف کردن مثل سگ، آشوب بزرگی به پا کرد، به طوری که تمام بخش را بیدار کرد. طبق معمول، بعد از نیمهشب درست نخوابیده بود و از خروپف یک بیمار آزردهخاطر شده بود. او این آشوب را با این جمله توجیه کرد که اگر دیگران مجاز اند با خروپف خود او را آزار دهند، او نیز مجاز است شبها سروصدا کند.
این بیمار از یک خانوادهی غیرعادی بود و به نظر میرسد حداقل دو نفر از بستگان نزدیکش (پدر و برادر) دارای همان وضعیت روانی بودهاند. تصویر اختلال خلقی شیداوار پس از بلوغ در او ایجاد شد و با تشدیدهای گهگاهی در طول زندگیاش ادامه یافت. در اینجا نیز تعدادی از نموناهای تبهگنی روانی را جدا از نموناهای خاص شیداوار میبینیم. بیمار فقط گاهی اوقات الکلی بود، احتمالاً به دلیل کمبود پول و همچنین به این دلیل که دایماً درگیر سیل عظیم ایدههایش بود و اوقات فراغت واقعی برای نوشیدن نداشت. ایدههایش شباهتهای خاصی با «پارانویای مخترع» نشان میدهد، اما از یک سو فاقد ثبات و سرسختی فرد پارانویید بود و از سوی دیگر، ایدههایش ثابت و اصلاحناپذیر نبودند، بلکه بیشتر طبیعت الهاماتی را داشتند که از سرخوشی و عزتنفس اغراقآمیزش به او میرسید. اپیزودهای توهمزایی را که چندین بار در شرححال او ذکر شدهاند نمیتوان بهراحتی به هیچ تصویر بالینی شناختهشدهای ربط داد؛ به نظر میرسد یکی از آنها اثر خستگی، دیگری اثر زندان و سومی اثر هیجان بوده است. ماگنان آنها را «سندرمهای دورهای زوال» مینامد. اگرچه میدانیم که «عقدههای زندان» میتواند در انواع افراد مبتلا به زوالعقل رخ دهد، اما نمیتوانیم به هیچ روانپریشی زمینهای خاصی اشاره کنیم. باز هم، ما در بیمار میبینیم که حالتهای هذیانی بهسرعت و بدون عوارض جانبی میگذرند، به همین دلیل بهتر است آنها را به عنوان سندرمهای زوالعقل در نظر بگیریم.
در اینجا نیز اختلالات خلقی ادواری را به شکل تحریکپذیری بیمارگونه میبینیم. یک بار (۱۸۸۵) افسردگی عمیقتری وجود داشت، زمانی که بیمار با ایدهی خودکشی بازی میکرد. با وجود بررسی دقیق، ما فقط توانستیم این افسردگی را کشف کنیم، و حتی مشخص نیست که آیا برای مدتزمان قابلتوجهی ادامه داشته یا اینکه یک تغییر ناگهانی خلقوخو بوده است، مانند آنچه معمولاً در بیماران دچار وضعیت شیداوار رخ میدهد. جدا از این چند ویژگی، که کاملاً به تصویر شیدایی تعلق ندارند، این مورد، تمام آنچه را برای تشخیص اختلال خلقی شیداوار لازم است، ارائه میدهد. بیمار پرش فکری متمایز، افکار و کلمات خیالشگرانهی فراوانی را نشان میداد. خلقوخوی غالب او صرفاً شاد و بیخیال نبود، بلکه به طرز دیوانهواری سرخوش بود و همیشه خود را در ترفندهای شیداوار و فشار شدید فعالیت نشان میداد، که گاه به بیشفعالی حرکتی بیهدف منجر میشد. هوشش خوب بود و میتوانست موقعیت خودش را کاملاً درست ارزیابی کند، اما لحظهای بعد، ایدههای بزرگنماییاش بازگشت و نیروی احساسات لذتجویانهی بیش از حد مولدش او را به درون آنها سوق داد. او بدبختترین زندگی را به عنوان یک ولگرد گذراند، تابستان و زمستان در حومهی شهر پرسه میزد، نیمهگرسنه، در انبارها و اصطبلها میخوابید، اما در تضاد آشکار با واقعیت، همیشه در حال اندیشیدن به طرحهای والای اصلاح جهان بود. نکتهی قابلتوجه این است که به رسمیت شناخته نشدن او توسط بقیهی بشریت، برخلاف یک فرد پارانویید، برایش اهمیتی نداشت. هیجان لذتبخش مداوم او حتی در این سختی به او کمک کرد. از همهی اینها میبینیم که چقدر عقلش بهوسیلهی احساساتش تسخیر شده بود. او واقعاً با ایدههایش متقاعد نشده بود، زیرا از اصلاح آنها از نظر تئوری ابایی نداشت. اما برخلاف فرد پارانویید که امیدوار است به ایدههایش جامهی عمل بپوشاند، به تحقق آنها امیدوار بود. این مورد، انسان را بهشدت به یاد آن زندگیهای فلاکتبار شاعران و هنرمندانی میاندازد که با استعداد کم و خوشبینی فناناپذیر، با وجود این واقعیت که هوش کافی برای درک «ناکافی بودن اجتماعی خود در این شکل» و استعداد و انرژی کافی، اگر در جهات دیگر به کار گرفته شود، برای انجام کارهای خوب و حتی برجسته در یک حرفهی معمولی، دارند، با گرسنگی زندگی میکنند. این بیمار را میتوان تا حدی با افرادی که لومبروزو آنها را نوشتشیداوار[18] توصیف میکند، مقایسه کرد. آنها روانپریشهایی هستند که بی آنکه «پارانویید» یا «کودن» باشند، خود و ایدههایشان را به پوچترین شکل ممکن بیش از حد ارزیابی میکنند، با مسائل فلسفی یا پزشکی بازی میکنند، انبوهی از مزخرفات مینویسند و سپس با انتشار آثارشان با هزینهی خودشان، خود را نابود میکنند. قوهی نقاد ناقص چنین افرادی اغلب به دلیل سستی ذهن نیست، زیرا آنها گاهی میتوانند اشتباهات مخالفان خود را بهخوبی تشخیص دهند، بلکه به دلیل خوشبینی غیرقابلدرک و اغراقآمیزی است که مانع از دیدن مشکلات عینی میشود و آنها را با امیدهای شکستناپذیر به زمان بهتری در آینده، زمانی که کارشان توجیه میشود و پاداش خواهند گرفت، پر میکند. با این حال، بیمار ما همچنین ما را به یاد بسیاری از «احمقهای سطحبالا» و مخترعان خلوچل میاندازد که سستی ذهنشان به عدمانتقاد از ویژگیهای خاص خودشان محدود میشود و هوش و کاراییشان در سایر بخشها حداقل متوسط است.
باید تأکید کرد که در چهار موردی که گزارش کردهایم، هوش در کل خوب بود، در موارد اول و دوم حتی بسیار خوب، در تضاد آشکار با رفتار بیرونی زندگی که فوقالعاده بیکفایت بود. این تضادی است که در جنون اخلاقی نیز دیده میشود. بیشک اکثر موارد جنون اخلاقی ذکرشده در ادبیات، کموبیش دارای ضعف ذهنی بودهاند، اما شکی نیست که در اکثر موارد، ضعف ذهنی برای توضیح ناتوانی اجتماعی آنها کافی نیست. این تصور ایجاد میشود که نقص فکری کموبیش بیربط است و تأکید اصلی بر ناهنجاری عاطفی است. و در اینجا به نظر نمیرسد که فقدان احساسات اخلاقی نقش اصلی را ایفا کند، بلکه بیش از حد، وجود انگیزههای غریزی و تمایلات مثبت است. فقدان سادهی احساسات اخلاقی، به احتمال زیاد به رشد یک «ماوایس سوجت» یا جنایتکار بیرحم و خونسرد و حسابگر منجر میشود، نه به رشد یکی از آن افراد لذتجو که به طور غریزی در برابر هر نوع محدودیت اجتماعی مقاومت میکنند و بدون فکر کردن در هر نقطهای از مسیر خود منحرف میشوند، اغلب آنقدر بیمغز که حتی ابلهترین افراد هم میتوانند بیمعنی بودن آن را ببینند. تیلینگ اخیراً اشاره کرده است که عنصر اصلی در تصویر جنون اخلاقی، خلقوخوی بیش از حد خوشبینانه است که به عنوان پایهای بیش از حد متغیر برای فرآیند فکری عمل میکند و نمیتواند به آن تداوم لازم از لحن احساسی را بدهد، که بدون آن هیچ استدلال و قضاوتی نمیتواند هیچ تأثیری بر تصمیمات گرفتهشده از جانب اراده داشته باشد. دربارهی رابطهی بین عقل و اراده، مطالب زیادی گفته و نوشته شده است. اگر حوزهای از تجربه باشد که وابستگی عمل به احساسات را آموزش دهد، آن حوزه قطعاً روانپزشکی است. حقارت عقل در مقایسه با تکانههای غریزی در ربط با تصمیمات ارادی چنان چشمگیر است که تجربیات روزانهی حتی یک روانپزشک آماتور با ذهنیت یک روانشناس مانند باومن او را وادار میکند تا اظهار کند که فعالیت خاص تفکر همیشه مقدم بر چیزی «در درجهی اول شخصیتشناختی» است که آمادگی لازم را برای این یا آن عمل فراهم میکند. در اینجا باومن بهسادگی «عملکرد متقابل وجود» شوپنهاور را به عبارت دیگر بیان میکند. آنچه «در درجهی اول شخصیتشناختی» است، به معنای وسیعتر، لحن احساس است، چه خیلی کم باشد، چه خیلی زیاد یا منحرف؛ در معنای محدودتر، این تمایلات و انگیزهها، پدیدههای روانشناختی اساسی هستند که شخصیت تجربی انسان را تشکیل میدهند و این شخصیت آشکارا عامل تعیینکننده در اعمال اکثریت قریببهاتفاق مردم است. نقشی که عقل ایفا میکند، عمدتاً نقشی فرعی است، زیرا تنها کاری که در بهترین حالت میکند این است که به انگیزههای شخصیتی موجود، ظاهری از یک توالی منطقی و قانعکننده از ایدهها بدهد، و در بدترین حالت (که معمولاً اتفاق میافتد) انگیزههای فکری را پس از آن بسازد. این دیدگاه توسط شوپنهاور، به صورت کلی و مطلق بیان شده است: «انسان همیشه آنچه را میخواهد میکند و این کار را از روی ضرورت میکند؛ زیرا او همان چیزی است که میخواهد؛ زیرا از آنچه هست، هر آنچه تابهحال کرده است، به طور ضروری نتیجه میشود.»
حتی اگر این واقعیت را بپذیریم که تصمیمات بیشماری توسط عقل میانجیگری یا ابتدائاً بررسی میشوند، باز هم نباید فراموش کنیم که هر حلقه در زنجیرهای از ایدهها دارای ارزش احساسی مشخص است که تنها چیز اساسی در رسیدن به یک تصمیم است و بدون آن ایده، سایهای خالی است. اما این ارزش احساسی، به عنوان یک پدیدهی جزیی، زیربنای هرگونه تغییر در کل توالی است که دربارهی شیدایی منجر به «کاهش سطح ایدهها» از نظر ورنیکه میشود. در نتیجه، حتی خالصترین فرآیند فکری نیز میشود صرفاً از طریق ارزشهای احساسی به یک تصمیم برسد. از این رو، انگیزهی اصلی هر عمل غیرطبیعی، مشروط بر آنکه عقل بهخوبی حفظ شود، باید در قلمرو عاطفه جستجو شود.
ورنیکه جنون اخلاقی را به عنوان یک قرینهی دور از شیدایی در نظر میگیرد و فرض میکند که علامت اولیهی آن، کاهش سطح افکار است. در بیشتر موارد، او ناآرامی درونی و خلقوخوی تحریکپذیر را پیدا میکند، اما سایر نموناهای شیدایی به همان اندازه مهم مانند پرش افکار، فشار صحبت، سرخوشی بیمارگونه و غیره را حذف میکند.
با بررسی متون مربوط به افراد دارای نقص اخلاقی، نمیتوان از تحریکپذیری و ناپایداری عاطفی که مکرراً گزارش شده است، غافل شد. شاید ارزش داشته باشد که هنگام بررسی افراد دارای نقص اخلاقی، توجه را عمدتاً به این ناهنجاری عاطفی، یا بهتر است بگوییم ناپایداری، معطوف کنیم و تأثیرات غیرقابلمحاسبهی آن را بر فرآیندهای فکری در نظر بگیریم. به این ترتیب، ممکن است بتوان مواردی را که تاکنون فقط از دیدگاه نقص اخلاقی مورد قضاوت قرار گرفتهاند، روشن کرد و آنها را به عنوان نمونههایی از فرومایگی عاطفی به معنای اختلال خلقی شیداوار نسبتاً خفیف یا جدی در نظر گرفت. بیشترین توجه در راستای موارد پیشنهادی، متوجه مواردی از جنون اخلاقی است که سیر ادواری یا چرخهای دارند و با «فواصل روشن» و شادیهای ناگهانی همراه هستند.
خلاصه:
۱. اختلال خلقی شیداوار، یک وضعیت بالینی است که به حوزهی حقارت سایکوپاتیک تعلق دارد و با مجموعهای پایدار از نموناهای خردکشیدایی که عموماً به دوران جوانی برمیگردد، مشخص میشود.
۲. تشدید نموناها با تناوب نامشخص قابلمشاهده است.
۳. اعتیاد به الکل، جرم و جنایت، جنون اخلاقی و بیثباتی یا ناتوانی اجتماعی، در این موارد، نموناهایی اند که به حالت خردکشیداوار وابسته اند.
در پایان، مایلام از استاد راهنمایم، پروفسور بلولر، به جهت لطفشان که اجازه دادند از مطالب فوق استفاده کنم، تشکر کنم.
[1]. manic mood disorder
[2]. hypomanic
[3]. constitutional
[4]. irritability
[5]. sanguine temperament
[6]. manie sans délire
[7]. mania chronica
[8]. sanguine inferiority
[9]. Grundriss der Psychiatrie
[10]. chronic mania
[11]. chronic hypomanic
[12]. moral insanity
[13]. Over-accentuation
[14]. degeneracy
[15]. Burghölzli
[16]. dipsomania
[17]. Moral insanity
[18]. graphomaniac