فصل یکم: درباب گزینش تصاویر برای عرضه به آگاهی؛ معنای بدن ما و آنچه میکند
فعلاً فرض کنیم که از نظریههای مربوط به ماده و نظریههای مربوط به روح هیچ اطلاعی نداریم؛ و نیز از مباحثاتی که دربارهی واقعیت یا ایدئالیبودن جهان خارج درگرفته است، بیخبریم. اکنون خود را در میان تصاویر مییابم؛ «تصویر» به گستردهترین معنای این واژه: تصاویری که هنگامی که حواس من به روی آنها گشوده است ادراک میشوند، و هنگامی که حواس [به روی آنها] بسته اند، ادراک نمیشوند. همهی این تصاویر، در تمامی اجزای بنیادی خود، بر یکدیگر اثر میگذارند و از یکدیگر اثر میپذیرند، و این تأثیر و تأثر مطابق با قوانینی ثابت صورت میگیرد که من آنها را قوانین طبیعت مینامم. و از آنجا که شناخت کامل این قوانین احتمالاً به ما امکان میدهد آنچه را در هریک از این تصاویر روی خواهد داد محاسبه و پیشبینی کنیم، آیندهی تصاویر باید در حالحاضرِ آنها مندرج باشد و هیچ امر تازهای بر آنها نیفزاید.
جایگاه و کارکرد یگانهی بدن زنده
بااینحال، یکی از این تصاویر از همهی تصاویر دیگر متمایز است؛ زیرا من آن را نه فقط از بیرون، از طریق ادراکات، بلکه از درون، از راه تأثرات و انفعالات میشناسم: آن تصویر، بدن من است. شرایطی را که در آنها این تأثرات پدید میآیند بررسی میکنم. درمییابم که آنها همواره میان تحریکاتی که از بیرون دریافت میکنم و حرکاتی که در آستانهی انجامدادنشان هستم قرار میگیرند؛ گویی تأثیری نامعین بر نتیجهی نهایی دارند. تأثرات گوناگون خود را مرور میکنم: چنین به نظرم میرسد که هریک از آنها، به شیوهی خاص خود، دعوتی به عمل را در خود دارد، و در عین حال امکانِ انتظار کشیدن و حتی هیچ کاری نکردن را نیز باقی میگذارد. با دقت بیشتری مینگرم: حرکاتی را مییابم که آغاز شدهاند اما به اجرا درنیامدهاند؛ نشانهای از تصمیمی کموبیش سودمند وجود دارد، اما نه آن اجبار و قیدی که انتخاب را ناممکن سازد. خاطراتم را فرا میخوانم و با یکدیگر مقایسه میکنم: به یاد میآورم که در سراسر جهانِ اندامین، همواره چنین پنداشتهام که همین حساسیت را در همان لحظهای دیدهام که طبیعت، پس از آنکه به موجود زنده توانایی حرکت در فضا بخشیده است، بهوسیلهی احساس، گونهی زیستی را از خطرات کلیای که آن را تهدید میکنند آگاه میسازد، در حالی که تدابیر احتیاطی لازم برای رهایی از این خطرات را به افراد واگذار میکند. سرانجام، از آگاهی خود دربارهی نقشی که در تأثر ایفا میکند پرسش میکنم. آگاهی پاسخ میدهد که حقیقتاً به صورت احساس یا حس، در تمام مراحلی حضور دارد که در آنها گمان میکنم ابتکارعمل را به دست میگیرم؛ و به محض آنکه فعالیت من، با تبدیل شدن به امری خودکار، نشان دهد که دیگر نیازی به آگاهی نیست، آگاهی کمرنگ شده و از میان میرود. بنابراین، یا همهی این نمودها فریبنده اند، یا عملی که حالت عاطفی در آن پدیدار میشود، از آن دسته اعمالی نیست که بتوان آن را همچون استنتاج یک حرکت از حرکت دیگر، بهطور دقیق از پدیدههای پیشین نتیجه گرفت؛ و ازاینرو، این عمل واقعاً چیزی تازه به جهان و تاریخ آن میافزاید. پس به همین نمودها وفادار بمانیم. من بیهیچ افزودهای، صرفاً آنچه را احساس میکنم و میبینم بیان میکنم: همهچیز چنان به نظر میرسد که گویی در این مجموعهی تصاویر که من آن را جهان مینامم، هیچ امر واقعاً تازهای نمیتواند رخ دهد، مگر از طریق برخی تصاویر خاص؛ تصاویری که نمونه و الگوی آنها را بدن من در اختیارم قرار میدهد.
اکنون به بررسی ساختار آن تصویر خاصی میپردازم که آن را بدن خود مینامم، و این بررسی را با مطالعهی بدنهایی مشابه بدن خویش آغاز میکنم. اعصاب آوران[1] را میبینم که اختلال یا تحریکی را به مراکز عصبی منتقل میکنند؛ سپس اعصاب وابران[2] را مییابم که از مرکز آغاز میشوند، این تحریک را به پیرامون هدایت میکنند و بخشهایی از بدن یا تمام بدن را به حرکت درمیآورند. از فیزیولوژیست و روانشناس دربارهی کارکرد هر دو دستهی این اعصاب پرسش میکنم. پاسخ میدهند که همانگونه که حرکات گریز از مرکز[3] در دستگاه عصبی میتوانند حرکت بدن یا بخشهایی از آن را برانگیزند، حرکات مرکزگرا[4] نیز، یا دستکم برخی از آنها، موجب پیدایش بازنماییِ جهان خارج میشوند. در برابر این دیدگاه چه باید بیندیشیم؟
بااینهمه، مغز نیز تنها تصویری در میان دیگر تصاویر است
اعصابِ آوران یک تصویر اند، مغز یک تصویر است، و اختلالی که در طول اعصاب حسی حرکت میکند و در مغز انتشار مییابد نیز خود تصویری است. اگر تصویری که من آن را اختلال مغزی مینامم واقعاً موجب پیدایش تصاویر خارجی میشد، میبایست به نحوی این تصاویر را در خود داشته باشد؛ و در این صورت، بازنماییِ تمام جهان مادی باید در بازنماییِ همین حرکت مولکولی مستتر میبود. اما همین که این گزاره را بیان کنیم، بیمعنایی آن آشکار میشود. مغز بخشی از جهان مادی است؛ جهان مادی بخشی از مغز نیست. اگر تصویری را که «جهان مادی» مینامیم از میان برداریم، مغز و اختلال مغزی را نیز که هر دو جزئی از آن هستند، همزمان از میان بردهایم. حال، برعکس، فرض کنیم این دو تصویر، یعنی مغز و اختلال مغزی، ناپدید شوند. بر اساس فرض، تنها همین دو تصویر را محو کردهایم؛ یعنی بخش بسیار کوچکی، جزئی ناچیز، از تصویری عظیم را. کل تصویر، یعنی تمام جهان، همچنان باقی است. پس اینکه مغز را شرطی بدانیم که کل تصویر به آن وابسته است، در حقیقت تناقضی در خودِ عبارت است؛ زیرا بنا بر فرض، مغز خود بخشی از همین تصویر است. بنابراین، نه اعصاب و نه مراکز عصبی نمیتوانند شرط پیدایش تصویر جهان باشند.
بدن مرکز عمل است؛ حرکتها را دریافت میکند و بازمیگرداند
اکنون این نکتهی اخیر را بررسی کنیم. در برابر ما، نخست تصاویر خارجی قرار دارند؛ سپس بدن من؛ و سرانجام تغییراتی که بدن من در تصاویر پیرامون خود پدید میآورد. بهروشنی میبینم که تصاویر خارجی چگونه بر تصویری که آن را بدن خود مینامم اثر میگذارند: آنها حرکت را به آن منتقل میکنند. و همچنین میبینم که این بدن چگونه بر تصاویر خارجی اثر میگذارد: حرکت را به آنها بازمیگرداند. پس بدن من در مجموعهی جهان مادی، تصویری است که همچون دیگر تصاویر عمل میکند؛ حرکت را دریافت میکند و حرکت را بازمیگرداند؛ و شاید تنها تفاوتش این باشد که بدن من، در محدودهای معین، ظاهراً میتواند شیوهی بازگرداندن آنچه را دریافت کرده است انتخاب کند. اما چگونه ممکن است بدن من بهطور کلی، و دستگاه عصبی من بهطور خاص، تمام یا بخشی از بازنمایی من از جهان را پدید آورد؟ ممکن است بگویید بدن من ماده است، یا اینکه تصویری است؛ تفاوتی نمیکند که کدام واژه را به کار ببریم. اگر ماده باشد، بخشی از جهان مادی است؛ و در نتیجه، جهان مادی، پیرامون آن و مستقل از آن وجود دارد. اگر تصویر باشد، آن تصویر تنها میتواند چیزی را عرضه کند که در خود به آن داده شده است؛ و چون بنا بر فرض، صرفاً تصویر بدن من است، انتظار اینکه تصویر تمام جهان را از آن به دست آوریم، بیمعنا خواهد بود. پس بدن من، که ابژهای است برای به حرکت درآوردن ابژههای دیگر، مرکز عمل است؛ نه سرچشمه و منشأ پیدایش یک بازنمایی.
پس بدن تنها تصویری ممتاز است که امکان انتخاب میان واکنشهای ممکن را فراهم میکند
اما اگر بدن من ابژهای باشد که بتواند کنشی واقعی، و ازاینرو کنشی تازه، بر ابژههای پیرامون خود اعمال کند، باید نسبت به آنها جایگاهی ممتاز داشته باشد. بهطور معمول، هر تصویر بر تصاویر دیگر به شیوهای اثر میگذارد که بهواسطهی آنچه «قوانین طبیعت» نامیده میشوند، تعیینشده و حتی قابلمحاسبه است. از آنجا که چنین تصویری نیازی به انتخاب ندارد، نیازی هم ندارد که محیط پیرامون خود را بررسی کند یا خود را در معرض آزمودن چندین عمل صرفاً احتمالی قرار دهد. هنگامی که زمان کنش ضروری فرا برسد، آن کنش بهطور خودکار روی خواهد داد. اما من فرض کردهام که وظیفهی تصویری که آن را بدن خود مینامم این است که بر تصاویر دیگر تأثیری واقعی اعمال کند و، در نتیجه، از میان چندین راهی که همگی از نظر مادی امکانپذیر اند، تصمیم بگیرد کدام راه را در پیش گیرد. و چون این راهها احتمالاً بر اساس سود یا زیانی که بدن من میتواند از تصاویر پیرامون خود به دست آورد، به آن پیشنهاد میشوند، این تصاویر باید به نحوی، در جلوهای که در برابر بدن من آشکار میکنند، فایدهای را که بدن من میتواند از آنها حاصل کند، نشان دهند. درواقع، مشاهده میکنم که اندازه، شکل و حتی رنگ ابژههای خارجی، بسته به اینکه بدن من به آنها نزدیک میشود یا از آنها دور میشود، تغییر میکند؛ شدت یک بو و قدرت یک صدا نیز با فاصله افزایش یا کاهش مییابد؛ و سرانجام، همین فاصله بیش از هر چیز نشاندهندهی میزان مصونیت نسبیِ اجسام[5] پیرامون از کنش بیواسطهی بدن من است. هرچه افق دید من گستردهتر میشود، تصاویری که مرا احاطه کردهاند گویی بر زمینهای یکنواختتر نقش میبندند و برای من علیالسّویّهتر میشوند. اما هرچه این افق را محدودتر میکنم، ابژههایی که در محدودهی آن قرار میگیرند، براساس آسانی یا دشواریِ تماس بدن من با آنها و حرکت دادنشان، با وضوح بیشتری از یکدیگر متمایز میشوند. بنابراین، آنها همچون آینهای، تأثیر احتمالی بدن من را به خودِ بدن من بازمیتابانند؛ و جایگاه خود را در نظمی مییابند که با افزایش یا کاهش تواناییهای بدن من مطابقت دارد. ابژههایی که بدن مرا احاطه کردهاند، کنشهای ممکنِ بدن من بر خود را بازتاب میدهند.
ادراکها به این واکنشهای ممکن اشاره میکنند
اکنون، بی آنکه به تصاویر دیگر دست بزنم، اندکی تصویری را که آن را بدن خود مینامم تغییر میدهم. در این تصویر، در فکرم[6] تمام اعصاب آورانِ دستگاه عصبیِ مغزی-نخاعی را قطع میکنم. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چند برش با تیغ جراحی، چند دسته از رشتههای عصبی را از هم گسسته است؛ اما بقیهی جهان، و حتی باقیماندهی بدن من، همان چیزی باقی میماند که پیش از این بود. بنابراین، تغییری که ایجاد شده است، در ظاهر ناچیز است. بااینحال، درواقع، ادراک من بهکلی ناپدید شده است. بیایید آنچه را رخ داده است دقیقتر بررسی کنیم. در اینجا تصاویری قرار دارند که جهان را بهطورکلی تشکیل میدهند؛ سپس تصاویری که در نزدیکی بدن من قرار گرفتهاند؛ و سرانجام خودِ بدن من. در این آخرین تصویر، کارکرد معمول اعصاب مرکزگرا (آوران) این است که حرکتها را به مغز و نخاع منتقل کنند؛ اعصاب گریز از مرکز (وابران) نیز این حرکت را دوباره بهسوی پیرامون بازمیفرستند. بنابراین، قطع کردن اعصاب مرکزگرا تنها میتواند یک اثر قابلفهم داشته باشد: یعنی قطع کردن جریانی که از پیرامون، از راه مرکز، دوباره بهسوی پیرامون بازمیگردد؛ و در نتیجه، ناممکن ساختن این امر که بدن من بتواند از میان همهی چیزهایی که آن را احاطه کردهاند، مقدار و کیفیت حرکتی را که برای اثر گذاشتن بر آنها لازم است استخراج کند. این امری است که به عمل مربوط میشود، و فقط به عمل. بااینهمه، چیزی که ناپدید شده است ادراک من است. این چه معنای دیگری جز آن دارد که ادراک من در میان جهان تصاویر، همچون بازتاب یا سایهی بیرونی آنها، کنشهای احتمالی یا ممکن بدن من را آشکار میکند؟ اکنون، نظام تصاویری که تیغ جراحی در آن تنها تغییری ناچیز ایجاد کرده است، همان چیزی است که عموماً «جهان مادی» نامیده میشود؛ و از سوی دیگر، آنچه اکنون ناپدید شده است، «ادراک من از ماده» است. ازاینرو، بهطور موقت، میتوانیم این دو تعریف را ارائه کنیم: من ماده را مجموعهی تصاویر مینامم؛ و ادراک ماده را همین تصاویر، هنگامی که به کنش احتمالیِ یک تصویر خاص -یعنی بدن من- ارجاع داده میشوند.
مغز با واکنش حرکتی سروکار دارد، نه با ادراک آگاهانه
بیایید این ارجاع را عمیقتر بررسی کنیم. بدنِ خود را، با اعصاب مرکزگرا و گریز از مرکز و نیز مراکز عصبیاش، در نظر میگیرم. میدانم که ابژههای خارجی در اعصاب آوران اختلالی ایجاد میکنند که به سوی مراکز پیش میرود؛ میدانم که این مراکز صحنهی حرکتهای مولکولیِ بسیار گوناگونی اند؛ و نیز میدانم که این حرکات به ماهیت و موقعیت ابژهها بستگی دارند. اگر ابژهها را تغییر دهیم، یا رابطهی ابژهها را با بدنِ من دگرگون کنیم، همهچیز در حرکات درونیِ مراکز ادراکی من تغییر خواهد کرد. اما در «ادراک من» نیز همهچیز تغییر میکند. پس ادراک من تابعی از این حرکات مولکولی است؛ به آنها وابسته است. اما چگونه به آنها وابسته است؟ شاید گفته شود که ادراک، این حرکات را ترجمه میکند و اینکه، در نهایت، من چیزی جز حرکات مولکولیِ مادهی مغزی را در ذهن خود بازنمایی نمیکنم. اما این سخن چگونه میتواند معنایی داشته باشد، حال آنکه تصویر دستگاه عصبی و حرکات درونی آن، بنا بر فرض، تنها تصویر یک ابژهی مادیِ معین است، در حالی که من تمام جهان مادی را در ذهن خود بازنمایی میکنم؟ درست است که بسیاری از فیلسوفان میکوشند از این دشواری بگریزند. آنان مغزی را به ما نشان میدهند که در ذات خود مشابه دیگر بخشهای جهان مادی است؛ بنابراین، اگر جهان یک تصویر باشد، مغز نیز تصویری خواهد بود. سپس، چون میخواهند حرکات درونی این مغز را سرچشمه یا تعیینکنندهی بازنماییِ تمام جهان مادی بدانند (بازنماییای که بهمراتب از تصویر ارتعاشات مغزی گستردهتر است) اظهار میکنند که این حرکات مولکولی، و حرکت بهطورکلی، مانند سایر چیزها تصویر نیستند، بلکه چیزی کمتر یا بیشتر از یک تصویر اند؛ در هر حال، ماهیتی متفاوت از تصویر دارند، و بازنمایی گویی بهطرزی معجزهآسا از آنها پدید میآید. بدینترتیب، ماده به چیزی تبدیل میشود که اساساً با بازنمایی متفاوت است؛ چیزی که، در نتیجه، ما هیچ تصویری از آن نداریم. در برابر آن نیز آگاهیای قرار میگیرد تهی از تصاویر، که قادر نیستیم هیچ تصور روشنی از آن داشته باشیم. و سرانجام، برای پر کردن این آگاهی، کنشی نامفهوم و غیرقابلدرک از سوی این مادهی بیشکل بر این اندیشهی بیماده اختراع میکنند. اما حقیقت این است که حرکات ماده، اگر همچون تصاویر نگریسته شوند، کاملاً روشن و قابلفهم اند و هیچ نیازی نیست در حرکت چیزی بیش از آنچه در آن میبینیم جستوجو کنیم. تنها دشواری این خواهد بود که بخواهیم تنوع بینهایت بازنماییها را از همین تصاویر بسیار خاص پدید آوریم؛ اما چرا باید چنین کنیم، حال آنکه همهی ما توافق داریم که ارتعاشات مغزی در جهان مادی جای دارند و در نتیجه، این تصاویر نیز تنها بخشی از بازنمایی هستند؟ پس این حرکات چیستند و این تصاویر خاص چه نقشی در بازنماییِ کل جهان دارند؟ پاسخ روشن است: آنها در درون بدن من، حرکاتی هستند که برای آمادهسازی واکنش بدن من به کنش ابژههای خارجی در نظر گرفته شدهاند؛ حرکاتی که خود، آغازِ این واکنش را نیز دربر دارند. این حرکات، چون خود تصویر اند، نمیتوانند تصاویر دیگری بیافرینند؛ بلکه در هر لحظه، همچون قطبنمایی که مدام جهتش تغییر میکند، موقعیتِ یک تصویر معین -یعنی بدن من- را نسبت به تصاویر پیرامون نشان میدهند. در مجموعهی کلیِ بازنمایی، این حرکات سهمی بسیار ناچیز دارند؛ اما برای آن بخش از بازنمایی که من آن را بدن خود مینامم، اهمیتی اساسی دارند، زیرا در هر لحظه، اعمال بالقوهی آن را از پیش ترسیم و آماده میکنند. بنابراین، میان آنچه «قوهی ادراکی مغز» نامیده میشود و کارکردهای انعکاسیِ نخاع تنها تفاوتی در درجه وجود دارد؛ هیچ تفاوتی در نوع و ماهیت وجود ندارد. نخاع تحریک دریافتی را به حرکت تبدیل میکند؛ مغز آن را به واکنشهایی امتداد میدهد که هنوز تنها در مرحلهی شکلگیری اند؛ اما در هر دو مورد، کارکرد مادهی عصبی عبارت است از هدایت، هماهنگسازی یا مهار حرکات. پس چگونه است که «ادراک من از جهان» ظاهراً به حرکات درونیِ مادهی مغزی وابسته است؛ با تغییر آنها تغییر میکند و با توقف آنها از میان میرود؟
مغز، که خود تصویری است، نمیتواند تصاویر بیافریند
دشواری اصلی این مسئله از آنجا ناشی میشود که مادهی خاکستری مغز و تغییرات آن همچون چیزهایی در نظر گرفته میشوند که برای خود کفایت میکنند و میتوان آنها را از باقی جهان جدا کرد. مادیگرایان و دوبنیانگاران در این نقطه، در بنیاد، همنظر اند. آنان برخی حرکات مولکولیِ مادهی مغزی را جدا از سایر امور در نظر میگیرند؛ سپس، گروهی از آنان در ادراک آگاهانهی ما نوعی فسفرتابی[7] میبینند که در پی این حرکات پدید میآید و مسیر آنها را روشن میکند؛ و گروهی دیگر، ادراکات ما را همچون طوماری گشودهشونده میدانند که در آگاهی، پیدرپی، حرکت میکند و آگاهی نیز به شیوهی خاص خود، ارتعاشات مولکولیِ مادهی قشری را بهطور مداوم بازتاب میدهد. اما در هر دو صورت، فرض بر این است که ادراک ما حالتهای دستگاه عصبیمان را ترجمه یا بازنمایی میکند. ولی آیا اصلاً میتوان دستگاه عصبی را جدا از انداموارهای تصور کرد که آن را تغذیه میکند؛ جدا از هوایی که اندامواره در آن تنفس میکند؛ جدا از زمینی که آن هوا را در بر گرفته است؛ و جدا از خورشیدی که زمین به دور آن میگردد؟ بهطور کلیتر، آیا تصورِ یک ابژهی مادیِ منزوی، خود مستلزم نوعی بیمعنایی نیست؟ زیرا این ابژه، ویژگیهای فیزیکی خود را از روابطی که با همهی ابژههای دیگر برقرار میکند وام میگیرد؛ و هر یک از تعینات خود، و در نتیجه حتی اصل وجود خویش را، مدیون جایگاهی است که در کلیت جهان اشغال میکند. پس دیگر نگوییم که ادراکات ما صرفاً به حرکات مولکولیِ تودهی مغزی وابسته اند. بهتر است بگوییم که ادراکات ما همراه با این حرکات تغییر میکنند؛ اما خودِ این حرکات نیز بهطور جداییناپذیری با باقی جهان مادی پیوند دارند. بنابراین، مسئله دیگر فقط این نیست که ادراکات ما چگونه با تغییرات مادهی خاکستری مغز ارتباط دارند. مسئله گسترش مییابد و میتوان آن را با عباراتی بسیار روشنتر نیز مطرح کرد.
تصاویر به دو نظام تعلق دارند: نظام علم و نظام آگاهی
میتوان مسئله را چنین بیان کرد: در اینجا نظامی از تصاویر وجود دارد که من آن را ادراک خود از جهان مینامم؛ نظامی که میتواند تنها با تغییری بسیار جزیی در یک تصویر ممتاز معین، یعنی بدن من، بهکلی دگرگون شود. این تصویر در مرکز قرار دارد؛ همهی تصاویر دیگر بهوسیلهی آن تعیین میشوند؛ و با هر حرکت آن، همهچیز تغییر میکند، گویی با چرخشی در یک لولهی شکلنما یا زیبابین[8]. از سوی دیگر، همین تصاویر را داریم، اما هریک را در نسبت با خودش در نظر میگیریم؛ بیتردید این تصاویر بر یکدیگر اثر میگذارند، اما بهگونهای که اثر همواره متناسب با علت است. این همان چیزی است که من آن را جهان مینامم. پرسش این است: چگونه این دو نظام میتوانند همزمان وجود داشته باشند؟ و چرا همین تصاویر در جهان نسبتاً ثابت و تغییرناپذیر اند، اما در ادراک ما بینهایت تغییرپذیر میشوند؟ مسئلهای که میان رئالیسم و ایدئالیسم، و شاید حتی میان مادیگرایی و معنویتگرایی مطرح است، از نظر ما باید به شکل زیر بیان شود: چگونه ممکن است همین تصاویر، در یک زمان، به دو نظام متفاوت تعلق داشته باشند؛ یکی از این نظامها آن است که در آن هر تصویر برای خود تغییر میکند و تغییر آن دقیقاً به اندازهای است که از کنش واقعیِ تصاویر پیرامون اثر میپذیرد؛ و دیگری نظامی است که در آن همهچیز برای یک تصویر واحد تغییر میکند و میزان این تغییر تابع آن است که تصاویر دیگر، کنش احتمالی این تصویر ممتاز را چگونه بازتاب میدهند.
هر تصویری درون برخی تصاویر قرار دارد و بیرون از برخی دیگر است؛ اما دربارهی مجموعهی کل تصاویر نمیتوانیم بگوییم که درون ماست یا بیرون از ما، زیرا درون و بیرون تنها روابطی میان تصاویر هستند. پرسیدن اینکه آیا جهان تنها در اندیشهی ما وجود دارد یا خارج از اندیشهی ما، یعنی طرح مسئله در قالب اصطلاحاتی که حلناپذیر اند؛ حتی اگر فرض کنیم این اصطلاحات معنایی روشن دارند. چنین پرسشی ما را به بحثی بیثمر محکوم میکند؛ بحثی که در آن واژههایی چون اندیشه، وجود و جهان همواره از سوی دو طرف با معانی کاملاً متفاوت به کار گرفته خواهند شد. برای حل این مسئله، نخست باید زمینهای مشترک بیابیم که طرفین بتوانند در آن با یکدیگر روبهرو شوند؛ و چون هر دو طرف پذیرفتهاند که ما تنها میتوانیم اشیا را در قالب تصاویر درک کنیم، باید مسئله را نیز برحسب تصاویر، و فقط تصاویر، مطرح کنیم. اکنون هیچ نظریهی فلسفی انکار نمیکند که همین تصاویر میتوانند همزمان وارد دو نظام متمایز شوند: یکی نظامی است متعلق به علم، که در آن هر تصویر، چون تنها با خود نسبت دارد، دارای ارزشی مطلق است؛ و دیگری نظام جهان آگاهی است، که در آن همهی تصاویر به یک تصویر مرکزی، یعنی بدن ما، وابسته اند و تغییرات خود را مطابق تغییرات آن دنبال میکنند. در این صورت، مسئلهای که میان رئالیسم و ایدئالیسم مطرح است، کاملاً روشن میشود: رابطهی میان این دو نظام تصاویر با یکدیگر چیست؟ و بهسادگی میتوان دید که ایدئالیسم سوبژکتیو عبارت است از فروگرفتن و استخراج نظام نخست از نظام دوم؛ در حالی که رئالیسم مادیگرا عبارت است از استخراج نظام دوم از نظام نخست.
[1]. afferent nerves
[2]. efferent nerves
[3]. the centrifugal movements
[4]. the centripetal movements
[5]. bodies
[6]. In thought
[7]. Phosphorescence
[8]. Kaleidoscope