پس آگاهی چه میشود؟ اشاراتی مقدماتی
اما چرا رابطهی موجود زنده با ابژههای کموبیش دور از آن، بهصورت خاصِ ادراک آگاهانه درمیآید؟ ما آنچه را در بدنِ اندامیافته روی میدهد بررسی کردیم و دیدیم که حرکات یا منتقل میشوند یا مهار؛ یا به کنشهای بهپایانرسیده بدل میشوند و یا به کنشهایی در حال شکلگیری تجزیه میگردند. این حرکات، از نظر ما، به کنش و فقط کنش مربوط اند؛ و با فرایند بازنمایی، بهکلی بیگانه میمانند. سپس خودِ کنش را بررسی کردیم و به عدمتعینی پرداختیم که آن را احاطه کرده و در ساختار دستگاه عصبی نیز مستتر است؛ عدمتعینی که به نظر میرسد این دستگاه بسیار بیش از آنکه به بازنمایی اشاره کند، بر آن دلالت دارد. از همین عدمتعین، که آن را بهعنوان یک واقعیت پذیرفتیم، توانستیم ضرورت وجود نوعی ادراک را نتیجه بگیریم؛ یعنی رابطهای متغیر میان موجود زنده و تأثیر ابژههایی که مورد توجه اویند و در فاصلهای کموبیش دور از او قرار دارند. اما چگونه است که این ادراک، آگاهی است؟ و چرا همهچیز چنان رخ میدهد که گویی این آگاهی از حرکات درونیِ مادهی مغزی زاده میشود؟
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا شرایطی را که ادراک آگاهانه در آنها روی میدهد، بهطور قابلملاحظهای ساده خواهیم کرد. درواقع، هیچ ادراکی نیست که سرشار از خاطرات نباشد. ما با دادههای بیواسطه و حاضرِ حواس خود، هزاران جزییات برگرفته از تجربهی گذشتهمان را درهم میآمیزیم. در بیشتر موارد، همین خاطرات جای ادراکهای بالفعل ما را میگیرند و از ادراک واقعی تنها چند نشانه برایمان باقی میگذارند؛ اشارتهایی که صرفاً همچون «علامت» به کار میروند تا تصاویر پیشین را در ذهنمان فراخوانند. سهولت و سرعت ادراک بهایی است که در ازای آن میپردازیم؛ اما از همینجا نیز انواع و اقسام توهمها و خطاهای ادراکی سرچشمه میگیرند.
برای مقاصد پژوهشی، بیایید به جای این ادراکِ آغشته به گذشته، ادراکی را فرض کنیم که یک آگاهیِ بالغ و کامل، اگر صرفاً به زمان حال محدود بود و تماماً (و جز هر چیز دیگر) در کارِ شکل دادن خود بر اساس ابژهی خارجی غرق میشد، از آن برخوردار میبود. ممکن است ایراد گرفته شود که این فرضیهای خودسرانه است و چنین ادراک آرمانیای، که با حذف عوارض و خصوصیات فردی به دست آمده باشد، هیچ مطابقتی با واقعیت ندارد. اما امیدواریم نشان دهیم که این عوارض فردی صرفاً بر این ادراک غیرشخصی افزوده میشوند؛ ادراکی که در ژرفترین بنیانِ شناخت ما از ابژهها قرار دارد. و دقیقاً به این دلیل که فیلسوفان آن را نادیده گرفتهاند و آن را از آنچه حافظه به ادراک میافزاید یا از آن میکاهد، متمایز نکردهاند، ادراک را در کلیت خود نوعی دیدنِ درونی و سوبژکتیو پنداشتهاند؛ دیدنی که در این صورت تنها بهواسطهی شدت بیشترش با حافظه تفاوت خواهد داشت. این، نخستین فرضیهی ما خواهد بود. اما این فرضیه بهطور طبیعی ما را به فرضیهی دیگری میرساند. هرقدر هم که ادراکی را کوتاه فرض کنیم، باز هم همیشه مدتزمان معینی را دربر میگیرد و در نتیجه مستلزم نوعی کارکرد حافظه است که چندین لحظه را به یکدیگر امتداد میدهد و پیوند میزند. چنانکه خواهیم کوشید نشان دهیم، حتی «سوبژکتیویته»ی کیفیتهای حسی نیز پیش از هر چیز از نوعی فشردهسازی واقعیت بهوسیلهی حافظه تشکیل میشود. خلاصه آنکه حافظه، در این دو صورت، سهم اصلیِ آگاهی فردی در ادراک را تشکیل میدهد و جنبهی سوبژکتیوِ شناخت ابژهها را پدید میآورد: از یک سو، با پوشاندن هستهی ادراک بیواسطه در پوششی از خاطرات؛ و از سوی دیگر، با فشرده کردن شماری از لحظات خارجی در یک لحظهی واحدِ درونی. و از آنجا که برای روشنتر ساختن اندیشهی خود ناچاریم این سهم را موقتاً نادیده بگیریم، در مسیری که برگزیدهایم بیش از اندازه پیش خواهیم رفت. اما کافی است سپس مسیر گامهایمان را بازگردیم و، بهویژه با بازگرداندن نقش حافظه، هر آنچه را در نتایجمان افراطی است اصلاح کنیم. بنابراین، آنچه در ادامه میآید باید صرفاً طرحی شمهوار تلقی شود. از خواننده میخواهیم فعلاً مقصود از «ادراک» را نه ادراک عینی و پیچیدهی خودِ من (ادراکی که بهواسطهی خاطرات گسترش یافته، همواره گسترهای معین از زمان را دربر میگیرد) بلکه ادراک محض بدانَد؛ یعنی ادراکی که بیشتر در نظریه وجود دارد تا در واقعیت، و موجودی که در جایگاه من قرار گرفته و همچون من زندگی میکند، اما کاملاً در زمان حال غرق است و با کنار گذاشتن هرگونه حافظه، قادر است ماده را بهصورت بیواسطه و آنی ببیند. با پذیرفتن این فرض، اکنون بررسی کنیم که ادراک آگاهانه چگونه میتواند تبیین شود.
ادراک آگاهانه چیزی جز توانِ انتخابِ ما نیست که همچون در آینهای از اشیا بازتاب مییابد
درواقع، استنتاج آگاهی کاری جسورانه خواهد بود؛ اما در اینجا اساساً ضرورتی ندارد، زیرا با فرض کردن جهان مادی، مجموعهای از تصاویر را مفروض گرفتهایم و افزون بر آن، فرض کردنِ چیزی جز این نیز ناممکن است. هیچ نظریهای دربارهی ماده از این ضرورت نمیگریزد. ماده را به اتمهای در حال حرکت فروبکاهید: این اتمها، هرچند از کیفیات فیزیکی تهی شده باشند، تنها در نسبت با دیدنی بالقوه و تماسی بالقوه تعیّن مییابند؛ یکی بینور و دیگری بیمادّه. اتمها را در مراکز نیرو متراکم کنید، یا آنها را به گردابههایی تبدیل کنید که در امر سیّالی پیوسته میچرخند: این امر سیال، این حرکات و این مراکز نیز خود تنها در نسبت با لمسی ناتوان، ضربهای بیاثر و نوری بیرنگ قابلتعیین اند؛ آنها همچنان تصویر هستند. درست است که یک تصویر میتواند بی آنکه ادراک شود وجود داشته باشد؛ میتواند حاضر باشد بیآنکه بازنمایی شده باشد؛ و به نظر میرسد فاصلهی میان این دو، یعنی حضور و بازنمایی، دقیقاً فاصلهی میان خودِ ماده و ادراک آگاهانهی ما از ماده را اندازه میگیرد.
اما بیایید این نکته را دقیقتر بررسی کنیم و ببینیم این تفاوت در چیست. اگر در اصطلاح دوم چیزی بیش از اصطلاح نخست وجود داشت، اگر برای گذر از «حضور» به «بازنمایی» لازم بود چیزی بر آن افزوده شود، آنگاه این مانع واقعاً عبورناپذیر میبود و گذار از ماده به ادراک در هالهای از رازی نفوذناپذیر باقی میماند. اما اگر بتوان از اصطلاح نخست به اصطلاح دوم از راه کاستن گذر کرد، و اگر بازنماییِ یک تصویر کمتر از حضور خودِ آن باشد، وضع کاملاً متفاوت خواهد بود؛ زیرا در این صورت کافی است تصاویرِ حاضر ناگزیر شوند بخشی از خودشان را کنار بگذارند تا صِرفِ حضورشان به بازنمایی تبدیل شود. اکنون این تصویری است که من آن را یک ابژهی مادی مینامم؛ و من بازنماییِ آن را نیز در اختیار دارم. چگونه است که این ابژه برای من همان چیزی به نظر نمیرسد که فینفسه هست؟ از این رو است که، چون با همهی تصاویر دیگر پیوند دارد، در تصاویری که پس از آن میآیند امتداد مییابد، همانگونه که خود نیز تصاویر پیش از خویش را امتداد داده است.
برای تبدیل وجود آن به بازنمایی، کافی بود آنچه را پس از آن میآید، آنچه پیش از آن میآید، و نیز تمام آنچه درون آن را پر کرده است حذف کنیم و تنها پوستهی بیرونی، سطح و لایهی ظاهری آن را نگاه داریم. آنچه یک تصویرِ حاضر، یعنی یک واقعیت عینی، را از تصویری بازنماییشده متمایز میکند، ضرورتی است که آن را وامیدارد از طریق تکتک نقاط خود بر همهی نقاطِ همهی تصاویر دیگر اثر بگذارد؛ تمام آنچه را دریافت میکند منتقل کند؛ در برابر هر کنش، واکنشی برابر و مخالف نشان دهد؛ و خلاصه، چیزی جز راهی برای عبور تغییراتی نباشد که در سراسر پهنهی بیکران جهان انتشار مییابند. اگر میتوانستم آن را از همهچیز جدا کنم، و بهویژه اگر میتوانستم پوستهاش را از محیط جدا سازم، آن را به بازنمایی تبدیل میکردم. بازنمایی در آنجا وجود دارد، اما همواره بالقوه است؛ زیرا درست در لحظهای که میشود بالفعل شود، الزام به ادامه یافتن و محو شدن در چیزی دیگر، آن را خنثا میکند. برای تبدیل این امر بالقوه به بالفعل، لازم نیست نور بیشتری بر ابژه بیفکنیم؛ برعکس، باید برخی از وجوه آن را تاریک کنیم، آن را بهواسطهی حذف بخش اعظم وجودش کوچک کنیم، تا آنچه باقی میماند، بهجای آنکه همچون یک ابژه در محیط خود محصور باشد، از آن جدا شود و همچون تصویری مستقل پدیدار گردد. حال اگر موجودات زنده در درون جهان چیزی جز «مراکز عدمتعین» نباشند، و اگر درجهی این عدمتعین با شمار و مرتبهی کارکردهای آنها سنجیده شود، میتوانیم تصور کنیم که حضور صِرفِ آنها معادل حذف همهی آن بخشهایی از ابژهها است که کارکردهایشان نسبت به آنها هیچ اهمیتی ندارد. موجودات زنده، بهاصطلاح، میگذارند آن دسته از تأثیرات بیرونی که برایشان علیالسویّه اند از میانشان عبور کنند؛ اما تأثیرات دیگر، هنگامی که جدا و منفرد میشوند، بهواسطهی همین انزوا به «ادراک» بدل میگردند.
بنابراین همهچیز برای ما چنان رخ میدهد که گویی ما نوری را که از سطوح اشیا ساطع میشود، به سوی همان سطوح بازمیتابانیم؛ نوری که اگر بدون مانع به مسیر خود ادامه میداد، هرگز آشکار نمیشد. تصاویری که ما را احاطه کردهاند، گویی قشری را بهسوی بدن ما میگردانند که نور بر آن تأکید کرده است؛ قشری که برای بدن ما اهمیت دارد. آنها از وجود خود آن چیزی را جدا میکنند که ما در مسیرش توقف ایجاد کردهایم؛ یعنی آن بخشی را که میتوانیم بر آن اثر بگذاریم. این تصاویر، که بهسبب سازوکار بنیادیای که آنها را به یکدیگر پیوند میدهد، نسبت به یکدیگر بیتفاوت اند، همهی وجوه خود را همزمان در برابر یکدیگر عرضه میکنند؛ یعنی هریک با تمام عناصر خود بر دیگری اثر میگذارد و از آن اثر میپذیرد، و هیچیک نه ادراک میکند و نه بهطور آگاهانه ادراک میشود. اما فرض کنیم جایی با نوعی خودانگیختگی در واکنش روبهرو شوند: کنش آنها تا همین اندازه کاهش مییابد، و همین کاهشِ کنش آنها است که همان بازنماییای را تشکیل میدهد که ما از آنها داریم. بنابراین، بازنمایی ما از اشیا از این واقعیت سرچشمه میگیرد که آنها بهواسطهی آزادی ما به عقب رانده و بازتابانده میشوند. هنگامی که پرتوِ نور از محیطی به محیط دیگر عبور میکند، معمولاً با تغییرجهت از آن میگذرد. اما ممکن است چگالی نسبی دو محیط چنان باشد که برای زاویهی معینی از تابش، دیگر شکست نور امکانپذیر نباشد. در این صورت با بازتاب کلی روبهرو میشویم. نقطهی نورانی، تصویری مجازی پدید میآورد که، بهاصطلاح، نمادینهشدهی این واقعیت است که پرتوهای نور دیگر نمیتوانند مسیر خود را ادامه دهند. ادراک نیز پدیدهای از همین نوع است. آنچه داده شده، تمامیت تصاویر جهان مادی است، همراه با تمام عناصر درونی آنها. اما اگر مراکز فعالیت واقعی، یعنی مراکز فعالیت خودانگیخته، را فرض کنیم، پرتوهایی که به آنها میرسند و این فعالیت را تحت تأثیر قرار میدهند، بهجای آنکه از این مراکز عبور کنند، گویی بازتاب مییابند و بدینسان خطوط و حدود شیئی را که آنها را گسیل کرده است آشکار میکنند. در اینجا هیچ امر مثبتی افزوده نشده است؛ هیچ چیز تازهای بر تصویر اضافه نمیشود. اشیا صرفاً بخشی از کنش واقعی خود را کنار میگذارند تا کنش بالقوهی خود را آشکار کنند؛ یعنی، در اصل، تأثیر احتمالیای را که موجود زنده میتواند بر آنها بگذارد. بنابراین، ادراک به پدیدههای بازتابی شباهت دارد که از جلوگیریِ شکست نور حاصل میشوند؛ ادراک چیزی شبیه اثر سراب است.
بنابراین بازنمایی، حاصلِ حذفِ آن چیزی از کلیتِ ماده است که برای نیازهای ما بیاهمیت است
این سخن به این معناست که، دربارهی تصاویر، میان «بودن» و «آگاهانه ادراکشدن» تنها تفاوتی در درجه وجود دارد، نه تفاوتی در نوع. واقعیتِ ماده عبارت است از کلیتِ عناصر آن و تمامی کنشها و تأثیراتی که این عناصر بر یکدیگر میگذارند. بازنماییِ ما از ماده، اندازه و معیارِ عملِ ممکنِ ما بر اجسام است؛ و از کنارگذاشتنِ آن بخشهایی حاصل میشود که برای نیازهای ما، یا بهطور کلی برای کارکردهای ما، اهمیتی ندارند. از یک منظر میتوان گفت که ادراکِ هر نقطهی مادیِ ناآگاه، در همانیتِ آنیِ[1] خویش، بینهایت گستردهتر و کاملتر از ادراک ماست؛ زیرا آن نقطه تأثیراتِ همهی نقاطِ جهان مادی را دریافت و منتقل میکند، حال آنکه آگاهیِ ما تنها به بخشهایی معین و به جنبههایی معین از آن بخشها دست مییابد. آگاهی -از حیث ادراکِ جهان خارج- دقیقاً در همین انتخاب نهفته است. اما در این فقرِ ناگزیرِ ادراکِ آگاهانهی ما، چیزی مثبت نیز وجود دارد؛ چیزی که نویدِ روح را در خود دارد: تمییز[2]، به معنای دقیق و ریشهشناختیِ کلمه.
و محدود است به میزانِ کنشِ نامتعینی که موجود زنده بر آن اختیار دارد
تمام دشواریِ مسئلهای که ما را به خود مشغول داشته است از اینجا ناشی میشود که ادراک را نوعی تصویرِ عکاسانه از اشیا میپنداریم؛ تصویری که از نقطهای ثابت، بهوسیلهی آن دستگاه ویژهای که «اندام ادراک» نامیده میشود، گرفته شده و سپس، بر اثر نوعی فرایند ناشناختهی شیمیایی و روانی، در مادهی مغز ظاهر و پردازش میشود. اما آیا روشن نیست که اگر اساساً چنین عکسی در کار باشد، این عکس از پیش، در خودِ قلبِ اشیا و در همهی نقاط فضا، گرفته و ظاهر شده است؟ هیچ متافیزیکی، و حتی هیچ فیزیکی، نمیتواند از این نتیجه بگریزد. جهان را با اتمهایی بنا کنید که هریک، برحسب فاصله، کمّاً و کیفاً، در معرض تأثیر همهی اتمهای مادی دیگر قرار دارند. مراکز نیروِی فاراده را وارد کنید: خطوط نیرو که از هر مرکز در همهی جهات گسیل میشوند، تأثیرات سراسر جهان مادی را بر هریک از این مراکز وارد میکنند. مونادهای لایبنیتسی را به میان آورید: هریک آینهای از جهان است. پس همهی فیلسوفان در این نکته همداستان اند. فقط اگر بتوانیم هر نقطهی معین دیگری را در جهان چنان در نظر بگیریم که گویی کنشِ کل ماده، بیهیچ مقاومتی و بدون هیچ اتلافی، از خلال آن میگذرد و عکسِ تمام جهان در آن شفاف است، آنگاه است که در پشتِ صفحه، پردهی سیاهی را که تصویر بتواند بر آن نقش بندد، نداریم. «مناطقِ عدمتعینِ» ما، بهنوعی، نقش همین پرده را ایفا میکنند. آنها هیچچیز به آنچه وجود دارد نمیافزایند؛ فقط این کار را میکنند: کنشِ بالفعل از میانشان میگذرد، اما کنشِ بالقوه باقی میماند.
این یک فرضیه نیست. ما صرفاً دادههایی را فرمولیده میکنیم که هیچ نظریهای دربارهی ادراک نمیتواند از آنها چشم بپوشد. زیرا هیچ فیلسوفی نمیتواند مطالعهی ادراکِ بیرونی را آغاز کند، بیآنکه دستکم امکانِ وجودِ یک جهان مادی را مفروض بگیرد؛ یعنی، در اصل، امکانِ ادراکِ بالقوهی همهی اشیا را. سپس از این تودهی مادیِ صرفاً ممکن، شیء خاصی را که من «بدنِ خود» مینامم جدا میکند و در این بدن، مراکز ادراک را تشخیص میدهد؛ اختلالی را که از نقطهای معین در فضا میآید، در امتداد اعصاب پیش میرود و به این مراکز میرسد، به من نشان میدهد. اما در اینجا ناگهان با صحنهای جادویی، گویی برگرفته از سرزمین افسانهها، روبهرو میشوم. جهان مادیِ پیرامون بدن، بدنی که مغز را در خود جای داده است، و مغزی که در آن مراکز را تشخیص دادهایم، ناگهان کنار گذاشته میشوند؛ و فیلسوف، چنانکه گویی با عصای جادوگری، بازنماییِ آنچه را خود در آغاز مفروض گرفته بود، همچون چیزی کاملاً تازه پدیدار میکند. سپس این بازنمایی را از فضا بیرون میراند تا هیچ وجه اشتراکی با مادهای که از آن آغاز کرده بود نداشته باشد. در مورد خودِ ماده نیز مایل است از آن صرفنظر کند، اما نمیتواند؛ زیرا پدیدههای مادی نسبت به یکدیگر نظمی چنان دقیق و چنان مستقل از نقطهی مبدأِ انتخابشده دارند که همین نظم و بیاعتنایی به مبدأ، درواقع، وجودی مستقل را تشکیل میدهد. پس ناگزیر باید دستکم شبحی از ماده را حفظ کند. اما آنگاه میکوشد آن را از تمام کیفیتهایی که به آن زندگی میبخشند محروم سازد. در فضایی بیشکل، شکلهای متحرک میتراشد؛ یا (که تقریباً به همان معناست) روابط کمّی و اندازههایی را تصور میکند که خود را با یکدیگر تنظیم میکنند، و توابع ریاضیای را که پیوسته محتوای خویش را تکامل میدهند و میگسترند. از این پس، بازنمایی، در حالی که غنای بهغنیمتگرفته از ماده را با خود حمل میکند، آزادانه در آگاهیای فاقد امتداد ظاهر میشود.
اما صرفاً بریدن و جدا کردن کافی نیست؛ باید این قطعات را دوباره به یکدیگر دوخت. اکنون باید توضیح دهید چگونه آن کیفیتهایی را که از تکیهگاه مادیشان جدا کردهاید، بار دیگر به آن متصل میکنید. هر صفتی که از ماده بگیرید، فاصلهی میان بازنمایی و ابژهی آن را بیشتر میکند. اگر ماده را فاقد امتداد کنید، چگونه امتداد خواهد یافت؟ اگر آن را به حرکتی همگن فروبکاهید، کیفیت از کجا پدیدار خواهد شد؟ و مهمتر از همه، چگونه باید رابطهای را میان یک ابژه و تصویر آن، میان ماده و اندیشه، تصور کنیم، حال آنکه هریک از این دو، بنا به تعریف، فقط آن چیزی را دارد که دیگری فاقد آن است؟ بدینسان، دشواریها یکی پس از دیگری پیش پای ما سر برمیآورند؛ و هر تلاشی که برای ازمیانبردن یکی از آنها میکنید، فقط آن را به دشواریهای بیشتری تجزیه میکند. پس از شما چه میخواهیم؟ فقط اینکه عصای جادوگری خود را کنار بگذارید و همان راهی را که در آغاز در پیش گرفته بودید ادامه دهید. شما به ما نشان دادید که تصاویر بیرونی به اندامهای حسی میرسند، اعصاب را دگرگون میکنند و تأثیر خود را در مغز منتشر میسازند. بسیار خوب؛ این فرایند را تا پایان دنبال کنید. حرکت از میان مادهی مغزی عبور خواهد کرد (هرچند نه بیآنکه لحظهای در آن درنگ کند) و سپس به کنشِ ارادی گسترش خواهد یافت. این است تمام سازوکار ادراک.
اما دربارهی خودِ ادراک، تا آنجا که یک تصویر است، از شما خواسته نمیشود پیدایش آن را از نو دنبال کنید؛ زیرا شما از همان ابتدا آن را مفروض گرفتهاید و، افزون بر این، راه دیگری نیز در برابر شما گشوده نبوده است. هنگامی که مغز، یعنی کوچکترین ذرهای از ماده، را مفروض گرفتید، آیا کلیتِ تصاویر را نیز مفروض نگرفتید؟ پس آنچه باید توضیح دهید این نیست که ادراک چگونه پدید میآید، بلکه این است که چگونه محدود میشود؛ زیرا ادراک باید، در اصل، تصویرِ کل باشد، اما درواقع به تصویرِ آن چیزی فروکاسته میشود که برای شما اهمیت دارد. اما اگر ادراک از تصویرِ صِرف دقیقاً از این حیث متمایز باشد که اجزای آن با ارجاع به مرکزی متغیر در کنار یکدیگر قرار میگیرند، محدودیتش بهآسانی قابلفهم است: ادراک، از حیث حقّ وجود، نامحدود است؛ اما در عمل، خود را به نشان دادن میزانِ عدمتعینی محدود میکند که برای اعمالِ آن تصویرِ خاص، یعنی بدنِ شما، مجاز است.
و برعکس، از اینجا نتیجه میشود که عدمتعینِ حرکات بدنِ شما، چنانکه از ساختار مادهی خاکستریِ مغز ناشی میشود، دقیقاً اندازهی گسترهی ادراک شما را تعیین میکند. پس جای شگفتی نیست که همهچیز چنان رخ دهد که گویی ادراک شما نتیجهی حرکات درونی مغز است و بهنوعی از مراکز قشری آن سرچشمه میگیرد. درواقع نمیتواند از آنها سرچشمه گرفته باشد؛ زیرا مغز نیز، همچون دیگر تصاویر، خود یک تصویر است که در میان انبوه تصاویر دیگر جای دارد، و اینکه محتوا از ظرف خود پدید آید، تناقضآمیز است. اما از آنجا که ساختار مغز همچون نقشهای دقیق از حرکاتی است که شما در میان آنها امکان انتخاب دارید، و از آنجا که آن بخش از تصاویر بیرونی که گویی بهسوی خود بازمیگردد تا ادراک را تشکیل دهد، دقیقاً شامل همهی نقاط جهان است که این حرکات میتوانند بر آنها اثر بگذارند، ادراک آگاهانه و حرکت مغزی با یکدیگر تطابقی دقیق دارند. بنابراین، وابستگی متقابل این دو (ادراک و حرکت مغزی) صرفاً از آنجا ناشی میشود که هر دو تابعِ عامل سومی هستند: عدمتعینِ اراده.
[1]. instantaneousness
[2]. discernment