مادّه و حافظه(۶)/ آنری برگسون/ ترجمه‌ی آبذ

اما آسیب مغزی با کاستن از دعوت به کنش، ادراک را کاهش می‌دهد

 

هنگامی که ضایعه‌ای در اعصاب یا مراکز عصبی، مسیر عبور ارتعاش عصبی را قطع می‌کند، ادراک نیز به همان نسبت کاهش می‌یابد. آیا باید از این امر شگفت‌زده شویم؟ وظیفه‌ی دستگاه عصبی این است که از آن ارتعاش بهره گیرد و آن را به اعمالی کاربردی، خواه بالفعل و خواه بالقوه، تبدیل کند. اگر به هر علتی این تحریک نتواند از مسیر خود عبور کند، عجیب خواهد بود اگر ادراک متناظر با آن همچنان روی دهد؛ زیرا در این صورت، این ادراک بدن ما را با نقاطی از فضا مرتبط می‌کرد که دیگر مستقیماً بدن را به انتخاب وامی‌دارند. عصب بینایی حیوانی را قطع کنید: ارتعاشاتی که از نقطه‌ی نورانی صادر می‌شوند دیگر نمی‌توانند به مغز و از آنجا به اعصاب حرکتی منتقل شوند؛ رشته‌ای که عصب بینایی بخشی از آن است و ابژه‌ی خارجی را به سازوکارهای حرکتی حیوان پیوند می‌دهد، گسسته شده است. بنابراین ادراک بصری ناتوان شده، و همین ناتوانی، ناآگاهی است. اینکه ماده بتواند بدون کمک دستگاه عصبی و بدون اندام‌های حسی ادراک شود، از لحاظ نظری ناممکن نیست؛ اما از لحاظ عملی ناممکن است، زیرا چنین ادراکی هیچ فایده‌ای نخواهد داشت. چنین ادراکی به یک شبح می‌آمد، نه به موجودی زنده و، ازاین‌رو، کنشگر. ما به طرزی مفرط گرایش داریم بدن زنده را همچون جهانی در درون یک جهان دیگر تصور کنیم و دستگاه عصبی را موجودی مستقل بدانیم که وظیفه‌اش نخست ساختن ادراک‌ها و سپس ایجاد حرکات است. حقیقت این است که دستگاه عصبی من، که میان ابژه‌هایی که بر بدنم اثر می‌گذارند و ابژه‌هایی که می‌توانم بر آنها اثر بگذارم قرار گرفته است، چیزی جز یک رسانا نیست: حرکت را منتقل می‌کند، بازمی‌گرداند یا مهار می‌سازد. این رسانا از شمار عظیمی رشته تشکیل شده است که از پیرامون به مرکز و از مرکز به پیرامون کشیده شده‌اند. به تعداد رشته‌هایی که از پیرامون به مرکز می‌روند، به همان تعداد نقاطی از فضا وجود دارند که می‌توانند ندایی به اراده‌ی من سر دهند و، به تعبیر دقیق‌تر، پرسشی ابتدایی از فعالیت حرکتی من مطرح کنند. هریک از این پرسش‌ها همان چیزی است که ادراک نامیده می‌شود.

بنابراین هر بار که یکی از رشته‌هایی را که «حسی» نامیده می‌شوند قطع کنیم، ادراک نیز یکی از عناصر خود را از دست می‌دهد؛ زیرا بخشی از ابژه‌ی خارجی دیگر قادر نیست فعالیت را به کنش فراخواند. ادراک همچنین هرگاه عادتی پایدار شکل گرفته باشد کاهش می‌یابد؛ زیرا در این حالت، پاسخِ ازپیش‌آماده دیگر نیازی به طرح پرسش ندارد. آنچه در هر دو حالت ناپدید می‌شود، بازتاب ظاهریِ تحریک بر خودش است؛ بازگشت نور به تصویری که از آن آمده است؛ یا بهتر بگوییم، آن جدایی و تمایزی که به‌واسطه‌ی آن ادراک از تصویر منفک می‌شود. ازاین‌رو می‌توان گفت که گرچه جزییات ادراک دقیقاً بر جزییات اعصابی که «حسی» نامیده می‌شوند قالب می‌گیرند، ادراک به‌مثابه‌ی یک کل، توضیح حقیقی و نهایی خود را در گرایش بدن به حرکت می‌یابد. علت توهم عمومی درباره‌ی این مسئله، در بی‌تفاوتی ظاهری حرکات ما نسبت به تحریکی است که آنها را برمی‌انگیزد. چنین به نظر می‌رسد که حرکت بدن من برای رسیدن به یک ابژه و تغییر دادن آن، یکسان است؛ خواه وجود آن ابژه را از طریق گوش به من خبر داده باشند، خواه از طریق بینایی یا لامسه آشکار شده باشد. ازاین‌رو فعالیت حرکتی من همچون موجودیتی مستقل جلوه می‌کند؛ نوعی مخزن که حرکات، بنا بر اراده، از آن صادر می‌شوند و برای یک کنش معین، فارغ از نوع تصویری که آن کنش را برانگیخته است، همیشه یکسان اند. اما حقیقت این است که ماهیت حرکاتی که از نظر بیرونی یکسان اند، از درون متفاوت است؛ بسته به اینکه در پاسخ به یک تأثر بصری، شنیداری یا لمسی روی دهند. فرض کنید انبوهی از ابژه‌ها را در فضا ادراک می‌کنم؛ هریک از آنها، از آن حیث که صورتی بصری است، فعالیت مرا به‌سوی خود می‌خواند. اکنون ناگهان بینایی‌ام را از دست می‌دهم. بی‌تردید همان کمیت و همان کیفیت حرکات فضایی همچنان در اختیار من است؛ اما این حرکات دیگر نمی‌توانند با تأثرات بصری هماهنگ شوند. از این پس، برای مثال، باید از تأثرات لمسی پیروی کنند و در مغز، آرایش تازه‌ای پدید خواهد آمد. امتدادهای پروتوپلاسمیِ عناصر عصبی حرکتی در قشر مغز، اکنون با شمار بسیار کمتری از عناصر عصبی‌ای که «حسی» نامیده می‌شوند در ارتباط خواهند بود. بنابراین فعالیت من واقعاً کاهش یافته است؛ به این معنا که اگرچه همچنان می‌توانم همان حرکات را کنم، فرصت و محرکِ انجام آنها از سوی ابژه‌های خارجی بسیار کمتر فراهم می‌شود. در نتیجه، قطع ناگهانی تداوم نوری، به‌عنوان اثر اساسی و عمیق خود، بخش بزرگی از پرسش‌ها یا مطالباتی را که متوجه فعالیت من بودند از میان برده است. و همان‌گونه که دیدیم، چنین پرسش یا مطالبه‌ای همان ادراک است.

در اینجا دقیقاً به خطای کسانی دست می‌یابیم که معتقد اند ادراک از خودِ ارتعاش حسی سرچشمه می‌گیرد، نه از نوعی پرسش که متوجه فعالیت حرکتی است. آنان این فعالیت حرکتی را از فرایند ادراک جدا می‌کنند؛ و چون به نظر می‌رسد فعالیت حرکتی پس از ازدست‌رفتن ادراک همچنان باقی می‌ماند، نتیجه می‌گیرند که ادراک در عناصر عصبیِ موسوم به حسی جای دارد. اما حقیقت این است که ادراک عمدتاً نه در مراکز حسی قرار دارد و نه در مراکز حرکتی؛ ادراک، پیچیدگیِ روابط میان این دو را اندازه می‌گیرد و درواقع، همان‌جایی است که به نظر می‌رسد.

 

 

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها