شرح غزلی از ابوالقاسم لاهوتی/ آبذ

هم‌هنگام با سقوط کابل، دو سال پیش ذکری از ترانه‌ی احمد ظاهر روی غزل ابوالقاسم لاهوتی رفت و تحلیلی بر غزل ابوالقاسم لاهوتی نوشتم به شرح ذیل.
‌‌
بازتنظیم و بازاجرای خوب خواننده‌ی تاجیک منیژه صباح از ترانه‌ی احمد ظاهر در دستگاه بیات اصفهان با غزل شگفت‌انگیز ابوالقاسم لاهوتی. لاهوتی برجستگی‌اش در غزل‌سرایی نیست اما این غزل را در ۱۹۳۹ در مسکو نوشته است و باید گفت به قول یدالله رؤیایی از آن شعرهای خوبی است که همه‌شان شعر حجم اند. فصل مبسوطی باید درباره‌ی این غزل نوشت اما جهت فتح‌باب و صرفاً اشاره به یک نکته دعوت می‌کنم دقت کنید به نحوه‌ی آشنایی‌زدایی از فعل «دویدن» – و تقریباً تمام فعل‌های به‌کاررفته – در سرتاسر غزل. ضمناً «شب رفت و پیش چشمم دنیا سیاه گردید» صحیح است نه «سیه گردید». متن کامل غزل را هم این‌جا می‌آورم. ممکن است خطاهایی داشته باشد چون دیوان لاهوتی را جهت مقابله دم‌دست ندارم.
صد ره در انتظارت تا پشت در دویدم
پایم ز کار افتاد، آنگه به سر دویدم
صد ره سرم به در خورد چون وقت وعده‌ی تو
هر قدر دیرتر شد من تندتر دویدم
تا یک صدای پایی زان سوی در شنیدم
جستم تو را ندیدم بار دگر دویدم
در فکر گفت‌وگویت از خواب و خور گذشتم
در انتظار رویت شب تا سحر دویدم
تو مست خواب راحت من مضطرب نشستم
تو فارغ از من و من زین بی‌خبر دویدم
شب رفت و پیش چشمم دنیا سیاه گردید
خورشید من نیامد من بی‌ثمر دویدم
شاید دل تو می‌سوخت، بهتر ندید چشمت
چون با لبان خشک و چشمان تر دویدم
اکنون تو را که دیدم، در پای تا سر من
آثار خستگی نیست جانم مگر دویدم
بد نیست از فتح‌باب پیش‌تر برویم و زوایای این غزل را کمی توضیح کنیم.
در مجموع می‌شود گفت این غزل با حالت راحت و حتی سردستی نوشته شده است. کاربرد تضاد دم‌دستی و سعدی‌وار مصراع دوم بین پا و سر، و آوردن ترکیب «یک صدای پایی» کم‌وبیش نشان می‌دهد علاوه بر حالت راحت لاهوتی وقت نوشتن آن، به اغلب احتمال بازنویسی و ویرایش هم نشده است و به همان صورت تحریر نخستین باقی مانده است. و همین ویژگی است که برای ترانه شدن مناسب‌اش کرده است. دایره‌ی واژگان بسیار محدود و وجه محاوره‌ای «یک صدای پایی» به زبان بی‌زبانی می‌گوید بیا من را ترانه کن.
نکته‌ی دیگر این است که یک غزل ایماژمحور است در عین آن‌که تقریباً اجازه‌ی هیچ تجسم کاملی به خواننده نمی‌دهد. یعنی تصویرها در کشاکش با سبک سهل‌ممتنع هنجارگریزی‌ها و آشنایی‌زدایی‌هایی که به‌ویژه در افعال روی می‌دهد هیچ‌گاه مجسم نمی‌شوند.
حال ببینیم این‌که می‌گوییم غزل لاهوتی ایماژمحور است اما نمی‌توان چیزی را در آن تجسم کرد یعنی چه. پیش از آن بیفزایم که تفاوت یک استاد واقعی را در کار شاعری با شاعری متوسط که «استاد» خطاب می‌شود در چنین لحظه‌هایی می‌توان تشخیص داد.
‌‌
ایماژ در شعر متمایز از ایماژ در هنرهای تجسمی است و به همین دلیل هم دامنه‌ی ایماژ شعری پهناورتر و در عین حال خارق‌العاده‌تر از نقاشی است. به تعبیر پاوند ایماژ درست در شعر ایماژی است که نقاش نتواند آن را نقش زند. حال در این شعر با ایماژهایی برابر نشسته‌ایم که حتی قوه‌ی خیال قادر به تجسمشان نیست. و این است غایت آن استادی که در طریقه‌ی سهل ِ ممتنع و به نحوی سردستی در غزل لاهوتی همچون رازی پنهان شده است.
‌‌
غزل لاهوتی ایماژمحور است یعنی عناصری که در آن به کار رفته است اگرنه همگی بیش‌ترشان عناصر عینی، ملموس و محسوس هستند. این را به‌ویژه درباره‌ی فعل‌ها می‌توان گفت که اغلب افعال حرکتی و رفتاری هستند. ردیف ِ «دویدم» نیز نه‌فقط ایماژ بل ضرباهنگ تصویری تندی به شعر می‌بخشد. با این حال ایماژهایش را نمی‌توان تجسم کرد.
حال از خود می‌پرسیم آیا این ایماژهای تجسم‌ناشدنی عنصری است که ما در بازخوانی به شعر افزوده‌ایم یا وجهی سبک‌شناختی است که لاهوتی اراده‌اش کرده است. مصراع ِ «شب رفت و پیش چشمم دنیا سیاه گردید» علامتی است برای آن‌که اطمینان حاصل کنیم این ویژگی را لاهوتی آگاهانه در غزل کار گذاشته است.
در سه بیت نخست سه‌گانه‌ی انتظار و در و دویدن ابتدا تصویری از محیطی داخلی و خانگی را به ذهن متبادر می‌کند اما هنوز این تصویر جرقه نزده است که خاموش می‌شود؛ یعنی «پشت ِ در» هم تجسمی از داخل دارد هم از خارج. و البته آن‌چه از آغاز در برابر تجسم قرار می‌گیرد ترکیب بدیع ِ «در انتظار ِ… دویدن» است.
‌‌
علاوه بر «در انتظار ِ… دویدن»، یک بار که گویی تحرک از میان می‌رود ترکیب ِ بدیع ِ «مضطرب نشستن» نیز در هم‌آمیزی و تعین نیافتن ایماژها تأثیر دارد.
تا بیت سوم پرهیبی از یک قرار عاشقانه‌ی خانگی وچود دارد اما از بیت سوم به بعد معلوم می‌شود دویدن همچون حالتی مداوم در گوینده‌ی شعر فراتر از یک شب تا صبح بر عشق او سایه افکنده است. از عاشقی سخن می‌گوید که در انتظار می‌دود و در اضطراب می‌نشیند.
بنابراین با شعری عاشقانه درباره‌ی دویدن سروکار داریم. و این‌جا دویدن خود می‌باید مجازی از شورمندی و اراده باشد.
گفتیم در بیان سردستی و بداهه‌ی شعر شکلی از آسودگی نهفته است که هم می‌توان از آن حال راحت شاعر را هنگام نوشتن برداشت کرد هم بیانی مطمئن و بدون تأکید از دویدن. کنتراست بنیادین شعر در همین بی‌توجهی و آسودگی و دویدن است که اراده و شورمندی را نمایندگی می‌کند.
و نیز گفتیم این از آن شعرهای خوبی است که همه‌شان شعر حجم اند. بد نیست اشاره کنیم به تأکید بیانیه‌ی شعر حجم بر این‌که شعر حجم اتوماتیسم نیست یعنی اسپاسمانتالیته یا حجمیت شعر هرچه باشد در برابر بیان اکسپرسیو و اتوماتیسم ادبی قرار می‌گیرد؛ مثلاً از آن نوعی که در برخی اشعار زبان‌شناسیک «خطاب به پروانه‌ها» دیده می‌شود.
(این اشاره هم بی‌جا نیست که کسانی که مؤخره‌ی «خطاب…» را نسخه‌ی دهه‌ی هفتادی بیانیه‌ی شعر حجم می‌شمارند نه بن‌مایه‌ی بیانیه‌ی شعر حجم را دریافته‌اند نه بن‌مایه‌ی مؤخره‌ی «خطاب…» را.)
حال‌وهوای آسوده و بیان سردستی غزل لاهوتی نوعی شورمندی و اراده‌ی غیر اتوماتیک و غیر اکسپرسیو را شکل می‌دهد. و این نتیجه‌ی نهایی آن کنتراست بنیادینی است که در غزل لاهوتی نهفته است.
تهران، اوت ۲۰۲۱ مسیحی
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها