مادّه و حافظه(۷)/ آنری برگسون/ ترجمه‌ی آبذ

در ادراک، ما از پیرامون، یعنی مجموعه‌ی تصاویر، به‌سوی مرکز -یعنی بدن- حرکت می‌کنیم، نه برعکس

 

روان‌شناسـانی که دوران نوزادی را مطالعه کرده‌اند، به‌خوبی می‌دانند که بازنماییِ ما در آغاز، جنبه‌ای شخصی و فردی ندارد. فقط به‌تدریج و در نتیجه‌ی تجربه است که بدنِ ما را به‌عنوان یک مرکز اختیار می‌کند و به «بازنماییِ ما» تبدیل می‌شود. سازوکار این فرایند نیز، افزون بر این، به‌سادگی قابل‌فهم است. هنگامی که بدن من در فضا حرکت می‌کند، همه‌ی تصاویر دیگر تغییر می‌کنند، در حالی که آن تصویر، یعنی بدن من، ثابت می‌ماند. بنابراین ناگزیرم بدن خود را به مرکزی تبدیل کنم که همه‌ی تصاویر دیگر را نسبت به آن ارجاع می‌دهم. باور من به وجود جهانی خارج از من، نمی‌تواند از این واقعیت ناشی شود که احساساتی فاقد امتداد را به بیرون از خودم فرافکنی می‌کنم: این احساسات چگونه می‌توانستند هرگز صاحب امتداد شوند، و مفهوم «بیرون‌بودگی» را از کجا می‌بایست به دست آورم؟ اما اگر بپذیریم (چنان‌که تجربه گواهی می‌دهد) که مجموعه‌ی تصاویر از همان ابتدا به ما داده شده است، به‌روشنی می‌توانم ببینم که بدن من چگونه در میان این مجموعه، جایگاهی ممتاز پیدا می‌کند. همچنین درمی‌یابم که مفهوم «درون» و «بیرون» از کجا پدید می‌آید؛ مفهومی که در آغاز چیزی نیست جز تمایز میان بدن من و بدن‌های دیگر. زیرا اگر از بدن من آغاز کنید، آن‌گونه که معمولاً چنین می‌کنند، هرگز نخواهید توانست برای من توضیح دهید که چگونه تأثراتی که بر سطح بدن من دریافت می‌شوند (و تنها به همان بدن مربوط اند) می‌توانند برای من به ابژه‌هایی مستقل تبدیل شوند و جهانی خارجی را تشکیل دهند. اما اگر، برعکس، همه‌ی تصاویر را از همان ابتدا مفروض بگیریم، بدن من ناگزیر سرانجام در میان آنها به‌صورت چیزی متمایز برجسته خواهد شد؛ زیرا تصاویر دیگر پیوسته تغییر می‌کنند، در حالی که بدن من تغییر نمی‌کند. در این صورت، تمایز میان درون و بیرون تنها تمایزی خواهد بود میان جزء و کل. نخست، مجموعه‌ی تصاویر وجود دارد؛ و سپس، در درون این مجموعه، «مراکز عمل» وجود دارند که از آنها تصاویرِ مورد علاقه و مرتبط، گویی بازتاب می‌یابند؛ بدین‌سان ادراک‌ها زاده می‌شوند و اعمال مهیاسازی می‌شوند. بدن من همان چیزی است که به‌عنوان مرکز این ادراک‌ها برجسته می‌شود؛ شخصیت من، موجودی است که این اعمال باید به او نسبت داده شوند. کل این موضوع زمانی روشن می‌شود که بدین‌گونه از پیرامون به سوی مرکز حرکت کنیم، همان‌گونه که کودک حرکت می‌کند و همان‌گونه که تجربه‌ی بی‌واسطه و عقل سلیم ما را به این کار فرامی‌خوانند. برعکس، اگر بکوشیم همراه با نظریه‌پردازان از مرکز به سوی پیرامون حرکت کنیم، همه‌چیز مبهم می‌شود و مشکلات از هر سو افزایش می‌یابند. پس این تصور از کجا پدید می‌آید که جهانی خارجی به‌طور مصنوعی و قطعه‌قطعه، از احساساتی فاقد امتداد ساخته شده است، در حالی که نه می‌توانیم بفهمیم این احساسات چگونه به تشکیل سطحی ممتد می‌انجامند و نه چگونه بعداً به بیرون از بدن ما فرافکنده می‌شوند؟ چرا باید، برخلاف آنچه ظواهر نشان می‌دهند، اصرار داشته باشیم که من باید از «خودِ آگاه» خویش به بدنم بروم، و سپس از بدنم به بدن‌های دیگر؛ حال آنکه درواقع، من خود را بی‌درنگ درون جهان مادیِ به‌طور کلی قرار می‌دهم و سپس به‌تدریج در درون آن، مرکز عملی را که سرانجام آن را «بدن من» خواهم نامید و از همه‌ی بدن‌های دیگر متمایز خواهم کرد، جدا می‌کنم؟ این باور که ادراک خارجیِ ما در اصل فاقد امتداد است، چنان با توهمات درآمیخته است؛ و این تصور که ما حالات کاملاً درونی خود را به بیرون فرافکنی می‌کنیم، چنان سرشار از بدفهمی و پاسخ‌های نارسا به پرسش‌هایی نادرست‌طرح‌شده است، که نمی‌توانیم امید داشته باشیم همه‌ی این موضوع را یکباره روشن کنیم. ما بر این باوریم که با آشکارتر ساختن خطای متافیزیکیِ نهفته در پس این توهمات، یعنی خطایی که «امتدادِ پیوسته و یکپارچه» را با «فضای همگن» یکی می‌گیرد، و نیز خطای روان‌شناختی‌ای که «ادراک محض» را با «حافظه» خلط می‌کند، روشنایی بیشتری بر این مسئله خواهد تابید. با این‌همه، این توهمات با گواهانی واقعی پیوند دارند؛ واقعیت‌هایی که می‌توانیم در همین‌جا به آنها اشاره کنیم تا تفسیر نادرستشان را اصلاح کنیم.

 

 

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها