تَبانه/ آبذ

شب، شبِ عزلت، شبِ شیدایی

شبْ شبْ شبْ شبْ شبِ تنهایی

 

تب، تنها را تو بگو سوزد

تبْ تبْ تبْ تبْ تبِ سودایی

 

شب رسوایی٬ شب هرجایی

شب تلخِ شکنج و شکیبایی

 

تَتَتختِ تنم، شده پیرهنم

همه هستی و مستی و زیبایی

 

شبِ بی‌خبری، شبِ دربه‌دری

شبِ رفتن وُ رفتن وُ تنهایی

 

تو بگو به من ای همه شور و شرر

تو که جَستی و رَستی و بالایی

 

در سرْ چه‌سْتَت در دلْ که‌سْتَت

از تن رَستن و میل رهایی

 

تن٬ تنِ تن، تنِ تن، تنِ بی‌سر

سر، سرِ سر، سرِ بی‌رؤیایی

 

ربّ طرب! بطرب! بطرب! من،

جز تو سویی نکنم آوایی

 

نه سری، نه تهی، نه سرانجامی

نه دمی که در آن تو بیاسایی

 

روز، در بر غم می‌بندم

نوز، شب هر شب اینجایی

 

رختِ تنم بکند بکند نَک

نقب نگاهِ فلک‌پیمایی

 

عدلِ ترازوی غم می‌شکند

طاقتِ این‌همه ناپیدایی

 

چِک‌چِک دیگِ دلم شده دریا

کس نرود به چنین دریایی

 

نای نفس شده دخمه‌ی خِس‌خِس

راهِ طرب زده بی‌فردایی

 

من تنِ سی‌سرم ای سرِ بی‌تن!

شادی من، تو چه ناپیدایی

 

تبْ تبِ بی‌پایان بی‌پایان

تبْ تبِ تنهایی تنهایی

 

شبْ شبِ بی‌پایان بی‌پایان

شبْ شبِ شیدایی شیدایی

 

تهران، زمستان ۱۳۸۳ هجری‌شمسی

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها