معنای واقعی درد؛ کوششی موضعی و بیحاصل
اکنون به فرضیهی خود بازگردیم و نشان دهیم که تأثر باید در لحظهای معین از تصویر پدید آید. بدینسان خواهیم فهمید که چگونه از ادراکی که دارای گستردگی است به تأثری میرسیم که تصور میشود فاقد امتداد است. اما پیش از آن، چند ملاحظهی مقدماتی دربارهی معنای واقعی درد ضروری است. هنگامی که جسمی بیگانه یکی از زواید آمیب را لمس میکند، آن زایده پس کشیده میشود؛ هر بخش از تودهی پروتوپلاسمی به یک اندازه قادر است تحریک را دریافت کند و در برابر آن واکنش نشان دهد؛ و در اینجا ادراک و حرکت در یک ویژگی واحد، یعنی انقباضپذیری، با یکدیگر درآمیختهاند. اما هرچه جاندار پیچیدهتر میشود، تقسیمکار پدید میآید؛ کارکردها از یکدیگر متمایز میشوند و عناصر کالبدشناختیای که بدینسان شکل گرفتهاند، از استقلال خود چشم میپوشند. در موجود زندهای مانند ما، رشتههای عصبیای که «حسی» نامیده میشوند، منحصراً مأمور انتقال تحریک به ناحیهای مرکزی اند؛ ناحیهای که از آنجا ارتعاش به عناصر حرکتی منتقل خواهد شد. بنابراین چنین به نظر میرسد که آنها از کنش مستقل خود دست کشیدهاند تا، همچون پیشقراولان، در مانورهای کل بدن سهمی داشته باشند. بااینهمه، هریک از آنها همچنان در معرض همان علل ویرانگری قرار دارد که کل جاندار را تهدید میکنند؛ و در حالی که جاندار میتواند حرکت کند و بدینوسیله از خطری بگریزد یا خسارتی را جبران کند، عنصر حساس در همان بیحرکتی نسبیای باقی میماند که تقسیمکار آن را بدان محکوم کرده است. از همینجا درد پدید میآید؛ دردی که از نظر ما چیزی نیست جز کوشش عنصر آسیبدیده برای برقراری دوبارهی وضع مطلوب؛ نوعی گرایش حرکتی در یک عصب حسی.
بنابراین، هر درد باید متضمن کوششی باشد؛ کوششی که محکوم به بیحاصلی است. هر درد، کوششی موضعی است و علت ناتوانی آن نیز دقیقاً در همین انزوای آن نهفته است؛ زیرا جاندار، به سبب همبستگی اجزای خود، فقط میتواند بهصورت یک کل حرکت کند. همچنین از آنجا که کوشش موضعی است، درد با خطری که موجود زنده متحمل میشود هیچ تناسبی ندارد. خطر ممکن است مرگبار باشد و درد خفیف؛ یا درد ممکن است تحملناپذیر باشد (چنانکه در دنداندرد) و خطر ناچیز. پس لحظهای معین وجود دارد (و باید وجود داشته باشد) که درد در آن مداخله میکند: آن لحظه زمانی است که بخشِ درگیرِ جاندار، بهجای پذیرفتن تحریک، آن را پس میزند. بنابراین آنچه ادراک را از تأثر جدا میکند صرفاً تفاوتی در درجه نیست، بلکه تفاوتی در ماهیت است.
اکنون بدن زنده را همچون نوعی مرکز در نظر گرفتیم که از آن، کنشی که ابژههای پیرامون بر آن اعمال میکنند، به سوی همان ابژهها بازتاب مییابد؛ و ادراک خارجی در همین بازتاب است. اما این مرکز یک نقطهی ریاضی نیست؛ بلکه بدنی است که، مانند همهی بدنهای طبیعی، در معرض کنش علل خارجیای قرار دارد که آن را به ازهمگسیختگی تهدید میکنند. دیدیم که بدن در برابر تأثیر این علل مقاومت میکند. بدن صرفاً کنشی را که از بیرون دریافت کرده بازتاب نمیدهد؛ بلکه مقاومت میکند و در نتیجه بخشی از این کنش را جذب میکند. این، سرچشمهی تأثر است. ازاینرو میتوانیم، بهصورت استعاری، بگوییم: اگر ادراک میزان توانایی بدن برای بازتابدادن باشد، تأثر میزان توانایی آن برای جذبکردن است.