مادّه و حافظه(۱۶)/ آنری برگسون/ ترجمه‌ی آبذ

ادراک درواقع کمتر از آنچه در نظریه تصور می‌شود ابژکتیو است، زیرا سهمی از حافظه در خود دارد

ما از همان آغاز بر این نکته تأکید می‌کنیم که اگر حافظه‌ای وجود داشته باشد، یعنی اگر تصاویرِ گذشته بقای خود را حفظ کرده باشند، این تصاویر باید پیوسته با ادراکِ ما از زمانِ حال درآمیزند و حتی ممکن است جای آن را بگیرند. زیرا اگر این تصاویر باقی مانده‌اند، بقای آنها به‌منظورِ سودمندی بوده است؛ آنها در هر لحظه تجربه‌ی کنونیِ ما را کامل می‌کنند و آن را با تجربه‌های پیشین غنا می‌بخشند؛ و از آنجا که این تجربه‌ی انباشته همواره رو به افزایش است، سرانجام تجربه‌ی حال‌حاضر را می‌پوشاند و در خود فرومی‌برد.

بی‌تردید، آن شهودِ واقعی و به‌اصطلاح آنی که ادراکِ ما از جهانِ بیرونی بر پایه‌ی آن شکل می‌گیرد، در مقایسه با آنچه حافظه به آن می‌افزاید، بسیار ناچیز است. دقیقاً به این دلیل که یادآوریِ شهودهای مشابهِ پیشین از خودِ شهودِ حاضر سودمندتر است (زیرا در حافظه با تمامیِ سلسله‌ی رویدادهای پس از آن پیوند خورده و از این راه می‌تواند تصمیم‌گیریِ ما را روشن‌تر سازد) این یادآوری جای شهودِ واقعی را می‌گیرد؛ شهودی که کارکردِ آن، چنان‌که بعداً نشان خواهیم داد، صرفاً این است که خاطره را فراخواند، به آن بدن و تجسم ببخشد، آن را فعال کند و بدین‌سان به فعلیت درآورد.

از این‌رو، ما کاملاً حق داشتیم بگوییم که انطباقِ ادراک با ابژه‌ی ادراک‌شده، بیش از آنکه در واقعیت وجود داشته باشد، در سطحِ نظریه وجود دارد. باید این واقعیت را در نظر گرفت که ادراک در نهایت تنها بهانه‌ای برای یادآوری می‌شود؛ اینکه ما در عمل، درجه‌ی واقعیت را با درجه‌ی سودمندی می‌سنجیم؛ و سرانجام اینکه مصلحتِ ما در آن است که آن شهودهای بی‌واسطه را -که در حقیقت بخشی از خودِ واقعیت اند- صرفاً همچون نشانه‌هایی از امرِ واقعی تلقی کنیم.

اما در اینجا خطای کسانی آشکار می‌شود که می‌گویند ادراک عبارت است از فرافکنیِ بیرونیِ احساساتِ فاقدِ امتداد که از اعماقِ درونِ ما استخراج شده‌اند و سپس در فضا گسترش یافته‌اند. آنان به‌آسانی نشان می‌دهند که ادراکِ کاملِ ما آکنده از تصاویری است که به‌طور شخصی به ما تعلق دارند؛ تصاویری برون‌افکنده (یعنی تصاویرِ یادآوری‌شده). اما آنچه را فراموش می‌کنند، این است که بنیانی غیرشخصی همچنان باقی می‌ماند؛ بنیانی که در آن ادراک با ابژه‌ی ادراک‌شده منطبق می‌شود، و این بنیان در حقیقت همان خودِ «بیرونیت» یا «امرِ خارجی» است.

 

ادراک ناب و حافظه‌ی ناب پیوسته درهم می‌آمیزند

خطای اساسی (خطایی که هنگامی که از روان‌شناسی به متافیزیک راه می‌یابد، سرانجام ما را از شناختِ هم بدن و هم روح محروم می‌کند) این است که میانِ ادراکِ ناب و حافظه، به‌جای تفاوتی در ماهیت، صرفاً تفاوتی در شدت می‌بیند. بی‌تردید، ادراکاتِ ما با خاطرات درهم تنیده‌اند و، برعکس، یک خاطره نیز، چنان‌که بعداً نشان خواهیم داد، تنها هنگامی فعلیت می‌یابد که بدنِ یکی از ادراکات را به عاریت بگیرد و در آن جای گیرد. این دو کنش، یعنی ادراک و یادآوری، همواره در یکدیگر نفوذ می‌کنند و پیوسته بخشی از جوهرِ خود را با یکدیگر مبادله می‌کنند؛ گویی در فرایندی شبیه به درون‌اُسمز یا درون‌گذریِ متقابل.

وظیفه‌ی اصلیِ روان‌شناسان باید این باشد که این دو را از یکدیگر جدا کنند و خلوصِ طبیعیِ هر یک را به آن بازگردانند؛ از این راه، بسیاری از دشواری‌هایی که روان‌شناسی و شاید حتی متافیزیک مطرح کرده‌اند، می‌توانستند کاهش یابند. اما آنان اصرار دارند که این حالت‌های آمیخته، که از ادراکِ ناب و حافظه‌ی ناب با نسبت‌هایی نابرابر ترکیب شده‌اند، خودْ ساده و بسیط اند. و بدین‌سان محکوم می‌شویم که هم از حافظه‌ی ناب و هم از ادراکِ ناب بی‌خبر بمانیم؛ تنها یک نوع پدیده را بشناسیم که بسته به غلبه‌ی یکی از این دو جنبه بر دیگری، گاه «حافظه» و گاه «ادراک» نامیده می‌شود؛ و در نتیجه، میانِ ادراک و حافظه تنها تفاوتی درجه‌ای بیابیم، نه تفاوتی در نوع و ماهیت.

نخستین پیامدِ این خطا، چنان‌که به‌تفصیل خواهیم دید، این است که نظریه‌ی حافظه را عمیقاً مخدوش می‌کند؛ زیرا اگر یادآوری را صرفاً ادراکی ضعیف‌شده بدانیم، تفاوتِ اساسی میانِ گذشته و حال را بد می‌فهمیم، هر امیدی را برای فهمِ پدیده‌های بازشناسی از دست می‌دهیم و، به‌طور کلی‌تر، از درکِ سازوکارِ نیاگاه ناتوان می‌شویم. اما برعکس، اگر یادآوری را ادراکی ضعیف‌شده بدانیم، ناچار باید ادراک را نیز خاطره‌ای نیرومندتر تلقی کنیم. در این صورت، وادار می‌شویم چنان استدلال کنیم که گویی ادراک به شیوه‌ی یک خاطره به ما داده شده است: همچون حالتی درونی و صرفاً تغییری در شخصیتِ ما. و بدین‌سان چشمانِ خود را بر کنشِ نخستین و بنیادینِ ادراک می‌بندیم؛ بر همان کنشی که ادراکِ ناب را تشکیل می‌دهد و به‌واسطه‌ی آن، خود را در قلبِ خودِ اشیا قرار می‌دهیم.

ازاین‌رو، همان خطایی که در روان‌شناسی به‌صورتِ ناتوانیِ بنیادی در تبیینِ سازوکارِ حافظه آشکار می‌شود، در متافیزیک نیز تأثیری عمیق بر برداشت‌های ایدئالیستی و رئالیستی از ماده می‌گذارد. درواقع، از دیدگاهِ رئالیسم، نظمِ تغییرناپذیرِ پدیده‌های طبیعت در علتی قرار دارد که از ادراکاتِ ما متمایز است؛ خواه این علت همچنان ناشناختنی باقی بماند، و خواه بتوانیم از طریقِ تلاشی، که همواره بیش‌وکم دلبخواهانه است، برای ساختنِ یک دستگاهِ متافیزیکی به آن دست یابیم. اما از دیدگاهِ ایدئالیسم، برعکس، همین ادراکات تمامِ واقعیت را تشکیل می‌دهند و نظمِ تغییرناپذیرِ پدیده‌های طبیعت چیزی جز نمادی نیست که به‌وسیله‌ی آن، در کنارِ ادراکاتِ واقعی، ادراکاتِ ممکن را بیان می‌کنیم.

بااین‌حال، چه در رئالیسم و چه در ایدئالیسم، ادراکات در حکمِ «توهماتِ صادق» یا «توهماتِ مطابق با واقع» هستند: حالت‌هایی متعلق به سوژه که به بیرون از او فرافکنده شده‌اند. تفاوتِ این دو مکتب صرفاً در این است که در یکی، این حالت‌ها خودِ واقعیت را تشکیل می‌دهند؛ و در دیگری، این حالت‌ها به بیرون فرستاده می‌شوند تا با واقعیت متحد شوند.

 

فلسفه باید این دو را از یکدیگر تفکیک کند

اما در پسِ این توهم، توهمِ دیگری نیز نهفته است که دامنه‌ی آن به نظریه‌ی شناخت در معنای عامِ آن گسترش می‌یابد. گفتیم که جهانِ مادی از ابژه‌ها تشکیل شده است، یا اگر ترجیح می‌دهید، از تصاویری که همه‌ی اجزایشان از طریقِ حرکات بر یکدیگر کنش و واکنش دارند. و آنچه ادراکِ نابِ ما را تشکیل می‌دهد، کنشِ در حالِ تکوینِ ما است، تا آنجا که این کنش در آن تصاویر، از پیش ترسیم شده است. بنابراین، فعلیتِ ادراکِ ما در فعالیتِ آن، یعنی در حرکاتی است که آن را امتداد می‌دهند، نه در شدتِ بیشترِ آن. گذشته صرفاً ایده است؛ حال، «ایده-حرکتی» است.

اما مخالفانِ ما مصمم اند این نکته را نبینند؛ زیرا ادراک را نوعی تأمل و نظاره می‌دانند، همواره غایتی صرفاً نظری و تأملی برای آن قایل اند و معتقد اند که ادراک در جست‌وجوی نوعی شناختِ عجیب و فارغ از هرگونه منفعتِ عملی است؛ گویی با جدا کردنِ ادراک از کنش، و در نتیجه گسستنِ پیوندهای آن با امرِ واقعی، آن را هم تبیین‌ناپذیر و هم بی‌فایده نمی‌کنند. از اینجا به بعد، هرگونه تفاوت میانِ ادراک و یادآوری از میان می‌رود؛ زیرا گذشته اساساً همان چیزی است که دیگر کنش نمی‌کند، و چون مخالفانِ ما این ویژگیِ گذشته را به‌درستی درک نمی‌کنند، از ایجادِ تمایزی واقعی میانِ گذشته و حال، یعنی میانِ آنچه دیگر کنش نمی‌کند و آنچه در حالِ کنش است، ناتوان می‌شوند. در نتیجه، میانِ ادراک و حافظه هیچ تفاوتی جز تفاوتی صرفاً درجه‌ای باقی نمی‌ماند؛ و نه در یکی و نه در دیگری، پذیرفته نمی‌شود که سوژه می‌تواند از خویشتن فراتر رود.

اما اگر، برعکس، ویژگیِ حقیقیِ ادراک را به آن بازگردانیم؛ اگر در ادراکِ ناب، نظامی از کنش‌های در حالِ تکوین را بازشناسیم که ریشه‌های خود را عمیقاً در امرِ واقعی فرو می‌برد، آن‌گاه ادراک بی‌درنگ و به‌طور بنیادی از یادآوری متمایز می‌شود. واقعیتِ اشیا دیگر ساخته یا بازساخته نمی‌شود، بلکه لمس می‌شود، در آن نفوذ می‌کنیم و آن را زندگی می‌کنیم. و بدین‌سان مسئله‌ای که میانِ رئالیسم و ایدئالیسم در میان است، به‌جای آنکه سرچشمه‌ی بحث‌های متافیزیکیِ پایان‌ناپذیر شود، از طریقِ شهود حل می‌شود؛ یا بهتر بگوییم، اساساً منحل می‌گردد.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها