آیا این رویکرد از مشکلاتی که هولموود و استوارت شناسایی کردهاند اجتناب میکند؟ من مدعیام که چنین میکند. نخست، این رویکرد نه ساختارهای انتزاعی، فاقد بُعد زمانی و فاقد جایگاه مکانی را مفروض میگیرد و نه فعالیتهای کاملاً عادتوار و روالمندی را که «فریبخوردگان فرهنگی»[1] انجام میدهند.[2] ساختارها بهنحو گریزناپذیری انضمامی، زمانمند و مکانمند هستند؛ و خارج از زمینهی عاملان مشخصی که راهبردهای مشخصی را دنبال میکنند، هیچ معنایی ندارند. از این منظر، هیچ نظریهی انتزاعیای وجود ندارد که لازم باشد با دادههای انضمامی دربارهی رفتار افراد عادی سازگار یا همخوان شود. در عوض، رویکرد راهبردی-رابطهای، بهجای آنکه بکوشد مسائل انضمامی و پیچیدهی کنش عملی در موقعیتهای اقتضایی مشخص را از طریق یک حکم معرفتشناختی یا روششناختیِ ازپیشتعیینشده در سطح انتزاعی حلوفصل کند، این مسائل را در سطح انتزاعی-ساده، تعییننشده باقی میگذارد و امکان میدهد که حل آنها از طریق تحلیل دقیق و متناسبِ موقعیتهای اقتضایی صورت گیرد. تصور کردن قیود ساختاری خارج از افقهای زمانی مشخص و مقیاسهای فضاییِ کنش ناممکن است؛ زیرا هر قیدی میتواند در نتیجهی انتخاب راهبردهایی با افق زمانی طولانیتر و/یا از نظر فضایی مناسبتر توسط عاملان شایسته و توانمند، قابلیت عملیاتی خود را از دست بدهد. همین واقعیت، هرگونه امکان ارائهی یک نظریهی عام دربارهی کنش اجتماعی از نوعی را که هولموود و استوارت با چنان صراحت و شدت مورد انتقاد قرار دادهاند، منتفی میکند. اما برخلاف توصیههای خود آنان که در قالب نتیجهگیری ارائه شده است، این امر مانع از آن نمیشود که بتوان تأملات نظریِ انتزاعی و ارزشمندی دربارهی ماهیت رابطهی دیالکتیکی میان ساختار و عاملیت ارائه کرد. (جسپ 1996: 123–127)
این نقدها و استدلالها، نتیجهگیریهای کلیترِ آثار پیشین در مجموعهی نوشتههای مربوط به رویکرد راهبردی-رابطهای را بسط دادند. در مجموع، آنها دلالت بر این دارند که، خواه به مفاهیمی همچون «قید ساختاری»[3]، «قدرت» یا «منافع» بنگریم، همواره لازم است آنها را در چارچوب روابط میان روابط اجتماعی[4] قرار دهیم. معنای این مفاهیم در موقعیتهای اقتضاییِ مشخص، از آرایش کلی و بههمپیوستهی عناصر ناشی میشود. قیود ساختاری شامل آن دسته از عناصری در یک موقعیت هستند که عامل یا عاملان نمیتوانند در یک دورهی زمانی معین آنها را تغییر دهند؛ و این قیود، بسته به موقعیت راهبردیِ عاملان در ماتریس کلیِ صورتبندی اجتماعی، تغییر خواهند کرد. این ماتریس متضمن سلسلهمراتبی پیچیده از قدرتهای بالقوه است که دامنه و میزان تعیینکنندگیِ فرصتهای موجود برای تأثیرگذاری بر عناصری را که برای عاملان دیگر نقش قید دارند، تعیین میکند. این ظرفیتِ اعمال قدرت نهتنها به روابط میان موقعیتهای مختلف در صورتبندی اجتماعی، بلکه به سازمانیافتگی، شیوههای محاسبه و منابع نیروهای اجتماعی نیز وابسته است. به نوبهی خود، توازن واقعی قدرت بهصورت پسینی[5] و از طریق تعامل میان راهبردها یا کنشهایی که این نیروها در پیش میگیرند، درون محدودیتهایی که ترکیب متفاوت و نامتوازنِ قیود ساختاری ایجاد میکند، تعیین میشود. منافعی که از طریق اعمال قدرت پیش برده یا متضرر میشوند نیز باید بهصورت رابطهای ارزیابی شوند. زیرا منافع به فرصتهای موقعیتی-اقتضاییِ موجود در یک دورهی معین و، در نتیجه، به توازن بالقوهی قدرت وابسته اند. همهی این موارد پیامدهای مهمی برای محاسبه و تدوین راهبردهای سیاسی در دورههای زمانی متفاوت دارند و همچنین اهمیت رویکردی موقعیتی-اقتضایی و رابطهای را نسبت به مسائلی همچون ماهیت قدرت دولت برجسته میکنند. (مقایسه کنید با جسپ 1982: 258)
این دستمایهی عامِ راهبردی-رابطهای از آن زمان تاکنون در چهار زمینه به کار گرفته شده و بسط یافته است. نخست، این رویکرد مبنای نقد و بسط «چرخش نهادی» و نیز بررسی مسائل مربوط به گزینشگری زمانی-فضایی قرار گرفت. (جسپ 2001a) دوم، از آن برای نقد «رابطهگرایی روششناختی» بوردیو استفاده شد؛ رابطهگراییای که دغدغهی آن، بررسی امکان همگراییِ تاریخ عینی و تاریخ تجسدیافته، زیستگاه و عادتواره، و موقعیت و گرایش است. (بوردیو 1981؛ بوردیو و وکانت 1992) همچنین این رویکرد برای نقد نظریهی کنشگر-شبکه به کار گرفته شد؛ نظریهای که در حوزهی مطالعات علم بسط یافت و سپس در تحلیل نهادینهشدن و بازتولید بازارها مورد استفاده قرار گرفت. (کالُن 1998a, 1998b, 1999؛ کالُن و لاتور 1981؛ جسپ 2004c)
سوم، این رویکرد بهصورت انتقادی با دیدگاههای دیگر دربارهی ساختار و عاملیت از سنت واقعیگرایی انتقادی[6] مقایسه و در برابر آنها سنجیده شده است؛ سنتی که خودِ رویکرد راهبردی-رابطهای نیز در چارچوب آن جای میگیرد. واقعیگرایی انتقادی، فلسفهای از علم (اعم از علوم طبیعی و اجتماعی) است که میان ساختارهای واقعی (سازوکارها، ظرفیتها و آسیبپذیریها)، فرایندها یا رویدادهای بالفعل (فعلیتیافتن برخی ظرفیتهای بالقوه)[7] و شواهد تجربی (ردپاها و آثار این رویدادها) تمایز میگذارد. (آرچر و دیگران 1998؛ باسکار 1978؛ سایر 2000) در این چارچوب، رویکرد راهبردی-رابطهای با «شیوهی تراکنشیِ تحلیل اجتماعیِ» بهکاررفته در آثار باسکار (باسکار 1989) و نیز با رویکرد ریختزایانهی[8] آرچر (آرچر 1995) شباهت دارد. اما رویکرد راهبردی-رابطهای، تحلیلهای آنان را یک یا حتی دو گام فراتر میبرد؛ زیرا بر نسبیسازیِ مضاعفِ ساختار و عاملیت[9] -که در بالا مورد بحث قرار گرفت- تأکید میکند و دامنهی بیشتری برای انسجام ساختاریافته[10] (و بلوکهای تاریخی[11]) فراهم میآورد؛ انسجامی که بر مبنای سازگاری و انطباق بازگشتیِ ساختارهای دارای گزینشگری راهبردی و کنش بازاندیشانهی دارای جهتگیری ساختاری شکل میگیرد. (جسپ 2001a, 2005a) این امر شاید توضیح دهد که چرا برخی دیگر از دانشمندان علوم اجتماعی، گاهی رویکرد راهبردی-رابطهای را بر بدیلهای واقعیگرایانهی انتقادیِ آن ترجیح دادهاند. (مقایسه کنید با های 2002؛ های و دیگران 2005؛ مارش و دیگران 1999) افزون بر این، گرچه صورت عام و تعمیمیافتهی رویکرد راهبردی-رابطهای با دیگر رویکردهای واقعیگرایی انتقادی سازگار است، خاستگاه مارکسیستی آن موجب شده است که این رویکرد معمولاً برای بررسی مسائل مشخص در اقتصادسیاسی انتقادی به کار گرفته شود؛ حوزهای که در آن، مفاهیم افزوده و تکمیلیِ رویکرد راهبردی-رابطهای تناسب و کارآمدی ویژهای دارند.
چهارم، رویکرد راهبردی-رابطهای از طریق توجه صریح به بُعد زمانی-فضاییِ[12] ساختارهای اجتماعی، عاملان و عاملیت، و نیز پیوند و چفتوبست این بُعد با بُعد زمانی-فضاییِ طبیعت و طبیعتِ دگرگونشده از منظر سیاسی-بومشناختی، بسط یافت. ساختارها در مکانها و زمانهای مشخص پدید میآیند، در یک یا چند مقیاس معین عمل میکنند و با افقهای زمانی مشخصی از کنش سروکار دارند؛ همچنین، هریک شیوههای خاص خود را برای چفتوبست و درهمتنیدن افقهای گوناگون زمانی و فضاییِ کنش دارند، ظرفیتهای خاص خود را برای کشدادن روابط اجتماعی و/یا فشردهکردن رویدادها در فضا و زمان ایجاد میکنند و، در نتیجه، دارای ریتمهای زمانی و فضاییِ خاص خود هستند. چنین ویژگیهایی نه تصادفی اند و نه فرعی، بلکه ویژگیهای برسازندهای هستند که به تمایز یک سازمان، نهاد، نظم نهادی یا پیکربندی ساختاری از دیگری کمک میکنند. تمام ساختارها، برای کسانی که در پی کنترل، مقاومت در برابر، بازتولید یا دگرگونکردن آنها هستند، اتخاذ برخی افقهای زمانی و فضاییِ کنش را بهعنوان شرط موفقیت ترجیح میدهند. ازاینرو، گزینشگری زمانی-فضایی یک سازمان، نهاد، مجموعهی نهادی یا پیکربندی ساختاری، شامل شیوههای متنوعی است که در آنها و از طریق آنها، افقهای زمانی و فضاییِ کنش در حوزههای مختلف تولید میشوند، ریتمهای زمانی و فضایی شکل میگیرند، و برخی رویّهها و راهبردها ترجیح داده شده و برخی دیگر با مانع مواجه میشوند؛ این امر به چگونگی «انطباق» آنها با الگوهای زمانی و فضاییِ حکشده در ساختارهای مربوطه بستگی دارد. ماتریسهای زمانی-فضایی همواره بهصورت متفاوتی از یکدیگر فاصلهگذاری و فشرده میشوند؛ و راهبردها و تاکتیکها اغلب با مسائلی چون انتخاب مناسبترین افقهای زمانی-فضایی، صورتهای حکمرانی زمانی-فضایی، بازاندیشی و روایتپردازیِ گذشته و حال بهمنظور تغییر آینده، و مانند اینها سروکار دارند. سرانجام، یک قید کوتاهمدت برای یک عامل یا مجموعهای از عاملان معین، در صورتی که راهبرد بهسوی افق بلندمدتتری تغییر کند، میتواند به فرصت موقعیتی-اقتضایی تبدیل شود. این امر بدان معنا است که عاملان میتوانند انواع متفاوتی از راهبردهای ائتلافی را دنبال کنند و از این طریق، اثر گزینشیِ قیود و فرصتهای اجتماعی و نهادی بر خود و دیگران را تغییر دهند. قیود ساختاریِ فضایی و فرصتهای موقعیتی-اقتضایی نیز به شیوهای راهبردی-رابطهای تعیین میشوند، زیرا عاملان ممکن است بتوانند نهتنها در مقیاسهای فضاییِ متغیر، بلکه در میان چندین افق زمانی نیز عمل کنند. بهطور خلاصه، یکی دیگر از مزیتهای رویکرد راهبردی-رابطهای این است که میتواند بُعد زمانی-فضایی را از همان آغاز در تحلیل ادغام کند و، درواقع، بر گزینشگری زمانی-فضاییِ ساختارها و اهمیت ابعاد زمانی-فضاییِ محاسبه و کنش راهبردی تأکید میورزد.[13]
یکی دیگر از نتایج رویکرد راهبردی-رابطهای در این مرحله از تحول آن این بود که تعامل متقابل میان گزینشپذیری راهبردیِ حکشده در ساختار و محاسبهی راهبردیِ دارای جهتگیری ساختاری میتوانست، از طریق سازوکارهای معمول تکاملیِ تغییر، گزینش و حفظ، به شکلگیری پیکربندیای منجر شود که با نوعی «انسجام ساختاریافته» مشخص میشود. یکی از صورتهایی که چنین انسجام ساختاریافتهای میتواند به خود بگیرد، شکلگیری یک «بلوک تاریخی» است؛ یعنی مجموعهای از روابط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی-فرهنگی که متقابلاً درگیر و به یکدیگر وابسته اند، از نظر ساختاری به هم پیوند خوردهاند و در طول تاریخ بهطور مشترک تکامل یافتهاند. ساخت چنین مجموعهای، علاوه بر فعالیتهای روشنفکران ارگانیک و پروژههای جمعی، به سازگاری متقابلِ تدریجی و برآمدهی نهادها و رفتارها نیز وابسته است. این نتیجهگیری بعداً بسط یافت تا تحلیل «راهحلهای زمانی-فضایی» را نیز دربرگیرد؛ یعنی ترتیبات اجتماعیای که بهتعویقانداختن و جابهجاییِ تناقضها، گرایشهای بحرانزا و تعارضها کمک میکنند و بدینترتیب، به تولید مناطقِ دارای ثبات نسبی یاری میرسانند؛ اما این ثبات به بهای ایجاد مشکلاتی در آینده و نیز به بهای تحمیل هزینه بر فضاها، سرزمینها یا مکانهای دیگر و بر نیروهای اجتماعیای حاصل میشود که از این مناطق نسبتاً باثبات کنار گذاشته شدهاند. (نگاه کنید به جسپ 2001a, 2002d, 2006b؛ و فصل ۸)
آخرین نتیجهگیری مقدماتی در این مرحله از نظریهپردازی راهبردی-رابطهای این بود که انسجام ساختاریافته همواره واجد چندین گرایش همزمان است.[14] این امر سه دلیل دارد. نخست، بازتولید ساختارها هیچگاه چیزی بیش از یک گرایش نیست؛ گزینشگریهای راهبردیِ آنها نیز همینگونه اند. دوم، از آنجا که ساختارها نه بهصورت ساختاری، بلکه بهصورت راهبردی گزینشگر هستند، همواره امکان آن وجود دارد که کنشها از قیود ساختاری فراتر روند یا آنها را دور بزنند. و سوم، از آنجا که سوژهها هیچگاه یکپارچه نیستند، هرگز بهطور کامل از شرایط کنش راهبردی آگاهی ندارند، هرگز بهطور کامل به ابزارها و امکانات لازم برای تحقق راهبردهای ترجیحیِ خود مجهز نیستند، و همواره با امکان مخالفتِ عاملانی مواجه اند که راهبردها یا تاکتیکهای دیگری را دنبال میکنند، شکست همواره امکانی حاضر و محتمل است.
[1]. cultural dupes
[2]. cultural dupes اصطلاحی انتقادی است و به کنشگرانی اشاره دارد که گویی صرفاً «فریبخوردگان فرهنگی» و مجریان ناآگاه قواعد اجتماعیاند.
[3]. Structural constraint
[4]. عبارت «روابط میان روابط اجتماعی» (relations among social relations) در اینجا بسیار مهم است. جِسپ نمیخواهد مفاهیمی مانند «قدرت» یا «منافع» را همچون ویژگیهای مستقل و ذاتیِ یک فرد، طبقه یا نهاد در نظر بگیرد. معنای آنها از جایگاه یک عنصر در شبکهی روابط اجتماعیِ گستردهتر ناشی میشود.
[5]. post hoc
[6]. Critical realism به معنای واقعیگرایی انتقادی: در این سنت، «واقعی» الزاماً به معنای چیزی نیست که مستقیماً مشاهده میکنیم. به همین دلیل نویسنده میان real، actual و empirical تمایز میگذارد.
[7]. Actualization of potentials به معنای فعلیتیافتن ظرفیتهای بالقوه: یعنی یک امکان یا ظرفیت موجود در ساختار، در شرایط معین به یک فرایند یا رویداد بالفعل تبدیل شود.
[8]. Morphogenetic approach به معنای رویکرد ریختزایانه: اصطلاح کلیدی مارگارت آرچر برای توضیح رابطهی متقابل و تحولیابندهی ساختار و عاملیت.
[9]. Double relativization of structure and agency به معنای نسبیسازی مضاعف ساختار و عاملیت: یعنی نه ساختار بهعنوان یک محدودیت مطلق و مستقل از عاملان در نظر گرفته میشود و نه عاملیت بهعنوان قدرتی مطلق و مستقل از ساختار؛ معنای هر دو در نسبت با عامل، راهبرد، زمان، مکان و زمینهی کنش تعیین میشود.
[10]. Structured coherence به معنای انسجام ساختاریافته: منظور نوعی انسجام اجتماعی ـ تاریخی است که صرفاً از «هماهنگی» سادهی اجزا ناشی نمیشود، بلکه از انطباق بازگشتی میان ساختارهای گزینشگر و کنشهای عاملان پدید میآید.
[11]. Historical blocs به معنای بلوکهای تاریخی: این اصطلاح بار گرامشیایی دارد و بهتر است به همین صورت حفظ شود؛ یعنی ائتلاف یا آرایش نسبتاً منسجمی از نیروهای اجتماعی، منافع و ایدهها که در یک صورتبندی تاریخی معین به یکدیگر پیوند میخورند.
[12]. در این بخش، spatio-temporality را «بُعد زمانی ـ فضایی» ترجمه کردم، نه صرفاً «زمان ـ مکان»، چون نویسنده فقط به مختصات زمانی و مکانی اشاره نمیکند؛ منظور او این است که زمان و فضا در نحوهی سازمانیافتن، عملکردن و اثرگذاری ساختارهای اجتماعی درهمتنیدهاند.
[13]. در جملهی پایانی، spatio-temporal selectivity of structures را همان «گزینشگری زمانی ـ فضاییِ ساختارها» نگه داشتم تا با کاربرد پیشینِ strategic selectivity و spatio-temporal selectivity سازگار بماند.
[14]. multiply tendential را «چندوجهی و گرایشمند» ترجمه نکردم، زیرا tendential در این چارچوب به این معناست که تحقق یک روند قطعی و تضمینشده نیست، بلکه صرفاً جهتگیری یا گرایش ایجاد میکند. بنابراین، «همواره واجد چندین گرایش همزمان» برای انتقال معنای نظری آن مناسبتر است.