همواره بحثکردن دربارهی نظریهای که خودِ مؤلف هنوز آن را به شکلی نهایی صورتبندی نکرده است، کاری دشوار و ناسپاسانه است. فروید هرگز نظریهای مدون و قطعی دربارهی هیستری عرضه نکرده است؛ او صرفاً در مقاطع مختلف، کوشیده است نتایج نظریِ خود را متناسب با تجربهای که در آن زمان داشته است صورتبندی کند. ازاینرو، صورتبندیهای نظری او را میتوان در حد یک فرضیهی کاری دانست که در همهی نقاط با تجربه مطابقت دارد. بنابراین، در حال حاضر نمیتوان از یک نظریهی فرویدیِ تثبیتشده دربارهی هیستری سخن گفت، بلکه فقط میتوان از مجموعهای از تجربهها سخن گفت که ویژگیهای مشترکی دارند. از آنجا که با چیزی کامل و قطعی مواجه نیستیم، بلکه با فرایندی در حال تحول سروکار داریم، بررسی تاریخی احتمالاً مناسبترین شیوه برای ارائهی آموزههای فروید خواهد بود.
پیشفرضهای نظریای که فروید پژوهشهای خود را بر آنها استوار میکند، در آزمایشهای پییر ژانه یافت میشوند. بروئر و فروید، در نخستین صورتبندیِ مسئلهی هیستری، از واقعیتِ گسیختگی روانی و خودکاریهای روانیِ نیاگاه آغاز میکنند. پیشفرض دیگر، اهمیت سببشناختیِ تأثرات است که از جمله بینهوانگِر بر آن تأکید کرده بود. این دو پیشفرض، همراه با یافتههایی که نظریهی تلقین به دست آورده بود، در نهایت به دیدگاهی منجر شدند که امروزه بهطور کلی پذیرفته شده است: اینکه هیستری یک رواننژندیِ روانزاد است.
هدف پژوهش فروید، کشف این مسئله است که سازوکاری که نموناهای هیستریک را پدید میآورد چگونه عمل میکند. بنابراین، او چیزی کمتر از این را دنبال نمیکند که حلقهی مفقوده در زنجیرهی طولانیِ میان علت اولیه و نمونای نهایی را فراهم آورد؛ حلقهای که تا آن زمان هیچکس نتوانسته بود آن را پیدا کند. این واقعیت که برای هر مشاهدهگر دقیقی بهاندازهی کافی آشکار است (یعنی اینکه تأثرات در شکلگیری نموناهای هیستریک نقشی تعیینکننده از نظر سببشناختی دارند) یافتههای نخستین گزارش بروئر-فروید در ۱۸۹۳ را بلافاصله قابلفهم میکند. این امر بهویژه دربارهی گزارهای صادق است که هر دو نویسنده مطرح کردند: اینکه فرد هیستریک بیش از هر چیز از یادآوریها رنج میبرد؛ یعنی از عقدههای اندیشههای آکنده از تأثر که در شرایطی استثنایی مانع از آن میشوند که تأثر اولیه مسیر خود را طی کند، تخلیه شود و سرانجام از میان برود.
این دیدگاه که در ابتدا تنها بهصورت طرحی کلی ارائه شده بود، بهوسیلهی بروئر شکل گرفت؛ او در فاصلهی سالهای ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۲ فرصت یافت زنی هیستریک را که از هوش بسیار بالایی برخوردار بود، مشاهده و درمان کند. تصویر بالینیِ این بیمار عمدتاً با دوپارگی عمیق آگاهی مشخص میشد و در کنار آن، نموناهای جسمانیِ متعدد اما از نظر اهمیت ثانوی و از نظر تداوم، پایدار وجود داشت. بروئر، با هدایت خودِ بیمار، مشاهده کرد که در حالتهای نیمههوشیارِ او، مجموعههایی از یادآوریها بازتولید میشوند که به سال پیشین مربوط بودند. بیمار در این حالتها، حوادث و رویدادهای بسیاری را که برای او معنایی آسیبزا داشتند، بهصورت توهم تجربه میکرد. افزون بر این، بروئر متوجه شد که دوبارهزیستن و بازگوییِ این رویدادهای آسیبزا تأثیر درمانی چشمگیری دارد و موجب تسکین و بهبود وضعیت بیمار میشود. اگر درمان را متوقف میکرد، پس از مدت کوتاهی وخامت قابلتوجهی در وضعیت بیمار پدید میآمد.
بروئر برای افزایش و تسریع اثر درمان، علاوه بر حالت نیمههوشیارِ خودانگیخته، حالتی مشابه را نیز بهصورت مصنوعی و از طریق تلقین ایجاد کرد؛ حالتی که در آن، مایهی روانیِ بیشتری وارهیده[1] یا تخلیهی هیجانی میشدند. به این ترتیب، او توانست بهبودی چشمگیری در بیمار ایجاد کند. فروید که بلافاصله اهمیت فوقالعادهی این مشاهدات را دریافت، سپس شماری از مشاهدات خود را نیز ارائه کرد که با یافتههای بروئر مطابقت داشتند. این مطالب را میتوان در کتاب مطالعاتی دربارهی هیستری یافت که بروئر و فروید آن را در ۱۸۹۵ منتشر کردند.
بر این بنیاد، بنای نظریِ نخستینی شکل گرفت که این دو مؤلف بهطور مشترک آن را گذاشتند. آنان بحث خود را از نموناشناسیِ تأثرات در افراد بهنجار آغاز میکنند. برانگیختگیای که بهوسیلهی تأثرات ایجاد میشود، به مجموعهای از عصبدهیهای جسمانی تبدیل میگردد و بدینسان تخلیه میشود و در نتیجه، «تونوسِ مراکز عصبی» را به حالت عادی بازمیگرداند. به این ترتیب، تأثر وارهیده میشود. اما در هیستری وضع بهگونهای دیگر است. در اینجا، تجربهی تروماتیک -به تعبیر اوپنهایم- با «بیان غیرعادیِ تکانهی هیجانی» همراه میشود. برانگیختگیِ درونمغزی مستقیماً و به شیوهای طبیعی تخلیه نمیشود، بلکه نشانههای مرضی ایجاد میکند؛ خواه نموناهایی جدید و خواه تشدید یا عودِ نموناهای قدیمی. برانگیختگی به عصبدهیهای غیرعادی تبدیل میشود؛ پدیدهای که مؤلفان آن را «تبدیلِ مجموعِ برانگیختگی» مینامند. تأثر از بیان طبیعیِ خود، یعنی از مجرای طبیعیِ آن در قالب عصبدهیهای متناسب، محروم میشود؛ وارهیده نمیشود، بلکه «مسدود» باقی میماند. بنابراین، میتوان نشانههای هیستریکِ حاصل را تجلیاتِ این احتباس دانست. این صورتبندی، وضعیت را آنگونه که در بیمار مشاهده میکنیم توضیح میدهد؛ اما پرسش مهم دربارهی اینکه چرا تأثر باید مسدود و به شکل دیگری تبدیل شود، همچنان بیپاسخ میماند، و فروید توجه ویژهی خود را به همین پرسش معطوف کرد. او در مقالهی «رواننژندیهای دفاعی» که در ۱۸۹۴ منتشر شد، کوشید پیامدهای روانشناختیِ تأثر را با جزییات بسیار تحلیل کند. او دو گروه از رواننژندیهای روانزاد را از یکدیگر متمایز کرد که در اصل با هم تفاوت داشتند: در گروه نخست، تأثرِ بیماریزا به عصبدهیهای جسمانی تبدیل میشد، حال آنکه در گروه دوم، به مجموعهی دیگری از اندیشهها جابهجا میشد. گروه نخست با هیستریِ کلاسیک مطابقت داشت و گروه دوم با رواننژندیِ وسواسی. او دریافت که علتِ مسدودشدنِ تأثر، یا علتِ تبدیل یا جابهجاییِ آن، در ناسازگاریِ عقدهی آسیبزا با محتوای عادیِ آگاهی نهفته است. در بسیاری از موارد، او میتوانست مستقیماً ثابت کند که این ناسازگاری به آگاهیِ بیمار رسیده و در نتیجه موجب واپسرانیِ فعالِ محتوای ناسازگار شده است. بیمار نمیخواست هیچ چیز دربارهی آن بداند و با عقدهیِ بحرانی چنان رفتار میکرد که گویی «اصلاً رخ نداده است»[2]. نتیجه، دورزدن یا «واپسرانی» نظاممندِ نقطهی آسیبپذیر بود، بهگونهای که تأثر دیگر نمیتوانست وارهش شود. بنابراین، مسدودشدنِ تأثر ناشی از یک «آمادگیِ خاص» و مبهم نیست، بلکه معلولِ انگیزهای قابلشناسایی است. برای بازگوییِ آنچه گفته شد: پژوهشهای بروئر-فروید تا ۱۸۹۵ به نتایج زیر انجامیدند. نموناهای روانزاد از عقدههای اندیشههای آکنده از تأثری پدید میآیند که همچون یک ضربهی روانی عمل میکنند، و این امر از یکی از دو طریق زیر رخ میدهد:
۱. از طریق تبدیلِ برانگیختگی به عصبدهیهای جسمانیِ غیرعادی؛ یا
۲. از طریق جابهجاییِ تأثر به یک عقدهیِ کماهمیتتر.
علت اینکه تأثرِ تروماتیک به شیوهای طبیعی وارهش نمیشود، بلکه حفظ و محبوس میماند، این است که محتوای آن با دیگر بخشهای شخصیت سازگار نیست و بنابراین باید واپسرانده شود. محتوای تأثرِ تروماتیک، موضوع پژوهشهای بعدیِ فروید را تشکیل داد. فروید پیشتر، در مطالعاتی دربارهی هیستری و بهویژه در «رواننژندیهای دفاعی»، به ماهیت جنسیِ تأثرِ اولیه اشاره کرده بود؛ حال آنکه نخستین شرححالِ بالینیای که بروئر منتشر کرد، بهشکلی چشمگیر از کنار عنصر جنسی عبور میکند؛ هرچند کل این شرححال نهتنها سرشار از اشارات جنسی است، بلکه حتی برای متخصص نیز تنها هنگامی قابلفهم و منسجم میشود که جنسیتِ بیمار را در نظر بگیرد. فروید بر پایهی سیزده تحلیلِ دقیق، خود را محق میدانست که اظهار کند سببشناسیِ خاصِ هیستری را باید در ضربههای روانیِ جنسیِ دوران کودکیِ اولیه جستوجو کرد و اینکه این ضربه باید متضمنِ «تحریک واقعیِ اندامهای تناسلی» بوده باشد. این ضربه در آغاز تنها نقشی آمادهکننده دارد؛ اثر واقعیِ خود را در دوران بلوغ آشکار میکند، زمانی که ردّ حافظهایِ قدیمی در اثر فعالشدنِ مجددِ احساسات جنسیِ در حال تکوین، دوباره فعال میشود. بدینترتیب، فروید کوشید مفهوم مبهمِ «آمادگیِ خاص» را به رویدادهایی کاملاً معین و انضمامی در دورهی پیش از بلوغ تقلیل دهد. در آن زمان، او برای وجودِ یک آمادگیِ فطریِ حتی پیشینتر، اهمیت چندانی قایل نبود.
هرچند مطالعات بروئر-فروید تا اندازهای با استقبال و شناسایی روبهرو شد (با وجود اطمینانبخشیهای رایمان، هنوز به مالکیت مشترک و پذیرفتهشدهی علم درنیامده است) نظریهی فروید با مخالفت عمومی مواجه شد. آنچه محل تردید بود، نه شیوع ضربههای روانیِ جنسی در دوران کودکی، بلکه اهمیتِ صرفاً بیماریزای آنها برای کودکان بهنجار بود. فروید مسلماً این دیدگاه را از هیچ پدید نیاورده بود؛ او صرفاً برخی تجربههایی را صورتبندی میکرد که در جریان تحلیل، خود را به او تحمیل کرده بودند. در وهلهی نخست، او ردّ حافظهایِ صحنههای جنسی در دوران نوزادی را مییافت که در بسیاری از موارد، بهطور کاملاً مشخص با رویدادهای واقعی ارتباط داشتند. افزون بر این، او دریافت که هرچند این ضربهها در دوران کودکی فاقد اثر مشخص باقی میماندند، پس از بلوغ به عوامل تعیینکنندهی نموناهای هیستریک تبدیل میشدند. بنابراین، فروید خود را ناگزیر میدید که واقعیبودنِ ضربه را بپذیرد.
به نظر شخصیِ من، او این کار را از آن رو کرد که در آن زمان هنوز تحت تأثیرِ دیدگاه اولیهای بود که بر اساس آن، فرد هیستریک «از یادآوریها رنج میبرد»؛ و از همین رو، علت و انگیزهی نمونا را باید در گذشته جستوجو کرد. بدیهی است که چنین دیدگاهی دربارهی عوامل سببشناختی ناگزیر با مخالفت روبهرو میشد، بهویژه از سوی کسانی که تجربهی بالینیِ هیستری داشتند؛ زیرا پزشکِ بالینی عادت دارد نیروهای محرکِ رواننژندیِ هیستریک را نهچندان در گذشته، بلکه در حالحاضر جستوجو کند.
این صورتبندیِ موضع نظری در ۱۸۹۶، برای فروید چیزی بیش از یک مرحلهی گذار نبود و او از آن زمان این دیدگاه را کنار گذاشته است. کشف عوامل جنسیِ تعیینکننده در هیستری، نقطهی آغاز پژوهشهای گستردهی او در زمینهی روانشناسیِ جنسی بهطور کلی شد. به همین ترتیب، مسئلهی تعیینشدنِ فرایندهای تداعی، پژوهش او را به حوزهی روانشناسیِ رؤیاها کشاند. او در ۱۹۰۰ اثر بنیادی خود دربارهی رؤیاها را منتشر کرد؛ اثری که برای تحول دیدگاهها و تکنیک او اهمیتی حیاتی دارد. هیچکس که با روش فروید در تفسیر رؤیا بهطور کامل آشنا نباشد، قادر نخواهد بود مفاهیمی را که او در سالهای اخیر بسط داده است درک کند. فسیر رؤیا اصول نظریهی فرویدی و درعینحال تکنیک آن را بنیان میگذارد. برای درک دیدگاههای کنونی او و ارزیابی و راستیآزماییِ نتایجش، آشنایی با تکنیک فروید امری ضروری است. ازاینرو، لازم است اندکی با دقت بیشتر به ماهیت روانکاوی بپردازم.
روش کاتارتیکِ اولیه از نموناها آغاز میکرد و میکوشید تأثرِ آسیبزای زیربنای آنها را کشف کند. بدینترتیب، تأثر به سطح آگاهی آورده میشد و به شیوهای طبیعی وارهیده میگردید؛ یعنی از قدرت ویرانگرِ تروماتیک خود تهی میشد. این روش تا اندازهای بر تلقین متکی بود؛ تحلیلگر هدایت کار را بر عهده داشت، در حالی که بیمار اساساً منفعل باقی میماند. بااینحال، جدا از این اشکال، بهتدریج روشن شد که موارد بیشتری وجود دارند که در آنها هیچ ضربهی روانیِ واقعیای در کار نیست و به نظر میرسد همهی تعارضهای عاطفی صرفاً از فعالیتِ خیالشگرانهی مرضی سرچشمه میگیرند. روش کاتارتیک از عهدهی تبیین و درمانِ مناسبِ این موارد برنمیآمد.
بنا بر اظهارات فروید در ۱۹۰۴ از آن روزهای نخست تغییرات بسیاری در این روش پدید آمده است. اکنون هرگونه تلقین کنار گذاشته شده است. دیگر روانکاو بیماران را هدایت نمیکند؛ بلکه به تداعیهای آنان کاملاً آزادی عمل داده میشود، بهگونهای که در واقع این خودِ بیماران اند که روانکاوی را پیش میبرند. فروید صرفاً به ثبتِ ارتباطاتی که از این فرایند حاصل میشوند اکتفا میکند و گاه آنها را به بیمار گوشزد میکند. اگر تفسیری نادرست باشد، نمیتوان آن را به بیمار تحمیل کرد؛ و اگر درست باشد، نتیجه بلافاصله آشکار میشود و خود را بهوضوح در سراسر رفتار بیمار نشان میدهد.
روش کنونیِ روانکاویِ فروید بسیار پیچیدهتر از روش کاتارتیکِ اولیه است و بسیار عمیقتر در روان نفوذ میکند. هدف آن این است که تمام ارتباطات تداعیِ کاذبی را که بهوسیلهی عقده پدید آمدهاند به آگاهی آورد و از این طریق آنها را حلوفصل کند. بدینترتیب، بیمار بهتدریج به بینشی کامل دربارهی بیماریِ خود دست مییابد و همچنین از موضعی عینی برخوردار میشود که از آنجا میتواند به عقدههای خود بنگرد. میتوان این روش را روشی تربیتی نامید، زیرا تمام شیوهی اندیشیدن و احساسکردنِ بیمار را چنان تغییر میدهد که شخصیت او بهتدریج از بیاختیاری عقدهها رها میشود و میتواند در برابر آنها موضعی مستقل اتخاذ کند. از این حیث، روش جدید فروید شباهتی با روش تربیتیِ دوبوا دارد؛ روشی که موفقیت انکارناپذیرش عمدتاً ناشی از این واقعیت است که آموزش و آگاهیای که به بیمار ارائه میدهد، نگرش او را نسبت به عقدههایش تغییر میدهد.
از آنجا که روش روانکاوی بهطور کامل از کاربستِ تجربی رشد کرده است، مبانی نظریِ آن هنوز بسیار مبهم اند. بهگمان من، با استفاده از آزمایشهای تداعیِ خود، دستکم توانستهام چند نکته را برای بررسیِ تجربی در دسترس قرار دهم، هرچند هنوز همهی دشواریهای نظری برطرف نشدهاند. به نظر من، دشواری اصلی این است: اگر، چنانکه روانکاوی پیشفرض میگیرد، تداعی آزاد به عقده منتهی شود، فروید بهلحاظ منطقی فرض میکند که این عقده با نقطهی آغاز یا ایدهی اولیه ارتباط تداعیگرانه دارد. در برابر این فرض میتوان گفت که برقراریِ ارتباط تداعی میان یک خیار و یک فیل چندان دشوار نیست. اما در این استدلال، نخست فراموش میشود که در تحلیل تنها نقطهی آغاز در اختیار ماست، نه هدف؛ و دوم اینکه حالت آگاهی در اینجا حالتِ تفکرِ جهتدار نیست، بلکه حالتِ توجهِ آرام و رهاشده است. در اینجا ممکن است اعتراض شود که عقده همان نقطهای است که تداعیها به سوی آن هدایت میشوند و چون عقده، به سببِ تونوسِ تأثریِ مستقلِ خود، گرایش نیرومندی به بازتولید دارد، بهطور خودانگیخته «سر برمیآورد» و سپس، گویی صرفاً برحسب تصادف، در ارتباط تداعی با نقطهی آغاز ظاهر میشود.
این امر از نظر نظری مسلماً قابلتصور است، اما در عمل معمولاً اوضاع به شکل دیگری است. درواقع، عقده آزادانه «سر برنمیآورد»، بلکه بهوسیلهی شدیدترین مقاومتها مسدود میشود. در عوض، آنچه در ابتدا «سر برمیآورد» اغلب تداعیهای واسطهایِ کاملاً نامفهومی به نظر میرسد که نه روانکاو و نه بیمار، هیچیک، آنها را به هیچ شکلی متعلق به عقده نمیدانند. اما هنگامی که زنجیرهای که به عقده منتهی میشود بهطور کامل برقرار شد، معنای تکتک حلقههای آن روشن میشود؛ اغلب به شکلی بسیار شگفتآور، بهگونهای که دیگر نیازی به کار تفسیریِ خاصی نیست. هرکس تجربهی عملیِ کافی در روانکاوی داشته باشد، میتواند بارها برای خود اثبات کند که در چنین شرایطی هر چیزی بازتولید نمیشود، بلکه همواره چیزی بازتولید میشود که با عقده ارتباط دارد، هرچند این ارتباط از پیش و بهطور بدیهی همیشه روشن نیست. باید به این اندیشه عادت کنیم که حتی در این زنجیرههای تداعی نیز تصادف بهکلی منتفی است. بنابراین، اگر در زنجیرهای از تداعیها یک ارتباط تداعی کشف شود که از ابتدا مورد نظر نبوده است (یعنی اگر عقدهای که مییابیم با ایدهی اولیه ارتباط مبتنی بر تداعی داشته باشد) آنگاه این ارتباط از همان آغاز وجود داشته است؛ به بیان دیگر، ایدهای که آن را بهعنوان نقطهی آغاز برگزیدیم، از پیش بهوسیلهی عقده متصوّریا کونستله شده بود. ازاینرو، حق داریم ایدهی اولیه را نمونا یا نمادِ عقده تلقی کنیم.
این دیدگاه با نظریههای روانشناختیِ شناختهشدهای مطابقت دارد که براساس آنها وضعیت روانشناختیِ انسان در یک لحظهی معین، چیزی جز برآیندِ تمامی رویدادهای روانشناختیِ پیشین نیست. در میان این رویدادها، نیرومندترین آنها تجربههای تأثری، یعنی عقدهها، هستند؛ و دقیقاً به همین دلیل، بیشترین توانِ کونستلهکردن را دارند. اگر هر قطعهای از اکنونِ روانشناختی را در نظر بگیرید، از لحاظ منطقی همهی رویدادهای فردیِ پیشین را در خود خواهد داشت؛ با این تفاوت که تجربههای تأثری، متناسب با درجهی فعلیت و حضورشان، در پیشزمینه قرار میگیرند. این امر دربارهی هر ذرهای از روان صادق است. بنابراین، از لحاظ نظری میتوان از هر ذرهای، کونستلاسیونهای روانی را بازسازی کرد؛ و این دقیقاً همان کاری است که روش فرویدی میکوشد انجام دهد. در جریان این کار، احتمالاً با همان کونستلاسیونِ تأثریای روبهرو خواهید شد که بیش از همه در دسترس و نزدیک است؛ و نه فقط با یک کونستلاسیون، بلکه با چندین و حتی تعداد بسیار زیادی از آنها، که هر یک متناسب با میزان قدرتِ کونستلهکنندهی خود ظاهر میشوند. فروید این واقعیت را فراتعیینشدگی[3] نامیده است.
بنابراین، روانکاوی در محدودهی واقعیتهای روانشناختیِ شناختهشده باقی میماند. بهکاربستنِ این روش فوقالعاده دشوار است، اما میتوان آن را آموخت؛ بااینحال، همانطور که لوونفلد بهدرستی تأکید میکند، پیش از آنکه بتوان این روش را با اطمینان به کار گرفت، به چندین سال تمرینِ فشرده نیاز است. تنها به همین دلیل، هرگونه انتقاد شتابزده از یافتههای فروید منتفی میشود. همین امر همچنین مانع از آن است که این روش هرگز برای درمان جمعی در مؤسسات روانپزشکی به کار گرفته شود. ارزش و دستاوردهای آن بهعنوان یک ابزار علمی را تنها کسی میتواند ارزیابی کند که خود آن را به کار گرفته باشد.
فروید در وهلهی نخست روش خود را برای بررسی رؤیاها به کار گرفت و در جریان این کار، آن را پالودهتر و کاملتر کرد. ظاهراً او در اینجا با تمام آن ارتباطات تداعیِ شگفتآوری مواجه شد که در رواننژندیها نقشی چنین مهم ایفا میکنند. از میان کشفیات او، شاید بتوان نقش معنادارِ عقدههای آکنده از تأثر در رؤیاها و شیوهی نمادینِ بیان آنها را مهمترین کشف دانست. فروید برای بیانِ کلامی -که یکی از مهمترین مؤلفههای تفکر ماست- اهمیت بسیاری قایل است، زیرا دومعناییبودنِ واژهها مجرایی مطلوب برای جابهجایی و بیانِ نامناسبِ تأثرات است. این نکته را از آن رو ذکر میکنم که در روانشناسیِ رواننژندی اهمیتی بنیادی دارد. برای هرکس که با این امور آشنایی داشته باشد (اموری که در افراد بهنجار نیز هر روز رخ میدهند) تفسیرهایی که در «قطعهای از تحلیلِ یک مورد هیستری» ارائه شدهاند، هرچند ممکن است عجیب به نظر برسند، حاوی هیچ امر غیرمنتظرهای نخواهند بود، بلکه بهنرمی با تجربهی کلی او جور درمیآیند. متأسفانه ناگزیرم از بحثی مفصل دربارهی یافتههای فروید صرفنظر کنم و خود را به چند اشاره محدود سازم. این پژوهشهای متأخر برای فهم دیدگاه کنونی فروید دربارهی بیماریهای هیستریک، از جمله مطالبی هستند که مطالعهی آنها ضروری است. بر اساس تجربهی خودم، درک معنای سه رساله دربارهی نظریهی جنسی و «قطعهای از تحلیل…» بدون آشنایی کامل با تفسیر رؤیا ناممکن است.
منظور من از «آشنایی کامل» طبعاً آن نقدِ ارزانمایهی فیلولوژیکی نیست که بسیاری از نویسندگان بر این کتاب وارد کردهاند، بلکه کاربست صبورانهی اصول فروید بر فرایندهای روانی است. گرهِ اصلیِ تمام مسئله در همینجا است. تا زمانی که بحث صرفاً در سطح نظری پیش برود، هم حمله و هم دفاع راه را گم میکنند. کشفیات فروید در حال حاضر هنوز بهگونهای نیستند که بتوان براساس آنها نظریههای عام تدوین کرد. در حال حاضر تنها پرسش این است: آیا ارتباطات تداعیای که فروید ادعا میکند واقعاً وجود دارند یا نه؟ با تأیید یا انکارِ نسنجیده چیزی به دست نمیآید؛ باید بدون پیشداوری به واقعیتها نگریست و قواعدی را که فروید تعیین کرده است با دقت رعایت کرد. همچنین نباید از حضورِ برجستهی مسئلهی جنسیت دلسرد شد، زیرا معمولاً با بسیاری امور دیگر (امور بسیار جالبی که دستکم در آغاز هیچ اثری از جنسیت در آنها دیده نمیشود) نیز مواجه خواهید شد. برای مثال، تمرینی کاملاً بیضرر اما بسیار آموزنده، روانکاوی کونستلاسیونهایی است که در آزمایش تداعی، وجود یک عقده را نشان میدهند. با استفاده از این مایههای کاملاً بیضرر میتوان بسیاری از پدیدههای فرویدی را بدون دشواریِ بیش از حد مطالعه کرد. روانکاوی رؤیاها و هیستری بهمراتب دشوارتر است و ازاینرو برای مبتدی مناسب نیست. بدون شناخت این مبانی، آموزههای متأخر فروید کاملاً نامفهوم خواهند بود و، چنانکه میتوان انتظار داشت، بهدرستی فهمیده نشدهاند.
ازاینرو، با بیشترین احتیاط و تردید دست به این کوشش میزنم که دربارهی تحول بعدیِ دیدگاههای فروید چیزی بگویم. دشواریِ کار من بهویژه از این واقعیت ناشی میشود که در عمل تنها دو اثر در اختیار داریم که میتوان بر آنها تکیه کرد: همان سه رساله دربارهی نظریهی جنسی که پیشتر ذکر شد و «قطعهای از تحلیلِ یک مورد هیستری». هنوز هیچ کوششی برای ارائه و مستندسازیِ نظاممندِ دیدگاههای متأخر فروید صورت نگرفته است. بنابراین، نخست بکوشیم به استدلالِ سه رساله نزدیکتر شویم.
این رسالهها برای کسی که به شیوهی تفکر فروید عادت ندارد بسیار دشوار اند، اما حتی برای کسانی که پیشتر در این حوزهی تخصصی کار کردهاند نیز درک آنها آسان نیست. نخستین نکتهای که باید در نظر گرفت این است که تصور فروید از جنسیت دامنهای بهغایت گسترده دارد. این مفهوم نهتنها جنسیتِ بهنجار، بلکه همهی انحرافات جنسی را دربرمیگیرد و تا قلمروِ مشتقات روانجنسی نیز امتداد مییابد. هنگامی که فروید از جنسیت سخن میگوید، نباید آن را صرفاً به معنای غریزهی جنسی فهمید. مفهوم دیگری که فروید آن را به معنایی بسیار گسترده به کار میبرد، لیبیدو است. این مفهوم که در اصل از تعبیر libido sexualis گرفته شده است، در وهلهی نخست به مؤلفههای جنسیِ زندگی روانی، تا آنجا که واجد ماهیتی ارادی اند، دلالت میکند و سپس هرگونه شور یا مطلب افراطی را نیز دربرمیگیرد.
جنسیتِ کودکی، آنگونه که فروید آن را میفهمد، مجموعهای از امکانات برای کاربرد یا «سرمایهگذاری» لیبیدو است. در این مرحله هدف جنسیِ بهنجاری وجود ندارد، زیرا اندامهای جنسی هنوز بهطور کامل رشد نکردهاند. اما سازوکارهای روانی احتمالاً از پیش وجود دارند. لیبیدو میان تمام اشکال ممکنِ فعالیت جنسی و نیز میان تمام انحرافات جنسی توزیع میشود؛ یعنی میان تمام شکلهای گوناگون جنسیت که اگر تثبیت شوند، بعدها به انحرافات جنسیِ واقعی تبدیل خواهند شد. رشد تدریجیِ کودک بهمرور سرمایهگذاریِ لیبیدوییِ گرایشهای منحرف را از میان میبرد و آن را بر رشدِ جنسیتِ بهنجار متمرکز میکند. سرمایهگذاریهایی که در جریان این فرایند آزاد میشوند، بهعنوان نیروهای محرکِ والایش، یعنی برای کارکردهای عالیتر ذهنی، مورد استفاده قرار میگیرند. در دوران بلوغ یا پس از آن، فردِ بهنجار یک هدف جنسیِ ابژهای را اختیار میکند و با این امر، رشد جنسیِ او به پایان میرسد.
از دیدگاه فروید، ویژگیِ هیستری این است که رشد جنسیِ کودکی تحت شرایط دشواری صورت میگیرد، زیرا سرمایهگذاریهای منحرفِ لیبیدو بسیار دشوارتر از افراد بهنجار کنار گذاشته میشوند و بنابراین مدت بیشتری دوام میآورند. اگر مطالبات جنسیِ واقعیِ زندگیِ بعدی به هر شکلی بر شخصیتی مرضی اثر بگذارند، رشدِ بازداشتهشدهی آن شخصیت خود را در این واقعیت نشان میدهد که فرد قادر نیست این مطالبه را به شیوهی مناسب ارضا کند، زیرا مطالبه با جنسیتی مواجه میشود که برای پاسخگویی به آن آمادگی ندارد. به تعبیر فروید، فردی که آمادگیِ ابتلا به هیستری را دارد، «ذرهای از واپسرانیِ جنسی» را از دوران کودکی با خود به همراه میآورد. بهجای آنکه برانگیختگیِ جنسی، در وسیعترین معنای این واژه، در قلمرو جنسیتِ بهنجار به عمل درآید، واپسرانده میشود و موجب فعالشدنِ مجددِ فعالیت جنسیِ اولیهی دوران کودکی میگردد. این امر بیش از هر چیز در فعالیتِ خیالشگرانهای بروز میکند که ویژگیِ افراد هیستریک است. خیالشگریها در همان مسیری رشد میکنند که پیشتر بهوسیلهی شکل خاصِ فعالیت جنسیِ کودکی ترسیم شده است. همانطور که میدانیم، خیالشگریهای افراد هیستریک حدومرزی نمیشناسند؛ ازاینرو، اگر قرار باشد تعادل روانی تا حدی حفظ شود، به سازوکارهای بازدارندهی متناسبی نیاز است که فروید آنها را مقاومتها مینامد. اگر خیالشگریها ماهیتی جنسی داشته باشند، مقاومتهای متناظر با آنها شرم و انزجار خواهند بود. از آنجا که این حالتهای تأثری معمولاً با تظاهرات جسمانی همراهاند، ظهور نشانههای جسمانی نیز تضمین میشود.
فکر میکنم یک نمونهی عینی از تجربهی خودم، معنای آموزههای فروید را بهتر از هر فرمولبندیِ نظریای روشن کند؛ فرمولبندیهایی که، به سبب پیچیدگی موضوع، همگی ناگزیر قدری بیش از حد سنگین و دشوار به نظر میرسند.
موردی که در اینجا مطرح است، نمونهای از هیستری روانپریشانه در زنی جوان، باهوش و بیستساله است. نخستین نشانهها در فاصلهی سه تا چهار سالگی پدیدار شدند. در آن زمان، بیمار شروع کرد به نگهداشتن مدفوع خود تا آنجا که درد او را وادار به دفع میکرد. بهتدریج، برای این کار روشی کمکی نیز ابداع کرد: در حالت چمباتمه، روی پاشنهی یکی از پاهایش مینشست و در همین وضعیت میکوشید دفع کند، در حالی که پاشنه را به مقعد فشار میداد. بیمار این فعالیت منحرف را تا هفتسالگی ادامه داد. فروید این انحراف جنسیِ دوران کودکی را اروتیسم دُبُری مینامد.
این انحراف با رسیدن به هفتسالگی متوقف شد و جای خود را به خودارضایی داد. یکبار، هنگامی که پدرش بر کفل برهنهی او سیلی زد، بیمار برانگیختگی جنسیِ آشکاری احساس کرد. بعدها، هنگامی که میدید برادر کوچکترش نیز به همین شیوه تنبیه میشود، دچار برانگیختگی جنسی میشد. بهتدریج نگرشی بهشدت منفی نسبت به پدرش در او شکل گرفت.
بلوغ در سیزدهسالگی آغاز شد. از آن پس، خیالشگریهایی کاملاً منحرف در او شکل گرفت که بهصورت وسواسگونهای آزارش میدادند. این خیالشگریها ماهیتی اجباری داشتند: او نمیتوانست سر میز بنشیند و غذا بخورد، بیآنکه هنگام خوردن به دفع مدفوع فکر کند؛ همچنین نمیتوانست شخص دیگری را در حال غذا خوردن ببیند، بیآنکه به همین موضوع فکر کند، و بهویژه نمیتوانست پدرش را در حال خوردن ببیند. از همه مهمتر، دیدن دستهای پدرش در او برانگیختگی جنسی ایجاد میکرد؛ به همین دلیل، دیگر نمیتوانست دست راست او را لمس کند. بدینترتیب، بهتدریج کار به جایی رسید که او در حضور دیگران اصلاً نمیتوانست غذا بخورد، مگر با حملات مداومِ خندهی بیاختیار و فریادهای انزجار؛ زیرا خیالشگریهای مربوط به دفع، سرانجام به همهی افراد پیرامونش سرایت کرده بود. اگر به هر شکلی او را اصلاح یا حتی سرزنش میکردند، پاسخ او بیرون آوردن زبان یا خندهی تشنجآمیز، فریادهای انزجار و حرکات حاکی از وحشت بود؛ زیرا هر بار تصویر زنده و واضحِ دستِ تنبیهگر پدرش در برابر چشمانش قرار میگرفت و با برانگیختگی جنسی همراه میشد؛ برانگیختگیای که بلافاصله به خودارضاییای آشکارا پنهانناشدنی تبدیل میگردید.
در پانزدهسالگی، میل طبیعی به برقراری رابطهی عاشقانه با شخص دیگری در او پدیدار شد. اما همهی تلاشها در این جهت با شکست مواجه شدند، زیرا خیالشگریهای مرضی همواره میان او و همان شخصی قرار میگرفتند که بیش از همه میخواست دوستش بدارد. در همان حال، به سبب انزجاری که احساس میکرد، هرگونه ابراز محبت نسبت به پدرش نیز برای او ناممکن شده بود. پدرش ابژهی انتقالِ لیبیدوِ دوران کودکیِ او بود؛ ازاینرو، مقاومتها بهویژه متوجه او بودند، در حالی که مادرش از این مقاومتها مصون مانده بود. تقریباً در همین زمان، احساس عشق به معلمش در او بیدار شد، اما این احساس نیز خیلی زود در برابر همان انزجارِ نیرومند تسلیم شد. در کودکی که تا این اندازه به محبت نیاز داشت، این انزوای عاطفی ناگزیر میبایست پیامدهای بسیار وخیمی به دنبال داشته باشد؛ و این پیامدها نیز چندان دیر از راه نرسیدند.
در هیجدهسالگی، وضعیت او چنان وخیم شده بود که عملاً هیچ کاری جز تناوب میان افسردگیهای عمیق و حملات خنده، گریه و فریاد انجام نمیداد. دیگر نمیتوانست به چهرهی هیچکس نگاه کند، سرش را همواره پایین نگه میداشت و هرگاه کسی او را لمس میکرد، با تمام نشانههای انزجار زبانش را بیرون میآورد.
این خلاصهی کوتاه، عناصر اساسی دیدگاه فروید را بهخوبی نشان میدهد. نخست با قطعهای از فعالیت جنسیِ منحرفِ دوران کودکی (یعنی اروتیسم دُبُری) روبهرو میشویم که در هفتسالگی جای خود را به خودارضایی داد. در این دوره، تنبیه بدنی، که ناحیهی دُبُر را درگیر میکرد، موجب برانگیختگی جنسی میشد. در اینجا عوامل تعیینکنندهی رشد روانجنسیِ بعدی را در اختیار داریم. بلوغ، با آشفتگیهای جسمانی و روحانیِ خود، افزایش چشمگیری در فعالیت خیالشگرانه به همراه آورد. این فعالیت، فعالیت جنسیِ دوران کودکی را به خود گرفت و آن را در بیپایانترین صورتهای گوناگون دگرگون و تعدیل کرد. خیالشگریهای منحرف از این دست، در شخصی که از جهات دیگر حساس بود، ناگزیر همچون نوعی جسم خارجیِ غیراخلاقی عمل میکردند و میبایست بهوسیلهی سازوکارهای دفاعی، بهویژه شرم و انزجار، واپس رانده میشدند. بدینسان، همهی آن حملات انزجار، بیزاری، فریادهای وحشت، بیرون آوردن زبان و مانند آن، بهآسانی قابلتبیین است.
در زمانی که اشتیاقهای معمول دوران بلوغ برای عشقورزیدن به دیگران تازه در او بیدار میشد، نموناهای مرضی شدت گرفتند؛ زیرا خیالشگریها اکنون با بیشترین شدت متوجه همان کسانی شده بودند که شایستهترین افراد برای عشقورزیدن به نظر میرسیدند. این امر، بهطور طبیعی، به تعارضی شدید در روان انجامید؛ تعارضی که وخامتی را که از آن پس آغاز شد، بهطور کامل تبیین میکند و سرانجام به روانپریشی هیستریک انجامید.
اکنون میفهمیم که چرا فروید میتواند بگوید هیستریکها «ذرهای از واپسرانیِ جنسی را از دوران کودکی با خود به همراه دارند». احتمالاً آنها، به دلایل مربوط به ساختار سرشتیِ خود، زودتر از دیگران آمادگی فعالیتهای جنسی یا شبهجنسی را پیدا میکنند. تأثرپذیریِ سرشتیِ آنان نیز سبب میشود تأثرات دوران کودکی عمیقتر نفوذ کنند و مدت بیشتری دوام آورند؛ بهگونهای که بعدها، در دوران بلوغ، بر روند نخستین خیالشگریهای واقعاً جنسی اثر کونستلهکننده بگذارند. باز هم به اقتضای همین تأثرپذیریِ سرشتی، همهی تکانههای عاطفی در آنان بسیار نیرومندتر از افراد عادیاند. بنابراین، برای مقابله با شدت خیالشگریهای غیرعادیشان، ناگزیر احساسات متناسباً نیرومندی از شرم و انزجار نیز پدید میآید. هنگامی که مطالبات واقعیِ جنسی مطرح میشوند و مستلزم انتقال لیبیدو به ابژهی عشق هستند، همهی خیالشگریهای منحرف نیز، چنانکه دیدیم، به آن ابژه منتقل میشوند. ازاینرو، مقاومت در برابر ابژهی عشق شکل میگیرد. بیمار نمیتوانست لیبیدوِ خود را بدون بازداری به او منتقل کند و همین امر تعارض عاطفیِ بزرگ را شعلهور ساخت. لیبیدوِ او در کشمکش با احساسات دفاعیِ خویش، که پیوسته نیرومندتر میشدند، تحلیل رفت و همین احساسات سپس نشانههای مرضی را پدید آوردند. بنابراین فروید میتواند بگوید که نموناها چیزی جز فعالیت جنسیِ بیمار را بازنمایی نمیکنند.
در جمعبندی، میتوان دیدگاه کنونی فروید دربارهی هیستری را چنین فرمولبندی کرد:
الف. برخی فعالیتهای جنسیِ زودرس، با ماهیتی کموبیش منحرف، بر مبنایی سرشتی شکل میگیرند.
ب. این فعالیتها در ابتدا به نموناهای واقعیِ هیستریک منجر نمیشوند.
ج. در دوران بلوغ -که از نظر روانشناختی زودتر از بلوغ جسمانی آغاز میشود- خیالشگریها در جهتی گرایش مییابند که فعالیت جنسیِ دوران کودکی آن را کونستله کرده است.
د. خیالشگریها، که به دلایل سرشتی (عاطفی) شدت یافتهاند، به شکلگیری عقدههایی از اندیشهها میانجامند که با دیگر محتویات آگاهی ناسازگار اند و ازاینرو واپس رانده میشوند؛ عمدتاً بهوسیلهی شرم و انزجار.
هـ. این واپسرانی، انتقال لیبیدو به یک ابژهی عشق را نیز با خود همراه میآورد و بدینسان تعارض عاطفیِ بزرگ را شعلهور میکند؛ تعارضی که سپس زمینهی بروز بیماریِ واقعی را فراهم میسازد.
و. نموناهای بیماری از کشمکش لیبیدو با واپسرانی سرچشمه میگیرند؛ بنابراین چیزی جز یک فعالیت جنسیِ غیرعادی را بازنمایی نمیکنند.
اعتبار دیدگاه فروید تا چه حد است؟ پاسخ دادن به این پرسش بسیار دشوار است. پیش از هر چیز، باید با تأکید فراوان خاطرنشان کرد که واقعاً مواردی وجود دارند که دقیقاً با طرحوارهی فروید مطابقت میکنند. هرکس که این تکنیک را آموخته باشد، این امر را میداند. اما هیچکس نمیداند که آیا طرحوارهی فروید بر همهی اشکال هیستری قابلاطلاق است یا نه؛ در هر حال، هیستری در کودکان و رواننژندیهای ناشی از ترومای روانی گروهی جداگانه را تشکیل میدهند. در مورد موارد معمول هیستری، یعنی همان مواردی که متخصص بیماریهای عصبی دهها مورد از آنها را مشاهده میکند، فروید بر اعتبار دیدگاه خود تأکید دارد؛ تجربهی شخصی من، که بسیار کمتر از تجربهی او است، نیز تاکنون چیزی در اختیارم نگذاشته که با این ادعا مخالفت کند. در موارد هیستریای که من تحلیل کردهام، نشانهها تنوعی فوقالعاده داشتند، اما همگی شباهتی شگفتآور در ساختار روانشناختی خود نشان میدادند. هنگامی که یک مورد را تحلیل میکنیم، ظاهر بیرونی آن بخش بزرگی از اهمیت و جذابیت خود را از دست میدهد؛ زیرا در آن هنگام میبینیم که چگونه یک عقده واحد میتواند نشانههایی پدید آورد که در ظاهر بسیار دور از ذهن و شگفتانگیز به نظر میرسند. ازاینرو، نمیتوان گفت که آیا طرحوارهی فروید فقط دربارهی گروههای معینی از نشانهها صدق میکند یا نه. در حال حاضر تنها میتوانیم تأیید کنیم که یافتههای او دربارهی شمار نامحدودی از موارد هیستری صادق اند؛ مواردی که تاکنون نمیتوانستهایم آنها را بهعنوان گروههای بالینیِ مشخص و محدود از یکدیگر تفکیک کنیم.
اما در مورد نتایج جزیی و تفصیلی تحلیلهای فروید، مخالفت شدید و گستردهای که با آنها روبهرو شدهاند، صرفاً از این واقعیت ناشی میشود که عملاً هیچکس تحول نظریهی فروید را از ۱۸۹۶ به این سو دنبال نکرده است. اگر تحلیلهای او از رؤیاها آزموده میشد و قواعدی که او تعیین کرده بود رعایت میگردید، درک تازهترین نوشتههای فروید، بهویژه «بخشی از تحلیل یک مورد هیستری»، تا این اندازه دشوار نمیبود. تنها چیزی که در این گزارشها موجب ناراحتی و سردرگمی میشود، صراحت و بیپروایی آنها است. عموم مردم شاید بیش از هر چیز دیگری نتوانند فروید را به سبب نمادپردازی جنسی او ببخشند. از نظر من، اتفاقاً در همین بخش است که دنبال کردن استدلال فروید آسانتر است؛ زیرا درست در همینجا است که اسطورهشناسی، با بیانِ تفکر خیالشگرانهی همهی نژادها و اقوام، زمینه را به شیوهای بسیار آموزنده فراهم کرده است. تنها به نوشتههای اشتاینتال در دههی ۱۸۶۰ اشاره میکنم که وجود نوعی نمادپردازی جنسیِ گسترده را در اسناد اسطورهشناختی و در تاریخ زبان اثبات میکنند. همچنین اروتیسم شاعران ما و بیانهای تمثیلی یا نمادین آنان را به یاد میآورم. هیچکس که این مواد و شواهد را مورد توجه قرار دهد، نمیتواند از این واقعیت چشم بپوشد که میان نمادپردازیهای فرویدی و نمادهای خیال شاعرانه، چه در افراد و چه در میان ملتهای سراسر جهان، تشابهاتی بسیار گسترده و معنادار وجود دارد. بنابراین، نماد فرویدی و تفسیر آن چیزی ناشناخته و بیسابقه نیست؛ تنها برای ما روانپزشکان امری نامتعارف است. بااینحال، این دشواریها نباید ما را از تعمق بیشتر در مسائل مطرحشده از سوی فروید بازدارند؛ زیرا این مسائل، نهفقط برای روانپزشکی، بلکه برای عصبشناسی نیز اهمیتی فوقالعاده دارند.
انتشار نخست: نوامبر ۱۹۰۶
[1]. abreacted
[2]. non arrivé
[3]. over-determination