مادّه و حافظه(۱۹)/ آنری برگسون/ ترجمه‌ی آبذ

فصل دوم: بازشناسی تصاویر؛ حافظه و مغز

دو صورت حافظه: گذشته همچون عادتی بدنی یا همچون یادآوری‌ای مستقل باقی می‌ماند

اکنون به بررسی پیامدهایی می‌پردازیم که ممکن است از پذیرش اصولی که تاکنون بیان کرده‌ایم، برای نظریه‌ی حافظه حاصل شود. گفتیم که بدن، که میان ابژه‌هایی که بر آن اثر می‌گذارند و ابژه‌هایی که خود بر آنها اثر می‌گذارد قرار گرفته است، صرفاً یک رسانا است؛ وظیفه‌ی آن دریافت حرکات و انتقال آنها (هرگاه آنها را متوقف نکند) به سازوکارهای حرکتی معینی است؛ سازوکارهایی که اگر کنش بازتابی باشد، تعیّن‌یافته اند و اگر کنش ارادی باشد، انتخاب می‌شوند. بنابراین، همه‌چیز باید چنان رخ دهد که گویی حافظه‌ای مستقل، تصاویر را به همان ترتیب که در طول جریانِ زمان پدیدار می‌شوند گرد می‌آورد؛ و گویی بدن ما، همراه با محیط پیرامونش، هرگز چیزی بیش از یکی از این تصاویر نیست: آخرینِ آنها، یعنی همان تصویری که در هر لحظه با ایجاد مقطعی لحظه‌ای در جریان کلیِ شدن به دست می‌آوریم.

در این مقطع، بدن ما مرکز را اشغال می‌کند. اشیای پیرامون بر آن اثر می‌گذارند و بدن نیز بر آنها واکنش نشان می‌دهد. واکنش‌های آن، بسته به شمار و ماهیت دستگاه‌هایی که تجربه در درونش ایجاد کرده است، کم‌وبیش پیچیده و کم‌وبیش متنوع اند. بنابراین، بدن فقط به صورت سازوکارهای حرکتی، و صرفاً به صورت سازوکارهای حرکتی، می‌تواند کنش گذشته را در خود ذخیره کند. ازاین‌رو، تصاویر گذشته، به معنای دقیق کلمه، باید به شیوه‌ای دیگر حفظ شوند؛ و می‌توانیم این فرضیه‌ی نخست را چنین صورت‌بندی کنیم:

۱. گذشته در دو صورت متمایز باقی می‌مانَد: نخست، در سازوکارهای حرکتی؛ دوم، در یادآوری‌های مستقل.

اما در این صورت، کارکرد عملی و در نتیجه کارکرد معمول حافظه، یعنی استفاده از تجربه‌ی گذشته برای کنش در زمان حال (به‌طور خلاصه، بازشناسی) باید به دو شیوه‌ی متفاوت صورت گیرد. گاه بازشناسی در خودِ کنش نهفته است و در به‌حرکت‌درآمدن خودکارِ سازوکاری که با شرایط موجود سازگار شده است تحقق می‌یابد؛ گاه دیگر مستلزم کوششی از سوی ذهن است که در گذشته جست‌وجو می‌کند تا از میان بازنمایی‌های گذشته، آنهایی را که بهتر می‌توانند وارد وضعیت کنونی شوند و در خدمت آن قرار گیرند، به زمان حال بیاورد. ازاین‌رو، گزاره‌ی دوم ما چنین است:

۲. بازشناسیِ یک ابژه‌ی حاضر، هنگامی که از ابژه آغاز می‌شود، به‌وسیله‌ی حرکات صورت می‌گیرد؛ و هنگامی که از سوژه سرچشمه می‌گیرد، به‌وسیله‌ی بازنمایی‌ها.

البته هنوز مسئله‌ی دیگری باقی می‌ماند: این بازنمایی‌ها چگونه حفظ می‌شوند و چه رابطه‌ای با سازوکارهای حرکتی دارند؟ پس از آنکه به بررسی نیاگاه پرداختیم و نشان دادیم که تمایز بنیادین میان گذشته و حال در کجا قرار دارد، در فصل بعد به‌طور مفصل به این موضوع خواهیم پرداخت. اما همین‌جا نیز می‌توانیم از بدن به‌عنوان مرزی سخن بگوییم که پیوسته میان آینده و گذشته پیش می‌رود؛ همچون نوکی تیز که گذشته‌ی ما بی‌وقفه آن را به درون آینده‌مان می‌راند.

در حالی که بدن من، اگر در یک لحظه‌ی منفرد در نظر گرفته شود، صرفاً رسانایی است که میان ابژه‌های مؤثر بر آن و ابژه‌هایی که بر آنها اثر می‌گذارد قرار گرفته است، از سوی دیگر، هنگامی که آن را در جریان زمان قرار دهیم، همواره درست در نقطه‌ای واقع است که گذشته‌ی من در یک عمل به پایان می‌رسد. در نتیجه، آن تصاویر خاصی که من آنها را سازوکارهای مغزی می‌نامم، در هر لحظه‌ی متوالی، سلسله‌ی بازنمایی‌های گذشته‌ی مرا به پایان می‌رسانند؛ آنها واپسین امتداد این بازنمایی‌ها در زمان حال اند، پیوندشان با امر واقعی، یعنی با کنش.

این پیوند را قطع کنید؛ و لزوماً تصویر گذشته را از میان نمی‌برید، اما آن را از هر وسیله‌ای برای اثرگذاری بر امر واقعی محروم می‌کنید و در نتیجه، چنان‌که نشان خواهیم داد، از تحقق‌یافتن آن نیز محرومش می‌سازید. آسیب به مغز تنها به همین معنا، و فقط به همین معنا، می‌تواند بخشی از حافظه را از میان ببرد. ازاین‌رو، گزاره‌ی سوم و آخر ما چنین است:

۳. ما به‌تدریج و از مراحلی نامحسوس، از یادآوری‌هایی که در امتداد جریان زمان ردیف شده‌اند، به حرکاتی گذر می‌کنیم که کنشِ در حال تکوین یا بالقوه‌ی آنها را در فضا نشان می‌دهند. ضایعات مغزی ممکن است بر این حرکات اثر بگذارند، اما بر این یادآوری‌ها اثر نمی‌گذارند.

اکنون باید ببینیم آیا تجربه این سه گزاره را تأیید می‌کند یا نه. درسی را مطالعه می‌کنم و برای آنکه آن را به یاد بسپارم، نخستین‌بار می‌خوانمش و بر هر سطر تأکید می‌گذارم؛ سپس آن را چندین بار تکرار می‌کنم. در هر تکرار پیشرفتی حاصل می‌شود؛ واژه‌ها هر بار بیش از پیش به یکدیگر پیوند می‌خورند و سرانجام مجموعه‌ای پیوسته تشکیل می‌دهند. هنگامی که این لحظه فرا می‌رسد، گفته می‌شود که درس را به خاطر سپرده‌ام، که درس در حافظه‌ام نقش بسته است. اکنون به این می‌اندیشم که درس چگونه آموخته شده است و «مراحل پی‌درپیِ فرایند» را در ذهن خود مجسم می‌کنم. در این صورت، هریک از دفعات خواندن دوباره با فردیت خاص خود به من بازمی‌گردد؛ می‌توانم آن را بار دیگر همراه با شرایطی که در آن زمان احاطه‌اش کرده بود و همچنان چارچوب آن را تشکیل می‌دهد، ببینم. هر بار خواندن، به‌واسطه‌ی جایگاهی که در زمان اشغال کرده است، از خواندن‌های پیشین و پسین متمایز می‌شود؛ به‌طور خلاصه، هر بار خواندن همچون رویدادی معین در تاریخ زندگی من پیش چشم ذهنم برجسته می‌شود. باز هم گفته خواهد شد که این تصاویر، یادآوری اند؛ اینکه آنها در حافظه‌ام نقش بسته‌اند. بنابراین، در هر دو مورد از یک واژه استفاده می‌کنیم. آیا این دو مورد واقعاً یک معنا دارند؟

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها