حدود یک سال پیش، مسئولان مدرسهای در ن. از من خواستند دربارهی وضعیت روانیِ ماری ز.، دختر دانشآموز سیزدهساله، گزارشی تهیه کنم. ماری اخیراً از مدرسه اخراج شده بود، زیرا در ایجاد و انتشار یک شایعهی زننده دربارهی معلم کلاس خود نقش داشت. این مجازات ضربهی سختی به کودک، و بهویژه به والدینش، وارد کرده بود؛ ازاینرو مسئولان مدرسه مایل بودند با استناد به یک نظر پزشکی، امکان بازگرداندن او به مدرسه را فراهم کنند.
ماجرا از این قرار بود: معلم بهطور غیرمستقیم شنیده بود که دخترها دربارهی او داستانی با مضمونی جنسی و دوپهلو نقل میکنند. در جریان بررسی معلوم شد که ماری یک روز رؤیایی را برای سه تن از دوستان دخترش تعریف کرده بود که تقریباً چنین بود:
قرار بود کلاس به محل شنا برود. من مجبور شدم با پسرها بروم، چون کنار دخترها جا نبود. بعد مسافت زیادی را در دریاچه شنا کردیم. (وقتی از او پرسیدند: «چهکسانی؟» ماری گفت: «لینا، معلم و من.») یک کشتی بخار از آنجا گذشت. معلم از ما پرسید: «میخواهید سوار شوید؟» به ک. رسیدیم. مراسم عروسیای در جریان بود. («عروسیِ چه کسی؟» -«یکی از دوستان معلم.») به ما اجازه دادند در مراسم شرکت کنیم. بعد به سفر رفتیم. («چهکسانی؟» ــ «من، لینا و معلم.») مثل سفر ماهعسل بود. به آندرمات رسیدیم و در هتل دیگر جایی نبود، بنابراین مجبور شدیم شب را در یک انبار کاه بگذرانیم. آنجا زن، بچهای به دنیا آورد و معلم پدرخواندهی بچه شد.
کودک هنگام معاینه این رؤیا را برای من تعریف کرد. معلم نیز از او خواسته بود رؤیا را بهصورت کتبی بنویسد. در نسخهی قبلی، فاصلهی آشکار پس از جملهی «میخواهید سوار شوید؟» با این کلمات پر شده بود: «سوار آن شدیم. خیلیزود احساس سرما کردیم. پیرمردی یک بلوز به ما داد که معلم آن را تن کرد.» از سوی دیگر، در این نسخه، بخش مربوط به پیدا نکردن جا در هتل و ناچار شدن به گذراندن شب در انبار کاه حذف شده بود.
کودک رؤیا را بلافاصله نهتنها برای سه دوستش، بلکه برای مادرش نیز تعریف کرده بود. مادر نیز آن را با تفاوتهایی جزیی، همانگونه که در دو روایت بالا آمده است، برای من بازگو کرد. معلم نیز در بررسیهای خود، که با عمیقترین تردیدها و نگرانیها انجام داد، درست مانند من نتوانست متن دیگری را که خطرناکتر باشد پیدا کند. بنابراین بسیار محتمل است که داستان اصلی تفاوت چندانی با این روایتها نداشته باشد. (به نظر میرسد بخش مربوط به سرما و بلوز، افزودهای متأخر باشد که در مراحل اولیه به داستان وارد شده است، زیرا میکوشد میان وقایع رابطهای منطقی برقرار کند. کسی که از آب بیرون میآید خیس است، فقط لباس شنا بر تن دارد و بنابراین پیش از پوشیدن لباس نمیتواند در مراسم عروسی شرکت کند.)
معلم ابتدا باور نمیکرد که این ماجرا صرفاً یک رؤیا بوده باشد و گمان میکرد که کودک آن را از خود ساخته است. اما ناچار شد بپذیرد که ظاهراً تعریف بیپیرایهی رؤیا واقعاً اتفاق افتاده است و اینکه نسبتدادن چنان حیلهگریای به کودک که بتواند با چنین شیوهی پوشیدهای اشارات جنسی ایجاد کند، طبیعی نیست. مدتی میان این دو دیدگاه مردد بود: اینکه رؤیا اختراعی زیرکانه بوده، یا اینکه واقعاً رؤیایی بوده که فینفسه بیضرر بوده، اما کودکان دیگر به آن رنگوبوی جنسی دادهاند. وقتی خشم اولیهاش فروکش کرد، دریافت که تقصیر ماری نمیتواند چندان بزرگ باشد و خیالشگریهای دوستانش نیز در شکلگیری شایعه سهم داشتهاند. سپس کاری بسیار شایسته انجام داد: همکلاسیهای ماری را تحت نظارت قرار داد و از همهی آنها خواست آنچه را دربارهی رؤیا شنیده بودند، بهصورت کتبی بنویسند.
پیش از آنکه توجه خود را به این روایتها معطوف کنیم، نخست باید رؤیا را از منظر تحلیلی بررسی کنیم. برای آغاز، باید واقعیتهای موجود را بپذیریم و با معلم موافق باشیم که این واقعاً یک رؤیا بوده است، نه یک داستان ساختگی؛ زیرا ابهامهای موجود در آن بیش از آن است که بتوان آن را حاصل جعل و اختراع دانست. جعل آگاهانه میکوشد میان اجزای روایت، گذارهایی پیوسته و بیگسست ایجاد کند؛ اما رؤیا به این امر اعتنایی ندارد و بیاعتنا به شکافها پیش میرود؛ شکافهایی که، چنانکه دیدیم، در جریان بازنگری آگاهانه موجب افزودههایی میشوند. این شکافها اهمیت بسیار دارند. در محل شنا هیچ تصویری از درآوردن لباسها، برهنه بودن، یا شرح مفصلی از باهمبودن در آب وجود ندارد. فقدان لباس در کشتی بخار با همان افزودهای که پیشتر به آن اشاره کردیم جبران شده است، اما این افزوده فقط برای معلم صورت گرفته است؛ و این نشان میدهد که برهنگیِ او بیش از هرچیز نیازمند پوشانده شدن بوده است. هیچ شرح مفصلی از مراسم عروسی وجود ندارد و گذار از کشتی بخاری به جشن عروسی ناگهانی است. در وهلهی نخست، دلیل توقف شبانه در انبار کاه در آندرمات قابلکشف نیست. بااینحال، همتای آن را باید در کمبود جا در محل شنا جستوجو کرد؛ کمبودی که باعث شده بود دخترها ناچار شوند به بخش مردان بروند. کمبود جا در هتل نیز بار دیگر مانع جدایی دو جنس از یکدیگر میشود. تصویر انبار کاه نیز بهنحو بسیار ناکافی بسط یافته است: تولد کودک ناگهان و بدون هیچ پیوندی از راه میرسد. نقش معلم بهعنوان پدرخوانده نیز بهشدت مبهم است. نقش ماری در سراسر این داستان در درجهی دوم اهمیت قرار دارد؛ او چیزی بیش از یک تماشاگر نیست.
تمام اینها ظاهری کاملاً شبیه به یک رؤیای واقعی دارند، و آن دسته از خوانندگان من که تجربهی کافی از رؤیاهای دختران در این سن دارند، بیتردید این نظر را تأیید خواهند کرد. تفسیر رؤیا چنان ساده است که میتوانیم با اطمینان آن را به خود کودکان واگذار کنیم؛ اظهارات آنان اکنون در پی میآید.
شاهدان شنیداری
(۱) ماری خواب دیده بود که او و لینا همراه با معلممان برای شنا رفتهاند. وقتی در دریاچه مسافت نسبتاً زیادی شنا کرده بودند، ماری گفت دیگر نمیتواند جلوتر برود، چون پایش خیلی درد میکرد. معلممان گفت ماری میتواند پشت او سوار شود. ماری سوار شد و هردو با هم به شنا ادامه دادند. پس از مدتی یک کشتی بخار از راه رسید و آنها سوار آن شدند. ظاهراً معلممان طنابی همراه داشت که با آن ماری و لینا را به یکدیگر بست و سپس آنها را پشتسر خود به داخل دریاچه کشید. آنها تا ز. رفتند و آنجا پیاده شدند. اما حالا دیگر لباس به تن نداشتند. معلم یک کت خرید و ماری و لینا یک تورِ بلند و ضخیم گرفتند و هر سه در امتداد خیابان کنار دریاچه به راه افتادند. در همین هنگام بود که عروسی در جریان بود. خیلی زود به عروس رسیدند. عروس لباس ابریشمی آبی به تن داشت، اما تور نداشت. از ماری و لینا خواست که لطف کنند و تورشان را به او بدهند. ماری و لینا تور را به او دادند و در عوض اجازه یافتند در عروسی شرکت کنند. آنها به مهمانخانهی «خورشید» رفتند. بعد از آن، برای ماهعسل به آندرمات سفر کردند؛ نمیدانم به مهمانخانهی آندرمات رفتند یا به مهمانخانهی ز. آنجا به آنها قهوه، سیبزمینی، عسل و کره دادند. دیگر نباید چیزی بگویم، جز اینکه در پایان، معلم پدرخوانده شد.
در اینجا داستانِ پرپیچوخمِ کمبود جا در محل شنا حذف شده است؛ ماری بلافاصله با معلم به شنا میرود. با هم بودن آنها در آب نیز، بهواسطهی طنابی که معلم را به دو دختر وصل میکند، رابطهای شخصیتر پیدا کرده است. ابهام موجود در «سواری» در روایت اصلی، همینجا پیامدهای خود را نشان داده است؛ زیرا بخش مربوط به کشتی بخار اکنون در درجهی دوم اهمیت قرار گرفته و جای نخست را معلم اشغال کرده است که ماری را بر پشت خود حمل میکند. لغزش دلنشینِ کوچکِ «او میتوانست روی پشت من سوار شود» (بهجای «پشت او») نشان میدهد که راوی در درون خود با این صحنه مشارکت دارد. این امر توضیح میدهد که چرا او کشتی بخار را اندکی ناگهانی وارد داستان میکند تا به «سواری» دوپهلو، معنایی آشنا و بیضرر بدهد؛ چیزی شبیه فرود ناگهانی و خنثاکنندهی پایان یک ترانه در تالار موسیقی.
بخش مربوط به نداشتن لباس، که پیشتر به ابهام آن اشاره کردیم، توجه خاص او را برمیانگیزد. معلم یک کت میخرد و دخترها یک تور بلند و ضخیم میگیرند؛ توری که فقط در مراسم عزا یا عروسی پوشیده میشود. اینکه منظور از عروسی در اینجا معنایی گستردهتر است، از این نکته روشن میشود که عروس تور ندارد: آنکس که تور دارد، عروس است! راوی، که دوست صمیمی ماری است، به او کمک میکند رؤیا را بیشتر بپروراند: داشتن تور، ماری و لینا را در جایگاه عروس قرار میدهد. هر چیز توهینآمیز یا غیراخلاقی در این موقعیت، با واگذار کردن تور از سوی دخترها خنثا میشود؛ بنابراین راوی داستان را به مسیری معصومانه میکشاند. همین سازوکار در آراستن و پروراندن موقعیت مبهم آندرمات نیز دیده میشود: آنجا چیزی جز چیزهای خوشایند وجود ندارد؛ قهوه، سیبزمینی، عسل و کره؛ بازگشتی به عالم کودکی، مطابق الگویی آشنا. پایان داستان بسیار ناگهانی به نظر میرسد: معلم پدرخوانده میشود.
(۲) ماری خواب دیده بود که همراه با لینا و معلم برای شنا رفته است. در نقطهای دور در دریاچه، ماری به معلم گفت پایش درد میکند. معلم گفت ماری میتواند پشت او سوار شود. حالا نمیدانم آیا جملهی آخر واقعاً همینطور گفته شده بود یا نه، اما فکر میکنم همینطور بود. چون همان موقع کشتیای در دریاچه بود، معلم گفت باید خودش را به کشتی برساند و بعد سوار آن شود. دیگر دقیقاً یادم نیست چطور ادامهی خواب را تعریف کرد. بعد معلم یا ماری، نمیدانم کدامیک، گفتند در ز. پیاده میشوند و به خانه میدوند. پس معلم دو آقایی را که تازه شنا کرده بودند صدا زد تا بچهها را به ساحل ببرند. لینا روی پشت یکی از مردها نشست و ماری روی پشت مرد چاقتر؛ و معلم پای مرد چاق را گرفت و پشتسر آنها شنا کرد. وقتی به ساحل رسیدند، به خانه دویدند. در راه، معلم دوستش را دید که عروسی داشت. ماری گفت آن زمان رسم بوده است که آدمها پیاده بروند، نه با کالسکه. بعد عروس گفت آنها هم میتوانند همراهشان بیایند. سپس معلم گفت خوب است اگر دو دختر تور سیاهی را که در راه گرفته بودند، به عروس بدهند؛ نمیدانم کجا آن را به دست آورده بودند. دخترها تور را به او دادند و عروس گفت چه بچههای خوب و بخشندهای هستند. بعد به راهشان ادامه دادند و در مهمانخانهی «خورشید» توقف کردند. آنجا چیزی خوردند، نمیدانم چه. سپس برای ماهعسل به آندرمات رفتند. وارد انبار کاه شدند و رقصیدند. همهی مردها کتهایشان را درآورده بودند، جز معلم. عروس گفت او هم باید کتش را دربیاورد. معلم نپذیرفت، اما سرانجام این کار را کرد. بعد معلم گفت سردش شده است. دیگر نباید چیزی بگویم، این کار ناشایست است. این تمام چیزی بود که من از خواب شنیدم.
راوی توجه خاصی به «سواری» دارد، اما مطمئن نیست که در داستان اصلی این «سواری» به معلم مربوط بوده یا به کشتی بخار. این عدماطمینان بهخوبی با داستان مفصل و پرجزییاتِ دو آقای غریبه که دخترها را بر پشت خود حمل کردند جبران میشود. برای او، تصویرِ سوار شدن بر پشت دیگری بیش از آن ارزشمند است که بتواند از آن صرفنظر کند؛ تنها چیزی که او را معذب میکند این است که معلم موضوع این تصویر باشد. نداشتن لباس نیز علاقهی شدیدی برمیانگیزد. تور عروس اکنون سیاه شده است، درست مانند تور عزا؛ طبعاً برای آنکه هر امر نامناسبی را پنهان کند. در اینجا چرخش معصومانهی داستان حتی رنگوبویی اخلاقمدارانه پیدا کرده است («چه بچههای خوب و بخشندهای»)؛ میل غیراخلاقی، بهطور پنهانی، به چیزی اخلاقی تبدیل شده که تأکید خاصی بر آن میشود؛ و همین تأکید بر فضیلت، مانند هر فضیلتِ برجستهشدهای، ظنبرانگیز است.
راوی با شور و شوق جاهای خالی صحنهی انبار کاه را پر کرده است؛ مردها کتهایشان را درمیآورند، معلم نیز از آنها پیروی میکند و در نتیجه برهنه میشود و احساس سرما میکند. در اینجا دیگر موضوع بیشازحد «ناشایست» میشود. او بهدرستی همان شباهتهایی را تشخیص داده است که هنگام بحث دربارهی داستان اصلی حدس زدیم، و صحنهی درآوردن لباس را -که درواقع به صحنهی شنا تعلق دارد- در اینجا افزوده است؛ زیرا در نهایت باید معلوم میشد که دخترها همراه با معلمِ برهنه بودهاند.
(۳) ماری به من گفت خواب دیده است: یک بار برای شنا رفته بودم، اما دیگر جایی نمانده بود. معلم مرا به کابین خودش برد. لباسهایم را درآوردم و برای شنا رفتم. آنقدر شنا کردم تا به ساحل رسیدم. آنجا معلم را دیدم. گفت: «دلت میخواهد با من از عرض دریاچه شنا کنی؟» من رفتم و لینا هم آمد. به داخل دریاچه شنا کردیم و خیلیزود به وسط دریاچه رسیدیم. دیگر نمیخواستم جلوتر بروم. حالا دیگر دقیقاً یادم نیست. کمی بعد کشتیای از راه رسید و ما سوار کشتی شدیم. معلم گفت: «سردم است» و یک ملوان یک پیراهن کهنه به ما داد. هرکداممان تکهای از آن کندیم. من آن را دور گردنم بستم. بعد از کشتی پیاده شدیم و به شنا کردن به سوی ک. ادامه دادیم. من و لینا دیگر نمیخواستیم جلوتر برویم و دو مرد چاق ما را روی پشتشان سوار کردند. در ک. توری گرفتیم و آن را روی سرمان گذاشتیم. در ک. وارد خیابان شدیم. معلم دوستش را دید که ما را به عروسیاش دعوت کرد. به مهمانخانهی «خورشید» رفتیم و بازی کردیم. رقص پولونز را هم رقصیدیم. حالا دیگر دقیقاً یادم نیست. بعد برای ماهعسل به آندرمات رفتیم. معلم پولی همراهش نداشت و مقداری شاهبلوط دزدید. معلم به ما گفت: «خیلی خوشحالم که میتوانم با دو شاگردم سفر کنم.» حالا به چیزی ناشایست میرسیم که آن را نمینویسم. خواب تمام شد.
در اینجا درآوردن لباسها در کابینِ محل شنا و بهصورت مشترک رخ میدهد. نداشتن لباس در کشتی، گونهی تازهای از همان مضمون را پدید میآورد: یک پیراهن کهنه که به سه تکه تقسیم شده است. به دلیل ابهام موجود در روایت، نشستن بر پشت معلم دیگر ذکر نمیشود. در عوض، دخترها بر پشت دو مرد چاق مینشینند. از آنجا که در این نسخه و نسخهی پیشین بر «چاق» بودن تأکید شده است، بد نیست یادآور شویم که معلم نیز اندکی فربه بود.
این جایگزینی نمونهی بارزی است: هریک از دخترها یک معلم دارند. تکثیر یا چند برابر شدن شخصیتها بیانگر اهمیت آنها است، یعنی بیانگر آن است که شخصیتهای مزبور با زی سرمایهگذاری شدهاند. همین امر دربارهی تکرار کنشها نیز صادق است. اهمیت این تکثیر بهویژه در دین و اسطورهشناسی آشکار است. (برای مثال، تثلیث و دو فرمول عرفانیِ اعتراف: Isis una quae es omnia و Hermes omnia solus et ter unus.) در زبان عامیانه میگوییم: «او به جای دو نفر» غذا میخورد، مینوشد یا میخوابد.
تکثیر شخصیت همچنین بیانگر یک قیاس یا مقایسه است: دوست من همان «ارزش سببشناختی» را دارد که خود من دارم. (فروید) در زوالعقل پیشرس، یا به تعبیر گستردهتر و مناسبترِ بلولر، در روانگسیختگی، تکثیر شخصیت در درجهی نخست بیانگر سرمایهگذاری زیّانه است؛ زیرا همواره شخصی که بیمار نسبت به او انتقال دارد، مستعدِ تکثیر شدن است. («دو پروفسور ن. وجود دارند.» «اوه، پس شما هم دکتر یونگ هستید. امروز صبح شخص دیگری نزد من آمد که او هم خود را دکتر یونگ معرفی میکرد.») به نظر میرسد این دوپاره شدن، در هماهنگی با گرایش کلی روانگسیختگی، نوعی تضعیف تحلیلیِ قدرتِ تأثیرگذاری باشد که با هدف جلوگیری از تأثرات بیش از حد نیرومند صورت میگیرد. معنای دیگری از تکثیر شخصیت (هرچند دقیقاً در همین مقوله نمیگنجد) عبارت است از ارتقا دادنِ یک صفت یا ویژگی به صورتِ یک شخصیت زنده. نمونهای ساده از آن، دیونیسوس و همراهش ابول است؛ ابول[1] شخصیتبخشی به ذَکَر دیونیسوس است. بهاصطلاح، کاروان دیونیسوسی (ساتیرها، تیتیرها، سیلنها، مَنادها، میمالونها و غیره) از شخصیتبخشیهای صفات و ویژگیهای دیونیسوسی تشکیل شده است.
صحنهی آندرمات با ظرافت و شوخطبعی دلپذیری پرداخته شده است؛ یا، دقیقتر بگوییم، رؤیا در اینجا بیش از پیش بسط یافته است. اینکه «معلم مقداری شاهبلوط دزدید» معادل این است که بگوییم او مرتکب کاری ممنوع شده است. منظور از شاهبلوط، شاهبلوطِ برشته است که، بهسبب دوپارهشدن، بهعنوان نمادهای جنسیِ مؤنث شناخته میشوند. ازاینرو، سخن معلم که بلافاصله پس از دزدیدن شاهبلوطها میگوید «خیلی خوشحالم که میتوانم با دو شاگردم سفر کنم»، معنای خود را پیدا میکند. دزدیدن شاهبلوطها بیتردید افزودهای شخصی است، زیرا در هیچیک از روایتهای دیگر دیده نمیشود. این امر نشان میدهد که مشارکت درونیِ همکلاسیهای ماری در رؤیای او تا چه اندازه شدید بوده است؛ یعنی این رؤیا برای آنان نیز همان «ارزش سببشناختی» را داشته است.
این آخرین مورد از شاهدان شنیداری است. داستانِ تور و نیز دردِ پا یا ساق پا، مواردی هستند که خیلی روشن ممکن است در روایت اصلی ذکر شده باشند. افزودههای دیگر کاملاً شخصی اند و بر مشارکت درونی در معنای رؤیا مبتنی هستند.
شواهد شنیدهشده
(۱) میگفتند تمام مدرسه همراه با معلم برای شنا رفته بودند. فقط ماری در محل شنا جایی برای درآوردن لباسهایش نداشت. بنابراین معلم گفت: «میتوانی به اتاق من بیایی و آنجا همراه من لباست را دربیاوری.» حتماً احساس بسیار ناخوشایندی کرده بوده است. وقتی هردو لباسهایشان را درآوردند، وارد دریاچه شدند. معلم طناب بلندی برداشت و آن را دور ماری بست. سپس هر دو تا فاصلهی زیادی به داخل دریاچه شنا کردند. اما ماری خسته شد، پس معلم او را روی پشت خود سوار کرد. بعد ماری لینا را دید و صدا زد: «با من بیا»، و لینا هم آمد. هر سه باز هم دورتر شنا کردند. به کشتیای رسیدند. سپس معلم پرسید: «میشود سوار شویم؟ این دخترها خسته اند.» کشتی توقف کرد و همهی آنها سوار شدند. دقیقاً نمیدانم چگونه در ک. به ساحل رسیدند. آنجا معلم یک پیراهن خواب کهنه پیدا کرد و آن را پوشید. سپس با دوستی روبهرو شد که در حال برگزاری عروسی بود. معلم، ماری و لینا به عروسی دعوت شدند. جشن عروسی در مهمانخانهی «تاج» در ک. برگزار شد. میخواستند پولونز برقصند. معلم گفت این کار را نمیکند. اما دیگران گفتند که چه بهتر، او هم برقصد. او با ماری رقصید. معلم گفت: «دیگر به خانه، پیش زن و بچههایم، برنمیگردم. من تو را بیشتر از همه دوست دارم، ماری.» ماری بسیار خوشحال شد. پس از عروسی، سفر ماهعسل آغاز شد. به معلم، ماری و لینا اجازه داده شد که همراه آنان بروند. مقصد سفر میلان بود. بعد از آن به آندرمات رفتند، اما آنجا جایی برای خواب پیدا نکردند. به یک انبار کاه رفتند و توانستند شب را همگی در آنجا بگذرانند. دیگر نباید چیزی بگویم، چون داستان خیلی بیشرمانه میشود.
صحنهی درآوردن لباس در محل شنا در این روایت بهطور کامل بسط یافته است. صحنهی شنا نیز دستخوش سادهسازی شده است؛ سادهسازیای که داستان طناب از پیش راه را برای آن هموار کرده بود: اینجا معلم خودش را به ماری میبندد، اما از لینا در این بخش ذکری نیست؛ او تنها بعدتر، زمانی وارد داستان میشود که ماری از پیش روی پشت معلم نشسته است. در اینجا لباس، یک پیراهن خواب است. جشن عروسی تفسیری بسیار مستقیم پیدا میکند: معلم دیگر نمیخواهد به خانه، نزد زن و بچههایش، بازگردد و ماری را بیش از همه دوست دارد. در انبار کاه نیز جایی پیدا میکنند که «همگی با هم» در آن بمانند، و سپس ماجرا «خیلی بیشرمانه میشود».
(۲) میگفتند او همراه مدرسه برای شنا به محل شنا رفته بود. اما چون محل شنا بیش از حد شلوغ بود، معلم او را صدا زد که همراهش بیاید. بعد ما در دریاچه به داخل آب شنا کردیم و لینا هم دنبالمان آمد. سپس معلم طنابی برداشت و ما را به یکدیگر بست. دقیقاً نمیدانم چطور دوباره از هم جدا شدند. اما پس از مدتی طولانی، ناگهان به ز. رسیدند. میگویند در آنجا صحنهای اتفاق افتاد که ترجیح میدهم آن را تعریف نکنم، زیرا اگر واقعاً اتفاق افتاده باشد، بسیار شرمآور است. ضمن اینکه خودم هم دقیقاً نمیدانم قرار بوده چه اتفاقی افتاده باشد، چون خیلی خسته بودم. فقط شنیدهام که ماری گفته است از این به بعد باید همیشه با معلم بماند و او نیز بارها و بارها، بهعنوان بهترین شاگردش، ماری را در آغوش گرفته است. اگر دقیقاً میدانستم، آن مطلب دیگر را هم میگفتم، اما خواهرم فقط چیزی دربارهی بچهی کوچکی گفته که در آنجا به دنیا آمده بوده و ظاهراً معلم پدرخواندهی او بوده است.
توجه کنید که در این روایت، صحنهی ناشایست در جشن عروسی گنجانده شده است؛ جایی که به همان اندازهی پایان داستان مناسب این صحنه است، زیرا خوانندهی دقیق از مدتها پیش دریافته است که این صحنه میتوانسته در کابینِ محل شنا نیز اتفاق افتاده باشد. درواقع، امور همانگونه پیش رفتهاند که معمولاً در رؤیاها پیش میروند: واپسین اندیشه در زنجیرهای طولانی از تصاویر رؤیایی، دقیقاً حاوی همان چیزی است که نخستین تصویر این زنجیره میکوشیده آن را بازنمایی کند.
سانسور، این عقده را تا حد امکان به عقب میراند و برای این کار از پوششهای نمادینِ پیوسته تجدیدشونده، جابهجاییها، پیرایشها و مانند اینها استفاده میکند. در کابینِ محل شنا هیچ اتفاقی نمیافتد؛ در آب، هیچ سواری بر پشت دیگری در کار نیست؛ هنگام رسیدن به ساحل، دخترها بر پشت معلم نمینشینند؛ این زوجِ دیگری هستند که ازدواج میکنند؛ دختر دیگری است که در انبار کاه بچهدار میشود؛ و معلم فقط پدرخوانده است.
اما همهی این موقعیتها و تصاویر قابلیت آن را دارند که میل به آمیزش جنسی را بازنمایی کنند. با وجود تمام این دگردیسیها، آن کنش در پسِ پرده همچنان رخ میدهد و حاصل آن نیز همان تولدی است که در پایان به صحنه آورده میشود.
(۳) ماری گفت: معلم با همسرش عروسی کرد و بعد از آن به مهمانخانهی «تاج» رفتند و با هم رقصیدند. ماری چیزهای عجیبوغریب دیگری هم گفت که نباید آنها را تعریف کنم یا دربارهشان چیزی بنویسم؛ خیلی خجالتآور است.
در اینجا تقریباً همهچیز آنقدر ناشایست است که نمیتوان آن را بازگو کرد. توجه کنید که عروسی با «همسر» صورت میگیرد.
(۴) معلم و ماری برای شنا رفتند و او از ماری پرسید آیا میخواهد همراهشان بیاید. ماری گفت بله. وقتی با هم به داخل آب رفتند، لینا را دیدند و معلم از او پرسید آیا میخواهد همراه آنها بیاید. آنها باز هم جلوتر رفتند. بعد شنیدم که ماری گفته است معلم گفته لینا و او شاگردان محبوبش هستند. او همچنین به ما گفت که معلم لباس شنای خود را به تن داشت. بعد به یک عروسی رفتند و عروس بچهی کوچکی به دنیا آورد.
رابطهی شخصی با معلم در اینجا بهشدت مورد تأکید قرار گرفته است («شاگردان محبوب»)؛ همچنین بر نامناسب بودن پوشش («لباس شنا») تأکید شده است.
(۵) ماری و لینا همراه معلم برای شنا رفتند. وقتی ماری و لینا و معلم مسافتی را شنا کرده بودند، ماری گفت: «معلم، من دیگر نمیتوانم جلوتر بروم، پایم درد میکند.» معلم به او گفت روی پشتش بنشیند و ماری نیز همین کار را کرد. سپس یک کشتی بخار کوچک از راه رسید و معلم سوار کشتی شد. معلم دو طناب همراه داشت و بچهها را به کشتی بست. بعد همه به ز. رفتند و آنجا پیاده شدند. معلم برای خودش یک پیراهن خواب خرید و آن را پوشید و بچهها حولهای روی خود انداختند. معلم عروسی داشت و آنها در یک انبار کاه بودند. دو بچه نیز همراه معلم و عروسش در انبار کاه بودند و رقصیدند. نباید آن مطلب دیگر را بنویسم، چون خیلی وحشتناک است.
در اینجا ماری روی پشت معلم مینشیند. معلم دو کودک را با طناب به کشتی میبندد؛ و از اینجا میتوان دریافت که «کشتی» با چه سهولتی میتواند جایگزین «معلم» شود. پیراهن خواب نیز بار دیگر بهعنوان پوشش ظاهر میشود. این بار عروسی، عروسی خودِ معلم است و امر ناشایست پس از رقص اتفاق میافتد.
(۶: لینا.) معلم همراه با تمام مدرسه برای شنا رفت. همه وارد یک اتاق شدند. معلم هم همینطور. فقط ماری نتوانست جایی پیدا کند، و معلم به او گفت میتواند وارد کابین او شود. خواهرم گفت: «اینجا و آنجا باید چیزهایی را حذف کنم، چون داستان طولانی است.» اما چیز دیگری هم برایم تعریف کرد که برای راست گفتن باید آن را بازگو کنم. وقتی در آب بودند، معلم از ماری پرسید آیا دوست دارد با او از عرض دریاچه شنا کند. ماری پاسخ داد که اگر من هم بیایم، او هم میآید. بعد تا حدود نیمهی دریاچه شنا کردیم. ماری خسته شد و معلم با طنابی او را کشید. در ک. به ساحل آمدند و از آنجا به ز. رفتند. در تمام این مدت، گفته میشود معلم همان لباس مخصوص شنا را به تن داشته است. در آنجا با دوستی روبهرو شدیم که عروسی داشت. این دوست ما را به عروسی دعوت کرد. پس از جشن، سفر ماهعسل آغاز شد و ما به میلان رفتیم. مجبور شدیم یک شب را در انبار کاه بخوابیم و در آنجا اتفاقی افتاد که نباید آن را بازگو کنم. معلم گفت ما شاگردان محبوب او هستیم و ماری را نیز بوسید.
عذرِ «اینجا و آنجا باید چیزهایی را حذف کنم» جایگزین صحنهی درآوردن لباس میشود. بر لباس نامناسب معلم تأکید ویژهای شده است. سفر به میلان نیز نمونهی مشخصی از یک سفر ماهعسل است. این بخش نیز ظاهراً خیالشگری مستقلی است که از مشارکت درونی ناشی شده است. ماری در اینجا آشکارا در نقش معشوق قرار میگیرد.
(۷) تمام مدرسه همراه با معلم برای شنا رفتند. همه وارد یک اتاق شدند. معلم هم همینطور. فقط ماری نتوانست جایی پیدا کند، بنابراین معلم به او گفت: «هنوز برای تو جا دارم.» ماری رفت. بعد معلم گفت: «روی پشت من دراز بکش، من همراه تو به داخل دریاچه شنا میکنم.» دیگر نباید چیزی بنویسم، چون آنقدر ناشایست است که بهسختی حتی میتوانم آن را بر زبان بیاورم. جز آن بخش ناشایستی که بعد از آن آمد، دیگر چیزی از خواب نمیدانم.
این راوی دارد به اصل مطلب نزدیک میشود. از همان محل شنا قرار بوده ماری روی پشت معلم دراز بکشد. بنابراین کاملاً منطقی است که راوی، جز بخش ناشایستی که در پی آن آمده، از ادامهی خواب هیچ اطلاعی نداشته باشد.
(۸) تمام مدرسه برای شنا رفتند. ماری جایی نداشت و معلم از او دعوت کرد وارد کابینش شود. معلم همراه او به داخل آب شنا کرد و رکوراست به او گفت که عزیزکردهی اوست یا چیزی شبیه این. وقتی در ز. به ساحل رسیدند، دوستی که تازه عروسی کرده بود آنجا بود و هردوِ آنها را با همان لباس شنا به عروسی دعوت کرد. معلم یک پیراهن خواب کهنه پیدا کرده بود و آن را روی شلوار شنایش پوشیده بود. او همچنین ماری را خیلی بوسید و گفت دیگر به خانه، نزد همسرش، بازنخواهد گشت. هردوِ آنها به سفر ماهعسل دعوت شدند. سفر از آندرمات میگذشت؛ جایی که نتوانستند محلی برای خواب پیدا کنند و بنابراین مجبور شدند در کاه بخوابند. زنی نیز آنجا بود. حالا به بخش هولناک ماجرا میرسیم، و اصلاً درست نیست دربارهی چیزی به این جدیت خندید و شوخی کرد. این زن بچهی کوچکی به دنیا آورد، اما دیگر چیزی نمیگویم، چون بیش از حد هولناک است.
این راوی بسیار صریح و بیپرده است («رکوراست به او گفت که عزیزکردهی اوست»، «او را خیلی بوسید» و غیره). خشم آشکار او از این شایعهپراکنیِ احمقانه، چیزی ویژه دربارهی شخصیت او به ما میگوید. بررسیهای بعدی نشان داد که این دختر تنها کسی در میان تمام شاهدان بود که مادرش دربارهی مسائل جنسی به او آگاهی داده بود.
خلاصه
در خصوص تفسیر رؤیا، چیزی برای افزودن ندارم؛ خودِ کودکان تمام آنچه را لازم بوده انجام دادهاند و عملاً چیزی برای تفسیر روانکاوانه باقی نگذاشتهاند. شایعه خودِ رؤیا را تحلیل و تفسیر کرده است. تا آنجا که من میدانم، شایعه تاکنون از این حیث مورد بررسی قرار نگرفته است. مورد ما، بیتردید، نشان میدهد که بررسی ژرفتر روانشناسی شایعه از منظر روانکاوی ارزشمند خواهد بود. در ارائهی این مطالب، عمداً خود را به دیدگاه روانکاوانه محدود کردهام، هرچند انکار نمیکنم که این مواد، راههای بسیاری برای پژوهشهای ارزشمند پیروان اشترن، کلاپارِد و دیگران میگشاید.
این دستمایهها به ما امکان میدهد ساختار شایعه را درک کنیم، اما روانکاوی نمیتواند به همین بسنده کند. لازم است دربارهی چرایی و چگونگیِ کل این پدیده بیشتر بدانیم. چنانکه دیدیم، معلم بهشدت تحت تأثیر شایعه قرار گرفت و در برابر مسئلهی علت و معلول آن حیران ماند. چگونه یک رؤیا، که آشکارا بیضرر است و هرگز معنایی ندارد (چنانکه میدانیم، معلمان نیز در روانشناسی آموزشهایی دیدهاند)، میتواند چنین پیامدهایی، چنین غیبتها و بدگوییهای کینهتوزانهای، به بار آورد؟ در مواجهه با این پرسش، به نظرم میرسد معلم بهطور غریزی پاسخ درست را یافته بود. تأثیر رؤیا را تنها از این راه میتوان توضیح داد که رؤیا le vrai mot de la situation بوده است؛ یعنی بیان مناسبی برای چیزی بوده که از پیش در فضا وجود داشته است. رؤیا همان جرقهای بود که در بشکهی باروت افتاد. دستمایههای ما تمام شواهد لازم برای تأیید این دیدگاه را فراهم میکنند. در سراسر این بررسی، بر مشارکت درونیِ همکلاسیهای ماری در رؤیای او و نیز بر نقاطی که در آنها برخی از آنان خیالشگریها یا رؤیاهای بیداریِ خود را به داستان افزودهاند، تأکید کردهام. کلاس از دخترانی دوازده تا سیزدهساله تشکیل شده بود و آنان، ازاینرو، در میانهی پیشدرآمدهای بلوغ قرار داشتند. خودِ رؤیابین تقریباً از لحاظ جنسی بهطور کامل رشد کرده بود و از این حیث از همکلاسیهایش جلوتر بود؛ او پیشگامی بود که رمز و علامت آغاز را برای نیاگاه به دست داد و بدینسان عقدههای جنسیِ خفته در همراهانش را منفجر کرد.
چنانکه بهآسانی میتوان فهمید، این ماجرا برای معلم بسیار رنجآور بود. این فرض که دقیقاً همین امر مقصود پنهانی دخترها بوده است، با این اصل روانکاوانه توجیه میشود که اعمال را باید بیش از انگیزههای آگاهانهشان، بر اساس نتایج آنها داوری کرد. بر این اساس، میتوان حدس زد که ماری برای معلم خود بهویژه دردسرساز شده بود. در آغاز، او بیش از همه این معلم را دوست داشت. بااینحال، طی شش ماه گذشته، موقعیت او تغییر کرده بود. رؤیاپرداز و بیتوجه شده بود و به سبب ترس از مردان بد، از رفتن به خیابان پس از تاریکی میترسید. چندین بار با همراهانش دربارهی مسائل جنسی، به شیوهای نسبتاً زننده، صحبت کرده بود؛ مادرش نیز با نگرانی از من پرسیده بود که چگونه باید نزدیک شدن قاعدگی را برای دخترش توضیح دهد. ماری بهسبب رفتار خود، نظر خوب معلم را نسبت به خویش از دست داده بود؛ چیزی که برای نخستین بار بهروشنی در گزارش بدی آشکار شد که او و چند تن از دوستانش چند روز پیش از آغاز شایعه دریافت کرده بودند.
ناامیدی آنان چنان شدید بود که دخترها به انواع خیالشگریهای انتقامجویانه دربارهی معلم دست زدند؛ مثلاً تصور میکردند میتوانند او را روی ریل هل بدهند تا قطار از رویش عبور کند. ماری در این خیالشگریهای آدمکشانه بیش از همه پیشتاز بود. در شبی که پس از این فوران بزرگ خشم فرا رسید، هنگامی که به نظر میرسید عشق پیشین او به معلمش کاملاً فراموش شده است، آن بخش واپسراندهی وجودش در رؤیا سربرآورد و آرزوی اتحاد جنسی با معلم را تحقق بخشید؛ بهعنوان جبرانی برای نفرتی که روز را سرشار کرده بود.
پس از بیدار شدن، رؤیا به ابزاری ظریف در خدمت نفرت او بدل شد، زیرا اندیشهی آرزومندانهی نهفته در آن، آرزوی همراهان او نیز بود؛ همانگونه که در شایعاتی از این دست همواره چنین است. انتقام بیتردید پیروزی خود را به دست آورد، اما پیامد آن برای خودِ ماری حتی شدیدتر بود. وقتی تکانههای ما به نیاگاه سپرده میشوند، چنین است قاعدهی کار. ماری از مدرسه اخراج شد، اما بر اساس گزارش من اجازه یافت به مدرسه بازگردد.
کاملاً آگاهم که این گزارش کوتاه، از منظر علم دقیق، ناکافی است و رضایتبخش نیست. اگر داستان اصلی بهدقت بررسی و صحتسنجی شده بود، میتوانستیم چیزی را که اکنون فقط توانستهایم مطرح کنیم، با وضوح کامل نشان دهیم. بنابراین، این مورد صرفاً یک پرسش را پیش مینهد و گردآوری شواهد واقعاً قانعکننده در این حوزه را باید به ناظران و پژوهشگران خوشاقبالتر واگذار کرد.
انتشار نخست: ۱۹۰۹
[1]. phallos