بخش ۲
خاستگاههای رویکرد راهبردی-رابطهای
فصل۳
دیدگاه مارکس دربارهی بازنمایی سیاسی و دولت
کتاب هیجدهم برومر لوئی بناپارت جایگاهی کلیدی در مناقشات مربوط به رویکرد مارکس به دولت و بازنمایی سیاسی دارد. به اعتقاد برخی منتقدان، این متن دربرگیرندهی دو نظریهی بالقوه مکمل دربارهی دولت است. از یک سو، مارکس معمولاً دولت را کمیتهی اجرایی یا ابزار مستقیم طبقهی حاکم میدانست؛ اما در برخی زمینهها آن را، حتی در شرایطی که همچنان کارکردی طبقاتی ایفا میکرد، نسبتاً خودایستا از همهی طبقات تلقی میکرد. (برای مثال، میلیباند 1965) از نظر برخی دیگر، همین متن ناسازگاریهای ویرانگری را در تبیین طبقاتی مارکس از دولت آشکار میکند، زیرا امکان آن را مطرح میسازد که یک قوهی اجرایی (یا دستگاه دولتی) بتواند در برابر طبقه یا طبقات مسلط، برای خود خودایستایی به دست آورد. گفته میشود این ناسازگاری در اظهارات بعدی مارکس دربارهی گرایش به ظهور دولت پرتورینی بهویژه آشکار است؛ دولتی که در آن ارتش، تحت رهبری بناپارت سوم، بهجای آنکه از جانب بخشی از جامعه در برابر بخشهای دیگر عمل کند، شروع میکند به نمایندگی از خود در برابر جامعه. این نکته بهویژه در یک اظهار نظر موردی، بهروشنی بیان میشود:
حکومت شمشیر برهنه با صریحترین و انکارناپذیرترین عبارات اعلام شده است، و بناپارت میخواهد فرانسه بهروشنی دریابد که حکومت امپراتوری نه بر ارادهی او، بلکه بر ۶۰۰ هزار سرنیزه استوار است… در دوران امپراتوری دوم، این منافع خودِ ارتش است که باید برتری یابد. ارتش دیگر قرار نیست سلطهی بخشی از مردم بر بخش دیگر مردم را حفظ کند. ارتش قرار است سلطهی خود، یعنی سلطهای که دودمان خودش نمایندهی آن است، بر مردم فرانسه بهطور کلی را حفظ کند… ارتش قرار است نمایندهی دولت در تقابل با جامعه باشد. نباید تصور کرد که بناپارت از ماهیت خطرناک آزمایشی که در پیش گرفته آگاه نیست. او با اعلام خود بهعنوان رئیس پرتورینها، هر رئیس پرتورینی را رقیب خود اعلام میکند.» (1858: 465)
برای مثال، به گفتهٔ مهلمن، «جذابیت خاص بناپارتیسم تماماً در ظهور دولتی نهفته است که از محتوای طبقاتی خود تهی شده است». (1977: 15؛ نیز بنگرید به هانت 1974: 47–56) برخی دیگر معتقد اند مارکس این ناسازگاریهای ادعایی را از طریق تحلیل رژیم بناپارتیستی حل میکند؛ به این معنا که این رژیم، اگرچه نه بهعنوان حکومت سازمانیافتهی یک بلوک طبقاتی، دستکم بهعنوان محصولی تعینیافته از مبارزهی طبقاتی تبیین میشود. (فمباخ 1973: 15؛ نیز بنگرید به بربراوغلو 1986)
گروهی دیگر نیز معتقد اند همین متن گرایش عام (و نه استثنایی) دولت سرمایهداری به کسب خودایستایی نسبی را تأیید میکند؛ دولتی که با کسب این خودایستایی میتواند منافع طبقه یا طبقات مسلط را بهتر سازمان دهد و حمایت طبقات فرودست را نیز به دست آورد. (برای مثال، پولانزاس 1973) در این صورت، استثناییبودن خودایستایی دولت در مورد بناپارتیستی صرفاً نشاندهندهی استثناییبودن شرایطی است که در آن دولت ناگزیر از ایفای چنین نقشی میشود. (همچنین بنگرید به دریپر 1977) کتاب هیجدهم برومر دربارهی ماهیت و اهمیت بازنمایی در نظام سیاسی گستردهتر نیز مسائل مشابهی مطرح میکند. پیچیدگی شکلهای ایدئولوژیک و سازمانیای که مارکس در آنها حضور منافع طبقاتی را تشخیص میدهد، هرگونه تلاش برای نشاندادن یک همبستگی یکبهیک میان طبقات اقتصادی و نیروهای سیاسی را تضعیف میکند. برخی مفسران معتقد اند این امر نشان میدهد که تحلیل نظری باید هویتهای سیاسی، گفتمانهای سیاسی و شکلهای سیاسی بازنمایی را جدی بگیرد و مسائل عملیای را که این امر برای پیشبرد منافع اقتصادی ایجاد میکند، بررسی کند. (کاتز 1992;لاکاپرا 1987;لهفورت 1978;مکلنان 1981)
از نظر دیگران، این مسئله صرفاً گسست بنیادی میان امر اقتصادی و امر سیاسی را تأیید میکند؛ بهگونهای که هیچ سازوکار یکجانبهای برای ترجمه یا انتقال نمیتواند تضمین کند که سیاست بازتابدهندهی منافع طبقاتی اقتصادی باشد. (برای مثال، هیندس 1978؛ هیرست 1977) این امر مسئلهی تقلیلگرایی طبقاتیِ اقتصادی را برجسته میکند که بنا بر ادعا، مارکسیسم را گرفتار خود کرده است و به دو نتیجهی مرتبط میانجامد: نخست، بازنمایی سیاسی پویایی خاص خود را دارد؛ و دوم، جستوجو در پشت صحنهی سیاسی برای کشف نیروهای اقتصادی پنهان، رویکردی نامعتبر است. بااینحال، گروه دیگری از مفسران استدلال میکنند که این متن نشان میدهد مارکس تا چه اندازه پیشاپیش برخی از بینشهای بعدی نظریهی گفتمان را دربارهی ماهیت اجرایی زبان، برساخت گفتمانی هویتها و منافع، و نقش آنها در شکلدادن به صورتها و شرایط مبارزهی سیاسی دریافته بود. زیرا مارکس در هیجدهم برومر سیاست را صورتبخش میدانست، نه صرفاً روبنایی؛ و آن را اجرایی و تحققبخش میدید، نه صرفاً بازتابدهنده. (پتری 1988;استالیبراس 1990)
به این دلایل و دلایل دیگری از این دست، هیجدهم برومر برای هر تفسیری از نظریهی دولت و نظریهی سیاسی مارکس، متنی کلیدی به نظر میرسد. دلالتهای آن برای نظریهی دولت و تحلیل طبقاتی معمولاً در تقابل با یک موضع «استاندارد» مارکسی قرار داده میشود؛ موضعی که به شیوههای گوناگون (و با نتایجی کاملاً متفاوت) از مانیفست کمونیست (1848)، پیشگفتار 1859 بر مشارکت در نقد اقتصاد سیاسی (1859)، یا سه جلد سرمایه استخراج شده است. این شیوهی کار بسیار محل تردید است؛ زیرا مانیفست متنی برنامهای است که بیش از آنکه تحلیلی تفصیلی از شکلگیری طبقات و بازنمایی سیاسی ارائه دهد، همچون فراخوانی پیشگویانه برای مبارزه و بسیج عمل میکند؛ زیرا جایگاه پیشگفتار بهعنوان متنی معیار و مرجع، بهشدت محل تردید است، با توجه به اینکه این متن هم تحت فشار مالیِ مهلت تعیینشده از سوی ناشر نوشته شد و هم تحت فشار سیاسی برای منحرفکردن نگاه سانسورچیان پروس از دلالتهای انقلابی نقد مارکس بر اقتصادسیاسی، تا بدین ترتیب امکان انتشار مشارکت در نقد اقتصاد سیاسی فراهم شود (همچنین بنگرید به پرینز 1969)؛ و نیز از آن رو که تحلیل مارکس از طبقه در سرمایه حتی از نظر اقتصادی نیز ناتمام است، چه رسد به اینکه بخواهیم آن را از حیث سیاسی یا ایدئولوژیک کامل بدانیم. (همچنین بنگرید به کراتکه 2002, 2003;لبوویتز 2003) هیچ خوانشِ بیطرف و پیشفرضزدودهای از هیجدهم برومر ممکن نیست؛ اما شاید سودمند باشد که در وهلهی نخست، این متن را بدون پذیرفتن دیدگاههای ازپیشپنداشته دربارهی نظریهی دولت و سیاست طبقاتی مارکس بخوانیم؛ دیدگاههایی که از مطالعات دیگری استخراج شدهاند، مطالعاتی که خود به موقعیتهای اقتضایی سیاسیِ مشخص توجه نداشتهاند. بنابراین، نخستین پرسشی که باید مطرح کرد این است: مارکس در تاریخ خود از هیجدهم برومر چه هدفی را دنبال میکند؟ (تمام نقلقولهای این متن، یعنی مارکس 1852، از ترجمهی تِرِل کارور در 2001 گرفته شدهاند و در این فصل با اختصار 18B مشخص میشوند.)
هیجدهم برومر چهچیز را به انجام میرساند؟
نخست، هیجدهم برومر بهعنوان یک پژوهش اساسی در حوزهی تاریخنگاری، پیشزمینهی کودتای لوئی بناپارت در ۲ دسامبر ۱۸۵۱ را توصیف میکند و آن را تکراری مضحک و هزلآمیز از کودتای تراژیک ناپلئون بناپارت در ۹ نوامبر ۱۷۹۹ میداند (یا، چنانکه در تقویم انقلابی جدید نامگذاری شده بود، ۱۸ برومر سال هشتم). این کتاب روند منتهی به این کودتا را در قالب دورهبندی تحولات سیاسی ارائه میکند و آن را بر اساس چهار موضوع پژوهشیِ بهشدت درهمتنیده تحلیل میکند. این چهار موضوع عبارت اند از:
۱. صحنهی سیاسی؛ یعنی جهان روزمرهی سیاست که قابلمشاهده، اما بااینحال «خیالی» است؛ جهانی که در برابر عموم مردم، از طریق کنش آشکار و اعلامشدهی نیروهای اجتماعیِ بیشوکم سازمانیافته، به اجرا درمیآید. (پولانزاس 1973: 246–7) مارکس برای توصیف و ترسیم صحنهی سیاسی و نیز ارزیابی انتقادی نحوهی اجرای نمایش سیاسیِ حاصل، از دامنهی گستردهای از استعارهها و اشارات نظری استفاده میکند. در این نمایش، بازیگران متناسب با تغییر شرایط مادی، راهبردها و حالات روحی، شخصیتها، نقابها و نقشهای متفاوتی بر عهده میگیرند.
۲. محتوای اجتماعیِ سیاستِ اجراشده بر این صحنه؛ این امر مستلزم بررسی دقیقترِ «جهان بیرونیِ خشن» است (مارکس 18B: 90)، از طریق نگریستن به «پشت صحنه» (18B: 57) موقعیت و احزاب؛ یعنی به آن «ظاهر سطحی که مبارزهی طبقاتی را میپوشاند». (18B: 55) بااینحال، این مبارزهی طبقاتی نه به منافع انتزاعی، ابدی و آرمانیای مربوط میشود که به طبقات ازپیشدادهشده و صرفاً بر اساس جایگاه آنها در روابط اجتماعی تولید تعریف شدهاند، بلکه با موقعیت موجود و امکانات راهبردی و تاکتیکی متنوع آن ارتباط دارد. ازاینرو، مارکس بر چفتوبستِ انضمامی-پیچیدهی شرایط اقتصادی و فرااقتصادیِ بازتولید گستردهی روابط طبقاتیِ مشخص تأکید میکند و نشان میدهد این امر چه پیامدهایی برای بازآراییِ مزیتهایی دارد که در مبارزهی طبقاتی همواره نسبیاند. از این منظر، مارکس، پیشاپیش و پیش از شکلگیری این اصطلاح، مخاطرات، راهبردها و تاکتیکهای دخیل در چیزی را توصیف میکند که گرامشی (1971) بعدها آن را «جنگهای موضعی» و «جنگهای مانوری» نامید.
۳. دگرگونی معماری نهادی دولت و نظام سیاسی گستردهتر؛ سومین موضوع، دگرگونی معماری نهادی دولت و نظام سیاسی گستردهتر است؛ تا آنجا که این معماری، چارچوبی ساختاری فراهم میکند که بهطور متفاوت، پیگیری راهبردها و تاکتیکهای خاص را در جنگهای موضعی و/یا مانوری محدود یا تسهیل میکند. این معماری همچنین خود به هدفی برای کنش راهبردی تبدیل میشود، زیرا نیروهای سیاسی گوناگون برای حفظ یا دگرگونکردن آن با یکدیگر مبارزه میکنند. افزون بر این، خودِ این معماری نیز از نتایج مبارزات طبقاتی گذشته (یا دستکم مبارزاتی که برای طبقات اهمیت داشتهاند) در عرصههای ایدئولوژیک، سیاسی و اقتصادی ناشی میشود.
۴. حرکتهای بههمپیوستهی اقتصاد محلی، ملی و بینالمللی؛ چهارمین موضوع، حرکتهای بههمپیوستهی اقتصاد محلی، ملی و بینالمللی در مقیاسهای زمانی متفاوت است؛ تا آنجا که این حرکتها، مواضع سیاسیای را که میتوانستند در موقعیتهای اقتضایی معین بهطور واقعبینانه اتخاذ شوند، شکل میدهند. در اینجا نیز، اگرچه مارکس با تأکید فراوان بر باور خود (و حتی، در این زمینه، با نوعی اصرار بیش از حد) بر این نکته پای میفشارد که پیروزی نهایی انقلاب اجتماعی پرولتری تضمین شده است، در عین حال بر ضرورت پیوندزدن کنش سیاسی با موقعیت موجود نیز تأکید میکند.
توجه داشته باشید که این چهار بُعد، مستلزم نوعی رویکرد راهبردی-رابطهای به دورهبندی هستند که بهشدت نسبت به زمانمندی-فضامندی و نیز نسبت به شیوههای متفاوتی که در آنها راهبردی-رابطهایبودن عمل میکند، حساس است. دوم، مارکس در سراسر این متن پرسشهایی نیز دربارهی زبان و دیگر نمادها مطرح میکند؛ یعنی دربارهی زبان و نمادهایی که محتوای طبقاتی سیاست در آنها و از طریق آنها بازنمایی میشود یا، که شایعتر است، کژبازنمایی میشود. این امر نشاندهندهی علاقهای به گفتمان در شکلهای مختلف آن است که از همان آغاز در آثار مارکس حضور داشته، اما بهندرت بهطور کامل مورد توجه قرار گرفته است. (برای یک استثنا، بنگرید به فرکلاف و گراهام 2002؛ برای نمونهای از دورهی اولیه، بنگرید به مارکس 1844؛ و بهطور کلی، بنگرید به کوک 1982; ارکبرشت 1972; لسرکل 2004; راشینسکی و رزلف-کرس 1974) ازاینرو، هیجدهم برومر رویکردی راهبردی-رابطهای به نشانهزایی بسط میدهد. مارکس شکلهای نشانهای، ژانرها و صناعات بیانیای را بررسی میکند که نیروهای سیاسی از طریق آنها هویتها، منافع و باورهای خود را چفتوبست میکنند و دربارهی زبان سیاسی مناسبی تأمل میکند که پرولتاریا میتواند مطالبات خود را در قالب آن صورتبندی کند.
او استدلال میکند که انقلاب اجتماعی قرن نوزدهم باید زبان سیاسی جدید و خاص خود را ایجاد کند، نه اینکه -همانند انقلابهای پیشین- از «شعر گذشته» وام بگیرد. (18B: 34) ازاینرو، هیجدهم برومر بیش از آنکه به شکلهای سازمانیای بپردازد که از طریق آنها میتوان منافع طبقاتی را پیش برد، به محدودیتهای گفتمانیِ بازنمایی منافع طبقاتی توجه دارد؛ محدودیتهایی که در عباراتی همچون «سنتِ همهی نسلهای مرده»، «خرافهی گذشته»، و «تمامی روبنایی از احساسات گوناگون و بهگونهای خاص شکلگرفته، اوهام، شیوههای اندیشیدن و نگرشها به زندگی» بیان شدهاند. (18B: 32, 34, 56) این ضرورتِ ایجاد زبان سیاسی مناسب، بهویژه در مورد پرولتاریا و متحدان بالقوهی آن صدق میکند. درواقع، میتوان این متن را بهخوبی نوعی مشارکت در نقد اقتصاد نشانهای دانست؛ یعنی تلاشی برای تبیین بازشناسی خیالی و کژبازنماییِ منافع طبقاتی، نه صرفاً مشارکتی در اقتصاد سیاسیِ انباشت سرمایه. افراطیترین نمونهی این مسئله را میتوان در خودِ دال شناور، یعنی لوئی بناپارت، مشاهده کرد. زیرا، چنانکه مارکس در مبارزات طبقاتی در فرانسه استدلال کرده است، اگرچه بناپارت «سادهلوحترین[1] مرد فرانسه» بود، «پیچیدهترین و چندوجهیترین[2] معنا» را به دست آورده بود. «دقیقاً چون هیچ بود، میتوانست همهچیز جز خودش را دلالت کند». (1850: 81) ازاینرو، نیروهای طبقاتی متفاوت میتوانستند امیدها و ترسهای خاص خود را بر بناپارت فرافکن کنند؛ و او نیز به نوبهی خود، این چندمعنایی و چندارزشیبودن را برای مقاصد خود بهطرزی ماهرانه دستکاری و بهرهبرداری میکرد.[3]
سوم، هیجدهم برومر، بهمثابهی اثری جدی و آگاهانه ادبی که فینفسه واجد ارزش ادبی است، برای روایت پیشینهی تاریخی کودتای دولتی، مجموعهای بسیار متمایز و قدرتمند از فنون ادبی را به کار میگیرد. مهمتر از همه، این اثر برای بسط و پیشبرد این روایت، به تصویر کشیدن طنزها و تناقضهای تاریخ فرانسه، بیان مسئلهی بازنمایی طبقاتی، و تعیین اهمیت نسبیِ شرایط بیرونی و کنش ارادی در شکلدادن به مسیر تاریخ، از شکل پارودی (نقیضه) بهره میگیرد. از این منظر، کاربرد زبان از سوی مارکس -خود- در چندین سطح، ماهیتی اجرایی و تحققبخش دارد. چنانکه خود او در پیشگفتار چاپ دوم میگوید، قصد داشته است کیش و پرستش ناپلئون اول را به «سلاحهای پژوهش تاریخی، نقد، هجو و بذلهگویی» بسپارد. (18B: 8) ازاینرو، توصیفهای گزنده و تحقیرآمیز مارکس از لوئی بناپارت، همزمان در خدمت کاستن از شأن و اعتبار عموی او، ناپلئون بناپارت، نیز قرار میگیرند. زبان مارکس، بهمثابهی مداخلهای که هدفش تأثیرگذاری بر مسیر بعدی سیاست فرانسه است، و نیز انتخاب یک ژانر ادبی خاص از سوی او، دارای مقاصد مشخص آموزشی و سیاسی اند. بنابراین، شیوهای که مارکس پیشینهی تاریخی هجدهم برومر را در قالب یک روایت طرحریزی میکند، بههیچوجه امری دلبخواهی یا تصادفی نیست؛ بلکه شیوهی طرحرواییِ او از این پیشینه، بهصورت ارگانیک با آثار و پیامدهای سیاسیِ مورد نظر این روایت پیوند دارد.
دربارهی دورهبندی
متن مارکس بهجای یک گاهشماری ساده، دورهبندی پیچیدهای از تاریخ معاصر ارائه میکند. از همین رو، این متن الهامبخش بسیاری از تحلیلهای بعدی مارکسیستی بوده و در عین حال، به سبب قدرت نظری و بینش تجربیاش، احترام بسیاری از مورخان ارتدوکس را نیز برانگیخته است. مارکس در وهلهی نخست، نقاط عطف مهم در مبارزهی طبقاتی را به روند شکلگیری کنشها و رویدادها در صحنهی سیاسی مرتبط میکند. او سه دورهی متوالی را از یکدیگر متمایز میسازد: دورهی نخست کوتاهمدت است، و دورههای دوم و سوم هر یک سه مرحله دارند؛ ضمن آنکه مرحلهی سوم از دورهی سوم نیز چهار گام را دربرمیگیرد. (18B: 110–11) دورهبندی او عمدتاً بر پایهی تحولاتی در سیاست پارلمانی و حزبی استوار است؛ تحولاتی که خود تحت تأثیر کنشها و رویدادهایی قرار دارند که در فاصلهای دور از دولت رخ میدهند. (برای مثال، در مطبوعات، طومارها، محافل و کافهسالونها، خیابانهای پاریس، مناطق روستایی و غیره؛ 18B: 50, 59, 70, 71)
مارکس این سه دوره را چنین مشخص میکند: (الف) دورهی «فوریه»، از ۲۴ فوریه تا ۴ مه ۱۸۴۸، که طی آن، پس از سرنگونی لوئی فیلیپ، صحنه برای برپایی جمهوری آماده شد؛ یعنی دورهی حکومت بداهه یا موقت؛ (ب) دورهی تأسیس جمهوری، یا دورهی مجلس مؤسسان ملت؛ و (ج) جمهوری قانون اساسی، یا مجلس ملی قانونگذاری. (18B: 36–7) در اینجا شایان توجه است که مارکس دربارهی هر دوره سه تفسیر ارائه میکند. نخست، به اهمیت فوری و موقعیتی-اقتضایی آن اشاره میکند. دوم، موقعیت نهادی اصلیای را بررسی میکند که در درون آن و پیرامون آن، نمایش سیاسی شکل میگیرد و پیش میرود. و سوم، هر دوره را (و هر مرحلهی آن را، در مواردی که مراحل از یکدیگر متمایز شدهاند) از حیث اهمیت گذشته، حال و، تا آنجا که این اهمیت از پیش در معرض افکار عمومی قرار گرفته یا از نظر مارکس قابلشناخت بوده است، آیندهی آن بررسی میکند.
دورهبندیها و گاهشماریها از سه جهت با یکدیگر تفاوت دارند. نخست، در حالی که گاهشماری، کنشها، رویدادها یا دورهها را بر روی یک مقیاس زمانیِ واحد و خطی مرتب میکند، دورهبندی با چندین مقیاس زمانی کار میکند. ازاینرو، هیجدهم برومر سرشار از ارجاع به افقهای زمانیِ متقاطع و همپوشان، تکرارهای ناخواسته و نیز تکرارهای آگاهانه، چرخشهای ناگهانی و عقبنشینیهای اجباری در کنار تغییر مسیرهای شگفتآور و پیشرویهای رو به جلو، و نیز کنشها و رویدادهایی است که اهمیت واقعی آنها تنها در ادامهی تاریخ آشکار خواهد شد. دوم، در حالی که گاهشماری صرفاً همزمانی یا توالی سادهی زمانی را روایت میکند، دورهبندی بر موقعیتهای اقتضایی پیچیدهتر تمرکز دارد. دورهبندی، کنشها، رویدادها و دورهها را بر اساس دلالتهای موقعیتی-اقتضایی آنها (یعنی ترکیبهای مشخصی از قیود و فرصتها در مسیر پیگیری پروژههای مختلف) برای کنش نیروهای اجتماعی مختلف، در عرصههای متفاوت کنش و در افقهای زمانی گوناگون، در قالب مراحل طبقهبندی میکند. مارکس برای هر دوره، امکاناتی را که آن دوره برای کنشگران، هویتها، منافع، افقهای کنش، راهبردها و تاکتیکهای مختلف فراهم میکند، مشخص میسازد. او همچنین دورهها را از منظرهای متنوع تفسیر میکند؛ برای مثال، آنها را از دیدگاه بلندمدتِ دموکراتیک، در برابر منافع و مخاطرات فوریای که قهرمانان و بازیگران سیاسی اعلام میکنند، بررسی میکند. افزون بر این، بر چگونگی دگرگونشدن توازن نیروها در طول زمان تأکید میگذارد؛ برای نمونه، خنثیشدن عناصر دموکراتیک در ارتش از طریق مجموعهای از مانورهای عمدی. او همچنین نقاط عطف تعیینکننده را شناسایی میکند؛ برای مثال، هنگامی که حزب نظم از کابینه کنار گذاشته شد و در نتیجه اهرم قدرت اجرایی را از دست داد. (18B: 55, 64, 67) سوم، در حالی که گاهشماری معمولاً برای آنچه رخ میدهد، با شناسایی یک رشتهی زمانی واحد از کنشها و رویدادها، توضیحی روایی و ساده فراهم میکند، دورهبندی بر یک چارچوب تبیینیِ معطوف به تعامل اقتضایی و بیشتعیینشدهی بیش از یک رشتهی زمانی استوار است. از این حیث، دربارهی پیچیدگی طرحرواییِ هیجدهم برومر نمیتوان تردیدی داشت. این اثر داستانی را عرضه میکند که با تکرار و تعویق، تراژدی و مضحکه، سیاستِ سطح بالا و حیلهگریِ سطح پایین، نمایش سیاسی و خشونت تودهای نشانهگذاری شده است؛ همهی اینها در برابر پسزمینهای رخ میدهند که در آن، یک سرمایهداری ملیِ مدرن فرانسوی بهتدریج در شهر و روستا تثبیت میشود، و این فرایند نیز خود در بستر بازار جهانیای گستردهتر رخ میدهد که روزبهروز یکپارچهتر میشود. این مجموعه، مبنای یک روایت پیچیده را فراهم میآورد.
[1]. einfältig
[2]. vielfältig
[3]. در اینجا پیوند میان رویکرد راهبردی-رابطهای و نشانهزایی بسیار مهم است. مارکس صرفاً نمیگوید که طبقات مختلف «منافع متفاوتی» دارند؛ مسئله این است که این منافع باید در زبان و نمادهای سیاسی چفتوبست و بازنمایی شوند و این فرایند میتواند آنها را تحریف یا دگرگون کند. مثال بناپارت اهمیت ویژهای دارد: او بهعنوان یک «دال شناور» میتواند برای نیروهای طبقاتی مختلف معانی متفاوتی پیدا کند. بنابراین، معنای سیاسی یک بازیگر یا نماد، از پیش و ذاتاً تثبیتشده نیست؛ بلکه در موقعیت اقتضایی، از طریق راهبردهای نیروهای مختلف و نحوهی مفصلبندی گفتمانی آنها شکل میگیرد. این یکی از مسیرهای مستقیم گذار از تحلیل مارکسیِ هیجدهم برومر به مفهوم اقتصاد سیاسی فرهنگی (CPE) است.