تاریخ بی‌پی(۲۴)/ جِی. اچ. بامبرگ و رونالد دبلیو. فریِر/ ترجمه‌ی آبذ

۴

پیشرفت در ایران ۱۹۰۸-۱۹۱۴

 

۱

مقدمه

کشف نفت در مسجدسلیمان در ۲۶ مه ۱۹۰۸، هم دامنه و هم مقیاس عملیات در ایران را تغییر داد. رینولدز تا آن زمان کار خود را با حدود شش حفار، چند آهنگر و مکانیک، یک حسابدار، یک ناظر حمل‌ونقل، یک پزشک، یک دستیار و شماری قاطرچی محلی پیش برده بود. برای ساخت جاده‌ها، تسطیح محل‌ها و جابه‌جایی دستی ماشین‌آلات و تجهیزات، او به‌صورت فصلی از نیروی کار محلی استفاده می‌کرد که عموماً از میان افراد قبایل منطقه تأمین می‌شد. تمام تلاش‌ها تا آن زمان بر یافتن نفت متمرکز شده بود؛ اما هنگامی که این هدف محقق شد، مرحله‌ی بعد -یعنی رساندن نفت از سرِ چاه[1] به بازار- هرچند شرایط همچنان دشوار و طاقت‌فرسا بود، به همان اندازه نیازمند تلاش و سازمان‌دهی بود. برای انتقال نفت از میدان نفتی به یک بندر، باید خط لوله‌ای احداث می‌شد. پالایشگاهی باید ساخته می‌شد تا نفت خام را به فرآورده‌های قابل‌فروش[2] تبدیل کند. همچنین می‌بایست اسکله‌هایی با امکانات تخلیه و بارگیری ساخته می‌شد تا ماشین‌آلات و تجهیزات مورد نیاز را به محل برسانند و نفت را از طریق نفتکش‌ها به خارج ارسال کنند.

خودِ این کار به‌تنهایی هراس‌انگیز و بسیار دشوار بود؛ اما در منطقه‌ای که از منابع صنعتی بی‌بهره بود، نیروی انسانی ماهر در آن کمبود داشت و زمین و آب‌وهوایش نیز به‌هیچ‌وجه مساعد نبود، این طرح به‌مراتب پیچیده‌تر می‌شد. هیچ خط تلفنی وجود نداشت که هزاران مایل فاصله میان لندن و محمره را به هم متصل کند. بنابراین اگر تلاش و تفاهم میان افراد درگیر در کار گاه دچار وقفه می‌شد، اگر اختلافات و مشاجرات آنان به تلخی می‌گرایید و روابط شخصی‌شان را تیره می‌کرد، یا اگر ناکامی‌های ناشی از تأخیر در رسیدن ماشین‌آلات، ناتوانی یا ناکارآمدی کارگران، و یا شکنندگی اعصابشان آنان را به ناامیدی از موفقیت می‌رساند، چندان جای شگفتی نبود.

در برابر پس‌زمینه‌ی این دشواری‌ها و ناآشنایی آنان با محیط پیرامونشان، باید عظمت دستاوردشان را سنجید: آنان بنیان‌های نخستین صنعت نفت در خاورمیانه را بنا می‌کردند. خوش‌بینیِ موجود در دفترچه‌ی انتشار سهام[3] و سرخوشی ناشی از استقبال بیش از ظرفیت از سهام، با ارزیابی واقع‌بینانه‌تر و محتاطانه‌تر آرنولد ویلسون در اهواز تفاوت داشت. او معتقد بود این خوش‌بینی «به‌سختی با نتایج سال گذشته قابل‌توجیه است». او تأکید می‌کرد که نفت کشف‌شده تا آن زمان به منطقه‌ی اطراف مسجدسلیمان محدود بود و تردید داشت «که آیا در نقاط دیگری که انتظار می‌رفت نشانه‌هایی از وجود نفت در آن‌ها یافت شود، واقعاً نفتی پیدا خواهد شد یا نه». افزون بر این، ویلسون بر این باور بود که هزینه‌ی احداث خط لوله به‌شدت کمتر از میزان واقعی برآورد شده است و درباره‌ی توانایی شرکت برای اداره‌ی صحیح امور خود نیز تردید داشت. تدوین سیاست‌های شرکت و پیامدهای آن برای عرصه‌ی محلی ایران، از همان ابتدا و در بسیاری از جنبه‌ها همچنان پاشنه‌ی آشیل شرکت باقی ماند: یعنی یافتن تعادل میان اهداف تجاری از یک سو و محدودیت‌ها و ملاحظات سیاسی از سوی دیگر.

تا پایان سال ۱۹۱۰، نزدیک به ۲۵۰۰ نفر برای شرکت کار می‌کردند. شرکت اکنون هویت متمایز و مستقلی پیدا کرده بود و دیگر صرفاً یک گروه کوچک اکتشافی به شمار نمی‌آمد. حضور آن در صحنه‌ی ملی ایران نیز بیش از پیش محسوس شده بود؛[4] به‌ویژه در مذاکراتش با حاکمانِ تقریباً خودمختاری همچون شیخ‌خزعلِ محمره و خان‌های بختیاری درباره‌ی زمین و حق عبور و گذر[5].

بداقبالیِ شرکت در این بود که سال‌های نخست فعالیتش با دوره‌ای هم‌زمان شد که اقتدار سیاسی ایران، آن‌گونه که از سوی دولت‌هایی که با سرعت یکی پس از دیگری بر سر کار می‌آمدند اعمال می‌شد، رو به افول گذاشته بود؛ دولت‌هایی که اغلب بر اثر اختلافات شخصی و تفاوت دیدگاه‌های سیاسی تضعیف می‌شدند. دولت‌ها که سال‌ها در اثر جدایی‌طلبی‌های ایالتی[6]، رخوت سلطنتی[7]، ناتوانی نظامی، ناکارآمدی اداری و مداخلات بریتانیا و روسیه (با شدت و درجات متفاوت) تضعیف شده بودند، میان گروه‌های رقیبی پراکنده بودند که برای کسب برتری شخصی با یکدیگر رقابت می‌کردند، بی‌آنکه محدودیت‌ها و ضوابط معقولی بر این رقابت‌ها حاکم باشد. دولت‌های پی‌درپی ایران سال‌ها هیچ تلاش هماهنگ و منسجمی برای کنترل آنچه در خارج از تهران رخ می‌داد انجام نداده بودند. در نتیجه، مذاکرات شرکت با شیخ‌خزعل و خان‌های بختیاری بعدها، در اواسط دهه‌ی ۱۹۲۰، از سوی ایرانیان نقض حاکمیت ملی تلقی شد؛ گویی شرکت با این اقدامات تقریباً نوعی تحت‌الحمایگی پنهان[8] را بر کشور تحمیل کرده بود. این مسئله در دولت‌های بعدی، که با نادیده گرفتن شرایط و اوضاع و احوال پیشین همچنان به انگیزه‌های شرکت بدگمان بودند، احساس ناخوشایند (هرچند قابل‌درک) از نارضایتی و دلخوری برانگیخت.

افزون بر این، از آنجا که اقتدار دولت ایران در ایالات و ولایات عملاً وجود نداشت، شرکت احساس می‌کرد الزام کمتری برای توجه به دولت ایران (حتی بیش از آنچه دولت شایسته‌ی آن بود، یا حتی اگر اساساً چنین شایستگی‌ای به دست نیاورده بود) دارد و در عوض بیش از اندازه به سفارت بریتانیا و کنسولگری‌های جنوب  متکی شد. چنان‌که سر جورج بارکلی، وزیرمختار بریتانیا در تهران، در گزارش سالانه‌ی خود برای ۱۹۱۰ اظهار کرد:

در طول سال مورد بررسی، فعالیت‌های سفارت اعلیحضرت پادشاه و مأموران کنسولی اعلیحضرت در خلیج فارس، در ارتباط با امور شرکت نفت انگلیس- ایران، به‌طور چشمگیری افزایش یافته است. ضرورت وجود نماینده‌ای از سوی شرکت در تهران بیش از هر زمان دیگری احساس شده است.

این نقش نمایندگی همچنان یک مشکل باقی ماند. در این دوره، این مسئولیت را دکتر یانگ بر عهده داشت که مسئول ارتباطات سیاسی[9] در جنوب بود. او نخستین‌بار در ۱۹۰۷، در مقام مسئول خدمات پزشکی رینولدز، در صحنه ظاهر شده بود و در میان مردم به دلیل حس سلیم و واقع‌بینی‌اش، در کنار مراقبت‌های حرفه‌ای و پزشکی‌اش، شهرتی همراه با همدلی و حسن‌نظر پیدا کرده بود. درواقع، شرکت از همان آغاز تلاش می‌کرد روابط خود را با دولت ایران به حداقل برساند و می‌کوشید این روابط را صرفاً به تعهدات ناشی از امتیازنامه[10] محدود کند. شرکت هیچ تمایلی نداشت خود را در پیچیدگی‌ها و دسیسه‌های حکومتی درگیر کند؛ ترجیح می‌داد موضعی غیرسیاسی داشته باشد و بر توانایی صنعتی و تجاری خود برای رقابت در بازار بین‌المللی نفت تمرکز کند. این امر یک ضرورت حیاتی تجاری برای شرکت بود؛ موفقیت یا شکست آن برای بقای تجاری شرکت اهمیت اساسی داشت. بااین‌حال، همین رویکرد در نهایت به افزایش تنش در روابط شرکت با دولت ایران نیز انجامید.

مدت زیادی از تشکیل شرکت نگذشته بود که دارسی توصیه‌هایی از وزارت خارجه‌ی بریتانیا[11] دریافت کرد. گرین‌وی در گزارشی به کارگیل اطلاع داد که این توصیه‌ها «ضرورتِ آن را که شرکت ایرانی [یعنی تشکیلات شرکت در ایران][12] در اولین فرصت ممکن به‌طور واقعی مستقر شود، بیش از پیش برجسته می‌کند». اما چه نوع شرکتی قرار بود این مسئولیت را بر عهده بگیرد؟ والاس در ۳ مه پیش‌نویس یک ترتیبات مدیریتی موقت را تهیه کرد. این طرح اندکی بعد، در جلسه‌ی هیئت‌مدیره در ۲۵ مه، تأیید شد و مقرر گردید شرکتی انتخاب شود «تا مسئولیت کارها در ایران را بر عهده بگیرد و نمایندگی شرکت را انجام دهد»؛ همچنین مقرر شد که:  «شرکت لوید اسکات و شرکا[13] در محمره به‌عنوان نماینده‌ی این شرکت در ایران منصوب شود، با اختیار کامل برای رسیدگی به امور و منافع شرکت در ایران، مشروط به دستورها و نظارت هیئت‌مدیره.»

در همان زمان، تصمیم مهم دیگری نیز گرفته شد: دفتر شرکت در گلاسگو افتتاح شود و تحت نظارت آقایان کارگیل و همیلتون فعالیت کند، با این هدف که: «(الف) خرید ملزومات[14]، ماشین‌آلات و غیره؛ و (ب) نگهداری دفاتر حسابداری شرکت.» امور مربوط به امتیازنامه و هماهنگی‌های مربوط به آن، تحت مسئولیت دفتر لندن و با مدیریت والاس، به‌عنوان مدیرعامل، و با کمک گرین‌وی قرار گرفت. در ۳۱ ژانویه‌ی ۱۹۱۰، والاس استعفا داد و گرین‌وی جانشین او شد. این ترتیبات بازتاب‌دهنده‌ی واقعیت‌های موجود بود: سهامداری غالب برمه و تجربه‌ی مدیریتی آن شرکت، در واقع راه‌حلی سازشی بود، نه حاصل منطقی‌سازی و سازمان‌دهی مجدد تخصص‌های مدیریتی یا ساختار اداری. همیلتون، مدیرکل شرکت برمه در گلاسگو، مسئول امور فنی و حسابداری شد؛ همان‌گونه که در دوران سندیکای امتیازها[15] نیز چنین مسئولیتی بر عهده داشت. او نیازهای اولیه‌ی ماشین‌آلات و تجهیزات را تدوین می‌کرد و برآورد هزینه‌ها و سفارش‌های خرید را نیز تهیه می‌کرد.

از آنجا که شرکت نیروی انسانی آموزش‌دیده‌ی مخصوص به خود نداشت، استفاده از خدمات شیمی‌دانان، مهندسان، حسابداران و مشاوران شرکت برمه امری بدیهی به نظر می‌رسید؛ فرض بر این بود که دانش و تجربه‌ای که آنان در برمه و رانگون کسب کرده بودند، برای مواجهه با تحولات و نیازهای عملیاتی در ایران کفایت خواهد کرد. بااین‌حال، نفت ایران از نظر ترکیب شیمیایی تفاوت بسیار زیادی با نفت برمه داشت. نفت برمه تقریباً فاقد گوگرد بود، به فرآیند پالایشی چندانی نیاز نداشت و از آن برش‌های بنزین و نفت سفید با بوی مطبوع به دست می‌آمد. این تفاوت از اهمیتی بنیادین برخوردار بود؛ نه‌تنها در تعیین مسیر اولیه‌ای که شرکت ناگزیر شد در روند رشد خود در پیش گیرد، بلکه در چگونگی شکل‌گیری تدریجی استقلال فزاینده‌ی شرکت از شرکت مادر خود، یعنی برمه، نیز نقشی اساسی داشت.

ازاین‌رو، تقسیم مسئولیت‌ها میان شرکت و برمه اهمیت داشت؛ اما تصمیم درباره‌ی چگونگی اداره‌ی امور شرکت در ایران از اهمیت بیشتری برخوردار بود. دارسی یک کارآفرین[16] نبود. او در درجه‌ی نخست یک سرمایه‌گذار بود که با اکراه، اما با عزم راسخ، به ایفای نقشی فعال برای اطمینان از بازدهی سرمایه‌گذاری[17] خود کشیده شده بود. او مانند بل، کورتولد، دوپون، لوِر، فیلیپس یا سلفریج، نه تولیدکننده بود، نه بازرگان و نه مخترع. کارخانه‌ای نداشت، سازمانی نداشت و جز منشی‌اش کارمند دیگری در اختیارش نبود. نام او به نشان تجاری یک کسب‌وکار یا علامت مشخصه‌ی محصولات آن تبدیل نشده بود. هیچ پایه‌ی شخصیِ دستاورد و موفقیتی وجود نداشت که بتوان بر اساس آن شرکتی بنا کرد؛ آنچه وجود داشت، صرفاً امتیازی بود که می‌بایست با استفاده از امکانات فنی و اداریِ موجود در آن زمان به بهره‌برداری برسد.

شرکت نفت انگلیس-ایران با شرکت‌هایی چون استاندارد اویل، شل یا گلف تفاوت داشت؛ شرکت‌هایی که حول شخصیت‌هایی شناخته‌شده شکل گرفته بودند: جان دی. راکفلر، سر مارکوس ساموئل یا خانواده‌ی ملون. شرکت نفت انگلیس-ایران می‌بایست هویت مستقل خود را ایجاد می‌کرد و در سال‌های نخست، از نوعی دوپارگی جدی رنج می‌برد. نظام نمایندگی مدیریتی[18] که انتخاب شد، برای والاس، گرین‌وی، کارگیل و همیلتون آشنا بود؛ زیرا شرکت برمه در برمه از طریق میسر فنلی، فلمینگ و شرکا[19] و در هند از طریق شا، والاس و شرکا[20] فعالیت می‌کرد.

نظام نمایندگی مدیریتی، میراث شرکت‌های تجاری اروپایی در شرق بود. پس از افول این شرکت‌ها در قرن نوزدهم، این نظام به‌تدریج به شکل شراکت تجاری تحول یافت؛ شراکتی که خرید و فروش محصولات و کالاها را از نقاط مختلف جهان در قالب رابطه‌ای تجاری و مکمل میان شرکت‌های گوناگون ترکیب می‌کرد؛ شرکت‌هایی که نمایندگی منافعشان را بر عهده داشت و برای آنان تجارت می‌کرد. این نظام خدماتی ضروری و سودآور به بازرگانان ارائه می‌داد و تا اندازه‌ای نیز صنایع محلیِ اصلی، مانند چای‌کاری و استخراج شیره‌ی درخت کائوچو، را اداره می‌کرد. این شکل از نمایندگی، ویژگی‌های شناخته‌شده‌ای پیدا کرده بود؛ زیرا کسانی که در آن فعالیت می‌کردند، بیش از آنکه «بازیکن» باشند، «جنتلمن» بودند. پیشرفت شغلی، روندی تدریجی بود که از منشی دفتری[21] آغاز می‌شد و با افزایش مسئولیت‌ها تا رسیدن به مقام شریک ادامه می‌یافت. فضای غالب، سلسله‌مراتبی، اما پدرسالارانه؛ باوقار، متواضعانه و مبتنی بر اعتماد بود. زندگی اجتماعی بیشتر بر باشگاه متمرکز بود، نه میخانه. اوقات فراغت حول اسب می‌گذشت: در خارج از کشور چوگان و در داخل کشور شکار.

این نظام، خدمتگزاری متعهدانه و استقلال شدیدِ گروهی کوچک، صمیمی و محترم از همکاران تجاری هم‌فکر و دارای علایق مشابه را تقویت می‌کرد. اعتماد و همکاری، نه جاه‌طلبی، از ویژگی‌های اصلی آن بود. اما در واپسین سال‌های قرن نوزدهم، هنگامی که نشانه‌های فزاینده‌ی رقابت آمریکا و کشورهای قاره‌ی اروپا، سلطه‌ی بریتانیا بر تجارت دریایی را به چالش می‌کشید، همین فضیلت‌های نمایندگان مدیریتی به نقاط ضعف تبدیل شدند. بیشتر آنان نتوانستند روش‌های جسورانه‌تر تجارت را بپذیرند. ابتکارعمل و قابل‌اعتماد بودنِ عصر پیش از تلگراف، به‌تنهایی برای مقابله با گسترش سریع ارتباطات و حمل‌ونقل، افزایش دامنه‌ی محصولات و کالاهایی که با حجم فزاینده میان کشورهای بیشتر مبادله می‌شدند، و نوسان شدید قیمت‌ها کافی نبود. در زمینه‌ی ایران، نظام نمایندگی مدیریتی با پیوندهای هندی آمیخته شد و تحت تأثیر تصویری از راج[22] قرار گرفت؛ تصویری که بازتاب‌دهنده‌ی فرهنگی بیگانه بود و هرگز به‌طور کامل از میان نرفت. این میراث، حتی پس از آنکه نظام نمایندگی مدیریتی رسماً در ۱۹۲۳ پایان یافت، همچنان روابط میان شرکت و کارکنان ایرانی‌اش را گرفتار مشکل می‌کرد.

بااین‌حال، مهم‌ترین نقطه‌ضعف این نظام آن بود که در سال ۱۹۰۹، برای اداره‌ی یک شرکت نفتی، دیگر به یک سازمان منسوخ و متعلق به دوره‌ای سپری‌شده[23] تبدیل شده بود. این نظام، لایه‌ای میانی از مسئولیت مدیریتی[24] را میان افرادی که در محل و در ایران کار می‌کردند و هیئت‌مدیره در لندن قرار می‌داد؛ لایه‌ای که حتی به همان شرکت نیز تعلق نداشت و در نتیجه، گاهی منافع آن و منافع شرکت اساساً با یکدیگر همسو نبود. افزون بر این مشکل اساسی، ناتوانی آشکاری[25] در درک اهمیت حیاتی[26] دانش و تخصص فنی مورد نیاز برای عملیات شرکت وجود داشت. در نتیجه، کارکنان نمایندگی مدیریتی، جز چند مورد استثنایی، در مسائل فنی چنان فاقد درک و صلاحیت بودند که دیگر احترامی برای آنان، صرفاً به‌عنوان «والا»های دفتری[27]، وجود نداشت و در پی آن، انضباط نیز آسیب دید. از نمایندگان مدیریتی انتظار می‌رفت که شرکت را اداره کنند، اما خود از فرایندها و شیوه‌های عملیاتی‌ای که در محل اجرا می‌شد بی‌اطلاع بودند؛ وضعیتی ناکام‌کننده و ناکارآمد که نزدیک بود شرکت را از پای درآورد.

 

 

[1]. wellhead را «سرِ چاه» ترجمه کردم؛ در صنعت نفت، به محل خروج نفت از چاه و مجموعه‌ی تجهیزات مربوط به دهانه‌ی چاه اشاره دارد.

[2]. saleable products صرفاً «محصولات قابل فروش» نیست؛ در اینجا منظور فرآورده‌هایی است که پس از پالایش نفت خام، قابلیت عرضه‌ی تجاری پیدا می‌کنند.

[3]. prospectus در زمینه‌ی تأسیس شرکت، «دفترچه‌ی انتشار سهام» یا «اعلامیه‌ی پذیره‌نویسی» است؛ «دفترچه‌ی انتشار سهام» را برای حفظ فضای تاریخی و مالی متن برگزیدم.

[4]. impinged on the national scene معنای تحت‌اللفظیِ «بر صحنه‌ی ملی ضربه وارد کرد» ندارد؛ منظور این است که حضور و فعالیت شرکت دیگر صرفاً یک فعالیت اکتشافی دورافتاده نبود، بلکه به‌طور مستقیم وارد مناسبات سیاسی و اجتماعی در سطح کشور شده بود.

[5]. wayleaves در این بافت به حقوق قراردادی برای عبور خط لوله، جاده، تأسیسات یا سایر تجهیزات از زمین‌های متعلق به دیگران اشاره دارد. بنابراین «حق عبور و گذر» از «راه» یا «مسیر» دقیق‌تر است.

[6]. provincial separatism به معنای  «جدایی‌طلبی‌های ایالتی»؛ منظور وضعیت ضعف اقتدار مرکز و قدرت نسبتاً مستقل نیروهای محلی است، نه الزاماً جدایی‌طلبی به معنای امروزی و مدرن آن.

[7]. royal inertia به معنای  «رخوت سلطنتی»؛ نویسنده به ناتوانی و بی‌تحرکی ساختار سلطنتی در اعمال اقتدار اشاره دارد.

[8]. veiled protectorate به معنای «تحت‌الحمایگی پنهان». این تعبیر از نظر تاریخی مهم است، زیرا protectorate در ادبیات امپراتوری به وضعیتی اشاره دارد که یک قدرت خارجی بدون الحاق رسمی سرزمین، بر امور آن نفوذ و کنترل گسترده پیدا می‌کند.

[9]. political liaison را «ارتباطات سیاسی» ترجمه کردم. liaison در اینجا صرفاً «رابطه» نیست، بلکه به نقش یک واسطه و هماهنگ‌کننده‌ی سیاسی میان شرکت و مقامات محلی اشاره دارد.

[10]. concessionary commitments به معنای «تعهدات ناشی از امتیازنامه»؛ یعنی تعهداتی که شرکت بر اساس امتیاز دارسی در برابر دولت ایران بر عهده داشت.

[11]. Foreign Office

[12]. Persian firm در عبارت getting the Persian firm established احتمالاً به معنای «تشکیلات/نمایندگی شرکت در ایران» است، نه اینکه الزاماً منظور یک شرکت ایرانی مستقل باشد. به همین دلیل در ترجمه این ابهام تاریخی را حفظ کرده‌ام.

[13]. Lloyd Scott and Co

[14]. stores در عبارت buying stores, Plant etc. به «ملزومات و تدارکات» اشاره دارد، در حالی که plant در زبان صنعتی آن دوره یعنی ماشین‌آلات و تجهیزات ثابت و عملیاتی؛ بنابراین «ملزومات، ماشین‌آلات و غیره» مناسب‌تر از ترجمه‌ی تحت‌اللفظی است.

[15]. Concessions Syndicate

[16]. entrepreneur / investor: نویسنده میان «کارآفرین» و «سرمایه‌گذار» تمایز می‌گذارد. دارسی صاحب یک بنگاه تولیدی یا تجاریِ شخصی نبود؛ او سرمایه‌ای را در اختیار داشت که برای بهره‌برداری از امتیاز نفت به کار گرفته شده بود.

[17]. recouped his outlay در بخش پیشین و return on his investment در این بخش، هر دو به بازدهی سرمایه و جبران هزینه‌های اولیه‌ی دارسی مربوط‌اند؛ بنابراین «بازدهی سرمایه‌گذاری» در اینجا از «سود» به معنای محدود حسابداری دقیق‌تر است.

[18]. managing agency: این اصطلاح در تاریخ تجارت استعماری بریتانیا به نظامی اشاره دارد که در آن یک شرکت یا شراکت تجاری، امور مدیریتی، مالی و بازرگانی بنگاه‌های دیگر را بر عهده می‌گرفت. «نظام نمایندگی مدیریتی» این مفهوم را بهتر از «آژانس مدیریت» منتقل می‌کند.

[19]. Messrs Finlay, Fleming and Co.

[20]. Shaw, Wallace and Co.

[21]. writer: در این بافت تاریخی، به معنای «نویسنده» نیست؛ بلکه عنوانی برای کارمند دفتری یا منشی تجاریِ رده‌ی ابتدایی در شرکت‌های تجاری بریتانیا بود.

[22]. Raj: منظور راج بریتانیا در هند است؛ یعنی ساختار حکومت استعماری بریتانیا در هند، نه صرفاً «هند» به معنای جغرافیایی.

[23]. anachronism را «سازمان منسوخ و متعلق به دوره‌ای سپری‌شده» ترجمه کردم. منظور نویسنده صرفاً «قدیمی» نیست؛ بلکه ساختاری است که با نیازها و واقعیت‌های زمان خود دیگر تناسب ندارد.

[24]. intermediate layer of managerial responsibility به معنای «لایه‌ای میانی از مسئولیت مدیریتی». این نکته برای استدلال نویسنده مهم است: زنجیره‌ی تصمیم‌گیری میان کارکنان فنی در ایران ← نمایندگان مدیریتی ← هیئت‌مدیره در لندن بیش از حد طولانی و ناکارآمد شده بود.

[25]. signal failure تعبیر تأکیدی است؛ «ناتوانی آشکار/فاحش» مناسب‌تر از ترجمه‌ی لفظی آن است.

[26]. overriding importance را «اهمیت حیاتی» ترجمه کردم، زیرا نویسنده می‌گوید تخصص فنی باید بر سایر ملاحظات مدیریتی اولویت تعیین‌کننده می‌داشت.

[27]. wallah واژه‌ای هندی/هندوستانی است که در دوره‌ی استعمار بریتانیا برای اشاره به فردی که در یک کار یا حرفه یخاص فعالیت می‌کرد به کار می‌رفت. در اینجا office wallahs با لحنی تحقیرآمیز به کارکنان دفتریِ فاقد تخصص عملی اشاره دارد. بنابراین «والاهای دفتری» را حفظ کردم تا بار استعماری و تحقیرآمیز اصطلاح از بین نرود.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها