عادتهایی که از طریق کنشهای تکرارشونده شکل گرفتهاند، در بدن انباشته میشوند: این عادتها گذشته را بازنمایی نمیکنند، بلکه صرفاً آن را به عمل درمیآورند
اگر این تمایز بنیادین را تا پایان دنبال کنیم، با دو نوع حافظهی متفاوت و، از نظر نظری، مستقل از یکدیگر مواجه میشویم. نخستین حافظه، همهی رویدادهای زندگی روزمرهی ما را، همانگونه که در زمان رخ میدهند، در قالب تصاویرِ حافظه ثبت میکند؛ هیچ جزئی را نادیده نمیگیرد؛ هر واقعیت و هر حرکت را در جایگاه و تاریخ خاص خود باقی میگذارد. فارغ از هرگونه فایده یا کاربرد عملی، گذشته را صرفاً به اقتضای ماهیت خود ذخیره میکند. بهواسطهی این حافظه است که بازشناسیِ هوشمندانه، یا بهتر بگوییم، بازشناسیِ ذهنیِ ادراکی که پیشتر تجربه شده است، امکانپذیر میشود؛ و هر بار که برای یافتن تصویری معین، در امتداد شیب گذشتهی خود به عقب بازمیگردیم، به این حافظه پناه میبریم.
اما هر ادراکی در یک کنشِ در حال تکوین امتداد مییابد؛ و در همان حال که تصاویر جایگاه و ترتیب خود را در این حافظه پیدا میکنند، حرکاتی که آن ادراکها را ادامه میدهند، ارگانیسم را دگرگون میسازند و در بدن آمادگیهای تازهای برای کنش ایجاد میکنند. بدینسان، بهتدریج تجربهای از نوعی کاملاً متفاوت شکل میگیرد؛ تجربهای که در درون بدن انباشته میشود و مجموعهای از سازوکارهای بهکارافتاده و آماده را پدید میآورد؛ سازوکارهایی که در برابر محرکهای خارجی، واکنشهایی هرچه بیشتر و متنوعتر در اختیار دارند و برای شمار فزایندهای از تحریکاتِ ممکن، پاسخهایی از پیش آماده فراهم میکنند.
ما هنگامی از این سازوکارها آگاه میشویم که به کار میافتند؛ و این آگاهی از کل گذشتهای از کوششها که در زمان حال انباشته شده است، خود نیز نوعی حافظه است، اما حافظهای عمیقاً متفاوت با حافظهی نخست، حافظهای که همواره معطوف به کنش است، در زمان حال جای دارد و تنها به آینده نظر میکند. این حافظه از گذشته فقط حرکاتِ هوشمندانه هماهنگشدهای را حفظ کرده است که نمایانگر کوششهای انباشتهی گذشته اند؛ و آن کوششهای گذشته را نه در قالب تصاویرِ حافظه که آنها را به یاد میآورند، بلکه در نظم معین و خصلت نظاممندی بازمییابد که حرکات بالفعل هنگام وقوع از خود نشان میدهند.
در حقیقت، این حافظه دیگر گذشتهی ما را برایمان بازنمایی نمیکند، بلکه آن را به عمل درمیآورد؛ و اگر همچنان شایستهی نام «حافظه» باشد، نه از آن رو است که تصاویرِ سپریشده را حفظ میکند، بلکه از آن رو است که اثر سودمند آنها را تا لحظهی حال امتداد میدهد.
بدینسان، در حالت معمول، حافظهی حیوان چنین است، حتی هنگامی که حیوان چیزی یا کسی را بازمیشناسد
از میان این دو حافظه، که یکی تصویر میکند و دیگری تکرار، حافظهی دوم میتواند جای حافظهی نخست را بگیرد و حتی گاه با آن اشتباه گرفته شود. هنگامی که سگی صاحب خود را با پارسکردن و تکاندادن دم خوشامد میگوید، بیتردید او را بازمیشناسد؛ اما آیا این بازشناسی مستلزم فراخواندنِ تصویری از گذشته و مقایسهی آن تصویر با ادراک کنونی است؟ آیا این بازشناسی بیشتر عبارت از آگاهی حیوان به وضعیت خاصی نیست که بدنش به خود میگیرد؛ وضعیتی که بهتدریج در جریان مناسبات آشنای او با صاحبش شکل گرفته و اکنون صرفِ ادراک صاحبش آن را بهگونهای مکانیکی در او برمیانگیزد؟
نباید در اینباره بیش از حد پیش رفت؛ حتی در حیوان نیز ممکن است تصاویر مبهم گذشته بر ادراک کنونی سرریز شوند؛ حتی میتوان تصور کرد که سراسر گذشتهی او بهطور بالقوه در آگاهیاش نشان داده شده باشد؛ اما این گذشته آنقدر برای حیوان اهمیت ندارد که او را از حالِ فریبنده و مسحورکننده جدا کند، و بازشناسیِ او باید بیشتر زیسته شود تا اندیشیده.
برای فراخواندنِ گذشته در قالب یک تصویر، باید بتوانیم خود را از کنشِ لحظهی حاضر کنار بکشیم؛ باید توانایی ارزشگذاری به امر بیفایده را داشته باشیم؛ باید ارادهی رؤیاپردازی داشته باشیم. تنها انسان قادر به چنین کوششی است. اما حتی در انسان نیز گذشتهای که به سوی آن بازمیگردد گریزان است و پیوسته در آستانهی گریز از چنگ او قرار دارد؛ گویی حافظهای که به عقب بازمیگردد، همواره با مانعِ حافظهی دیگری (حافظهای طبیعیتر) روبهرو است؛ همان حافظهای که حرکت رو به جلوی آن، انسان را به سوی کنش و زندگی پیش میراند.
اما حافظهی بازنمایانهی حقیقی، هر لحظه از دوام را ثبت میکند؛ هر لحظه یگانه است و تکرارشدنی نیست
هنگامی که روانشناسان از یادآوری همچون چینخوردگیای در یک ماده، یا همچون اثری سخن میگویند که در اثر تکرار عمیقتر در آن حک شده است، فراموش میکنند که اکثریت عظیم خاطرات ما به رویدادها و جزییاتی از زندگیمان مربوط میشوند که جوهرشان در این است که تاریخ و زمان معینی دارند و، در نتیجه، نمیتوانند تکرار شوند. خاطراتی که بهطور ارادی و از طریق تکرار کسب میکنیم، نادر و استثنایی اند. برعکس، ثبتِ واقعیتها و تصاویری که هر یک در نوع خود یگانه اند، در هر لحظه از دوام صورت میگیرد.
اما از آنجا که خاطراتِ آموختهشده سودمندتر اند، بیشتر به چشم میآیند. و چون کسب این خاطرات از طریق تکرار یک کوشش واحد، به فرایند شناختهشدهی شکلگیری عادت شباهت دارد، ترجیح میدهیم این نوع حافظه را در پیشزمینه قرار دهیم، آن را به الگوی حافظه تبدیل کنیم، و در یادآوریِ خودانگیخته صرفاً همان پدیده را در حالت تکوینیاش ببینیم؛ یعنی آغازِ درسی که از بر آموخته میشود.
اما چگونه میتوان تفاوت بنیادین میان چیزی را که باید از طریق تکرار ساخته شود و چیزی را که ذاتاً تکرارناپذیر است، نادیده گرفت؟ یادآوریِ خودانگیخته از همان آغاز کامل است؛ زمان نمیتواند چیزی به تصویر آن بیفزاید، مگر آنکه آن را دگرگون و مخدوش کند؛ این یادآوری جایگاه و تاریخ رویداد را در حافظه حفظ میکند. برعکس، یادآوریِ آموختهشده، به همان نسبت که درس بهتر آموخته میشود، از زمان فاصله میگیرد؛ هرچه بیشتر پیش میرود، شخصیبودنش کمتر و بیگانگیاش با زندگی گذشتهی ما بیشتر میشود.
بنابراین، تکرار بههیچوجه موجب تبدیل اولی به دومی نمیشود؛ کارکرد آن صرفاً این است که حرکاتی را که نخستین حافظه به آنها تداوم بخشیده است، هرچه بیشتر به کار گیرد، آنها را در ارتباط با یکدیگر سازمان دهد و با برپا کردن یک سازوکار، عادتی بدنی ایجاد کند.
درواقع، این عادت را نمیتوان حافظه نامید، مگر از این رو که به یاد میآورم آن را کسب کردهام؛ و من کسب آن را فقط به این دلیل به یاد میآورم که به همان حافظهای رجوع میکنم که خودانگیخته است، رویدادها را تاریخگذاری میکند و آنها را تنها یک بار ثبت میکند.
پس، از میان دو حافظهای که اکنون از یکدیگر متمایز کردیم، نخستین حافظه به نظر میرسد حافظه به معنای اخص کلمه باشد. دومی، که معمولاً روانشناسان آن را مطالعه میکنند، درواقع عادتی است که حافظه آن را تفسیر میکند، نه خودِ حافظه.