صحنهی سیاسی
مارکس بهویژه به زبان و تأثیر کنش سیاسی در صحنهی سیاسی توجه دارد و این موضوع را از طریق دامنهی گستردهای از استعارههای تئاتری بررسی میکند. این امر احتمالاً هم بازتابدهندهی تغییرات واقعی در ماهیت سیاست پس از انقلاب فرانسه است و هم علاقهی خود مارکس به قالبها، سبکها و صناعات ادبی، همراه با دانش گستردهی او از نمایشنامهها و رمانهای مشخص. زیرا، از یک سو، انقلاب فرانسه با تغییرات عمدهای در هنر بازیگری در تئاتر ادبی و نیز در سیاست رسمیِ بازنمایی همزمان شد. همانگونه که فریدلند بر اساس تحلیلهای دقیق خود از تئاتر و سیاست فرانسه در فاصلهی ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۴ نشان داده است، تئاتر سیاسی شد و سیاست تئاتری شد.
با توجه به بحث ما دربارهی هیجدهم برومر، مهم است توجه کنیم که سیاست انقلابی فرانسه واقعاً زبانهای سیاسی قدیمی، نقابهای شخصیتی قدیمی و نقشهای قدیمی را به کار گرفت؛ زیرا قهرمانان و بازیگران آن میکوشیدند سیاست جدیدی برای بازنمایی ایجاد کنند که در آن، مجلس ملی اکنون مدعی بود که بهطور فعال ملت را «بازنمایی» میکند، نه اینکه -چنانکه در نظام طبقاتیِ رژیم کهن[1] رخ میداد- صرفاً تجسمِ صنفی و حقوقیِ آن باشد. (فریدلند 1999, 2002) مارکس نیز بر تئاتریبودن سیاست تأکید میکند، اما نه فقط بهمثابهی یک استعاره، بلکه همچنین بهعنوان نوعی کنش سیاسیِ خودآگاهانه از سوی بازیگران سیاسی؛ بازیگرانی که میکوشیدند با بر عهده گرفتن نقابهای شخصیتی و نقشهایی برگرفته از گذشتهی تاریخی و/یا از ذخیرهی نمایشیِ موجود، مخاطبان خود را متقاعد و تحت تأثیر قرار دهند. از سوی دیگر، مارکس با فلسفههای کهن و مدرن ادبیات و نمایش، نظریه و تاریخ آنها، و نیز با دامنهی عظیمی از آنچه او و انگلس در مانیفست کمونیست «ادبیات جهان» مینامیدند، آشنایی عمیقی داشت. (بهطور کلی، نک. پریور 1978؛ و دربارهی هیجدهم برومر بهطور خاص، پتری 1988؛ ریکلمه 1980؛ رُز 1978؛ استالیبراس 1998؛ وایت 1973) این آشنایی در کاربرد پرشور او از پارودی بهعنوان شیوهای برای طرحرواییِ روایت، بهمنظور به سخره گرفتن دو بناپارت، بازتاب مییابد.
مارکس با دقت بسیار تأکید میکند که صحنهی سیاسی واجد اثربخشی خاص خود است. این صحنه، برخلاف آنکه صرفاً بازتاب سیاسیِ منافع اقتصادی باشد، منطق خاص خود و تأثیر خاص خود را بر روابط طبقاتی دارد. این امر، البته، کاملاً با ادعای مانیفست کمونیست سازگار است که هر مبارزهی طبقاتی، مبارزهای سیاسی است. این نکته تقریباً به شکلی دردناک در تلاشهای اولیهی مارکس در نخستین بخش هیجدهم برومر آشکار است (متنی که، چنانکه باید به یاد داشت، طی چند ماه و در بخشهای جداگانه نوشته شد و قرار بود بهصورت سلسلهوار منتشر شود) هنگامی که او میکوشد میان احزاب سیاسی مختلف و طبقات یا کسرهای طبقاتی مختلف نوعی تطابق برقرار کند. اما حتی در همین مرحله نیز مارکس درمییابد که میان حزب و منافع اقتصادی طبقه، انطباق یکبهیک وجود ندارد. (برای نمونه، تحلیل او از جناح جمهوریخواهِ ناب را ببینید؛ جناحی که، چنانکه خود او تأکید میکند، چیزی بیش از یک محفل سیاسی-روشنفکری نیست که اعضایش را نفرتهای مشترک سیاسی و احساسات ملیگرایانه به یکدیگر پیوند داده است: 18B: 41)
مارکس در جریان نگارش هیجدهم برومر، بهتدریج به سوی تبیینی از منطق مبارزهی سیاسی در دولت مدرن، یعنی دولت از نوع سرمایهداری، و نیز شیوهای حرکت میکند که در آن، موقعیتهای اقتضایی مشخص و مجموعههای نهادیِ متمایز، شکلها و محتوای مبارزهی سیاسی را شکل میدهند. در اینجا، او بر جدایی نهادی و امکان تضاد میان دولت و جامعهی مدنی تکیه میکند؛ جداییای که پیشتر در نقد خود از فلسفهی حق هگل شناسایی کرده بود. (مارکس 1843) همچنین بررسی میکند که چگونه عرصهی نهادیِ دستگاه دولت و نحوهی چفتوبست آن با حوزهی عمومیِ گستردهتر، شکلهای سیاست را شکل میدهد. او به ویژگیهای متمایز متعددی در سازمانیابی دولت و چفتوبست آن با حوزهی عمومی اشاره میکند (ویژگیهایی از قبیل انتخاباتی، پارلمانی، ریاستجمهوری، بوروکراتیک، اداری، نظامی، خشونت تودهایِ سازمانیافته توسط دولت و غیره) که نهتنها مستقیماً مبارزات متنوع در صحنهی سیاسی را مشروط میکنند، بلکه بر مبارزاتی نیز تأثیر میگذارند که هدفشان تغییر توازن نیروها در عرصهی سیاسی از طریق شیوههای گفتمانی، سازمانی و نهادی است. از میان تأثیرات متعدد شکلهای سیاست بر مسیر مبارزهی سیاسی، نخست میتوان به انتخابِ ناگزیر اما مقیدِ ژانر و زبان سیاسی اشاره کرد؛ یعنی قالبها و زبانهایی که نیروهای سیاسی مختلف در آنها و از طریق آنها آرمانها و خواستههای خود را بیان میکنند. مارکس، با پذیرش ضمنی این نکته که هیچ زبان بیطرفی وجود ندارد که در آن هویتهای اجتماعی، منافع و امیال بتوانند بهطور واقعی و بدون ابهام بیان شوند، تأکید میکند که هر جنبش سیاسی باید گفتمانها و نمادهای متناسبی را بهعنوان ابزار بیان سیاسی بیابد تا منافع خود را پیش ببرد. دوم، مارکس به فضای سیاسیای اشاره میکند که این امر برای نمایندگان ادبیِ یک طبقه ایجاد میکند. (18B: 59) ازاینرو، او ظهور یک جناح جمهوریخواه پارلمانی را بررسی میکند که نه بر اساس منافع مادی مشترک یا جایگاه مشترک در روابط تولید، بلکه حول احساسات و گرایشهای سیاسی سازمان یافته بود. او این جناح جمهوریخواهِ ناب را چیزی بیش از «محفلی از بازرگانان، نویسندگان، وکلا، افسران و کارمندانی جمهوریخواهمسلک» نمیداند که نفوذشان بر نفرت شخصی مردم کشور از لوئی فیلیپ، خاطرات جمهوری قدیم [۱۷۸۹–۱۷۹۹]، ایمان جمهوریخواهانهی شماری از هواداران پرشور، و بیش از همه، بر ملیگرایی فرانسوی استوار بود. (18B: 41) سوم، پدیدهی «کرتینیسم پارلمانی» است که قربانیان خود را در جهانی خیالی محصور میکند و آنان را از «حواس، خاطره و هرگونه شناخت از جهان خشن و واقعیِ بیرونی» محروم میسازد. (18B: 90) چهارمین نمونه (هرچند بههیچوجه آخرین نمونه نیست) ظهور یک کاست نظامی و بوروکراتیکِ دارای منافع خاص خود است. (نک. بخش بعد)
محتوای اجتماعی سیاست
تبیین مارکس از حرکتهای سطحی -اما بااینحال مهم و از حیث علّی مؤثر- در صحنهی سیاسی با تحلیلی از «محتوای اجتماعی سیاست» ترکیب میشود. (18B: 57) «زیربنا»ی اقتصادی در این تحلیلها از دو جهت اصلی مطرح میشود. نخست، جدایی نهادیِ ضروری و تضاد بالقوه میان دولت و جامعهی مدنی (و در نتیجه، وجود نوع خاصی از صحنهی سیاسی و امکان جداشدن آن از اقتصاد) به شکل معینی از سازمانیابی اقتصادی وابسته است. دوم، و برای بحث حاضر مهمتر، «زیربنا»ی اقتصادی، خواه درست و خواه نادرست، بهعنوان منبع نهاییِ مشروطشدن اجتماعی یا مادیِ مبارزات سیاسی در نظر گرفته میشود. مارکس در اینجا هم به موقعیتهای اقتضاییِ اقتصادیِ در حال تغییر و شیوههای متوالیِ رشد اشاره میکند که مبارزات سیاسی در چارچوب آنها رخ میدهند، و هم به رابطهی عامتر و زیربنایی میان این مبارزات و منافع اقتصادی اساسی در یک صورتبندی اجتماعیِ اساساً سرمایهداری.
بااینحال، محتوای اجتماعی سیاست عمدتاً نه به منافع انتزاعیای که در سطح یک شیوهی تولید شناسایی میشوند، بلکه به منافع اقتصادی طبقات و کسرهای طبقاتیِ در حال منازعه در موقعیتهای اقتضایی و/یا دورههای مشخص در یک صورتبندی اجتماعی معین مربوط میشود. این رویکرد، البته، برای طبقات میانی -مانند خردهبورژوازی- طبقات فاقد نقش مستقیم در تولید (مانند جمعیت مازاد) یا عناصر دِکلاسه (مانند لومپنپرولتاریا) اهمیت ویژهای دارد. اما در مورد طبقات دیگر نیز صدق میکند. برای مثال، مارکس در بحث دربارهی نقش محوری دهقانان در سیاست فرانسه، نشان میدهد که چگونه صنعتیشدن و افزایش قدرت سرمایهی مالی، موقعیت طبقاتی آنان را دگرگون کرده بود. در حالی که دهقانان در زمان ناپلئون اول یکی از بهرهمندان اصلیِ بازتوزیع زمین بودند، قطعهقطعهشدن اراضی و بدهکاری، قابلیت دوام بسیاری از خردهمالکیتها را تضعیف کرده و به شکلگیری شکاف فزایندهای میان دهقانان انقلابی و دهقانان محافظهکار انجامیده بود.
این گروه دوم بود که بناپارت مدعی نمایندگی هویت مالکانه و آرمانهای سنتی آن شد (هرچند در عمل کار چندانی برای کمک به آنان انجام نداد) و همچنین آنان را بهعنوان یک طبقهی پشتیبانِ حیاتی در مانورهای سیاسی خود علیه نیروهای اجتماعی دیگر بسیج کرد. به همین ترتیب، مارکس در جریان تحلیلهای متوالی خود از روابط میان اشرافیت مالی و بورژوازی صنعتی، بهتدریج بر این نکته تأکید میکند که چگونه تضاد اولیهی میان آنها، با ظهور شکل مدرنی از سرمایهی مالی تعدیل شد. (برای جزییات، نک. بولونیا 1993a, 1993b؛ دریپر 1977) افزون بر این، مارکس با دقت بر امکان وجود گسست میان حرکت سطحیِ مبارزهی سیاسی -که بااینحال همچنان مؤثر است- و محتوای اجتماعیِ عمیقتر آن تأکید میکند. ازاینرو مینویسد:
همانگونه که در زندگی خصوصی میان آنچه انسان میاندیشد و میگوید، و آنچه واقعاً هست و انجام میدهد، تمایز قایل میشویم، در منازعات تاریخی نیز باید بیش از پیش میان سخنان زیبا و آرمانهای احزاب، از یک سو، و سازمان واقعی و منافع واقعی آنها، از سوی دیگر، تمایز بگذاریم؛ میان تصویر آنها و واقعیتشان. (18B: 56)
برای مثال، مهم است که میان «حزب بهاصطلاحِ مردم» و یک حزب واقعاً مردمی تمایز قایل شویم. (18B: 55) به همین ترتیب، مارکس در بحث دربارهی جناحهای اورلئانیست و لژیتیمیستِ بورژوازی استدلال میکند که آنان در صحنهی عمومی، در سیاست سطحبالا و در امور دولت، و در مقام یک حزب بزرگ پارلمانی، با اقدامات نمادینِ احترام و تکریم، خاندانهای سلطنتی خود را به مردم عرضه میکردند، احیای سلطنت را بینهایت به تعویق میانداختند، و درواقع کار اصلی خود را بهعنوان حزب نظم انجام میدادند؛ یعنی نه تحت یک پرچم سیاسی، بلکه تحت پرچمی اجتماعی؛ بهمثابه نمایندهی نظم اجتماعی بورژوایی، «… بهمثابهی طبقهی بورژوا در برابر طبقات دیگر، نه بهعنوان سلطنتطلبان در برابر جمهوریخواهان». (18B: 57) جالب و معنادار آن است که مارکس همچنین نشان میدهد هرچه وضعیت اقتصادی بحرانیتر شود، گسست میان امر سیاسی و امر اجتماعی اهمیت کمتری پیدا میکند. زیرا در چنین شرایطی، تقسیمبندیهای موجود در میدان سیاسی، در صورت امکان، حول تعارضهای اجتماعیِ بنیادیتر از نو تنظیم میشوند. برای مثال، هنگامی که کل بورژوازی در معرض تهدید قرار میگیرد، شکافهای درون آن کنار گذاشته میشوند. بحران سیاسی همچنین ممکن است موجب بازتنظیم رابطهی دولت و جامعه شود، هنگامی که جدایی میان آنها در معرض تبدیلشدن به رابطهای بیش از حد متضاد و منازعهآمیز قرار میگیرد. ازاینرو، چند سال پس از هیجدهم برومر، هنگامی که «حکومت شمشیر» بناپارتیستیِ بیشوکم بهطورکامل خودمختارشده بر جامعه در اثر ناآرامیهای اجتماعی تهدید میشود، ناپلئون سوم ضرورت عقبنشینی و بازسازی پیوندهای خود با جامعهی مدنی بورژوایی را درمییابد. (دربارهی «حکومت پرتورینها»ی بناپارتیستی، ویژگی خاص آن و محدودیتهایش، بهویژه نک. مارکس 1858؛ و برای مروری جامع و تفسیری انتقادی بر نوشتههای مارکس دربارهی این مسئله، نک. دریپر 1977: 459–63)
دستگاه دولت و مسیر تحول آن
بُعد دیگری از تحلیل مارکس به تمرکز فزایندهی قدرت دولت در فرانسه و پیامدهای آن برای تضاد میان دولت و جامعه مربوط میشود. در اینجا طرح دو نکتهی کوتاه سودمند است. نخست، اینکه تغییرات در معماری کلی دولت چگونه عرصهی مبارزهی سیاسی را شکل میدهند و بر توازن نیروهای سیاسی تأثیر میگذارند. امکانات راهبردی و تاکتیکی با تغییر در نحوهی چفتوبست میان پارلمان، کابینه و اقتدار ریاستجمهوری دگرگون شدند؛ یا، از سوی دیگر، هنگامی که دولت کنترل فزایندهای بر هر جنبهای از زندگی اجتماعی در سراسر کشور به دست آورد، این امکانات تغییر کردند. مارکس در اظهارات بعدی خود دربارهی دولت پرتورینی این استدلال را بیش از پیش بسط داد و آن را با دقت بیشتری در جنگ داخلی در فرانسه نیز تشریح کرد. (مارکس 1871a, 1871b) این امر بر این نکته تأکید میگذارد که وجود دولتی که از حیث نهادی از جامعه (و نیز وجود یک نظام سیاسی گستردهتر که از جامعه متمایز است) هرگونه امکان آن را منتفی میکند که میدان سیاسی صرفاً بازتاب سادهای از منافع طبقاتی اقتصادی باشد. در عوض، شکل کلی دولت و شکل خاص رژیمهای سیاسی، توازن نیروها را دگرگون میکنند و بدینسان خود به موضوع و محل منازعه در مبارزهی طبقاتی تبدیل میشوند. مارکس این نکته را با بیشترین قدرت در بررسی پیامدهای گذار از رژیم سلطنتی به جمهوری پارلمانی برای توانایی دو کسر اصلی بورژوازی در دفاع از منافع مشترکشان بسط میدهد. ازاینرو مینویسد:
جمهوری پارلمانی چیزی بیش از سرزمین بیطرفی بود که در آن دو جناح بورژوازی فرانسه، یعنی لژیتیمیستها و اورلئانیستها، مالکیت بزرگ ارضی و صنعت، میتوانستند با حقوقی برابر اقامت گزینند. جمهوری پارلمانی شرط گریزناپذیر حکومت مشترک آنان بود؛ تنها شکل دولتیای بود که در آن مطالبات کسرهای خاص آنان و مطالبات همهی طبقات دیگر جامعه، تابع منافع عمومیِ طبقهی بورژوا میشد. آنان در مقام سلطنتطلب، دوباره به تضاد قدیمی خود بازمیگشتند: نبردی برای برتری میان مالکیت ارضی و پول؛ و عالیترین بیان این تضاد، تجسم شخصی آن، پادشاهان و دودمانهایشان بودند. (18B: 94)
دوم، و همانگونه که مارکس با دقت بسیار نشان میدهد، چنین دگرگونیهایی در دولت بههیچوجه بیطرف یا بیطرفانه نیستند؛ آنها تا حدی حاصل کنشهای سیاسیِ آگاهانهای هستند که بهطور هدفمند در جهت ایجاد تغییر در توازن نیروها صورت میگیرند. روشنترین نمونهی این امر در هیجدهم برومر، رفتار لوئی بناپارت است که برای متمرکزکردن قدرت در دست رئیسجمهور، جنگی موضعی را پیش میبرد و سپس، از طریق یک جنگ مانوریِ نهایی، دست به مخاطرهی کودتای دولتی میزند؛ کودتایی که فرجام این مضحکهی خاصِ بناپارتیستی را رقم میزند. اما از این امر نمیتوان نتیجه گرفت که تمامی چنین دگرگونیهایی عامدانهاند و پیامدهای آنها نیز مورد قصد و اراده بوده است؛ حتی اگر این پیامدها از پیش انتظار میرفته باشند. زیرا مارکس همچنین به دوراهیِ دوسویه و تنگنایی اشاره میکند که بورژوازی فرانسه در همان موقعیت اقتضایی گرفتار آن شده بود. درواقع، بورژوازی «بهواسطهی موقعیت طبقاتی خود ناگزیر بود هم شرایط وجودی هرگونه قدرت پارلمانی، از جمله قدرت پارلمانیِ خود، را نفی کند و هم قدرت قوهی مجریه، یعنی رقیب خود، را مقاومتناپذیر سازد». (18B: 68)
[1]. Ancien Régime