آگاهی عادی تنها آن دسته از تصاویرِ حافظه را فرا میخواند که بتوانند بهنحوی سودمند با موقعیت کنونی ترکیب شوند
درست است که مثالِ درسی که از بر آموخته شده، تا حدی مصنوعی است. بااینحال، تمام زندگی ما در میان شمار محدودی از ابژهها سپری میشود که کموبیش بهطور مکرر در برابر چشمانمان ظاهر میشوند؛ و هریک از آنها، به محض آنکه ادراک میشود، از جانب ما حرکاتی (دستکم حرکاتی در حال تکوین) برمیانگیزد که بهواسطهی آنها خود را با آن سازگار میکنیم. این حرکات، هرگاه تکرار شوند، بهتدریج سازوکاری برای خود پدید میآورند، به عادت تبدیل میشوند و در ما حالتهایی ایجاد میکنند که بهطور خودکار در پی ادراک اشیا ظاهر میشوند. همانگونه که گفتیم، این کارکرد اصلی دستگاه عصبی ماست.
اعصاب آوران اختلالی را به مغز میرسانند که پس از آنکه مسیر خود را بهنحوی هوشمندانه انتخاب کرد، به سازوکارهای حرکتیای منتقل میشود که بر اثر تکرار ایجاد شدهاند. بدینسان، واکنش مناسب و انطباق با محیط (به بیان دیگر، سازگاری) تضمین میشود؛ و این هدف کلی زندگی است. موجود زندهای که کاری جز زیستن نداشت، به چیزی بیش از این نیازمند نبود.
اما همزمان با این فرایند ادراک و سازگاری، که به ثبت گذشته در قالب عادتهای حرکتی میانجامد، آگاهی نیز، چنانکه دیدیم، تصویرِ موقعیتهایی را که بهترتیب از میان آنها عبور کرده است حفظ میکند و آنها را در کنار یکدیگر، به همان ترتیبی که رخ دادهاند، قرار میدهد.
این تصاویرِ حافظه چه فایدهای دارند؟ هنگامی که در حافظه حفظ میشوند و در آگاهی بازتولید میگردند، آیا با درهمآمیختن رؤیا با واقعیت، خصلت عملی زندگی را مختل نمیکنند؟ بیتردید چنین میکردند، اگر آگاهی بالفعل ما (آگاهیای که انطباق دقیق دستگاه عصبیمان با موقعیت کنونی را منعکس میکند) همهی تصاویر گذشتهای را که نمیتوانند با ادراک کنونی هماهنگ شوند و قادر نیستند همراه با آن ترکیبی سودمند تشکیل دهند، کنار نمیگذاشت.
در بهترین حالت، ممکن است برخی خاطراتِ مبهم و بیارتباط با اوضاع کنونی، بر تصاویرِ سودمندانه مرتبطشده سرریز شوند و پیرامون آنها حاشیهای کمنور پدید آورند که بهتدریج در منطقهای عظیم از تاریکی محو میشود. اما فرض کنیم حادثهای که تعادلی را که مغز میان تحریک خارجی و واکنش حرکتی برقرار کرده است برهم میزند، برای لحظهای تنشِ رشتههایی را که از پیرامون به پیرامون و از طریق مرکز امتداد یافتهاند کاهش دهد؛ در این صورت، بیدرنگ همین تصاویرِ تاریکشده به صحنهی روشنِ آگاهی پیش میآیند. و احتمالاً همین وضعیت است که در هر نوع خوابی که در آن رؤیا میبینیم تحقق مییابد.
پس، از میان این دو حافظهای که از یکدیگر متمایز کردیم، دومی -که حافظهای فعال یا حرکتی است- پیوسته نخستین حافظه را مهار خواهد کرد؛ یا دستکم از آن فقط آن چیزی را خواهد پذیرفت که بتواند بر موقعیت کنونی پرتو بیفکند و آن را بهنحوی سودمند کامل کند. بدینسان، چنانکه بعداً خواهیم دید، میتوان قوانین تداعیِ اندیشهها را توضیح داد.
اما افزون بر خدمتی که تصاویرِ ذخیرهشده در حافظهی خودانگیخته میتوانند با پیوند یافتن با ادراک کنونی انجام دهند، این تصاویر کاربرد دیگری نیز دارند. بیتردید آنها تصاویرِ رؤیا هستند؛ بیتردید معمولاً مستقل از ارادهی ما پدیدار و ناپدید میشوند؛ و به همین دلیل است که هنگامی که واقعاً میخواهیم چیزی را بدانیم، ناچاریم آن را از بر بیاموزیم؛ یعنی تصویرِ خودانگیخته را با سازوکاری حرکتی جایگزین کنیم که بتواند بهجای آن عمل کند.
اما کوششِ خاص و منحصربهفردی وجود دارد که به ما امکان میدهد خودِ تصویر را برای مدتی محدود در میدان آگاهیمان حفظ کنیم؛ و به یاری این توانایی، دیگر لازم نیست برای آنکه حرکات همراه با موقعیتهای مشابه را بهصورت یک عادت سازمان دهیم، منتظر تکرار تصادفیِ همان موقعیتها به دستِ بخت بمانیم؛ بلکه از تصویرِ گریزان بهره میگیریم تا سازوکاری پایدار بسازیم که جای آن را بگیرد.
بنابراین، یا تمایز ما میان دو حافظهی مستقل از یکدیگر نادرست است، یا اگر این تمایز با واقعیتها مطابقت داشته باشد، باید در بیشتر مواردی که تعادل حسی ـ حرکتی دستگاه عصبی مختل میشود، شاهد تقویت حافظهی خودانگیخته باشیم؛ برعکس، در وضعیت عادی باید شاهد مهار همهی یادآوریهای خودانگیختهای باشیم که در خدمت استحکام بخشیدن به تعادل کنونی نیستند؛ و سرانجام، در فرایندی که بهواسطهی آن حافظهی عادتی را کسب میکنیم، باید مداخلهای نهفته از سوی حافظهی تصویری وجود داشته باشد. ببینیم آیا واقعیتها این فرضیه را تأیید میکنند یا نه.