فصل۴
دیدگاه گرامشی درباب جغرافیای قدرت دولتی
این فصل استدلال میکند که فلسفهی پراکسیسِ گرامشی نهتنها مستلزم تاریخمندکردن[1] مقولات تحلیلی خود، بلکه مستلزم فضامندکردن[2] آنها نیز هست. این دو رویهی نظری در «تاریخگرایی مطلق»[3] او عمیقاً درهمتنیدهاند. این استدلال نهفقط از آن جهت سودمند است که گرامشی بهطور منظم به مضامین جغرافیایی میپردازد، بلکه از این جهت نیز اهمیت دارد که «خمکردن چوب به سوی دیگر»[4] به غنای درک ما از رویکرد کلی او میافزاید. منظور من این نیست که گرامشی یک جغرافیدانِ ناموفق یا «جغرافیدانِ بالقوه»[5] بوده، یا اینکه بیش از آنکه مورخ باشد جغرافیدان بوده است. اینها پرسشهایی رشتهای[6] هستند که با سنتهای پیشارشتهایِ فلسفهی ایتالیایی و ماتریالیسم تاریخی، و نیز با دستورکار سیاسیِ شکلگیری دولت ایتالیا، تناسبی ندارند. برعکس، اگرچه بیتردید مناسب است، چنانکه سعید (سعید 2001) انجام داده است، به اهمیت استعارههای آشنای فضایی در آثار گرامشی توجه کنیم، اما تمرکز انحصاری بر این استعارهها در اینجا گمراهکننده خواهد بود؛ زیرا چنین کاری توجه را از تحلیلهای کمتر آشکار اما مهمتر گرامشی دربارهی فضامندی ذاتی[7] (و نیز زمانمندی) روابط اجتماعی منحرف میکند. این رویکرد هم پیامدهای عملی مهمی داشت و هم پیامدهای نظری، و تمرکز اصلی من در اینجا بر همین امر است.
فضامندسازی فلسفهی پراکسیس
گرامشی مینویسد که، اگرچه همه روشنفکر اند، اما همه از نظر کارکرد اجتماعی روشنفکر نیستند. (1971: 9) میتوان به این نکته افزود که اگرچه همه از نوعی حس عملی نسبت به مکان، فضا و مقیاس برخوردار اند، اما همه از نظر کارکرد اجتماعی جغرافیدان نیستند. این امر قطعاً دربارهی گرامشی صدق میکند. او متفکری عمیقاً فضایی بود، اما بهطور صریح، اندیشیدن فضایی را در اولویت قرار نمیداد. شاید همین امر هم توضیح دهد که چرا گرامشی «بینشهای جغرافیایی خود را بهطور کامل و صریح بسط نداد» (موررا 1990: 89)، و هم اینکه چرا ماهیت ذاتاً فضاییِ اندیشهی او مورد غفلت قرار گرفته است. بااینحال، او جغرافیا را جدی میگرفت. او در کنار رشتهی اصلی خود، یعنی زبانشناسی تاریخی (فقهاللغه) در دانشگاه تورین، جغرافیا نیز خواند و در 1912 در امتحان جغرافیا قبول شد. او خواستار تدریس جغرافیا در مدارس ابتدایی، بهعنوان بخشی از آموزش «خواندن، نوشتن، حساب، جغرافیا و تاریخ» شد (1971: 30)؛ و پیشنهاد کرد که یک کتاب درسی احتمالی حزب شامل «بررسی انتقادی-تاریخی-کتابشناختیِ وضعیتهای منطقهای (که منظور از منطقه در اینجا یک ارگانیسم متمایز جغرافیایی ـ اقتصادی است)» باشد. (گرامشی 1985: 415)
پس از ترک دانشگاه نیز به مطالعه و بررسی زمینشناسی، جغرافیا و ژئوپلیتیک ادامه داد و پس از دستگیری، در زندان نیز تاریخ و جغرافیا تدریس کرد. (گرامشی 1971: 30؛ 1995: 195–217؛ هُر و نوول-اسمیت 1971: lxxxix). او به محبوبیت رمانهای جغرافیایی اشاره میکند (1985: 360) و توصیه میکند باشگاههای گردشگری، با پیوند دادن جغرافیا و ورزش، به ترویج فرهنگ ملی کمک کنند. (1995: 153) او دربارهی پیامدهای ژئوپلیتیکی و جغرافیایی-اقتصادیِ کنفرانسهای بینالمللی در دههی 1920 برای ایتالیا، اروپا، انترناسیونالیسم و سیاست جهانی آینده تأمل کرده است. (1995: 195–215) همچنین، او در پرداختن به مسائل سیاسی، نهتنها برحسب عوامل «ساختاری» (اقتصادی و طبقاتی)، بلکه بهطور منظم برحسب عوامل منطقهای نیز میاندیشید. (ر.ک. موررا 1990: 149) این علایق بازتاب تجربههای گرامشی بهعنوان یک ساردنی در محرومترین و تحتاستثمارترین بخش مِتسوجورنو[8] (جنوب ایتالیا) و نیز انتقال او به تورین، پایتخت پیمونت و مرکز صنعتی شمال، بود. این علایق همچنین از تأملات او دربارهی تأثیرات عامتر بر تحول اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ایتالیا سرچشمه میگرفت. این تأثیرات شامل موارد زیر بود: نقش واتیکان بهعنوان یک دولتشهر کوچکِ جهانوطنی که در قلب ایتالیا قرار داشت و مجموعهای از نخبگان روشنفکری سنتی با جهتگیری فراملیِ دیرینه از آن حمایت میکرد؛ نخبگانی که به رهبران اروپا خدمت میکردند؛ مناقشهی دیرپای مسئلهی جنوب[9]، بهویژه از دههی 1870 به بعد؛ فضامندیِ ریسورجیمنتو[10] (جنبش وحدت ایتالیا) و فرایند ناقص وحدت ایتالیا که دولت پیمونت بر آن سلطه داشت؛ مشکلات اقتصادی و اجتماعیِ مستمر ناشی از توسعهی ناموزون، توسعهی وابسته و -درواقع- استعمار داخلی در ایتالیا؛ مشکلات سیاسی کمونیستها در برهمزدن ائتلاف طبقاتی میان سرمایهی شمال و طبقهی مالکان زمینِ کشاورزی در جنوب، و ایجاد ائتلافی میان کارگران شمال و دهقانان جنوب؛ ماهیت و اشکال در حال تغییر امپریالیسم (از جمله موانع، چالشها و فرصتهای مرتبط با گسترش آمریکاگرایی[11] و فوردیسم در اروپا)؛ و مشکلاتی که انزوای بینالمللی اتحاد شوروی برای جنبش کمونیستی گستردهتر ایجاد میکرد.
آموزش دانشگاهی گرامشی در رشتهی فقهاللغه، زیر نظر ماتئو بارتولی[12]، نیز حساسیت او نسبت به فضا را برانگیخت. او رویکرد جدید بارتولی به زبانشناسی را دنبال کرد؛ رویکردی که زبانشناسی را بهعنوان علمی تاریخی و معطوف به نظممندیهای اجتماعیِ زبان در نظر میگرفت. (گرامشی 1985: 174, 551) بارتولی تحلیلی «فضایی» از زبان ارائه کرد که میکوشید نشان دهد «چگونه یک جامعهی زبانیِ مسلط بر جوامعِ مجاور و تابع اِعمال پرستیژ میکند: شهر بر روستاهای پیرامون، زبان “معیار” بر گویش، و گروه اجتماعی-فرهنگی مسلط بر گروه تابع». (فورگاکز و نوول-اسمیت 1985: 164) او همچنین جریان مستمر نوآوریها از زبانِ دارای پرستیژ به زبانِ دریافتکننده را ترسیم کرد؛ بهگونهای که صورتهای زبانیِ قدیمیتر نه در مناطق مرکزی، بلکه در مناطق پیرامونی؛ نه در مناطق در دسترس، بلکه در مناطق منزوی؛ و در مناطق بزرگتر، نه کوچکتر، یافت میشدند. (براندیست 1996: 94–5) گرامشی تحلیل بارتولی را در جهتی بهشدت ماتریالیستی سوق داد و بر پیامدهای عملی آن تأکید کرد. زیرا از نظر او مسئلهی انقلاب ارتباط نزدیکی با وحدت مردم داشت؛ وظیفهای که برای تحقق یک ارادهی جمعی منسجم، قادر به متحد کردن طبقات، اقشار و گروههای مختلف، باید از مجرای زبان عبور میکرد. (هلسلوت 1989؛ ایوز 2004a, 2004b؛ لو پیپارو 1979) پیچیدگیهای حاصل از این امر در تحلیلهای او از نحوهی قشربندی کاربرد زبان آشکار است. از جملهی نمونههای متعدد، میتوان به اشارهی او به این موارد توجه کرد: اینکه روستاییان از آداب و رفتار شهری تقلید میکنند؛ گروههای فرودست از طبقات بالادست تقلید میکنند؛ دهقانان هنگامی که به شهرها مهاجرت میکنند چگونه سخن میگویند؛ و مواردی از این دست. (1985: 180–1) بهطور خلاصه، کار گرامشی دربارهی زبان بهعنوان واسطهای برای هژمونی، نهفقط تاریخی، بلکه از حساسیت فضایی بسیار بالایی نیز برخوردار است.
این تأثیرات نشان میدهند که گرامشی بهعنوان نظریهپرداز فضا، چیزی بیش از کاربرد مشهور چند استعارهی فضایی در اختیار ما میگذارد. (دربارهی این استعارهها، نک. جعبهی 4.1) این استعارهها قطعاً در نحوهی دریافت و تفسیر آثار او تأثیرگذار بودهاند؛ اما باید به علاقهی او به فضامندی واقعی، نه استعاریِ روابط و کنشهای اجتماعی نیز توجه کنیم؛ به شرایط فضاییای که این روابط و کنشها را شکل میدهند، و به ارتباط روابط و کنشهای اجتماعی با مسائل فضایی. زیرا گرامشی نهتنها نسبت به ویژگی تاریخیِ خاص همهی روابط اجتماعی حساس بود (موررا 1990: 85)، بلکه به جایگاه متمایز آنها در مکان، فضا و مقیاس نیز توجه داشت. درواقع، این دو جنبه در هر مجموعهای از روابط اجتماعی بهوضوح به یکدیگر پیوند خوردهاند. ازاینرو، اکنون بررسی میکنم که گرامشی چگونه مکان، فضا و مقیاس را در فلسفهی پراکسیس خود با یکدیگر تلفیق میکند. بااینحال، از آنجا که او این کار را عمدتاً به شیوهای «پیشانظری»[13] انجام میدهد، پیش از نشان دادن اهمیت این مفاهیم برای نظریه و عمل او، ابتدا آنها را تعریف خواهم کرد.
مکان[14] یا محل[15] به جایگاهی کموبیش محدود و مشخص اشاره دارد که در آن روابط چهرهبهچهره و/یا دیگر اشکال تعامل مستقیم میان نیروهای اجتماعی برقرار میشود. مکان عموماً پیوند نزدیکی با زندگی روزمره دارد، از عمق زمانی برخوردار است و با حافظهی جمعی و هویت اجتماعی درهمتنیده است. مرزهای مکان هم نقش محصورکننده دارند و هم پیونددهنده: آنها محیطی اجتماعی و نهادی با گزینشپذیری راهبردی فراهم میکنند که برای تعاملات مستقیم، برخی هویتها و منافع را بر برخی دیگر ترجیح میدهد و همچنین امکان ارتباط با مکانها و فضاهای دیگر را در طیفی از مقیاسها شکل میدهد. به این دلیل و دلایل دیگر، نامگذاری، تحدید و معنای مکانها همواره محل مناقشه است و میتواند تغییر کند؛ و مختصات هر فضای فیزیکیِ معین میتواند با مجموعهای متعدد از مکانها، با هویتها، مرزهای فضایی-زمانی و اهمیت اجتماعی متفاوت، پیوند داشته باشد. (ر.ک. ماسی 1995) گرامشی نسبت به همهی این جنبهها حساس بود. او در بحثهایش دربارهی اینکه عقل سلیم، فرهنگ عامه و کنشهای روزمره چگونه از زندگی در انواع مختلف شهرها و در مناطق روستایی شکل میگیرند، و نیز در بحث از طراحی مکانها (برای مثال، معماری مدارس) یا اشکال ساختهشدهی محیط (مانند طرح خیابانها و نام خیابانها) بر اهمیت مکان یا محل تأکید میکند. (1971: 30–3, 40, 90–2, 282–3؛ 1995: 155) او دربارهی مبارزه برای کنترل مکانها (کارخانهها، ساختمانهای عمومی، خیابانها، محلهها و غیره) بحث میکند. (1977, 1978) گرامشی بهطور مشهور تأکید میکند که هژمونی در ایالات متحدهی آمریکا در کارخانه ریشه دارد. (1971: 285) او محلهای امن گردهمایی بورژوازی صنعتی و زمیندار را با آسیبپذیری اماکن طبقهی کارگر مقایسه میکند و به مشکلات حفاظت از خیابانها اشاره دارد؛ خیابانهایی که «مکان طبیعیای هستند که پرولتاریا میتواند بدون هزینه در آن گرد هم آید». (1978: 35, 268–9)
گرامشی علاوه بر بررسی مناقشهپذیری مکانها و درهمتنیدگی آنها با مکانهای دیگر، دربارهی پیوند آنها با حافظه، هویت و زمانمندی نیز اظهارنظر میکند. (1971: 93–5؛ 1978: 446) این امر بهویژه در اظهارات او دربارهی فولکلور طبقات فرودست و استانی، و در بحث او دربارهی خاستگاه اجتماعی روشنفکران آشکار است؛ خاستگاهی که نه برحسب مقولات طبقاتیِ فاقد مکان، بلکه برحسب جایگاههای فضاییِ مشخص بررسی میشود، و پیامدهای آن برای ساخت انواع مختلف هژمونی مورد توجه قرار میگیرد. و البته این امر در سراسر تحلیل او از مسئلهی جنوب حضور دارد؛ تحلیلی که بر ریشهداشتگی (یا نداشتن ریشه) طبقات اجتماعی و نیروهای سیاسی و روشنفکری در مکانها، فضاها و مقیاسهای مشخصِ زندگی اقتصادی و اجتماعی تأکید میکند.
فضا شبکهها و افقهای اجتماعیِ تولیدشده بهوسیلهی جامعه را دربرمیگیرد. فضا مجموعهای از امکانات با گزینشپذیری راهبردی فراهم میکند تا روابط اجتماعیای شکل گیرند که در فضا و زمان امتداد مییابند. گرامشی فضا را از چند منظر بررسی میکند: الف) تقسیم فضایی کار میان شهر و روستا، میان شمال و جنوب، و میان اقتصادهای منطقهای، ملی و حتی قارهایِ مختلف؛ ب) سرزمینیشدن قدرت سیاسی، فرایندهای شکلگیری دولت، و دیالکتیک تأثیرات داخلی و خارجی بر زندگی سیاسی؛ ج) خیالوارههای فضایی و مقیاسیِ متفاوت و بازنماییهای گوناگون از فضا. گرامشی باور نداشت که فضا بهخودیِخود و مستقل از روابط اجتماعی خاصی وجود دارد که آن را میسازند، بازتولید میکنند و درون آن تحقق مییابند. او بهعنوان متفکری عمیقاً رابطهای و عملی، هرگز به دام چنین پرستانهگری فضایی[16] نیفتاد. او همچنین جبرگرایی جغرافیاییِ رایج در حوزهی «علمی» قرن نوزدهم را (که همچنان در فولکلور و عقل سلیم بازتاب دارد) نمیپذیرفت؛ جبرگراییای که محیط فیزیکی و/یا انسانی را مهمترین عامل تعیینکنندهی روابط اجتماعی و تحول تاریخی آنها تلقی میکند. این امر نیز به همان اندازه با فلسفهی پراکسیس گرامشی ناسازگار بود. در عوض، او با فضا همانگونه برخورد میکرد که با تاریخ: یعنی در قالبی رابطهای. برای مثال، او دستورزبان تاریخی (فقهاللغه) را بهصورت تطبیقی بررسی میکرد و استدلال میکرد که «واقعیت زبانی، همانند هر واقعیت تاریخی دیگری، نمیتواند دارای مرزهای ملیِ دقیق و کاملاً تعریفشده باشد». (1985: 181) این دیدگاه در بررسی او از کاربردهای محلی زبان و ویژگیهای خاص زبانی، گرایشهای وحدت و تکهتکهشدن سرزمینی، و تأثیرات خارجی بر زبانهای ملی بازتاب مییابد.
او نتیجه گرفت «که تاریخ همیشه “تاریخ جهان” است و تاریخهای خاص فقط در چارچوب تاریخ جهان وجود دارند». (1985: 181؛ ر.ک. 1971: 182) این دیدگاه را میتوان مستقیماً با نظر او دربارهی دولتهای ملی مقایسه کرد: دولتهای ملی «ظرفهای قدرت»[17] بسته و خودبسنده نیستند، بلکه باید برحسب پیوندهای متقابل پیچیدهی آنها با دولتها و نیروهای سیاسی در مقیاسهای دیگر مطالعه شوند. در واقع، او دیدگاههای زمانی و فضایی را در شکلی اولیه از «ماتریالیسم تاریخی جغرافیایی»[18] با یکدیگر ترکیب میکند. (ر.ک. هاروی 1982)
مقیاس[19] از سلسلهمراتبِ درهمتودرتوی فضاهای محدود و مشخص، با اندازههای متفاوت، تشکیل میشود؛ فضاهایی که البته گاه چندان هم بهصورت درهمتودرتو سازمان نیافتهاند: برای مثال، مقیاسهای محلی، منطقهای، ملی، قارهای و جهانی. مقیاس معمولاً محصول مبارزات اجتماعی بر سر قدرت و کنترل است. گرامشی نسبت به مسائل مربوط به مقیاس، سلسلهمراتبهای مقیاسیِ قدرت اقتصادی، سیاسی، روشنفکری و اخلاقی، و نمودهای سرزمینی و غیرسرزمینیِ آنها، حساسیت فوقالعادهای داشت.
او یک «ملیگرای روششناختی»[20] نبود که مقیاس ملی را بدیهی و مفروض بگیرد؛ بلکه معمولاً هر مقیاس خاص را در پیوند با مقیاسهای دیگر تحلیل میکرد. ازاینرو، او روابط هژمونی و سلطه را در سطح محلی بررسی میکرد؛ برای مثال، سلطهی بلوک شهری پاریس بر دیگر شهرهای فرانسه؛ در سطح منطقهای، برای مثال، سلطهی پیمونت بر وحدت ناقص و ناتمام ایتالیا، یا راهبرد انقلاب منفعل[21] ژولیتی[22] که بر ائتلاف میان یک بلوک شهری مسلط در شمال و یک بلوک روستایی در جنوب استوار بود؛ در سطح ملی، برای مثال، نفوذ بورژوازی فرانسه بهعنوان طبقهی پیشرو و مسلط در سراسر قاره؛ در سطح فراآتلانتیکی[23]، برای مثال، آمریکاگرایی و فوردیسم؛ و در سطح نیمکرهای[24]، برای مثال، انتقال احتمالی سلطهی اقتصادی و سیاسی از آمریکا به آسیا.
اصول روششناختی عامی که در اینجا دخیل اند، در تأکید او بر تفسیر پیوند ارگانیک میان نیروهای داخلی و بینالمللی در فرایند ملتسازی ایتالیا، بهمثابهی مسئلهی «هماهنگی و تابعسازی»[25]، آشکار اند. (1985: 199) این اصول همچنین در تحلیلهای فضامند و تاریخی او از شکلگیری، تحکیم و بحرانهای بلوکهای تاریخی منسجم[26] که از طریق پیوندهای متقابل میان ساختار و روبنا شکل میگیرند، دیده میشوند. سرانجام، گرامشی برخلاف آنکه وجود یک «سلسلهمراتب درهمتودرتوی» ساده از مقیاس محلی تا جهانی را تأیید کند، که در آن در هر مقیاس مجموعهای متمایز از روابط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی وجود داشته باشد، بهویژه نسبت به شیوههایی حساس بود که در آنها سلسلهمراتبهای درهمپیچیدهی مقیاس[27] به منبع بیثباتی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی-اقتصادی تبدیل میشوند. این امر، برای مثال، در اظهارنظر او دربارهی پیامدهای گسترش استعماری اروپا پس از 1870 دیده میشود:
در دورهی پس از 1870، با گسترش استعماری اروپا، همهی این عناصر تغییر میکنند: روابط سازمانیِ داخلی و بینالمللیِ دولت پیچیدهتر و گستردهتر میشوند، و فرمول چهلوهشتیِ «انقلاب مداوم» در علم سیاست، بهوسیلهی فرمول «هژمونی مدنی» گسترش مییابد و از آن فراتر میرود.» (1971: 243)
یکی از مسائل اساسی در تحلیل مقیاس، سلطهی نسبیِ مقیاسهای مختلف زندگی اقتصادی، سیاسی، روشنفکری و اخلاقی است. «سلطهی مقیاسی»[28] عبارت است از «قدرتی که سازمانها در برخی مقیاسهای فضایی معین میتوانند بر سازمانهایی در مقیاسهای دیگر، بالاتر یا پایینتر، اعمال کنند». (کالینژ 1999: 568) این سلطه میتواند از رابطهی کلی میان مقیاسهای مختلف، هنگامی که آنها بهعنوان عرصههای قدرت و سلطه با گزینشپذیری راهبردی در نظر گرفته میشوند، ناشی شود و/یا از ویژگیها، خصوصیات، ظرفیتها و فعالیتهای سازمانهایی که در مقیاسهای مختلف مستقرند سرچشمه بگیرد. یک یا چند مقیاس ممکن است با ایفای نقشی مسلط در تقسیم مقیاسیِ کار[29] در درون و میان حوزههای مختلف کنش اجتماعی، اهمیت ویژهای اجتماعی-سیاسی پیدا کنند. در مقابل، مقیاسهای گِرِهی[30] در مجموع مسلط نیستند، اما بااینحال در یک نظم یا ماتریس فضایی-زمانیِ معین، بهعنوان کانونهای اصلیِ انجام برخی فعالیتهای مشخص عمل میکنند. (کالینژ 1999: 569) سرانجام، مقیاسهای فرودست[31] حاشیهای یا پیرامونی اند، اما ممکن است به کانونهای مقاومت نیز تبدیل شوند. گرامشی هنگام تحلیل الگوهای تاریخی و معاصر سلطه، بهطور ضمنی با همین تمایزها کار میکند.
برای مثال، میتوان استدلال او را چنین تفسیر کرد که در فرایند دولتسازی و ملتسازی ایتالیا، سطح ملی گرهی بود، نه مسلط. زیرا او در مقطعی تاریخی زندگی میکرد که در آن Italia fatta, bisogna fare gli Italiani (ایتالیا ساخته شده است؛ اکنون باید ایتالیاییها را بسازیم) و بنابراین نمیتوانست، بهویژه از نظر سیاسی، تقدم مقیاس ملی را بدیهی فرض کند؛ تقدمی که به نظر میرسید ویژگی قدرتهای مسلط اروپای قارهای، یعنی فرانسه و آلمان، باشد. او استدلال میکرد که ایتالیا از نظر داخلی به طرز ضعیفی یکپارچه شده بود، مقیاس ملی هنوز بر مقیاسهای محلی و منطقهای سلطه نیافته بود، و این وضعیت هم برای تکمیل انقلاب بورژوایی و هم برای راهبرد انقلابی کمونیستی مشکلاتی ایجاد میکرد. گرامشی همچنین بهشدت از ضعف بینالمللی دولت ایتالیا و تأثیر عوامل خارجی بر تحول آن آگاه بود. از سوی دیگر، او میدید که کاتولیسیسم ایتالیایی نهتنها بهعنوان بدیلی برای روح ملت و دولت احساس میشد، بلکه بهمثابهی یک نهاد هژمونیک جهانی نیز عمل میکرد؛ یعنی دارای «روحی امپریالیستی» بود. (1985: 220–1) او همچنین میان مقیاسهای مسلط و گرهی در سطح قارهای، از یک سو، و مقیاس جهانی، از سوی دیگر، تمایز قایل میشد. برای مثال، دربارهی سیاست اروپا و سیاست جهان مینویسد:
این دو یک چیز نیستند. در دوئلی میان برلین و پاریس، یا میان پاریس و رم، طرف پیروز حاکم جهان نیست. اروپا اهمیت خود را از دست داده است و سیاست جهان بیش از آنکه به قاره وابسته باشد، به لندن، واشنگتن، مسکو و توکیو وابسته است. (1995: 195)
و بهطور کلیتر، او بر ضرورت بررسی روابط ارگانیک میان سیاست داخلی و خارجی یک دولت تأکید میکند:
آیا این سیاستهای داخلی اند که سیاست خارجی را تعیین میکنند، یا برعکس؟ در این مورد نیز لازم است تمایز قایل شویم: میان قدرتهای بزرگ، که از خودایستایی نسبی بینالمللی برخوردار اند، و دیگر قدرتها؛ و نیز میان اشکال مختلف حکومت (برای مثال، حکومتی مانند حکومت ناپلئون سوم که ظاهراً دو سیاست داشت: سیاستی ارتجاعی در داخل و سیاستی لیبرال در خارج). (1971: 264)
خلاصه اینکه، از نظر گرامشی، نظم بینالمللی را نباید برحسب تعامل مکانیکی میان دولت ـ ملتهایی که رسماً حاکمیت دارند مطالعه کرد؛ بلکه باید آن را بهعنوان یک نظم بینالمللی عینی و در حال شکلگیری در نظر گرفت که بر سلسلهمراتبی غیررسمی از دولتها و دیگر نیروهای بینالمللی (مانند کاتولیسیسم) استوار است؛ نیروهایی که با روابط پیچیده و درهمتنیدهی داخلی و خارجی مشخص میشوند. ازاینرو، تحلیلهای گرامشی از مبارزات بر سر هژمونی ملی صرفاً به سطح ملی محدود نمیشد، بلکه بهدقت به برهمنشست و، درواقع، درهمنفوذیِ مقیاسهای محلی، منطقهای، ملی و فراملی توجه میکرد.
او دربارهی فرصتها و محدودیتهای متفاوتی که برای نیروهای اجتماعی مختلف در نتیجهی گسست مقیاسها[32] در میان نظمهای نهادی متفاوت ایجاد میشود، بحث کرده است؛ بهویژه دربارهی گسست میان شکلگیری فزایندهی بازار جهانی و تداوم حیات دولتهای ملی. (1995: 220) او افقهای مقیاسیِ متفاوتِ کنش و نفوذ را که با چنین گسستهایی همراه اند، بررسی میکرد. شناختهشدهترین نمونهی این امر، البته، جهانوطنیگری[33] و جهتگیری خارجی روشنفکران سنتی در ایتالیا، از روم امپراتوری گرفته تا کلیسای کاتولیک معاصر مستقر در رم، و تأثیر آنان بر سیاست ایتالیا و اروپا است.
همانگونه که گرامشی دربارهی پیامدهای گسست مقیاسها و امکان جهش مقیاسی[34] (که برای برخی نیروهای اجتماعی در دسترس است اما برای برخی دیگر نیست) اظهارنظر میکرد، ضرورت شکلهای جدیدی از چفتوبست میانمقیاسی[35] را نیز شناسایی و بسط میداد؛ یعنی شکلهایی که بتوانند نیروهای اجتماعی متعدد را پشت سر پروژههای مشخص بسیج کنند و/یا بلوکهای تاریخی جدیدی تشکیل دهند. این نکته بهویژه در اظهارات او دربارهی مسئلهی جنوب (که در ادامه خواهد آمد) و نیز دربارهی راهبردهای سیاسی مناسب برای آنکه اتحاد شوروی بتواند از انزوایی که سیاست استالین مبنی بر «سوسیالیسم در یک کشور» ایجاد کرده بود خارج شود، آشکار است. بحث دربارهی مقیاسهای متفاوت سازمانیابی اقتصادی، سیاسی، روشنفکری و فرهنگی همچنین در تحلیلهای گرامشی از شکلگیری هویت فردی و ایجاد ارادههای جمعی نقشی اساسی داشت. برای مثال، گرامشی با اشاره به اینکه پیراندلو[36] خود را هم محلی، هم ملی و هم اروپایی میدانست، استدلال میکند که او تنها به این دلیل توانست به نویسندهای ایتالیایی و ملی تبدیل شود که از حالت استانی و محلینگر[37] خارج شده و اروپایی شده بود. (1985: 139, 141–2) این مشاهده ممکن است بازتابدهندهی دودلی خود گرامشی دربارهی این مسئله نیز باشد که آیا باید خود را آلبانیایی، ساردنی، ایتالیایی یا، شاید، یک انترناسیونالیست بداند که از نقطهنظر محلی، منطقهای و ملی آغاز میکند. بهطور کلیتر، گرامشی میان کارکردهای اجتماعی روشنفکران شمالی (صنعتی و فنی) و روشنفکران جنوبی (روستایی و ارگانیک) در ساخت انواع مختلف هژمونی تمایز میگذاشت. (1971: 11–12, 93–4)
او همچنین مشاهده میکرد که نقش جهانوطنیِ روشنفکران سنتی ایتالیا به تداوم ازهمگسیختگی سرزمینی شبهجزیره کمک کرده است. (1971: 18–19) و در نمونهای دیگر از گسست مقیاسی، خاطرنشان میکرد که روشنفکران، به دلیل جداشدن و کندهشدنشان از زندگی ملی، ممکن است نتوانند یک پروژهی مشخص ملی-مردمی[38] را شکل دهند و در عوض از مجموعههای ملیِ دیگری بهره بگیرند، یا فلسفهها و جهانبینیهایی انتزاعی و جهانوطنانه عرضه کنند. (1985: 118)
[1]. historicization
[2]. spatialization
[3]. absolute historicism
[4]. bending the stick in the other direction
[5]. geographer manqué
[6]. disciplinary
[7]. inherent spatiality
[8]. Mezzogiorno
[9]. Southern Question
[10]. Risorgimento
[11]. Americanism
[12]. Matteo Bartoli
[13]. pre-theoretical
[14]. Place
[15]. Locale
[16]. spatial fetishism
[17]. power containers
[18]. geographical historical materialism
[19]. Scale
[20]. methodological nationalist
[21]. passive revolution
[22]. Giolittian
[23]. Transatlantic
[24]. hemispheric
[25]. coordination and subordination
[26]. coherent historical blocs
[27]. tangled hierarchies of scale
[28]. scale dominance
[29]. scale division of labour
[30]. nodal scales
[31]. subaltern scales
[32]. dissociation of scales
[33]. cosmopolitanism
[34]. scale jumping
[35]. interscalar articulation
[36]. Pirandello
[37]. provincialized
[38]. national-popular