بدینسان، تصویرِ حافظه و عادت حرکتی، از حیث نوع، از هم متمایز اند، هرچند در زندگیِ بالفعل ممکن است با یکدیگر درآمیزند. از اینرو، بررسی دقیقِ بازشناسی ضرورت دارد.
اکنون میتوانیم بیدرنگ بگوییم که علتِ سوءبرداشت فیلسوفان از ماهیت حقیقی و حرکتیِ حافظه این بوده است که آنها تنها به صورتهای واسطهای و، بهاصطلاح، ناخالصِ آن توجه کردهاند. آنان بهجای آنکه این دو عنصر، یعنی تصویرِ حافظه و حرکت، را از یکدیگر تفکیک کنند تا سپس دریابند که این دو از طریق چه سلسلهای از فرایندها، پس از آنکه هریک بخشی از خلوص اولیهی خود را از دست میدهد، با یکدیگر درمیآمیزند، معمولاً فقط به پدیدهی آمیختهای توجه میکنند که از این امتزاج حاصل میشود. این پدیده، چون آمیخته است، از یک سو چهرهی یک عادت حرکتی را دارد و از سوی دیگر چهرهی تصویری را که کموبیش بهطور آگاهانه در مکانی معین جای میگیرد. بااینحال، آنان اصرار دارند که این پدیده ساده و یکپارچه است. بنابراین ناچار میشوند فرض کنند که سازوکار مغزی (خواه در مغز، خواه در بصلالنخاع، و خواه در نخاع) که مبنای عادت حرکتی را تشکیل میدهد، در عین حال زیربنای تصویر آگاهانه نیز هست.
از همینجا فرضیهی عجیبِ خاطراتِ ذخیرهشده در مغز پدید میآید؛ خاطراتی که گویی بهطرزی معجزهآسا آگاهانه میشوند و از طریق فرایندی که همچنان توضیحنشده باقی میماند، ما را به گذشته بازمیگردانند. البته برخی مشاهدهگران جنبهی آگاهانهی این فرایند را چنین آسان نادیده نمیگیرند و در آن چیزی بیش از یک پدیدهی فرعی میبینند. اما چون کار خود را با جداکردنِ حافظهای آغاز نکردهاند که تکرارهای پیاپی را حفظ میکند و آنها را به صورت تصاویرِ حافظه در کنار یکدیگر قرار میدهد (و چون این حافظه را با عادتی که در اثر استفاده کاملتر میشود درهم میآمیزند) ناگزیر تصور میکنند که اثر تکرار بر یک پدیدهی واحد، ساده و تجزیهناپذیر اعمال میشود؛ پدیدهای که صرفاً بر اثر تکرار نیرومندتر میگردد. و از آنجا که این پدیده در نهایت آشکارا چیزی جز یک عادت حرکتیِ متناظر با یک سازوکار، خواه مغزی و خواه غیرمغزی، نیست، خواهناخواه به این نتیجه میرسند که از همان آغاز، نوعی سازوکار از این دست در پسِ تصویر وجود داشته است و مغز اندامی برای بازنمایی است.
اکنون میخواهیم این حالات واسطه را بررسی کنیم و در هریک از آنها سهمی را که به کنشِ در حال تکوین، یعنی مغز، تعلق دارد، از سهم حافظهی مستقل، یعنی تصاویرِ حافظه، متمایز سازیم. این حالات چه هستند؟ از آنجا که تا حدی حرکتی اند، بر اساس فرضیهی ما باید یک ادراکِ حاضر را امتداد دهند؛ اما از سوی دیگر، از آنجا که تصویر اند، ادراکهای گذشته را بازتولید میکنند. حال، فرایند عینی و ملموسی که بهواسطهی آن گذشته را در زمان حال درمییابیم، بازشناسی است. بنابراین، نخست باید بازشناسی را بررسی کنیم.
پس بازشناسی چیست؟
۲. دربارهی بازشناسی بهطور کلی: تصاویرِ حافظه و حرکات: معمولاً احساسِ «پیشتر چیزی را دیدهام» را به دو شیوه توضیح میدهند. بر اساس یک نظریه، بازشناسیِ یک ادراک حاضر عبارت است از اینکه آن را از لحاظ ذهنی در محیط و شرایط پیشینِ خود قرار دهیم. برای نخستین بار با مردی روبهرو میشوم: صرفاً او را ادراک میکنم. اگر بار دیگر او را ببینم، او را بازمیشناسم؛ به این معنا که شرایط و اوضاع همراهِ ادراک نخستین، با بازگشت به ذهنم، تصویر فعلی را در زمینهای قرار میدهند که در واقعیت همراه آن ادراک نشده است.
بنابراین، بر اساس این نظریه، بازشناسی عبارت است از پیوند دادنِ یک ادراک حاضر با تصاویری که پیشتر در ارتباط با آن ادراک به ما داده شدهاند. اما چنانکه بهدرستی مشاهده شده است، یک ادراکِ تجدیدشده نمیتواند شرایط و اوضاع همراهِ ادراک نخستین را به ذهن متبادر کند، مگر آنکه خودِ ادراک نخستین، در وهلهی اول، بهوسیلهی حالت کنونیای که به آن شباهت دارد فراخوانده شود. فرض کنیم A ادراک نخستین باشد؛ شرایط همراهِ B، C، D بهواسطهی مجاورت با آن همچنان با A مرتبط باقی میمانند. اگر همان ادراک را در هنگام تجدیدشدن A′ بنامم، از آنجا که B، C، D نه با A′، بلکه با A پیوند دارند، برای آنکه B، C، D را فراخوانیم، لازم است ابتدا A′ بهواسطهی نوعی تداعیِ مبتنی بر شباهت فراخوانده شود. و فایدهای ندارد که بگوییم A′ با A یکسان است؛ زیرا این دو، هرچند شبیه یکدیگر اند، از لحاظ عددی متمایز اند و دستکم از این جهت با یکدیگر تفاوت دارند که A′ یک ادراک است، حال آنکه A صرفاً یک حافظه است. بنابراین، از میان دو تفسیری که از آنها سخن گفتیم، تفسیر نخست در تفسیر دوم مستحیل میشود؛ و اکنون باید به بررسی تفسیر دوم بپردازیم.
بازشناسی صرفاً آمیزهای از ادراک و حافظه نیست
گفته میشود ادراکِ حاضر در اعماق حافظه فرو میرود تا یادآوریِ ادراک پیشینیای را که به آن شباهت دارد بیابد؛ بنابراین، احساسِ بازشناسی از گردهمآمدن، یا درهمآمیختن، ادراک و حافظه پدید میآید. بیتردید، چنانکه متفکری ژرفبین پیشتر اشاره کرده است، شباهت رابطهای است که ذهن میان عناصری برقرار میکند که آنها را با یکدیگر مقایسه میکند و در نتیجه از پیش در اختیار دارد؛ بنابراین، ادراکِ شباهت بیشتر معلولِ تداعی است تا علتِ آن. اما در کنار این شباهتِ معین و ادراکشده که عبارت است از عنصر مشترکی که ذهن آن را درمییابد و از عناصر دیگر جدا میکند، نوعی شباهتِ مبهم و بهنوعی عینی نیز وجود دارد که بر سطح خودِ تصاویر گسترده است و شاید بتواند همچون علتِ فیزیکیِ جاذبهی متقابل عمل کند.
و اگر بپرسیم پس چگونه است که اغلب چیزی را بازمیشناسیم، بیآنکه بتوانیم آن را با تصویری پیشین یکی بدانیم، به فرضیهی کارآمدِ[1] مسیرهای مغزیای پناه میبریم که بر یکدیگر منطبق میشوند، یا حرکات مغزیای که در اثر تمرین آسانتر شدهاند، یا سلولهای ادراکیای که با سلولهایی که خاطرات در آنها ذخیره شدهاند ارتباط برقرار میکنند. در حقیقت، همهی این نظریههای بازشناسی سرانجام ناگزیر به چنین فرضیههای فیزیولوژیکیای فروکاسته میشوند. هدف نخست آنها این بود که تمام بازشناسی را حاصلِ گردهمآوردنِ ادراک و حافظه بدانند؛ اما تجربه در برابر آنها میایستد و گواهی میدهد که در بیشتر موارد، یادآوری تنها پس از آنکه ادراک بازشناخته شد پدیدار میشود.
ازاینرو، دیر یا زود ناچار میشوند آنچه را در ابتدا «تداعیِ اندیشهها» نامیده بودند، به صورت ترکیبی از حرکات یا ارتباطی میان سلولها، به مغز نسبت دهند؛ و واقعیتِ بازشناسی را -که از دیدگاه ما کاملاً روشن است- با این فرضیه توضیح دهند که به نظر ما بسیار مبهم است: فرضیهی مغزی که اندیشهها را در خود ذخیره میکند. اما واقعیت این است که پیوند دادنِ یک ادراک با یک حافظه برای توضیح فرایند بازشناسی کافی نیست. زیرا اگر بازشناسی به این شیوه صورت میگرفت، هرگاه تصاویرِ حافظه ناپدید میشدند، بازشناسی نیز همواره از میان میرفت، و هرگاه این تصاویر حفظ میشدند، بازشناسی نیز همیشه رخ میداد. در این صورت، کوری روانی، یعنی ناتوانی در بازشناختن اشیای ادراکشده، هرگز بدون مهارِ حافظهی دیداری رخ نمیداد؛ و مهمتر از آن، مهار حافظهی دیداری نیز باید بیاستثنا به کوری روانی میانجامید. اما هیچیک از این دو نتیجه با واقعیات مطابقت ندارد.
در موردی که ویلبراند مطالعه کرده است، بیمار میتوانست با چشمان بسته شهر محل سکونتش را توصیف کند و در خیال در خیابانهای آن قدم بزند؛ بااینحال، همین که در خیابان قرار میگرفت، احساس میکرد کاملاً با محیط بیگانه است؛ هیچچیز را بازنمیشناخت و نمیتوانست راه خود را پیدا کند. موارد مشابهی را فرانتس مولر و لیساوئر نیز مشاهده کردهاند: بیماران میتوانستند تصویر ذهنیِ شیئی را که نامش را به آنها میگفتند، فراخوانند؛ آن را بهخوبی توصیف میکردند؛ اما هنگامی که همان شیء به آنها نشان داده میشد، قادر به بازشناختنش نبودند. بنابراین، حفظِ یک خاطرهی دیداری، حتی حفظ آگاهانهی آن، برای بازشناختنِ ادراکی مشابه کافی نیست. برعکس، در مورد شارکو، که به نمونهی کلاسیکِ محو کامل تصاویر دیداری تبدیل شده است، تمام بازشناسیِ ادراکها از میان نرفته بود. مطالعهی دقیق گزارش این مورد در این باره قاطع است. بیتردید، بیمار دیگر خیابانها و خانههای شهر زادگاهش را بازنمیشناخت، تا آنجا که نه میتوانست نام آنها را بگوید و نه راه خود را در میان آنها پیدا کند؛ بااینحال، میدانست که آنها خیابان و خانه اند. او دیگر همسر و فرزندانش را بازنمیشناخت؛ اما هنگامی که آنها را میدید، میتوانست بگوید که این یک زن است و آنها کودکاند. هیچیک از اینها ممکن نمیبود اگر کوری روانی به معنای مطلق کلمه وجود داشت.
بنابراین، نوع معینی از بازشناسی -که لازم است آن را تحلیل کنیم- از میان رفته بود، نه قوهی کلیِ بازشناسی. پس باید نتیجه بگیریم که هر بازشناسی مستلزم مداخلهی یک تصویرِ حافظه نیست؛ و برعکس، ممکن است همچنان بتوانیم چنین تصاویری را فراخوانیم، حتی هنگامی که تواناییِ یکیدانستنِ ادراکها با آن تصاویر را از دست دادهایم. پس بازشناسی چیست، و چگونه باید آن را تعریف کنیم؟
[1]. convenient