قدرت دولتی(۱۶)/ باب جسپ/ ترجمه‌ی آبذ

گرامشی و مسئله‌ی جنوب

مسئله‌ی جنوب از جهات گوناگون به‌عنوان یکی از مسائل محوری در فرایند دولت‌سازی و ملت‌سازی در ایتالیا مطرح شد. گرامشی این دو فرایند به‌هم‌پیوسته را در چارچوب «انقلاب منفعل» تحلیل کرد؛ انقلابی که در جریان آن بورژوازی شمال ایتالیا می‌کوشید در برابر جمعیتی ناهمگون و پراکنده و در شرایط وجود شکاف‌های عظیم منطقه‌ای، شبه‌جزیره را متحد کند. (دیویس 1979) ضعف یکپارچگی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ایتالیا، و نیز عدم سلطه‌ی مقیاس ملی، مبنای نوشته‌های سیاسی اولیه‌ی گرامشی، «تزهای لیون»[1] -که در 1926 با همکاری تولیاتی نوشته شد- و مقاله‌ی ناتمام او با عنوان «برخی جنبه‌های مسئله‌ی جنوب»[2] (1926) را تشکیل می‌دهد. این آثار سه مسئله را مورد بحث قرار می‌دهند: الف) تابعیت اقتصادی و سیاسیِ پیچیده و چندلایه‌ی مراکز ثانویه‌ی انباشت سرمایه در برابر مراکز صنعتی و مالی شمال، و پیامدهای آن برای ائتلاف‌های طبقاتی؛ ب) پیچیدگی‌های ناشی از آن در شکل‌گیری طبقات، تفاوت‌های منطقه‌ای و اشکال پراکنده و گسسته‌ی حیات روشنفکری و اخلاقی که مانع از پیمودن یک مسیر ژاکوبنی[3] به سوی وحدت ملی می‌شوند؛ و ج) مشکلاتی که این وضعیت برای نقش رهبری پرولتاریا ایجاد می‌کند؛ پرولتاریایی که «اقلیتی از جمعیتِ شاغل است و از نظر جغرافیایی چنان پراکنده شده است که نمی‌تواند مدعی رهبری یک مبارزه‌ی پیروزمندانه برای کسب قدرت باشد، مگر آنکه پیش‌تر مسئله‌ی روابط خود با طبقه‌ی دهقان را با دقت تمام حل کرده باشد». (1978: 316؛ ر.ک. 233–4, 299)

ازاین‌رو، گرامشی و تولیاتی در «تزهای لیون» می‌نویسند:

صنعتی‌شدن، که بخش اساسی سرمایه‌داری است، در ایتالیا بسیار ضعیف است. امکانات توسعه‌ی آن، هم به دلیل موقعیت جغرافیایی و هم به دلیل کمبود مواد خام، محدود است. بنابراین، صنعتی‌شدن نمی‌تواند اکثریت جمعیت ایتالیا را جذب کند. (چهار میلیون کارگر صنعتی در کنار سه‌ونیم میلیون کارگر کشاورزی و چهار میلیون دهقان وجود دارند.) در برابر صنعت، کشاورزی قرار دارد که به‌طور طبیعی خود را به‌عنوان پایه‌ی اقتصاد کشور نشان می‌دهد. بااین‌حال، تنوع بسیار زیاد شرایط زمین و تفاوت‌های ناشی از آن در شیوه‌های کشت و نظام‌های اجاره‌داری، موجب درجه‌ی بالایی از تمایز در میان اقشار روستایی می‌شود؛ به‌گونه‌ای که اقشار فقیر برتری دارند، اقشاری که به شرایط پرولتاریا نزدیک‌تر اند و بیشتر مستعد تأثیرپذیری از آن و پذیرش رهبری آن هستند. میان طبقات صنعتی و ارضی، یک خرده‌بورژوازی شهری نسبتاً گسترده قرار دارد که از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. این طبقه عمدتاً از صنعتگران، صاحبان مشاغل حرفه‌ای و کارمندان دولت تشکیل شده است. (گرامشی و تولیاتی 1978: 343)

گرامشی بار دیگر این مضمون را در مقاله‌ی خود درباره‌ی مسئله‌ی جنوب مطرح می‌کند. او مدعی است که پرولتاریای ایتالیا در مقایسه با دیگر طبقات فرودست، بیش از حد کوچک بود و بیش از اندازه در شمال متمرکز شده بود تا بتواند بدون ایجاد ائتلاف‌های طبقاتی، به طبقه‌ای رهبر یا هدایت‌کننده[4] و مسلط تبدیل شود. کلید مسئله، بسیج رضایت واقعی و حمایت فعال توده‌های گسترده‌ی دهقانان بود. (گرامشی 1978: 79–82, 129–31, 449–50؛ گرامشی و تولیاتی 1978: 347)

اما مسئله‌ی دهقان همیشه از نظر تاریخی تعین‌یافته است: این مسئله، «مسئله‌ی دهقانی و ارضی به‌طور عام» نیست. در ایتالیا، مسئله‌ی دهقان، از طریق سنت خاص ایتالیایی و تحول خاص تاریخ ایتالیا، دو شکل مشخص و متمایز به خود گرفته است: مسئله‌ی واتیکان و مسئله‌ی جنوب. (گرامشی 1978: 443)

این استدلال، همراه با تحلیل‌های پیشین او و نیز دفترهای زندان، همگی دربردارنده‌ی تحلیلی عمیقاً فضامند (و نه فاقد بُعد فضایی) از طبقات، مقولات اجتماعی و نیروهای سیاسی هستند. ازاین‌رو، گرامشی بر مبنای رابطه‌ی میان شهر و روستا، پنج نیروی اساسی را در ایتالیا شناسایی کرد: «۱. نیروی شهریِ شمال؛ ۲. نیروی روستاییِ جنوب؛ ۳. نیروی روستاییِ شمال-مرکز؛ ۴. نیروی روستاییِ سیسیل؛ ۵. نیروی روستاییِ ساردنی.» (1971: 98) بر همین اساس، او روابط میان شهرها و نیز روابط میان مناطق مختلف را با استفاده از تشبیه قطار تحلیل کرد که در آن، نیروی شهریِ شمال نقش لوکوموتیو را ایفا می‌کند.

بنابراین، پرسش اصلی این می‌شود که این لوکوموتیو برای پیمودن مسیری سریع و موفقیت‌آمیز به سوی کمونیسم، باید کدام نیروهای دیگر را بسیج کند. بر همین اساس، گرامشی توصیه می‌کرد که حزب کمونیست، ائتلافی هژمونیک میان پرولتاریا، دهقانان و روشنفکران خرده‌بورژوا را ترویج کند و آنان را در یک جنگ موضعی[5] رهبری کند؛ جنگی که پیش از حل‌وفصل نهایی و نظامی-سیاسیِ منازعه صورت می‌گرفت. چنین ائتلافی، ائتلاف تدافعی میان صنعتگران شمال و زمین‌داران جنوب را از میان می‌برد؛ ائتلافی که از حمایت خرده‌بورژوازی روستایی و شهری نیز بهره‌مند بود.

 

دیدگاه گرامشی درباره‌ی آمریکایی‌گرایی و فوردیسم

تحلیل‌های گرامشی از روابط اقتصادی، همان‌قدر که تاریخی‌اند، فضایی نیز هستند؛ در واقع، بهتر است بگوییم که آنها فضایی اند، زیرا تاریخی اند، یا حتی بهتر از آن، بگوییم که ذاتاً فضا-زمانی[6] هستند. گرامشی با رد اقتصادسیاسی کلاسیک و عامیانه، و همچنین لیبرالیسم اقتصادی و مارکسیسم اقتصادی‌گرایانه، بر جایگاه تاریخیِ گسترده و ویژگی‌های خاصِ فضا-زمانیِ سازمان‌یابی اقتصادی و نظم‌مندی‌های اقتصادی تأکید می‌کرد. به همین دلیل بود که او مفهوم mercato determinato را (که به شکل‌های معین سازمان‌دهی و تنظیم روابط بازار، همراه با قوانین گرایشِ مرتبط با آنها اشاره دارد) جایگزین تحلیل اقتصادیِ فرا تاریخی‌ای کرد که بر کنش‌های «انسان اقتصادیِ عقلانی»[7] مبتنی بود.

ازاین‌رو، او توسعه‌ی وابسته در مِتسوجورنو[8] و گرایش عمومی به‌سوی استعمار داخلی در ایتالیا را بررسی کرد؛ همچنین روابط متقابل میان مکان‌ها و فضاهای اقتصادیِ مختلف را مورد مطالعه قرار داد، از جمله تفاوت‌های جغرافیایی در روابط میان شهر و روستا و اینکه احزاب مختلف چگونه می‌کوشیدند این رابطه را از نو شکل دهند (گرامشی 1971: 90–102)؛ و نیز به پیوند متقابل، چفت‌وبست و تنش‌های واقعی یا بالقوه میان اقتصادهای محلی، منطقه‌ای، ملی، بین‌المللی و فراملی توجه کرد. او نسبت به تقسیم فضایی کار، مسائل مربوط به یکپارچگی متفاوت اقتصادهای روستایی، شهری و منطقه‌ای (چه در درون قلمرو ملی و چه در رابطه با بازارهای خارجی)، اهمیت مقیاس در بازار جهانیِ در حال شکل‌گیری، و تعارض میان مکان و فضا، آگاهی عمیقی داشت. او همچنین، هم از لحاظ نظری و هم از نظر عملی، توجه ویژه‌ای به روابط طبقاتی‌ای داشت که از جای‌گذاری، فضادهی و مقیاس‌بندیِ سازمان اقتصادی[9] ناشی می‌شوند. به‌طور خلاصه، همان‌گونه که مورِرا، مفسر دقیقِ «تاریخ‌گرایی مطلق» گرامشی، استدلال کرده است:

گرامشی نه‌تنها جامعه‌شناسی را به دلیل انتزاع آن از شرایط زمانی رد کرد، بلکه آن را به دلیل انتزاع از فضا نیز رد کرد؛ یعنی به دلیل انتزاع از شرایط جغرافیاییِ فرایندهای اجتماعی. (موررا 1990: 89)

با روی‌آوردن به روابط اقتصادی بین‌المللی، گرامشی لیبرالیسم را به دلیل آنکه دولت-ملت را افق سیاست‌گذاری اقتصادی خود قرار می‌داد و فرض می‌کرد که اقتصاد جهانی را می‌توان با اطمینان به تنظیم بازار واگذار کرد، مورد حمله قرار داد. (واکا 1999: 160) در همین زمینه، او استدلال می‌کرد که لسه‌فِر و لسه‌پَسِر[10] )«بگذار انجام شود، بگذار بگذرد»( نمی‌تواند در کشاورزی ریشه داشته باشد، بلکه فقط می‌تواند بر تجارت و صنعت نیرومند استوار شود؛ دیدگاهی که نشان می‌دهد راهبردها و سیاست‌های اقتصادی و سیاسی متفاوت، در روابط مشخصی با مکان و فضا ریشه دارند.او همچنین به تناقض فزاینده میان جهان‌وطن‌گراییِ بازار جهانی و ملی‌گراییِ حیات سیاسی اشاره می‌کرد؛ تناقضی که، به اعتقاد او، باید نقطه‌ی آغاز هر حرکتی به سوی انترناسیونالیسم در جنبش سوسیالیستی انقلابی باشد. (1995: 220)

گرامشی به پویایی‌های توسعه‌ی ناموزون و مرکب[11] در سرمایه‌داری جهانیِ در حال ظهور علاقه‌مند بود. یادداشت‌های او درباره‌ی آمریکایی‌گرایی و فوردیسم بررسی می‌کردند که چگونه مرکز پویایی اقتصادی از اروپای قدیم به ایالات متحده منتقل می‌شد و این امر اروپا را به سازگاری با شرایط جدید وامی‌داشت. او در اینجا دیدگاهی محدود و صرفاً اقتصادی‌گرایانه و جبرگرایانه درباره‌ی پیشرفت اقتصادی آمریکا اتخاذ نکرد؛ چه رسد به آنکه به یک جبرگرایی ساده‌انگارانه‌ی تکنولوژیک[12] متوسل شود. در عوض، او شرایط تاریخی و مادیِ مشخصی را بررسی کرد که امکان شکل‌گیری یک پارادایم جدید تکنو-اقتصادی را در آنجا فراهم کرده بود؛ از جمله شکل‌گیری یک economia programmatica یا «اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده» در سطح بنگاه اقتصادی، شهرِ کارخانه‌ای و جامعه‌ی گسترده‌تر. اصالت و اهمیت فوردیسم به‌عنوان رژیم انباشت[13]، شیوه‌ی تنظیم[14] و شیوه‌ی زندگی[15]، مانعی در برابر گسترش آن به اروپا ایجاد می‌کرد؛ زیرا چنین گسترشی به چیزی بیش از صدور ابزارهای فنی تولید و یک تقسیم فنیِ کار نیاز داشت.

بااین‌حال، تا آنجا که فوردیسم به اروپا گسترش یافت، به هژمونی امپریالیسم آمریکا نیز کمک کرد. برخلاف کمینترن[16]، گرامشی بر جابه‌جایی مرکز ثقل اقتصادی از اروپا به ایالات متحده تأکید می‌کرد؛ ایالات متحده‌ای که اقتصادی با سازمان‌یافتگی عقلانی‌تر ایجاد کرده بود. اگر کارگران می‌توانستند در پذیرش این الگو پیشگام شوند، این الگو می‌شد مبنایی برای آن باشد که طبقه‌ی کارگر هدایت تحول تاریخ جهانی را بر عهده گیرد. (باراتا 1997؛ واکا 1999: 9) اما گرامشی همچنین، با نگاهی پیشگویانه، این پرسش را مطرح کرد که آیا مرکز ثقل ممکن است بار دیگر جابه‌جا شود؛ این بار از اقیانوس اطلس به اقیانوس آرام. بیشترین توده‌های جمعیتی جهان در حوزه‌ی اقیانوس آرام قرار دارند. اگر چین و هند به ملت‌های مدرن با حجم عظیمی از تولید صنعتی تبدیل شوند، جداشدن متعاقب آنها از وابستگی به اروپا در واقع تعادل موجود را برهم خواهد زد: «تحول قاره‌ی آمریکا، جابه‌جایی محور حیات آمریکا از ساحل اقیانوس اطلس به ساحل اقیانوس آرام، و غیره.» (1995: 196)

 

دیدگاه گرامشی درباره‌ی سرزمین‌مندی و قدرت دولت

گرامشی قلمرو ملی را به‌مثابه‌ی مبنایی ازپیش‌داده یا ازپیش‌مقدر برای شکل‌گیری دولت، طبیعی‌سازی یا فتیشیزه نمی‌کرد؛ و اساساً نمی‌توانست چنین کند، زیرا خود به مشکلات تاریخیِ شکل‌گیری ملت واقف بود و برای غلبه بر آنها نیز مبارزه می‌کرد. سرزمینی‌شدنِ قدرت سیاسی، نخستین گام مادیِ تعیین‌کننده در شکل‌گیری دولت ملی و ملت‌سازی است.^5 بنابراین جای شگفتی نیست که گرامشی مسائل گذار از کمون‌های قرون وسطایی به مطلق‌گرایی و سپس به دولت بورژواییِ لیبرال-دموکراتیک را بررسی می‌کرد (برای مثال، ایتالیا در مقایسه با هلند)، و نیز بر ضرورت خروج از مرحله‌ی اقتصادی-صنفیِ روابط شهریِ قرون وسطایی، با آن تکه‌تکه‌شدگی سیاسی، تأکید داشت. از همین رو، او خاطرنشان می‌کرد که آگاهی طبقاتی به درک روشن و صریحی از دولت وابسته است (1971: 272–275، به‌ویژه ص. 275)، و اینکه ایتالیا همچنان از ضعف در شکل‌گیری طبقاتی و نوعی آگاهی طبقاتیِ منفی، به‌جای مثبت، رنج می‌برد؛ زیرا «در ایتالیا وحدت سیاسی، سرزمینی و ملی از سنتی اندک برخوردار است (یا شاید اصلاً هیچ سنتی ندارد)». (1971: 274) گرامشی همچنین آگاه بود که وحدت سرزمینی به‌خودی‌خود ضامن وحدت سیاسی نیست. این نکته در مقایسه‌ی او میان بودَن[17] و ماکیاولی آشکار می‌شود:

بودَن در فرانسه مبانی علم سیاست را بر بستری بنا می‌نهد که بسیار پیشرفته‌تر و پیچیده‌تر از بستری است که ایتالیا در اختیار ماکیاولی قرار می‌داد. برای بودَن، مسئله دیگر تأسیس دولتِ متحدِ سرزمینی (ملی) نیست (یعنی بازگشت به دوران لویی یازدهم) بلکه ایجاد توازن میان نیروهای اجتماعیِ متعارض در درون این دولتِ ازپیش نیرومند و ریشه‌دار است. بودَن به لحظه‌ی رضایت می‌پردازد، نه به لحظه‌ی زور. (1971: 142)

تأمین وحدت سیاسی همچنین مستلزم یکپارچه‌سازی نهادیِ دولت از طریق اشکال مناسب دولتی، جای‌گیری و نهادینه‌شدن آن در مجموعه‌ی گسترده‌تر روابط اجتماعی، و برخورداری آن از توانایی انجام کنش نسبتاً یکپارچه از طریق طرح‌واره‌ها و پروژه‌های مناسبِ دولتی و ملی-مردمی است. گرامشی به‌طور منظم، «مسئله‌ی واتیکان» و «مسئله‌ی جنوب» و نیز انقلاب منفعلی را که تحت سلطه‌ی پیدمونت و حزب میانه‌روها[18] رخ داد، به‌عنوان نشانه‌هایی از شکست پروژه‌ی وحدت ملی در ایتالیا مطرح می‌کرد. همچنین گرامشی در یکی از مشهورترین مقایسه‌های خود در نظریه‌ی دولت ادعا می‌کند:

در شرق، دولت همه‌چیز بود و جامعه‌ی مدنی ابتدایی و ژله‌وار؛ در غرب، رابطه‌ای مناسب میان دولت و جامعه‌ی مدنی وجود داشت، و هنگامی که دولت می‌لرزید، ساختاری استوار از جامعه‌ی مدنی بی‌درنگ آشکار می‌شد. (1971: 238)

این رویکرد مسائل مهمی را درباره‌ی انقلاب منفعل، هژمونی و بلوک تاریخی[19] مطرح می‌کرد. گرامشی نمونه‌های بسیار دیگری از مشکلات مربوط به سازوکارهایی ارائه می‌دهد که وحدت سیاسی در درون آنها و از طریق آنها ایجاد می‌شود، و تنوع عظیمی را در اشکال این وحدت نشان می‌دهد: از اجبار صرف، از مسیر زور-تقلب-فساد[20] و انقلاب منفعل، تا هژمونی فراگیر. او نیز این مسئله را عمدتاً یک مسئله‌ی فنیِ اداره‌ی عمومی، اصلاح سیاسی دستگاه دولت، یا طراحی قانون اساسی نمی‌دانست. برعکس، این مسئله عمیقاً با پایه‌های اجتماعی دولت در ابعاد طبقاتی، دینی ـ سکولار، و سرزمینی، و نیز با چفت‌وبست هم‌زمانِ جامعه‌ی سیاسی و جامعه‌ی مدنی برای تشکیل دولت در معنای یکپارچه و جامع آن، پیوند داشت. این امر در واژگان مفهومیِ غنی‌ای بازتاب می‌یابد که گرامشی برای تحلیل روابط طبقاتی و لحظات متفاوتِ توازن نیروها در ابعاد اقتصادی، سیاسی، نظامی، فکری و اخلاقی پرورش داد. (1971: در سراسر اثر) و برای بحث حاضر، به‌ویژه مهم است که توجه کنیم گرامشی تا چه اندازه به خاستگاه‌های محلی، منطقه‌ای و شهری ـ روستایی، و نیز به جهت‌گیری‌های جهان‌وطنانه-ملیِ روشنفکران، کارگزاران، دیوان‌سالاران، سربازان، روحانیان و دیگران توجه داشت. (1971: 79، 203–204، 214–217؛ 1995: 12) زیرا دولت، برخلاف آنکه ابزاری خنثی با ظرفیت‌های گسترده باشد، باید از نظر نظری و از حیث سیاسی بر مبنای جای‌گیری و ریشه‌داشتن آن در مجموعه‌ی گسترده‌تر روابط اجتماعی، با تمامی ویژگی‌های خاص فضا-زمانیِ این روابط، تحلیل و موضوع کنش سیاسی قرار گیرد. این امر، به نوبه‌ی خود، متضمن فضامندیِ دولت، در کنار تاریخمندیِ آن، به‌مثابه‌ی یک رابطه‌ی اجتماعی است.

نقص اصلی روشنفکران ایتالیایی این نبود که آنان هژمونی فرهنگیِ قدرتمند و مقاومی شکل داده بودند، بلکه این بود که چون جهان‌وطن بودند و نه ملی، هرگز هیچ هژمونی اصیلی تحقق نیافته بود. همچون هژمونی مصنوعی یا منحرف‌شده‌ی دولتیِ پیدمونت، سنت فرهنگیِ برخاسته از اومانیست‌های رنسانس نیز تنها می‌توانست شکلی ضعیف و نامتعارف از هژمونی فراهم آورد، زیرا ملی نبود. (گُش 2001: 36)

[1]. Lyons Theses

[2]. Some Aspects of the Southern Question

[3]. Jacobin

[4]. dirigente

[5]. war of position

[6]. spatio-temporal

[7]. rational economic man

[8]. Mezzogiorno

[9]. placing, spacing, and scaling of economic organization

[10]. laisser-faire, laisser-passer

[11]. uneven and combined development

[12]. technological determinism

[13]. regime of accumulation

[14]. mode of regulation

[15]. way of life

[16]. Comintern

[17]. Bodin

[18]. Moderate Party

[19]. historical bloc

[20]. force-fraud-corruption

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها