امیدوارم همهی همکاران و پژوهشگرانی که با پیروی از راه فروید به بررسی مسئلهی رؤیا پرداختهاند و توانستهاند اصول اساسیِ تفسیر رؤیا را تأیید کنند، مرا ببخشند که از کارهای تأییدکنندهی آنان درمیگذرم و در عوض، به پژوهش دیگری میپردازم که هرچند به نتایج قطعیِ کمتری انجامیده است، از همین رو برای بحث عمومی مناسبتر است. نکتهای که بهویژه شایان توجه است این است که مورتون پرینس، بهواسطهی پژوهشهای پیشین خود و بصیرت عمیقی که در مسائل آسیبشناسی روانی دارد، بهطرزی استثنایی برای درک روانشناسیای که فروید بنیان نهاده است مجهز است. نمیدانم آیا مورتون پرینس تسلط کافی بر زبان آلمانی دارد که فروید را در متن اصلی بخواند یا نه، هرچند برای فهم او این تقریباً شرطی ضروری است. اما اگر ناچار باشد تنها به نوشتههای انگلیسی تکیه کند، شرح بسیار روشن ارنست جونز از روانکاوی رؤیا، در مقالهی «نظریهی رؤیای فروید»، میتوانست تمام دانش لازم را در اختیار او بگذارد. افزون بر آن، مقالات و گزارشهای فراوانی از بریل و جونز، و اخیراً نیز از پاتنام، مایر، هوخ، اسکریپچر و دیگران، از پیش منتشر شدهاند که جنبههای گوناگون روانکاوی (یا به تعبیر بلویلر، «روانشناسی ژرفا») را روشن میکنند. و برای تکمیل مطلب، مدتی است که نهتنها سخنرانیهای فروید و من در دانشگاه کلارک، بلکه ترجمههای متعددی از آثار ما نیز در دسترس بوده است؛ بنابراین حتی کسانی که آلمانی نمیدانند نیز فرصت کافی داشتهاند تا با این موضوع آشنا شوند.
این آشناییِ لازم با روانکاوی، نه از طریق تماس شخصی (که پروفسور هوخه از تأثیر تلقینیِ آن ترسی تقریباً خرافی دارد، ترسی که البته از لحاظ ما بسیار چاپلوسانه است) بلکه احتمالاً از طریق مطالعه حاصل شده است. خوانندهی آلمانیزبان شاید بداند که مورتون پرینس نویسندهی کتاب ارزشمند گسیختگی یک شخصیت[1] است؛ کتابی که در کنار مطالعات مشابهِ بینه، ژانه و فلورنو جایگاهی شایسته دارد. پرینس همچنین، البته، سردبیر مجلهی روانشناسی نابهنجار است؛ مجلهای که تقریباً در هر شمارهی آن مسائل روانکاوی بدون جانبداری مورد بحث قرار میگیرند.
از این مقدمه، خواننده درمییابد که وقتی مورتون پرینس را پژوهشگری بیپیشداوری، با شهرت علمیِ تثبیتشده و صلاحیتی انکارناپذیر در داوری دربارهی مسائل آسیبشناسی روانی معرفی میکنم، سخنی زیادهروانه نگفتهام. در حالی که پاتنام عمدتاً به جنبهی درمانیِ روانکاوی توجه دارد و با صراحتی تحسینبرانگیز دربارهی آن بحث کرده است، مورتون پرینس به موضوعی بهخصوص مناقشهبرانگیز، یعنی روانکاوی رؤیا، علاقهمند است. درست در همینجا بود که هر پیرو فروید در چشم دانشمندان آلمانی، نام شرافتمندانهی خود را بهعنوان یک آدم اهل علم از دست میداد.
در این موضوع، سهم بنیادین فروید، یعنی تعبیر رؤیا، از سوی منتقدان آلمانی با سبکسریای غیرمسئولانه مورد برخورد قرار گرفته است. طبق معمول، عبارتهای سهل و آمادهای مانند «اشتباهی درخشان»، «انحرافی مبتکرانه» و امثال آن بهوفور در دسترس بودند. اما اینکه یکی از روانشناسان، عصبشناسان یا روانپزشکان واقعاً دستبهکار شود و نظریهی هوشمندانهی خود را دربارهی تفسیر رؤیاهای فروید بیازماید، انتظاری بیش از حد بود. شاید جرئت نمیکردند. تقریباً باور دارم که جرئت نمیکردند، زیرا موضوع واقعاً دشوار است؛ به گمان من، نهچندان به دلایل فکری، بلکه به سبب مقاومتهای شخصی و سوبژکتیو.
زیرا درست در همینجا روانکاوی فداکاریای را مطالبه میکند که هیچ علم دیگری از پیروان خود مطالبه نمیکند: خودشناسیِ بیرحمانه. باید بارها و بارها تکرار کرد که فهم عملی و نظریِ روانکاوی تابعی از خودشناسیِ تحلیلی است. هرجا خودشناسی شکست بخورد، روانکاوی نمیتواند شکوفا شود. این تنها زمانی ناسازه به نظر میرسد که مردم تصور کنند خود را میشناسند. و چهکسی چنین تصوری ندارد؟ همه، با لحنی رسا و سرشار از عمیقترین اطمینان، به ما اطمینان میدهند که خود را میشناسند. و بااینحال، این بهوضوح حقیقت ندارد؛ توهمی کودکانه است که برای حفظ عزتنفس انسان ضروری است.
هیچ تردیدی نیست که پزشکی که فقدان دانش و توانایی خود را با افزایش اعتمادبهنفس میپوشاند، هرگز قادر به روانکاوی نخواهد بود؛ زیرا در غیر این صورت باید حقیقت را به خود اعتراف کند و در چشم خودش تحملناپذیر خواهد شد.
پس باید ارزش بیشتری برای این امر قایل شویم که دانشمندی صاحبنام مانند مورتون پرینس شجاعانه به سراغ این مسئله میرود و میکوشد به شیوهی خود بر آن مسلط شود. ما هر زمان آمادهایم با اعتراضهایی که از چنین کار صادقانهای سرچشمه میگیرند روبهرو شویم. تنها برای کسانی پاسخی نداریم که از کار واقعی میترسند و به ایراد سخنرانیهای بیمایهی دانشگاهی قناعت میکنند.
اما پیش از آنکه به تعریضهای پرینس بپردازیم، نگاهی به حوزهی پژوهش او و نتایجِ -از نظر ما- مثبت او بیندازیم. پرینس شش رؤیای یک بیمار زن را بررسی کرد؛ زنی که قادر بود وارد حالتهای گوناگون آگاهی شود و میشد او را در چندین حالت از این دست مورد بررسی قرار داد. او هم از پرسشگری تحت هیپنوتیزم استفاده کرد و هم از «تداعی آزاد». درمییابیم که او پیشتر چندین ده رؤیا را نیز روانکاوی کرده بود.
پرینس دریافت که روش تداعی آزاد «به ما امکان میدهد با بررسی شمار زیادی از رؤیاها در یک فرد واحد، سراسر قلمرو نیاگاه را جستوجو کنیم و با مقایسهی همهی رؤیاها، برخی اندیشههای پایدار و حفظشده را کشف کنیم که در سراسر حیات روانی فرد جریان دارند و بر آن تأثیر میگذارند.» بنابراین، پژوهشگر آمریکایی با استفاده از روش «جنونآسا»ی روانکاوی توانست در قلمرو نیاگاه چیزی کشف کند که بهطور محسوس بر زندگی روانی تأثیر میگذارد. از نظر او، «روش» واقعاً روش است؛ او به وجود نیاگاه و همهی لوازم آن باور دارد، بیآنکه بههیچوجه شخصاً مسحور فروید شده باشد.
پرینس همچنین میپذیرد که باید «برخی اندیشههای نیاگاه را که شخص از وجودشان آگاه نبوده است» در زمرهی مایههای رؤیا به شمار آوریم (ص. ۱۵۰) و بدینترتیب تصدیق میکند که سرچشمههای رؤیا میتوانند در نیاگاه قرار داشته باشند. قطعهی زیر تأییدی مهم و صریح بر این امر ارائه میدهد:
این نبوغ بود که فروید را به کشف این حقیقت رهنمون شد که رؤیاها آن هذیانهای بیمعنایی نیستند که پیشتر تصور میشد، بلکه هنگامی که از طریق روش روانکاوی تفسیر شوند، ممکن است دارای معنایی منطقی و قابلفهم یافت شوند. بااینحال، این معنا معمولاً در انبوهی از نمادها پنهان است که تنها از طریق بررسی موشکافانهی تجربههای ذهنیِ پیشینِ رؤیابین میتوان آنها را گشود. چنین بررسیای، چنانکه پیشتر اشاره کردهام، مستلزم زندهکردنِ دوبارهی تمام خاطرات تداعیشدهای است که به عناصر رؤیا مربوط میشوند. هنگامی که این کار انجام شود، به گمان من، ناچار به این نتیجه میرسیم که حتی خیالانگیزترین رؤیا نیز ممکن است اندیشهای معقول را بیان کند، هرچند آن اندیشه در نمادها پنهان شده باشد. مشاهدات خود من نیز تا آنجا که نشان میدهند در سراسر هر رؤیا انگیزهای معقول جریان دارد، یافتههای فروید را تأیید میکنند؛ بهگونهای که میتوان رؤیا را بیانگر یک یا چند اندیشه دانست که رؤیابین پیشتر در ذهن داشته است. دستکم تمام رؤیاهایی که من مورد تحلیل قرار دادهام، این تفسیر را توجیه میکنند.
بنابراین، پرینس در موقعیتی قرار دارد که بپذیرد رؤیاها معنا دارند، این معنا در نمادها پنهان است، و برای یافتن آن معنا به مواد حافظه نیاز داریم. همهی اینها بخشهای اساسیِ تفسیر رؤیای فروید را بسیار بیش از آنچه منتقدان پیشینی هرگز پذیرفتهاند، تأیید میکند. پرینس همچنین در نتیجهی برخی تجربهها، نموناهای هیستریک را «نمادهای احتمالیِ فرایندهای پنهان اندیشه» تلقی کرده است. با وجود دیدگاههایی که در کتاب هیستری بینهوانگر بیان شده و میتوانست زمینه را برای این امر آماده کرده باشد، این نکته هنوز به ذهن روانپزشکان آلمانی راه نیافته است.
همانطور که گفتم، بحث را با اظهارات تأییدکنندهی پرینس آغاز کردم. اکنون به انحرافها و اعتراضهای او میرسیم (ص. ۱۵۱):
من قادر نیستم این دیدگاه [فروید] را تأیید کنم که هر رؤیا را میتوان «تحقق خیالیدهیِ یک آرزو» دانست، و این آرزو انگیزهی رؤیا است. اینکه گاهی میتوان رؤیایی را بهعنوان تحقق یک آرزو تشخیص داد، جای هیچ تردیدی ندارد؛ اما اینکه همهی رؤیاها، یا حتی اکثر رؤیاها، چنین باشند، نتوانستهام تأیید کنم، حتی پس از آنکه فرد را تحت جامعترین و موشکافانهترین روانکاوی قرار دادهام. برعکس، اگر تفسیرهای من درست باشند، درمییابم که برخی رؤیاها بیشتر بیانگر برآوردهنشدن یک آرزو هستند؛ و به نظر میرسد برخی دیگر بیانگر تحقق یک ترس یا اضطراب باشند.
در این قطعه، با تمام چیزهایی مواجهیم که پرینس نمیتواند بپذیرد. باید اضافه کرد که به نظر او، خودِ آرزو نیز اغلب «واپسراندهشده» نیست و آنقدر نیاگاه یا مهم نیست که فروید انتظار آن را در ما ایجاد میکند. بنابراین، پرینس نظریهی فروید را که بر اساس آن یک آرزوی واپسرانده سرچشمهی واقعی رؤیا است و در رؤیا تحقق مییابد، نمیپذیرد، زیرا نتوانسته بود این امور را در دستمایههای خود ببیند.
اما دستکم او کوشید آنها را ببیند و نظریه را شایستهی آزمونی دقیق دانست؛ امری که دربارهی بسیاری از منتقدان ما قطعاً صادق نیست. (گمان میکردم این رویّه باید قانونی نانوشته از نزاکت دانشگاهی باشد.) خوشبختانه، پرینس همچنین مایههایی را که نتیجهگیریهایش را بر آنها استوار کرده، در اختیار ما گذاشته است. بنابراین، اکنون میتوانیم تجربهی خود را با تجربهی او مقایسه کنیم و در همان حال، دلایل هرگونه سوءتفاهم را نیز بیابیم.
او در این شیوهی شایسته، شجاعت زیادی برای در معرض دید قرار دادن کار خود به خرج داده است، زیرا اکنون فرصتی داریم تا اختلاف دیدگاههای خود را آشکارا با مواد او مقایسه کنیم؛ روشی که از هر جهت آموزنده خواهد بود.
برای نشاندادن اینکه چگونه پرینس توانسته است در رؤیاها تنها عنصر صوری و نه عنصر پویشی (در روند) را ببیند، باید مواد او را با جزییات بیشتری بررسی کنیم. از نشانههای گوناگون موجود در این مواد میتوان دریافت که رؤیابین زنی در اواخر میانسالی بوده است، پسری بالغ داشته که مشغول تحصیل بوده، و ظاهراً ازدواجی ناموفق داشته است (یا شاید از همسرش طلاق گرفته یا بدون طلاق رسمی از او جدا شده بوده است). او چند سالی از گسیختگی هیستریک شخصیت رنج میبرده و، چنانکه میتوان استنباط کرد، خیالشگریهای واپسگرایانهای دربارهی دو رابطهی عاشقانهی پیشین داشته است؛ روابطی که نویسنده، شاید به سبب ملاحظات اخلاقی و حجب عمومی، ناچار شده است با ظرافتی بیش از حد به آنها اشاره کند.
او موفق شده بود بیمار را به مدت هیجده ماه از گسیختگی شخصیت درمان کند؛ اما اکنون به نظر میرسد اوضاع دوباره رو به وخامت گذاشته است، زیرا بیمار همچنان با اضطراب به روانکاو وابسته مانده بود و این امر چنان برای روانکاو خستهکننده شده بود که دو بار خواست او را نزد یکی از همکارانش بفرستد.
در اینجا با تصویر شناختهشدهی انتقالِ تحلیلنشده و پذیرفتهنشده روبهرو هستیم؛ انتقالی که، چنانکه میدانیم، عبارت است از لنگر انداختنِ خیالشگریهای اروتیکِ بیمار بر روانکاو. این شش رؤیا گزیدهای گویا از کشمکش روانکاو با انتقالِ چسبندهی بیمار اند.
رؤیای اول: C [انایِ رؤیاییِ بیمار] جایی بود و پیرزنی را دید که به نظر میرسید یهودی باشد. پیرزن بطری و لیوانی در دست داشت و ظاهراً ویسکی مینوشید؛ سپس این زن به مادر خودش تبدیل شد که بطری و لیوان را در دست داشت و مادرش نیز ظاهراً ویسکی مینوشید؛ سپس در باز شد و پدرش ظاهر شد. او ردای خوابِ شوهر بیمار را بر تن داشت و دو تکه چوب در دست گرفته بود. [صص. ۱۴۷ به بعد]
پرینس بر اساس مایههای فراوان و در مجموع قانعکننده، دریافت که بیمار وسوسهی نوشیدن و نیز وسوسههای «مردم فقیر» بهطور کلی را امری کاملاً قابلفهم میدانست. خود او نیز گاهی عصرها اندکی ویسکی مینوشید و مادرش نیز چنین میکرد. اما شاید در این کار چیزی نادرست وجود داشت. پرینس مینویسد: «بنابراین صحنهی رؤیا بازنماییِ نمادین و توجیهِ باور خودِ او است و به تردیدها و ملاحظاتی که ذهنش را آزار میدهند پاسخ میدهد». (ص. ۱۵۴)
بخش دوم رؤیا، یعنی بخش مربوط به چوبها، بهگفتهی پرینس قطعاً نوعی تحقق آرزو است؛ اما پرینس میگوید این بخش چیزی به ما نمیگوید، زیرا بیمار شب پیش هیزم سفارش داده بود. با وجود زحمتی که برای این رؤیا صرف شده است (هشت صفحه متن چاپی) رؤیا بهاندازهی کافی روانکاوی نشده است، زیرا دو عنصر مهمتر آن، یعنی نوشیدن ویسکی و چوبها، همچنان تحلیلنشده باقی ماندهاند. اگر نویسنده آن «وسوسهها» را دنبال میکرد، زود درمییافت که ملاحظات و عذاب وجدان بیمار در اساس، ماهیتی بسیار جدیتر از یک قاشق ویسکی و دو بسته هیزم دارند.
چرا پدری که وارد اتاق میشود با شوهر بیمار، ادغام و یکی شده است؟ زن یهودی، جز از طریق خاطرهی روز پیش، چگونه تعیین شده است؟ چرا آن دو تکه چوب اهمیت دارند و چرا در دست پدر هستند؟ و همینطور الی آخر. این رؤیا روانکاوی نشده است. متأسفانه، معنای آن برای روانکاو بیش از حد روشن است. رؤیا بهصراحت میگوید: «اگر من این زن یهودیِ فقیری بودم که روز پیش دیدم، در برابر وسوسه مقاومت نمیکردم (همانطور که مادر و پدر هم نمیکنند یعنی یک مقایسهی تیپیکِ کودکانه!)، و بعد مردی با هیزم وارد اتاقم میشد؛ طبعاً برای آنکه مرا گرم کند.»
بهاختصار، معنای رؤیا همین است. همهی اینها در رؤیا وجود دارد؛ فقط میتوان گفت که تحلیل نویسنده با ظرافت، خیلی زود متوقف شده است. امیدوارم مرا ببخشد که درِ مؤدبانهبستهشده را با بیملاحظگی گشودم تا بهروشنی دیده شود که چه نوع تحققهای آرزومندانهای (همانهایی که «نمیتوان دید») در پسِ ملاحظات مرسوم و نابینایی پزشکی نسبت به مسائل جنسی پنهان شدهاند.
رؤیای دوم: یک تپه؛ او بهزحمت از تپه بالا میرفت؛ بهسختی میتوانست بالا برود؛ احساس میکرد کسی یا چیزی او را دنبال میکند. گفت: «نباید نشان بدهم که ترسیدهام، وگرنه این چیز به من میرسد.» سپس به جایی رسید که روشنتر بود و توانست دو ابر یا سایه ببیند، یکی سیاه و دیگری سرخ، و گفت: «خدای من، این A و B هستند! اگر کمک نداشته باشم، از دست رفتهام.» (منظورش این بود که دوباره تغییر خواهد کرد؛ یعنی به شخصیتهای گسیخته بازخواهد گشت.) شروع کرد به صدا زدن: «دکتر پرینس! دکتر پرینس!» و شما آنجا بودید و خندیدید و گفتید: «خب، خودت باید با این لعنتی بجنگی.» سپس با وحشت فلجکننده از خواب بیدار شد. [ص. ۱۵۶]
از آنجا که رؤیا بسیار ساده است، میتوانیم از هرگونه اطلاع بیشتر دربارهی مایههای روانکاوانه صرفنظر کنیم. اما پرینس نمیتواند تحقق آرزو را در این رؤیا ببیند؛ برعکس، آن را «تحقق یک ترس» میداند. او بار دیگر مرتکب اشتباه بنیادیِ درهمآمیختنِ محتوای آشکار رؤیا با اندیشهی نیاگاهِ رؤیا میشود. برای رعایت انصاف نسبت به نویسنده باید گفت که در این مورد، تکرار این اشتباه تا حدی قابلدرکتر است، زیرا جملهی تعیینکنندهی «خب، خودت باید با این لعنتی بجنگی» واقعاً بسیار مبهم و گمراهکننده است. جملهی «نباید نشان بدهم که ترسیدهام» و ادامهی آن نیز به همان اندازه مبهم است؛ زیرا چنانکه پرینس بر اساس دستمایهها نشان میدهد، این جمله به اندیشهی عود بیماری اشاره دارد، چون بیمار از عود بیماری میترسید.
اما «ترسیده» یعنی چه؟ میدانیم که بیمار در بیمارماندن بسیار راحتتر است، زیرا بهبود، یک زیان بزرگ برای او به همراه دارد: روانکاوش را از دست خواهد داد. بیماری، بهاصطلاح، او را برای نیازهای بیمار حفظ میکند. او با بیماری جالبتوجه خود آشکارا چیزهای زیادی به روانکاو عرضه کرده و در مقابل، از او نیز علاقه و صبر فراوانی دریافت کرده است.
مسلماً نمیخواهد این رابطهی محرک و برانگیزاننده را کنار بگذارد؛ و به همین دلیل از سالمماندن میترسد و در خفا امید دارد اتفاقی عجیب و شگفتانگیز برایش رخ دهد تا علاقهی روانکاو دوباره شعلهور شود. طبیعی است که او هر کاری کند جز آنکه بپذیرد واقعاً چنین آرزوهایی دارد. اما باید خود را به این اندیشه عادت دهیم که در روانشناسی چیزهایی هست که بیمار همزمان هم میداند و هم نمیداند. چیزهایی که ظاهراً کاملاً نیاگاه اند، اغلب میتوانند در ارتباطی دیگر آگاهانه نشان داده شوند و درواقع معلوم شود که شخص از آنها اطلاع داشته است. فقط معنای حقیقی آنها شناخته نشده بود. بنابراین، معنای حقیقیِ آرزویی که بیمار نمیتوانست آن را بپذیرد، مستقیماً در دسترس آگاهی او نبود؛ به همین دلیل این معنای حقیقی را ناآگاهانه، یا «واپسراندهشده»، مینامیم.
اگر آن را به شکل بیپردهی «برای آنکه دوباره علاقهی روانکاو را برانگیزم، نشانههای بیماری ایجاد خواهم کرد» بیان کنیم، بیمار نمیتواند آن را بپذیرد، هرچند حقیقت داشته باشد، زیرا بیش از حد آزاردهنده است. اما او بهخوبی میتواند اجازه دهد چند تداعی کوچک و چند آرزوی نیمپسزده در پسزمینه آشکار شوند؛ مثلاً یادآوریِ زمانی که روانکاوی هنوز بسیار جالب بود و مانند آن.
بنابراین، جملهی «نباید نشان بدهم که ترسیدهام» درواقع به این معناست: «نباید نشان بدهم که واقعاً دلم میخواهد بیماریام عود کند، چون سالمماندن بیش از حد دردسر دارد.» و جملهی «اگر کمک نداشته باشم، از دست رفتهام» یعنی: «امیدوارم خیلی زود درمان نشوم، وگرنه دیگر نمیتوانم بیماریام عود کند.» سپس در پایان، تحقق آرزو ظاهر میشود: «خب، خودت باید با این لعنتی بجنگی.» بیمار تنها از سر عشق به روانکاو سالم میماند. اگر او بیمار را به حال خود رها کند، بیماریاش عود خواهد کرد و تقصیر این امر بر عهدهی او خواهد بود، زیرا به او کمک نکرده است. اما اگر بیماری عود کند، بیمار بار دیگر (و با شدتی بیشتر) مدعی توجه او خواهد شد؛ و تمام هدف این مانور نیز همین است.
کاملاً تیپیکِ رؤیاها است که تحقق آرزو درست در جایی یافت میشود که برای ذهن آگاه ناممکنترین به نظر میرسد. ترس از عود بیماری نمادی است که نیاز به روانکاوی دارد؛ اما نویسنده این نکته را فراموش کرده است، زیرا ترس را -درست مانند نوشیدن ویسکی و هیزمها- به همان صورت ظاهریاش پذیرفته و بهجای آنکه با دیدهی تردید دربارهی اصالت آن تحقیق کند، آن را حقیقتی مسلم گرفته است. اثر عالیِ همکار او، ارنست جونز، دربارهی کابوس میتوانست او را از ماهیت آرزومندانهی چنین ترسهایی آگاه کند. اما، چنانکه از تجربهی شخصی خود میدانم، برای یک مبتدی دشوار است که در تمام مدت نسبت به همهی قواعد روانکاوی آگاه بماند.
رؤیای سوم: او در مسیر سنگلاخیِ واتس بود، پابرهنه؛ سنگها پاهایش را آزار میدادند؛ لباس مختصری بر تن داشت و سردش بود؛ بهسختی میتوانست از آن مسیر بالا برود. شما را آنجا دید و از شما خواست کمکش کنید، و شما گفتید: «نمیتوانم کمکت کنم؛ خودت باید به خودت کمک کنی.» او گفت: «نمیتوانم، نمیتوانم.» شما گفتید: «خب، مجبور هستی. بگذار ببینم نمیتوانم این را توی سرت فرو کنم.» سنگی را برداشتید و با آن بر سرش کوبیدید و با هر ضربه میگفتید: «حوصلهاش را ندارم، حوصلهاش را ندارم.» و هر ضربه، سنگینی را به قلب او فرو میفرستاد، بهطوری که دلش سنگین میشد. از خواب بیدار شد و من دیدم که شما با سنگ بر سرش میکوبیدید؛ اخم کرده بودید. [صص. ۱۵۹ به بعد]
از آنجا که پرینس بار دیگر رؤیا را بهمعنای تحتاللفظیِ آن میگیرد، در آن صرفاً «عدمتحقق یک آرزو» را میبیند. بار دیگر باید تأکید کرد که فروید صراحتاً گفته است که افکار واقعیِ رؤیا با محتوای آشکار رؤیا یکسان نیستند. پرینس صرفاً به این دلیل نتوانسته است فکر واقعیِ رؤیا را کشف کند که به الفاظ خودِ رؤیا چسبیده است. البته همیشه مداخلهکردن بی آنکه خودمان مواد و شواهد را در اختیار داشته باشیم خطرناک است؛ ممکن است مرتکب خطاهای عظیمی شویم. اما شاید موادی که روانکاویِ مؤلف آشکار کرده است برای آنکه نگاهی اجمالی به فکر نهفتهی رؤیا بیندازیم کافی باشد. (هرکس تجربهای داشته باشد، طبعاً مدتها پیش معنای رؤیا را حدس زده است، زیرا معنای آن کاملاً روشن است.)
رؤیا بر اساس تجربهی زیر ساخته شده است. صبح روز پیش، بیمار از مؤلف تقاضای کمک پزشکی کرده بود و از طریق تلفن این پاسخ را دریافت کرده بود: «بههیچوجه نمیتوانم امروز به دیدنتان بیایم. تمام روز و تا شب قرار و برنامه دارم. دکتر W را نزدتان میفرستم؛ نباید روی من حساب کنید». (ص. ۱۶۰) بنابراین، اشارهای کاملاً روشن به اینکه وقتِ روانکاو به دیگران نیز تعلق دارد. بیمار گفت: «چیزی دربارهاش نگفتم، اما شب پیش حسابی مرا بههم ریخت.» بنابراین، لقمهی تلخی برای فروبردن داشت. روانکاو واقعاً کاری کرده بود که برای او دردناک بود؛ کاری که بیمار، بهعنوان زنی معقول، آن را بهاندازهی کافی خوب درک میکرد، اما نه با قلبش. پیش از خواب با خود اندیشیده بود: «نباید مزاحمش شوم؛ فکر میکنم بعد از مدتی باید بتوانم این را در سرم فرو کنم». (ص. ۱۶۱) (در رؤیا، واقعاً همین مطلب را با ضربه در سر او فرو میکنند.) «اگر قلبم مثل سنگ نبود، گریه میکردم.» (و او را با سنگ میکوبیدند.)
همانند رؤیای پیشین، گفته میشود که روانکاو دیگر به او کمک نخواهد کرد، و او این تصمیم خود را چنان در سر بیمار فرو میکند که با هر ضربه، قلب او سنگینتر میشود. بنابراین، موقعیت آن شب بیش از حد روشن در محتوای آشکار رؤیا بازتاب یافته است. در چنین مواردی باید همیشه بکوشیم دریابیم که چه عنصر تازهای به موقعیت روز پیش افزوده شده است؛ در همین نقطه است که میتوانیم به معنای واقعی رؤیا نفوذ کنیم. امر دردناک این است که روانکاو دیگر بیمار را درمان نخواهد کرد، اما در رؤیا او همچنان درمان میشود، هرچند به شیوهای تازه و شگفتآور. هنگامی که روانکاو این حقیقت را با ضربه در سر او فرو میکند که نمیتواند اجازه دهد پرگوییهای او عذابش دهد، این کار را چنان مؤکد انجام میدهد که رواندرمانی او به شکلی فوقالعاده شدید از درمان جسمانی یا شکنجه تبدیل میشود. این امر آرزویی را برآورده میکند که برای آنکه در روشنایی آبرومندانهی روز به رسمیت شناخته شود، بیش از حد تکاندهنده است، هرچند اندیشهای بسیار طبیعی و ساده است. شوخطبعی عامیانه و تمام آن زبانهای بدگویی که رازهای اعترافگاه و مطب پزشک را کالبدشکافی کردهاند، آن را میشناسند. مفیستوفلس نیز در سخنرانی مشهور خود دربارهی پزشکی، آن را حدس زده بود. این یکی از آن اندیشههای فناناپذیری است که هیچکس آن را نمیشناسد و همه آن را دارند.
وقتی بیمار از خواب بیدار شد، دید که روانکاو هنوز همان حرکت را انجام میدهد: با سنگ میکوبد. نامبردن دوباره از یک کنش، به آن برجستگی ویژهای میبخشد. همانند رؤیای پیشین، تحقق آرزو در دلِ بزرگترین نومیدی نهفته است.
بیتردید اعتراض خواهند کرد که من، مطابق معمولِ مکتب فرویدی، خیالشگریهای فاسد خودم را در رؤیا میخوانم. شاید همکار ارجمندم، مؤلف، از اینکه چنین افکار ناپاکی را به بیمار او نسبت میدهم خشمگین شود، یا دستکم نتیجهگیری بسیار دور و درازی را که از این اشارات اندک میکنم کاملاً ناموجه بداند. کاملاً آگاهم که این نتیجهگیری، از دیدگاه علم دیروز، تقریباً سبکسرانه به نظر میرسد. اما صدها تجربهی مشابه به من نشان دادهاند که دادههای بالا واقعاً برای موجهکردن این نتیجهگیری کافی اند، آن هم با درجهای از اطمینان که سختگیرانهترین معیارها را برآورده میکند. کسانی که هیچ تجربهای از روانکاوی ندارند، نمیتوانند تصور کنند که حضور یک آرزوی اروتیک تا چه اندازه محتمل، و فقدان آن تا چه اندازه نامحتمل است. این توهمِ اخیر، از یک سو طبیعتاً ناشی از کوری اخلاقی نسبت به مسائل جنسی است، اما از سوی دیگر ناشی از اشتباه فاجعهباری است که آگاهی را تمام روان میپندارد. البته این سخن دربارهی مؤلف ارجمند ما صدق نمیکند. بنابراین از خواننده تقاضا میکنم: لطفاً از خشم اخلاقی بپرهیزید و با آرامش به راستیآزمایی بپردازید. علم با همین ساخته میشود، نه با فریادهای خشم، تمسخر، ناسزا و تهدید؛ سلاحهایی که سخنگویان علم آلمان در مجادله با ما به کار میبرند.
واقعاً بر عهدهی مؤلف بود که تمام دستمایههای واسطهای را ارائه کند که در نهایت معنای اروتیک رؤیا را به اثبات میرساندند. هرچند او این کار را در مورد این رؤیا انجام نداده است، همهی آنچه لازم است بهطور غیرمستقیم در رؤیاهای بعدی گفته شده است؛ بهگونهای که نتیجهگیری یادشدهی من از حالت منزوی خود بیرون میآید و به حلقهای در زنجیرهای منسجم تبدیل میشود.
رؤیای چهارم: [اندکی پیش از آخرین رؤیا، بیمار] خواب دید که در تالار رقص بزرگی است که همهچیز در آن بسیار زیبا است. در تالار قدم میزد که مردی به او نزدیک شد و پرسید: «همراهت کجاست؟» پاسخ داد: «تنها هستم.» مرد گفت: «نمیتوانی اینجا بمانی؛ ما اینجا زنهای تنها نمیخواهیم.» در صحنهی بعد، او در یک تئاتر بود و میخواست بنشیند که کسی آمد و همان حرف را به او زد: «نمیتوانی اینجا بمانی؛ ما اینجا زنهای تنها نمیخواهیم.» سپس در مکانهای بسیار متفاوتی بود، اما هرجا میرفت مجبور بود آنجا را ترک کند، زیرا تنها بود و اجازه نمیدادند بماند. سپس در خیابان بود؛ جمعیت بزرگی آنجا بود و شوهرش را کمی جلوتر دید و با زحمت از میان جمعیت خود را به او رساند. وقتی کاملاً به او نزدیک شد، دید… [پرینس میگوید آنچه را در اینجا میآید میتوان بازنمایی نمادینِ خوشبختی دانست.] سپس حالت بیماری و تهوع بر او چیره شد و با خود اندیشید که در آنجا نیز جایی برای او نیست. [ص. ۱۶۲]
این حذف از رؤیا، قطعهای شایستهی ستایش از ملاحظات اخلاقی و حجب است و بیتردید خوانندهی عفیف را خشنود خواهد کرد، اما علم نیست. علم هیچیک از این ملاحظات دربارهی نجابت را نمیپذیرد. مسئله در اینجا صرفاً این است که آیا نظریهی بدنامشدهی فروید دربارهی رؤیاها درست است یا نه، نه اینکه متن رؤیاها برای گوشهای نابالغ خوشایند به نظر برسند یا نه. آیا یک متخصص زنان، به بهانهی رعایت عفت، تصویر اندام تناسلی زنانه را از کتاب درسی مامایی حذف میکند؟ در صفحهی ۱۶۴ این تحلیل میخوانیم: «روانکاوی این صحنه ما را بیش از حد به حریم خصوصی زندگی او میکشاند و ورود به آن را موجه نمیکند.» آیا مؤلف واقعاً بر این باور است که در چنین شرایطی از لحاظ علمی حق دارد دربارهی نظریهی رؤیای روانکاوانه سخن بگوید، در حالی که به دلایل ملاحظات اخلاقی، مایههای اساسی را از خواننده پنهان میکند؟ صِرفِ اینکه رؤیای بیمار خود را در برابر جهان گزارش کرده است، ملاحظات اخلاقی را تا حد امکان نقض کرده است؛ زیرا هر متخصص روانکاو معنای آن را بیدرنگ خواهد دید: آنچه رؤیابین بهطور غریزی عمیقتر از هرچیز پنهان میکند، با بلندترین صدا از نیاگاه فریاد میزند. برای هرکس که خواندن نمادهای رؤیا را بداند، تمام این احتیاطها بیفایده اند؛ حقیقت خود را آشکار خواهد کرد. بنابراین از مؤلف تقاضا میکنیم اگر نمیخواهد بار دیگر بیمار خود را عریان کند، موردی را انتخاب کند که بتواند دربارهی همهچیز آن سخن بگوید.
به رغم ملاحظات پزشکیِ مؤلف، این رؤیا نیز -که پرینس تحقق آرزو بودن آن را انکار میکند- برای فهم در دسترس است. پایان رؤیا، با وجود پوشش نمادین، مقاومت شدید بیمار در برابر روابط جنسی با شوهرش را آشکار میکند. بقیهی رؤیا سراسر تحقق آرزو است: او به «زنی تنها» تبدیل میشود که از نظر اجتماعی تا حدودی بیرون از دایرهی پذیرفتنیها قرار دارد. احساس تنهایی («احساس میکند دیگر نمیتواند تنها باشد و باید همراهی داشته باشد») بهنحوی مناسب در این موقعیت دوپهلو حل میشود: «زنهای تنها»یی هستند که آنقدرها هم تنها نیستند، هرچند البته همهجا پذیرفته نمیشوند. این تحقق آرزو طبعاً با شدیدترین مقاومت روبهرو میشود، تا آنجا که روشن شود، چنانکه مثل معروف میگوید، در صورت ضرورت حتی شیطان هم مگس میخورد؛ و این امر به شدیدترین وجه دربارهی زی صادق است. این راهحل که برای ذهن آگاه بهشدت ناپذیرفتنی است، برای نیاگاه کاملاً پذیرفتنی به نظر میرسد. برای فهم این امر باید دانست روانشناسیِ رواننژندی در بیماری با چنین سنی چگونه است؛ روانکاوی از ما میخواهد انسانها را همانگونه که واقعاً هستند بپذیریم، نه آنگونه که وانمود میکنند هستند. از آنجا که اکثریت عظیم مردم میخواهند چیزی باشند که نیستند و ازاینرو خود را با آرمان آگاهانه یا نیاگاهی که پیش چشمشان شناور است یکسان میپندارند، فرد از همان آغاز بر اثر تلقین جمعی کور میشود؛ جدا از این واقعیت که خود او نیز احساس میکند با آنچه واقعاً هست تفاوت دارد. ویژگی این قاعده آن است که دربارهی همهی دیگران صادق است، اما هرگز دربارهی شخصی که قاعده بر او اعمال میشود صدق نمیکند.
من اهمیت تاریخی و کلی این واقعیت را پیشتر در اثری بیان کردهام، بنابراین میتوانم خود را از زحمت بحث دربارهی آن در اینجا معاف کنم. فقط میخواهم یادآور شوم که برای پیگیری در روانکاوی، باید مفاهیم اخلاقی خود را بهطور کامل بازنگری کرد. همین الزام توضیح میدهد که چرا روانکاوی فقط بهتدریج و با دشواری بسیار برای شخصی که واقعاً جدی است قابلفهم میشود. برای فهم معنای این روش، نهتنها تلاش فکری، بلکه -و حتی بیش از آن- تلاش اخلاقی لازم است؛ زیرا روانکاوی صرفاً یک روش پزشکی مانند ماساژ لرزشی یا هیپنوتیزم نیست، بلکه چیزی با دامنهای بسیار گستردهتر است که با فروتنی خود را «روانکاوی» مینامد.
رؤیای پنجم: او خواب دید که در مکانی تاریک، گرفته و سنگلاخی است و مانند همیشه در رؤیاهایش، با دشواری در امتداد این مسیر سنگلاخی راه میرود؛ ناگهان آن مکان پر از گربه شد. با وحشت برگشت تا بازگردد، اما درست در مسیرش موجودی هولناک شبیه مردی وحشی از جنگل ایستاده بود. موهایش بر صورت و گردنش ریخته بود؛ چیزی شبیه پوست برای پوشش بر تن داشت؛ پاها و بازوهایش برهنه بود و چماقی در دست داشت. موجودی وحشی بود. پشتسر او صدها مرد شبیه خودش بودند؛ تمام مکان از آنها پر شده بود، بهطوری که جلو، گربهها بودند و پشتسر، مردان وحشی. مرد به او گفت که باید از میان آن گربهها به جلو برود و اگر صدایی از او دربیاید، همهی آنها بر سرش میریزند و او را خفه میکنند؛ اما اگر بدون ایجاد هیچ صدایی از میانشان عبور کند، دیگر هرگز دربارهی گذشته احساس پشیمانی نخواهد کرد… [مؤلف در اینجا به برخی امور مشخص اشاره میکند که از جمله شامل دو نظام خاص از اندیشهها، معروف به عقدههای Z و Y، بودهاند؛ همهی اینها بیمار را آزار میداده است.] او دریافت که باید میان مرگ به دست مردان وحشی و عبور از میان گربهها یکی را انتخاب کند؛ پس به راه افتاد. البته در رؤیا ناگزیر بود پا روی گربهها بگذارد [بیمار در اینجا به خود میلرزد و از وحشت میلرزد]، و هراس از اینکه اگر فریاد بزند آنها به سویش هجوم خواهند آورد، چنان او را واداشت که خود را برای بیحرکت ماندن تحت فشار قرار دهد که عضلات گلویش در رؤیا منقبض شدند. [پرینس میگوید: واقعاً منقبض شدند؛ میتوانستم انقباض آنها را احساس کنم.] او بی آنکه صدایی درآورد، از میان گربهها گذشت؛ سپس مادرش را دید و کوشید با او حرف بزند. دستهایش را دراز کرد و سعی کرد بگوید: «آه، مامان!» اما نتوانست سخن بگوید. سپس از خواب بیدار شد، در حالی که حالت تهوع داشت، ترسیده و خسته بود و عرق از بدنش جاری شده بود. بعدتر، پس از بیدارشدن، وقتی کوشید حرف بزند، فقط توانست نجوا کند. [صص. ۱۶۴ به بعد. در پاورقی آمده است: «او با فقدان کامل توانایی تکلم بیدار شد؛ این وضعیت تا زمانی که با تلقین مناسب برطرف شد، ادامه داشت.»]
پرینس این رؤیا را تا حدودی تحقق یک آرزو میداند، زیرا رؤیابین سرانجام از روی گربهها عبور کرده است. اما به نظر او: «رؤیا ظاهراً بیش از هر چیز بازنمایی نمادینِ تصور او از زندگی بهطور کلی، و احکام اخلاقیای است که کوشیده است خود را به آنها ملزم کند و برای رسیدن به خوشبختی مطابق آنها زندگی کند». (ص. ۱۶۸)
این معنای رؤیا نیست؛ هرکس اندک اطلاعی از رؤیاها داشته باشد میتواند این را ببیند. این رؤیا اصلاً روانکاوی نشده است. صرفاً به ما گفته میشود که بیمار نسبت به گربهها فوبیا داشته است. معنای این امر روانکاوی نشده است. پاگذاشتن روی گربهها روانکاوی نشده است. مرد وحشیِ پوستپوش روانکاوی نشده است و هیچ روانکاویای از پوست و چماق ارائه نشده است. خاطرات اروتیکِ Z و Y توصیف نشدهاند. اهمیت فقدان تکلم، روانکاوی نشده است. تنها مسیر سنگلاخیِ ابتدای رؤیا اندکی تحلیل شده است: این مسیر از تابلویی اثر واتس، با عنوان «عشق و زندگی»، میآید. پیکرهای زنانه («زندگی») در حالی که پیکرهی «عشق» همراه اوست، خود را خسته و ناتوان در امتداد مسیر سنگلاخی میکشد. تصویر آغازین رؤیا دقیقاً با این تابلو مطابقت دارد، «منهای پیکرهی عشق»، چنانکه پرینس اشاره میکند. در عوض، گربهها حضور دارند؛ همانگونه که رؤیا نشان میدهد و ما نیز متذکر میشویم. این بدان معنا است که گربهها نماد عشق اند. پرینس این را ندیده است؛ اگر ادبیات مربوط به موضوع را مطالعه کرده بود، از یکی از آثار پیشین من درمییافت که در آن بهتفصیل به مسئلهی فوبیای گربه پرداختهام. در آنجا از این نتیجه آگاه میشد و میتوانست هم رؤیا و هم فوبیای گربه را بهدرستی درک کند.
دربارهی بقیهی رؤیا، با یک رؤیای اضطرابیِ نمونهوار روبهرو هستیم که در نتیجه، باید آن را از دیدگاه نظریهی جنسی بررسی کرد؛ مگر که پرینس بتواند ثابت کند نظریهی جنسیِ اضطراب نادرست است. از آنجا که هیچ روانکاویای تقریباً وجود ندارد، از بحث بیشتر دربارهی این رؤیا -که درواقع بسیار روشن و زیبا است- خودداری میکنم. فقط میخواهم اشاره کنم که بیمار موفق شده است نمونایی (فقدان تکلم) در خود ایجاد کند که، همانطور که محاسبه کرده بود، توجه روانکاو را به خود جلب کرده است. آشکار است که نمیتوان نظریهی رؤیا را بر اساس تحلیلهایی که اصلاً انجام نشدهاند مورد انتقاد قرار داد؛ این صرفاً همان شیوهای است که منتقدان آلمانی ما به کار میبرند.
رؤیای ششم: این رؤیا در دو شبِ پیاپی رخ داد. او خواب دید که در همان مسیر سنگلاخی و تاریکی است که همیشه در آن قرار دارد (مسیر واتس) با این تفاوت که درختانی نیز در اطراف آن هستند (همیشه درخت، یا دامنهی تپه، یا درهای وجود دارد). باد با شدت میوزید و او، به سبب چیزی، بهسختی میتوانست راه برود؛ چنانکه همیشه در رؤیاهایش چنین است. شخصی، پیکرهای، با شتاب از کنار او گذشت، در حالی که دستش را روی چشمهایش گذاشته بود. آن پیکره گفت: «نگاه نکن، کور میشوی.» او در مدخل غاری بزرگ ایستاده بود؛ ناگهان نوری در غار درخشید، مانند تصویری که با فلاش گرفته باشند، و آنجا، روی زمین، شما دراز کشیده بودید و با بندهایی از نوعی نامعلوم، سرتاسر بسته شده بودید؛ لباسهایتان پاره و کثیف بود و صورتتان از خون پوشیده شده بود و بهشدت در رنج به نظر میرسیدید. سراسر بدنتان را صدها موجود کوچک، چیزی شبیه گنومها، کوتولهها یا پریان جنگلی، فرا گرفته بودند و شما را شکنجه میکردند. بعضی از آنها تبر داشتند و بر پاها و بازوهایتان ضربه میزدند و بعضی دیگر با اره میبریدندتان. صدها تن از آنها چیزهای کوچکی شبیه چوب عود در دست داشتند، اما کوتاهتر، که نوکشان سرخ و گداخته بود، و آنها را در بدنتان فرو میکردند. صحنه چیزی شبیه گالیور و موجودات کوچکی بود که بر بدن او میدویدند. شما C را دیدید و گفتید: «آه، خانم C، بهخاطر خدا مرا از این سوراخ لعنتی بیرون بیاور.» (شما همیشه در رؤیاهای C ناسزا میگویید.) او وحشتزده شد و گفت: «آه، دکتر پرینس، دارم میآیم»، اما نتوانست حرکت کند؛ گویی به زمین میخکوب شده بود. سپس همهچیز ناپدید شد، همهجا سیاه شد، چنانکه گویی او کور شده بود؛ بعد دوباره نوری درخشید و غار را روشن کرد و او دوباره همهچیز را دید. این اتفاق سه یا چهار بار در طول رؤیا تکرار شد. او مدام میگفت: «دارم میآیم» و برای حرکتکردن تقلا میکرد و در حالی که این کلمات را میگفت از خواب بیدار شد. به همان شکل، هنگام بیدارشدن نیز نمیتوانست حرکت کند و نمیتوانست ببیند. [صص. ۱۷۰ به بعد]
مؤلف جزییات روانکاوی این رؤیا را گزارش نمیکند، «تا خواننده را خسته نکند». تنها خلاصهی زیر را ارائه میدهد: رؤیا ثابت کرد که بازنمایی نمادینِ تصور بیمار از زندگی است (مسیر سنگلاخی)، از ترس او از آینده (آیندهای که سالها گفته است جرئت رویارویی با آن را ندارد) و از احساس او که آینده «کور» است، از آن جهت که نمیتواند «هیچ چیز را پیش روی خود ببیند». همچنین بازنمایی نمادینِ این اندیشه است که اگر به آینده نگاه کند و آن را دریابد، بر او غلبه خواهد کرد، «گم خواهد شد» و «با خود خواهد برد»؛ بنابراین نباید به آن نگاه کند. و بااینحال، در زندگی لحظاتی وجود دارند که او آینده را بهوضوح درک میکند؛ ازاینرو در رؤیا، یکی از این لحظات هنگامی است که به درون غار (آینده) نگاه میکند و در آن برقِ نور، این ادراک برایش حاصل میشود؛ پسرش را میبیند که [از طریق جانشینسازیِ شخص دیگری] دگرگون شده و شکنجه میشود، همانگونه که او تصور کرده است پسرش شکنجه شده و بهوسیلهی «نیشترهای اخلاقی» زندگی (بندها) زمینگیر شده است. سپس بازنمایی نمادینِ «درماندگی» مطلق او برای کمک به پسرش یا هرکس دیگر، یا تغییر شرایط زندگی خودش، ظاهر میشود (فلجشدن). سرانجام پیامدهای پیشگوییشدهی این ادراک فرا میرسند. او دچار نابینایی میشود و از این حیث، رؤیا تحقق یک ترس است. [ص. ۱۷۱]
مؤلف در پایان میگوید: در این رؤیا، همانند رؤیاهای دیگر، هیچ «آرزوی نامقبول» و «واپسراندهشدهای»، هیچ «تعارضی» با «افکار سانسورگر»، هیچ «مصالحهای»، هیچ «مقاومتی» و هیچ «پوششی» در محتوای رؤیا برای فریب رؤیابین نمییابیم؛ عناصری که در روانشناسی مکتب فروید بنیادی اند. (ص. ۱۷۳)
از این داوری ویرانگر، عبارت «همانند رؤیاهای دیگر» را حذف خواهیم کرد، زیرا رؤیاهای دیگر چنان ناکافی روانکاوی شدهاند که مؤلف حق ندارد بر اساس «روانکاویهای» پیشین چنین داوریای صادر کند. تنها رؤیای آخر باقی مانده است که میتواند این داوری را مستند کند؛ بنابراین آن را اندکی دقیقتر بررسی خواهیم کرد.
از نماد تکرارشوندهی نقاشی واتس، که در رؤیای پنجم پیکرهی عشق از آن حذف شده و گربهها جای آن را گرفته بودند، فعلاً صرفنظر میکنیم. در اینجا، جای آن را پیکرهای گرفته است که به بیمار هشدار میدهد نگاه نکند، وگرنه «کور» خواهد شد.
اکنون تصویر بسیار قابلتأمل دیگری ظاهر میشود: روانکاو که سراسر با بندها بسته شده، لباسهایش پاره و کثیف است و صورتش از خون پوشیده شده است؛ وضعیت گالیوری. پرینس متذکر میشود که در واقع پسر بیمار است که در این وضعیت دردناک قرار دارد، اما جزییات بیشتری ارائه نمیکند. بندها، صورت خونآلود و لباسهای پاره از کجا آمدهاند؟ وضعیت گالیوری به چه معناست؟ دربارهی هیچیک از اینها چیزی نمیآموزیم. پرینس میگوید چون بیمار «نباید به آینده نگاه کند»، غار نماد آینده است. اما چرا آینده باید با غار نمادپردازی شود؟ مؤلف سکوت میکند.
چگونه روانکاو جای پسر را گرفته است؟ پرینس به درماندگی بیمار در برابر وضعیت پسرش اشاره میکند و مشاهده میکند که او در برابر روانکاو نیز به همان اندازه درمانده است، زیرا نمیداند چگونه قدردانی خود را نشان دهد. اما اینها، اگر اجازه داشته باشم چنین بگویم، دو نوع کاملاً متفاوت از درماندگی اند و بههیچوجه بهاندازهی کافی فشردهشدن و یکیشدنِ این دو شخص را توضیح نمیدهند. یک وجه اشتراکِ سومِ اساسی و صریح در این میان غایب است. تمام جزئیات وضعیت گالیوری، بهویژه چوبهای عودِ گداخته، بدون روانکاوی رها شدهاند. واقعیت بسیار مهمی که خودِ روانکاو متحمل شکنجههای جهنمی میشود، در سکوتی کامل نادیده گرفته شده است.
در رؤیای سوم، روانکاو با سنگ بر سر بیمار کوبید و به نظر میرسد این شکنجه در اینجا پاسخ خود را یافته است، اما این بار در قالب خیالشگری جهنمیِ انتقام، بهشدت گسترش یافته است. بیتردید این شکنجهها را بیمار در ذهن خود ساخته و آنها را برای روانکاوش در نظر گرفته است (و شاید برای پسرش نیز)؛ رؤیا همین را میگوید. این فاکت محتاج روانکاوی است. اگر پسر واقعاً «بهوسیلهی نیشترهای اخلاقی زندگی شکنجه میشود»، قطعاً لازم است بدانیم چرا بیمار در رؤیا این شکنجه را صدبرابر میکند، پسر (یا روانکاو) را در موقعیت گالیور قرار میدهد و سپس گالیور را در «آن سوراخ لعنتی» میاندازد. چرا روانکاو باید در رؤیاها ناسزا بگوید؟ چرا بیمار جای روانکاو را میگیرد و میگوید نمیتواند کمک برساند، در حالی که در واقعیت وضعیت درست برعکس است؟
در اینجا راه به موقعیتی میرسد که تحقق آرزو در آن نهفته است. اما مؤلف این راه را نپیموده است؛ یا اصلاً از پرسیدن هیچیک از این پرسشها از خود غفلت کرده، یا به آنها بسیار سطحی پاسخ داده است؛ ازاینرو این روانکاوی نیز باید «نامطلوب» و «ناکافی» شمرده شود.
با این، آخرین تکیهگاهِ نقد نظریهی رؤیا نیز فرو میریزد. باید از منتقد انتظار داشته باشیم که تحقیقات خود را به همان اندازهی بنیانگذار نظریه با دقت و جامعیت انجام دهد و دستکم بتواند نکات اصلی رؤیا را توضیح دهد. اما در تحلیلهای مؤلف، چنانکه دیدیم، مهمترین عناصر کنار زده و نادیده گرفته میشوند. هرکس که کوشیده باشد روانکاوی کند میداند که نمیتوان روانکاوی را از کلاه بیرون آورد؛ «حرکت محیرالعقول»[2] به حقیقت نزدیکتر است.
تنها پس از پایان این نقد بود که از نقدی که ارنست جونز بر مقالهی مورتون پرینس نوشته بود، آگاه شدم. از پاسخ پرینس درمییابیم که او ادعا نمیکند از روش روانکاوانه استفاده کرده است. در این صورت، به نظر من میتوانست بهحق از نقد یافتههای روانکاوی خودداری کند. روشهای روانکاوانهی او، چنانکه نمونههای بالا نشان میدهند، چنان فاقد دقت و جامعیت علمی اند که نتیجهگیریهایش هیچ مبنایی برای نقدی جدی بر نظریهی رؤیای فروید فراهم نمیکنند. دیگر اظهارات او، که سرانجام به این اعتراف ختم میشوند که هرگز نخواهد توانست با مکتب روانکاوی همنظر شود، مرا تشویق نمیکنند که برای توضیح بیشتر مسائل روانشناسی رؤیا برای او یا بحث دربارهی پاسخ او تلاش بیشتری کنم. تنها به ابراز تأسف خود بسنده میکنم از اینکه او حتی تا آنجا پیش رفته است که آموزش علمی و تفکر علمی مخالفان خود را انکار کند.
انتشار نخست: ۱۹۱۱
[1]. The Dissociation of a Personality
[2]. unumquemque movere lapidem