قدرت دولتی(۲۰)/ باب جسپ/ ترجمه‌ی آبذ

فصل۶

دیدگاه فوکو درباره‌ی دولت، شکل‌گیری دولت و دولت‌ورزی

 

این فصل به بازخوانی تحلیل‌های فوکو از قدرت، در پرتو درس‌گفتارهای او درباره‌ی حکومت‌مندی و زیست‌سیاست، یعنی جامعه باید دفاع شود (۱۹۷۵–۱۹۷۶؛ ترجمه‌ی انگلیسی ۲۰۰۳)، امنیت، قلمرو، جمعیت[1] (۱۹۷۷–۱۹۷۸؛ نخستین انتشار ۲۰۰۴a) و تولد زیست‌سیاست[2] (۱۹۷۸–۱۹۷۹؛ نخستین انتشار ۲۰۰۴b)، می‌پردازد. فوکو، هم به‌سبب نقدهایش به نظریه‌ی دولت و هم به‌خاطر رویکرد پایین‌به‌بالای خاص خود به قدرت شهرت دارد. بااین‌حال، این درس‌گفتارها، به‌ویژه درس‌گفتارهای مربوط به حکومت‌مندی، به‌گونه‌ای تعیین‌کننده به اشکال متغیر دولت‌بودگی و دولت‌ورزی[3] و نقشی که این اشکال متعاقباً در بازتولید سرمایه‌داری ایفا می‌کنند، روی می‌آورند. این چرخش، چشم‌انداز تازه‌ای بر آنچه به‌عنوان دولت‌ستیزی و مارکسیسم‌ستیزی فوکو ادعا شده است می‌گشاید و همچنین بینش‌های جدیدی درباره‌ی ماهیت پیچیده و بی‌قرار تحول فکری او فراهم می‌آورد.

برای نشان دادن این امر، ابتدا خصومت فوکو با مارکسیسم و نظریه‌های دولت را بررسی می‌کنم؛ سپس آثار پولانزاس و فوکو را با یکدیگر مقایسه می‌کنم تا مشخص شود نقدهای فوکو به مارکسیسم تا چه اندازه در مورد یک نظریه‌پرداز راهبردی-رابطه‌ایِ قدرت دولتی نیز صدق می‌کند. پس از آن، به چرخش ظاهری فوکو از میکروفیزیک و تکثر میکروسکوپیِ روابط قدرت به سوی ماکروفیزیک این روابط و رمزگذاری راهبردیِ آنها از طریق دولتی هنجارساز و حکومتمندشده می‌پردازم؛ و سرانجام، پیشنهاد می‌کنم که چگونه می‌توان بر مبنای این استدلال‌های جدید درباره‌ی اشکال در حال ظهور دولت‌ورزی، روایتی تکاملی از شکل‌گیری دولت تدوین کرد. هدف این مداخله آن نیست که جوهر پنهان علاقه‌ی فوکو به حکومتمندی را آشکار سازد؛ بلکه صرفاً می‌کوشد تفسیری بدیل در کنار روایت‌های متعارف‌تر از این مرحله از کار فکری او ارائه دهد.

 

فوکو و «بحران مارکسیسم»[4]

پس از رویدادهای مه ۱۹۶۸، بسیاری از روشنفکران فرانسوی از «بحران مارکسیسم» سخن گفتند. نخستین بار چنین بحرانی را ماساریک در پایان قرن نوزدهم اعلام کرده بود و از آن پس نیز به‌طور منظم از وقوع بحران‌های دیگری خبر داده می‌شد. اما بحران پس از ۱۹۶۸ جدی‌تر به نظر می‌رسید و بسیاری تردید داشتند که بتوان آن را صرفاً با احیای مارکسیسم سنتی یا بازنگری در آن حل کرد. در واقع، مه ۱۹۶۸ واکنشی نظری و نیرومند علیه مارکسیسم ارتدوکس و مارکسیسم ساختارگرا برانگیخت. (فری و رنو 1985) افراطی‌ترین بیان این واکنش را می‌توان در «فلسفه‌ی نوین»[5] به‌شدت ضدّمارکسیستی، پساچپ‌گرا[6] و پست‌مدرن مشاهده کرد. (دیوز 1979؛ رِش 1992)

معتدل‌تر از این، تلاش‌هایی بود برای نجات مارکسیسم از آنچه همسان‌انگاریِ بیش از حد آن با کمونیسم ارتدوکس و استالینیسم تلقی می‌شد؛ این تلاش‌ها با بهره‌گیری از نظریه‌های دیگر صورت می‌گرفت. از جمله‌ی این نظریه‌ها می‌توان به اگزیستانسیالیسم، ساختارگرایی، پساساختارگرایی، روانکاوی، زبان‌شناسی و آثار فوکو اشاره کرد. (پوستر 1984: 20-40؛ درباره‌ی تأملات فوکو درباره‌ی مه ۱۹۶۸ و تغییر فضای فکری، نک. 1997: 115, 125) آثار فوکو ناسازه‌ای را آشکار می‌کنند: مخالفتی صریح با مواضع رسمی و مبتذل‌شده‌ی مارکسیستی، در کنار تصاحب و بسط ضمنی برخی بینش‌های مارکسی. فوکو در نقد مارکسیسم به‌ندرت نظریه‌پردازان مشخصی را هدف قرار می‌داد و ترجیح می‌داد به‌جای نقد تفصیلی، به مسئله‌مندکردنِ کلیِ مسائل بپردازد. (فونتانا و برتانی 2003: 287) او در مقاطع مختلف، مارکسیسم عامیانه؛ فرویدومارکسیسم؛ مارکسیسم دانشگاهی؛ پارامارکسیسم؛ تلقی از کار به‌مثابه‌ی «جوهر عینی انسان» (فوکو 2001: 86)؛ تفسیرهای بی‌پایان درباره‌ی «ارزش اضافی»؛ علاقه‌ی انتزاعی به «طبقه» به‌جای مطالعه‌ی دقیق سوژه‌ها، موضوعات مورد مناقشه و شیوه‌های «مبارزه‌ی طبقاتی»؛ مبتنی‌کردن قدرت بر اقتصاد و/یا روابط طبقاتی؛ فروکاستن دولت به مجموعه‌ای از کارکردها، مانند مدیریت نیروها و روابط تولید؛ تمرکز بر آگاهی و ایدئولوژی به‌جای مادیّت بدن و آناتوموپولیتیک؛ تحلیل‌های اپی‌فنومنالیستیِ روابط زیربنا و روبنا؛ سترونی دیالکتیک و منطق تناقض؛ «مارکسی‌سازی افراطی»[7] تحلیل‌های اجتماعی و سیاسی؛ هاجیوگرافی مارکسیستی؛ و «کمونیست‌شناسی»[8] را رد می‌کرد. او همچنین اقتصاد سیاسی مارکسی را بخشی از اپیستمه‌ی «کلاسیک» می‌دانست و ادعاهای مارکسیستی درباره‌ی علمی‌بودن را، هنگامی که به بهای کنارگذاشتن سایر اشکال دانش مطرح می‌شدند، مورد حمله قرار می‌داد.

بااین‌حال، «فوکو نوعی “گفت‌وگوی گسسته‌نشدنی” با مارکس را حفظ کرد؛ [مارکسی که] در واقع نسبت به مسئله‌ی قدرت و انضباط‌های آن بی‌توجه نبود.» (فونتانا و برتانی 2003: 277) ازاین‌رو، می‌توان ارجاعات فزاینده‌ی همدلانه‌ای، اما عموماً پنهان، به برخی مضامین اصلی نقد مارکس از اقتصاد سیاسی یافت؛ ارجاعاتی که برخی از آنها عامدانه و تحریک‌آمیز اعلام‌نشده بودند. همچنین می‌توان نوعی درگیری فکری با برخی جریان‌های معاصرِ کمتر تقلیل‌گرایانه در خارج از «مارکسیسم رسمی» مشاهده کرد. (بالیبار 1992؛الدن 2008؛ کالیواس 2004؛لمکه 2003)

بدین‌ترتیب، فوکو استدلال کرد که سرمایه‌داری عمیقاً در وجود ما نفوذ کرده است، به‌ویژه از آن رو که برای بهره‌کشی سرمایه از بدن‌ها و زمان انسان‌ها به فنون متنوع قدرت نیاز داشت؛ فنونی که بدن انسان و زمان او را به‌ترتیب به نیروی کار و زمان کار تبدیل می‌کردند تا سود اضافی ایجاد شود. (فوکو 2003: 32-7؛ همچنین نک.مارسدن 1999) این امر بالیبار را بر آن داشت که پیشنهاد کند فوکو از گسست با مارکسیسم به یک «ائتلاف تاکتیکی» با آن حرکت کرده است: «نخستین [مرحله] مستلزم نقدی کلی از مارکسیسم به‌عنوان یک “نظریه” است؛ دومی مستلزم استفاده‌ی جزیی از اصول یا گزاره‌های مارکسیستی‌ای است که با مارکسیسم سازگار اند… بنابراین، به‌شکلی متناقض، مخالفت با “نظریه‌ی” مارکسیستی هرچه عمیق‌تر می‌شود، حال آنکه همگرایی تحلیل‌ها و مفاهیم برگرفته از مارکس نیز هرچه چشمگیرتر می‌شود» (بالیبار 1992: 53)

 

مقایسه‌ی پولانزاس و فوکو

این نگرش‌های ظاهراً متناقض نسبت به مارکسیسم، مبنای مناسبی برای مقایسه‌ی فوکو و پولانزاس در زمینه‌ی تحلیل راهبردی-رابطه‌ایِ قدرت و دولت فراهم می‌کنند. برخلاف فوکو، پولانزاس هرگز تعهد بنیادی خود به مارکسیسم را کنار نگذاشت. بااین‌حال، او نیز همچون دیگر متفکرانی که پس از مه ۱۹۶۸ فعالیت می‌کردند، برای نیرومندکردن و تازه‌کردن مارکسیسم، توسل به رشته‌ها و رویکردهای دیگر را توصیه می‌کرد. از جمله‌ی این موارد زبان‌شناسی، روانکاوی و آثار فوکو بودند. (پولانزاس 1979c: 14-15؛ 1979b؛ 1979e) اما او تا حد زیادی روانکاوی را نادیده گرفت، توجه محدودی به زبان‌شناسی داشت و تنها فوکو را جدی گرفت. حتی در مورد فوکو نیز، پولانزاس میان فوکو به‌مثابه‌ی معرفت‌شناس و نظریه‌پرداز عام، از یک‌سو، و فوکو به‌مثابه‌ی تحلیلگر فنون مشخص قدرت و جنبه‌هایی از صورت دولت، از سوی دیگر، تمایز می‌گذاشت. زیرا هرچند پولانزاس پروژه‌ی کلی معرفت‌شناختی و نظری فوکو را رد می‌کرد، نقد فوکو از انضباط، قدرت و دانش را سودمند می‌دانست و در اثر برجسته‌ی خود، دولت، قدرت، سوسیالیسم، با تأییدی مشروط به مراقبت و تنبیه و تاریخ جنسیت، جلد اول استناد می‌کرد. (پولانزاس 1978b: 66-9)

این ردکردن از هر دو جهت قابل‌فهم است. از یک سو، معرفت‌شناسی فوکو با مارکسیسم ناسازگار است (لکورت 1975)؛ و به‌طور مشخص‌تر، او اقتصادسیاسی مارکسی را بخشی از اپیستمه‌ی «کلاسیک» دانسته بود و حتی در این زمینه برای ریکاردو وزن بیشتری نسبت به مارکس قایل شده بود. (فوکو 1970: 262-6) از سوی دیگر، در حالی که فوکو وسوسه‌های نظریه‌ی دولت را رد کرده بود، پولانزاس می‌کوشید در چارچوبی گسترده از ماتریالیسم تاریخی، علم سیاست مارکسیستیِ مستقلی را بسط دهد و سرانجام مدعی شد که نظریه‌ی ناتمام مارکس درباره‌ی دولت را تکمیل کرده است. بااین‌حال، او تشخیص داده بود که این کار تکمیلی به بسط برداشتی عام‌تر و به‌صراحت رابطه‌ای از قدرت وابسته است و در این زمینه به‌طور قابل‌توجهی از فوکو بهره گرفت. با وجود برخی تفاوت‌های آشکار، روشن است که نقدهای فوکو از مارکسیسم به‌سختی در مورد آثار پولانزاس صدق می‌کنند. در واقع، در جریان دهه‌ی ۱۹۷۰، همگرایی‌های جالب و شگفت‌آوری میان آثار این دو شکل گرفت.

به نظر می‌رسد این امر پاسخی به تأثیر کاتارتیکِ مه ۱۹۶۸ بود، زیرا هر دو متفکر از رویکردهای نظری پیشین خود فراتر رفتند و، هریک به شیوه‌ی خود، بیش از پیش بر پیچیدگی‌های قدرت، مقاومت و رمزگذاری راهبردی آنها تمرکز کردند. درواقع، موقعیت انضمامیِ مغشوش سیاسی و نظری سال‌های ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۷ برای هر دو متفکر دوره‌ای به‌ویژه خلاق بود. (درباره‌ی فوکو، نک.گوردون 1980: ix) به‌ویژه جالب است که هر دو، رویکردهایی رابطه‌ای را درباره‌ی دولت بسط دادند: پولانزاس در آثار متأخر خود، در مقایسه با دوره‌ی نخست فعالیتش، بر راهبرد تأکید بیشتری گذاشت؛ در حالی که فوکو، در قیاس با تأکید پیشین خود بر میکروفیزیک قدرت، بیش از پیش به رمزگذاری نهادیِ روابط قدرت در دولت علاقه‌مند شد. درواقع، پولانزاس بسیار کمتر از آنچه بسیاری از منتقدان می‌پندارند یک «مارکسیست» ارتدوکس و بسیار بیشتر «فوکویی» بود. برعکس، فوکو، هرچند منتقد سرسخت مارکسیسمی بود که توسط کادرهای حزبی کمونیست و نظریه‌پردازیِ تنبلانه یا منفعت‌طلبانه تحریف شده بود، به‌هیچ‌وجه با مفاهیم و استدلال‌های برگرفته از نقد مارکسیِ اقتصاد سیاسی خصومت نداشت. میان این دو متفکر هم‌عصر، هشت حوزه‌ی اصلی همگرایی نظری وجود داشت. در فهرست‌کردن آنها، گاه بر متفکری تمرکز خواهم کرد که موضعش، با توجه به برداشت متعارف از این دو متفکر، شگفت‌آورتر است.

۱‌.‌ هر دو وجود سوژه‌هایی برخوردار از اراده‌ی آزاد را انکار می‌کردند و مکانیسم‌هایی را بررسی می‌کردند که از طریق آنها سوژه‌های کنشگر و شناسنده شکل می‌گرفتند. پولانزاس این مسئله را برحسب «اثر انزواسازی»[9] ناشی از نهادهای حقوقی-سیاسی در جوامع سرمایه‌داری بررسی کرد؛ در حالی که فوکو مکانیسم‌های فردی‌سازی و هنجارسازی و نقش آنها را در شکل‌دادن به بدن‌ها و همچنین ذهن‌ها در دوره‌های تاریخی و عرصه‌های مختلف قدرت بررسی کرد. پولانزاس بعدها برتری تحلیل‌های فوکو از هنجارسازی و نقش دولت در شکل‌دهی به بدنمندی را در مقایسه با برداشت خود از «اثر انزواسازی» به رسمیت شناخت. (1978b: 70)

۲‌.‌ هر دو رابطه‌ی میان حاکمیت و شهروندی فردی و تأثیر آن بر روابط سیاسی را بررسی کردند. از آنجا که این مسئله را در مورد پولانزاس در فصل ۵ نشان داده‌ام، اکنون به فوکو استناد می‌کنم. او استدلال کرد: «بنابراین، جامعه‌ی مدرن، از قرن نوزدهم تا روزگار ما، هم با نوعی قانون‌گذاری، گفتمان و سازمان مبتنی بر حقوق عمومی مشخص شده است که اصل سازمان‌دهنده‌ی آن بدن اجتماعی و جایگاه نمایندگیِ هر شهروند است؛ و هم با شبکه‌ای به‌هم‌پیوسته از اجبارهای انضباطی که هدف واقعی آن تضمین انسجام همین بدن اجتماعی است.» (1980b: 106)

۳‌.‌ هر دو رویکردی رابطه‌ای به قدرت اتخاذ کردند و پیوندهای میان قدرت و راهبردها را بررسی کردند. درواقع، پولانزاس (1973) در این زمینه حتی از فوکو پیشی گرفت، زیرا قدرت را ظرفیت تحقق منافع در یک موقعیت انضمامی تلقی می‌کرد. او سپس ایده‌های فوکویی را در رویکرد راهبردی-رابطه‌ایِ در حال شکل‌گیری خود نسبت به دولت ادغام کرد. او بعدها پیوندهای پیچیده میان منافع طبقاتی، قدرت طبقاتی و راهبردهای طبقاتی را بررسی کرد و سرانجام به این نتیجه رسید که قدرت دولت، تراکم مادیِ توازن نیروهای طبقاتی در حال مبارزه است. فوکو نیز در همان دوره تحلیل رابطه‌ای خود از قدرت را بسط داد و پس از آنکه در ابتدا بر میکروفیزیک قدرت تأکید کرده بود، به‌سرعت به نقش دولت در رمزگذاری راهبردیِ روابط قدرت روی آورد.

۴‌.‌ هر دو اصرار داشتند که قدرت همواره با مقاومت همبسته است. پولانزاس در ابتدا این امر را بر خصومت‌آمیزبودن روابط اجتماعی تولید در جوامع تقسیم‌شده به طبقات و پیامدهای آن در عرصه‌ی سیاسی و ایدئولوژیک مبتنی کرد. او بعدها با استفاده‌ی موقت از زبان فوکویی، این ادعا را گسترش داد و خاطرنشان کرد که «هیچ طبقه‌ی اجتماعی‌ای پیش از تقابلش در مبارزه وجود ندارد» و اینکه مبارزه‌ی طبقاتی هرگز در موقعیتی بیرون از روابط طبقاتی قرار ندارد: این دو هم‌زمان و هم‌عصر اند. (1978b: 27، همچنین نک. صص. 45، 141، 145؛ مقایسه کنید با فوکو 1980a: 95)

۵‌.‌ هر دو با قدرت به‌مثابه‌ی امری مولد و ایجابی، نه صرفاً سرکوبگر و سلبی، برخورد کردند. پولانزاس از همان اواسط دهه‌ی ۱۹۷۰ به‌طور ضمنی این «فرضیه‌ی نیچه‌ای» را که قدرت سرکوبگر، سانسورکننده و سلبی است رد کرده بود؛ و پذیرفته بود که قدرت می‌تواند در رابطه با روابط تولید، سازمان‌دهی امتیازات مادی، وحدت‌بخشی به بلوک قدرت، تولید دانش، شکل‌دهی به ماتریس فضا-زمانیِ جوامع سرمایه‌داری و موارد دیگر، کارکردهای مولد، هنجارساز و ایجابی داشته باشد. (1975، 1976a، 1978b) فوکو نیز، هرچند در ابتدا به شیوه‌ای نیچه‌ای قدرت را به‌مثابه‌ی سازوکاری سرکوبگر رد کرده بود، بعدها خوانشی مثبت‌تر و مولدتر از آن ارائه کرد. (در ادامه خواهیم دید.)

۶‌.‌ فوکو به‌درستی و به‌طور گسترده به‌سبب تحلیل‌هایش از درهم‌تنیدگی متقابل قدرت و دانش شهرت یافته است؛ اما پولانزاس نیز نشان داد که سلطه‌ی طبقاتیِ سیاسی و ایدئولوژیک، بخشی از بازتولید خود را از طریق تقسیم کار فکری-یدی و پیامدهای آن برای کنارگذاشته‌شدن طبقه‌ی کارگر و دیگر عناصر فرودست از «محرمانگی یا دانش» به دست می‌آورد. (1975: 31, 180, 233, 237-40, 249, 255, 274-5, 322-3) پولانزاس همچنین پیشنهاد کرد که پژوهش بنیادی، فناوری، مدیریت و سازمان بوروکراتیک همواره پیوند نزدیکی با ایدئولوژی مسلط دارند؛ و افزود که این امر نه‌تنها شامل ایده‌ها، بلکه شامل رویّه‌های مادیِ خاصِ سلطه‌ی ایدئولوژیک نیز می‌شود. (1975: 181, 236-8, 240, 255)

۷‌.‌ هردو منتقدان سرسخت فاشیسم و استالینیسم بودند، اما در عین حال به تداوم‌هایی میان دموکراسی لیبرال و اشکال فاشیستی و استالینیستیِ تمامیت‌خواهی اشاره کردند؛ تداوم‌هایی که در ماتریس دولت‌بودگی ریشه دارند؛ ماتریسی که شامل ساخت اجتماعیِ تمایز متغیر میان امر عمومی و خصوصی، فردی‌سازیِ سوژه‌های سیاسی و نقش ملی‌گرایی در دولت مدرن است. (پولانزاس 1974: 320-4؛ 1978b: 72-4؛فوکو 1995) در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰، هر دو متفکر به بازسازی دولت رفاه پس از جنگ، گرایش‌های اقتدارگرایانه‌ی جدید و ظهور نولیبرالیسم روی آوردند. (فوکو 2004b؛پولانزاس 1978b)

۸‌.‌ پس از مه ۱۹۶۸ و پیدایش اشکال جدید مبارزه، هر دو متفکر به «شورش‌های خرد»[10]، جنبش‌های بدنه‌ی اجتماعی و آنچه پولانزاس «مبارزات در فاصله از دولت» می‌نامید، علاقه‌مند شدند. افزون بر این، در حالی که پولانزاس از فوکو به‌سبب اصرار بر اینکه شورش‌های خرد تنها در صورتی می‌توانند موفق شوند که پراکنده و هماهنگ‌نشده باقی بمانند انتقاد می‌کرد، فوکو بعدها پذیرفت که اشکال مختلف مقاومت باید از طریق راهبردهای کلیِ دگرگونی جامعه، بازتنظیم، تقویت و دگرگون شوند. (1980a: 96؛ 1980b: 159, 203؛ 1979b: 60) به رغم این همگرایی‌ها (یا شاید دقیقاً به‌سبب آنها) پولانزاس در چندین مورد از فوکو انتقاد کرد، به‌ویژه در حوزه‌هایی که این همگرایی‌ها رخ داده بودند. فوکو نیز در نقدهای مکرر خود از مواضع مختلف مارکسیستی معاصر، مخالف خود را به‌طور ویژه مورد توجه قرار نداد. بااین‌حال، آثار متأخر او برخی همگرایی‌های جالب، هرچند عموماً ناشناخته و شاید ناخواسته، با مواضع مارکسیستیِ پیچیده‌تر، از جمله مواضع گرامشی و پولانزاس، نشان می‌دهند. پیش از آنکه نقدهای پولانزاس را خلاصه کنم، باید توجه داشت که این نقدها متوجه تحلیل‌های قدرت در مراقبت و تنبیه (1975/1979a)  تاریخ جنسیت، جلد اول (1976/1980a) بودند. پولانزاس به درس‌گفتارهای فوکو در کولژ دو فرانس (۱۹۷۶–۱۹۷۹) توجه نکرد (یا نمی‌توانست توجه کند) که در آنها فوکو توجه خود را به حکومت‌مندی معطوف کرد. این درس‌گفتارها از آن جهت اهمیت ویژه دارند که حاوی خودانتقادی فوکو نسبت به ارتکاب برخی از همان خطاهایی هستند که پولانزاس مورد انتقاد قرار داده بود، و همچنین خطاهای دیگری که پولانزاس آنها را شناسایی نکرده بود. اشاره به اینکه چنین خودانتقادی‌ها و اصلاحاتی رخ داده‌اند، به این معنا نیست که فوکو مستقیماً در پاسخ به نقدهای پولانزاس عمل می‌کرد. در ادامه، آنها را در قالب «نقد پولانزاسی» و سپس «پاسخ احتمالی فوکو» ارائه می‌کنم.

نخست، تمرکز بر آناتوموپولیتیک و زیست‌سیاست، بنیان‌های واقعی دولت در روابط سرمایه‌دارانه‌ی تولید و مبارزه‌ی طبقاتی را نادیده می‌گیرد. (پولانزاس 1978b: 75) این امر شاید درباره‌ی آثار اولیه‌ی فوکو در خصوص هنجارسازی انضباطیِ رفتارِ افرادی که مستقیماً در تولید سرمایه‌دارانه دخیل نبودند (برای مثال در تیمارستان‌ها، زندان‌ها، مدارس و پادگان‌ها) صادق باشد؛ اما درس‌گفتارهای فوکو در کولژ دو فرانس بررسی کردند که این رویّه‌ها چگونه در خدمت سرمایه و دولت مدرن قرار گرفتند.

دوم، فوکو با استدلال اینکه قدرت هیچ مبنایی فراتر از خودِ رابطه‌ی قدرت ندارد، تلویحاً چنین القا می‌کند که قدرت صرفاً از شیوه‌های اِعمال آن در مجموعه‌ای از عرصه‌های پراکنده تشکیل شده است. (پولانزاس 1978b: 70)  این امر شاید درباره‌ی تحلیل‌های اولیه‌ی قدرت در مراقبت و تنبیه صادق باشد؛ اما فوکو بعدها تأکید کرد که کار او درباره‌ی فناوری‌های قدرت، «متافیزیک قدرت با ق برجسته» نیست. درواقع، او در اشاره‌ای احتمالاً غیرمستقیم به پولانزاس، از «برخی “مارکسیست‌های” فرانسوی [انتقاد کرد] که معتقد اند قدرت برای من “درون‌زاد” است و من می‌خواهم یک دایره‌ی هستی‌شناختیِ واقعی و حقیقی بسازم و قدرت را از خودِ قدرت استنتاج کنم». برعکس، او «همیشه می‌کوشید دقیقاً خلاف این کار را کند. (1978: 185) ازاین‌رو، قدرت همواره بر تمایزهای ازپیش‌موجود عمل می‌کند و می‌تواند شامل رسانه‌ها و سازوکارهای متفاوت، اهداف متفاوت، اشکال متفاوت نهادمندی و عقلانی‌سازی‌های متفاوت باشد. (فوکو 2001: 337, 344-5؛ 1980b: 164) فوکو همچنین استدلال کرد که روابط قدرت با انواع دیگر روابط (روابط تولید، خویشاوندی، خانواده و جنسیت) درهم‌تنیده اند و در قبال آنها هم‌زمان نقشی شرط‌گذار و شرط‌پذیر دارند. (2001: 425) او همچنین پیشنهاد کرد که انواع قدرت، بسته به نحوه‌ی پیوند و ترکیب این جنبه‌های مختلف تغییر می‌کنند. برای مثال، صومعه و ندامتگاه بر قدرت و اطاعت تأکید داشتند؛ هدفمندی در کارگاه یا بیمارستان نمود می‌یافت؛ کارآموزی بر ارتباط استوار بود؛ و انضباط نظامی از هر سه سازوکار قدرت اشباع شده بود.  (2001: 83, 338-9)فوکو همچنین استدلال کرد که دولت، با وجود همه‌ی قدرت مطلق‌نمایش، تمام میدان روابط قدرت را اشغال نمی‌کند؛ و تنها بر مبنای روابط قدرت دیگری می‌تواند عمل کند که از پیش وجود داشته‌اند، آنها را در خود سرمایه‌گذاری و مستعمره می‌کند و در رابطه‌ای متقابلاً شرط‌گذار ـ شرط‌پذیر، نوعی «فراقدرت»[11] پدید می‌آورد که عملکرد خود دولت را ممکن می‌سازد. (۱۹۸۰a: ۱۲۲-۳) درواقع، همان‌طور که در ادامه خواهیم دید، او استدلال کرد که «روابط قدرت به‌تدریج حکومتمند شده‌اند؛ یعنی در قالب نهادهای دولتی یا تحت حمایت آنها، بسط یافته، عقلانی و متمرکز شده‌اند». (2001: 345) این امر توضیح می‌دهد که چرا بَرِه-کریگل بعدها خاطرنشان کرد که «اندیشه‌ی فوکو راه را برای بازگشت به مطالعه‌ی دولت و قانون گشود».  (1992: 192)

سوم، فوکو «قدرت» را بر مقاومت مقدم می‌داند و، در بهترین حالت، مقاومت را برحسب نوعی روح طبیعی و ازلیِ مقاومتِ توده‌ی عوام توضیح می‌دهد. در مقابل، از نظر پولانزاس، محدودیت‌های قدرت در شیوه‌ای ذاتی دارند که سازوکارهای آن، مبارزات طبقات تحت سلطه را در خود ادغام و متراکم می‌کنند، بی‌آنکه قادر باشند آنها را به‌طور کامل یکپارچه و جذب کنند.  (1978b: 149-52)فوکو ممکن بود در پاسخ بگوید که او توضیح مقاومت را برحسب این آغاز کرده بود که چگونه انقیاد[12] و فناوری‌های خویشتن، مبانی مستقلی ایجاد می‌کنند که از آنها می‌توان در برابر اعمال قدرت مقاومت کرد.  (1982)

چهارم، فوکو تنها بر وجه سرکوبگر و منع‌کننده‌ی قانون و تنها بر وجه ایجابی و مولد قدرت انضباطیِ (دولتی) تأکید داشت. بنابراین، او اهمیت کلی فنون انضباطی در دولت مدرن و نقش خاص آنها را به‌عنوان نیرویی مولد و ایجابی در تأمین تبعیت اغراق‌آمیز جلوه داد. (پولانزاس 1978b: 77-8) بااین‌حال، هرچند این نقدها متوجه تحلیل‌های اولیه‌ی فوکو از قدرت بودند، نمی‌توانستند رد بعدی این مواضع را در درس‌گفتارهای منتشرنشده‌ی او در کولژ دو فرانس در نظر بگیرند. فوکو در آنجا پذیرفت که در نتیجه‌ی اتخاذ «فرضیه‌ی سرکوبگر» نیچه، بر قدرت انضباطی بیش از حد تأکید کرده است؛ ازاین‌رو، تمرکز خود را بر «هنر حکومت» (یعنی «هدایت هدایت‌کردن» یا هدایت رفتار[13]) قرار داد، به‌مثابه‌ی وسیله‌ای برای تضمین همدستی فعالِ سوژه‌های قدرت در خودتنظیمیِ خویش. تحلیل‌های متأخر فوکو از لیبرالیسم، اوردولیبرال‌ها و مکتب شیکاگو نشان می‌دهند که او پیوند پیچیده و دلالت‌های متقابلِ سرکوب مستقیم، قانون اساسی، اقدامات پلیسی و خودتنظیمی را تشخیص داده بود. (به‌ویژه نک. 2004a)

پنجم، تحلیل‌های فوکو در نهایت صرفاً توصیفی اند و، بدتر از آن، همچون مطالعه‌ی پانوپتیکون، کارکردگرایانه اند. (پولانزاس 1978b: 67-8) فوکو منکر آن بود که پانوپتیکون بنتام را به‌عنوان الگویی عملی برای اعمال قدرت توصیف کرده باشد و ادعا می‌کرد که در عوض، آن را همچون ساختی ایدئال‌نوع[14] در نظر گرفته است که هرگز به اجرا درنیامد. (فوکو 1978: 183) بااین‌حال، باید پذیرفت که فوکو قطعاً نوعی «تبارشناسی پانوپتیسیسم»[15] به دست داد؛ پانوپتیسیسمی که همچون فن، فناوری یا نمودار خاصی از قدرت در بسیاری از عرصه‌های نهادی متفاوت یافت می‌شد، به مشخصه‌ی جامعه‌ی انضباطی قرن نوزدهم تبدیل شد و، فارغ از تبارشناسی پیچیده‌اش، متعاقباً در خدمت سرمایه‌داری صنعتی به کار گرفته شد. (در ادامه خواهیم دید.)

 

تحلیل‌های قدرت در برابر نظریه‌ی دولت

در حالی که پولانزاس زندگی خود را وقف نقد دولت سرمایه‌داری کرد، فوکو نسبت به نظریه‌ی دولت خصومتی عمیق داشت. او زمانی مدعی شد: «من از نظریه‌ی دولت صرف‌نظر می‌کنم، می‌خواهم صرف‌نظر کنم و باید صرف‌نظر کنم؛ درست همان‌طور که آدم از یک غذای هضم‌نشدنی صرف‌نظر می‌کند. (2004b: 78، ترجمه‌ی من) این موضع در خصومت شناخته‌شده‌ی او با نظریه‌پردازی‌های عام درباره‌ی دولت (خواه حقوقی-سیاسی، مارکسیستی یا واقعی‌گرایانه) و نیز در این دیدگاه او بازتاب می‌یابد که قدرت و کنترل در دولت مدرن، تا آنجا که اصلاً وجود داشته باشند، بیش از آنکه در اقتدار حاکمیتی ریشه داشته باشند، بر هنجارها و نهادهای اجتماعی مبتنی اند. فوکو در تحلیل‌های «اسمی‌گرایانه»[16] خود از قدرت بر سه مضمون تأکید می‌کرد: قدرت در همه‌ی روابط اجتماعی درون‌ماندگار است؛ قدرت با گفتمان‌ها و همچنین نهادها پیوند دارد؛ و قدرت ضرورتاً چندظرفیتی[17] است، زیرا تأثیر و اهمیت آن بسته به نحوه‌ی ادغام روابط اجتماعی، گفتمان‌ها و نهادها در راهبردهای متفاوت تغییر می‌کند. او همچنین بر فناوری‌های قدرت، روابط قدرت-دانش و راهبردهای متغیر برای ساختاربندی و به‌کارگیری روابط قدرت تمرکز داشت. فوکو در بسط این تحلیل از قدرت، تلاش برای ایجاد هرگونه نظریه‌ی عام درباره‌ی قدرت دولت یا قدرت به‌طور کلی را رد می‌کرد؛ نظریه‌هایی که بر فرض‌های پیشینی درباره‌ی وحدت ذاتی قدرت، کارکردهای ازپیش‌داده‌شده‌ی آن، گرایش ذاتی آن به گسترش از طریق پویایی‌های درونی خود، یا استقرار راهبردیِ جهانی آن توسط یک سوژه‌ی مسلط استوار بودند. (به‌ویژه نک.فوکو 1979b؛1980b:پاسیم  مقایسه کنید با 2003: 27-31؛ 2004b: 79, 193-4)

بر اساس اظهارات اولیه‌ی فوکو -که در درس‌گفتارهای او در کولژ دو فرانس درباره‌ی زیست‌سیاست و حکومتمندی در سال‌های ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ نیز عمدتاً تکرار شدند- می‌توان تحلیل قدرت او را چنین خلاصه کرد:

مطالعه‌ی قدرت باید از پایین آغاز شود؛ یعنی از میکروفیزیک ناهمگون و پراکنده‌ی قدرت. باید اشکال مشخص اعمال قدرت را در عرصه‌های نهادی متفاوت بررسی کرد و پرسید که آیا و چگونه این اشکال به یکدیگر پیوند یافته‌اند تا صورت‌بندی‌های اجتماعی گسترده‌تر و پایدارتر ایجاد کنند. باید قدرت را در جایی مطالعه کرد که بر افراد اعمال می‌شود، نه در مرکز، جایی که مشروعیت می‌یابد؛ باید رویّه‌های واقعیِ تابع‌سازی را بررسی کرد، نه نیاتی را که تلاش‌های سلطه را هدایت می‌کنند؛ و باید پذیرفت که قدرت از طریق شبکه‌ها گردش می‌کند، نه اینکه در نقاطی معین اعمال شود. بااین‌حال، فوکو پس از این گام نخست، به‌طور فزاینده‌ای تأکید کرد که، هرچند تحلیل باید از پایین و از تکثر خردِ روابط قدرت در میان مجموعه‌ای از عرصه‌های پراکنده آغاز شود، لازم است دو مسئله‌ی مرتبط دیگر نیز در نظر گرفته شوند: نخست، روابط متنوع قدرت چگونه به استعمار درآمده و در سازوکارهای عام‌تری با یکدیگر چفت‌وبست می‌شوند تا صورت‌های فراگیرتر سلطه را حفظ کنند؟ و دوم، این روابط چگونه با اشکال و شیوه‌های خاص تولید دانش پیوند می‌یابند؟

فوکو در اینجا برای بررسی شکل‌گیری تاریخی و دوره‌بندی دولت و نیز ابعاد مهم راهبردی و تاکتیکی روابط قدرت و گفتمان‌های مرتبط با آنها، مسئله‌ی حکومت را بسط داد. زیرا فوکو، با رد تحلیل‌های ذات‌گرایانه، فراتاریخی، جهان‌شمول و قیاسی از دولت و قدرت دولت، فضایی برای بررسی «تبلور چندریخت» آن (مقایسه کنید با 1986) در درون و از خلال تغییرات مرتبط در فناوری‌های قدرت، موضوعات حکومت، پروژه‌های حکومتی و شیوه‌های محاسبه‌ی سیاسی ایجاد کرد. درواقع، او استدلال کرد که «دولت چیزی بیش از اثر متحرکِ رژیمی از حکومتمندی‌های متعدد نیست». (2004b: 79) از نظر فوکو، این بدان معنا نیست که پیش از آنکه بتوان دولت را از طریق رویه‌های تاریخیِ مشخص و انضمامی مورد پرسش و واسازی قرار داد، باید تصوری جهان‌شمول از دولت در اختیار داشت. او با این پرسش که اگر دولت همیشه و از پیش وجود نداشت، چگونه می‌توان تاریخ را بررسی کرد، از این ناسازه اجتناب می‌کند.  (2004b: 4-5)برای مثال، جامعه باید دفاع شود نشان می‌دهد که ایده‌ی مدرنِ دولت جهان‌شمول چگونه از مجموعه‌ای پیچیده از جابه‌جایی‌های گفتمانی و ترکیب نهایی قدرت انضباطی و زیست‌سیاسی در چارچوبی بازتعریف‌شده از حاکمیت پدیدار شد. (2003: 37-9, 242-50) اکنون ببینیم بررسی ظهور تاریخیِ «اثرات دولت» در دو متنی که در اینجا موردتوجه اند، به چه معنا است.

 

فوکو در مقام تبارشناس دولت‌ورزی

اگرچه فوکو در آثار خود بارها به دولت اشاره می‌کند، منکر آن بود که بتوان وجود دولت را بدیهی و مفروض گرفت؛ ازاین‌رو، فایده‌ی هر نظریه‌ی دولتی را که بر چنین فرضی استوار باشد نیز رد می‌کرد. متون مورد بحث در اینجا بار دیگر تأکید می‌کنند که دولت فاقد جوهر است، امری جهان‌شمول نیست و سرچشمه‌ای خودایستا برای قدرت به شمار نمی‌رود. در عوض، دولت اثری برآمده و تغییرپذیر از معاملات بی‌وقفه، حکومتمندی‌های متعدد و دولتمندسازی‌های مستمر است.  (2004b: 79)تحلیل برحسب قدرت نباید از همان ابتدا فرض کند که حاکمیت دولت، صورت قانون یا وحدت کلیِ یک رابطه‌ی سلطه از پیش داده شده است؛ بلکه اینها صرفاً صورت‌های نهایی‌ای هستند که قدرت به خود می‌گیرد:

…قدرت باید در وهله‌ی نخست به‌مثابه‌ی کثرتِ روابط نیروهایی فهمیده شود که در حوزه‌ای که در آن عمل می‌کنند درون‌ماندگار اند و سازمان خاص خود را پدید می‌آورند؛ به‌مثابه‌ی فرایندی که از خلال مبارزات و رویارویی‌های بی‌وقفه، آنها را دگرگون، تقویت یا معکوس می‌کند؛ به‌مثابه‌ی تکیه‌گاهی که این روابط نیرو در یکدیگر می‌یابند و بدین‌سان زنجیره یا نظامی را شکل می‌دهند؛ یا، برعکس، گسست‌ها و تناقض‌هایی که آنها را از یکدیگر جدا می‌کنند؛ و سرانجام، به‌مثابه‌ی راهبردهایی که این روابط نیرو در آنها به فعلیت درمی‌آیند و طرح کلی یا تبلور نهادی‌شان در دستگاه دولت، در صورت‌بندی قانون و در هژمونی‌های اجتماعی گوناگون تجسم می‌یابد. شرط امکان قدرت [و] شبکه‌ی فهم‌پذیریِ نظم اجتماعی را نباید در وجود اولیه‌ی یک نقطه‌ی مرکزی، در یک سرچشمه‌ی یگانه‌ی حاکمیت جست‌وجو کرد که اشکال ثانویه و مشتق‌شده از آن سرچشمه بگیرند؛ بلکه باید آن را در بستر متحرک روابط نیرو جست‌وجو کرد که به‌واسطه‌ی نابرابری خود، پیوسته حالت‌های قدرت را ایجاد می‌کنند، اما این حالت‌ها همواره محلی و ناپایدار اند… قدرت همه‌جا هست؛ نه از آن رو که همه‌چیز را دربرمی‌گیرد، بلکه از آن رو که از همه‌جا سرچشمه می‌گیرد. (2004b: 92-3، ترجمه‌ی من)

در این چارچوب، گفته می‌شود هنر حکومت، یا حکومتمندی، شامل «مجموعه‌ای است متشکل از نهادها، رویّه‌ها، تحلیل‌ها و تأملات، محاسبات و تاکتیک‌هایی که امکان اعمال این شکل بسیار خاص، هرچند پیچیده، از قدرت را فراهم می‌کنند؛ شکلی از قدرت که جمعیت را هدف خود، اقتصاد سیاسی را شکل اصلی دانش خود، و دستگاه‌های امنیتی را ابزارهای فنی اساسی خود قرار می‌دهد». (2001: 219-20) ازاین‌رو، فوکو دولت را مجموعه‌ای رابطه‌ای می‌داند و حکومتمندی را مجموعه‌ای از رویّه‌ها و راهبردهایی تلقی می‌کند که در عرصه‌ی روابط سیاسیِ فاقد جوهر ازپیش‌تعیین‌شده عمل می‌کنند. به همین دلیل بود که او تحلیل‌هایی را که دولت (یا دولت‌ها به‌صورت جمع) را یک امر حقوقی-سیاسی، یک سوژه‌ی محاسبه‌گر، ابزاری برای سلطه‌ی طبقاتی یا معلولی ثانوی از روابط تولید می‌دانستند، مورد نقد قرار داد.

بااین‌حال، فوکو در آثار متأخر خود به تحلیل دولت‌ها به‌عنوان عرصه‌ای حیاتی برای رمزگذاری مجددِ راهبردیِ روابط قدرت، در پیوند با پروژه‌های حکومتی و شیوه‌های جدید محاسبه، پرداخت. این پروژه‌ها بر چیزی به نام «دولت» عمل می‌کنند؛ اما دولت چیزی نیست که صرفاً به‌عنوان موضوعی ازپیش‌داده برای حکومت وجود داشته باشد، بلکه خود نیز از طریق تغییر رویّه‌های حکومت، در حال (باز)ساخته‌شدن است. (2004b: 5-6) خلاصه آنکه، مطالعه‌ی حکومتمندی یعنی مطالعه‌ی شکل‌گیری تاریخی اشکال مختلف دولت درونِ و از طریق رویّه‌های حکومت، بی‌آنکه فرض کنیم دولت دارای جوهری جهان‌شمول یا عام است. بنابراین، فوکو، در حالی که هرگونه تلاش برای تدوین نظریه‌ای عام از دولت را کنار می‌گذاشت، بی‌تردید راهبردهای نوظهور (پروژه‌های دولتی و پروژه‌های حکومتمندکننده) را بررسی می‌کرد که ماهیت و اهداف حکومت را در زمینه‌ها و دوره‌های مختلف مشخص می‌ساختند؛ و ازاین‌رو، صورت‌های بدیل «عقل دولت»[18] را پدید می‌آوردند.

به‌ویژه، درس‌گفتارهای او در کولژ دو فرانس در سال‌های ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ استدلال می‌کردند که قدرت انضباطی بعدها با ظهور زیست‌سیاست و امنیت، به‌عنوان صورت‌های جدید «نسبت حکومتی»[19] تکمیل شد. قدرت انضباطی می‌توانست شکست قدرت حاکمیتی را در سطح بدن‌های فردی جبران کند، اما مسئله‌ی دشوارترِ کنترل جمعیت تنها از طریق بسط زیست‌سیاست حل شد. این امر مضمون محوری دو مجموعه درس‌گفتاری است که در اینجا بررسی می‌شوند. زیرا این درس‌گفتارها هم نظریه‌ها و رویّه‌های متغیر درباره‌ی هنر حکومت را مطالعه می‌کنند و هم نهادها و مجموعه‌های نهادیِ متغیری را که چنین رویّه‌هایی با آنها پیوند داشتند.

ازاین‌رو، فوکو سه شکل حکومت را از یکدیگر متمایز کرد: حاکمیت، انضباط‌مندی و حکومتمندی. نخستین شکل، با دولت قرون وسطایی پیوند دارد که بر حقوق عرفی، حقوق مکتوب و دادرسی استوار بود و با کنترل زمین و ثروت سروکار داشت؛ دومین شکل، با ظهور دولت اداری در قرون پانزدهم و شانزدهم مرتبط است که بر تنظیم انضباطیِ بدن‌های فردی در زمینه‌های نهادی مختلف استوار بود؛ و سومین شکل، با دولتی هرچه بیشتر حکومتمندشده ارتباط دارد که پیدایش آن به اواخر قرن شانزدهم بازمی‌گردد و در قرن نوزدهم به کمال رسید؛ زمانی که دغدغه‌ی دولت از این پس بر کنترل توده‌ی جمعیتِ موجود در قلمرو خود متمرکز شد، نه بر کنترل خودِ سرزمین‌مندی به‌مثابه‌ی یک امر مستقل. (2004a: 221؛ برای همین توالی با تاریخ‌های متفاوت، نک. 2003: 37-9, 249-50) فوکو در بسط این روایت، دغدغه‌های حکومت را به علاقه‌ی قرن شانزدهم به اداره‌ی پادشاهی‌های سرزمینی؛ به شکل‌گیری تحلیل‌ها و اشکال جدید دانش «آماری» در قرون شانزدهم و هفدهم (یعنی دانش دولت در تمامی عناصر، ابعاد و عوامل قدرت آن) و سرانجام به ظهور مرکانتیلیسم و علم پلیسیِ کامرالیستی[20] مرتبط کرد. (فوکو 2004a: 212) از این منظر، ظهور دولت حکومتمندشده، بیش از آنکه به معنای دولتمندسازی جامعه باشد، به معنای حکومتمندشدن دولت بود؛ فرایندی مبتنی بر تعریف و بازتعریف مداوم صلاحیت‌های دولت و مرز میان امر عمومی و خصوصی. (2004a: 220-1)

 

با فوکو و فراتر از فوکو

برخی از ابهامات و سردرگمی‌های پیرامون تحلیل‌های فوکو از قدرت و اهمیت آن در زندگی اجتماعی را می‌توان با تمایزگذاری میان سه لحظه در تحول روابط قدرت برطرف کرد. این سه لحظه عبارت اند از: ۱. تغییرپذیری در موضوعات، سوژه‌ها، اهداف و فناوری‌های قدرت؛ ۲. گزینش برخی فناوری‌ها و رویّه‌ها به‌جای برخی دیگر؛ ۳. حفظ و تثبیت برخی از این فناوری‌ها و رویه‌ها، هنگامی که خود آنها در راهبردهای گسترده‌تر و باثبات‌ترِ قدرت دولت و/یا قدرت طبقاتی (یا ملی یا نژادی) ادغام می‌شوند. این سه لحظه در روابط اجتماعی واقعی بر یکدیگر هم‌پوشانی دارند و متقابلاً بر هم اثر می‌گذارند؛ اما فوکو در آثار خود عمدتاً به آنها به‌صورت جداگانه رسید؛ یا دست‌کم آنها را به‌صورت جداگانه بسط داد. او ابتدا بر تغییرپذیری تبارشناختی تمرکز کرد، سپس بر همگرایی و گزینش نوظهورِ فناوری‌های مختلف قدرت، برای ترسیم شرایط عام سلطه در مواردی که این فناوری‌ها دارای سودمندی اقتصادی یا سیاسی برای بورژوازیِ در حال ظهور تلقی می‌شدند، و سرانجام بر رمزگذاری راهبردی و حفظ این رویّه‌های حکومت برای ایجاد راهبردی کلی که به سوی هدفی کمابیش یکپارچه جهت‌گیری داشت.

گام نخست، مفهوم آشنای تبارشناسی را وارد می‌کند؛ مفهومی که اهمیت آن همان چیزی است که بسیاری از مفسران از این متون و آثار پیشین فوکو با خود به‌همراه می‌برند. بااین‌حال، آنچه در این مسیر بسیار جالب‌تر است این است که گام دوم و، بیش از آن، گام سوم، قدرت دولت را بار دیگر به‌عنوان عرصه‌ای نوظهور و حیاتی از کنش راهبردی مطرح می‌کنند و قدرت دولت را به مسائل اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری و منافع یک طبقه‌ی بورژوای در حال ظهور پیوند می‌دهند، بی‌آنکه دولت، سرمایه یا بورژوازی را هرگز به‌عنوان نیروهای اجتماعیِ بدیهی و ازپیش‌داده تلقی کنند. این نکته گاه در تفسیرها مورد توجه قرار گرفته است، اما اهمیت آن برای ارائه‌ی تبیینی ضدّذات‌گرایانه، غیرغایت‌شناختی و پسینی-کارکردگرایانه از تحول سرمایه‌داری و شکل‌گیری دولت، به‌ندرت مورد توجه قرار گرفته است.

نخست، فوکو در پی رد عام‌تر تلاش‌ها برای ارائه‌ی روایتی تمامیت‌بخش از رویدادهای اجتماعی، معمولاً هرگونه فرض پیشینی مبنی بر اینکه اشکال مختلف قدرت به یکدیگر متصل اند و الگویی کلی از سلطه‌ی طبقاتی تولید می‌کنند را رد می‌کرد. او خاطرنشان کرد که فنون انضباطی دولت مدرن در عرصه‌های محلیِ پراکنده‌ای سرچشمه گرفتند که هم از مراکز قدرت دولتی در رژیم کهن[21] و هم از مراکز نوظهور تولید سرمایه‌دارانه فاصله‌ی زیادی داشتند. ازاین‌رو، هنجارسازی انضباطی بر رفتار افرادی متمرکز بود که مستقیماً در تولید سرمایه‌دارانه دخالت نداشتند؛ برای مثال، در تیمارستان‌ها، زندان‌ها، مدارس و پادگان‌ها. دوم، فوکو تشخیص داد که برخی فناوری‌ها و رویّه‌ها گزینش شده و در عرصه‌های دیگر قدرت ادغام شدند. بنابراین، در حالی که مراقبت و تنبیه بر پراکندگی سازوکارهای قدرت تأکید داشت، تاریخ جنسیت شروع به بررسی این مسئله کرد که سازوکارهای مختلف چگونه با یکدیگر ترکیب شدند تا از طریق رمزگذاری راهبردی‌ای که آنها را منسجم‌تر و مکمل یکدیگر می‌کرد، نظم اجتماعی را تولید کنند. فوکو در این اثر و در اثری هم‌دوره با آن، یعنی جامعه باید دفاع شود، این فرایند را صریحاً به تشخیص بورژوازی از سودآوری اقتصادی و سودمندی سیاسی این سازوکارها پیوند می‌دهد. (1979a: 114, 125, 141؛ 2003: 30-3) سوم، او بررسی کرد که روابط قدرت موجود نه‌تنها رمزگذاری، بلکه تثبیت و نهادینه نیز شدند. دولت در اینجا نقشی حیاتی دارد، زیرا روابط خردِ قدرت را با یکدیگر ترکیب، مرتب و تثبیت می‌کند. این فرایند در استعاره‌های گوناگونی بیان شده است: کثرت درون‌ماندگارِ روابط و فنون قدرت، در ارتباط با یکدیگر و در درون «پدیده‌های کلی‌تر» و «قدرت‌های عام‌تر»، «مستعمره‌سازی»، «مورد استفاده قرار دادن»، «جابه‌جا کردن»، «گسترش دادن»، «تغییر دادن»، «تقویت کردن»، «دگرگون کردن»، «نیرومند کردن»، «معکوس کردن» و مانند اینها می‌شوند. (دین 1994: 157؛ فوکو 2003: 30-1) این رمزگذاری و تثبیت در شرایط تاریخی بسیار مشخصی رخ داد که، از نظر فوکو، نمی‌توان آنها را از نیازهای کارکردی اقتصاد استنتاج کرد؛ بلکه این شرایط تبار پیشین و پویایی تحول خاص خود را داشتند.

برای مثال، فوکو استدلال می‌کند که تنها یک دولت پساحاکمیتی می‌توانست اشکال جدید حکومت را تثبیت کند؛ زیرا ظهور مسئله‌ی جمعیت امکان آن را فراهم کرد که قدرت از خانواده، در معنای گسترده‌ی آن، به سوی اقتصاد معطوف شود. (2004a: 214-15)

چفت‌وبست امر اقتصادی و امر سیاسی را نباید برحسب تابع‌سازی کارکردی یا هم‌ریختی صوری توضیح داد، بلکه باید آن را برحسب تعیّن‌یافتگی مفرطِ کارکردی[22] و فرایند مداومِ بسط یا تکمیل راهبردی فهمید. (1979b: 89, 219؛ 1980b: 195 به بعد) این وضعیت زمانی رخ می‌دهد که هر اثر (مثبت یا منفی، عمدی یا غیرعمدی) با آثار دیگر وارد هم‌طنینی یا تناقض می‌شود و بدین‌ترتیب بازتنظیم یا بازپردازش عناصر ناهمگونی را که در نقاط مختلف پدیدار شده‌اند ضروری می‌سازد. (1980b: 195) فوکو در توضیح این خط کلی، مفاهیمی مانند «هژمونی‌های اجتماعی»، «آثار هژمونیک»، «هژمونی بورژوازی»، «فراقدرت»، «سلطه‌ی طبقاتی»، «قدرت اضافی»[23] (یا «قدرت مازاد»، مشابه با ارزش اضافی)، «راهبرد کلی» و مانند اینها را به کار گرفت. (برای نمونه، 1980a: 92-3, 94؛ 1982: 156, 122, 188) او همچنین نقشی ممتاز برای دولت به‌عنوان نقطه‌ی رمزگذاری راهبردیِ کثرت روابط قدرت و دستگاهی قایل شد که در آن هژمونی، فراقدرت، سلطه‌ی طبقاتی یا قدرت مازاد متبلور می‌شوند. (برای نمونه، 1980: 92, 141؛ 1982: 101, 122, 199-200) برای مثال، این ظهور پیوند جمعیت-سرزمین-ثروت در اقتصاد سیاسی و علم پلیس بود که فضای لازم برای ارزش‌گذاری مجدد و چفت‌وبست مجددِ انضباط‌هایی را ایجاد کرد که در قرون هفدهم و هجدهم پدید آمده بودند؛ یعنی مدارس، کارگاه‌های تولیدی، ارتش‌ها و مانند آنها. (2004a: 217-19)

با نزدیک‌شدن به آثار فوکو از این منظر، می‌توان از دوگانه‌ی قدرت خرد و قدرت کلان، دوگانگیِ تحلیل قدرت‌های خرد و نظریه‌ی حاکمیت، و رابطه‌ی مسئله‌دار میان تکثر خرد و ضرورت کلان در روابط قدرت فراتر رفت. (مقایسه کنید باجسپ 1990b؛کِر 1999: 176) ایده‌ی حکومت به‌مثابه‌ی رمزگذاری راهبردیِ روابط قدرت پلی میان تکثر خرد و ضرورت کلان ایجاد می‌کند؛ و همان‌گونه که فوکو استدلال می‌کند، تمرکز بر قدرت‌های خرد تابع مقیاس است، اما در تمام مقیاس‌ها کاربرد دارد. این تمرکز یک منظر است، نه واقعیتی که به یک مقیاس خاص محدود شده باشد. (2004b: 193؛ مقایسه کنید با 2003: 244) ورود مفهوم زیست‌سیاست، فوکو را وادار می‌کند درباره‌ی راهبردهای کلی دولت و «خط کلی نیرویی که از خلال مخالفت‌های محلی عبور می‌کند و آنها را به یکدیگر پیوند می‌دهد» بیشتر سخن بگوید . (1980a: 94) بدین‌ترتیب می‌توانیم از تحلیل تغییرپذیری به سوی مسائل تعیین‌کننده‌ی گزینش و حفظ حرکت کنیم؛ مسائلی که در زمینه‌های تاریخی خاص، مفصل‌بندی متمایزی از امر اقتصادی و امر سیاسی را پدید می‌آورند.

 

نتیجه‌گیری

فوکو همواره تلاش‌ها برای تدوین یک نظریه‌ی عام را رد می‌کرد و متناسب با تغییر علایق خود و تغییر موقعیت انضمامیِ سیاسی، جهت و استدلال خود را تغییر می‌داد. به همین دلیل نباید در پی یافتن «فوکوِ اصیل» یا «فوکوِ ذاتی» باشیم. بااین‌حال، سه دوره‌ی درس‌گفتار او درباره‌ی حکومتمندی (2003، 2004a، 2004b) نشان‌دهنده‌ی علاقه‌ی فزاینده‌ی او به مسائل پیچیده و اقتضاییِ اقتصاد سیاسی و دولت‌ورزی اند. فوکو بی‌تردید استدلال‌های خام مبتنی بر «منطق سرمایه» درباره‌ی تحول اجتماعی-اقتصادی و روایت‌های دولت‌محور از دولت را رد می‌کرد. اما «تاریخ‌های انتقادی و مؤثر» او در اواسط تا اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰، به‌طور فزاینده‌ای برای پرداختن به مسائل اقتصاد سیاسی و شکل‌گیری تاریخی دولت از قرن شانزدهم تا قرن بیستم به کار گرفته شدند.

رویکرد نوآورانه و بسیار مولد او همچنین نشان داد که اقتصاد و دولت به‌طور فزاینده‌ای مطابق با ویژگی‌های اساسی اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری سازمان یافته‌اند، بی‌آنکه هرگز بتوان آنها را به این ویژگی‌ها فروکاست و بی‌آنکه خود این ویژگی‌ها نیز از ابتدا و به‌طور کامل ازپیش‌داده باشند. از این منظر، اگر بازخوانی مارسدن از مارکس و فوکو درباره‌ی سرمایه‌داری (1999) را تعمیم دهیم، به نظر می‌رسد که در حالی که مارکس می‌کوشد چرایی انباشت سرمایه و قدرت دولت را توضیح دهد، تحلیل‌های فوکو از انضباط‌مندی و حکومتمندی می‌کوشند چگونگی بهره‌کشی اقتصادی و سلطه‌ی سیاسی را توضیح دهند. البته آثار فوکو در این دوره بسیار فراتر از این است؛ اما این بازخوانی نشان می‌دهد که برای گفت‌وگو میان تحلیل‌های انتقادی مارکسیستی و فوکویی، دامنه‌ی بسیار بیشتری از آنچه بسیاری تصور می‌کنند وجود دارد.

 

[1]. Sécurité, territoire, population

[2]. Naissance de la biopolitique

[3]. statecraft

[4]. این بخش، نسخه‌ای بازنگری‌شده و بسط‌یافته از مقالهٔ «از قدرت‌های خرد تا حکومت‌مندی: کار فوکو دربارهٔ دولت‌بودگی، شکل‌گیری دولت، دولت‌ورزی و قدرت دولت» (*From micro-powers to governmentality: Foucault’s work on statehood, state formation, statecraft, and state power*)، منتشرشده در *Political Geography*، جلد ۲۶، شمارهٔ ۱، سال ۲۰۰۷، صص. ۳۴–۴۰ است؛ همچنین مطالبی از کتاب *State Theory* (۱۹۹۰b) و مقالهٔ «قدرت و راهبردها نزد پولانزاس و فوکو» (*Pouvoir et stratégies chez Poulantzas et Foucault*)، *Actuel Marx*، شمارهٔ ۳۶، سال ۲۰۰۴، صص. ۸۹–۱۰۷، را نیز دربرمی‌گیرد.

[5]. nouvelle philosophie

[6]. post-gauchiste

[7]. hypermarxification

[8]. communistology

[9]. isolation effect

[10]. micro-revolts

[11]. meta-power

[12]. assujettissement

[13]. conduct of conduct

[14]. ideal-typical

[15]. genealogy of panopticism

[16]. nominalist

[17]. polyvalent

[18]. raison d’état

[19]. ratio gouvernementale

[20]. Polizeiwissenschaft

[21]. Ancien Régime

[22]. functional overdetermination

[23]. sur-pouvoir

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها