فصل۱۰: پیچیدگی، ضرورت مشروط، نشانهمندی و رویکرد راهبردی-رابطهای
«اگر نمودهای ظاهری و ذاتِ اشیا مستقیماً بر هم منطبق بودند، تمام علم زائد و بیهوده میبود.» (مارکس 1894: 817)
«پیچیدگیها را فراتر از آنچه ضروری است افزایش مده؛ اما هر تعداد پیچیدگی را که ضروری است وارد کن.» (جسپ 1982: 214–17)
این فصل روایتی مقدماتی از دلالتهای متقابلِ پیچیدگی و رئالیسم انتقادی ارائه میکند و نشان میدهد که چگونه میتوان این روایت را با حرکت به سوی اقتصاد سیاسی فرهنگیِ سرمایهداری معاصر به کار گرفت. بدینترتیب، امیدوارم از آن جلوگیری کنم که پیچیدگی به یک «تصور آشفته»[1] تبدیل شود (مارکس 1857: 100؛سایر 2000) که نه میتواند موضوعی منسجم برای پژوهش فراهم آورد و نه اصلی منسجم برای تبیین. ازاینرو، میان پیچیدگی بهطور عام و شیوههای خاصِ پیچیدگی تمایز میگذارم و با استفاده از پیچیدگی بهمثابهی استعاره، بدون توجه به صورتها و شیوههای تحقق آن در زمینههای خاص، مخالفت میکنم. چهار بخش اصلی فصل به مسائل زیر میپردازند: الف) پیچیدگیِ پیچیدگی و دلالتهای ضرورت مشروط برای راهبرد پژوهش؛ ب) کاهش پیچیدگی و رویکرد راهبردی-رابطهای؛ ج) نقش نشانهمندی در کاهش پیچیدگی و دلالتهای آن برای اقتصاد سیاسی فرهنگی؛ و د) برخی ویژگیهای کلیدی دستورکار نسل چهارمِ رویکرد راهبردی-رابطهای.
پیچیدگی و ضرورت مشروط
پیچیدگی، پیچیده است. راههای بسیاری برای تعریف پیچیدگی وجود دارد و همهی آنها برای رئالیسم انتقادی و رویکرد راهبردی-رابطهای اهمیت ندارند. بنابراین، نخستین وظیفهی من این است که پیچیدگیِ پیچیدگی را کاهش دهم تا بتوانم آن را به رئالیسم انتقادی و رویکرد راهبردی-رابطهای پیوند دهم، نه به موضوعی دیگر. در واقع، چنین عمل سادهسازیای در مواجهه با پیچیدگی، وظیفهای اجتنابناپذیر برای هر عامل[2] یا نظام عامل[3] است. (لومان 1989, 1995) تمرکز بر ماهیت پیچیدگی در جهان طبیعی و اجتماعی به ما امکان میدهد سهم متمایز رویکرد راهبردی-رابطهای، نشانهمندی انتقادی و، برای برخی مقاصد، اقتصاد سیاسی فرهنگی را در توصیف و تبیین اجتماعی دریابیم. ازاینرو، اکنون صورتهای متفاوت پیچیدگی را شناسایی میکنم، دلالتهای آنها را برای امکان شناخت ارزیابی میکنم و پیشنهاد میکنم که جهان اجتماعی، هرچند ناگزیر ساختی اجتماعی است، دارای ویژگیهای نوظهوری نیز هست که میتوان آنها را مستقل از ذهن دانست؛ بهویژه از منظر ناظران غیرمشارکتکننده. بحث را با پیچیدگی توصیفی آغاز میکنم و سپس به مسئلهی بنیادیترِ پیچیدگی هستیشناختی میپردازم.
رشر استدلال میکند که تعداد اظهارات توصیفیِ صادقی که میتوان دربارهی یک چیز (دربارهی هر عنصر عینیِ هستی و، بهطور خاص، هر شیء فیزیکیِ منفرد) بیان کرد، از لحاظ نظری پایانناپذیر است: «…هیچ حد ذاتیای برای تعداد انواع یا مقولههای متمایز توصیفی وجود ندارد که اشیای این جهان بتوانند به آنها تعلق داشته باشند. تا آنجا که میتوانیم با بیشترین دقت ممکن دریابیم، واقعیت طبیعی از ژرفای توصیفی بینهایتی برخوردار است. این واقعیت با قانونی از پیچیدگی طبیعی مواجهمان میکند: هیچ محدودیتی برای تعداد انواع طبیعیای که هر امر جزییِ عینی به آنها تعلق دارد وجود ندارد.» (1998: 28؛ تأکید در اصل؛ بیکر 2001: 63) مارکس نیز استدلالی مشابه و رئالیستی-انتقادی را در تمایز خود میان «امر واقعی-انضمامی»[4] بهمثابهی ترکیب پیچیدهای از تعینات متعدد و «امر واقعی-انضمامی» بهمثابهی بازتولید امر واقعی-انضمامی در اندیشه مطرح کرده بود. (مارکس 1857: 101) او ناممکنبودن هستیشناختی، معرفتشناختی و روششناختیِ هرگز به پایان رساندنِ شناختِ امر واقعی-انضمامی از طریق بازتولید آن در اندیشه را نادیده گرفت. بااینحال، بهخوبی آگاه بود که «هر آغاز دشوار است؛ و این امر دربارهی همهی علوم صدق میکند». (مارکس 1867: 18)
از این منظر، چنانکه در مقدمهی کلی پیشنهاد کردم، آغاز کردن تحلیل پیچیدگیهای جهان اجتماعی از منظر انباشت سرمایه ممکن است برای همهی تحقیقات و در همهی موارد بهترین نقطهی ورود نباشد. این نقطهی ورود ممکن است برای مواردی مناسب باشد که در آنها منطق انباشت سرمایه، شیوهی مسلط اجتماعیشدن[5] است و/یا موضوع نظریِ مورد بررسی بهشدت تحت تأثیر این منطق قرار دارد؛ اما در مواردی که شیوههای دیگر اجتماعیشدن مسلطاند و/یا بیشترین تأثیر را بر موضوع نظری مربوط دارند، ممکن است چندان مناسب نباشد. این امر در چیزی بازتاب مییابد که مان (1986) در ربط با دولت، آن را «تبلور چندریختیِ قدرت دولت» نامیده است؛ مفهومی که برای توجیه تأکید او بر منطقهای سازماندهندهی دیگر در ماتریالیسم سازمانیاش به کار میرود. (مان 1986) ریکرت (1902/1986) نیز از منظر فلسفی کاملاً متفاوتی، در آغاز قرن بیستم، استدلال مشابهی مطرح کرد و آن را به جهان اجتماعی گسترش داد (همانگونه که ویندلباند و، بیتردید، دیگران پیش از او چنین کرده بودند). او نیز استدلال میکرد که جهان مجموعهای با گسترهی نامتناهی از اشیا است که هریک از آنها نیز بهطور نامتناهی قابلتقسیم است؛ بنابراین، ما با «کثرتی»[6] نامتناهی، هم از حیث «گستره» و هم از حیث «شدت»، از امور جزیی مواجهیم. ریکرت نتیجه میگیرد که شناخت ما نمیتواند چیزی شبیه یک کپی یا بازتولید واقعیت باشد؛ در واقع، ما نمیتوانیم هیچ شیء یا رویدادی را در تمام جنبههای آن بشناسیم. او از این امر، برای علوم اجتماعی و طبیعی، دلالتهای مهمی استخراج میکند. (دربارهی این موضوع، نک. ریکرت 1986: 61–137 و ادامهی بحث در همینجا) بهطور کلیتر، رشر میگوید: «این محدودیتِ شناخت ما از اشیا (یعنی این تشخیص ما که واقعیت فراتر از افقهای چیزی است که ممکن است بتوانیم دربارهی آن بدانیم یا حتی دربارهی آن حدس بزنیم) است که بیش از هر چیز دیگری مستقلبودنِ واقعیت را از ذهن نشان میدهد. جهانی که ذهن ما قادر نیست آن را تعین ببخشد، بهسختی میتواند محصول عملکرد ذهن ما تلقی شود.» (1998: 52)
چنین استدلالهایی آشکارا از پیچیدگی توصیفیِ موجودات و روابط آنها با دیگر موجودات در جهان واقعی ناشی میشوند. ازاینرو، شاید بتوان آنها را بیشتر معطوف به پیچیدگی معرفتی دانست تا پیچیدگی هستیشناختی. اما میان پیچیدگی معرفتی و پیچیدگی هستیشناختی پیوندی نیرومند وجود دارد که مستقیماً با اهمیت رئالیسم انتقادی و رویکرد راهبردی-رابطهای در علوم اجتماعی مرتبط است. بنابراین اکنون به پیچیدگی هستیشناختی میپردازم. رشر سه شیوهی پیچیدگی هستیشناختی را از یکدیگر متمایز میکند، که هر یک دارای دو یا چند زیرگونهاند: ترکیبی، ساختاری و عملیاتی. جزئیات دقیق این تمایز برای بحث حاضر اهمیتی ندارند. زیرا هر یک از این شیوههای پیچیدگی همان مسئلهی شناختیِ پیشگفته را ایجاد میکنند، یعنی اینکه جهان آنقدر پیچیده است که هرگز نمیتوان آن را بهطور کامل بهوسیلهی ذهن انسان (یا، در واقع، هر ذهنی) درک کرد. اما در اینجا مسئله نهچندان ظرفیتهای شناختی ذهن (یا، دقیقتر، علم در بُعد تراگذریِ آن) بلکه ویژگیهای هستیشناختی (یا ناگذرا) موجودات پیچیده است. دو ویژگی هستیشناختی در اینجا شایان توجهاند. نخست، مسئلهی امکان و همامکانی[7] مطرح است که ارتباط نزدیکی با مسائل راهبردی-رابطهای همچون مسیرسازی و وابستگی به مسیر، خودمختاری عملیاتی و وابستگی متقابل مادی، و هماهنگی راهبردی و جفتشدگی ساختاری دارد (نک. ادامهی بحث):
موجودات و روابط آنها در جهان واقعی نهتنها دارای ویژگیهای بیشتری از آن چیزی هستند که هرگز بهطور آشکار متجلی خواهند کرد، بلکه ویژگیهایی بیش از آنچه اصولاً میتوانند متجلی کنند نیز دارند. دلیل آن این است که ویژگیهای استعدادیِ اشیا همواره شامل آن چیزی است که میتوان آن را شرایط تحققِ متقابلاً مانع یکدیگر دانست… تحقق کاملاً ممکنِ برخی استعدادهای مختلف ممکن است با یکدیگر همامکان نباشد؛ بنابراین ویژگیهای استعدادیِ یک چیز هرگز نمیتوانند بهطور کامل متجلی شوند؛ نه فقط در عمل، بلکه در اصل. دعاوی عینی ما دربارهی اشیای واقعی همواره ما را متعهد به چیزی بیش از آنچه عملاً هرگز میتوانیم دربارهی آنها تعیین کنیم میسازند. (رشر 1998: 38؛ بحث دربارهی همامکانی و همگامی در فصل 8 بالا، ص. [187])
این نکته با تمایز رئالیسم انتقادی میان «واقعی» و «بالفعل» پیوند نزدیکی دارد و، برخلاف رشر، نباید به بهای تأمل دقیق دربارهی ماهیت امر بالفعل، بیش از اندازه به تجربه یا حتی تجربهپذیری گره زده شود. دوم، دامنهی تعامل میان موجودات پیچیده، ظهور موجودات و فرایندهای جدید از دل این تعاملات، سادهسازیهایی که عوامل یا نظامهای عامل برای کاهش پیچیدگی تا حدود قابل مدیریت وارد میکنند، و آثار نوظهور چنین سادهسازیهایی، همگی گرایش دارند به اینکه پیچیدگی را خودتقویتکننده کنند. بهاختصار، چنانکه لومان نیز همواره بر آن تأکید داشت، پیچیدگی، پیچیدگی تولید میکند. یا چنانکه رشر در عبارتی بهطرزی شگفتانگیز انسانوار میگوید:
نظامهای پیچیده عموماً بهگونهای عمل میکنند که اصول نظمِ بیشتری پدید آورند و از این طریق پیچیدگیهای اضافی را امکانپذیر سازند. موجودات پیچیده به سوی جوامع پیچیده گرایش دارند؛ ماشینهای پیچیده به سوی صنایع پیچیده؛ و تسلیحات پیچیده به سوی ارتشهای پیچیده. و پیچیدگی جهان بدین معناست که اکنون و همواره، چیزی بیش از آنچه علم ما (یا، از این بابت، تأملات و فلسفهی ما) قادر به تصور آن است، در واقعیت وجود دارد. (1998: 28)
پیچیدگی و خودتقویتکنندگی آن برای تحلیل جهان واقعی چه دلالتی دارند؟ در اینجا شایسته است میان سه مجموعه دلالت تمایز بگذاریم: هستیشناختی، معرفتشناختی و روششناختی. از نظر هستیشناختی، پیچیدگی به ماهیت ترکیبی، ساختاری یا عملیاتیِ رویدادها، پدیدهها یا دیگر موضوعات رابطهای در جهان واقعی اشاره دارد. این پیچیدگی، هم بر جهان طبیعی و هم بر جهان اجتماعی صدق میکند. رویدادها، پدیدهها یا موضوعات رابطهایِ اجتماعی، همانند نمونههای طبیعی، میتوانند دارای ویژگیهای ضروریِ طبیعی باشند که مشخصهی یک یا چند نوع پیچیدگی ترکیبی، ساختاری یا عملیاتی است: از آنجا که موجودات، پیچیده و تعاملات آنها دارای بالقوّگیهای طبیعیِ ضروریِ متعددی هستند که ممکن است بالفعل نشوند و/یا نتوانند بهطور همزمان بالفعل شوند، عملکرد آنها ناگزیر با نوعی پیشبینیناپذیری و تعینناپذیری همراه است. من کوشیدهام این وضعیت را با مفهوم «ضرورت مشروط»[8] صورتبندی کنم. تناقض ظاهریِ این مفهوم، یعنی جمع دو امر ناسازهنما در یک ترکیب، زمانی از میان میرود که تشخیص دهیم «تصادفی/مشروطبودگی» و «ضرورت» به دو مرجع متفاوت اشاره دارند. «ضرورت مشروط»، هم به تعین علّیِ بالفعلِ رویدادها و پدیدهها (یعنی ضرورت) و هم به تعینناپذیری پیشینیِ[9] آنها (یعنی مشروطبودگی) اشاره میکند. به بیان دیگر، رویدادها و پدیدهها محصول تعاملِ غیرضروریِ زنجیرههای علّیِ مختلفاند و نتیجهای معین را پدید میآورند که تنها از طریق مفصلبندیِ مشروطِ زنجیرههای علّی گوناگون، به ضرورتی بالفعل تبدیل شده است. (جسپ 1982: 212–14, 218–19, 252, 254؛ 1985a: 136, 138–144, 188, 216, 343–5؛ 1990b: 4, 11–13؛ 1996؛ و 2002a)
ضرورت مشروط، بهمثابهی یکی از ویژگیهای جهان واقعی، هم بر پیچیدگی هستیشناختی آن جهان مبتنی است و هم آن را تقویت میکند. در واقع، اگر تحول جهان واقعی مستلزم توالی بینهایتی از «ضرورتهای مشروط» باشد که هم بهطور مشروط به یکدیگر وابستهاند و هم بهطور مشروط ضروریاند، در آن صورت این جهان یک نظامِ بازِ بینهایت پیچیده خواهد بود. این امر مجموعهای از پرسشها را دربارهی اینکه چگونه میتوان به بهترین شکل «پیچیدگیِ پیچیدگی» را در جهان واقعی دریافت، مطرح میکند. از جمله، این بدان معناست که: الف) علل یکسان میتوانند به آثار متفاوت و/یا واگرا منجر شوند؛ ب) علل متفاوت میتوانند آثار یکسانی تولید کنند؛ ج) علل کوچک میتوانند آثار بسیار بزرگی به دنبال داشته باشند؛ د) علل بزرگ میتوانند آثار نسبتاً کوچکی ایجاد کنند؛ هـ) علل ممکن است با آثار متضاد دنبال شوند؛ و) آثار علل متخاصم نامطمئناند. (شریور 1999: 91، با استناد به مورین 1980) این امر وجود هر الگوریتم سادهای را برای تولید تبیینهای پدیدههای پیچیده منتفی میکند. ضرورت مشروط بر پیچیدگی بینهایت جهان واقعی دلالت دارد، و پیچیدگی بینهایت جهان واقعی نیز بر ضرورت مشروط دلالت میکند. از اینرو، باید هم به کاهش پیچیدگی -یعنی درگیر شدن در سادهسازی روششناختی- روی آوریم و هم رابطهگرایی روششناختی را بپذیریم. (دربارهی اولی، نک. رشر 1998؛ دربارهی دومی، نک. بوردیو و وکانت 1992؛ و فصل 1 بالا)
بنابراین، درک واقعیت به معنای سادهسازی و دگرگونکردن آن در پرتو یک راهبرد شناختی است و در همین زمینه است که تحلیل نشانهشناختی انتقادی و، بهویژه از منظر راهبردی-رابطهای، مفهوم «خیالواره»[10] اهمیت ویژهای پیدا میکند. از نظر معرفتشناختی، اگر جهان واقعی بینهایت پیچیده باشد، نمیتوان آن را بهطور تحلیلی به پایان رساند. این امر هرگونه نظریهی کپی از شناخت را منتفی میکند؛ نظریهای که بر اساس آن نتیجهی یک تحقیق چیزی بیش و کم از بازتولید جهان واقعی در تمام پیچیدگی آن نیست. (این همان خطای غرورآمیز مارکس در مقدمهی 1857 است.) در عوض، این وضعیت مستلزم آن است که نقاط ورود سادهکنندهای به آن پیچیدگی انتخاب کنیم و بپذیریم که همهی شناختها جزیی، موقتی و ناتمام اند. یکی از تفاوتهای میان رشتههای علمی، به شیوههایی مربوط میشود که آنها از طریق آن جهان واقعی را به مجموعههایی قابل مدیریت از موضوعات نظری تقسیم میکنند (موضوعاتی که خودِ رشتهها ممکن است به نوبهی خود در جهان واقعی به شکلگیری آنها کمک کنند) نقاط ورود خود به تحقیق را برمیگزینند و روابط متقابل میان جنبههای مختلف واقعیت را بررسی میکنند؛ خواه این جنبهها از سوی رشتههای مختلف از یکدیگر جدا شده باشند، خواه در جریان فرایند تحقیق پدیدار شوند. بااینحال، هنگامی که موضوعات تغییر میکنند، مرزهای خاص رشتهای، تقسیم کارها و نقاط ورود ممکن است اهمیت کمتری پیدا کنند. این وضعیت میتواند به تقسیمات بیشتر میانرشتهای، فرارشتهایشدن یا پسارشتهایشدن منجر شود. (نک. جسپ و سام 2001)
افزون بر این، اگر «ضرورتهای مشروط» وجود داشته باشند، تبیین کافی آنها مستلزم ترکیب مفاهیم، مفروضات و اصول تحلیل از حوزههای نظری مختلف و پیوند دادن آنها با یک مبیَّن یا امرِ تبیینشوندهی نظریّاً تعریفشده[11] است. بنابراین، یک تبیین تنها نسبت به یک مبیَّنِ معین که ناظر آن را از میان آن پیچیدگی بینهایت جدا و از این طریق «برساخته» است، بیشوکم رضایتبخش خواهد بود. (جسپ 1982: 213–20) وبر از ناممکنی عملی (و در بسیاری موارد، زایدبودن نظری) دنبال کردن روابط علّی تا سطح میکروسکوپیِ پیوندهای ضروری میان اجزای بنیادی واقعیت سخن گفته است. (رینگر 2000: 71–2) این امر، صرفنظر از اینکه مسئله در مقیاسی نسبتاً کلان یا خرد باشد، و/یا صرفنظر از میزان کلیت تحولها و نتایج تاریخیای که باید تبیین شوند، صادق است. مسئلهی اصلی، تبیین مبیّـِنها یا امور تبیینکنندهی نظریّاً تعریفشدهی[12] مشخص برحسب پیشایندهای علّی مشخص است؛ بهگونهای که نشان دهد چگونه فرایندهای علّی خاص یا تقاطعهای علّی خاص، از میان تقاطعهای ممکن متعدد، در تولید چیزی مداخله کردهاند که در غیر این صورت رخ نمیداد. چنانکه در فصل 1 گفته شد، این امر مستلزم فرایند اِسناد علّی[13] است؛ یعنی انتخاب آن دسته از پیوندهای علّی از میان پیوندهای ممکن متعدد که برای این مبیَّن خاص از نظر علّی مؤثر تلقی میشوند. بازتعریف مبیَّن، گسترش زمینهی فضا-زمانی آن، یا شناسایی دامنهی وسیعتری از عوامل علّی مرتبط، اسناد علّی را تغییر خواهد داد. از این منظر، در رویکرد راهبردی-رابطهای، تبیین علّی، خواه از سوی ناظران و خواه از سوی مشارکتکنندگان، همواره مستلزم سادهسازی است و، به طریق اولی، مشروطاً ضروری و بالقوّه مناقشهپذیر است. این امر بهویژه در توضیح رویدادها، فرایندها و نتایجی اهمیت دارد که در آنها روابط قدرت و سلطه دخیلاند و/یا ماهیت، علل و راهحلهای بحرانها موضوع بحثاند.
بهطور کلیتر، این امر نشان میدهد که باید مفاهیم، اصول تبیینی و مانند آنها را از رشتههای مختلف با یکدیگر ترکیب کنیم و بر تمایز میان علوم حقوقی[14] و علوم واقعیت[15] غلبه کنیم. اولی، یعنی علوم قانونمحور یا نومولوژیک، از جهان واقعی انتزاع میکنند تا قوانین عام و نظمهای قانونمانند را کشف کنند که محتوای مادی محدودی دارند؛ در حالی که دومی، یعنی رشتههای معطوف به واقعیت، به یگانگیِ رویدادها و فرایندهای خاص توجه دارند، خواه ماهیت آنها نسبتاً خرد باشد یا کلان. از منظر رئالیسم انتقادی و رویکرد راهبردی-رابطهای، «نهتنها آموزنده، بلکه در نهایت ضروری است که شناخت خود از ویژگیهای اشیا را در یک چشمانداز زمانی ببینیم.» (رشر 1998: 33–4) به بیان دیگر، «انتظار داریم ناگزیر شویم دربارهی ماهیت و شیوههای رفتار آنها نظر خود را تغییر دهیم». (رشر 1998: 34؛ تأکید در اصل) البته استدلالهای مشابهی در مقدمهی مارکس در سال 1857 دربارهی حرکت از موضوعات انتزاعی-ساده به موضوعات انضمامی-پیچیده مطرح شده بود. (1857: 99–103)
از منظر روششناختی. روشی لازم است که به پیچیدگی و ضرورت مشروط احترام بگذارد. روش چفتوبست[16] در اینجا مناسب است. این روش مستلزم حرکت دوگانهای است: از انتزاعی به عینی در امتداد یک سطح تحلیل، و از ساده به پیچیده از طریق افزودن سطوح تحلیلی بیشتر، بهمنظور تولید تبیینهایی که بهتدریج کفایت بیشتری پیدا میکنند. (جسپ 1982: 213–19؛ 2001a) این امر اغلب با مسائل جدیِ جنایی-تحقیقیِ اِسناد علّی در مواجهه با تبیینهای رقیب متعدد همراه خواهد بود و حل این مسائل ممکن است مستلزم توسل به استدلال خلافواقعی و/یا مقایسهای باشد. (لومان 1970, 1995؛ رینگر 2000: 169) راگین از جمله روششناسانی است که کوشیدهاند روشهای معطوف به مورد و روشهای معطوف به متغیر را در تحلیل مقایسهای صورتبندی کنند تا مبنای مادیتری برای چنین استدلالهای خلافواقعی فراهم آورند. (راگین 1987, 2000) در تحلیل علّی، استدلال خلافواقعی برای تعیین اهمیت نسبی یا ترتیب اهمیت علل مختلف در تولید یک اثر معین، نقشی عمده دارد. چنانکه بندهای پیشین نشان دادهاند، ابعاد هستیشناختی، معرفتشناختی و روششناختیِ پیچیدگی بهشدت به یکدیگر مرتبطاند. اما همچنان باید مراقب باشیم آنها را از یکدیگر متمایز کنیم؛ هم برای جلوگیری از سوءتفاهمهای احتمالی و هم برای بهرهگیری از پیوندهای میان آنها در توسعهی فلسفهای رئالیستی-انتقادی دربارهی علوم اجتماعی.
پیچیدگی، استدلال به سود رئالیسم انتقادی و تحلیل راهبردی-رابطهای را تقویت میکند. زیرا رئالیسم انتقادی میان واقعی، بالفعل و تجربی تمایز میگذارد و بدینترتیب امکان تحقق متفاوتِ امکانها و/یا همامکانیها را فراهم میکند؛ میتواند میان پیچیدگی هستیشناختی، پیچیدگی معرفتی و پیچیدگی توصیفی تمایز بگذارد؛ بر تمایز میان ماهیت ناگذراى جهان طبیعی و اجتماعی و ماهیت تراگذراى مشاهدهی ماشینی یا زندهی آن مبتنی است (که در مورد مشاهدهی اجتماعی، هم شامل مقولات و روشهای غیرعلمی و هم علمی میشود)؛ و بر خطاپذیری و اصلاحپذیری شناخت، مطابق با پروتکلهای غالبِ مرتبط با پارادایمهای مختلف مشاهده، از جمله پروتکلهای تحقیق علمی، تأکید میکند. پیچیدگی همچنین اهمیت مفهوم ضرورت مشروط را برای بررسی موجودات، فرایندها و رویدادهای پیچیده برجسته میسازد. بنابراین، در حالی که پیچیدگی هستیشناختی بهویژه برای دو سطح نخست هستیشناسی رئالیستی-انتقادی، یعنی «واقعی» و «بالفعل»، اهمیت دارد، پیچیدگی فرمولی بهویژه با سطوح دوم و سوم آن، یعنی «بالفعل» و «تجربی»، مرتبط است. «ضرورت مشروط» ویژگیهای معینی از پدیدههای «واقعی-انضمامی» را نشان میدهد و دلالتهای هستیشناختی، معرفتشناختی، روششناختی و ماهوی آنها را بررسی میکند. این مفهوم بر این فرض استوار است که هر چیزی که در جهان واقعی رخ میدهد، باید رخ دهد؛ یعنی به یک معنا «ضروری» است. رد این فرض، بخش بزرگی از پژوهش علمی را بیمعنا خواهد کرد. اما آنچه در «ضرورت مشروط» محل مناقشه است، معنای دقیق ضرورت است. زیرا این مفهوم نمیتواند، نباید و بههیچوجه به این معنا باشد که هرآنچه در جهان واقعی رخ میدهد، ناشی از یک سازوکار علّی منفرد است. در عوض، بالفعلشدن انضمامیِ رویدادها حاصل تعامل گرایشها و ضدّگرایشهای علّیِ متنوع است. اکنون، هرچند ممکن است وسوسه شویم استدلال کنیم که خودِ این تعامل میتواند بهمثابهی سازوکار علّی واحدی عمل کند که وقوع ضروریِ امر ضروری را بهطور اجتنابناپذیر تولید میکند، این استدلال نامعتبر است؛ زیرا ماهیت و نتیجهی این تعامل را نمیتوان به عملکرد یک سازوکار علّی واحد نسبت داد. زیرا چنین تعاملاتی خود حاصل تعامل میان گرایشها و ضدگرایشهای علّی متنوع اند: آنها حاصل تعامل میان تعاملات هستند. این امر راه را برای پسرفتِ بینهایتِ تبیینی به درون گذشتهی وابسته به مسیر میگشاید؛ اما، چنانکه رشر در صورتبندی خود از تیغ اوکام یادآور میشود، پیچیدگیها را نباید فراتر از آنچه ضروری است افزایش داد. (1998: 62؛ همچنین نک. یادداشت 1)
بنابراین، برای اجتناب از پسرفت بینهایت، ضروری است حدود مادی، اجتماعی و فضا-زمانیِ هر مبیَّن را تعریف کنیم. این امر زمینه را برای تحلیل تبارشناختی گستردهتر و/یا تمرکز انتخابی بر صورتبندی کنونی[17] فراهم میکند. بااینحال، از منظر راهبردی-رابطهای، حتی صورتبندی کنونی را نمیتوان همچون یک «نقطه»ی انتزاعی، بدون عمق و گسترهی فضا-زمانی، تحلیل کرد. در عوض، این صورتبندی مستلزم تحلیل راهبردی-رابطهایِ صورتبندی کنونی است که با کنشگران، هویتها، منافع، افقهای فضا-زمانی و اهداف راهبردی خاص مرتبط باشد. از منظر تبارشناختی، صورتبندی کنونی محصول ضروریِ تعاملات مشروط میان مجموعههای مختلف سازوکارهای علّی در گذشته و حال است.
از منظر تحلیل زمینهی راهبردی-رابطهای، صورتبندی کنونی یک زمین راهبردی نامتقارن است که برای کنشگران مختلف، فرصتهای مادی، فضا-زمانی و اجتماعی متفاوتی برای پیگیری اهداف متفاوت در مجموعهای ناهمگون از هندسههای زمان ـ فضا فراهم میکند؛ هندسههایی که از «اینجا-اکنون» بلافصل تا جامعهی جهانی در آیندهای نامعین امتداد دارند. البته، وقتی ضرورت مشروط را از این منظر ببینیم، این مفهوم همچنین بر مازاد نامحدودی از امکانهای آینده دلالت میکند؛ امکانهایی که غیرقابلمدیریت و اغلب متقابلاً انحصاریاند، بهگونهای که جهان اجتماعی دارای ساختاری «باز» است. (لومان 1979: 6, 13) بنابراین، از منظر راهبردی-رابطهای، حتی پیش از آنکه مسائلی همچون تناقضها، دوراهیها، پارادوکسها و تصمیمناپذیری را وارد بحث کنیم، ضرورت انتخاب و مشروطبودنِ آنچه انتخاب میشود، از همین وضعیت ناشی میشود. (شرر 1995)
پیچیدگی و رویکرد راهبردی-رابطهای
اکنون به تمایز متعارف میان علوم طبیعی و علوم اجتماعی و دلالتهای آن برای تحلیل راهبردی-رابطهای جهان اجتماعی میپردازم. باشکار در بحث خود دربارهی امکان طبیعتگرایی، یعنی شباهت میان روشهای علوم طبیعی و اجتماعی، هم دیدگاه تقلیلگرایانهای را رد میکند که بر اساس آن پدیدههای جهان اجتماعی را میتوان به پدیدههای جهان طبیعی تقلیل داد، و هم دیدگاه علمگرایانهای را که معتقد است میان روشهای علوم طبیعی و اجتماعی هیچ تفاوتی وجود ندارد. در عوض، او استدلال میکند که علوم طبیعی و اجتماعی در برخی ملاحظات هستیشناختی، معرفتشناختی و رابطهای مشترکاند، اما به دلیل اهمیت معنا در کنش، تفاوتهای مهمی نیز میان آنها هست. (باشکار 1989: 44–55, 80–90)
بااینحال، اگر تمایز میان علوم طبیعی و اجتماعی را از منظر پیچیدگی بازاندیشی کنیم، استدلال باشکار نیازمند بازتعریف است. زیرا میتوان گفت عملکرد همهی نظامهای زنده مستلزم معناست؛ یعنی ترسیم مرزهای نظام-محیط، توجه انتخابی به رویدادهای درون نظام و محیط آن، و برخورداری از ظرفیتهای یادگیری انتخابی. ازاینرو، شاید مفیدتر باشد (هرچند با خطر افتادن در دام ساختگرایی رادیکال که فهم ذهنی را بر ساخت مادی ترجیح میدهد) که بهجای تمایز گذاشتن میان خودِ نظامهای طبیعی و اجتماعی، میان دو شیوهی مشاهدهی نظامهای طبیعی و اجتماعی تمایز بگذاریم. این امر در گسترش رویکردهای شناختی یا اطلاعاتی به جهان طبیعی نیز بازتاب یافته است؛ همچنین در تلاشهایی برای ساختن یک علم طبیعیِ جامعه در کنار رویکردهای تفسیری، هرمنوتیکی و پدیدارشناختی به کنش اجتماعی. دو شیوهی مشاهدهی نظامهای پیچیدهی طبیعی و اجتماعی، بهترتیب، پیچیدگیِ عملیات و پیچیدگیِ معنا را بررسی میکنند.
در حالت نخست، دانشمند میکوشد ساختیابی نظامهای پیچیدهی خاص را توصیف و تبیین کند؛ یعنی گسست میان مجموعهی کاملِ همهی روابط منطقیِ ممکن میان عناصر یک نظام، و احتمال یا عدم احتمال نسبیِ تحقق بالفعلِ چنین روابط منطقیِ ممکنی. یک پرسش مرتبط این است که چرا در شرایطی خاص، برخی ویژگیهای ممکنِ نظام و نه ویژگیهای دیگر، بالفعل میشوند. این نخستین شیوهی مشاهده، توجه را به سوی سوگیری انتخابی یا ظرفیت انتخابی محدود در عملکرد یا عملکردهای یک نظام معین معطوف میکند. از این منظر، ساختار یک نظام دارای «پیچیدگی سازمانیافته» عبارت است از قواعدی که انتخاب پیکربندیهای ممکنِ عناصر آن را تنظیم میکنند. در حالت دوم، مسئله پیچیدگی مشاهده است؛ یعنی این واقعیت که جهان سرشار از امکانهای متعدد برای کنش یا عدمکنش است. این مسئله به عدمقطعیت دربارهی نتایجی مربوط میشود که باید از مشاهدات بالفعل در موقعیتی استخراج شوند که در آن نمیتوان همهچیز را مشاهده کرد. (لومان 1990a: 81–2) ازاینرو:
معنا همواره مستلزم تمرکز توجه بر یکی از امکانها در میان امکانهای متعدد است… همیشه هستهای وجود دارد که دادهشده و بدیهی فرض میشود و ارجاعات به امکانهای دیگری که نمیتوان همزمان دنبالشان کرد، آن را احاطه کردهاند. بنابراین، معنا عبارت است از امر بالفعل که امکانها آن را احاطه کردهاند. ساختار معنا، ساختار همین تفاوت میان بالفعل و بالقوه است. معنا پیوند میان بالفعل و ممکن است؛ نه این است و نه آن. (لومان 1990a: 83)
این تأکید بر گزینشگری کاملاً با مفهوم پیچیدگی سازگار است. لومان این امر را در عبارت زیر بهخوبی بیان میکند:
پیچیدگی بدین معناست که هر عملیات، خواه عمدی باشد یا نه، خواه کنترلشده باشد یا نه، خواه مشاهده شده باشد یا نه، یک انتخاب است. از آنجا که یک عملیات عنصری از یک نظام است، نمیتواند از کنار گذاشتن امکانهای دیگر اجتناب کند. تنها به این دلیل است که میتوانیم مشاهده کنیم یک عملیات مسیر خاصی را انتخاب کرده و مسیرهای دیگر را کنار گذاشته است. و تنها به این دلیل که عملیاتها قابل مشاهدهاند، خودمشاهدهگری نیز ممکن میشود… گزینشگریِ تحمیلشده، شرط امکان هم برای عملیات و هم برای مشاهده است. افزون بر این، گزینشگری تحمیلشده مسئلهی محوریای است که پیچیدگی را هم برای عملیات و هم برای مشاهده به یک مسئله تبدیل میکند. گزارهی اخیر مبنای این ادعای من است که معنا چیزی جز شیوهای برای تجربه و مدیریت گزینشگری تحمیلشده نیست. (1990a: 82؛ تأکید در اصل)
معنا راهی برای کنار آمدن با پیچیدگی تحت شرایط اجتنابناپذیرِ گزینشگری تحمیلشده فراهم میکند؛ یعنی ناتوانی از مشاهدهی همهچیز در جهانی پیچیده، چه رسد به اینکه همهچیز را همزمان مشاهده کنیم و سپس در زمان واقعی بر مبنای این مشاهدات عمل کنیم. از آنجا که مشاهده زمان میبَرد، قواعدی معمولاً شکل میگیرند که تعیین میکنند برای مشاهده چهچیز را باید انتخاب کرد؛ و هنگامی که کنش ضروری است، تعیین میکنند کدام سازوکارهای علّی را باید برای ایجاد آثار خاص فعال کرد یا دستکم تحت کنترل گرفت.
از اینجا نیز بار دیگر با مسئلهی گزینشگری تحمیلشده بهمثابهی شرط «ادامه دادن» در جهان مواجه میشویم. این امر در مورد «مشاهدهی جهان» نیز صادق است. زیرا مشاهده در جهان رخ میدهد و بنابراین خود در معرض (خود)مشاهده قرار دارد. ناظران میتوانند با مشاهدهی مشاهدات خود دربارهی ضرورت مشروط (یعنی موقعیتمندی) مفاهیم، مقولات و رفتار خود تأمل کنند. این امر منبع مهمی برای خودبازاندیشی است و میتواند به بازتعریف هویتها، منافع و اهداف و، در نتیجه، ارزیابی مجدد زمینههای راهبردی، راهبردها و پروژهها بینجامد. (نک. فصل 1)
چنین فرایندهای (خود)مشاهده و (خود)تأمل، به نوبهی خود، پارادوکسی ایجاد میکنند: سازوکارها و رویّههای کاهش پیچیدگی، خود به پیچیدگی جهان واقعی میافزایند. (پوگی 1979؛ لومان 1982a, 1989) این نیز نمونهای دیگر از خودتقویتکنندگی پیچیدگی است و با چیزی مرتبط میشود که نشانهمندی انتقادی و بسط آن در قالب اقتصاد سیاسی فرهنگی، «خیالواره» مینامد. (نک. جسپ 2004d؛جسپ و سام 2001) این تمایز میان دو شیوهی مشاهدهی نظامهای پیچیده راهی برای حل مسئلهی ساختار-عاملیت در علوم اجتماعی فراهم میکند. زیرا اگر پیچیدگی عملیات و نظامهای معنایی آنها را بتوان بهعنوان دو کانون مکمل برای مشاهدهی نظامهای اجتماعی دید، نه ادعاهایی متعارض دربارهی ذات آنها، در آن صورت میتوان ساختار را به کنش و کنش را به ساختار مرتبط کرد. هی این نکته را چنین بیان کرده است:
ساختار-عاملیت بیش از آنکه یک مسئله باشد، زبانی است که بهوسیلهی آن میتوان تفاوتهای هستیشناختی میان روایتهای رقیب را ثبت کرد. (هی 2001: 3؛ تأکید در اصل)
نظریهی ساختیابی میکوشد با قرار دادن ساختار یا کنش در پرانتز و تمرکز بر سوی دیگر دوگانهی ساختار-عاملیت، این کار را میکند. اما رویکرد راهبردی-رابطهای راهی برای گریز از دوگانهانگاری، بدون نیاز به قرار دادن یکی از دو طرف در پرانتز، فراهم میکند. بنابراین، ساختارها از نظر تحلیلی در شکل، محتوا و عملکردشان راهبردی تلقی میشوند؛ و کنشها نیز از نظر تحلیلی ساختاریافته، بیشوکم حساس به زمینه و ساختدهنده تلقی میشوند. کاربست این رویکرد مستلزم بررسی این است که چگونه یک ساختار معین ممکن است برخی کنشگران، برخی هویتها، برخی راهبردها، برخی افقهای فضایی و زمانی و برخی کنشها را بر دیگران ترجیح دهد؛ و اینکه آیا و چگونه کنشگران (فردی و/یا جمعی) هنگام انتخاب یک مسیر کنش، از طریق تحلیل «زمینهی راهبردی»، این ترجیحگذاری متفاوت را در نظر میگیرند.
به بیان دیگر، این امر مستلزم مطالعهی ساختارها از حیث گزینشگریهای راهبردیِ حکشده در ساختار آنها و مطالعهی کنشها از حیث محاسبهی راهبردیِ ساختارمحور و دارای درجات متفاوتی از بازاندیشی است. (نک. فصل 1؛ و جسپ 1996)
کاهش پیچیدگی و اقتصاد سیاسی فرهنگی
تا اینجا دغدغهی من پیوند دادن رویکرد راهبردی-رابطهای با مسائل پیچیدگی هستیشناختی و معرفتی و بررسی اهمیت رئالیسم انتقادی بهعنوان چارچوبی فرانظری برای تحلیل راهبردی-رابطهای بوده است. این بحث نشان میدهد که چرا آخرین مرحلهی تحول رویکرد راهبردی-رابطهای، چرخش تکاملی و چرخش فرهنگی را با یکدیگر ترکیب کرده تا آنچه را، در چارچوب ماتریالیسم تاریخی، سام پیشنهاد کرده است «اقتصاد سیاسی فرهنگی» بنامیم، پدید آورد. همین گزارهها و ابتکارهای اکتشافی کلی را میتوان در زمینههایی خارج از اقتصاد سیاسی نیز به کار گرفت؛ بهگونهای که اقتصادسیاسی فرهنگی، همچون رویکرد راهبردی-رابطهای، بتواند هر مسئلهی ماهوی در تحلیل اجتماعی را روشن کند. چرخش تکاملی به نقش سازوکارهای عمومی تکامل، یعنی تغییر، انتخاب و حفظ، در دیالکتیک راهبردی-رابطهای مسیرسازی در زمینهی وابستگی به مسیر مربوط است. (هاوسنر و دیگران 1995: 5–8)
چرخش فرهنگی نیز، که رویکردهای معطوف به استدلال، روایتپردازی، بلاغت، هرمنوتیک، هویت، بازاندیشی، تاریخیبودگی و گفتمان را دربرمیگیرد، به نقش حیاتی نشانهمندی در سادهسازی معنا در مواجهه با پیچیدگی مربوط است و، در واقع، نشانهمندی در ساخت اجتماعی و نیز فهم/برساخت ذهنیِ جهان اجتماعی مشارکت میکند. (دربارهی تمایز میان construction و construal نک. سایر 2000: 90–3) اصطلاح فراگیری که برای همهی این رویکردها مناسب است، نشانهمندی[18] است؛ یعنی تولید بیناسوبژکتیو معنا. (برای مروری خوب بر صورتهای مختلف چرخش فرهنگی، نک. بوشمان-مدیک 2006) زیرا همهی این رویکردها بر این فرضاند که نشانهمندی هم از نظر علّی مؤثر است و هم معنادار، و میتواند نهتنها وسیلهای برای تفسیر رویدادها و فرایندهای بالفعل و آثار نوظهور آنها باشد، بلکه دستکم تا حدی، وسیلهای برای تبیین آنها نیز فراهم آورد. رویکرد راهبردی-رابطهای در اقتصاد سیاسی فرهنگی سه ویژگی تعریفکننده دارد. نخست، مانند دیگر جریانهای اقتصاد سیاسی تکاملی و نهادی و برخلاف مطالعات عامتر و معمولِ نشانهمندی، اقتصادسیاسی فرهنگی با تحلیلهای فراتاریخی مخالفت میکند و اصرار دارد که هم تاریخ و هم نهادها اهمیت دارند. در اینجا دیالکتیک راهبردی-رابطهای وابستگی به مسیر و مسیرسازی، همراه با تأکید مرتبط با آن بر سازوکارهای تکاملیِ تغییر، انتخاب و حفظ (کمپبل1969)، نقشی کلیدی در شکلدهی به پویاییهای نشانهمندی دارد. در توسعهی اقتصادسیاسی فرهنگی، ما خواستار تحلیل جدیِ تغییر، انتخاب و حفظ برحسب سازوکارهای نشانهای و فرانشانهای شدهایم. درواقع، اقتصادسیاسی فرهنگی بهطور خاص به سازوکارهای نشانهای و فرانشانهایای میپردازد که همتکاملیِ جنبههای نشانهای و فرانشانهای اقتصاد سیاسی (و، بهتبع آن، انواع دیگر روابط اجتماعی) را تعیین میکنند. و، به طریق اولی، به ویژگیهای ساختاری و پویاییهایی توجه دارد که از چنین تعاملات مادیای حاصل میشوند. اقتصادسیاسی فرهنگی همچنین بر مادیت روابط اجتماعی تأکید میکند و محدودیتهایی را برجسته میسازد که در فرایندهایی وجود دارند که «پشت سرِ» عاملان مربوطه عمل میکنند. این امر به ما امکان میدهد اقتصاد سیاسی فرهنگی را از تحلیل انتقادی گفتمان برحسب ارزش افزودهی آن متمایز کنیم. زیرا در حالی که تحلیل انتقادی گفتمان گرایش دارد بر متون خاص تمرکز کند، تحلیلهای مقایسهای ایستا از متون منتخب در زمانهای مختلف انجام دهد، یا پیکرههای زبانی را در طول زمان مطالعه کند، اقتصادسیاسی فرهنگی همچنین به تغییر، انتخاب و حفظ گفتمانهای مختلف علاقهمند است و از این نظر، هم به ویژگیهای فرانشانهای آنها و هم به ویژگیهای نشانهای آنها توجه دارد.
دوم، برخلاف بسیاری از جریانهای اقتصاد سیاسی تکاملی و نهادی، اما مانند دیگر گونههای ماتریالیسم فرهنگی، اقتصادسیاسی فرهنگی چرخش فرهنگی را جدی میگیرد و روابط پیچیده میان معنا و رویهها را برجسته میکند. (نک. بالا) زیرا تولید معنای بیناسوبژکتیو برای توصیف، فهم و تبیین رفتار اقتصادی و سیاسی همانقدر حیاتی است که برای دیگر انواع رفتار و ویژگیهای نوظهور آنها. اقتصادسیاسی فرهنگی همچنین میپذیرد که اگرچه نشانهمندی در وهلهی نخست به تولید بیناسوبژکتیو معنا اشاره دارد، اما همزمان عنصر/لحظهی مهمی از «امر اجتماعی» بهطور کلی نیز هست. در واقع، چرخش نشانهشناختی در رویکرد راهبردی-رابطهای (و بازتاب آن در اقتصاد سیاسی فرهنگی) هرگونه تمایز هستیشناختی میان امر اجتماعی و امر فرهنگی را رد میکند. همانند ساختار و عاملیت (و دیگر دوگانگیهای راهبردی-رابطهای)، امر اجتماعی و امر فرهنگی لحظههایی دیالکتیکی و مرتبط از جهان اجتماعیاند. ازاینرو، رویکرد راهبردی-رابطهای میان لحظهی اجتماعیِ روابط اجتماعی -برحسب ویژگیهای نوظهورِ تعامل اجتماعی که به کیفیتهای طرفهای منفردِ تعامل (یا اجزا یا واحدهای منفردِ ساختارهای اجتماعی یا بومشناسیهای اجتماعی) تقلیلپذیر نیستند- و لحظهی فرهنگیِ آنها -برحسب معنای بیناسوبژکتیو، ویژگیهای نظامهای نشانهای (مانند گفتمانها، ژانرها، زنجیرههای ژانری، سبکها یا بینامتنیت)، و هر تلاش بعدی برای فهم یا تفسیر ویژگیهای نوظهور اجتماعی- تمایز میگذارد. (برای راهنمای تحلیل انتقادی گفتمان و مقدمهای بر مفاهیم کلیدی نشانهشناختی، نک. فرکلاف 2003؛ همچنین نک. لکوف و جانسون 1980؛ وندایک 1997؛ ووداک و مِیِر 2001) اقتصادسیاسی فرهنگی با تأکید بر لحظهی نشانهایِ روابط اجتماعی و فهم روابط میان روابط اجتماعی، در کنار لحظهی مادی آنها که در الگوها و ویژگیهای نوظهور تعامل اجتماعی در زمینهها و مقیاسهای مختلف بیان میشود، میکوشد از دو وسوسهی مکمل در تحلیل اجتماعی اجتناب کند. نخستین وسوسه، ساختگرایی اجتماعی رادیکال است که بر اساس آن واقعیت اجتماعی به معانی و فهم مشارکتکنندگان از جهان اجتماعیشان تقلیلپذیر است. این نوع تقلیلگرایی روایتی دلبخواهی از جهان اجتماعی ایجاد میکند که شرایط ناگفته و ناآگاهانهی کنش را نادیده میگیرد، همانگونه که بسیاری از ویژگیهای نوظهور و متنوع کنش را که از سوی کنشگران مربوطه ناشناخته یا بدفهمیده باقی میمانند، نادیده میگیرد. این رویکرد همچنین مبارزات متعدد و متنوع برای دگرگون کردن شرایط کنش، معانی و فهم کنشگران و تغییر ویژگیهای نوظهور را نادیده میگیرد. از این منظر، رویکرد راهبردی-رابطهای به اقتصاد سیاسی فرهنگی، هم امپریالیسم جامعهشناختیِ ساختگرایی ناب اجتماعی و هم تهیبودن ارادهگرایانهی برخی جریانهای تحلیل گفتمان را رد میکند؛ جریانهایی که ظاهراً چنین القا میکنند که عاملان میتوانند از طریق گفتمانی که بهدرستی چفتوبست شده باشد، هر چیزی را صرفاً با ارادهی خود به وجود آورند. دومین وسوسه، شکلهای مختلف ساختارگرایی و جبرگرایی اجتماعی است که عاملان و کنشها را به حاملان منفعلِ ساختارهای اجتماعیِ خودبازآفرین و خوددگرگونشونده تقلیل میدهند. این امر همواره یکی از دشمنان اصلی فکری رویکرد راهبردی-رابطهای بوده است و در اینجا نیازی به بحث بیشتر دربارهی آن نیست. بهاختصار، اقتصادسیاسی فرهنگی هم نقش سازندهی نشانهمندی و هم ویژگیهای نوظهور فرانشانهایِ روابط اجتماعی و تأثیر آنها بر ظرفیتهای کنش و دگرگونی را مورد توجه قرار میدهد. بنابراین، اقتصادسیاسی فرهنگی تنها به این نمیپردازد که متون چگونه معنا تولید میکنند و از این طریق به تولید ساختار اجتماعی کمک میکنند، بلکه بررسی میکند که این تولید چگونه هم بهوسیلهی ویژگیهای نوظهور و غیرنشانهای ساختار اجتماعی و هم بهوسیلهی عوامل ذاتاً نشانهای محدود میشود. اگرچه هر رویّهی اجتماعی نشانهای است (تا آنجا که رویّهها مستلزم معنا هستند) هیچ رویّهی اجتماعیای به نشانهمندی تقلیلپذیر نیست. نشانهمندی هرگز مسئلهای صرفاً دروننشانهای، بدون ارجاع خارجی، نیست و نمیتوان آن را صرفاً بازی تفاوتها میان شبکههای نشانهها دانست. نشانهمندی را نمیتوان بدون شناسایی و بررسی شرایط فرانشانهایای که آن را ممکن میکنند و اثربخشی آن را تضمین میکنند، فهمید؛ این شرایط هم پیکربندی کلیِ زمینههای خاص کنش نشانهای را دربرمیگیرند و هم پیچیدگیهای جهان طبیعی و اجتماعیای را که هر نوع نشانهمندی در آن رخ میدهد.
بهاختصار، چرخش نشانهای در رویکرد راهبردی-رابطهای، با پذیرش پیچیدگی جهان طبیعی و اجتماعی و اهمیت همبستهی کاهش پیچیدگی بهعنوان شرط کنش اجتماعی، بر این فرض استوار است که کاهش پیچیدگی مستلزم «خیالوارههای» گفتمانیِ گزینشگر و نهادهای ساختاریِ گزینشگر است. در اینجا «خیالواره» اصطلاحی عام برای نظامهای نشانهای است که مبنای تجربهی زیستهی جهانی بهشدت پیچیده را فراهم میکنند؛ در حالی که «نهادها» یکی از مجموعه اصطلاحاتی است که سازوکارهای مختلفِ نهادینه کردن تجربهی زیسته در روابط اجتماعی گستردهتر و، احتمالاً، سازگار و منسجم کردن آن در حوزههای اجتماعی مختلف را مشخص میکنند.
کارهای پیشین در رویکرد راهبردی-رابطهای اهمیت راهبردهای انباشت، پروژههای دولت و چشماندازهای هژمونیک را برجسته کردهاند. اکنون میتوان اینها را مصادیق خاص پدیدهی عامترِ نشانهمندی و نقش آن در سادهسازی-فهم/برساخت-ساخت-مناقشه بر سر جهان طبیعی و اجتماعی دانست. در واقع، با استفاده از زبان پیشین رویکرد راهبردی-رابطهای، میتوان استدلال کرد که نشانهمندی به قوام کلیِ موضوعات اجتماعی و سوژههای اجتماعیِ خاص کمک میکند و، به طریق اولی، در همقوامی و همتکاملی آنها در مجموعههای گستردهتر روابط اجتماعی نقش دارد. نشانهمندی نقشی کلیدی در قوام کلیِ موضوعات اجتماعی و سوژههای اجتماعی خاص و، به طریق اولی، در همقوامی و همتکاملی آنها در مجموعههای گستردهتر روابط اجتماعی دارد. «بازی تفاوت» میان دالها نمیتوانست بدون نهادینهشدن گستردهی نشانهمندی در عمل مادی، در محدودیتها و امکانهای فراهمشده از سوی جهان مادی، دوام آورد. اگرچه واژهها یا عبارتهای منفرد رابطهای یکبهیک با اشیایی که به آنها ارجاع میدهند ندارند، جهان همچنان زبان و شیوههای اندیشیدن را محدود میکند. این امر در طول زمان رخ میدهد، هرچند لزوماً در هر لحظهی زمانی رخ نمیدهد. همهی فهمهای گفتمانیِ ممکن را نمیتوان بهطور پایدار در قالب مادی برساخت، و تلاش برای تحقق مادی آنها ممکن است آثار ناخواستهای به همراه داشته باشد. (سایر 2000) موفقیت یا شکست نسبیِ فهمها/برساختهای ذهنی به این بستگی دارد که هم خودِ آنها و هم هر تلاش برای ساختن آنها تا چه اندازه با ویژگیهای موادی که برای ساخت واقعیت اجتماعی به کار میروند (از جمله پدیدههای اجتماعی مانند کنشگران و نهادها) مطابقت دارند. این امر استدلالهای پیشین من دربارهی دیالکتیک گفتمانیبودگی و مادیت و اهمیت هر دو برای ارائهی روایتی بسنده از بازتولید اقتصادهای سیاسی را تقویت میکند. همچنین مبنایی برای اندیشیدن دربارهی نشانهمندی برحسب تغییر، انتخاب و حفظ فراهم میکند؛ زیرا دامنهی تغییر تصادفی در فهمها/برساختهای موردی و یکباره بسیار بیشتر از فهمها/برساختهایی است که میتوانند ساختهای ماندگار را تسهیل کنند. اکنون به شرایطی میپردازیم که انتخاب و حفظ فهمها/برساختها را شکل میدهند.
سوم، سومین ویژگی تعریفکنندهی اقتصادسیاسی فرهنگی، با تکیه بر استدلالهای پیشین، تمرکز آن بر همتکاملیِ فرایندهای نشانهای و فرانشانهای و تأثیر مشترک آنها بر قوام و پویایی صورتبندیهای سرمایهداری است. این امر بدان معناست که رویدادها و فرایندهای بالفعل و آثار نوظهور آنها را میتوان، دستکم تا حدی، هم برحسب نشانهمندی تفسیر و هم برحسب آن تبیین کرد. بنابراین، اقتصادسیاسی فرهنگی نقش رویّههای نشانهای را نهتنها در بازساخت مداوم روابط اجتماعی، بلکه در ظهور مشروط آنها (تغییر)، برترییافتن آنها (انتخاب)، تحقق مستمر آنها (حفظ)، و تقویت بعدی ویژگیهای فرانشانهای آنها از طریق جفتشدگی ساختاری (تثبیت) یا تضعیف آنها از طریق مناقشه بررسی میکند. این تعامل مستمر میان امر نشانهای و فرانشانهای در یک فرایند پیچیدهی همتکاملیِ تغییر، انتخاب و حفظ است که به خیالوارههای اقتصادی و سیاسی نسبتاً موفق، نیروی اجرایی و قوامبخش آنها را در جهان مادی میبخشد.
به سوی یک دستورکار جدید راهبردی-رابطهای
هریک از چهار متن پیشین من در مجموعهی تکنگاشتهای راهبردی-رابطهای، با بازبیان دستورکار پژوهشی راهبردی-رابطهای پایان مییافت. فصل 1 اثر حاضر برخی از مضامین کلیدی هر یک از مجموعههای متوالیِ نتایج راهبردی-رابطهای را خلاصه کرد و همچنین نشان داد که از زمان نگارش آخرین متن نظری عمده، این دستورکار چگونه پیش رفته است. فصلهای بعدی نیز به شیوههای مختلف کوشیدهاند دستورکار پژوهشی را، آنگونه که تا دههی 1990 تحول یافته بود، به کار گیرند و درسهای راهبردی-رابطهای دیگری را که برای پژوهشهای آینده مرتبطاند استخراج کنند. فصل حاضر نیز از این سنت فاصله نگرفته است. این فصل کوشیده است دستورکار رویکرد راهبردی-رابطهای را در راستای مرحلهی سوم تحول آن، که در فصل 1 شناسایی شد، پیش ببرد. مرحلهی نخست با نقد مواضع خاص در نظریهی مارکسیستی دولت آغاز شد و سپس کوشید بدیل راهبردی-نظری را به نقد عامتر اقتصاد سیاسی تعمیم دهد. مرحلهی دوم، که تا حدی با مرحلهی نخست همپوشانی داشت، کوشید رویکرد راهبردی-رابطهای را به یک ابتکار اکتشافی عام برای تحلیل دیالکتیک ساختار و عاملیت و دوگانگیهای مرتبط با آن تبدیل کند؛ از جمله وابستگی به مسیر و مسیرسازی، امر مادی و گفتمانی، و فضامندی و زمانمندی. مرحلهی سوم با چرخش فرهنگی آغاز شد و در کار مشترک با نِگای-لینگ سام ادامه یافته است؛ حاصل این کار بر اثر مشترک ما، فراتر از رویکرد تنظیم[19] (جسپ و سام 2006)، استوار است و در بهسوی اقتصاد سیاسی فرهنگی[20] (سام و جسپ 2008) منتشر خواهد شد. بدون آنکه بخواهم از پیش جای استدلالهای این پژوهش آتی را تعیین کنم یا آنها را تضعیف نمایم، در اینجا صرفاً برخی مفروضات بنیادیِ رویکرد راهبردی-رابطهای به اقتصاد سیاسی فرهنگی را نشان دادهام. (همچنین نک. فرکلاف و دیگران 2004؛جسپ 2004d؛جسپ و سام 2001؛ و سام 2006a, 2006b)
فصل حاضر بر کارهای پیشین از چهار جهت اصلی بنا میکند. نخست، مفاهیم پیچیدگی، کاهش پیچیدگی و ماهیت خودتقویتکنندهی پیچیدگی را بهعنوان لحظههایی مکمل از جهان طبیعی و اجتماعی وارد رویکرد راهبردی-رابطهای میکند. این همان حوزهای است که در آن تأثیر نظریهی خودپوئتیک[21] در مرحلهی کنونی تحول، آشکارتر شده است؛ حوزهی دیگر، علاقهی تجدیدشدهی من به ماهیت «غلبهی بومشناختی»[22] بهعنوان تبیینی جایگزین برای غلبهی فزایندهی منطق انباشت سرمایه در جامعهی جهانیِ هرچه پیچیدهتر است. (نک. جسپ 1990b, 2000b, 2002d, و 2007a) دوم، این فصل دغدغهی نشانهمندی را بهعنوان لحظهای بنیادین از رویکرد راهبردی-رابطهای ادغام میکند، آن را در اهمیت معنا برای کاهش پیچیدگی ریشهدار میسازد و با نقش «خیالواره» بهعنوان مبنای تجربهی زیسته، فهم اجتماعی و ساخت اجتماعی مرتبط میکند. بنابراین، نشانهمندی که پیشتر فقط در ارتباط با طبقات خاصی از خیالوارهها (مانند راهبردهای انباشت، پروژههای دولت یا چشماندازهای هژمونیک) اهمیت داشت، اکنون جایگاه شایستهی خود را در رویکرد راهبردی-رابطهای یافته است: یک لحظهی بنیادین در کنار امر اجتماعی، به شکل ویژگیهای نوظهورِ ساختاری-صورتبندیایِ همواره رابطهایِ تعامل اجتماعی. این نوآوری دوم برای توسعهی اقتصاد سیاسی فرهنگی بسیار مهم بوده است و همچنین، البته با اشکال متفاوت و با علایق معرفتی متفاوت، در طیف گستردهای از رویکردهای پسامدرن و پساساختارگرا به دولت نیز ظاهر میشود؛ رویکردهایی که بر نقش انواع مختلف خیالوارههای سیاسی، حکومتمندی و خیالوارهی فضایی در سازماندهی و عملکرد دولت تأکید میکنند.
سومین عنصر جدید، چرخش نهادی و تکاملیِ صریحتر است. چرخش نهادی در پی آن بود که ارتباط اصول عمومی راهبردی-رابطهای با تحلیل نهادی را نشان دهد و توضیح دهد که اگر نهادها در جایگاه گستردهتر راهبردی-رابطهای خود قرار داده شوند، چگونه میتوان آنها را بهتر توصیف، تفسیر و تبیین کرد. (جسپ 2001a) به همین ترتیب، چرخش تکاملی در ابتدا به بررسی صریحتر سازوکارهای انتخاب، تغییر و حفظ علاقهمند بود؛ سازوکارهایی که میتوانند انتخاب و بازتولید بازگشتیِ یک «انسجام ساختاریِ در غیر این صورت نامحتمل» را در تثبیتهای فضایی خاص (یا پوششهای زمان-فضا) مرتبط با مناطق ثبات نسبی توضیح دهند؛ آن هم به بهای بهتعویقانداختن و/یا جابهجا کردن تناقضها، دوراهیها، گرایشهای بحرانی و تعارضات به آینده و/یا مکانهای دیگر. (نک. جسپ 2001a, 2001d, 2002a, 2002d, 2004g, و 2006b) از این رو، چرخش تکاملی را نباید با تعهد به تکاملگرایی[23]، یعنی دیدگاه وجود یک مسیر ازپیشتعیینشده برای تحول، اشتباه گرفت. برعکس، چرخش تکاملی بر مشروطبودگیهای تکامل تأکید میکند که از تحول مشروطاً ضروریِ نشانهمندی و روابط اجتماعی ناشی میشوند؛ بهگونهای که حتی اگر در برخی دورهها جهتگیری خاصی در تحول اجتماعی وجود داشته باشد، این جهتگیری همواره دو بار گرایشی است و مقصد نهایی ندارد. (پوستون 1993) درواقع، رویکرد راهبردی-رابطهای به دورهبندی بهطور خاص به گسست در تداوم و تداوم در گسست و به مسائل شناسایی انواع مختلف صورتبندیهایی علاقهمند است که در آنها مداخلههای راهبردی میتوانند، به رغم میراث وابسته به مسیر، سهم تعیینکنندهای در مسیرسازی داشته باشند. (نک. هاوسنر و دیگران 1995؛ جسپ 2001d) از این منظر، نقش چرخش تکاملی آن است که توجه را صریحتر به سازوکارهای تغییر، انتخاب و حفظ معطوف کند؛ سازوکارهایی که تحول مشروطاً ضروریِ رویّههای اجتماعی، سازمانها، بومشناسیهای سازمانی، نهادها، نظمهای نهادی و الگوهای اجتماعیشدن را تولید میکنند.
چهارمین و بالقوه مهمترین تحول در دستورکار پژوهشی راهبردی-رابطهای، چرخش نشانهای و پیوند آن با چرخش تکاملی است. این چرخش دغدغههای معمول تحلیل گفتمان در حوزهی نظریهی دولت را از متون منفرد یا ژانرهای گفتمانی به توجهی صریحتر به سازوکارهای نشانهای و فرانشانهایای منتقل کرده است که تغییر، انتخاب و حفظ خیالوارههای خاص را در دیالکتیک مستمرِ مسیرسازیِ وابسته به مسیر شکل میدهند.
این امر رویکرد راهبردی-رابطهای را بسیار بیشتر به حوزههای تثبیتشدهی پژوهش و رویکردهای تاریخی، مانند معناشناسی تاریخی، تاریخ مفاهیم و تبارشناسیهای فوکوییِ قدرت-دانش نزدیک میکند. (دربارهی مورد اخیر، نک. فصل 6) بهویژه، این امر فضایی برای بررسی همبستگی بلندمدت میان ورود خیالوارههای اجتماعی جدید (مانند ظهور و تثبیت مفاهیمی همچون «دولت» یا «حاکمیت») و فرایندهای تحول ساختاری میگشاید؛ فرایندهایی که جستوجو برای معانی جدید را برمیانگیزند و به انتخاب برخی خیالوارههای اجتماعی بهجای دیگر خیالوارهها کمک میکنند؛ خیالوارههایی که خود ممکن است نقشی قوامبخش در تثبیت-مناقشه بر سر نهادها و ساختارهای هنوز در حال ظهور ایفا کنند. (بارتلسون 1995؛برانر و دیگران 1990؛لومان 1990d؛اسکینر 1989؛ و کار در حال انجام فرهنگ تاریخی-انتقادی مارکسیسم[24]) این امر میتواند گامی دیگر در تحول رویکرد راهبردی-رابطهای باشد، تا آنجا که امکان پیوند دادن تبارشناسی خیالوارهها را با نقش آنها در تثبیت الگوهای متمایز انسجام ساختاری، بلوکهای تاریخی و تثبیتهای فضا-زمانی فراهم میکند. همچنین فضایی برای تحلیل ظریفترِ وزن نسبی سازوکارهای نشانهای و فرانشانهای در مراحل مختلف تکامل میگشاید؛ با این فرضیهی کاری که سازوکارهای نشانهای در مرحلهی تغییر وزن بیشتری دارند و سازوکارهای فرانشانهای در مرحلهی حفظ اهمیت بیشتری پیدا میکنند. اما این امر باید با فرضیهی کاری دوم ترکیب شود: اینکه وزن نسبی سازوکارهای نشانهای و فرانشانهای همچنین با نوع حوزهی اجتماعی، بومشناسی سازمانی یا نظم نهادیای که خیالوارههای جدید در آن ظهور میکنند، تغییر خواهد کرد. در واقع، برای پیشنهاد اینکه سازوکارهای فرانشانهای در حوزههای الهیات و فلسفه نقش کوچکتری نسبت به حوزههای فناوری و علوم طبیعی ایفا میکنند، و سازوکارهای نشانهای در حوزههای نخست اهمیت بیشتری نسبت به حوزههای اخیر دارند، به جهش بزرگی در تخیل نیاز نیست. بااینحال، با توجه به اهمیت خیالوارهها در هر یک از این حوزهها برای بازتولید نظامهای سلطه، در همهی آنها هم سازوکارهای نشانهای و هم فرانشانهای را در حال عمل خواهیم یافت.
نتیجهگیری
نظریهی پیچیدگی … یک آمیزهی علمی است. انباشتی از ایدهها، یک دورگهی بلاغی است… انگیزهی اصلی نظریهی پیچیدگی، انگیزهای ضدتقلیلگرایانه است که نشاندهندهی چرخشی به سوی فهم ویژگیهای تعاملِ نظامها بهمثابهی چیزی بیش از مجموع اجزای آنهاست. بنابراین، با ایدهی علمیِ نظم کلنگر و نوظهور مواجهیم؛ علمی دربارهی کیفیتها به همان اندازه که دربارهی کمیتهاست؛ علمی دربارهی «ظرفیت نظم نوظهور در پدیدههای پیچیده و پیشبینیناپذیر. (گودوین 1997: 112)؛ علمی بازتر که «اولویت فرایندها بر رویدادها، روابط بر موجودات و تحول بر ساختار» را اعلام میکند. (اینوک 1990: 209) (ثریفت 1999: 33)
من با سخنان ثریفت مخالفتی ندارم، اما این سخنان تلویحاً نشان میدهند که نظریهی پیچیدگی تا آنجا که آمیزهای التقاطی از ایدهها و استعارههاست، در معرض خطر تبدیل شدن به چیزی «آشفته» قرار دارد. از این رو، نهتنها باید روایتی دقیقتر از پیچیدگی بهطور عام ارائه کنیم، بلکه باید ویژگیهای خاص نظامهای پیچیدهی مختلف و نیز ویژگیهای خاص پارادایمهایی را که برای شناسایی/مشاهدهی پیچیدگی به کار میروند بررسی کنیم. بر همین اساس، من پیچیدگی، رئالیسم انتقادی و ایدههای مربوط به نظامهای خودپوئتیک را به یکدیگر پیوند دادهام تا مقداری دقت و انضباط به بحث دربارهی اهمیت پیچیدگی در جهان طبیعی و اجتماعی برای رویکرد راهبردی-رابطهای وارد کنم. از این رو، ملاحظات من دربارهی پیچیدگی با تأملاتی دربارهی دیالکتیک میان پیچیدگی عملیات و پیچیدگی معنا و دلالتهای این دیالکتیک برای مسئلهی ساختار-عاملیت تکمیل شد. بهویژه، استدلال کردهام که پیچیدگی هستیشناختی، نظامهای طبیعی و اجتماعی را به گزینش وامیدارد و یکی از گزینههای ممکن این است که چنین نظامهایی را برحسب چگونگی انتخابِ انتخابها تفسیر کنیم. این امر به دغدغهای دربارهی گزینشگری نظامها و بازاندیشی عاملان منجر میشود. همچنین مسئلهی دیالکتیک میان پیچیدگی جهان واقعی و شیوهای را مطرح میکند که از طریق آن جهان واقعی بهعنوان پیچیده تفسیر میشود. همهی اینها پرسشهای بنیادی و ضروری برای هر رویکرد راهبردی-رابطهایاند.
بااینحال، این رویکرد ما را تنها تا اینجا و نه فراتر از آن میبرد. زیرا یک چیز است که روایتی عام از پیچیدگی تدوین کنیم، برتری کلی رئالیسم انتقادی را بر مواضع دیگر هستیشناختی، معرفتشناختی و روششناختی در فلسفهی علم توجیه کنیم، یا مزایای رویکرد راهبردی-رابطهای را نسبت به روایتهای بدیل از ساختار و عاملیت در علوم اجتماعی مطرح کنیم؛ و چیز کاملاً دیگری است که مناسبترین نظریهی خاص پیچیدگی، نسخهی خاص رئالیسم انتقادی یا صورتبندی خاص رویکرد راهبردی-رابطهای را درون این چارچوبهای کلی شناسایی کنیم. از این منظر، وسوسه میشویم سخن مارکس را چنین بازگویی کنیم که چیزی به نام پیچیدگی، رئالیسم انتقادی یا رویکرد راهبردی-رابطهای بهطور عام وجود ندارد؛ بلکه تنها روایتهای خاصی از پیچیدگی، نسخههای خاصی از رئالیسم انتقادی و صورتبندیهای خاصی از رویکرد راهبردی-رابطهای وجود دارند. این امر بدان معناست که توسعهی بیشتر رویکرد راهبردی-رابطهای، همانند گذشته، به حرکت مارپیچی میان تأملات کلی دربارهی رویکرد در مجموع و صورتبندی و کاربرد گونههای خاص رویکرد راهبردی-رابطهای وابسته است. حوزهای که من برای صورتبندی و کاربرد برگزیدهام، تحلیلهای ماتریالیستی تاریخی از دولت سرمایهداری، پویاییهای سودمحور و بازارواسطهی انباشت سرمایه، و جفتشدگی ساختاری و همتکاملی امر اقتصادی و سیاسی در صورتبندیهای اجتماعی سرمایهداری بوده است. اما این امر راههای دیگر توسعهی رویکرد را، چه در همین حوزهها و چه در حوزههای دیگر، منتفی نمیکند. در واقع، در جای دیگری نشان دادهام که نتایجی بسیار مشابه با رویکرد راهبردی-رابطهای از نهادگرایی تاریخی و جامعهشناختی نیز به دست آمدهاند. (نک. جسپ 2001a) به همین دلیل است که سه تکنگاشت پیشین من دربارهی رویکرد راهبردی-رابطهای (1982، 1985a و 1990b) با رهنمودها و توصیههای کلی پایان یافتهاند، نه با مجموعهای خاص از تجویزها که ممکن است راه را بر انواع دیگر کاربرد ببندند. استثنا، البته، تکنگاشتی بود که رویکرد راهبردی-رابطهای را در مورد مسئلهی آیندهی دولت سرمایهداری (2002d) به کار گرفت؛ اثری که بنیانهایی کاملاً مشخص، هرچند تا حدی نامتعارف، در روایت رئالیستی-انتقادی و راهبردی-رابطهای و صورتتحلیلی از تناقضها و دوراهیهایی داشت که ظهور و افول دولت ملی رفاهی کینزی و جایگزینی گرایشی آن با رژیم پساملیِ کارمحورِ شومپیتری را شکل دادند. در مقابل، این اثر به الگوی پیشین بازگشته است: دغدغهی آن توسعهی رویکرد راهبردی-رابطهای در قالبهایی عامتر و ارائهی برخی اشارات کلی و نمونههای خاص دربارهی چگونگی امکان توسعهی بیشتر آن بوده است. و در این نقطه، بنابراین، دستنوشته گسسته میشود… «…تا از سوی کسانی ادامه یابد که چالشِ توسعهی رویکرد راهبردی-رابطهای را به شیوهی خود و در حوزههای خود بر عهده میگیرند.»
[1]. chaotic conception
[2]. agent
[3]. operating system
[4]. real-concrete
[5]. Vergesellschaftungsmodus
[6]. manifold
[7]. compossibility
[8]. contingent necessity
[9]. ex ante
[10]. imaginary
[11]. explanandum
[12]. explananda
[13]. attribution
[14]. Gesetzeswissenschaften
[15]. Wirklichkeitswissenschaften
[16]. method of articulation
[17]. current conjuncture
[18]. semiosis
[19]. Beyond the Regulation Approach
[20]. Towards Cultural Political Economy
[21]. autopoietic theory
[22]. ecological dominance
[23]. evolutionism
[24]. Historisch-Kritisches Wörterbuch des Marxismus