درباب اختلاط السنه: رساله‌ای درباره‌ی آمیختگی زبان‌ها/ فیلون اسکندرانی/ ترجمه‌ی آبذ

 

یکم

۱

درباره‌ی مطالب پیشین، آنچه تاکنون گفته شده کافی خواهد بود. اکنون می‌توانیم به بررسیِ تبیینِ فلسفیِ موسی از اختلاط زبان‌ها بپردازیم؛ و این کار را نیز نه به‌صورت سطحی و گذرا، بلکه با دقتی درخور انجام دهیم. موسی در این‌باره چنین سخن می‌گوید:

تمام زمین یک زبان و یک گفتار داشت و در میان همه‌ی آدمیان یک زبان بود. و هنگامی که آنان از مشرق به سوی مغرب حرکت می‌کردند، در سرزمین شنعار به دشتی رسیدند و در آنجا سکونت گزیدند. و مردی به همسایه‌ی خود گفت: بیایید خشت بسازیم و آن را در آتش بپزیم. پس خشت را به جای سنگ داشتند و قیر را به جای ملات. و گفتند: بیایید برای خود شهری بسازیم و برجی که سرش به آسمان برسد، و برای خود نامی پدید آوریم، مبادا بر روی تمام زمین پراکنده شویم.

و خداوند فرود آمد تا شهر و برجی را که پسران آدمیان ساخته بودند ببیند. و خداوند گفت: اینک همه‌ی آدمیان یک قوم‌اند و همگی یک زبان دارند؛ و این آغاز کاری است که انجام داده‌اند، و اکنون هیچ‌یک از آنچه قصد انجامش را دارند از آنان بازداشته نخواهد شد. بیایید فرود آییم و در آنجا زبانشان را مشوش و آشفته کنیم، تا هر یک صدای همسایه‌ی خود را درنیابد.

و خداوند آنان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت، و آنان از ساختن شهر و برج دست کشیدند. ازاین‌رو نام آنجا را «اختلاط» [بابل] نهادند، زیرا در آنجا خداوند زبان‌های تمام زمین را مشوش و آشفته کرد؛ و از آنجا خداوند آنان را بر روی تمام زمین پراکنده ساخت.

 

دوم

۲

کسانی که از نظام و ترتیبی که پدرانشان بر اساس آن زیسته‌اند ناخشنودند و همواره مشتاق‌اند قوانین را سرزنش و متهم کنند، چون مردانی بی‌دین و ناسپاس‌اند، این‌گونه نمونه‌ها و موارد مشابه را دستاویز بی‌دینیِ خود قرار می‌دهند و می‌گویند: «آیا هنوز هم درباره‌ی احکام و تعالیم خود با لاف و گزاف سخن می‌گویید، چنان‌که گویی آنها دربردارنده‌ی قواعدِ خودِ حقیقت‌اند؟ زیرا بنگرید، کتاب‌هایی که شما آنها را کتب مقدس می‌نامید نیز حاوی افسانه‌هایی هستند؛ همان افسانه‌هایی که خود، هنگامی که می‌شنوید دیگران آنها را نقل می‌کنند، به آنها می‌خندید.»

۳

و چه سودی دارد که اوقات فراغت خود را صرف گردآوریِ افسانه‌هایی کنیم که در جاهای بسیارِ تاریخِ تشریع و اعطای شریعت پراکنده‌اند، گویی فرصتِ ویژه‌ای برای پرداختن به تهمت‌ها و خرده‌گیری‌ها داریم، و گویی بهتر نیست صرفاً به آنچه در برابر دست و پیشِ روی ماست بپردازیم؟

۴

بی‌گمان، این افسانه با آن داستانی شباهت دارد که درباره‌ی آلوئادها، یعنی اوتوس و اِفیالتس، ساخته شده است؛ همان دو غول که هومر، بزرگ‌ترین و نامدارترینِ همه‌ی شاعران، درباره‌شان می‌گوید در اندیشه بودند سه کوه بلند و سترگ را بر روی یکدیگر قرار دهند و آنها را به توده‌ای واحد بدل کنند، به این امید که از این راه، چون می‌خواستند به آسمان صعود کنند، راهی برایشان فراهم شود و این کوه‌ها صعود آنان را تا ارتفاع آسمان آسان سازد. ابیات هومر درباره‌ی این موضوع چنین است:

بر قله‌ی بلندِ المپ کوشیدند

غول‌آسای اُسا را برپا دارند؛

و بر فراز اُسا، پلیونِ برگ‌پوش را نهند،

تا بدین‌سان راهی به آسمان گشوده شود.

اما المپ، اُسا و پلیون نامِ کوه‌ها هستند.

۵

بااین‌حال، قانون‌گذار به جای این کوه‌ها، برجی را تصویر می‌کند که این مردان ساخته‌اند؛ مردانی که از سر نادانی و بلندپروازیِ شرارت‌آمیز می‌خواستند خود را به آسمان برسانند. پس هرگونه انحرافِ ذهن از مسیرِ درست، امری دردناک و زیانبار است؛ زیرا حتی اگر بتوان تمام سطحِ زمین را با بنا پوشاند، باز نخست باید پیِ اندکی نهاده شود، و سپس اگر بتوان بر روی آن بنایی به شکل ستونی واحد برپا کرد، باز هم این بنا فاصله‌ای عظیم با سپهرِ آسمان خواهد داشت؛ و به‌ویژه چنین خواهد بود بر اساس عقاید آن فیلسوفانِ کنجکاو و دقیق‌کاوی که گفته‌اند زمین مرکزِ جهان است.

 

سوم

۶

داستان دیگری نیز هست که با این داستان شباهت دارد و افسانه‌پرداز، آن را درباره‌ی یکسان‌بودنِ زبان در میان حیوانات نقل کرده است. می‌گویند در روزگاران گذشته، همه‌ی حیوانات جهان، خواه حیواناتِ خشکی، خواه آبزیان و خواه پرندگان، تنها یک زبان داشتند؛ و همان‌گونه که در میان آدمیان، یونانیان با یونانیان به یک زبان سخن می‌گویند و قوم‌های بربرِ امروز نیز با بربرها به یک زبان سخن می‌گویند، حیوانات نیز دقیقاً به همین شیوه می‌توانستند با هر حیوان دیگری که با آن روبه‌رو می‌شدند، یا با آن کاری می‌کردند، یا از آن آزاری می‌دیدند، گفت‌وگو کنند؛ به‌گونه‌ای که در بدبختی‌های یکدیگر با همدردی شریک می‌شدند و هرگاه برای یکی از آنان بخت و اقبالی نیک پیش می‌آمد، همگی شادمان می‌شدند.

۷

زیرا به سبب یکسانیِ زبانشان می‌توانستند لذت‌ها و رنجش‌های خود را به یکدیگر منتقل کنند؛ ازاین‌رو با هم شاد می‌شدند و با هم رنج می‌بردند. این هماهنگیِ خُلق‌وخو و اتحادِ احساسات تا زمانی ادامه داشت که آنان، چنان‌که غالباً چنین می‌شود، از فراوانیِ بیش از حدِ نعمت‌هایی که از آنها برخوردار بودند سیر شدند و سرانجام به آرزوی چیزی دست‌نیافتنی کشیده شدند. حتی سفارتی نیز برای مذاکره درباره‌ی جاودانگی فرستادند و درخواست کردند از پیری رهایی یابند و همواره از نیروی جوانی برخوردار باشند؛ و استدلال می‌کردند که پیش‌تر یکی از حیواناتِ هم‌نوعِ آنان، آن هم موجودی از رده‌ی خزندگان، یعنی مار، به چنین موهبتی دست یافته است؛ زیرا مار، پس از افکندنِ پیری از خود، بار دیگر اجازه می‌یافت جوان شود. و می‌گفتند شایسته نیست حیواناتِ برتر از موجودی فروتر عقب بمانند، یا تمامیِ پیکرِ حیوانات در برابر یک موجود تنها، از قافله عقب افتد.

۸

بااین‌همه، آنان کیفرِ متناسب با گستاخیِ خود را دیدند؛ زیرا زبانشان بی‌درنگ از یکدیگر جدا شد، به‌گونه‌ای که از آن زمان به بعد دیگر نتوانسته‌اند سخن یکدیگر را بفهمند؛ چراکه آن زبانِ مشترکِ واحد، به سبب تفاوت در گویش‌هایی که به آنها تقسیم شده بود، دیگر برای آنان قابل فهم نبود.

 

چهارم

۹

اما آن‌کس که گزارش خود را به حقیقت نزدیک‌تر می‌کند، میان حیواناتِ ناطق و حیواناتِ غیرناطق تمایز نهاده است، و بدین‌سان گواهی می‌دهد که یکسانیِ زبان تنها به آدمیان اختصاص دارد؛ هرچند این نیز، چنان‌که می‌گویند، داستانی افسانه‌وار است. آنان بر این باورند که تقسیم‌شدنِ زبان به شمارِ بی‌نهایتی از گویش‌ها -همان چیزی که موسی آن را «اختلاط زبان‌ها» می‌نامد- به‌عنوان چاره‌ای برای گناهان پدید آمد، تا آدمیان نتوانند از طریقِ فهمیدنِ سخن یکدیگر، برای انجام دادنِ کارهای شرورانه با یکدیگر همکاری کنند؛ و تا هنگامی که، به‌نوعی، از هر وسیله‌ی ارتباطی با یکدیگر محروم شده‌اند، نتوانند با نیروهایی متحد خود را یکسره وقفِ همان اعمال کنند.

۱۰

اما به نظر نمی‌رسد این تدبیر سودی در پی داشته باشد؛ زیرا از آن زمان تاکنون، هرچند آدمیان به ملت‌های گوناگون تقسیم شده‌اند و دیگر از یک زبان واحد استفاده نمی‌کنند، بااین‌همه، خشکی و دریا بارها از شرارت‌هایی وصف‌ناپذیر آکنده شده‌اند. زیرا این زبان‌ها نبودند که سبب اتحاد آدمیان برای مقاصد شرورانه می‌شدند، بلکه رقابت و چشم‌وهم‌چشمیِ جان‌های آنان در بدکاری بود.

۱۱

زیرا حتی کسانی که زبانشان بریده شده است، می‌توانند خواسته‌ی خود را با اشاره‌ی سر و نگاه و دیگر حالت‌ها و حرکاتِ بدن، به همان اندازه که با ادای روشنِ کلمات بیان می‌کنند، به دیگران بفهمانند. افزون بر این، واقعیت دیگری نیز وجود دارد: بسیار پیش آمده است که یک ملت به‌تنهایی، با داشتن نه فقط یک زبان، بلکه یک مجموعه قوانین و یک نظامِ آداب و رسوم، به چنان درجه‌ای از بی‌عدالتی و تباهی رسیده است که از حیث فزونیِ شرارت، می‌توانسته با گناهان همه‌ی آدمیانِ جهان، اگر یکجا گرد آیند، برابری کند.

۱۲

و باز، به سبب ناآگاهی از زبان‌های بیگانه، بسیاری از مردم، چون از آنچه در آینده در پیش است هیچ آگاهی نداشته‌اند، غافلگیر شده و به دست کسانی که علیه آنان توطئه می‌کرده‌اند، گرفتار و مغلوب شده‌اند؛ و برعکس، از طریقِ آگاهی از زبان‌های بیگانه، آدمیان توانسته‌اند ترس‌ها و خطرهایی را که آنان را تهدید می‌کرد دفع کنند. ازاین‌رو، اشتراکِ زبانی امری سودمند است، نه زیان‌بار؛ زیرا حتی امروزه نیز هیچ چیز به اندازه‌ی هم‌زبانیِ مردم هر سرزمین، و به‌ویژه بومیانِ آن، در حفظ و حراست از آنان مؤثر نیست.

۱۳

زیرا اگر کسی چندین گویش را آموخته باشد، بی‌درنگ نزد کسانی که آنان نیز با آن زبان‌ها و گویش‌ها آشنایی دارند، مورد توجه و احترام قرار می‌گیرد؛ چراکه او از همان آغاز، همچون شخصی دوست و آشنا نگریسته می‌شود و به سبب آشنایی‌اش با واژه‌هایی که آنان نیز می‌فهمند، زمینه و وسیله‌ی مهمی برای ایجاد دوستی فراهم می‌آورد. این آشنایی با زبان، معمولاً احساسِ امنیتی در آدمی پدید می‌آورد؛ به‌گونه‌ای که گمان نمی‌کند از دست چنین شخصی ممکن است آسیبِ بزرگی ببیند. پس چرا خداوند، اگر یکسانیِ زبان را چیزی سودمند می‌دانیم، آن را از میان آدمیان برداشت و آن را علتِ شرارت‌ها قرار داد، حال آنکه به نظر می‌رسد باید برعکس، آن را به‌عنوان چیزی بسیار سودمند برقرار می‌کرد؟

 

پنجم

۱۴

پس کسانی که این مطالب را کنار یکدیگر می‌نهند، بر آنها خرده می‌گیرند و ایرادهایی مغرضانه و بدخواهانه مطرح می‌کنند، به‌آسانی و جداگانه از سوی کسانی پاسخ داده خواهند شد که می‌توانند برای همه‌ی پرسش‌هایی که از عباراتِ صریحِ شریعت برمی‌خیزد، پاسخ‌هایی آماده فراهم آورند؛ کسانی که با روحیه‌ای به‌دور از جدل و ستیزه‌جویی استدلال می‌کنند و برای پاسخ‌گویی به این ایرادها به مغالطه‌هایی برگرفته از منابع دیگر متوسل نمی‌شوند، بلکه رشته‌ی پیامدهای طبیعی و منطقی را دنبال می‌کنند؛ رشته‌ای که اجازه نمی‌دهد پایشان بلغزد و به‌آسانی هر مانعی را که بر سر راه پدید می‌آید کنار می‌زند، به‌گونه‌ای که مسیر استدلالشان بدون هیچ گسست یا لغزشی پیش می‌رود.

۱۵

پس می‌گوییم تعبیرِ «تمام زمین یک گفتار و یک زبان داشت» اشاره دارد به هم‌آوایی و هماهنگیِ عظیم و وصف‌ناپذیرِ شرارت‌ها؛ شرارت‌هایی که شهرها در حقِ شهرها، ملت‌ها در حقِ ملت‌ها و سرزمین‌ها در حقِ سرزمین‌ها روا داشته‌اند و به‌واسطه‌ی آنها آدمیان نه‌تنها به یکدیگر ستم می‌کنند، بلکه در برابر خداوند نیز به بی‌حرمتی و بی‌دینی رفتار می‌کنند. و اینها تازه شرارت‌های بسیاری از مردم در حق یکدیگر است؛ اما بیایید شمارِ وصف‌ناپذیرِ شرارت‌هایی را نیز در نظر بگیریم که از هر انسانِ منفرد سرچشمه می‌گیرد، به‌ویژه هنگامی که تحت تأثیر آن هم‌نواییِ نابهنگام، ناهماهنگ و ناموسیقایی قرار گرفته باشد.

 

ششم

۱۶

اکنون چه کسی است که از تأثیر عظیم بخت و اقبال بی‌خبر باشد، آن‌گاه که آدمیان، افزون بر بیماری‌ها یا نقص و آسیب‌های جسمانی، گرفتار فقر و محرومیت از اعتبار و آبرو نیز می‌شوند؟ و باز، هنگامی که این امور نیز با بیماری‌های روح درهم می‌آمیزند؛ خواه در اثر مالیخولیای تیره‌وتار و اندوهگینی که آدمی را از خود بی‌خود می‌کند، خواه بر اثر کهولتِ شدید، یا هر مصیبت سنگین دیگری که بر او فشار می‌آورد؟

۱۷

زیرا حتی یکی از این شرارت‌هایی که برشمردیم، اگر به‌تنهایی با شدت و خشونت بر آدمی بتازد، برای درهم‌شکستن و خردکردنِ حتی کسی که بسیار مغرور و گردن‌فراز است کافی است؛ اما هنگامی که همه‌ی این شرارت‌ها، یعنی شرارت‌های بدن، شرارت‌های روح و بدبیاری‌های بیرونی، همگی با یکدیگر متحد شوند، گویی در یک صفِ منظم و یک آرایشِ نظامی گرد آمده‌اند و بر اساس نقشه‌ای از پیش تعیین‌شده، هم‌زمان برای حمله به او حرکت می‌کنند، چه عزم و استواری‌ای می‌تواند در برابر آنها تاب بیاورد؟ زیرا هنگامی که نگهبانان کشته شوند، ناگزیر کسی که به نگهبانان خود متکی است نیز سقوط خواهد کرد.

۱۸

و اما نگهبانان بدن او عبارت‌اند از ثروت، شهرت و افتخارات؛ چیزهایی که آن را برپا می‌دارند و برمی‌کشند و به آن غرور و سرفرازی می‌بخشند؛ درست همان‌گونه که امور مخالف آنها، یعنی بی‌آبرویی، بی‌اعتباری و فقر، آن را همچون دشمنانی متعدد بر زمین می‌افکنند.

۱۹

همچنین نگهبانانِ بدنِ روح عبارت‌اند از شنیدن، دیدن، بوییدن و چشیدن، و تمامی سپاهِ حواس بیرونی؛ و نیز سلامت، نیرو، توان و قدرتِ فعالیت. زیرا ذهن، هنگامی که در میان زندگان و در مصاحبت با این امور گام برمی‌دارد، گویی میان مرزهایی استوار و به‌خوبی استحکام‌یافته و دژهایی نیرومند جای گرفته است؛ از این‌رو پیروز و شادمان است و از هیچ سو با مانعی روبه‌رو نیست که او را از به‌کارگیری گرایش‌ها و نیروهای خود بازدارد؛ بلکه راه در هر جهت برای او هموار، مسطح، گشوده و آسان‌پیمودن است.

۲۰

اما اموری که در برابر این نگهبانان قرار می‌گیرند و با آنان در ستیزند، عبارت‌اند از آسیب و نقص در اندام‌های حواس بیرونی و بیماری ــ چنان‌که پیش‌تر گفتم ــ که غالباً ذهن را به ورطه‌ی تباهی و مصیبت فرو می‌افکند. و همه‌ی اینها از نتایج بخت و اقبال‌اند؛ نتایجی بسیار دردناک و در ذات خود اسف‌انگیز، اما با این حال، اگر آنها را با مصیبت‌هایی مقایسه کنیم که خودمان به‌واسطه‌ی اراده‌ی سنجیده و آگاهانه‌ی خویش بر سر خود می‌آوریم، اینها بسیار سبک‌تر و کم‌اهمیت‌ترند.

 

هفتم

۲۱

اکنون بار دیگر به نوبه‌ی خود بررسی کنیم که مجموعه‌ی به‌هم‌پیوسته‌ی شرارت‌هایی که آدمی به اختیار خود بر خویشتن وارد می‌کند، چیست. از آنجا که روح ما را می‌توان به سه بخش تقسیم کرد، گفته‌اند که یک بخش از آن نصیبِ ذهن و عقل شده است، بخش دوم نصیبِ هیجان و خشم، و بخش سوم نصیبِ خواهش و میل؛ و هر یک از این بخش‌ها شرارت‌های خاص خود را دارد، و در عین حال، همگی به‌طور مشترک و متقابل گرفتار بیماری‌هایی نیز هستند. زیرا ذهن محصولاتی را درو می‌کند که حماقت، بزدلی، بی‌خویشتن‌داری و بی‌عدالتی بذر آنها را می‌افشانند؛ و هیجان، ستیز و کشمکشی دیوانه‌وار و جنون‌آمیز و نیز همه‌ی شرارت‌های بی‌شمار دیگری را که در خود پرورانده است، به بار می‌آورد؛ و خواهش نیز عشق‌های عنان‌گسیخته و ناپایدارِ جوانی را که به هر موضوعی، خواه جاندار و خواه بی‌جان، که تصادفاً بر سر راهش قرار گیرد، روی می‌آورند، به هر سو می‌پراکند.

۲۲

زیرا در چنین وضعی، گویی در کشتی‌ای، ملوانان و مسافران و ناخدایان، همگی تحت تأثیر جنون توافق کرده باشند که آن را نابود کنند؛ در این صورت، کسانی که در این توطئه علیه کشتی همدست شده‌اند، خود نیز ناگزیر در همان نابودی گرفتار خواهند شد. زیرا سنگین‌ترینِ همه‌ی شرارت‌ها، و تقریباً تنها شرارتی که درمان‌ناپذیر است، هم‌داستان‌شدن و فعالیتِ هماهنگِ همه‌ی بخش‌های روح برای ارتکاب گناه است؛ به‌گونه‌ای که هیچ‌یک از بخش‌ها قادر نباشد با سلامت و درستی عمل کند ــ همان‌گونه که در بیماری‌ای که سراسر یک قوم را فراگرفته است ــ تا بیماران را درمان کند؛ بلکه حتی پزشکان نیز به همان بیماری گرفتار باشند که بیمارانشان را دربرگرفته و زیر بار مصیبتی آشکار و انکارناپذیر درهم کوبیده و ناتوان ساخته است.

۲۳

آن طوفان بزرگ و سیلاب عظیمی که قانون‌گذار از آن سخن گفته است، تصویری از این شرارت بزرگ است؛ زیرا سیلاب‌هایی که از آسمان پیوسته فرومی‌ریزند، آبشارهایی از خودِ شرارت را با شدتی عنان‌گسیخته فرو می‌بارند، و چشمه‌هایی که از زمین ــ و منظورم از زمین، بدن است ــ پیوسته می‌جوشند و جویبارهایی از هر نوع هیجان را، به شمار بسیار و در حجمی عظیم، بیرون می‌ریزند؛ و این آب‌ها چون با دیگر آب‌ها در یک جریان واحد به هم می‌پیوندند و درهم می‌آمیزند، همه‌چیز را آشفته می‌کنند و سراسر قلمرو روح را که آنها را در خود پذیرفته است، با گرداب‌ها و چرخش‌های بی‌وقفه‌ی خود واژگون و نابود می‌سازند.

۲۴

زیرا موسی می‌گوید: «خداوند، چون دید که شرارت آدمیان بر زمین بسیار شده است و هر یک از آنان پیوسته در دل خویش جز بدی نمی‌اندیشد، تصمیم گرفت آدمی را کیفر دهد»؛ و در اینجا، مراد من از «آدمی»، ذهن است، همراه با همه‌ی خزندگان و پرندگان و نیز تمام انبوه دیگرِ حیوانات وحشی که او را احاطه کرده‌اند؛ و علت این کیفر، شرارتِ درمان‌ناپذیر او بود. و کیفری که خداوند مقرر کرد، طوفان بود.

۲۵

زیرا در گناه‌کردن آزادی‌ای بی‌حدومرز و در ارتکاب بدی، مجوزی نامحدود وجود داشت؛ هیچ‌کس مانع آن نبود و همه‌ی موانع و قیود نیز با بی‌شرمی درهم شکسته شده بود، به‌گونه‌ای که دیگر هیچ ترسی باقی نمانده بود تا کسانی را که یکسره آماده‌ی چنگ‌زدن به منابع فراوانِ هرگونه لذت بودند، بازدارد. و آیا نمی‌توان گفت که این وضع طبیعی بود؟ زیرا تنها یک بخش از روح چنان فاسد نشده بود که بتوان سلامت آن را به‌واسطه‌ی سلامت بخش‌های دیگر حفظ کرد؛ بلکه هیچ بخشی از آن باقی نمانده بود که از بیماری یا فساد در امان باشد. زیرا موسی می‌گوید داورِ فسادناپذیر، چون دید که هر اندیشه‌ی دلِ آدمی ــ نه یک اندیشه‌ی منفرد و خاص ــ پیوسته شرارت‌آمیز است، کیفر شایسته‌ی او را بر وی وارد کرد.

 

هشتم

۲۶

اینان همان کسانی‌اند که «در وادیِ نمک با یکدیگر پیمان بستند». زیرا سرزمینِ رذایل و شهوات، دره‌ای فرورفته، ناهموار و پر از شکاف‌ها و درّه‌های ژرف است؛ دره‌ای به‌راستی شور که دردهایی تلخ پدید می‌آورد. و پیمان آنان را ــ چون پیمانی نبود که شایسته باشد با هیچ سوگند یا نثارِ شرابی استوار و معتبر شود ــ ابراهیمِ حکیم، که ماهیت آن را می‌شناخت، باطل کرد. زیرا در کتاب مقدس آمده است: «همه‌ی این مردان در وادیِ نمک، یعنی دریای نمک، با یکدیگر پیمان بستند.»

۲۷

آیا نمی‌بینید کسانی را که از حکمت تهی‌اند و در آن قوه‌ی ذهنی که به‌طور طبیعی انتظار می‌رود تیزبین باشد، نابینا گشته‌اند، و به سبب خصلت واقعی‌شان نامِ «سدومیان» بر آنان نهاده شده است، چگونه با اتحاد همه‌ی مردمشان، از جوان تا پیر، «خانه را از هر سو در حلقه‌ای محاصره کردند» ــ یعنی خانه‌ی روح را ــ تا آن بیگانگانی را که از سرزمینی دیگر آمده و به مهمانی پذیرفته شده بودند، آلوده و ناپاک کنند؛ یعنی آن استدلال‌های مقدس و پاک را که نگهبانان و مدافعان روح‌اند؛ بی‌آنکه هیچ‌کس بکوشد در برابر این بدکاران مقاومت کند یا خود از ارتکاب بدی بپرهیزد؟

۲۸

زیرا موسی نمی‌گوید که برخی با این کار موافقت کردند و برخی دیگر از آن کناره گرفتند؛ بلکه، چنان‌که خود می‌گوید، «تمام قوم، پیر و جوان، یک‌جا و با هم، خانه را محاصره کردند»؛ و بدین‌سان بر ضد همه‌ی آن اعمال و گفتارهای مقدسی که معمولاً آنها را فرشتگان می‌نامند، هم‌پیمان و هم‌دست شدند.

 

نهم

۲۹

اما موسی، پیامبر خدا، به استقبال آنان خواهد رفت و در برابرشان خواهد ایستاد و مهارشان خواهد کرد، هرچند با نهایت گستاخی پیش بیایند؛ حتی اگر جسورترین و بی‌پرواترین و سخنورترینِ آنان را به‌عنوان پادشاه خویش در پیشاپیش خود قرار دهند، یعنی گفتار را، و همگی با یک عزم و یک حرکت به پیش بتازند، به این امید که هرچه پیش‌تر می‌روند بر نیروی خود بیفزایند و همچون رودخانه‌ای سرریز شوند. زیرا موسی می‌گوید: «اینک پادشاه مصر به سوی آب می‌آید؛ اما تو به استقبال او برو و بر کرانه‌ی رود بایست.»

۳۰

پس مرد شرور به سوی جریانِ گناهان و شهوات و همه‌ی شرارت‌های گردآمده، که در اینجا به آب تشبیه شده‌اند، بیرون می‌آید؛ اما مرد حکیم نخست از خداوند ــ که همواره استوار و پابرجاست ــ بهره‌ای از آن حرمت و منزلتی را به دست می‌آورد که با قدرتِ ثابت و تغییرناپذیر او، که از مسیر خود منحرف نمی‌شود و در همه‌ی جهات و در همه‌ی شرایط یکسان و استوار است، تناسب دارد. زیرا در کتاب مقدس می‌خوانیم:

۳۱

«اما تو در اینجا با من بایست»؛ تا او، با کنارگذاشتنِ شک و دودلی ــ که خصلت‌های روحی ناتوان و سست‌اند ــ آن حالتِ استوارترین و قابل‌اعتماد، یعنی ایمان، را بر خود بپوشاند. سپس، در حالی که خود همچنان ایستاده است، به استقبال او پیش می‌رود؛ و این، به‌ظاهر، امری بسیار شگفت‌آور است. زیرا به او گفته می‌شود: «بایست و به استقبال او برو»؛ حال آنکه رفتن به استقبال، خود نوعی حرکت است، در حالی که ایستادن، از ویژگی‌های آرامش و سکون به شمار می‌آید.

۳۲

اما پیامبر در اینجا سخنانی ناسازگار با یکدیگر نمی‌گوید، بلکه سخنانی می‌گوید که کاملاً با طبیعت امور سازگارند؛ زیرا انسانی که ذهنش به‌طور طبیعی به آرامش گرایش دارد و استوار و بی‌انحراف بر جای خود قرار گرفته است، ناگزیر با همه‌ی کسانی که آشوب و بی‌نظمی را دوست دارند و می‌کوشند با طوفان‌های ساختگی، کسی را که توانِ بهره‌مندشدن از آرامش دارد آشفته کنند، در تعارض خواهد بود.

 

دهم

۳۳

به‌درستی و به‌جا گفته شده است که این دیدار بر کرانه‌ی رود روی داد؛ اما «کرانه‌ها» را لب‌ها نیز می‌نامند، و لب‌ها مرزهای دهان‌اند و نوعی حصار برای زبان به‌شمار می‌روند؛ زبانی که جریان گفتار از طریق آن، هنگامی که آغاز به اداشدن می‌کند، جاری می‌شود.

۳۴

اما کسانی که از فضیلت بیزارند و به دانش‌ورزی دلبسته‌اند، از گفتار به‌عنوان یاور خود برای بیان و بسط آموزه‌هایی استفاده می‌کنند که مردود و ناپسندند؛ و از سوی دیگر، مردان فاضل و فضیلت‌مند نیز گفتار را برای ردّ چنین آموزه‌هایی و برای استوارساختنِ نیروی شکست‌ناپذیرِ حکمت برتر و حقیقی به کار می‌گیرند.

۳۵

بنابراین، هنگامی که آدمیان، پس از توسل به هر چاره و شگردی که آموزه‌های جدلی در اختیارشان می‌گذارند، سرانجام در اثر نیروی مخالفِ استدلال‌های متعارض درهم شکسته و نابود می‌شوند، آن‌گاه مرد حکیم، به‌درستی و شایستگی، گروهی بسیار مقدس از سرودخوانان برپا خواهد کرد و با آهنگی دلنشین سرود پیروزی سر خواهد داد:

۳۶

«زیرا»، چنان‌که موسی می‌گوید، «اسرائیل مصریان را دید»؛ نه مرده در جای دیگری، بلکه «بر کرانه‌ی رود (cheilos)». مراد از «مرگ» در اینجا، جداشدن روح از بدن نیست، بلکه هجوم عنان‌گسیخته‌ی آموزه‌ها و مدعیات نامقدسی است که آدمیان با دهان و زبان و دیگر اندام‌های گفتار بر زبان می‌آورند.

۳۷

اما مرگِ گفتار، سکوت است؛ نه آن سکوتی که مردمان مؤدب و خوش‌تربیت پیشه می‌کنند و آن را نماد شرم و فروتنی می‌دانند ــ زیرا چنین سکوتی خود قوه‌ای است و با آن قوه‌ای که در گفتار بروز می‌کند، خواهر و همتای آن است و سخنِ شایسته را با توجه به زمان و موقعیت سامان می‌دهد ــ بلکه آن سکوتی که بیماران و خستگان، برخلاف میل خود، در اثر نیروی حریفانشان ناگزیر تحمل می‌کنند، از آن رو که هیچ دستاویزی برای پاسخ‌دادن به آنان نمی‌یابند.

۳۸

زیرا هر چیزی را که به آن دست می‌یازند از دستشان می‌لغزد، و هر چیزی را که می‌کوشند بر آن تکیه کنند و موضع خود را بر آن استوار سازند، ثابت و پابرجا نمی‌ماند؛ ازاین‌رو ناگزیر پیش از آنکه بتوانند بایستند، سقوط می‌کنند؛ درست مانند آن دستگاهِ هیدرواستاتیکی که مارپیچ (helix) نام دارد. زیرا در میانه‌ی آن دستگاه پله‌هایی وجود دارد که کشاورز، هنگامی که می‌خواهد مزارع خود را آبیاری کند، از آنها بالا می‌رود؛ اما ناگزیر همراه با دستگاه به دور خود می‌چرخد. و برای آنکه سقوط نکند، پیوسته نزدیک‌ترین چیزِ استواری را که دستش به آن می‌رسد می‌گیرد و به آن چنگ می‌زند و بدین‌وسیله سراسر بدن خود را نگه می‌دارد؛ زیرا به‌جای دست‌هایش از پاهایش استفاده می‌کند و به‌جای پاهایش از دست‌هایش؛ با دست‌هایش می‌ایستد، حال آنکه دست‌ها معمولاً ابزارِ عمل‌اند، و با پاهایش عمل می‌کند، حال آنکه پاها به‌طور طبیعی برای ایستادن‌اند.

 

یازدهم

۳۹

اما بسیاری کسان، چون نمی‌توانند اختراعاتِ فریبنده و ظاهراً موجهِ سوفسطائیان را با قدرت و استواری رد کنند ــ زیرا به سبب اشتغال پیوسته به عمل و زندگی عملی، چندان در مباحثه و استدلال تمرین نکرده‌اند ــ به یاریِ تنها موجودِ حکیم پناه می‌برند و از او می‌خواهند که مدافع آنان شود. چنان‌که یکی از دوستان موسی، هنگامی که در دعا سرودهای خود را می‌خواند، می‌گوید: «بگذار لب‌های نیرنگ‌باز خاموش شوند.» و چگونه ممکن است این لب‌ها خاموش شوند، اگر آن موجود یگانه‌ای که خودِ سخن و گفتار موضوع و قلمرو اوست، آنها را مهار نکند؟

۴۰

بنابراین باید از هرگونه معاشرت و هم‌پیمانی‌ای که برای ارتکاب گناه شکل گرفته است، بی‌آنکه هرگز به عقب بنگریم، بگریزیم؛ اما باید پیمانی را که با یارانِ حکمت و دانش بسته‌ایم، استوار و پابرجا کنیم.

۴۱

در همین ارتباط، من کسانی را می‌ستایم که می‌گویند: «همه‌ی ما پسرانِ یک مرد هستیم؛ ما مردانی صلح‌جوییم»؛ زیرا توافق و هماهنگیِ شایسته‌ای با یکدیگر دارند. زیرا چگونه، ای مردانِ نیک‌سرشت، ممکن است از جنگ بیزار نباشید و از صلح شادمان نشوید، حال آنکه همگی فرزندان یک پدر و همان یک پدر هستید؛ پدری نه فانی، بلکه جاودانه، یعنی مردِ خدا، که چون عقلِ خدای جاودان است، خود نیز ناگزیر جاودانه است؟

۴۲

زیرا کسانی که برای منشأ و پیدایش روح، سرچشمه‌های متعدد قائل می‌شوند و دلبسته‌ی آن شرارتی‌اند که چندخدایی نامیده می‌شود، و هر یک از این سرچشمه‌ها را به بزرگداشت موجودی متفاوت اختصاص می‌دهند، از آغاز تولد تا پایان زندگی، چه در خانه و چه در بیرون، آشوب و اختلافی عظیم پدید می‌آورند و زندگی را از نزاع‌هایی آشتی‌ناپذیر سرشار می‌کنند.

۴۳

اما کسانی که تنها به یک اصل و یک منشأ دل می‌بندند و تنها یک چیز را پدر خویش می‌دانند، یعنی عقلِ درست، و هماهنگیِ نیکوآراسته و سراسر موسیقاییِ فضایل را می‌ستایند، زندگی‌ای آرام و صلح‌آمیز دارند؛ نه زندگی‌ای بی‌تحرک و پست، آن‌گونه که برخی می‌پندارند، بلکه زندگی‌ای سرشار از دلاوری و مردانگی، تیز و نیرومند در برابر کسانی که می‌کوشند اتحاد و هم‌پیمانیِ آنان را برهم زنند و پیوسته در اندیشه‌اند که سوگندهای آنان را بشکنند و پیمان‌هایشان را نقض کنند. زیرا سرانجام چنین شده است که مردانِ صلح، مردانِ جنگ شده‌اند؛ نشسته‌اند تا به مقابله و ستیز با کسانی برخیزند که می‌کوشند استواریِ روح را واژگون کنند.

 

دوازدهم

۴۴

و برای تأیید این ادعای من، شواهدی نیز وجود دارد؛ نخست، در سرشت و منش هر دوستدارِ فضیلتی که این گرایش‌ها را تصدیق می‌کند؛ و دوم، در سخنان آن همراهِ گروه پیامبران که به الهامی مقدس و شوریده‌وار برانگیخته شد و چنین گفت: «ای مادر من، چگونه مرا به دنیا آوردی، مردی جنگاور و مایه‌ی آشوب و ناآرامی برای همه‌ی زمین! من به آنان سودی نرسانده‌ام و آنان نیز به من سودی نرسانده‌اند؛ و نیروی من نیز از نفرین‌های آنان در امان نیست.»

۴۵

اما آیا هر مرد حکیمی، به‌ضرورت، دشمنی آشتی‌ناپذیر با همه‌ی مردان شرور نیست؛ نه آنکه برای دفاع از خویش به ناوگان کشتی‌های سه‌پارویی یا ابزارها و ماشین‌های جنگی، یا سلاح و سرباز متوسل شود، بلکه به استدلال‌ها و براهین؟

۴۶

زیرا هنگامی که جنگ را در میان صلحی آرام و برقرار می‌بیند، به‌گونه‌ای که میان همه‌ی آدمیان، چه در عرصه‌ی عمومی و چه در روابط خصوصی، جنگی پیوسته و بی‌وقفه درگرفته است ــ جنگی که تنها میان ملت‌ها و سرزمین‌ها و شهرها و روستاها جریان ندارد، بلکه در هر خانه و میان تک‌تک افراد نیز وجود دارد ــ چه کسی است که مردان نادان و نابخردی را که می‌بیند سرزنش و اندرز ندهد و نکوشد اصلاحشان کند؟ و این کار را نه فقط در روز، بلکه در شب نیز انجام می‌دهد؛ زیرا روح او، به سبب نفرت از شرارتی که در سرشتش ریشه دوانده است، نمی‌تواند آرام و قرار گیرد.

۴۷

زیرا آنان در زمان صلح، هر کاری را که در جنگ انجام می‌شود انجام می‌دهند: غارت می‌کنند، به ویرانگری دست می‌زنند، مردم را به بردگی می‌کشند، غنیمت می‌ربایند، همه‌جا را ویران می‌کنند، گستاخی و زورگویی پیشه می‌کنند، حمله می‌برند، نابود می‌کنند، آلوده و ناپاک می‌سازند، پنهانی دست به قتل می‌زنند، و اگر نیرومندتر باشند، آشکارا می‌کشند.

۴۸

زیرا هر یک از آنان، ثروت یا شهرت را هدف خویش قرار داده و همه‌ی اعمال زندگی خود را، همچون تیرهایی که پی‌درپی به سوی آن هدف پرتاب می‌شوند، بدان نشانه می‌رود؛ برابری را نادیده می‌گیرد و نابرابری را دنبال می‌کند؛ از معاشرت و مشارکت با دیگران روی می‌گرداند و می‌کوشد همه‌ی دارایی‌هایی را که به‌درستی متعلق به همگان است، یک‌جا برای خود تصاحب کند. او انسان‌گریز و دشمن همه‌ی همنوعان خویش است؛ در حالی که به‌صورت ریاکارانه تظاهر به خیرخواهی می‌کند، با نوعی چاپلوسیِ پست و نامشروع همراه است، دشمن دوستیِ راستین است، با حقیقت سر ستیز دارد و مدافع دروغ است؛ در نیکی‌کردن کند و در آسیب‌رساندن تند و شتابان است؛ در تهمت‌زدن بسیار آماده و در دفاع‌کردن بسیار کند است؛ در فریب‌دادن چیره‌دست، در سوگندشکنی بی‌همتا، در بی‌وفایی بی‌مانند، بنده‌ی خشم، تسلیمِ لذت، نگهبان هر آن چیزی است که بد است و نابودکننده‌ی هر آن چیزی که نیک است.

 

سیزدهم

۴۹

اینها و نعمت‌های مشابهِ آنهاست که گران‌بهاترین دستاوردهای صلح، یعنی آن برکتی هستند که تا این اندازه از آن سخن گفته‌اند و ستوده‌اند؛ همان صلحی که ذهنِ هر یک از مردان نابخرد برای خویش صورتی از آن برپا می‌کند و به تحسین و پرستش آن می‌پردازد. و هر مرد حکیمی، به‌طور طبیعی، از چنین کسانی اندوهگین می‌شود و عادت دارد خطاب به مادر و پرستار خویش، یعنی حکمت، بگوید: «ای مادر، چه کسی را برای من به دنیا آوردی!»؛ نه از حیث نیروی جسمانی، بلکه از نظر نیرو و شجاعت، انسانی مصمم در نفرت از شرارت، مردی مایه‌ی ناآرامی و نبرد، که به‌طبع صلح‌جوست و دقیقاً از همین رو با کسانی دشمن است که زیبایی خواستنیِ صلح را آلوده می‌کنند.

۵۰

«من به آنان هیچ نیکی نکرده‌ام و آنان نیز هیچ نیکی به من نکرده‌اند»؛ حتی از نیکی‌های من نیز هیچ سودی نبرده‌اند و من نیز از شرارت‌های آنان هیچ بهره‌ای نبرده‌ام؛ بلکه به تعبیر موسی، «از هیچ‌یک از آنان هیچ چیزِ خواستنی دریافت نکرده‌ام»؛ زیرا هر چیزی را که آنان آرزویش را دارند و در دل خود به‌عنوان بزرگ‌ترین منفعت ممکن گنجینه می‌کنند، برای خود بسیار زیان‌بار می‌دانم.

۵۱

«و نیروی من نیز به سبب نفرین‌هایی که بر من روا داشتند، از میان نرفته است»؛ بلکه با تمام توان و جدیتی که در اختیار داشتم، آموزه‌های الهی را در آغوش گرفتم و چنان خسته نشدم که دست از آنها بکشم؛ بلکه با قدرت و استواری، کسانی را که از دل بر من نفرین می‌کردند سرزنش کردم.

۵۲

زیرا خداوند ما را، چنان‌که در سرودهای من آمده است، برای همسایگانمان مایه‌ی مخالفت قرار داده است؛ و مراد، همه‌ی ما کسانی هستیم که در پیِ عقلِ درست و راستین‌ایم. اما آیا همه‌ی کسانی که شیفته‌ی دانش و فضیلت‌اند، به‌طور طبیعی اهل مخالفت نیستند؟ آنان همواره با همسایگانِ روح خویش در ستیزند؛ لذت‌هایی را که با آنان هم‌خانه‌اند سرزنش می‌کنند، خواهش‌هایی را که در همان خانه سکونت دارند نکوهش می‌کنند، و به اعمال بزدلانه و ترس‌آلود و نیز به سراسر پیکره‌ی هیجانات و رذایل با چهره‌ای عبوس می‌نگرند.

پس هر حس بیرونی را مورد بازخواست قرار می‌دهند: چشم را به سبب آنچه دیده است، گوش را به سبب آنچه شنیده است، حس بویایی را به سبب بوهایی که بر آن عرضه شده است، ذائقه را به سبب مزه‌هایی که در اختیارش قرار گرفته، و نیز حس لامسه را به سبب توانایی‌های گوناگونی که در بدن از خود بروز می‌دهد و با ویژگی‌هایی که در حوزه‌ی ادراک آن قرار می‌گیرند؛ و حتی گفتارِ بر زبان‌آمده را نیز به سبب موضوعاتی که ممکن است برگزیده باشد تا درباره‌ی آنها سخن بگوید.

۵۳

زیرا اینکه حس بیرونی چه چیزی را ادراک کرده، چگونه آن را ادراک کرده، چرا چنین کرده، یا گفتار چه چیزی را بیان کرده، چگونه و چرا و به چه شیوه‌ای بیان کرده، و نیز اینکه هیجان چگونه آدمیان را تحت تأثیر خود قرار داده است، شایسته است با دقتی بسیار بیش از یک بررسی سطحی مورد تحقیق قرار گیرد و هر یک از خطاهایی که بدان گرفتار می‌شوند، جداگانه بررسی شود.

۵۴

اما کسی که هیچ‌یک از این امور را مورد چون‌وچرا قرار نمی‌دهد، بلکه بی‌آنکه خود بداند، یکایک آنها را پشت سر هم تأیید می‌کند، در واقع خویشتن را فریب می‌دهد و برای روح خود همسایگانی دردسرساز فراهم می‌آورد؛ همسایگانی که بهتر بود زیردست و فرمان‌بردار او باشند، نه فرمانروا و حاکم بر او. زیرا اگر فرمانروا شوند، به سبب سلطه‌ی حماقت در میان آنان، آسیب‌های فراوان و بزرگی به او خواهند رساند؛ اما اگر زیردست باشند، در امور شایسته با فرمان‌برداری از او خدمت خواهند کرد و هرگز از سر غرور سر برنخواهند افراشت، چنان‌که اگر فرمانروا باشند چنین خواهند کرد.

۵۵

بدین‌سان، هنگامی که برخی می‌آموزند فرمان‌بردار باشند و برخی دیگر، نه‌تنها به‌واسطه‌ی دانش بلکه به‌واسطه‌ی قدرت، اقتدار و فرمانروایی به دست می‌آورند، همه‌ی نگهبانان و مدافعان روح، یعنی استدلال‌های آن، آنان را منظم و منضبط نگه خواهند داشت؛ و چون به مهم‌ترینِ آنان برسند، خواهند گفت: «فرزندان تو شمار مردانِ جنگاورِ ما را برشمرده‌اند و حتی یک تن از آنان نیز مخالفت نکرده است.»

بلکه همچون سازهای موسیقایی که همه‌ی نغمه‌هایشان به‌دقت کوک شده باشد، ما نیز در همه‌ی تبیین‌ها و سخنان خود هماهنگ و هم‌آوا طنین می‌افکنیم و نه سخنی بر زبان می‌آوریم و نه کاری انجام می‌دهیم که ناموزون یا ناهماهنگ باشد؛ تا بدین‌وسیله، در تقابل با آنان، نشان دهیم که آن گروه دیگر، یعنی مردمان بی‌دانش، از هر جهت بی‌صدا و مرده و سزاوار تمسخرند؛ همان خوراکِ بخش‌های جسمانی، یعنی مدیان، و نیز زاده‌ی او، آن انبوهِ پوست‌ها که بعل‌فغور نام دارد، در خواب است.

۵۶

«زیرا ما از نسل برگزیدگان اسرائیلیم، از نسلی که خدا را می‌بیند، و هیچ‌یک از آنان مخالفت نکرده است»؛ تا سازِ جهان، یعنی سراسر عالم، در هماهنگیِ موسیقایی به نغمه درآید.

۵۷

از همین روست که موسی می‌گوید «پاداشِ صلح» به آن عقلِ بسیار جنگاور، یعنی فینحاس، داده شد؛ زیرا او، پس از آنکه شوق و غیرتی برای فضیلت یافت و با رذیلت به جنگ برخاست، سراسر نسلِ گناه را از میان برداشت. و در مرتبه‌ی دوم، این پاداش به همه‌ی کسانی داده شد که حاضرند پس از بررسی و تحقیق دقیق، و با ترجیح‌دادنِ چشم بر گوش به‌عنوان شاهدی قابل‌اعتماد، باور کنند که نوع بشر سرشار از بی‌باوری است و صرفاً بر گمان و پندار تکیه دارد.

۵۸

بنابراین، توافقی که پیش‌تر از آن سخن گفتیم، شگفت‌انگیز است؛ اما شگفت‌انگیزتر از همه، آن توافقِ مشترکی است که از همه‌ی هماهنگی‌های دیگر فراتر می‌رود؛ توافقی که بر اساس آن، تمام قوم یک‌صدا می‌گویند: «هر آنچه خداوند گفته است، اطاعت خواهیم کرد و انجام خواهیم داد.»

۵۹

زیرا این مردمان دیگر از عقل به‌عنوان فرمانروای خود اطاعت نمی‌کنند، بلکه از خداوند، حاکم و مدبر جهان، اطاعت می‌کنند؛ خدایی که به آنان یاری می‌رساند تا توانایی‌های خود را بیشتر در عمل نشان دهند تا در گفتار. زیرا هنگامی که می‌شنوند دیگران چنین و چنان کارهایی انجام می‌دهند، اینان ــ و این امری است که کاملاً برخلاف انتظار است ــ می‌گویند که به الهام و برانگیختگی‌ای از جانب خداوند، نخست دست به عمل خواهند زد و سپس اطاعت خواهند کرد؛ تا چنین به نظر برسد که آنان نه در نتیجه‌ی آموزش و اندرز، بلکه به‌واسطه‌ی ذهنِ خودجوش و خویش‌آموخته‌ی خویش، به سوی اعمال نیک پیش رفته‌اند. و سپس، هنگامی که این اعمال را به انجام رساندند، می‌گویند که اطاعت خواهند کرد، تا درباره‌ی آنچه انجام داده‌اند داوری کنند و ببینند آیا اعمالشان با فرمان‌های الهی و اندرزهای مقدسِ کتاب مقدس سازگار است یا نه.

 

چهاردهم

۶۰

اما درباره‌ی کسانی که برای ارتکاب بی‌عدالتی با یکدیگر هم‌دست شدند، موسی می‌گوید: «از مشرق آمدند، دشتی در سرزمین شِنعار یافتند و در آنجا سکونت گزیدند»؛ و این سخن کاملاً و دقیقاً مطابق با طبیعت امور بیان شده است. زیرا در روح، دو گونه طلوع وجود دارد: یکی از نوعی بهتر و دیگری از نوعی بدتر. طلوعِ بهتر آن است که نور فضایل، همچون پرتوهای خورشید، بدرخشد؛ و طلوعِ بدتر هنگامی است که فضایل در سایه فرو روند و رذایل خود را آشکار سازند.

۶۱

نمونه‌ای از نوع نخست چنین است: «و خداوند در عدن، رو به مشرق، باغی کاشت»؛ باغی نه از گیاهان زمینی، بلکه از گیاهان آسمانی؛ گیاهانی که باغبان آنها را از نور غیرمادیِ پیرامون خویش رویاند، به‌گونه‌ای که هرگز خاموش و زایل نشوند.

۶۲

همچنین شنیده‌ام که یکی از یاران موسی چنین سخنی بر زبان آورده است: «اینک مردی که نامش مشرق است!» اگر این نام را درباره‌ی انسانی بدانیم که از جسم و روح ترکیب یافته است، بی‌گمان نامی بسیار شگفت و نامتعارف است؛ اما اگر آن را بر موجودی غیرمادی حمل کنیم که از هیچ جهت با صورت و تصویر الهی تفاوت ندارد، آنگاه تصدیق خواهیم کرد که نامِ «مشرق» به‌نهایت شایستگی و به‌جا بر او نهاده شده است.

۶۳

زیرا پدرِ جهان او را همچون نخستین پسر، یعنی پسر ارشد، رویاند؛ همان کسی که در جایی دیگر او را نخست‌زاده می‌نامد. و آن‌که بدین‌سان زاده شده است، با تقلید از راه و روش پدر خویش، گونه‌ها و انواع گوناگون را پدید آورده و در این کار به الگوهای مثالیِ ازلیِ آنها نظر داشته است.

 

پانزدهم

۶۴

اما نمونه‌ای از طلوعِ بدتر را می‌توان در سخنان آن مردی یافت که می‌خواست «قومِ برخوردار از برکت خدا را نفرین کند». زیرا درباره‌ی او نیز گفته شده است که در مشرق سکونت داشت. و این طلوع، با آنکه همان نامِ طلوع نخستین را دارد، در ذات خود درست در نقطه‌ی مقابل آن است و پیوسته با آن در ستیز است.

۶۵

زیرا بلعام می‌گوید: «بالاق مرا از میان‌رودان، از کوه‌های مشرق، فراخواند و گفت: بیا و قومی را که خدا نفرین نکرده است برای من نفرین کن.» اما نامِ «بالاق»، اگر آن را تفسیر کنیم، به معنای «بی‌خرد» است؛ نامی که بسیار بجا و شایسته است. زیرا چه چیز می‌تواند شگفت‌آورتر از این باشد که کسی امیدوار باشد خدای زنده را بفریبد و تدابیر پایدار و استوار او را با نیرنگ‌های مغالطه‌آمیز آدمیان از مسیر خود منحرف کند؟

۶۶

از همین روست که گفته شده است او در میان‌رودان زندگی می‌کرد؛ زیرا ذهن او گویی در میانه‌ی ژرفای رود غرق شده و توان آن را ندارد که از آب سر برآورد و خود را به شنا از آن بیرون بکشد. و این حالت، طلوعِ حماقت و غروبِ عقلِ درست و سالم است.

۶۷

بنابراین، درباره‌ی کسانی که در یک هم‌آواییِ ناهماهنگ کوک شده‌اند، گفته می‌شود که از مشرق حرکت کرده‌اند. آیا پس این همان مشرقِ مطابق با شرارت است؟ اما طلوعِ مطابق با فضیلت، به‌صورت جدایی و گسست کامل توصیف می‌شود؛ در حالی که حرکت از طلوعِ مطابق با رذیلت، حرکتی متحد و یکپارچه است، مانند حرکت دست‌ها که نه به‌طور جداگانه و گسسته، بلکه با نوعی هماهنگی و پیوستگی با سراسر بدن حرکت می‌کنند.

۶۸

زیرا برای مرد شرور، حماقت آغازِ فعالیت او در کارهایی است که برخلاف طبیعت‌اند؛ یعنی آغازِ ورود او به قلمرو شرارت. اما همه‌ی کسانی که از قلمرو فضیلت بیرون آمده و برای رفتن به سوی حماقت رهسپار شده‌اند، مکانی بسیار متناسب برای سکونت خود یافته‌اند؛ مکانی که در زبان عبری شِنعار (Shinar) نامیده می‌شود. و «شِنعار» در زبان یونانی به معنای «لرزش» است.

۶۹

زیرا سراسر زندگیِ مردمان شرور در لرزش و اضطراب و ازهم‌گسیختگی به سر می‌برد؛ همواره در حال آشفتگی و پریشانی است و هیچ نشانی از نیکیِ حقیقی در خود ذخیره و اندوخته ندارد. زیرا همان‌گونه که هر چیزی که به‌واسطه‌ی پیوندی محکم و استوار در کنار هم نگه داشته نشده باشد، هنگامی که به‌شدت تکان داده شود از جای خود بیرون می‌افتد، به همان ترتیب نیز، به گمان من، روحِ هر انسانی که برای ارتکاب بدی با دیگران همراه می‌شود، متزلزل می‌گردد؛ زیرا هر نمود و ظاهری از نیکی را از خود دور می‌افکند، به‌گونه‌ای که دیگر هیچ سایه یا صورتی از آن نیز در او پدیدار نمی‌شود.

 

شانزدهم

۷۰

ازاین‌رو، قومِ مصر، که دلبسته‌ی بدن است، نه چنین تصویر شده که از آب می‌گریزد، بلکه از «زیرِ آب» می‌گریزد؛ یعنی از زیرِ سرعتِ تند و بی‌مهارِ شهوات. و هنگامی که خود را یک‌بار در زیر فرمان شهوات قرار دهد، به لرزه و اضطراب درمی‌آید؛ صفاتِ استوار و آرامِ فضیلت را از خود دور می‌کند و به جای آنها خصلتِ آشفته و پریشانِ شرارت را برمی‌گزیند. زیرا گفته شده است: «خداوند مصریان را در میان دریا به لرزه افکند، در حالی که آنان به زیر آب می‌گریختند.»

۷۱

اینان کسانی‌اند که نه یوسف ــ یعنی آن غرورِ گوناگون و رنگارنگِ زندگی ــ را شناختند و نه، پس از آنکه گناهانشان آشکار شد، هیچ نشانی، سایه‌ای یا صورتی از نیکی و فضیلت در خود باقی گذاشتند.

۷۲

زیرا موسی می‌گوید: «پادشاه دیگری بر مصریان برخاست که یوسف را نمی‌شناخت»؛ یعنی نیکوییِ اخیر و تازه‌تر، و در عین حال، نیکویی‌ای که با حواس بیرونی ادراک می‌شود؛ و او نه‌تنها کمالات، بلکه حتی همه‌ی پیشرفت‌ها و نیز هر نیرویی را که از راه بینایی می‌توان به کار انداخت، و هر آموزشی را که از طریق شنوایی می‌توان در انسان جای داد، به‌کلی نابود کرد و گفت: «بیا یعقوب را برای من نفرین کن؛ و بیا اسرائیل را برای من به مبارزه بطلب!»؛ سخنی که معنایش این است: این دو را، یعنی بینایی و شنواییِ روح، هر دو نابود کن، تا روح نه هیچ چیز نیکِ حقیقی و اصیلی را ببیند و نه بشنود؛ زیرا اسرائیل نمادِ دیدن است و یعقوب نمادِ شنیدن.

۷۳

بنابراین، ذهنِ چنین کسانی، چون تا اندازه‌ای متزلزل شده است، طبیعتِ نیکی را پس می‌زند؛ و برعکس، ذهنِ نیکان، چون خواهانِ اندیشه‌های ناب و خالصِ امور نیک است، هر آنچه را بد و شر است از خود می‌تکاند و دور می‌افکند.

۷۴

پس بنگر که عمل‌کننده به فضیلت چه می‌گوید: «خدایان بیگانه‌ای را که در میان شما هستند، از میان خود بیرون آورید و خویشتن را پاک کنید، جامه‌هایتان را تغییر دهید، برخیزید و به بیت‌ئیل برویم»؛ تا حتی اگر لابان بخواهد خانه را بازرسی کند، در سراسر خانه‌ی او آن تصاویر و بت‌ها یافت نشوند، بلکه تنها چیزهایی یافت شوند که حقیقتاً وجود و جوهری مستقل دارند؛ چیزهایی که همچون ستون‌هایی در ذهنِ مرد حکیم استوار شده‌اند و اسحاق، این فرزندِ خودآموخته، آنها را به میراث برده است؛ زیرا تنها اوست که جوهر و داراییِ پدر خویش را به میراث می‌گیرد.

 

هفدهم

۷۵

و توجه داشته باش که موسی نمی‌گوید آنان به دشتی آمدند که در آن ماندگار شدند، بلکه می‌گوید دشتی را «یافتند»؛ یعنی پس از آنکه از هر سو جست‌وجو کردند و اندیشیدند که کدام ناحیه می‌تواند برای حماقت مناسب‌تر باشد، آن را یافتند. زیرا در واقع، هر انسانِ احمقی شرارت را از دیگری برای خود نمی‌گیرد، بلکه خود در پیِ بدی‌ها می‌گردد و آنها را می‌یابد؛ و به همان بدی‌هایی که طبیعتِ شرور به‌خودیِ خود به سویشان می‌رود بسنده نمی‌کند، بلکه از رهگذرِ ممارستِ پیوسته در تدبیرِ کارهای نادرست، مهارتی کامل در شرارت نیز به آنها می‌افزاید.

۷۶

و ای‌کاش پس از آنکه مدت کوتاهی در آنجا ماند، اقامتگاه خود را تغییر می‌داد؛ اما حتی اکنون نیز صلاح می‌بیند که همان‌جا بماند. زیرا گفته شده است که پس از یافتن آن دشت، در آنجا سکونت گزیدند؛ گویی در سرزمین خودشان مستقر شده بودند، نه در سرزمینی بیگانه. حال آنکه برای کسانی که گرفتار اعمال شرورانه شده‌اند، بسیار کم‌دردسرتر بود اگر به این اعمال همچون اموری بیگانه و ناآشنا می‌نگریستند و نمی‌پنداشتند که با آنها خویشاوندی یا پیوندی دارند. زیرا اگر خود را در میان آنها همچون بیگانگانی موقت می‌دیدند، بعدها اقامتگاه خود را تغییر می‌دادند؛ اما اکنون که در میان آنها به‌طور ثابت و استوار سکونت گزیده بودند، احتمال آن می‌رفت که برای همیشه همان‌جا بمانند.

۷۷

از همین روست که همه‌ی مردان حکیمی که در کتاب‌های موسی از آنان یاد شده، به‌صورت کسانی که در سرزمینی بیگانه به‌طور موقت اقامت دارند، تصویر شده‌اند؛ زیرا روح‌های آنان از آسمان به زمین فرود آورده شده‌اند، گویی به‌عنوان ساکنانِ یک مستعمره؛ و آنان به سبب دلبستگی‌شان به تأمل و عشقشان به دانش‌آموزی، عادت دارند به سوی طبیعت زمینی مهاجرت کنند.

۷۸

بنابراین، هنگامی که در میان بدن‌ها اقامت گزیده‌اند و به‌واسطه‌ی بدن، همه‌ی امور فانی را که به حواس بیرونی ادراک‌پذیرند مشاهده می‌کنند، سرانجام از آنجا به مکانی بازمی‌گردند که نخست از آنجا روانه شده بودند؛ و به سرزمین آسمانی، که در آن از حقوق شهروندی برخوردارند، همچون میهن و زادگاه خویش می‌نگرند، و به اقامتگاه زمینی‌ای که برای مدتی در آن سکونت دارند، همچون سرزمینی بیگانه. زیرا برای کسانی که به‌منظور سکونت در یک مستعمره فرستاده می‌شوند، سرزمینی که آنان را پذیرفته است، جایِ میهنِ اصلی‌شان را می‌گیرد؛ اما بااین‌حال، سرزمینی که آنان را از خود روانه کرده است، همچنان برایشان خانه‌ای باقی می‌ماند که آرزوی بازگشت به آن را دارند.

۷۹

بنابراین، ابراهیم به‌درستی و به‌طور طبیعی، پس از آنکه آن زندگیِ صرفاً مرده و گور را ترک گفت، به نگهبانان مردگان و متولیان امور فانی می‌گوید: «من در میان شما بیگانه و مهاجرم»؛ اما شما بومیان این سرزمینید، زیرا خاک و زمین را بیش از روح حرمت می‌نهید و نامِ «عِفرون» را شایسته‌ی تقدم می‌دانید؛ زیرا «عِفرون»، در تفسیر، به معنای «تپه» است.

۸۰

و به همین ترتیب، یعقوب، که عمل‌کننده به فضیلت است، به‌طور طبیعی از این ناله می‌کند که در بدن همچون بیگانه‌ای اقامت دارد و می‌گوید: «روزهای سال‌های زندگیِ من که در اینجا به‌صورت بیگانه سپری کرده‌ام، اندک و بد بوده‌اند؛ و به روزهای سال‌های پدرانم که آنان نیز در اینجا به‌صورت بیگانه سپری کردند، نرسیده‌اند.»

۸۱

اما به آن کس که خودآموخته بود، این فرمانِ کتاب مقدس داده شد: «به مصر فرود مرو»، می‌گوید کتاب مقدس؛ یعنی به سوی هیجان و شهوات فرود مرو؛ «بلکه در این سرزمین، سرزمینی که به تو خواهم گفت، ساکن باش»؛ یعنی در حکمتِ غیرمادی‌ای که نمی‌توان آن را با چشم نشان داد؛ «و در این سرزمین بیگانه اقامت موقت داشته باش»؛ یعنی در این جوهر و حقیقتی که با حواس بیرونی می‌توان به آن اشاره کرد و آن را ادراک نمود. و مقصود از این سخن آن است که نشان دهد مرد حکیم در سرزمینی بیگانه، یعنی در بدنِ ادراک‌پذیر به‌وسیله‌ی حواس بیرونی، همچون بیگانه‌ای موقت اقامت دارد؛ حال آنکه در میان فضایلِ ادراک‌پذیر به‌وسیله‌ی عقل، همچون در میهن خویش سکونت دارد؛ فضایلی که خداوند آنها را به‌گونه‌ای بیان می‌کند که گویی هیچ تفاوتی با کلام الهی ندارند.

۸۲

اما موسی می‌گوید: «من در سرزمینی بیگانه اقامت موقت دارم»؛ و این سخن کاملاً بجاست، زیرا او اقامت خود در بدن را نه‌تنها همچون اقامت در سرزمینی بیگانه، چنان‌که مهاجران و بیگانگان موقت می‌نگرند، بلکه همچون اقامت در سرزمینی می‌بیند که انسان باید از آن احساس بیگانگی کند و هرگز آن را خانه‌ی خویش نپندارد.

 

هیجدهم

۸۳

اما مردِ شرور، که می‌خواهد نشان دهد هم‌زبانی و یکسانیِ گویش، نه بیشتر در نام‌ها و واژه‌های مشترک، بلکه در مشارکت داشتن در اعمالِ ناعادلانه و گناه‌آلود تحقق می‌یابد، آغاز به ساختن شهری و برجی می‌کند تا دژ و قلعه‌ای برای فرمانرواییِ شرارت باشد؛ و همه‌ی هم‌بساطان و هم‌عیشان خود را به مشارکت در این کار فرامی‌خواند و از پیش، انبوهی از مصالح مناسب فراهم می‌آورد.

۸۴

زیرا می‌گوید: «بیایید، خشت بسازیم و آنها را در آتش بپزیم»؛ یعنی گویی می‌گوید: اکنون همه‌ی اجزای روح را درهم آمیخته و در حالت آشفتگی قرار داده‌ایم، به‌گونه‌ای که دیگر هیچ نوع و گونه‌ای وجود ندارد که صورت و شکل آن به‌روشنی قابل مشاهده باشد.

۸۵

بنابراین، با توجه به این آغاز، طبیعی است که چون جوهری را فرض کرده‌ایم که از هرگونه صورتِ خاص و هر ویژگیِ متمایزکننده‌ای تهی است و در عین حال خود را گرفتارِ هیجان و رذیلت کرده‌ایم، آن را نیز به کیفیاتِ مناسب تقسیم کنیم و پیوسته امور نزدیک‌تر را به انواع نهایی و مشخص‌تر فروبکاهیم؛ هم برای آنکه آنها را به‌روشنی بیشتری دریابیم و هم برای آنکه بتوانیم از آنها در تجربه بهره بگیریم و لذت ببریم؛ امری که ظاهراً لذت‌ها و دلخوشی‌های بسیاری پدید می‌آورد.

۸۶

پس بیایید، ای همه‌ی استدلال‌های مشاوران، به هر طریق که می‌توانید، در مجمع روح گرد آیید؛ بیایید، ای همه‌ی کسانی که نابودیِ عدالت و همه‌ی فضایل را در سر می‌پرورانید، و با دقت بیندیشیم که چگونه می‌توانیم به غایتی که خواهان آنیم دست یابیم.

۸۷

و در این کار، استوارترین پایه‌های موفقیت چنین خواهد بود: به چیزهایی که بی‌شکل‌اند، صورت و هیئت بخشیدن، و هر چیز را جداگانه با خطوط و حدودی متمایز مشخص کردن؛ مبادا این امور، اگرچه بر پایه‌هایی استوار ثابت شده‌اند، متزلزل و سست شوند؛ و اگر با طبیعتِ شکل چهارگوش پیوند یافته باشند ــ زیرا این طبیعت همواره استوار و بی‌لرزش است ــ آنگاه، چون ساختمانی خشتی به‌طور ثابت و استوار برپا شده‌اند، بتوانند حتی چیزهایی را که بر آنها ساخته می‌شوند نیز نگه دارند.

 

نوزدهم

۸۸

سازنده‌ی چنین ساختاری، هر ذهنی است که با خدا دشمنی دارد و ما آن را پادشاه مصر، یعنی پادشاهِ بدن، می‌نامیم. زیرا موسی ذهن را چنین تصویر می‌کند که از بناهایی که با خشت ساخته شده‌اند شادمان است.

۸۹

زیرا هنگامی که موجودی، آب و خاک را چنان پدید آورد که یکی خشک و دیگری جامد باشد، و سپس این دو را با یکدیگر درآمیخت ــ چراکه هر دو به‌آسانی از هم می‌گسستند و فاسد می‌شدند ــ ماده‌ی سومی را که در مرز میان آن دو قرار داشت پدید آورد که «گل» نامیده می‌شود، پس از آن نیز از قطعه‌قطعه کردن این ماده به بخش‌های کوچک دست برنداشت و به هر یک از قطعات، شکل مناسب و شایسته‌ی خود را بخشید، تا قطعات به‌خوبی به یکدیگر متصل شوند و برای اشیایی که قرار بود از آنها ساخته شوند کاملاً مناسب باشند. زیرا بدین شیوه، آنچه در حال ساخته‌شدن بود، بی‌تردید به‌آسانی به کمال می‌رسید.

۹۰

و کسانی که ذاتاً شرورند، با تقلید از این کار، هنگامی که تکانه‌های غیرعقلانی و افراطیِ شهوات را با رذایلِ بسیار سنگین درهم می‌آمیزند، در حقیقت آنچه را که به‌صورت یک کل درهم‌تنیده شده است به انواع و گونه‌های گوناگون تجزیه می‌کنند؛ و بدبختانه دوباره آنها را شکل می‌دهند و به صورت‌های معین درمی‌آورند؛ صورت‌هایی که به‌وسیله‌ی آنها حصار و استحکاماتِ روح برپا و برافراشته می‌شود. اینها در واقع همان تقسیماتِ حواس بیرونی‌اند به بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی و لامسه. و هیجان نیز به لذت، خواهش، ترس و اندوه تقسیم می‌شود؛ و جنسِ کلیِ رذایل نیز به حماقت، بی‌خویشتن‌داری، بزدلی و بی‌عدالتی و نیز همه‌ی رذایل دیگری تقسیم می‌شود که با اینها خویشاوند یا از نزدیک مرتبط‌اند.

 

بیستم

۹۱

و پیش از این نیز کسانی بوده‌اند که در شرارت، از اینان نیز افراطی‌تر بوده‌اند؛ کسانی که نه‌تنها روح خود را برای چنین کارهایی آماده کرده‌اند، بلکه بر کسانی که از مرتبه‌ای برتر و از جنسِ برخوردار از تیزبینی‌اند نیز زور آورده و «آنان را مجبور کرده‌اند خشت بسازند و شهرهای استوار بنا کنند» برای ذهنی که گویی جایگاه پادشاه را اشغال کرده است. مقصودشان از این کار آن بوده است که نشان دهند نیکی بنده‌ی بدی است و بندگیِ شهوات از آرامش روح، دوراندیشی و همه‌ی فضایل نیرومندتر است؛ و اینها همگی، به‌اصطلاح، فرمان‌بردارِ حماقت و هرگونه شرارت‌اند و ناگزیر باید در همه‌ی امور، به قدرتِ حاکم هرچه را فرمان می‌دهد خدمت کنند.

۹۲

زیرا موسیِ پاک‌ترین و درخشان‌ترین و دوراندیش‌ترین چشمِ روح را ــ که تنها او اجازه دارد خدا را ببیند ــ اسرائیل می‌نامد؛ و می‌بینیم که همین چشم، که پیش‌تر در دام‌های جسمانیِ مصر گرفتار بوده، فرمان‌های سختی را تحمل می‌کند و مجبور می‌شود با رنج‌هایی بس سنگین و تحمل‌ناپذیر، خشت و انواع چیزهای گِلی بسازد؛ و این وضع، به‌طور طبیعی، او را به درد می‌آورد و به ناله وامی‌دارد؛ به‌گونه‌ای که در میان همه‌ی بدبختی‌هایش، تنها همین را همچون گنجینه‌ای برای خود حفظ کرده است: تواناییِ نالیدن از مصیبت‌های کنونی خویش.

۹۳

زیرا به‌درستی گفته شده است: «فرزندان اسرائیل به سبب کارهای سختِ خود ناله کردند.» و کدام انسانِ خردمندی است که اگر کارها و مشغله‌های عامه‌ی مردم و جدیتی بیش از اندازه را که آنان در پیگیری کارهایی به خرج می‌دهند که عادت کرده‌اند خود را وقف آنها کنند ــ خواه گردآوردن ثروت باشد، خواه کسب شهرت، یا برخورداری از لذت ــ ببیند، به‌شدت متأثر نشود و به درگاه خداوند، تنها نجات‌بخش، فریاد برنیاورد که رنج و مشقت آنان را سبک کند و برای نجات روح، فدیه و بهایی بپردازد تا آن را آزاد و رها سازد؟

۹۴

پس مطمئن‌ترین آزادی چیست؟ خدمت به خدای یگانه‌ی حکیم؛ چنان‌که کتاب‌های مقدس گواهی می‌دهند و می‌گویند: «قوم را رها کن تا مرا خدمت کنند.»

۹۵

اما ویژگیِ خاص کسانی که خدای زنده را خدمت می‌کنند این است که نه به کارهای ساقیان، نانواها، آشپزها یا هیچ‌یک از مشاغل زمینی دیگر توجه می‌کنند، و نه خود را گرفتارِ آراستن و مرتب‌کردن بدن خویش همچون خشت‌ها می‌سازند؛ بلکه با عقلِ خود به بلندای آسمان صعود می‌کنند و موسی، یعنی نمونه و الگوی قومِ دوستدار خدا، را راهنمای مسیر خویش برمی‌گزینند.

۹۶

زیرا آنگاه «جایی را که دیده می‌شود خواهند دید»؛ جایی که خدای تغییرناپذیر و دگرگون‌ناشدنی بر آن ایستاده است؛ و زیرِ پاهای او جای پای اوست که گویی از سنگ یاقوت کبود ساخته شده و گویی به آسمانِ استوار و گسترده شباهت دارد؛ یعنی همان جهانی که به حواس بیرونی ادراک می‌شود و موسی آن را به‌صورت تمثیلی با این تصاویر وصف می‌کند.

۹۷

زیرا برای کسانی که به‌منظور آموختن با یکدیگر انجمنی تشکیل داده‌اند، بسیار طبیعی است که آرزو داشته باشند او را ببینند؛ و اگر قادر به چنین کاری نیستند، دست‌کم تصویر او را ببینند، یعنی کلام مقدس را؛ و پس از آن، کامل‌ترین ساخته از میان همه‌ی چیزهایی را که با حواس بیرونی ادراک می‌شوند، یعنی جهان را. زیرا فلسفه‌ورزی چیزی جز میل به دیدنِ دقیق و درستِ امور نیست.

 

بیست‌ویکم

۹۸

اما او می‌گوید جهانِ ادراک‌پذیر به‌وسیله‌ی حواس بیرونی، از این جهت گویی زیرپای خداوند است: نخست، برای آنکه نشان دهد در موجودات آفریده هیچ علتِ فاعلیِ مستقلی وجود ندارد؛ و دوم، برای آنکه آشکار سازد حتی سراسر جهان نیز حرکت خودجوش و آزاد و مهارنشده‌ای از خویش ندارد، بلکه خداوند، فرمانروای جهان، بر آن ایستاده و با سکانِ حکمت خویش آن را تنظیم و هدایت می‌کند و همه‌چیز را به‌نحو نجات‌بخشی سامان می‌دهد؛ بی‌آنکه در حقیقت از دست یا پا یا هر عضو دیگری از آنچه به موجودات آفریده تعلق دارد استفاده کند. زیرا خدا مانند انسان نیست؛ اما علت اینکه گاه او را چنین تصویر می‌کنیم، برای آموزش است، چون ما قادر نیستیم از خود و تجربه‌های خود فراتر رویم و دریافت خویش از خدای نامخلوق را از اموری به دست می‌آوریم که خود در میان آنها احاطه شده‌ایم.

۹۹

و موسی بسیار زیبا، در قالب یک تمثیل، جهان را چنان وصف می‌کند که گویی به خشت شباهت دارد؛ زیرا جهان، تا آنجا که بیناییِ حواس بیرونی به ما اطلاع می‌دهد، گویی همچون خشتی در یک خانه ایستاده و محکم بر جای خود قرار گرفته است، حال آنکه حرکتی بسیار سریع دارد؛ حرکتی که می‌تواند از همه‌ی حرکت‌های جزئی پیشی گیرد.

۱۰۰

زیرا چشم‌های بدن ما در روز ظاهر خورشید و در شب ظاهر ماه را چنان می‌بینند که گویی ثابت ایستاده‌اند؛ و بااین‌حال، چه کسی است که نداند سرعت حرکت این دو جرم بی‌همتاست، زیرا آنها در یک روز سراسر آسمان را می‌پیمایند؟ به همین ترتیب، خودِ آسمانِ کلی نیز، در حالی که گویی ثابت ایستاده است، به‌صورت دایره‌ای می‌گردد؛ و حرکت‌های آن را چشم نامرئی و الهی‌ترِ جای‌گرفته در ذهن ما کشف و درک می‌کند.

 

بیست‌ودوم

۱۰۱

و گفته شده است که آنان خشت‌ها را در آتش می‌پزند، تا با این تعبیر نمادین اشاره شود که رذایل و شهوات خود را به‌وسیله‌ی عقلی گرم و بسیار نیرومند، استوار و سخت می‌کنند؛ به‌گونه‌ای که هرگز به‌وسیله‌ی نگهبانان حکمت، که پیوسته ابزارهایی برای شکست دادن آنها به کار می‌گیرند، سرنگون نشوند.

۱۰۲

ازاین‌رو، این سخن دیگر نیز آمده است: «خشتِ آنان برایشان سنگ بود»؛ زیرا آن سرشتِ سست و شلِ تکانه‌ای که با عقل همراه نیست، هنگامی که تحت فشار قرار گیرد و فشرده شود تا سرشتی استوار و مقاوم پیدا کند، این دگرگونی را مدیون استدلال‌های نیرومند و برهان‌های بسیار قانع‌کننده است؛ و دریافتِ چنین تأملاتی به‌گونه‌ای با صلابت و نیروی مردانه همراه می‌شود. حال آنکه این دریافت‌ها در دورانِ کودکی، به سبب آمیختگی با روحی که هنوز قادر نیست خصلتی را که بر آن نقش بسته است استوار و محفوظ نگه دارد، ذوب می‌شوند و از میان می‌روند.

۱۰۳

«و گل برای آنان به‌جای ملات بود»؛ نه برعکس، «ملات برای گل». زیرا شروران می‌کوشند آنچه را ضعیف است در برابر آنچه نیرومندترین است استحکام بخشند و از منابع خود، آنچه را در برابر چنین نیروهایی ذوب و روان می‌شود، یکپارچه و محفوظ نگه دارند، تا بتوانند از موضعی امن به سوی فضیلت نشانه روند و تیر بیندازند. اما خدای رحیم و پدرِ نیکان اجازه نخواهد داد بناهای آنان چنان استوار شوند که به امنیتی گسست‌ناپذیر دست یابند؛ زیرا کارِ آنان در ذوب‌کردنِ حرارت و شورِ خویش تابِ پایداری ندارد و سرانجام همچون گلِ نرم می‌شود.

۱۰۴

زیرا اگر گلِ آنان به ملات تبدیل شده بود، شاید آن ماده‌ی زمینیِ ادراک‌پذیر به‌وسیله‌ی حواس بیرونی، که پیوسته و جاودانه در حال سیلان است، می‌توانست به نیرویی ایمن و تغییرناپذیر دست یابد؛ اما چون، برعکس، ملاتِ آنان به گلِ صرف تبدیل شده است، نباید نومید شویم؛ زیرا همین امر امیدی معین در خود دارد که استحکامات نیرومندِ رذیلت به قدرت خداوند فروخواهند ریخت.

۱۰۵

بنابراین، مردِ عادل، حتی در سیلابِ عظیم و بی‌وقفه‌ی زندگی، تا زمانی که هنوز به‌تنهایی و صرفاً با نیروی روح خویش، بدون یاریِ حس بیرونی، قادر نیست امور را آن‌گونه که حقیقتاً هستند ببیند، «کشتی» را ــ که مقصود من از آن بدن است ــ «از درون و بیرون با قیر» اندود می‌کند و تصورات و نیروهای خویش را با امکانات خود استحکام می‌بخشد؛ اما هنگامی که خطر پایان یافته و شدت سیلاب فروکش کرده باشد، آنگاه بیرون می‌آید و از ذهنِ غیرمادیِ خود برای درک حقیقت بهره می‌گیرد.

۱۰۶

زیرا سرشتِ نیک، که از همان آغازِ تولد انسان در فضیلت کاشته شده و به‌عنوان چنین چیزی توصیف می‌شود و نامش موسی است، سراسر جهان را شهر و سرزمین مادریِ خویش می‌داند و، گویی یک جهان‌وطن شده، در تمام جهان سکونت دارد؛ اما در بدن گرفتار است و چنان‌که گویی با «قیر و زفت» پوشانده شده، به نظر می‌رسد می‌تواند همه‌ی تصورات مربوط به همه‌ی اشیایی را که در معرض حواس بیرونی قرار می‌گیرند، با امنیت در خود بپذیرد و حفظ کند. بااین‌حال، از این گرفتاری می‌گرید، زیرا آرزوی سرشتی غیرمادی او را فراگرفته است.

و او بر ذهنِ بیچاره‌ی عموم مردم نیز می‌گرید؛ ذهنی که سرگردان و آکنده از غرور است، زیرا از سرِ عقیده‌ی کاذب سرمست شده و می‌پندارد که چیزی استوار و ایمن در خود دارد و، به‌طور کلی، می‌پندارد که در یکی از مخلوقات، هرچه باشد، چیزی تغییرناپذیر وجود دارد؛ حال آنکه نمونه‌ی ثبات جاودانه، که همواره همان است و هیچ‌گاه تغییر نمی‌کند، تنها در خداوند یافت می‌شود.

 

بیست‌وسوم

۱۰۷

و این عبارت که «بیایید، شهری برای خود بنا کنیم و برجی که سرِ آن به آسمان برسد»، معنایی را در زیرِ خود پنهان دارد: قانون‌گذار بر این باور نیست که فقط آن بناهایی شهرند که بر زمین ساخته می‌شوند و مصالح آنها چوب و سنگ است؛ بلکه معتقد است شهرهای دیگری نیز وجود دارند که آدمیان آنها را با خود حمل می‌کنند و در روح خویش بنا می‌نهند.

۱۰۸

و این شهرها، به‌طور طبیعی، نمونه‌ها و الگوهای اصلیِ شهرهای دیگرند، زیرا از بنایی الهی‌تر برخوردار شده‌اند و شهرهای دیگر چیزی جز تقلیدهایی از آنها نیستند، چراکه از مواد فاسدشدنی ساخته شده‌اند. اما شهرها دو گونه‌اند: یکی بهتر و دیگری بدتر. نوع بهتر، شهری است که از حکومت مردم‌سالار برخوردار باشد؛ نظامی که برابری را حرمت می‌نهد و حاکمان آن قانون و عدالت‌اند؛ و چنین نظامی سرودی در ستایش خداوند است.

اما نوع بدتر، نظامی است که این قانون اساسی را تحریف می‌کند؛ درست همان‌گونه که سکه‌ی تقلبی و تراشیده در ضرب سکه تحریف می‌شود. این همان اُکلوکراسی، یعنی حکومتِ توده، است که نابرابری را می‌ستاید و در آن بی‌عدالتی و بی‌قانونی فرمان می‌رانند.

۱۰۹

اکنون مردان نیک در نظامِ نخستین نوع شهر، به‌عنوان شهروند ثبت شده‌اند؛ اما انبوه شروران به نوع دوم و بدترین نوع آن می‌چسبند؛ زیرا بی‌نظمی را بیش از نظم و آشفتگی را بیش از ثباتِ استوار دوست می‌دارند.

۱۱۰

و مردِ شرور برای کارِ شرارت‌ورزانه‌ی خود در پیِ یاورانی می‌گردد و خود را به‌تنهایی کافی نمی‌داند. پس بینایی را فرامی‌خواند، شنوایی را فرامی‌خواند و هر حس بیرونی را به‌ترتیب فرامی‌خواند تا بی‌درنگ در کنار او صف‌آرایی کند و هر یک از آنها هرچه را برای خدمت به او لازم است نزد او بیاورد. و تمام گروهِ دیگرِ شهوات را نیز، که ذاتاً سرکش و مهارنشدنی‌اند، برمی‌انگیزد و تیز می‌کند تا با افزودن تمرین و مراقبت، مقاومت‌ناپذیر شوند.

۱۱۱

بنابراین، ذهن پس از فراخواندن این یاوران می‌گوید: «بیایید شهری برای خود بنا کنیم»؛ یعنی: بیایید امور و دارایی‌های خود را استحکام بخشیم؛ آنها را تا آنجا که در توان داریم حصار بکشیم، تا به‌آسانی به دست مهاجمان نیفتیم؛ و هر یک از نیروهای موجود در روح را، چنان‌که گویی به قبایل و نواحی شهری تقسیم می‌کنیم، از یکدیگر جدا و توزیع کنیم؛ برخی را به بخش عقلانی و برخی را به بخش غیرعقلانی اختصاص دهیم.

۱۱۲

بیایید حاکمان شایسته‌ای برگزینیم: ثروت، شهرت، افتخار و لذت؛ به‌وسیله‌ی آنها بتوانیم بر همه‌چیز مسلط شویم؛ و عدالت را، که علت تغییرناپذیر فقر و بی‌آبرویی است، از خود دور کنیم؛ و قوانینی وضع کنیم که قدرت و برتری اصلی را برای کسانی تضمین کند که همواره قادرند بر دیگران غلبه کنند.

۱۱۳

و در این شهر برجی به‌عنوان دژ و قلعه ساخته شود تا کاخی مستحکم برای آن طاغوتِ رذیلت باشد؛ رذیلتی که پاهایش بر زمین گام می‌زند، اما سرش از سرِ غرور چنان بالا می‌رود که حتی به آسمان می‌رسد.

۱۱۴

زیرا در حقیقت، رذیلت نه‌تنها بر گناهان آدمیان تکیه دارد، بلکه تا آسمان نیز پیش می‌رود و سخنان بی‌دینی و بی‌تقواییِ خود را به بالا می‌راند؛ چراکه یا درباره‌ی خداوند چنان سخن می‌گوید که وجود او را انکار می‌کند، یا اگر وجود او را بپذیرد، منکر مشیت او می‌شود؛ یا ادعا می‌کند که جهان آغازی در آفرینش نداشته است؛ و یا، اگر بپذیرد که جهان آفریده شده است، می‌گوید جهان به‌وسیله‌ی علت‌هایی ناپایدار و بی‌ثبات به حرکت درمی‌آید، چنان‌که تصادف آن را هدایت کند؛ گاهی به‌گونه‌ای نادرست و گاهی به‌نحوی بی‌عیب، درست همان‌گونه که بارها در مورد ارابه‌ها یا کشتی‌ها رخ می‌دهد.

۱۱۵

زیرا گاهی سفر یک کشتی یا حرکت یک ارابه حتی بدون سکان‌داران یا ارابه‌رانان نیز به‌درستی پیش می‌رود؛ اما کامیابی نه‌تنها گاه‌به‌گاه حاصل تدبیر و مشیت است، بلکه در بسیاری از موارد ناشی از دوراندیشی انسانی و همواره ناشی از تدبیر الهی است؛ زیرا پذیرفته شده است که خطا به‌کلی با قدرت الهی ناسازگار است. پس مردِ احمق، که به‌صورت تمثیلی استدلال‌های شرارت را همچون برجی برپا می‌کند، جز این چه هدفی می‌تواند داشته باشد که نامی از خود به جا بگذارد که از هر نام نیکویی دور باشد؟

 

بیست‌وچهارم

۱۱۶

زیرا می‌گویند: «بیایید برای خود نامی بسازیم.» آه، چه گستاخیِ افراطی و بی‌پرواییِ افسارگسیخته‌ای در چنین سخنی نهفته است! چه می‌گویید؟ هنگامی که باید گناهان و بی‌عدالتی‌های خود را در زیر پرده‌ی شب و تاریکیِ عمیق پنهان کنید و برای آنها، اگر نه شرمی حقیقی، دست‌کم تظاهر به شرم را همچون پوششی برگزینید؛ خواه برای آنکه در چشم مردمان میانه‌رو و فضیلت‌مند مقبول افتید، خواه برای آنکه از مجازاتِ شرارتِ آشکارشده بگریزید؛ آیا بااین‌حال تا آنجا پیش می‌روید که تقریباً آشکارا بیرون بیایید و خود را در روشنایی و درخشان‌ترین پرتوهای خورشید به نمایش بگذارید و نه از تهدیدهای نیکان بترسید و نه از عدالتِ آشتی‌ناپذیر خداوند که بر چنین مردمانِ بی‌دین و نومید و بی‌پروا در کمین است؟ بلکه حتی صلاح می‌دانید خبرهایی را به هر سو بفرستید تا از بی‌عدالتی‌های خانگی و درونیِ شما اطلاع دهند، تا هیچ‌کس از اعمال جسورانه و شرارت‌بارتان بی‌خبر و ناآشنا نماند؛ ای مردمانِ بدبخت و رسوا!

۱۱۷

پس چه نامی می‌خواهید بر خود بگذارید؟ آیا نامی که بیش از همه با اعمالتان تناسب داشته باشد؟ اما مگر تنها یک نام برای این اعمال مناسب است؟ شاید در مقامِ جنس، تنها یک نام باشد؛ اما در مقامِ انواع، ده‌هزار نام از این دست وجود دارد که حتی اگر خودتان سکوت کنید، از زبان دیگران خواهید شنید. نام‌هایی که با رفتار شما تناسب دارند عبارت‌اند از: بی‌باکیِ آمیخته با بی‌شرمی، گستاخیِ همراه با خشونت، خشونتِ همراه با آدم‌کشی، فسادِ آمیخته با زنا، خواهشی بی‌حدّ همراه با افراطِ نامحدود در لذت‌جویی، حماقتِ آمیخته با گستاخی، بی‌عدالتیِ همراه با شرارتِ حیله‌گرانه، دزدیِ همراه با غارت، سوگندشکنیِ همراه با دروغ‌گویی، و بی‌دینیِ همراه با بی‌قانونیِ مطلق. اینها و نام‌هایی همانند اینها، نامِ چنین اعمالی‌اند.

۱۱۸

و چه نیکوست که آنان بر این امور ببالند و به خود ببالند، از آنکه در پیِ شهرتی هستند که شایسته‌تر آن بود که پنهانش کنند و از آن شرم داشته باشند. و در واقع، برخی کسان به همین امور افتخار می‌کنند، زیرا می‌پندارند از این راه و از این تصور که دیگران درباره‌ی آنان دارند، نوعی قدرتِ مقاومت‌ناپذیر در میان مردم به دست می‌آورند؛ اما از کیفر الهی برای گستاخیِ عظیم خود نخواهند گریخت و به‌زودی نه‌تنها مرگ خویش را از دور پیش‌بینی خواهند کرد، بلکه آن را بی‌درنگ در برابر خود خواهند دید. زیرا می‌گویند: «پیش از آنکه پراکنده شویم، بگذارید مراقب نام و شهرت خود باشیم.»

۱۱۹

آیا نباید در پاسخ به آنان بگویم: شما می‌دانید که پراکنده خواهید شد؛ پس چرا مرتکب بی‌عدالتی می‌شوید؟ اما شاید مقصود او در اینجا نشان‌دادنِ شیوه‌ی رفتار مردمانِ احمق باشد؛ کسانی که حتی هنگامی که بزرگ‌ترین مجازات‌ها آشکارا بر سرشان سایه افکنده و بارها به‌وضوح آنان را تهدید می‌کنند، باز هم از ارتکاب بی‌عدالتی دست نمی‌کشند. و مجازات‌ها، هرچند ممکن است پنهان به نظر برسند، در حقیقت کاملاً آشکارند؛ زیرا خداوند آنها را نازل می‌کند.

۱۲۰

زیرا همه‌ی بدترین مردمان هنگامی که مرتکب بدی می‌شوند، این اندیشه را در سر دارند که هرگز از علم و آگاهیِ خداوند پنهان نخواهند ماند و هرگز نخواهند توانست روزِ جزا را به‌کلی از خود دور کنند.

۱۲۱

وگرنه، از کجا می‌دانند که پراکنده خواهند شد؟ و بااین‌حال می‌گویند: «پیش از آنکه پراکنده شویم.» اما وجدانِ درونیِ آنان، هنگامی که خود را وقف بی‌دینی می‌کنند، آنان را محکوم می‌کند و به‌شدت نیش می‌زند و برخلاف میلشان وادارشان می‌سازد اعتراف کنند که موجودی برتر بر همه‌ی امور مربوط به آدمیان نظارت دارد و عدالت، همچون کیفررسانی فسادناپذیر، در بالا مراقب است؛ عدالتی که اعمال ناعادلانه‌ی بی‌دینان و نیز استدلال‌ها و سخنانی را که در دفاع از آنها برمی‌خیزند، دشمن می‌دارد.

 

بیست‌وپنجم

۱۲۲

اما همه‌ی این مردمان، فرزندانِ آن شرارتی هستند که همواره در حال مردن است، اما هرگز نمی‌میرد؛ و نام آن قائن است. آیا درباره‌ی قائن گفته نشده است که پسری آورد و او را خنوخ نامید و شهری بنا کرد و همان نام را بر آن نهاد، و به‌نوعی موجودات آفریده و فانی را برای نابودیِ آن چیزهایی بنا نهاد که از صورت‌بندیِ الهی‌تری برخوردار شده‌اند؟

۱۲۳

زیرا نام «خنوخ»، در تفسیر، به معنای «نعمت تو» است. اما هر انسانِ بی‌دین می‌پندارد آنچه می‌اندیشد و درمی‌یابد، از بخشندگیِ عقلِ خویش نسبت به اوست؛ آنچه می‌بیند، بخششِ چشم‌های اوست؛ آنچه می‌شنود، بخششِ گوش‌های او؛ آنچه می‌بویَد، بخششِ سوراخ‌های بینیِ او؛ و به همین ترتیب، هر یک از حواس بیرونی‌اش ادراک‌هایی متناسب با خود به او می‌بخشند. همچنین می‌پندارد که اندام‌های صوتی به او تواناییِ سخن‌گفتن می‌بخشند و اساساً خدایی وجود ندارد؛ یا دست‌کم خدا علتِ نخستینِ امور نیست.

۱۲۴

به سبب این دیدگاه‌هاست که او نخستین میوه‌های محصولاتی را که با کشاورزی از زمین به دست می‌آورد، به خود اختصاص می‌دهد و تنها پس از آن حاضر می‌شود بخشی از محصول را به خدا تقدیم کند؛ و این در حالی است که نمونه‌ای درست در برابر چشم او قرار دارد. زیرا برادرش قربانی‌ای از فرزندان گله تقدیم می‌کند و نخست‌زاده را عرضه می‌دارد، نه آنهایی را که ارزش مرتبه‌ی دوم دارند؛ و بدین‌سان اعتراف می‌کند که عللِ نخستینِ همه‌ی موجودات، شایسته‌ی آن‌اند که به نخستین و برترین علت تعلق گیرند.

۱۲۵

اما انسانِ بی‌دین درست برعکس می‌اندیشد: می‌پندارد ذهن از قدرتی مطلق برخوردار است که هرچه بخواهد انجام دهد، و حواس بیرونی نیز درباره‌ی هرآنچه احساس می‌کنند از قدرتی مطلق برخوردارند؛ زیرا به باور او، هم ذهن و هم حواس بیرونی، یکی درباره‌ی اجسام و دیگری درباره‌ی همه‌چیز، به‌گونه‌ای بی‌خطا و عاری از هرگونه اشتباه داوری می‌کنند.

۱۲۶

اکنون چه چیزی می‌تواند آشکارتر مستوجب سرزنش، یا در برابر حقیقت قابل‌ابطال‌تر از چنین اندیشه‌هایی باشد؟ آیا ذهن بارها در ارتکاب بی‌شمار حماقت محکوم نشده است؟ و آیا همه‌ی حواس بیرونی نیز به شهادت دروغین متهم و محکوم نشده‌اند؛ آن هم نه در برابر داورانی غیرعقلانی که طبعاً ممکن است فریب بخورند، بلکه در برابر محکمه‌ی خودِ طبیعت که نه می‌توان آن را فاسد کرد و نه از مسیر خود منحرف ساخت؟

۱۲۷

و در واقع، چون معیارهای ذهن و حواس بیرونیِ ما حتی در مورد خودِ ما نیز مستعد خطا هستند، ناگزیر باید به این اعتراف متناظر برسیم که خداوند نیروی تعقل را بر ذهن و قوه‌ی ادراک را بر حواس بیرونی می‌تاباند؛ و این مواهب را نه اعضای خودِ ما، بلکه او به ما عطا می‌کند؛ همان کسی که وجود خود را نیز مدیون اوییم.

 

بیست‌وششم

۱۲۸

فرزندانی که میراثِ خوددوستی را از پدر خویش دریافت کرده‌اند، مشتاق‌اند که بنای خود را تا آسمان بالا ببرند، تا آنکه عدالت، که دوستدار فضیلت و دشمن بی‌عدالتی است، بیاید و شهرهایی را که آنان در کنار روح‌های نگون‌بخت خود ساخته‌اند، و نیز برجی را که نامش در کتابی به نام کتاب داوری ثبت شده است، ویران کند.

۱۲۹

و این نام، چنان‌که عبرانیان می‌گویند، فنوئیل (Phanuel) است که در زبان ما به معنای «روی‌گردانی از خدا» است. زیرا هر بنای استواری که به‌وسیله‌ی استدلال‌های ظاهراً موجه برپا شود، برای هیچ هدفی جز این ساخته نشده است که ذهن را از حرمت و پرستشی که شایسته‌ی خداوند است دور و بیگانه کند؛ و چه چیزی از این هدف ناعادلانه‌تر؟

۱۳۰

اما برای ویران کردن این استحکامات نیرومند، ویرانگر و دشمنِ بی‌عدالتی‌ای آماده شده است که همواره با آن در ستیز است؛ کسی که عبرانیان او را جدعون می‌نامند؛ نامی که در تفسیر به معنای «عقب‌نشینیِ راهزنان» است. «زیرا،» موسی می‌گوید، «جدعون برای مردان فنوئیل سوگند یاد کرد و گفت: در روزی که پیروزمندانه و در صلح بازگردم، این برج را ویران خواهم کرد.»

۱۳۱

این ادعایی بسیار زیبا و کاملاً شایسته‌ی روحی است که از شرارت بیزار است و خود را در برابر بی‌دینان تیز و آماده‌ی ستیز کرده است؛ یعنی اینکه عزم کرده است هر استدلالی را که با اقناع و ترغیب خود می‌کوشد ذهن را از قداست دور کند، ویران سازد. و این نیز پیامد طبیعیِ همین امر است. زیرا هنگامی که ذهن روی برمی‌گرداند، آنچه آن را از خود دور می‌کند و طرد می‌سازد نیز بار دیگر از هم می‌گسلد.

۱۳۲

و این همان فرصتِ نابودیِ آن است که ــ و این امری شگفت است ــ او آن را نه جنگ، بلکه صلح می‌نامد. زیرا به سبب ثبات و استواریِ ذهن، که تقوا عادت دارد آن را پدید آورد، هر استدلالی که بی‌دینی ساخته است، سرنگون می‌شود.

۱۳۳

بسیاری نیز حواس بیرونی را به شیوه‌ی یک برج برپا کرده‌اند و آنها را چنان بالا برده‌اند که بتوانند حتی به مرزهای آسمان برسند. اما واژه‌ی «آسمان» در اینجا به‌صورت نمادین برای ذهن ما به کار رفته است؛ ذهنی که بر مدار آن، بهترین و الهی‌ترین سرشت‌ها می‌گردند. اما کسانی که چنین کارهایی را با جسارت انجام می‌دهند، حواس بیرونی را بر عقل ترجیح می‌دهند و می‌کوشند به‌وسیله‌ی حواس بیرونی همه‌ی موضوعاتِ ادراک‌پذیر برای عقل را به زور نابود کنند؛ چیزهایی را که اکنون سرورند به مرتبه‌ی بندگان فرومی‌کشانند و چیزهایی را که ذاتاً برده‌اند به مقام سروری بالا می‌برند.

 

بیست‌وهفتم

۱۳۴

و این عبارت که «خداوند فرود آمد تا آن شهر و آن برج را ببیند» باید یکسره به‌صورت تمثیلی و مجازی فهمیده شود. زیرا تصور اینکه الوهیت می‌تواند به سوی چیزی برود یا از چیزی دور شود، فرود آید یا به استقبال چیزی برود، یا به‌طور کلی همان جایگاه‌ها و حرکت‌هایی را داشته باشد که موجودات جزئی دارند، و اصلاً در معرض حرکت واقعی باشد، به تعبیر یک مثل مشهور، بی‌دینی‌ای است که سزاوار آن است که آن را به آن سوی دریا و حتی به آن سوی جهان تبعید کنند.

۱۳۵

اما قانون‌گذار این امور را، گویی درباره‌ی انسان سخن می‌گوید، درباره‌ی خدایی بیان می‌کند که صورت و شکل انسانی ندارد؛ و این کار را برای سود و آموزش ما انجام می‌دهد، چنان‌که پیش‌تر نیز در موارد دیگری بارها گفته‌ام. زیرا چه کسی نمی‌داند که کسی که فرود می‌آید، ناگزیر باید مکانی را ترک کند و مکان دیگری را اشغال کند؟

۱۳۶

اما خداوند در آنِ واحد همه‌ی مکان‌ها را پر کرده است؛ او همه‌ی آنها را دربرمی‌گیرد، بی‌آنکه هیچ‌یک از آنها او را دربرگیرد؛ و تنها برای او ممکن است که همه‌جا باشد و در عین حال در هیچ‌جا نباشد. در هیچ‌جا نیست، زیرا او هم‌زمان با آفرینش اجسام، مکان و فضا را نیز آفرید؛ و گفتن اینکه آفریننده در چیزی از آفریده‌های خود جای گرفته است، بی‌دینی است. و در همه‌جا هست، زیرا نیروهای خویش را چنان گسترده است که زمین و آب و هوا و آسمان را فراگرفته‌اند؛ بنابراین هیچ بخشی از جهان را خالی و بی‌ساکن نگذاشته، بلکه همه‌چیز را گرد آورده و با زنجیره‌هایی که گسستنی نیستند به یکدیگر پیوند داده است، به‌گونه‌ای که هرگز از این پیوند رها نمی‌شوند؛ و از همین رو، بیش از هر چیز شایسته‌ی آن است که با سرودها ستوده شود.

۱۳۷

زیرا آنچه از همه‌ی نیروها برتر است، نه فقط از حیثِ وجود، بلکه از هر جهت بر آنها برتری دارد. و قدرتِ آن موجودی که همه‌چیز را آفرید و سامان داد، به‌درستی خدا نامیده می‌شود؛ او همه‌چیز را در آغوش خود جای داده و در سراسر جهان نفوذ دارد.

۱۳۸

اما ذات الهی، که هم نامرئی و هم ناشناختنی است، در حقیقت همه‌جا هست، اما در حقیقت در هیچ‌جا به‌صورت دیدنی یا قابل‌درک حضور ندارد. بااین‌حال، هنگامی که می‌گوید: «من همانم که در برابر تو ایستاده‌ام»، گویی خود را آشکار و قابل‌درک می‌نمایاند؛ حال آنکه پیش از هر ظهور یا تصور، از همه‌ی موجودات آفریده برتر بوده است.

۱۳۹

بنابراین، هیچ‌یک از واژه‌هایی که حرکت از مکانی به مکان دیگر را می‌رسانند، درباره‌ی آن خدایی که صرفاً در ذات خویش وجود دارد، شایسته و مناسب نیستند؛ یعنی تعبیرهایی مانند بالا رفتن یا پایین آمدن، به راست یا چپ رفتن، پیش رفتن یا پس رفتن. زیرا او با هیچ‌یک از مفاهیم یادشده قابل تصور نیست، چون هرگز نمی‌چرخد و مکان خود را تغییر نمی‌دهد.

۱۴۰

بااین‌حال، درباره‌ی او، که با پیش‌آگاهیِ خویش همه‌چیز را، نه‌تنها آنچه رخ داده، بلکه حتی آنچه هنوز رخ نداده است، دربرمی‌گیرد، گفته می‌شود که «فرود آمد و دید». این تعبیر برای پند و آموزش به کار رفته است تا هیچ‌کس، در حالی که درباره‌ی اموری که شخصاً شاهدشان نیست با حدس‌های نامطمئن داوری می‌کند، از دور در باور کردنِ خیال‌های بیهوده شتاب نورزد؛ بلکه هرکس به خودِ واقعیت‌ها نزدیک شود و هر یک را جداگانه بررسی کند و با دقت و ژرفا درباره‌ی آنها بیندیشد. زیرا دیدنِ یقینی شایسته‌تر از آن است که شاهدی قابل‌اعتماد به شمار آید تا شنیدنِ فریبنده.

۱۴۱

از همین رو، در میان اقوامی که از بهترین نظام‌های سیاسی برخوردارند، قانونی وضع شده است که نباید بر اساس شنیده‌ها شهادت داد؛ زیرا محکمه‌ی حس شنوایی، به اقتضای طبیعت خود، در معرض فساد و تباهی است. و موسی نیز در بخشِ نهی‌کننده‌ی شریعت خود می‌گوید: «شنیدنِ بیهوده را نپذیر.» مقصود تنها این نیست که انسان نباید گزارش‌های دروغ یا احمقانه را از راه شنیده‌ها بپذیرد، بلکه از حیثِ دریافت روشنِ حقیقت نیز، شنوایی بسیار از بینایی عقب‌تر است و آکنده از بیهودگی است.

 

بیست‌وهشتم

۱۴۲

می‌گوییم این است دلیل آنکه گفته شده خداوند فرود آمد تا شهر و برج را ببیند؛ و افزوده‌ی «که پسران آدمیان ساخته بودند» نیز زائد و بیهوده نیست. زیرا شاید شخصی که گرایش‌های بی‌حرمتی دارد به تمسخر بگوید: «قانون‌گذار در اینجا درس بسیار تازه‌ای به ما می‌آموزد، آن‌گاه که می‌گوید جز پسران آدمیان هیچ‌کس شهرها و برج‌ها را نمی‌سازد؛ زیرا حتی دیوانه‌ترین مردم نیز از چیزی به این آشکاری و شهرت بی‌خبر نیستند.»

۱۴۳

اما نباید تصور کنیم که مقصود کتاب‌های مقدس از ذکر این واقعیتِ روشن و انکارناپذیر همین است؛ بلکه باید برعکس، بپذیریم که معنایی پنهان در زیر این الفاظ ظاهراً ساده نهفته است و باید آن را کشف کنیم.

۱۴۴

پس این معنای پنهان چیست؟ کسانی که گویی برای موجوداتِ موجود پدران بسیاری قائل‌اند و جماعت خدایان را پرشمار می‌دانند، و بدین‌سان ناآگاهیِ بزرگی از طبیعتِ امور و آشفتگیِ عظیمی پدید می‌آورند و لذت را غایتِ شایسته‌ی روح می‌دانند، اگر بخواهیم حقیقت را بی‌پرده بگوییم، همان کسانی‌اند که سازندگانِ شهرِ مذکور و دژِ درون آن خوانده شده‌اند؛ زیرا عللِ فاعلیِ غایتِ مطلوب را افزایش می‌دهند و آنها را همچون خانه‌ها بر روی یکدیگر بنا می‌کنند. به گمان من، آنان هیچ تفاوتی با فرزندانِ روسپی ندارند که شریعت آنان را از مجمع خداوند بیرون می‌راند، آنجا که می‌گوید: «فرزندِ روسپی به مجمع خداوند داخل نخواهد شد.»

زیرا همان‌گونه که تیراندازانی که بی‌هدف به سوی اشیای بسیار تیر می‌اندازند و هیچ نشانه‌ای را ماهرانه و موفقیت‌آمیز هدف نمی‌گیرند، این مردمان نیز با مطرح کردن ده‌هزار اصل و علت برای آفرینش جهان ــ که هر یک از آنها باطل است ــ ناآگاهیِ کامل خود را از خالق و پدرِ یگانه‌ی همه‌ی امور آشکار می‌کنند.

۱۴۵

اما کسانی که حقیقتاً دانش دارند، به‌درستی پسرانِ خدای یگانه خوانده می‌شوند؛ چنان‌که موسی نیز آنان را چنین می‌نامد، آنجا که می‌گوید: «شما پسرانِ خداوند، خدای خویش هستید.» و باز می‌گوید: «خدایی که تو را زایید»؛ و در جایی دیگر: «آیا او پدر تو نیست؟» بنابراین، طبیعی است کسانی که چنین حالت و گرایشی در روح دارند، هیچ‌چیز را زیبا ندانند مگر آنچه نیک است؛ و این همان دژی است که کسانی که در این نوع نبرد آزموده‌اند، آن را برای دفاع در برابر غایتِ لذت و برای شکست دادن و نابود کردن آن برپا کرده‌اند.

۱۴۶

و حتی اگر هنوز کسی وجود نداشته باشد که شایسته‌ی آن باشد که «پسر خدا» نامیده شود، بااین‌حال بگذار با جدیت بکوشد تا مطابق با کلامِ نخست‌زاده‌ی او آراسته شود؛ یعنی آن بزرگ‌ترینِ فرشتگان، که بزرگ‌ترین فرشته‌ی مقرب و دارای نام‌های بسیار است. زیرا او «اقتدار»، و «نام خدا»، و «کلام»، و «انسان بر اساس صورت خدا»، و «آن‌که اسرائیل را می‌بیند» نامیده شده است.

۱۴۷

از همین رو بود که اندکی پیش بر سخن کسانی تأکید و آن را ستودم که گفتند: «ما همه پسرانِ یک مردیم.» زیرا حتی اگر هنوز شایسته‌ی آن نباشیم که پسران خدا خوانده شویم، دست‌کم می‌توانیم شایسته‌ی آن باشیم که فرزندانِ صورتِ جاودانه‌ی او، یعنی کلامِ مقدسِ او، نامیده شویم؛ زیرا صورت خدا همان کلامِ بسیار کهنِ اوست.

۱۴۸

و در واقع، در بسیاری از بخش‌های شریعت، از فرزندان اسرائیل با عنوانِ «شنوندگانِ آن‌که می‌بیند» یاد شده است؛ زیرا شنوایی پس از حس بینایی، رتبه‌ی دوم را دارد و محترم شمرده می‌شود؛ و آنچه نیازمند آموزش است، همواره در مرتبه‌ی دومِ چیزی قرار دارد که می‌تواند بدون چنین آموزش و اطلاع‌رسانی‌ای، تأثیر و صورتِ روشنِ موضوعات عرضه‌شده را دریافت کند.

۱۴۹

و من همچنین سخنانی را که در کتاب‌های پادشاهان، تحت الهام الهی، آمده است شگفت‌انگیز می‌یابم؛ بر اساس آن، کسانی که نسل‌های بسیار پس از داوود زیسته‌اند و زندگی‌ای بی‌عیب و پاک داشته‌اند، «پسرانِ داوود» نامیده شده‌اند؛ همان داوودی که برای خداوند سرودهایی می‌سرود؛ حال آنکه در زمان حیات او، حتی پدرِ پدربزرگ‌های آنان نیز هنوز به دنیا نیامده بودند. حقیقت آن است که تولدی که در اینجا از آن سخن گفته می‌شود، تولدِ روح‌هایی است که به‌واسطه‌ی فضایل خویش جاودانه شده‌اند، نه تولدِ بدن‌های فانی؛ و این تولد، به‌طور طبیعی، به پیشوایانِ فضیلت، همچون پدران و نیاکانِ آن روح‌ها، نسبت داده می‌شود.

 

بیست‌ونهم

۱۵۰

اما درباره‌ی کسانی که به عدالتِ خویش می‌بالند، خداوند فرمود: «اینک، در میان همه‌ی آنان یک نژاد و یک زبان وجود دارد»؛ و معنای این سخن آن است که: اینک، همه‌ی آنان یک خاندان و یک پیوند خویشاوندی دارند، و نیز در میان همگی‌شان هماهنگی و توافقی واحد برقرار است؛ به‌گونه‌ای که هیچ‌کس در ذهن و اندیشه‌ی خویش خود را از همسایه‌اش بیگانه یا گسسته نمی‌داند، چنان‌که در مورد مردمان بی‌فرهنگ و بی‌سواد چنین است. زیرا گاه اندام گفتار آنان، در همه‌ی نغمه‌ها و آهنگ‌هایش، به‌نحو چشمگیری از کوک و هماهنگی خارج است؛ در واقع، چنان با دقت سامان یافته است که ناهماهنگی پدید آورد و تنها نوعی هم‌نوایی داشته باشد که حاصلش فقدانِ نغمه و موسیقی باشد.

۱۵۱

در مورد تب‌ها نیز می‌توان آثار بسیار مشابهی مشاهده کرد؛ زیرا تب‌ها تغییراتی دوره‌ای‌اند: در برخی افراد هر روز تکرار می‌شوند و در برخی دیگر هر سه روز یا هر چهار روز یک‌بار، چنان‌که پسران پزشکان ــ یعنی پزشکانی که این دانش را از پدران خود آموخته‌اند ــ می‌گویند. آنان همچنین ساعت‌های معینی را، چه در روز و چه در شب، مشخص کرده‌اند که در آنها می‌توان انتظار بحران‌های مهم بیماری را داشت؛ و این تب‌ها همواره تقریباً همان ترتیب و نظم را حفظ می‌کنند. [در ترجمه‌ی لاتینیِ من از منگی پیروی کرده‌ام. او تمام این عبارت را در متن اصلی فاسد و نامفهوم می‌داند. واژه‌ای که به «تب» ترجمه شده، politidos است؛ واژه‌ای که آشکارا دچار تصحیف شده است.]

۱۵۲

و این عبارت که «و آنان آغاز کردند به انجام دادن این کار» با خشم و ناخشنودیِ فراوان بیان شده است؛ زیرا برای مردمان شرور کافی نبوده که همه‌ی اصول عدالت را که بر کسانی از همان سرزمین و قوم خودشان حاکم است درهم بریزند، بلکه حتی جرئت کرده‌اند از قوانین آسمان نیز تجاوز کنند؛ بی‌عدالتی کاشته و بی‌تقوایی درو کنند. اما این بدبختان از این کار هیچ سودی نمی‌برند.

۱۵۳

زیرا اگر کسانی که می‌کوشند به یکدیگر آسیب برسانند، در بسیاری از مقاصدی که دل در گروِ آنها دارند کامیاب شوند و آنچه را در ذهن نادان و نابخرد خویش تصمیم گرفته‌اند در عمل به انجام برسانند، در مورد بی‌تقوایان چنین نیست. زیرا هیچ‌یک از امور الهی نه در معرض آسیب‌اند و نه پذیرای زیان؛ و ناپاکان تنها می‌توانند آغاز گناه‌ورزی را در قبال آنها تجربه کنند، اما هرگز به پایان مقصودی که برای خود در نظر گرفته‌اند نخواهند رسید.

۱۵۴

از همین رو این عبارت نیز آمده است: «آنان آغاز کردند به انجام دادن.» مردانی که از میل سیری‌ناپذیر به بدکاری سرشارند، چون به جنایاتی که می‌توانند بر روی زمین، در دریا و در هوا مرتکب شوند ــ که همه از امور فانی‌اند ــ قانع نیستند، تصمیم گرفته‌اند حتی در برابر موجودات الهیِ ساکن آسمان نیز صف‌آرایی کنند؛ موجوداتی که، چون در شمار مخلوقات موجود و فانی به حساب نمی‌آیند، از هرگونه آسیب نیز برکنارند. [این عبارت نیز در متن اصلی نامفهوم است و منگی آن را گرفتار فساد و تباهیِ کامل و علاج‌ناپذیر می‌داند.] حتی خودِ تهمت نیز، اگر جرئت کند درباره‌ی این موجودات سخن بد بگوید، نمی‌تواند به آنها آسیبی برساند؛ زیرا آنان هرگز از سرشت جاودان و ابدیِ خویش منحرف نمی‌شوند؛ حال آنکه تهمت‌زنندگان خود را به مصیبتی درمان‌ناپذیر گرفتار می‌کنند.

۱۵۵

آیا آنان سزاوار سرزنش نیستند، با اینکه تنها آغاز کرده‌اند و نتوانسته‌اند به پایانِ بی‌تقوایی‌ای که در نظر داشته‌اند برسند؟ آیا نباید آنان را همان‌قدر سرزنش کرد که گویی همه‌ی مقاصدی را که در سر می‌پروراندند به انجام رسانده‌اند؟ از همین رو موسی درباره‌ی آنان چنان سخن می‌گوید که گویی برج را به پایان رسانده‌اند، در حالی که هنوز آن را کامل نکرده بودند؛ آنجا که می‌گوید: «خداوند فرود آمد تا شهر و برج را ببیند»؛ نه شهری و برجی که پسران آدمیان می‌خواستند بسازند، بلکه آنهایی را که ساخته بودند.

 

سی‌ام

۱۵۶

پس دلیل اینکه آنان این بنا را به‌طور کامل به پایان نرسانده بودند چیست؟ نخست، واقعیت آشکار و انکارناپذیرِ امر. زیرا حتی بخش بسیار کوچکی از زمین نیز نمی‌تواند با آسمان تماس پیدا کند؛ به همان علتی که پیش‌تر گفتیم: هیچ مرکز دایره‌ای هرگز نمی‌تواند با محیط آن تماس داشته باشد. دوم، از آن رو که اثیر، آتش مقدس و شعله‌ای خاموش‌نشدنی است؛ چنان‌که خودِ نام آن نیز نشان می‌دهد، زیرا از aithō به معنای «سوختن» گرفته شده است، واژه‌ای که مترادف kaiō است.

۱۵۷

و در تأیید این سخن، می‌توان به یکی از بخش‌های نظام آسمانیِ آتش، یعنی خورشید، گواه آورد. خورشید، با اینکه چنین فاصله‌ی زیادی از زمین دارد، پرتوهای خود را به ژرف‌ترین نقاط آن می‌فرستد و گاه زمین را گرم می‌کند و حتی گاه آن را می‌سوزاند؛ و همچنین هوا را که از زمین تا کره‌ی آسمانی امتداد دارد، با آنکه به‌طور طبیعی سرد است، گرم می‌کند. زیرا آن چیزهایی که از مسیر سریع حرکت او دورند، یا در جهتی مایل نسبت به او قرار گرفته‌اند، تنها از یک سو گرم می‌شوند؛ اما آنچه به او نزدیک است یا در خط مستقیم پرتوهای او قرار دارد، به‌شدت می‌سوزد. پس اگر چنین باشد، آیا آن مردانی که می‌کوشیدند به آسمان صعود کنند، ناگزیر نمی‌بایست با صاعقه‌ها درهم کوبیده و سوخته شوند، بی‌آنکه طرح‌های بلندپروازانه و متکبرانه‌شان به انجام رسد؟

۱۵۸

به نظر می‌رسد مقصودی که موسی به‌صورت تمثیلی از عبارت‌های بعدی اراده کرده، همین باشد: «زیرا آنان،» می‌گوید، «از ساختن شهر و برج بازایستادند.» [پیداست که] نه از آن رو که کار خود را به پایان رسانده بودند، بلکه چون آشفتگی و اختلاطی که پدید آمد مانع از آن شد که آن را به پایان برسانند. با این همه، از سرزنشِ اعمال خود رهایی نیافتند؛ زیرا آنها را در ذهن خویش تصمیم گرفته و برای اجرای آنها اقدام کرده بودند.

 

سی‌ویکم

۱۵۹

در هر حال، شریعت می‌گوید آن فالگیر و غیب‌گویی که در خصوص حدس‌های ناپایدار و متزلزل خویش به حماقت کشانده شده بود ــ زیرا نام «بلعام» در تفسیر به معنای «ناپایدار» است ــ «قومی را که می‌دید لعنت کرد»؛ و این در حالی بود که از نظر الفاظ، تنها سخنان نیک‌فرجام و دعاهای خیر بر زبان آورد. شریعت در اینجا نه به کلماتی که او بر زبان آورد ــ کلماتی که به سبب مشیت خداوند، ماهیتشان دگرگون شد و از سکه‌ی بد به سکه‌ی نیک بدل گردید ــ بلکه به نیتی نظر دارد که بر اساس آن، امور زیان‌بار را به جای امور سودمند خواسته و در اندیشه‌ی تحقق آنها بوده است. زیرا این امور ذاتاً با یکدیگر ناسازگارند: حدس و گمان با حقیقت در تعارض است، پندار بیهوده با دانش، و پیشگویی‌ای که از الهام الهی سرچشمه نگیرد، مستقیماً در برابر حکمتِ سنجیده قرار دارد.

۱۶۰

و حتی اگر کسی، گویی از کمینگاه خود برخیزد و بکوشد انسانی را بکشد، اما در این کار ناتوان بماند، باز هم مشمول مجازاتِ قتل خواهد بود؛ چنان‌که قانونی که درباره‌ی چنین کسانی وضع شده است نشان می‌دهد. زیرا شریعت می‌گوید: «اگر کسی بر همسایه‌ی خود حمله کند و بخواهد او را از راه نیرنگ بکشد و [قاتل] بگریزد، او را دستگیر کن، حتی اگر به مذبح پناه برده باشد، تا کشته شود.» پس آنچه محکوم شده، حمله با قصد کشتن است، نه صرفاً کشتن بالفعل؛ و قانون، نیتِ قتل را از حیث گناه و تقصیر برابر با خودِ قتل می‌شمارد. از همین رو، حتی اگر چنین شخصی درخواست بخشایش کند، برای او عفوی قائل نمی‌شود، بلکه فرمان می‌دهد کسی را که چنین قصد ناپاکی را در دل پرورانده است، حتی از خودِ معبد بیرون کشند.

۱۶۱

و چنین مردی تنها از آن رو ناپاک نیست که علیه جانی که می‌توانست از راه کسب و به‌کارگیری فضیلت تا ابد زندگی کند، نقشه‌ی قتل کشیده و به یاری شرارت به آن حمله کرده است؛ بلکه از این جهت نیز ناپاک است که خدا را سببِ گستاخیِ بی‌تقوایانه‌ی خود می‌داند و او را سرزنش می‌کند. زیرا واژه‌ی «می‌گریزد» در اینجا چنین معنای پنهانی‌ای دارد: بسیاری از آدمیان می‌خواهند از اتهام‌هایی که متوجه خودشان است بگریزند و شایسته می‌دانند از مجازاتِ گناهانی که مرتکب شده‌اند رهایی یابند؛ ازاین‌رو، شرارت خود را به کسی نسبت می‌دهند که علت هیچ بدی نیست، بلکه سرچشمه‌ی همه‌ی نیکی‌هاست، یعنی خداوند. به همین سبب، بیرون کشیدن چنین مردانی حتی از خودِ مذبح‌ها نیز نقض قانون الهی به شمار نمی‌آمد.

۱۶۲

و مجازاتی که در آن زمان بر استدلال‌ها و بناهای ذهنی‌ای که برای مقاصد بی‌تقوایی برپا و به یکدیگر پیوسته بودند مقرر شد، مجازاتی بسیار سنگین بود؛ هرچند شاید برخی نادانان آن را نه آسیب، بلکه منفعتی به شمار آورند. زیرا موسی می‌گوید: «هیچ‌یک از چیزهایی که کوشیده‌اند انجام دهند، از آنان دریغ نخواهد شد.» دریغا از بدبختیِ بی‌حدومرز و پایان‌ناپذیر آنان! هر آنچه نیتِ دیوانه‌وارِ آنان آرزویش را در دل تثبیت کند، با موفقیت به انجام خواهد رسید و از اراده‌ی آنان فرمان خواهد برد؛ به‌گونه‌ای که هیچ چیز، کوچک یا بزرگ، از تحقق آن بازنماند، بلکه همه‌چیز گویی شتاب کند تا به نیازهای آنان برسد و حتی پیشاپیش آنها به استقبال خواسته‌هایشان برود.

 

سی‌ودوم

۱۶۳

اینها تصویری از روحی است که از دوراندیشی و خرد تهی است و در گناه‌ورزی خود با هیچ مانعی روبه‌رو نمی‌شود. زیرا هر کس کاملاً درمان‌ناپذیر نباشد، ترجیح می‌دهد دعا کند که همه‌ی مقاصد ذهنش ناکام بماند؛ تا اگر تصمیم گرفته است دزدی کند، یا زنا ورزد، یا انسانی را بکشد، یا دست به هتک حرمت مقدسات بزند، یا هر جنایت مشابه دیگری مرتکب شود، در انجام آن کامیاب نشود، بلکه با موانع بی‌شماری روبه‌رو گردد. زیرا چنین ممانعتی بزرگ‌ترینِ همه‌ی بیماری‌ها، یعنی بی‌عدالتی، را از میان خواهد برد؛ حال آنکه هر کس از هرگونه ترس و بیمی رها باشد، بی‌گمان این بیماری را خواهد پذیرفت.

۱۶۴

پس، ای دوستان من، چرا دیگر بختِ ستمگران را می‌ستایید یا تحسین می‌کنید؛ همان بختی که سبب می‌شود آنان در هر کاری که بر عهده می‌گیرند و ذهنِ دیوانه و مهارنشده‌شان آنان را به انجامش وامی‌دارد، به‌آسانی کامیاب شوند؟ حال آنکه باید بیشتر بر آنان سوگواری کرد؛ زیرا ناتوانی و عجز از دستیابی به مقاصد، برای بدکاران سودمند است، همان‌گونه که فرصت و تواناییِ فراوان، برای نیکان سودمندترین چیز است.

۱۶۵

اما یکی از انبوه نادانان، که دریافته بود گناه‌ورزی به چه افزونیِ بی‌حدومرزی از بدبختی می‌انجامد، با کمال صراحت گفت: «شرارت من آن‌قدر بزرگ است که آمرزیده نشود.» بنابراین، برای روحی که ذاتاً سرکش و مهارنشدنی است، هیچ اندیشه‌ای غم‌انگیزتر از این نیست که بدون هیچ مهاری رها شود؛ زیرا به‌سختی می‌توان آن را با لگام مهار کرد و همراه با تازیانه‌زدن، به راه عقل بازگرداند.

۱۶۶

از همین رو، وحی و کلامِ خداوندِ سراسر رحمت، که سرشار از ملاطفت است و امیدهای نیک را برای دوستداران تعلیم و تربیت نوید می‌دهد، چنین آمده است: «هرگز تو را ترک نخواهم کرد و هرگز رهایت نخواهم ساخت.» زیرا هنگامی که زنجیرهای روح ــ همان زنجیرهایی که روح به‌واسطه‌ی آنها عادت کرده بود در بند نگه داشته شود ــ گسسته شوند، بزرگ‌ترینِ همه‌ی مصیبت‌ها در پی خواهد آمد، یعنی رها شدن از سوی خداوند؛ همان خدایی که زنجیرهایی گسست‌ناپذیر بر گرداگرد جهان افکنده است، یعنی نیروهای خویش، و با آنها همه‌چیز را در بند نگه می‌دارد، زیرا می‌خواهد هیچ‌چیز دیگر از این بند رهایی نیابد.

۱۶۷

ازاین‌رو، او در جای دیگری می‌گوید که «همه‌ی چیزهایی که با زنجیر بسته شده‌اند پاک‌اند»؛ زیرا گسستن بند، سبب نابودیِ آن چیزی است که ناپاک است. پس مبادا وقتی مردی را می‌بینید که بدون دشواری همه‌ی مقاصدی را که برای تحققشان می‌کوشد به انجام می‌رساند، او را همچون مردی کامیاب و سعادتمند تحسین کنید؛ بلکه مراقب باشید او را همچون انسانی بسیار بدبخت ترحم کنید، زیرا تمام زندگی خود را در محرومیتی کامل از فضیلت و در وفور عظیم رذیلت سپری می‌کند.

 

سی‌وسوم

۱۶۸

و شایسته است معنای این عبارت را که موسی از زبان خداوند بیان می‌کند، با دقتی نه سطحی بررسی کنیم: «بیایید، فرود آییم و زبان آنان را در آنجا آشفته سازیم.» زیرا در اینجا خداوند چنان تصویر شده است که گویی با موجوداتی سخن می‌گوید که همکاران و یاوران اویند. همین معنا را می‌توان از آنچه در گزارش آفرینش جهان آمده است نیز دریافت؛ زیرا موسی در آنجا نیز می‌گوید: «خداوند گفت: بیایید اکنون انسان را به صورت خود و به شباهت خود بسازیم.» عبارت «بیایید بسازیم» ظاهراً بر تعدد آفرینندگان دلالت دارد.

۱۶۹

و در جای دیگری نیز به ما گفته شده است که خداوند فرمود: «اینک، آدم، انسان، در دانستن نیک و بد همچون یکی از ما شده است»؛ زیرا عبارت «همچون یکی از ما» نمی‌تواند درباره‌ی یک شخص به کار رود، بلکه بر چندین شخص دلالت دارد.

۱۷۰

پس نخست باید این نکته را بیان کنیم که هیچ موجودی وجود ندارد که در مرتبه‌ی حرمت و منزلت با خداوند برابر باشد؛ بلکه تنها یک فرمانروا و مدبر و پادشاه وجود دارد که به او تنها، اختیار فرمانروایی و سامان‌دادن جهان داده شده است. زیرا این بیت: «انبوهیِ پادشاهان هرگز نیکو نیست؛ بگذار یک فرمانروا، یک پادشاهِ یگانه باشد»، که از ایلیاد، کتاب دوم، بند ۲۰۴، گرفته شده است، نه فقط درباره‌ی شهرها و آدمیان، بلکه درباره‌ی جهان و خداوند نیز به‌مراتب درست‌تر است؛ زیرا از ضرورتِ امور آشکار است که برای این جهانِ واحد، باید یک آفریننده، یک پدر و یک سرور وجود داشته باشد.

 

سی‌وچهارم

۱۷۱

اکنون که این نکته را پذیرفتیم، لازم است آنچه در پی می‌آید را نیز بر همین اساس تفسیر کنیم تا با آن کاملاً سازگار شود. پس ببینیم این نکته چیست. خداوند، که یگانه است، در پیرامون خود شمار بی‌شماری از نیروها دارد که همگی پاسدار و نگاهبان هر آن چیزی‌اند که آفریده شده است؛ و در میان این نیروها، نیروهایی نیز هستند که با مجازات سروکار دارند. اما حتی مجازات نیز چیزی زیان‌بار نیست، زیرا هم مانعی در برابر ارتکاب بدی است و هم وسیله‌ای برای اصلاح و بازداشتن از بدکاری.

۱۷۲

همچنین به‌واسطه‌ی همین نیروهاست که جهان غیرمادی، که با عقل ادراک می‌شود، پدید آمده و سامان یافته است؛ جهانی که الگوی مثالی و نمونه‌ی نخستینِ این جهان نامرئی است و از صورت‌های نامرئی ترکیب یافته، همان‌گونه که این جهان از اجسام نامرئی ساخته شده است.

۱۷۳

ازاین‌رو، برخی کسان که از طبیعت هر دو جهان به‌شدت شگفت‌زده شده‌اند، نه‌تنها تمامیت آنها را به مقام خدایی رسانده‌اند، بلکه زیباترین اجزای آنها، مانند خورشید و ماه و تمامی آسمان، را نیز خدا دانسته‌اند؛ و چون هیچ حرمتی برای هیچ چیز قائل نبوده‌اند، آنها را «خدایان» نامیده‌اند. اما موسی که مقصود آنان را دریافته بود، می‌گوید: «ای خداوند، خداوند، پادشاه خدایان»، تا تفاوت میان فرمانروا و کسانی را که زیر فرمان او هستند نشان دهد.

۱۷۴

«و در هوا نیز جماعتی بسیار مقدس از ارواح غیرمادی وجود دارد که در خدمت و همراهیِ ارواح آسمانی‌اند؛ زیرا کلامِ نبوت عادت دارد این ارواح را فرشتگان بنامد. بنابراین، سپاه کامل هر یک از این دو جهان، که هر کدام در صفوف و مراتب شایسته‌ی خویش آراسته شده‌اند، خدمتگزاران و خادمانِ فرمانروایی هستند که خود آنها را در این صفوف مرتب کرده است؛ و آنان از او همچون رهبر خویش پیروی می‌کنند و از اصول شریعت و عدالت فرمان می‌برند. زیرا محال است حتی بتوان تصور کرد که سپاه الهی به ترک خدمت و سرپیچی برخیزد.

۱۷۵

اما شایسته‌ی مقام پادشاه است که نیروهای خویش را با خود همراه سازد و از آنها بهره گیرد تا در اموری خدمت کنند که شایسته نیست تنها به دست خداوند انجام پذیرد؛ زیرا پدرِ جهان هیچ نیازی به چیزی ندارد که اگر بخواهد چیزی بیافریند، محتاج یاری از جایی دیگر باشد. بااین‌حال، چون او هم‌زمان آنچه را برای ذات خویش و برای آفریده‌هایش شایسته است می‌بیند، برخی امور را به نیروهای زیردست خود واگذار کرده است تا آنها را صورت بخشند؛ و حتی به آنان نیز دانشی کاملاً مستقل و مطلق برای تحقق مقاصدشان نداده است، تا هیچ‌یک از چیزهایی که پدید می‌آیند، به‌سبب خطا و اشتباه، به‌گونه‌ای نادرست ساخته نشوند.

 

سی‌وپنجم

۱۷۶

لازم بود پیشاپیش تصویری از این امور ارائه شود؛ اما اکنون باید بگوییم چرا چنین مقدمه‌ای لازم بود. طبیعت حیوانات از آغاز به دو بخش تقسیم شده بود: بخشی برخوردار از عقل و بخشی فاقد عقل، و این دو با یکدیگر در ستیز بودند. سپس بخش عقلانی نیز به دو گونه تقسیم شد: گونه‌ی فانی و گونه‌ی فناناپذیر. گونه‌ی فانی، نسل آدمیان است؛ و گونه‌ی فناناپذیر، جماعت ارواح غیرمادی‌ای است که در هوا و آسمان در گردش‌اند.

۱۷۷

اما این ارواح هیچ بهره‌ای از شرارت ندارند، زیرا از همان آغاز میراثی پاک و آکنده از سعادت دریافت کرده‌اند و در قلمرو مصیبت‌های پایان‌ناپذیر، یعنی در بدن، گرفتار و مقید نشده‌اند. بخش‌های گوناگونِ قسمت غیرعقلانی نیز از شرارت بهره‌ای ندارند، زیرا چون از نیروی عقل برخوردار نیستند، هرگز به ارتکاب آن بدی‌های عمدی که بر پایه‌ی تأمل و تصمیم صورت می‌گیرند متهم نمی‌شوند.

۱۷۸

اما انسان تقریباً تنها موجود زنده‌ای است که با آنکه شناختی کامل از نیکی و بدی دارد، اغلب بدترین را برمی‌گزیند و چیزهایی را که سزاوار پیگیری جدی و کوشش‌اند رد می‌کند؛ ازاین‌رو غالباً به‌درستی به ارتکاب جنایتی عمدی و حساب‌شده متهم می‌شود.

۱۷۹

بنابراین، خداوند به‌درستی آفرینش این موجود، یعنی انسان، را به نایبان و نیروهای زیردست خود نسبت داده است، آنجا که می‌گوید: «بیایید انسان را بسازیم»؛ تا کامیابی‌های عقل به خودِ او نسبت داده شود، اما خطاهای موجودی که بدین‌سان آفریده شده است به نیروی زیردست او. زیرا شایسته‌ی شأن خداوند، فرمانروای جهان، نبود که خود به‌واسطه‌ی خویش راه شرارت را در روحی عقلانی بگشاید؛ ازاین‌رو آفرینش این بخش از جهان را به کسانی که در پیرامون اویند واگذار کرده است. زیرا برای کامل و تمام‌شدن جهان لازم بود اصل اختیار، همچون وزنه‌ای در برابر اصلِ غیرارادی، برقرار و آشکار شود.

 

سی‌وششم

۱۸۰

آنچه در این باب گفتیم شاید کافی باشد؛ و شایسته است این نکته را نیز بررسی کنیم که خداوند تنها علت امور نیک است و به‌هیچ‌وجه علت هیچ شرارتی نیست؛ زیرا او خود کهن‌ترینِ همه‌ی موجودات و کامل‌ترینِ همه‌ی نیکی‌هاست، و طبیعی و شایسته است که کاری متناسب با ذات خویش انجام دهد؛ یعنی بهترینِ موجودات، علت همه‌ی بهترین امور باشد، حال آنکه مجازات‌هایی که برای بدکاران مقرر شده است به‌واسطه‌ی خادمان و نیروهای زیردست او اعمال می‌شوند.

۱۸۱

و شاهدی در تأیید این سخن من در این عبارتی است که مردی که با تمرین و ممارست به کمال رسیده بود، بر زبان آورد: «خدایی که از جوانی مرا پرورانده است، و فرشته‌ای که مرا از همه‌ی بدی‌ها پاس داشت.» او با این سخن تصدیق می‌کند که امور حقیقی و نیکی که جان‌های دوستدار فضیلت را تغذیه می‌کنند، تنها به خداوند، به‌عنوان علت یگانه‌ی آنها، بازمی‌گردند؛ اما سرنوشت بدکاران، در مقابل، به فرشتگان نسبت داده می‌شود. حتی آنان نیز قدرت مستقل و مطلق برای مجازات ندارند، تا این طبیعت سودرسان و نجات‌بخش فرصتی برای هیچ‌یک از اموری که به تباهی می‌انجامند فراهم نکند.

۱۸۲

ازاین‌رو خداوند می‌گوید: «بیایید فرود آییم و آشفته سازیم»؛ زیرا بدکاران سزاوار آن‌اند که چنین مجازاتی نصیبشان شود، تا نیروهای رحیم و نیکوکار و بخشنده‌ی خداوند را بیش از هر چیز از طریق همین مجازات‌هایی که بر آنان وارد می‌شود بشناسند. بنابراین، خداوند چون می‌دانست این نیروها برای نسل آدمیان سودمندند، مقرر کرد که مجازات‌ها به‌وسیله‌ی موجودات دیگری اعمال شوند؛ زیرا شایسته بود که خود او علت نیکوکاری شناخته شود، اما چشمه‌های فیض جاودانش از هرگونه شر، نه‌فقط از شر حقیقی، بلکه حتی از اموری که شر به شمار می‌آیند، به‌دور و درهم‌نیامیخته باقی بمانند.

 

سی‌وهفتم

۱۸۳

اکنون باید بررسی کنیم که این «اختلاط» چیست. اما چگونه باید این بررسی را آغاز کنیم؟ به نظر من چنین: بارها دیده‌ایم کسانی را که پیش‌تر می‌شناختیم، از طریق شباهت‌های معین و مقایسه‌ی اوضاع و احوالی که با آنان ارتباط دارد، دوباره شناخته‌ایم. بنابراین، چیزهایی را نیز که به‌سبب طبیعت خودشان تصور روشنی از آنها آسان نیست، به همین شیوه می‌شناسیم؛ یعنی از راه شباهتشان به امور دیگری که با آنها ارتباط دارند.

۱۸۴

پس چه چیزهایی شبیه اختلاط‌اند؟ بنا بر روایت قدما، «درهم‌آمیزی» و «امتزاج»؛ با این تفاوت که درهم‌آمیزی در مورد چیزهای خشک رخ می‌دهد و امتزاج را مربوط به مواد تر و مایع می‌دانند.

۱۸۵

درهم‌آمیزی عبارت است از کنار هم قرار گرفتن اجسام متفاوت، بدون نظم و ترتیب خاص؛ چنان‌که گویی کسی جو، گندم، نخود و انواع دیگر دانه‌ها را گرد آورد و همه را در یک توده بریزد. اما امتزاج صرفاً کنار هم قرار گرفتن نیست، بلکه نفوذ متقابل اجزای ناهمگون در یکدیگر در همه‌ی نقاط است؛ به‌گونه‌ای که کیفیت‌های متمایز آنها همچنان، با نوعی مهارت و روش فنی، قابل تشخیص و جداسازی باشند؛ چنان‌که گفته می‌شود درباره‌ی شراب و آب چنین است.

۱۸۶

زیرا این دو ماده هنگامی که با یکدیگر درآمیزند، آمیزه‌ای پدید می‌آورند؛ اما چیزی که بدین‌گونه آمیخته شده، همچنان می‌تواند دوباره به همان کیفیت‌های متمایزی که در آغاز از آنها تشکیل شده بود تجزیه شود. برای مثال، با اسفنجی که به روغن آغشته شده است می‌توان آب را جذب کرد و شراب را باقی گذاشت. شاید علت این امر آن باشد که خاستگاه اسفنج از آب است؛ بنابراین طبیعی است که آب، چون ماده‌ای هم‌خویش با آن است، به‌طور طبیعی از این آمیزه به‌وسیله‌ی اسفنج جذب شود، در حالی که ماده‌ای از جنس دیگر، یعنی شراب، به‌طور طبیعی باقی بماند.

۱۸۷

اما «اختلاط» عبارت است از نابودی همه‌ی کیفیت‌های متمایز اولیه، زیرا اجزای تشکیل‌دهنده در همه‌جا در یکدیگر نفوذ می‌کنند و در نتیجه چیزی کاملاً متفاوت پدید می‌آید؛ چنان‌که در ترکیبی که پزشکان آن را «تترافارماکون» می‌نامند چنین است. گمان می‌کنم این دارو از موم، چربی، قیر و صمغ ساخته می‌شود و همه‌ی این مواد با یکدیگر ترکیب می‌شوند؛ اما هنگامی که دارو یک‌بار ترکیب شد، دیگر ممکن نیست آن را دوباره به نیروها و کیفیت‌هایی که در آغاز از آنها تشکیل شده بود تجزیه کرد؛ بلکه هر یک از آنها به‌طور جداگانه از میان می‌رود و نابودی همه‌ی آنها نیروی دیگری، با برتری و کارآمدی بسیار، پدید می‌آورد.

۱۸۸

اما هنگامی که خداوند استدلال‌های بی‌تقوایانه را به «اختلاط» تهدید می‌کند، در حقیقت نه‌تنها فرمان می‌دهد که نوع و نیروی هر یک از شرارت‌های جداگانه نابود شود، بلکه آن چیزی نیز که از مشارکت همه‌ی آنها در یکدیگر پدید آمده است از میان برود؛ به‌گونه‌ای که نه اجزای منفرد به‌تنهایی و نه اتحاد و هماهنگیِ کل آنها دیگر نتوانند هیچ نیرویی برای نابودیِ بخش برتر به کار گیرند.

۱۸۹

از همین رو می‌گوید: «پس بیایید زبان آنان را آشفته سازیم، تا هر یک صدای همسایه‌ی خود را نفهمد»؛ که معنایش این است: بیایید هر یک از اجزای شرارت را کر و لال کنیم، تا نه بتواند صدای خاص خود را برآورد و نه بتواند با بخش دیگری هم‌صدا شود و بدین‌وسیله سبب آسیب و تباهی گردد.

 

سی‌وهشتم

۱۹۰

این است دیدگاه و تفسیر ما از این عبارت. اما کسانی که تنها از آنچه آشکار و آسان است پیروی می‌کنند، گمان دارند آنچه در اینجا مقصود از گزارش آن است، منشأ پیدایش زبان‌های یونانی و بربرهاست. من آنان را سرزنش نمی‌کنم ــ زیرا شاید آنان نیز واقعه را به‌درستی تفسیر کرده باشند ــ اما تشویقشان می‌کنم که به همین‌جا بسنده نکنند و پیش‌تر بروند و این عبارت را به‌صورت تمثیلی بنگرند؛ با این ملاحظه که خودِ الفاظ کتاب مقدس، به‌اصطلاح، تنها همچون سایه‌های اجسام‌اند و معناهایی که در زیر آنها و از راه تأمل و جست‌وجو آشکار می‌شوند، امور حقیقی‌ای هستند که باید مورد توجه قرار گیرند.

۱۹۱

ازاین‌رو این قانون‌گذار معمولاً برای کسانی که از نظر عقلانی کاملاً نابینا نیستند، دستاویزی برای چنین تعلیمی فراهم می‌کند؛ چنان‌که در گزارش همین واقعه‌ای که اکنون درباره‌ی آن بحث می‌کنیم نیز چنین کرده است. زیرا آنچه روی داد را «اختلاط» نامیده است؛ حال آنکه اگر تنها مقصودش سخن گفتن از منشأ پیدایش زبان‌ها بود، می‌توانست نامی مناسب‌تر و نیک‌فال‌تر بر آن بگذارد و به جای «اختلاط»، از «تقسیم» سخن بگوید. زیرا چیزهایی که تقسیم شده‌اند، درهم‌آمیخته نیستند، بلکه برعکس، از یکدیگر متمایز شده‌اند؛ و نه‌تنها این دو نام با یکدیگر متضادند، بلکه دو واقعیت نیز با هم تعارض دارند.

۱۹۲

زیرا همان‌گونه که پیش‌تر گفتم، اختلاط عبارت است از نابودی نیروهای ساده و منفرد برای پدید آوردن نیرویی واحد و مرکب؛ حال آنکه تقسیم عبارت است از شکافتن یک چیز به بخش‌های متعدد، چنان‌که وقتی یک جنس را به گونه‌های فرعیِ زیرمجموعه‌ی آن تقسیم می‌کنیم. بنابراین اگر خدای حکیم به خادمان خود فرمان داده بود که زبان واحدی را که پیش‌تر وجود داشت به چند گویش تقسیم کنند، می‌بایست تعبیرهایی مناسب‌تر به کار برد؛ تعبیرهایی که تصویر دقیق‌تری از این امر به دست دهند: مثلاً «شکافتن»، «توزیع کردن»، «تقسیم کردن» یا چیزی از این دست، نه «اختلاط»؛ واژه‌ای که با همه‌ی این مفاهیم ناسازگار است.

۱۹۳

اما مقصود اصلی او در اینجا آن است که جماعت شرارت را از هم بگسلد، به هم‌پیمانی آنان پایان دهد، وحدت و همکاریِ آنان را نابود کند، همه‌ی نیروهایشان را از صحنه بیرون راند و ریشه‌کن سازد، و قدرت سلطه‌ای را که آنان با بی‌قانونیِ هولناک استوار کرده بودند درهم بشکند.

۱۹۴

آیا نمی‌بینید که آن کسی نیز که اجزای روح را پدید آورد، هیچ‌یک از این اجزا را چنان با دیگری متحد نکرد که یکی بتواند وظایف دیگری را بر عهده گیرد؟ چشم هرگز نمی‌تواند بشنود، گوش نمی‌تواند ببیند، لب‌های دهان نمی‌توانند بویایی کنند و سوراخ‌های بینی نمی‌توانند بچشند. و نیز عقل هرگز در معرض تأثیراتی قرار نمی‌گیرد که بر حواس بیرونی اثر می‌گذارند، و حواس بیرونی نیز قادر نیستند عقل را پدید آورند.

۱۹۵

زیرا آفریدگار می‌دانست که بهتر است هر یک از این اجزا صدای همسایه‌ی خود را نشنود، بلکه اجزای روح هر کدام بدون اختلاط، توانایی ویژه‌ی خود را برای سود و منفعت موجودات زنده به کار گیرند؛ و نیز، با همین هدف، از قدرتِ عمل مشترک و هماهنگ با یکدیگر محروم باشند. همچنین لازم بود همه‌ی نیروهای رذیلت به اختلاط و نابودی کامل کشانده شوند، تا نه در اتحاد با یکدیگر و نه به‌صورت جداگانه نتوانند به اجزای برتر آسیب برسانند.

۱۹۶

از همین رو موسی به ما می‌گوید: «خداوند آنان را از آنجا پراکنده ساخت»؛ که معنایش این است: آنان را پراکنده کرد، به گریز واداشت، تبعید کرد و نابود ساخت. زیرا پراکنده‌کردن گاهی با هدف تولید، رشد و افزایشِ چیزهای دیگر صورت می‌گیرد؛ اما نوع دیگری از پراکندگی نیز هست که هدفش برانداختن و نابودکردن است. و خداوند، که جهان را همچون باغبانی کاشته است، می‌خواهد در هر کس فضیلت را بکارد، اما بی‌تقواییِ ملعون را از جهان پراکنده و دور سازد؛ تا سرانجام آن سرشتی که از فضیلت نفرت دارد، از برپا کردن شهرِ شرارت و برجِ بی‌تقوایی دست بردارد.

۱۹۷

زیرا هنگامی که اینان به گریز رانده شوند، کسانی که از دیرباز به‌سبب استبدادِ حماقت از سرزمین خویش تبعید شده بودند، اکنون با یک فرمان اعلام‌شده می‌یابند که می‌توانند به میهن خود بازگردند. خداوند، چنان‌که کتاب مقدس نشان می‌دهد، این فرمان را صادر و استوار کرده است؛ آنجا که صریحاً می‌گوید: «حتی اگر پراکندگی تو از یک سوی آسمان تا سوی دیگر آسمان باشد، او تو را از آنجا گرد خواهد آورد.»

۱۹۸

بنابراین شایسته است که هماهنگیِ فضایل به دست خداوند سامان یابد و پرورش داده شود، و شرارت را او درهم شکند و نابود کند. و «اختلاط» نامی است که به‌تمامی شایسته‌ی شرارت است؛ شرارتی که هر انسان نادانی نمونه‌ای آشکار از آن است، زیرا همه‌ی سخنان، نیت‌ها و اعمال او از آزمون و بررسی سربلند بیرون نمی‌آیند و از استواری و ثبات بی‌بهره‌اند.

 

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها