بنابراین، ادراکِ دقیق، بازتابی از تصاویر برگزیدهی گذشته بر ابژه ی حاضر است.
اما اگر چنین باشد، سازوکار ادراک متمایز باید با آنچه معمولاً تصور میشود تفاوت داشته باشد. ادراک صرفاً از تأثراتی تشکیل نمیشود که ذهن گرد میآورد یا حتی آنها را میپرورد. این امر حداکثر در مورد ادراکهایی صدق میکند که بهمحض دریافتشدن از میان میروند؛ همان ادراکهایی که در کنشهای سودمند خود پراکندهشان میکنیم. اما هر ادراکِ توأم با توجه، در معنای ریشهشناختی واژه، بهراستی مستلزم نوعی بازتاب(تأمل) است؛ یعنی فرافکنیِ تصویری که بهطور فعال آفریده شده است به بیرون از خودمان؛ تصویری که با ابژهای که بر آن منطبق میشود یکسان است یا به آن شباهت دارد.
اگر پس از خیرهشدن به ابژهای، ناگهان نگاهمان را از آن برگردانیم، تصویرِ پسماندهای از آن به دست میآوریم. آیا نباید فرض کنیم که این تصویر از همان زمانی که به ابژه مینگریستیم وجود داشته است؟ کشف اخیرِ رشتههای گریز از مرکزِ ادراک، ما را به این اندیشه سوق میدهد که روند معمول امور همین است و در کنار فرایند آورانی که تأثر را به مرکز منتقل میکند، فرایند دیگری با جهت معکوس نیز وجود دارد که تصویر را به سوی پیرامون بازمیگرداند.
البته در اینجا با تصاویری سروکار داریم که گویی بر خودِ ابژه عکاسی شدهاند، و نیز با خاطراتی که بلافاصله پس از ادراک پدید میآیند و چیزی جز پژواک آن نیستند. اما در پسِ این تصاویر، که با ابژه یکساناند، تصاویر دیگری نیز هستند که در حافظه ذخیره شدهاند و صرفاً به آن شباهت دارند؛ و سرانجام، تصاویری دیگر که فقط پیوندی کموبیش دور با آن دارند. همهی این تصاویر به استقبال ادراک میروند و با تغذیه از محتوای آن، نیرو و حیاتی کافی به دست میآورند تا در فضا، در کنار آن، باقی بمانند.
آزمایشهای مونستربرگ و کولپه دربارهی این نکتهی اخیر هیچ تردیدی باقی نمیگذارند: هر تصویرِ خاطرهای که توانایی تفسیر ادراک کنونی ما را داشته باشد، چنان عمیق در آن جای میگیرد که دیگر قادر نیستیم ادراک را از خاطره تشخیص دهیم. آزمایشهای هوشمندانهی گلدشایدر و میلر دربارهی سازوکار خواندن، از این نظر بسیار جالباند. این دو پژوهشگر در مخالفت با گراشهی (که در مقالهای مشهور استدلال کرده بود واژهها را حرفبهحرف میخوانیم) با انجام آزمایشهایی ثابت کردند که خواندن سریع در واقع نوعی حدسزدن است. ذهن ما در اینجا و آنجا چند خط مشخصه را تشخیص میدهد و سپس همهی فاصلههای میان آنها را با تصاویرِ برگرفته از حافظه پُر میکند؛ تصاویری که با فرافکنی بر روی کاغذ، جای نویسههای چاپی واقعی را میگیرند و ممکن است با آنها اشتباه گرفته شوند.
بنابراین، ما پیوسته در حال آفریدن یا بازسازی هستیم. ادراک متمایز ما در واقع به دایرهای بسته میماند که در آن، تصویرِ ادراکی در مسیر حرکت به سوی ذهن و تصویرِ خاطرهای که به فضا افکنده شده است، یکی در پی دیگری حرکت میکنند…
تعداد و پیچیدگی این تصاویر به درجهی تنشی بستگی دارد که ذهن اختیار میکند.
باید بر این نکتهی اخیر تأکید کنیم. ادراکِ توأم با توجه اغلب بهصورت رشتهای از فرایندها تصویر میشود که پشتسرهم و در یک صف پیش میروند: ابژه احساساتی برمیانگیزد؛ احساسات سبب میشوند ایدههایی در برابر آنها سر برآورند؛ و هر ایده، بهترتیب، نقاطی را در تودهی ذهنی به حرکت درمیآورد که هر بار از ابژه دورترند. بدینترتیب، فرض بر این است که پیشرفتی خطی در کار است که ذهن را پیوسته از ابژه دورتر میکند، بیآنکه دیگر هرگز به آن بازگردد.
اما ما برعکس، معتقدیم که ادراکِ بازتابی مداری است که در آن، همهی عناصر، از جمله خودِ ابژه ی ادراکشده، یکدیگر را در وضعیتی از تنش متقابل نگه میدارند؛ درست مانند یک مدار الکتریکی. ازاینرو، هیچ اختلالی که از ابژه آغاز میشود نمیتواند در میانهی راه متوقف شود و در اعماق ذهن باقی بماند؛ بلکه همواره باید راه بازگشت به ابژهای را بیابد که از آن سرچشمه گرفته است.
اکنون نباید تصور کرد که این صرفاً تفاوتی لفظی است. در اینجا با دو برداشت اساساً متفاوت از فرایند ذهنی روبهرو هستیم. بر اساس برداشت نخست، امور بهصورت مکانیکی و در نتیجهی زنجیرهای صرفاً تصادفی از افزودههای متوالی رخ میدهند. برای مثال، در هر لحظه از ادراکِ توأم با توجه، ممکن است عناصر تازهای که از لایهای عمیقتر در ذهن برمیآیند، به عناصر پیشین بپیوندند، بیآنکه در نتیجهی این پیوند، اختلالی کلی ایجاد شود یا کل نظام دستخوش دگرگونی گردد.
اما بر اساس برداشت دوم، عملِ توجه چنان همبستگی استواری میان ذهن و ابژهی آن برقرار میکند و چنان مدار بستهای میسازد که نمیتوان به حالتهایی از تمرکز بالاتر گذر کرد، مگر که مدارهای تازهای را بهتمامی ایجاد کنیم؛ مدارهایی که مدار نخست را دربرمیگیرند و تنها عنصر مشترکشان با یکدیگر همان ابژهی ادراکشده است.
از میان این دایرههای متفاوت حافظه که بعدتر بهتفصیل بررسیشان خواهیم کرد، کوچکترین دایره، یعنی A، به ادراک بیواسطه نزدیکتر است. این دایره فقط شامل ابژهی O و تصویرِ پسماندهای است که بازمیگردد و بر آن منطبق میشود. در پسِ آن، دایرههای بزرگتر و بزرگترِ B، C و D قرار دارند که متناظر با کوششهای فزاینده برای گسترش ذهنیاند.
چنانکه خواهیم دید، در هریک از این مدارها، تمام حافظه حضور مییابد، زیرا حافظه همواره حاضر است. اما حافظه، که بهواسطهی خاصیت کشسانی خود میتواند پیوسته گسترش یابد، شمار فزایندهای از تصاویر تداعیشده را بر ابژه منعکس میکند؛ این تصاویر گاه جزئیات خودِ ابژه هستند و گاه جزئیات همراهی که ممکن است به روشنشدن آن کمک کنند.
بدینترتیب، پس از آنکه ابژهی ادراکشده را همچون کلیتی مستقل بازسازی کردیم، همراه با آن شرایطی را نیز از نو گرد هم میآوریم که هرچه دورتر باشند، همچنان با آن یک نظام واحد را تشکیل میدهند. اگر این عواملِ نشاندهندهی عمق فزاینده را B′، C′ و D′ بنامیم (عواملی که در پسِ ابژه قرار دارند و بهطور بالقوه همراه با خودِ ابژه داده شدهاند) خواهیم دید که پیشرفتِ توجه نهفقط به بازآفرینی ابژهی ادراکشده میانجامد، بلکه نظامهایی را نیز از نو میآفریند که ابژه میتواند در پیوند با آنها قرار گیرد و دامنهشان پیوسته گستردهتر میشود. بنابراین، هرچه دایرههای B، C و D نمایانگر گسترش بیشتر حافظه باشند، بازتاب آنها در B′، C′ و D′ به لایههای عمیقتری از واقعیت دست مییابد.
بنابراین، باید فرض کنیم که همان حیات روانی بیشمار بار در طبقات مختلف حافظه تکرار میشود و یک عمل واحد ذهن میتواند در سطوح گوناگون انجام گیرد. در کوشش برای توجهکردن، ذهن همواره در تمامیت خود درگیر است، اما بسته به سطحی که برای فعالیت برمیگزیند، خود را سادهتر یا پیچیدهتر میسازد. معمولاً این ادراکِ حاضر است که جهت حرکت ذهن ما را تعیین میکند؛ اما ادراک، متناسب با درجهی تنشی که ذهن اختیار میکند و سطحی که از آن به ابژه مینگرد، شمار بیشتری یا کمتری از تصاویر را بسط میدهد.
پس حافظه از سطوح گوناگونی تشکیل شده است؛ گستردهترینِ آنها تمام گذشتهی ما را دربرمیگیرد و سطح رؤیا را تشکیل میدهد.
به بیان دیگر، خاطرات شخصی که دقیقاً در زمان و مکان معینی جای گرفتهاند و توالی آنها سیر زندگی گذشتهی ما را بازمینماید، در مجموع، بیرونیترین و گستردهترین لایهی حافظهی ما را تشکیل میدهند. این خاطرات که اساساً گریزان و گذرا هستند، تنها بهطور اتفاقی مادیت مییابند: یا هنگامی که تعیین تصادفی و دقیقی از وضعیت بدنی ما آنها را به خود جذب میکند، یا هنگامی که نامعینبودنِ خودِ آن وضعیت، میدان بازی را برای جلوهگریهای دلبخواهی آنها باز میگذارد.
اما این لایهی بیرونیترین، منقبض میشود و در دایرههایی درونی و هممرکز تکرار میگردد. این دایرهها در محدودهی تنگتر خود، همان خاطرات را در صورتی کوچکتر دربرمیگیرند؛ خاطراتی که هرچه پیشتر میرویم، بیشتر از صورت شخصی و اصیل خویش فاصله میگیرند و بهسبب فقدان ویژگیهای متمایزکننده، بیشازپیش قابلیت آن را مییابند که بر ادراک حاضر منطبق شوند و آن را به شیوهی یک نوع کلی تعیین کنند؛ نوعی که فرد را تعریف میکند و در خود جذب میسازد.
لحظهای فرا میرسد که خاطرهای که بدینسان به سطحی پایینتر آورده شده است، چنان با ادراک حاضر درمیآمیزد که دیگر نمیتوان گفت ادراک در کجا پایان مییابد و حافظه از کجا آغاز میشود. در همین لحظهی دقیق، حافظه بهجای آنکه تصاویر خود را بهدلخواه روانه کند و بازپس بخواند، حرکات بدن را بهطور منظم و با رعایت تمام جزئیات آنها دنبال میکند.
درحالیکه حافظه در سطح کنش، محدود میشود تا با خودِ کنش یکی گردد.
اما هرچه این خاطرات به حرکات و در نتیجه به ادراک بیرونی نزدیکتر میشوند، کارکرد حافظه اهمیت عملی بیشتری پیدا میکند. تصاویر گذشته که دقیقاً با تمام جزئیات و حتی با رنگوبوی عاطفیشان بازتولید میشوند، تصاویر خیالپردازیِ بیهوده یا رؤیا هستند. عملکردن درست به معنای واداشتن حافظه به انقباض است؛ یا بهتر بگوییم، به معنای رقیقتر و تیزترشدن آن، بهگونهای که در برابر تجربهی بالفعل چیزی ضخیمتر از لبهی یک تیغه عرضه نکند و بدینسان بتواند در آن نفوذ کند.
در حقیقت، از آنجا که روانشناسی در جداکردن عنصر حرکتیِ حافظه ناکام مانده است، گاه جنبهی خودکارِ فراخوانی خاطرات را نادیده گرفتهایم و گاه در اهمیت آن اغراق کردهایم. از دیدگاه ما، درست در لحظهای فعالیت به یاری فراخوانده میشود که ادراک، حرکات تقلیدیای پدید میآورد که گویی بهطور خودکار آن را وارسی میکنند. بدینترتیب، طرحی اولیه در اختیار ما قرار میگیرد و ما با فرافکندن خاطراتی که کموبیش از گذشتهای دور میآیند، جزئیات و رنگوبوی مناسب را در آن جای میدهیم.
اما معمولاً فرایند را اینگونه توصیف نمیکنند. گاهی فرض میشود که ذهن مطلقاً مستقل از اوضاع و احوال است و میتواند با ابژههای حاضر یا غایب، دقیقاً آنگونه که میخواهد، کار کند؛ در این صورت، دیگر نمیتوانیم بفهمیم که چرا حتی اختلالی جزئی در تعادل حسی-حرکتی میتواند روند عادی توجه را بهشدت مختل کند.
گاهی نیز، برعکس، فرض میشود که فراخوانی تصاویر صرفاً اثری مکانیکی از ادراک حاضر است؛ بدین معنا که ابژه، از طریق زنجیرهای ضروری از فرایندهایی که همگی یکسان انگاشته میشوند، احساساتی را برمیانگیزد و احساسات نیز ایدههایی را پدید میآورند که به آنها پیوند میخورند. اما در این صورت، چون هیچ دلیلی وجود ندارد که عملیاتی که از ابتدا مکانیکی است، در ادامهی مسیر ماهیت خود را تغییر دهد، به این فرض کشیده میشویم که مغزی وجود دارد که حالتهای ذهنی میتوانند در آن سکنی گزینند، به خواب روند و دوباره بیدار شوند.
در هر دو حالت، کارکرد واقعی بدن بدفهمیده میشود. و چون هیچیک از این دو نظریه توضیح نمیدهد که دخالت یک سازوکار چرا و چگونه ضرورت مییابد، هیچکدام نیز نمیتواند نشان دهد که اگر چنین دخالتی را پذیرفتیم، این دخالت باید در کجا متوقف شود.
اما وقت آن رسیده است که این ملاحظات کلی را کنار بگذاریم. باید دریابیم که آیا فرضیهی ما با واقعیتهای مربوط به مکانیابی مغزی که امروزه شناخته شدهاند، تأیید میشود یا با آنها در تعارض است. اختلالهای حافظهی تصویری که با ضایعات موضعی قشر مغز مطابقت دارند، همواره بیماریهایی در توانایی بازشناختاند؛ یا بازشناخت دیداری و شنیداری بهطور کلی (یعنی نابینایی و ناشنوایی روانی) یا بازشناخت واژهها (مانند نابینایی واژهای، ناشنوایی واژهای و غیره). اکنون باید این اختلالها را بررسی کنیم.
ازاینرو، میتوان نتیجه گرفت که ضایعات مغزی بر حرکات خودکارِ بازشناختِ بدون توجه یا بر حرکات ارادیِ بازشناختِ توأم با توجه تأثیر میگذارند، اما بر هیچ چیز دیگری اثر ندارند.
اگر فرضیهی ما بنیاد درستی داشته باشد، این ناتوانیها در بازشناخت، بههیچوجه از آن رو نیستند که خاطرات در ناحیهی آسیبدیدهی مغز جای گرفته بودهاند. این ناتوانیها باید معلول یکی از دو علت باشند: گاه بدن ما دیگر قادر نیست، تحت تأثیر محرک بیرونی، بهطور خودکار وضعیت دقیقی را اتخاذ کند که بهواسطهی آن بتوان میان خاطراتمان بهصورت خودکار دست به انتخاب زد؛ و گاه خاطرات دیگر نمیتوانند در بدن تکیهگاهی بیابند، یعنی وسیلهای برای امتداد یافتن در کنش پیدا کنند. در حالت نخست، ضایعه به سازوکارهایی آسیب میرساند که تحریکِ دریافتشده را در قالب حرکتی که بهطور خودکار اجرا میشود، ادامه میدهند؛ در نتیجه، دیگر نمیتوان توجه را بر ابژه متمرکز کرد. در حالت دوم، ضایعه مراکز قشریِ خاصی را درگیر میکند که با فراهم آوردن پیشایند حسیِ لازم، حرکات ارادی را آماده میسازند؛ این مراکز را، خواه بهدرستی و خواه بهنادرستی، «مراکز تصویر» مینامند. در این حالت، دیگر نمیتوان توجه را بهوسیلهی سوژه متمرکز کرد. اما در هر دو حالت، آنچه مختل میشود حرکات بالفعل است یا آنچه دیگر آماده نمیشود حرکات آینده است؛ هیچ خاطرهای از میان نرفته است.
اکنون آسیبشناسی، این پیشبینی را تأیید میکند. این دانش، دو نوع کاملاً متمایز از نابینایی و ناشنوایی روانی، و نیز دو نوع نابینایی و ناشنوایی واژهای را آشکار میسازد. در نوع نخست، خاطرات دیداری و شنیداری همچنان فراخوانده میشوند، اما نمیتوانند خود را با ادراکهای متناظر منطبق کنند. در نوع دوم، خودِ فراخوانی خاطرات با مانع روبهرو میشود. آیا درست است که، چنانکه گفتیم، در حالت نخست سازوکارهای حسی-حرکتیِ توجه خودکار و در حالت دوم سازوکارهای تصویریِ توجه ارادی آسیب میبینند؟ برای آزمودن فرضیهی خود، باید اثبات را به نمونهای مشخص محدود کنیم. بیتردید، میتوان نشان داد که بازشناخت دیداریِ اشیا بهطور کلی و واژهها بهطور خاص، در آغاز مستلزم فرایندی حرکتی و نیمهخودکار است و سپس به فرافکنیِ فعالانهی خاطرات میانجامد؛ خاطراتی که بر وضعیتهای متناظر منطبق میشوند. بااینحال، ترجیح میدهیم بحث را به احساسهای شنیداری و، بهویژه، شنیدن زبان گفتاری محدود کنیم، زیرا این نمونه از همه جامعتر است. در واقع، شنیدن گفتار پیش از هر چیز مستلزم بازشناخت یک صدا است؛ سپس باید معنای آن را دریافت و سرانجام آن را کموبیش بهطور کامل تفسیر کرد. بهاختصار، شنیدن گفتار یعنی گذر از همهی مراحل توجه و بهکارگیری چندین توانایی حافظه، از مرتبههای پایینتر تا مرتبههای بالاتر.
افزون بر این، هیچگونه اختلالی بهاندازهی اختلالهای حافظهی شنیداریِ واژهها شایع نیست و هیچیک نیز بهاندازهی آنها بهخوبی مطالعه نشده است. سرانجام، تصاویر شنیداریِ واژهها تنها در پیِ ضایعهای جدی در پیچخوردگیهای مشخصی از قشر مغز از میان میروند. بنابراین، در اینجا با نمونهای انکارناپذیر از مکانیابی مغزی روبهرو هستیم که میتوان با استناد به آن پرسید آیا مغز واقعاً قادر است خاطرات را در خود ذخیره کند یا نه. پس باید در بازشناخت شنیداریِ واژهها دو چیز را نشان دهیم: نخست، فرایندی حسی-حرکتی و خودکار؛ و دوم، فرافکنیِ فعالانه و، بهاصطلاح، گریز از مرکزِ تصاویر خاطرهای.
شواهدی از زندگی روزمره. منظور ما از گوشدادن و شنیدن. «طرحوارهی[1] حرکتی»
۱. من به گفتوگوی دو نفر گوش میدهم که به زبانی ناشناخته برایم سخن میگویند. آیا در این صورت، سخنانشان را میشنوم؟ ارتعاشاتی که به گوش من میرسند، همان ارتعاشاتیاند که به گوش آن دو برخورد میکنند. بااینحال، من فقط صدایی مبهم و درهم میشنوم که در آن همهی آواها یکساناند. چیزی را از یکدیگر تمییز نمیدهم و نمیتوانم هیچچیز را تکرار کنم. اما همین تودهی صوتی برای آن دو مخاطب، دربردارندهی صامتها، مصوتها و هجاهایی است که بههیچوجه یکسان نیستند؛ بهاختصار، آنان واژههای جداگانهای را تشخیص میدهند. تفاوت میان من و آن دو در چیست؟
مسئله این است که آگاهی از یک زبان، که چیزی جز حافظه نیست، چگونه میتواند محتوای مادیِ ادراکی حاضر را تغییر دهد و موجب شود برخی شنوندگان واقعاً چیزی را بشنوند که دیگران، با وجود قرارداشتن در همان شرایط فیزیکی، نمیشنوند. درواقع، ادعا میشود که خاطرات شنیداریِ واژهها، که در حافظه انباشته شدهاند، بر اثر تأثیر صوتی فراخوانده میشوند و میآیند تا اثر آن را تقویت کنند. اما اگر گفتوگویی که به آن گوش میدهم برای من صرفاً صدایی درهم و نامفهوم باشد، میتوانیم شدت صدا را هرقدر که بخواهیم افزایش دهیم؛ بااینحال، بلندترشدن صدا آن را فهمیدنیتر نخواهد کرد. میپذیرم که صدای یک واژه خاطرهی آن واژه را فراخواهد خواند؛ اما برای این کار، لازم است گوش پیشتر صدای آن واژه را شنیده باشد. صداهای ادراکشده چگونه میتوانند با حافظه ارتباط برقرار کنند؟ چگونه میتوانند از میان انبار تصاویر شنیداری، آن تصاویری را برگزینند که باید به آنها بپیوندند، مگر که خودشان از پیش جدا، متمایز و -بهاختصار- بهصورت هجاها و واژهها ادراک شده باشند؟
به نظر نمیرسد که نظریهپردازان آفازیِ حسی بهاندازهی کافی به این دشواری توجه کرده باشند. زیرا فرد مبتلا به ناشنوایی واژهای، در مواجهه با زبان مادری خود، در همان وضعیتی قرار میگیرد که همهی ما هنگام شنیدن زبانی ناشناخته در آن هستیم. او معمولاً حس شنوایی خود را بهطور کامل حفظ کرده است، اما سخنانی را که با او میگویند نمیفهمد و حتی غالباً قادر نیست واژههای گفتهشده را از یکدیگر تمیز دهد. توضیحی که معمولاً برای این اختلال ارائه میشود، آن است که خاطرهی شنیداریِ واژهها در قشر مغز از میان رفته است، یا ضایعهای (که گاه فراقشری و گاه زیرقشری است) مانع میشود حافظهی شنیداری ایده را فراخوانَد یا ادراک با حافظه پیوند یابد. اما دستکم در حالت اخیر، هنوز باید به این پرسش روانشناختی پاسخ داد: ضایعه دقیقاً کدام فرایند آگاهانه را از میان برده است؟ و ما در وضعیت عادی خود از چه فرایند واسطهای میگذریم تا واژهها و هجاهایی را تشخیص دهیم که در آغاز، بهصورت پیوستاری از صدا به گوش عرضه میشوند؟
اگر واقعاً فقط از یکسو تأثرات شنیداری و از سوی دیگر خاطرات شنیداری در اختیار داشتیم، این دشواری حلناشدنی بود. اما اگر تأثرات شنیداری، حرکاتی در حال شکلگیری را سازمان دهند که قادرند عبارت شنیدهشده را بخشبندی کنند و بر مفصلبندیهای اصلی آن تأکید بگذارند، وضع بهگونهای دیگر خواهد بود. این حرکات خودکارِ همراهیکنندهی درونی، که در آغاز نامعین یا ناهماهنگاند، ممکن است بر اثر تکرار دقیقتر شوند؛ و سرانجام طرحی سادهشده را ترسیم کنند که شنونده در خطوط کلی و جهتهای اصلی آن، همان حرکات گوینده را بازمییابد. بدینسان، طرحوارهی حرکتیِ گفتاری که میشنویم، گویی به شکل احساسهای عضلانیِ در حال تکوین، در آگاهی آشکار میشود. در این صورت، سازگارکردن شنوایی با زبانی تازه، در وهلهی نخست، نه به معنای تغییر صدای خام است و نه به معنای تکمیل صداها با خاطرات؛ بلکه به معنای هماهنگساختن گرایشهای حرکتیِ دستگاه عضلانیِ صوت با تأثرات گوش است؛ یعنی بهبود بخشیدن به همراهیِ حرکتی.
هنگام آموختن یک تمرین جسمانی، کار را با تقلید از حرکت بهمنزلهی کلیتی واحد آغاز میکنیم؛ حرکتی آنگونه که چشمهایمان آن را از بیرون میبینند و آنگونه که گمان میکنیم اجرای آن را دیدهایم. ادراک ما از حرکت مبهم است؛ بنابراین، حرکتی هم که برای تکرار آن میکوشیم، مبهم خواهد بود. اما ادراک دیداریِ ما از حرکت، کلیتی پیوسته بود، حال آنکه حرکتی که میکوشیم تصویر آن را بازسازی کنیم، مرکب است و از انبوهی از انقباضها و تنشهای عضلانی تشکیل میشود؛ و آگاهی ما از این انقباضها و تنشها نیز خود شامل شمار فراوانی احساس است که از عملکرد متنوع مفصلها پدید میآیند. پس حرکت مبهمی که از تصویر تقلید میکند، از همان آغاز تجزیهای بالقوه از آن تصویر است؛ گویی تحلیل خود را در درون خویش نهفته دارد.
پیشرفتی که از راه تکرار و تمرین حاصل میشود، صرفاً عبارت است از آشکارساختن آنچه پیشتر درهمپیچیده بود و بخشیدن استقلال به هر یک از حرکات ابتدایی؛ استقلالی که دقت را تضمین میکند، بیآنکه همبستگی آن حرکت با حرکات دیگر را از میان ببرد، زیرا بدون این همبستگی، حرکت بیفایده خواهد شد. وقتی میگوییم عادت از تکرار یک کوشش شکل میگیرد، سخن درستی میگوییم؛ اما اگر نتیجهی هر بار تکرار، بازتولید هموارهی همان چیز بود، تکرار چه فایدهای داشت؟ اثر واقعیِ تکرار این است که حرکات را از هم تفکیک و سپس دوباره ترکیب میکند و بدینسان، هوش بدن را به کار میگیرد. در هر تلاش تازه، حرکاتی را که پیشتر در یکدیگر نفوذ کرده بودند از هم جدا میسازد؛ هر بار توجه بدن را به جزئیات تازهای جلب میکند که تا آن هنگام از ادراک دور مانده بود؛ بدن را وامیدارد تمایز بگذارد و طبقهبندی کند؛ به آن میآموزد که چه چیزی اساسی است؛ و یکی پس از دیگری، در دل حرکت کلی، خطوطی را نشان میدهد که ساختار درونی آن را مشخص میکنند. از این منظر، زمانی میتوان گفت حرکتی آموخته شده است که بدن را به فهم آن رسانده باشیم.
اما این همراهیِ حرکتیِ گفتارِ شنیدهشده، تنها خطوط برجسته و کلیِ آن را نشان میدهد.
پس همراهیِ حرکتیِ گفتار میتواند پیوستگیِ تودهی صوتی را از هم بگسلد. اما اکنون باید روشن کنیم که این همراهی از چهچیزی تشکیل شده است. آیا خودِ گفتار است که در درون تکرار میشود؟ اگر چنین بود، کودک میتوانست همهی واژههایی را که گوشش از یکدیگر تمیز میدهد تکرار کند؛ و ما نیز کافی بود زبانی بیگانه را بفهمیم تا بتوانیم آن را با لهجهای درست تلفظ کنیم. اما مسئله بههیچوجه تا این اندازه ساده نیست. ممکن است بتوانم آهنگی را دریابم، فراز و فرودهای آن را دنبال کنم و حتی آن را در حافظهام تثبیت کنم، بیآنکه قادر باشم آن را بخوانم. بهآسانی میتوانم ویژگیهای آهنگ و زیروبم صدای یک انگلیسیزبان را هنگام سخنگفتن به آلمانی تشخیص دهم (و بنابراین، در ذهن خود تلفظ او را اصلاح میکنم) اما از این امر بههیچوجه نتیجه نمیشود که اگر خودم آن عبارت آلمانی را بر زبان آورم، بتوانم آهنگ و زیروبم درست را به آن بدهم. افزون بر این، مشاهدات زندگی روزمره در اینجا با شواهد بالینی تأیید میشوند. حتی هنگامی که فرد توانایی سخنگفتن را از دست داده است، ممکن است همچنان بتواند گفتار را دنبال کند و بفهمد. آفازیِ حرکتی مستلزم ناشنوایی واژهای نیست.
علت این امر آن است که طرحوارهای که بهوسیلهی آن گفتارِ شنیدهشده را بخشبندی میکنیم، تنها خطوط برجستهی آن را نشان میدهد. این طرحواره نسبت به خودِ گفتار، همان نسبتی را دارد که طرحی خام با تابلویی کاملشده. زیرا فهمیدن حرکتی دشوار، یک چیز است و توانایی اجرای آن، چیزی دیگر. برای فهمیدن حرکت، کافی است آنچه را در آن اساسی است دریابیم؛ یعنی بهاندازهای که بتوانیم آن را از همهی حرکتهای ممکنِ دیگر متمایز کنیم. اما برای آنکه بتوانیم آن را اجرا کنیم، باید افزون بر این، بدن خود را نیز به فهم آن رسانده باشیم. منطق بدن هیچ دلالت ضمنی و ناگفتهای را نمیپذیرد. این منطق ایجاب میکند که همهی اجزای تشکیلدهندهی حرکتِ موردنظر، یکبهیک آشکار شوند و سپس دوباره به هم بپیوندند. در اینجا به تحلیلی کامل نیاز داریم که هیچ جزئیاتی را نادیده نگیرد، و نیز به ترکیبی واقعی که هیچ چیزی را فرو نگذارد. طرحوارهی ذهنی، که از چند احساس عضلانیِ در حال تکوین تشکیل شده است، چیزی جز طرحی مقدماتی نیست. احساسهای عضلانی، هنگامی که واقعاً و بهطور کامل تجربه شوند، به آن رنگ و زندگی میبخشند.
شواهدی از برخی انواع آفازیِ حسی که در آنها به نظر میرسد طرحوارهی حرکتی آسیب دیده است
اکنون باید بررسی کنیم که همراهیای از این نوع چگونه میتواند پدید آید و آیا واقعاً همواره پدید میآید یا نه. میدانیم که برای تلفظ مؤثر یک واژه، زبان و لبها باید حرکات تلفظیِ لازم را انجام دهند، حنجره باید برای تولید صوت به کار افتد و عضلات قفسهی سینه باید هوای بازدم را به حرکت درآورند. بنابراین، در برابر هر هجایی که ادا میشود، فعالیت مجموعهای از سازوکارها قرار دارد که از پیش در مراکز مغزی و بصلالنخاعی آماده شدهاند. این سازوکارها از طریق زواید آکسونیِ سلولهای هرمی در ناحیهی روانی-حرکتی، به مراکز عالیتر قشر مغز متصلاند. تکانهی اراده در امتداد همین مسیر حرکت میکند. پس هنگامی که میخواهیم این یا آن صدا را ادا کنیم، فرمانِ عمل را به گروهی از سازوکارهای حرکتی منتقل میکنیم که از میان همهی آنها برگزیدهایم.
اما درحالیکه سازوکارهای ازپیشآمادهای که با حرکات گوناگونِ ممکن برای تلفظ و تولید صوت مطابقت دارند، با علتهایی پیوند یافتهاند (هرچه که این علتها باشند) که آنها را در گفتار ارادی به کار میاندازند، شواهدی نیز وجود دارد که پیوند همین سازوکارها را با ادراک شنیداریِ واژهها بیتردید میسازد. نخست آنکه، در میان انواع متعدد آفازی که در گزارشهای بالینی توصیف شدهاند، دو نوع را میشناسیم (انواع چهارم و ششم در طبقهبندی لیختهایم) که ظاهراً وجود چنین رابطهای را نشان میدهند. برای مثال، در موردی که خودِ لیختهایم مشاهده کرده بود، فرد بر اثر سقوط، حافظهی مربوط به حرکات تلفظیِ واژهها و در نتیجه توانایی سخنگفتن خودانگیخته را از دست داده بود؛ بااینحال، آنچه را به او میگفتند کاملاً درست تکرار میکرد. از سوی دیگر، در مواردی که گفتار خودانگیخته مختل نشده، اما ناشنوایی واژهای مطلق است و بیمار دیگر سخنان دیگران را نمیفهمد، ممکن است توانایی تکرار واژههای آنان همچنان بهطور کامل حفظ شده باشد.
باستیان ممکن است بگوید که این پدیدهها صرفاً از خستگیِ حافظهی تلفظی یا شنیداریِ واژهها حکایت دارند و تأثرات صوتی فقط به بیدارکردن این حافظه از رخوت کمک میکنند. شاید ناچار باشیم این فرضیه را نیز در نظر بگیریم، اما به نظر ما این فرضیه پدیدههای شگفتانگیزِ پژواکگویی را توضیح نمیدهد؛ پدیدههایی که رومبرگ، ووازَن و فوربز وینسلو مدتها پیش به آنها اشاره کرده بودند و کاسماول (احتمالاً با اندکی اغراق) آنها را «بازتابهای صوتی» مینامد. در این موارد، فرد واژههایی را که میشنود بهطور مکانیکی و شاید ناآگاهانه تکرار میکند؛ گویی احساسهای شنیداری بهطور خودکار به حرکات تلفظی تبدیل میشوند. برخی از این شواهد نتیجه گرفتهاند که سازوکاری ویژه وجود دارد که مرکزِ موسوم به «مرکز صوتیِ واژهها» را به مرکز تلفظیِ گفتار پیوند میدهد.
به نظر میرسد حقیقت جایی میان این دو فرضیه قرار داشته باشد. در این پدیدههای گوناگون چیزی بیش از اعمالی کاملاً مکانیکی وجود دارد، اما چیزی کمتر از توسل به حافظهی ارادی نیز در کار است. این پدیدهها گواه آناند که تأثرات شنیداریِ کلامی گرایشی دارند تا در قالب حرکات تلفظی امتداد یابند؛ گرایشی که البته معمولاً از کنترل اراده بیرون نمیماند، شاید حتی مستلزم نوعی تمایزگذاری ابتدایی باشد و در وضعیت عادی، خود را از طریق تکرار درونیِ ویژگیهای برجستهی واژههای شنیدهشده آشکار میکند. طرحوارهی حرکتیِ ما چیزی جز همین نیست.
اگر این فرضیه را دقیقتر بررسی کنیم، شاید در آن توضیح روانشناختیِ برخی انواع ناشنوایی واژهای را بیابیم که اندکی پیش در جستوجویش بودیم. موارد معدودی از ناشنوایی واژهای شناخته شدهاند که در آنها حافظهی صوتی بهطور کامل حفظ شده بود. بیمار هم حافظهی شنیداریِ واژهها و هم حس شنوایی خود را دستنخورده حفظ کرده بود؛ بااینهمه، هیچ واژهای را که به او گفته میشد بازنمیشناخت. در اینجا فرض میشود که ضایعهای زیرقشری وجود دارد که مانع میشود تأثرات صوتی به تصاویر شنیداریِ واژهها بپیوندند؛ تصاویری که بنا بر این فرض، در مراکز قشری ذخیره شدهاند. اما نخستین پرسش این است که آیا مغز اصلاً میتواند تصاویر را در خود ذخیره کند یا نه. دوم آنکه، حتی اگر ثابت شود که در مسیرهایی که تأثرات صوتی باید از آنها بگذرند ضایعهای وجود دارد، باز هم ناچار خواهیم بود برای نتیجهی نهایی، تفسیری روانشناختی بیابیم. زیرا بنا بر فرض، خاطرات شنیداری همچنان میتوانند به آگاهی فراخوانده شوند؛ همچنین بنا بر فرض، تأثرات شنیداری هنوز به آگاهی میرسند. بنابراین، باید در خودِ آگاهی شکافی وجود داشته باشد، گسستی در پیوستگی، چیزی (هرچه که باشد) که مانع پیوستن ادراک به خاطرات میشود.
حال اگر به یاد آوریم که ادراک شنیداریِ خام در واقع ادراکِ پیوستاری از صداست و اینکه پیوندهای حسیـحرکتیِ شکلگرفته بر اثر عادت، در وضعیت عادی باید وظیفهی تجزیهی این پیوستار را بر عهده داشته باشند، شاید بتوانیم اندکی این وضعیت را روشن کنیم. ضایعهای در این سازوکارهای آگاهانه، با جلوگیری از تجزیهی پیوستار صوتی، ممکن است بهکلی مانع هجوم خاطراتی شود که میکوشند بر ادراکهای متناظر منطبق شوند. پس ممکن است آنچه در اثر ضایعه آسیب میبیند، همان «طرحوارهی حرکتی» باشد.
اگر موارد ناشنوایی واژهای را (که البته چندان هم فراوان نیستند) که در آنها خاطرات صوتی حفظ شدهاند، مرور کنیم، به جزئیاتی برمیخوریم که از این نظر جالب توجهاند. آدلر بهعنوان واقعیتی چشمگیر در ناشنوایی واژهای خاطرنشان میکند که بیماران دیگر حتی به بلندترین صداها نیز واکنش نشان نمیدهند، با آنکه شنواییشان تمام تیزی و دقت خود را حفظ کرده است. به بیان دیگر، صدا دیگر در وجود آنان پژواک حرکتی نمییابد. بیماری که شارکو مشاهده کرده بود و دچار ناشنوایی واژهایِ گذرا شده بود، گزارش میکند که صدای زنگ ساعتش را شنیده، اما نتوانسته است ضربههای آن را بشمارد. احتمالاً قادر نبوده است آنها را از هم جدا کند و تمیز دهد. بیمار دیگری اظهار میکند که واژههای گفتوگویی را درک میکند، اما آنها را همچون صدایی مبهم و درهم میشنود. سرانجام، بیماری که توانایی فهم واژهی گفتاری را از دست داده است، اگر واژه را چندین بار برایش تکرار کنند، دوباره آن را میفهمد؛ بهویژه اگر واژه را با تفکیکهای آشکار و هجا به هجا تلفظ کنند. این واقعیت اخیر، که در چندین مورد از ناشنوایی واژهای با حفظ کامل خاطرات صوتی مشاهده شده است، اهمیتی ویژه دارد.
اشتباه اشتریکِر این بود که گمان میکرد واژههای شنیدهشده بهطور کامل در درون تکرار میشوند. ادعای او از همان آغاز با این واقعیت ساده نقض میشود که هیچ مورد شناختهشدهای از آفازیِ حرکتی وجود ندارد که در آن ناشنوایی واژهای نیز پدید آمده باشد. بااینحال، همهی شواهد در کنار هم وجود گرایشی حرکتی را اثبات میکنند که صداها را از هم جدا میسازد و طرحوارهی آنها را شکل میدهد. این گرایش خودکار، چنانکه پیشتر گفتیم، کاملاً عاری از نوعی کوشش ذهنیِ ابتدایی نیست؛ وگرنه چگونه میتوانستیم واژههای مشابهی را که با زیروبمهای متفاوت و با کیفیتهای گوناگون صدا ادا میشوند، با یکدیگر یکی بدانیم و در نتیجه، آنها را با همان طرحواره دنبال کنیم؟
این حرکات درونیِ تکرار و بازشناخت، همچون پیشدرآمدی برای توجه ارادیاند. آنها مرز میان امر ارادی و امر خودکار را مشخص میکنند. بهواسطهی همین حرکات است که، چنانکه پیشتر اشاره کردیم، پدیدههای شاخصِ بازشناخت عقلانی ابتدا آماده میشوند و سپس شکل نهایی خود را مییابند. اما این بازشناختِ کامل و کاملاً آگاهانه چیست؟
[1]. diagram