خدای پنهان (2)/ لوسین گلدمن/ ترجمه‌ی آبذ

پیش‌گفتار

هنگامی که این اثر را آغاز کردم، دو هدف متفاوت اما مکمل را در نظر داشتم. نخستین هدف، تدوین روشی علمی برای مطالعه‌ی آثار ادبی و فلسفی بود؛ و دومین هدف، کمک به فهم مجموعه‌ای خاص از متون که، با وجود تفاوت‌های قابل‌توجه میان آن‌ها، از نظر من پیوندی نزدیک با یکدیگر داشتند. مقوله‌ی تمامیت[1]، که در مرکز اندیشه‌ی دیالکتیکی قرار دارد، مانع از آن شد که میان ملاحظات مربوط به روش و روند واقعی پژوهش تمایزی دقیق و سخت‌گیرانه قایل شوم؛ زیرا این دو صرفاً دو جنبه از یک مسئله‌ی واحد هستند. درواقع، به نظر من، روش به‌طور کامل در خودِ پژوهش نهفته است، و این پژوهش تنها تا آنجا می‌تواند معتبر و ثمربخش باشد که به‌تدریج نسبت به پیشرفت خویش و شرایطی که امکان چنین پیشرفتی را فراهم می‌کنند، آگاهی بیشتری پیدا کند.

اندیشه‌ی مرکزی این کتاب آن است که واقعیت‌های مربوط به انسان همواره در قالب ساختارهای کلیِ معنادار شکل می‌گیرند؛ ساختارهایی که در همان حال، عملی، نظری و عاطفی هستند، و این ساختارها را تنها می‌توان به شیوه‌ای علمی مطالعه کرد (یعنی هم آن‌ها را تبیین کرد و هم فهمید) مشروط بر آنکه این مطالعه درون چشم‌اندازی عملی قرار گیرد که بر پذیرش مجموعه‌ای معین از ارزش‌ها مبتنی است.

بر اساس این اصل، من وجود یکی از این ساختارهای کلیِ معنادار، یعنی بینش تراژیک، را نشان داده‌ام؛ بینشی که به من امکان داد جوهر چندین پدیده‌ی الهیاتی، ایدئولوژیک، فلسفی و ادبی را آشکار و درک کنم، و همچنین روابط میان این پدیده‌ها را که پیش‌تر مورد توجه قرار نگرفته بودند، تحلیل نمایم. از این رو، در تلاش خود برای آشکار ساختن ویژگی‌های اصلی بینش تراژیک (بخش نخست)، و به‌کارگیری این بینش برای مطالعه‌ی اندیشه‌های پاسکال و تراژدی‌های راسین، همچنین نشان داده‌ام که این بینش یکی از عناصر متعددی است که جوهر مشترک میان جریان و ایدئولوژی ژانسنیسم افراطی (بخش دوم)، اندیشه‌ها، فلسفه‌ی انتقادی کانت (بخش سوم)، و سرانجام تئاتر راسین را تشکیل می‌دهد. اینکه اثر حاضر تا چه اندازه در واقع توانسته است مرا در تحقق این دو هدف اولیه و مکمل یاری دهد، بر عهده‌ی داوری خودِ خواننده است.

اکنون می‌خواهم از این پیشگفتار برای پیشگیری از دو ایراد احتمالی استفاده کنم. طبیعتاً من شماری از آثار را هم درباره‌ی بینش تراژیک و هم درباره‌ی ماهیت مطالعه‌ی علمی آثار ادبی و فلسفی خوانده‌ام، و به‌ویژه بر اندیشه‌هایی که توسط مارکس، انگلس، گئورگ لوکاچ بیان شده‌اند و نیز بر دیدگاه هگل درباره‌ی تراژدی تمرکز کرده‌ام (به‌خصوص در زیبایی‌شناسی او، و بیش از همه در فصل برجسته‌ی مربوط به نظام اخلاقی در پدیدارشناسی روح).

با این حال، واقعیت این است که حتی در مورد لوکاچ نیز تفاوت میان آنچه من در پی انجام آن بودم و دیدگاه‌های مطرح‌شده توسط این نویسندگان چنان زیاد بود که امکان بحث تفصیلی درباره‌ی آن‌ها وجود نداشت. بنابراین، برای جلوگیری از پیچیده‌تر شدن مسئله، نوشته‌های نخستین لوکاچ را تنها تا آنجا بررسی کرده‌ام که به مسئله‌ی تراژدی مربوط می‌شوند، و اصلاً از منظر نظریه‌های او درباره‌ی علم فلسفه و ادبیات به آن‌ها نپرداخته‌ام.

همچنین ممکن است در تلاش خود برای بیان اندیشه‌های دیالکتیکی با اصطلاحاتی که هنوز به چنین مفاهیمی عادت نکرده‌اند، نکاتی را مطرح کرده باشم که ظاهراً متناقض به نظر برسند. برای مثال، هم نوشته‌ام که تدوین یک «جامعه‌شناسی علمی»، یعنی یک علم عینی درباره‌ی واقعیت‌های انسانی، ناممکن است؛ و هم گفته‌ام که باید بکوشیم به «شناختی معین و علمی» از چنین واقعیت‌هایی دست یابیم. افزون بر این، به دلیل فقدان واژه‌ای مناسب‌تر، حتی چنین شناختی را «شناخت جامعه‌شناختی» نامیده‌ام. به همین ترتیب، بیان کرده‌ام که اندیشه‌های پاسکال برای «آزاداندیش»[2] نوشته نشده‌اند، اما در عین حال در میان مخاطبان بالقوه‌ی آن‌ها، آزاداندیشان نیز حضور دارند و غیره.

در حقیقت، میان این گزاره‌های مختلف هیچ تناقض واقعی وجود ندارد. برخلاف واقعیت‌هایی که فیزیک و شیمی کشف می‌کنند، واقعیت‌های مربوط به انسان را نمی‌توان به‌صورت غیرشخصی، از بیرون، و با روش‌هایی که داوری‌های ارزشی و ملاحظات عملی را کنار می‌گذارند، کشف کرد. با این حال، این واقعیت‌ها باید از همان درجه‌ی قطعیت و قابلیت اعتماد برخوردار باشند؛ و از این منظر، هیچ تناقضی میان ردّ «علمی‌گرایی»[3] و میل به دستیابی به شناختی علمی، تاریخی و جامعه‌شناختی از واقعیت‌های انسانی وجود ندارد؛ شناختی که کاملاً در تضاد با حدس‌پردازی و مقاله‌نویسی ادیبانه[4] قرار دارد.

به همین ترتیب، پاسکال نیز اندیشه‌ها را «برای آزاداندیش» ننوشته بود؛ به این معنا که او در حال طرح یک استدلال شخصی‌خطابی[5] نبود که خود آن را نمی‌پذیرفت و باور نداشت که برای مؤمن معتبر باشد. با این حال، همانند همه‌ی آثار فلسفی، اندیشه‌ها خطاب به هر کسی است که مانند نویسنده‌ی آن نمی‌اندیشد، و این امر به‌طور ضروری شامل آزاداندیشان نیز می‌شود.

در هر مورد، این تناقض‌ها صرفاً ظاهری هستند؛ تناقض‌هایی که می‌توانستم با ابداع زبانی انتزاعی و متناسب با نیازهای فوری موقعیت از آن‌ها اجتناب کنم، اما چنین زبانی برای خواننده‌ی غیرمتخصص نیز مبهم و نامفهوم می‌بود. پاسکال نوشته است: «وضوحِ بیش از اندازه، تاریکی می‌آفریند»؛ و من وضوح واقعی را بر هر نوع وضوح صرفاً صوری و ظاهری ترجیح داده‌ام.

می‌خواهم سخن خود را با سپاس‌گزاری از همه‌ی کسانی به پایان برسانم که با توصیه‌ها، دیدگاه‌ها، انتقادها و ایرادهای خود به من یاری رسانده‌اند؛ و بیش از همه از موسیو آنری گوهیه سپاسگزارم که در تمامی مراحل نگارش این اثر بر روند شکل‌گیری آن نظارت و همراهی کرده است.

[1]. Totality

[2]. free-thinker

[3]. scientism

[4]. belletristic essay writing

[5]. argumentum ad hominem

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها