گذار به مسئلهی عامِ تفسیر. چرا نمیتوان تفسیر را به فرایندی مکانیکی فروکاست؟
۲. از حرکات به خاطرات میرسیم و بدینسان وارد بخش دوم بحث خود میشویم. گفتهایم که بازشناختِ توأم با توجه، نوعی مدار است که در آن، هرچه حافظهی ما برای فرافکندن خاطرات بهسوی ابژه ی بیرونی درجهی متناسبی از تنش را اختیار میکند، آن ابژه نیز لایههای هرچه عمیقتری از خود را بر ما آشکار میسازد.
در مورد خاصی که اکنون بررسی میکنیم، ابژه ی موردنظر، طرف گفتوگویی است که اندیشههایش در آگاهی او به بازنمودهای شنیداری تبدیل میشوند و سپس در قالب واژههای اداشده مادیت مییابند. بنابراین، اگر استدلال ما درست باشد، شنونده بیدرنگ خود را در میان اندیشههای متناظر قرار میدهد و سپس آنها را به خاطرات صوتی بسط میدهد؛ خاطراتی که بهسوی صداهای خامِ ادراکشده روانه میشوند تا بر آنها منطبق شوند، و در همان حال، خود را با طرحوارهی حرکتی سازگار میکنند.
دنبالکردن یک جمع حسابی به معنای آن است که خودمان آن را از نو انجام دهیم. به همین ترتیب، فهمیدن سخنان دیگری یعنی آنکه با آغازکردن از اندیشهها، پیوستگیِ صوتیای را که گوش ادراک میکند، بهنحوی هوشمندانه بازسازی کنیم. بهطور کلیتر، توجهکردن، بازشناخت عقلانی و تفسیرکردن را میتوان در یک عمل واحد خلاصه کرد: ذهن، پس از آنکه سطح خود را برگزید و در درون خویش، با توجه به ادراکهای خام، نقطهای را انتخاب کرد که دقیقاً قرینهی علت کموبیش بیواسطهی آن ادراکهاست، خاطراتی را بهسوی آنها روان میسازد که میتوانند بر آنها منطبق شوند.
بااینحال، بیتردید این شیوهی متعارفِ نگریستن به مسئله نیست. عادت تداعیگرایانه همچنان پابرجاست و بر اساس آن، میبینیم که برخی اصرار دارند ادراک یک صدا صرفاً بر اثر مجاورت، خاطرهی آن صدا را بازمیگرداند و خاطرات نیز به نوبهی خود، ایدههای متناظر را فرامیخوانند. افزون بر این، با ضایعات مغزیای روبهرو هستیم که ظاهراً موجب نابودی خاطرات میشوند؛ بهویژه در موردی که در اینجا بررسی میکنیم، یعنی ضایعات مغزیِ مشاهدهشده در ناشنوایی واژهای.
بدینترتیب، به نظر میرسد مشاهدات روانشناختی و واقعیتهای بالینی دست به دست هم دادهاند و هر دو وجود خاطرات شنیداریای را در درون قشر مغز تأیید میکنند که در خواب فرو رفتهاند؛ خواه این خاطرات بهصورت تغییری فیزیکوشیمیایی در برخی سلولها وجود داشته باشند، خواه در قالبی دیگر. سپس فرض میشود که تحریک حسی آنها را بیدار میکند و سرانجام، از طریق فرایندی درونمغزی (شاید بهواسطهی حرکاتی در سراسر قشر مغز که برای یافتن بازنمودهای مکمل به جستوجو میپردازند) آنها ایدهها را فرا میخوانند.
اگر تصاویر شنیداری، برای مثال، واقعاً در مغز ذخیره میشدند، برای هر واژهی واحد هزاران تصویر وجود میداشت؛ و در آن صورت، این تصاویر هیچ فایدهای نداشتند.
اکنون لحظهای به پیامدهای شگفتانگیز چنین فرضیهای بیندیشیم. تصویر شنیداریِ یک واژه، چیزی با حدود و ثغور مشخص نیست؛ زیرا یک واژهی واحد، اگر با صداهای متفاوت یا حتی با همان صدا اما در نغمههایی متفاوت تلفظ شود، آواهای گوناگونی پدید میآورد. بنابراین، اگر فرضیهای را بپذیرید که از آن سخن گفتهایم، باید فرض کنید که از یک واژهی واحد، به تعداد زیر و بمیهای صوتی و کیفیتهای صدا، تصاویر شنیداریِ متفاوتی وجود دارد. آیا منظورتان این است که همهی این تصاویر در مغز نگهداری میشوند؟ یا اینکه مغز یکی از آنها را انتخاب میکند؟ اگر مغز یکی از آنها را انتخاب میکند، منشأ ترجیحش چیست؟ حتی فرض کنیم بتوانید توضیح دهید که چرا مغز یکی را به دیگری ترجیح میدهد؛ چگونه ممکن است همین واژه، هنگامی که شخصی تازه آن را بر زبان میآورد، صدایی ایجاد کند که با وجود تفاوت، باز هم بتواند با همان خاطره پیوند یابد؟ زیرا باید به خاطر داشته باشید که بنا بر فرض، این خاطره چیزی بیجان و منفعل است و در نتیجه نمیتواند در پسِ تفاوتهای بیرونی، شباهتی درونی را تشخیص دهد. شما از تصویر شنیداریِ یک واژه چنان سخن میگویید که گویی با یک موجودیت یا یک جنس سروکار دارید؛ حال آنکه چنین جنسی را تنها حافظهای فعال میتواند بسازد؛ حافظهای که شباهت میان چندین صدای پیچیده را استخراج میکند و، بهاصطلاح، تنها طرحوارهی مشترک آنها را حفظ میکند. اما برای مغزی که بنا بر فرض (و نهفقط بنا بر فرض، بلکه از آن انتظار میرود) تنها مادیتِ صداهای ادراکشده را ثبت کند، از یک واژهی واحد باید هزاران تصویر متمایز وجود داشته باشد. همین که آن واژه با صدایی تازه ادا شود، تصویری تازه پدید خواهد آمد که صرفاً به تصاویر دیگر افزوده میشود.
اما مسئلهای گیجکنندهتر نیز وجود دارد. یک واژه فقط از زمانی برای ما هویتی مستقل پیدا میکند که انتزاعکردن آن را آموخته باشیم. آنچه در آغاز میشنویم عبارتهای کوتاهاند، نه واژهها. یک واژه همواره پیوسته به واژههای دیگری است که آن را همراهی میکنند و، متناسب با آهنگ و حرکت جملهای که در آن جای گرفته، جلوههای متفاوتی مییابد؛ درست همانگونه که هر نتِ یک ملودی، بهطور مبهم، کل عبارت موسیقایی را بازمیتاباند. پس فرض کنیم که خاطرات شنیداریِ الگوواری واقعاً وجود دارند؛ خاطراتی که از آرایشهای معینی درون مغز تشکیل شدهاند و در انتظار دریافت تأثرهای صوتیِ مشابه به سر میبرند. این تأثرها ممکن است از راه برسند، اما بیآنکه بازشناخته شوند، از میان خواهند رفت. چگونه میتوان میان تصویری خشک، بیجان و منفرد از یکسو، و واقعیت زندهی واژهای که در پیوند با دیگر اجزای عبارت سازمان یافته است از سوی دیگر، معیار مشترکی یا نقطهی تماسی برقرار کرد؟ من بهخوبی میتوانم آن آغازِ بازشناخت خودکار را درک کنم که، چنانکه پیشتر گفتهام، عبارت است از برجستهکردنِ درونیِ بخشهای اصلی جملهای که شنیده میشود و بدینسان، همراهشدن با حرکت آن. اما اگر قرار نباشد فرض کنیم که همهی انسانها صداهایی یکسان دارند و عبارتهایی قالبی و یکسان را با لحنی یکسان تلفظ میکنند، نمیتوانم دریابم که واژههایی که میشنویم چگونه میتوانند دوباره با تصاویرشان در مغز پیوند یابند.
پدیدههای آفازیِ حسی نهتنها به وجود چنین تصاویری دلالت نمیکنند، بلکه فرضیهای کاملاً متفاوت را مطرح میسازند.
اکنون، اگر خاطرات واقعاً در سلولهای قشر مغز ذخیره میشدند، باید در آفازیِ حسی، برای مثال، با فقدان جبرانناپذیرِ واژههای معینی و حفظ کاملِ واژههای دیگر روبهرو میشدیم. اما در واقع، امور بهگونهای کاملاً متفاوت رخ میدهند. گاه مجموعهی خاطرات بهطور کامل ناپدید میشود و تواناییِ شنیدن ذهنی، بهسادگی و بهکلی، از میان میرود؛ گاه این کارکرد بهطور کلی تضعیف میشود؛ اما معمولاً آنچه کاهش مییابد خودِ کارکرد است، نه شمار خاطرهها. گویی بیمار دیگر توانایی لازم برای در دست گرفتنِ خاطرات صوتیِ خود را ندارد؛ گویی پیرامون تصویر واژه میگردد، بیآنکه بتواند آن را بیابد. اغلب کافی است برای بازیابی یک واژه، او را در مسیر یافتن آن قرار دهیم؛ مثلاً هجای نخست آن را به او بگوییم یا حتی صرفاً تشویقش کنیم. یک هیجان نیز ممکن است همین اثر را داشته باشد.
بااینحال، مواردی هم وجود دارند که در آنها واقعاً چنین به نظر میرسد که گروههای معینی از بازنمودها از حافظه ناپدید شدهاند. من شمار زیادی از این واقعیتها را بررسی کردهام و به نظرم رسیده است که میتوان آنها را در دو مقولهی کاملاً متمایز جای داد. در مقولهی نخست، فقدان خاطرات معمولاً ناگهانی است؛ در مقولهی دوم، تدریجی. در مقولهی نخست، خاطراتی که از حافظه جدا میشوند، بهصورتی خودسرانه و حتی دلبخواهی انتخاب شدهاند: ممکن است واژههایی معین، اعدادی معین یا، در بسیاری از موارد، همهی واژههای زبانی باشند که فرد آن را آموخته است. در مقولهی دوم، ناپدیدشدن واژهها از نظمی روشمند و دستوری پیروی میکند؛ همان نظمی که قانون ریبو نشان میدهد: نخست نامهای خاص از دست میروند، سپس اسمهای عام و در نهایت فعلها.
اینها تفاوتهای بیرونیاند. اما به گمان من، تفاوت درونی چنین است: در فراموشیهای نوع نخست، که تقریباً همواره پیامد ضربهای شدیدند، مایلم بر این باور باشم که خاطراتی که ظاهراً نابود شدهاند، در واقع همچنان حضور دارند؛ و نهفقط حضور دارند، بلکه فعالاند. برای مثال، موردی را در نظر بگیریم که بارها از فوربس وینسلو نقل شده است: بیماری که حرف F را فراموش کرده بود و فقط همین حرف را. نمیدانم چگونه میتوان یک حرف معین را هر جا که ظاهر میشود حذف کرد (یعنی آن را از واژههای گفتاری یا نوشتاریای که در آنها وجود دارد جدا ساخت) مگر آنکه آن حرف پیشتر، بهنحوی ضمنی، بازشناخته شده باشد.
در مورد دیگری که همین نویسنده نقل میکند، بیمار زبانهایی را که آموخته بود و شعرهایی را که سروده بود از یاد برده بود. اما هنگامی که نوشتن را از سر گرفت، تقریباً همان سطرهای پیشین را بازتولید کرد. افزون بر این، بیمار در چنین مواردی اغلب میتواند خاطرات ازدسترفته را بازیابد. بیآنکه بخواهیم دربارهی مسئلهای از این دست بیش از اندازه قاطعانه داوری کنیم، نمیتوانیم از توجه به شباهت میان این پدیدهها و آن دوپارهشدنِ خود غافل بمانیم که پیر ژانه نمونههایی از آن را توصیف کرده است؛ برخی از این موارد شباهتی چشمگیر به «توهمهای منفی» و تلقینهایی دارند که هیپنوتیزوران با استفاده از نقطهی اتکا[1] ایجاد میکنند.
آفازیهای نوع دوم، که در واقع آفازیهای حقیقیاند، کاملاً متفاوتاند. این آفازیها، چنانکه اندکی بعد خواهیم کوشید نشان دهیم، ناشی از کاهش تدریجیِ کارکردی با مکانیابیِ مشخصاند؛ یعنی تواناییِ فعلیتبخشیدن به خاطرهی واژهها. چگونه باید این واقعیت را توضیح دهیم که فراموشی در اینجا مسیری روشمند را طی میکند و از نامهای خاص آغاز میشود و به فعلها میانجامد؟ اگر تصاویر واژهها واقعاً در سلولهای قشر مغز ذخیره شده بودند، بهسختی میتوانستیم این پدیده را توضیح دهیم؛ زیرا واقعاً شگفتآور میبود که بیماری همواره به همین ترتیب به این سلولها آسیب برساند.
اما اگر بپذیریم که خاطرات برای فعلیتیافتن به یک همراهِ حرکتی نیاز دارند و برای بازیابیشدن مستلزم نوعی حالت ذهنیاند که خود باید بر حالتی بدنی استوار شده باشد، این واقعیت قابل توضیح خواهد بود. اگر چنین باشد، فعلها بهطور کلی )که اساساً کنشهای تقلیدپذیر را بیان میکنند( دقیقاً همان واژههایی هستند که کوشش بدنی میتواند به ما امکان دهد هنگام نزدیکشدن به از دست دادن کاملِ کارکرد زبان، دوباره بازیابیشان کنیم. در مقابل، نامهای خاص، چون بیش از هر واژهی دیگری از کنشهای غیرشخصیای دورند که بدن ما قادر است طرحی از آنها را ترسیم کند، نخستین واژههاییاند که از تضعیف این کارکرد آسیب میبینند.
واقعیتی شایان توجه آن است که بیمار مبتلا به آفازی، که معمولاً دیگر نمیتواند اسمی را که در جستوجوی آن است به یاد آورد، ممکن است آن را با عبارتی توصیفی و مناسب جایگزین کند؛ عبارتی که در آن اسمهای دیگری و شاید حتی همان اسمی که از دسترس میگریزد نیز حضور دارند. او که نمیتواند واژهی دقیق را به ذهن بیاورد، کنش متناظر با آن را به یاد آورده است؛ و این حالت، جهت کلیِ حرکتی را تعیین کرده که عبارت از آن پدید میآید. همین امر ممکن است برای هر یک از ما نیز رخ دهد: گاه حرف آغازینِ نامی را که فراموش کردهایم به خاطر میسپاریم و سپس با تکرار همان حرف، نام را بازیابی میکنیم.
بنابراین، در موارد نوع دوم، آنچه آسیب میبیند کلِ کارکرد است؛ حال آنکه در موارد نوع نخست، فراموشی، هرچند در ظاهر کاملتر باشد، هرگز واقعاً نهایی نیست. نه در این مورد و نه در آن مورد، با خاطراتی روبهرو نیستیم که در سلولهای معینی از بافت مغز جای گرفته باشند و بر اثر نابودیِ آن سلولها از میان بروند.
آنچه دروننگری دربارهی این مسئله میگوید
اما بیایید از آگاهیِ خودمان پرسوجو کنیم و از آن بپرسیم هنگامی که با میل به فهمیدنِ سخنان شخص دیگری به آنها گوش میدهیم، چه اتفاقی میافتد. آیا منفعلانه منتظر میمانیم تا تأثرها در جستوجوی تصاویرشان برآیند؟ یا برعکس، آیا احساس نمیکنیم که حالت و آمادگیِ معینی به خود میگیریم؛ حالتی که با مخاطب ما، زبانی که او به آن سخن میگوید و ماهیت اندیشههایی که بیان میکند تغییر مییابد و بیش از هر چیز، با حرکت کلیِ عبارت او دگرگون میشود؛ گویی گامی را برمیگزینیم که عقلِ خودمان قرار است با آهنگ آن به نواختن درآید؟ طرحوارهی حرکتی، با برجستهکردنِ گفتار او و دنبالکردنِ منحنی اندیشهاش در تمام پیچوخمهای آن، راه را به اندیشهی ما نشان میدهد. این طرحواره همچون ظرفی خالی است که شکل آن، شکل تودهی سیالی را تعیین میکند که به درونش سرازیر میشود و از پیش گرایش دارد که همان شکل را به خود بگیرد.
خطاهای رایج در این زمینه، ناشی از گرایش ذهن به اندیشیدن دربارهی اشیا بهجای حرکت است.
اما ممکن است روانشناسان نخواهند سازوکار تفسیر را به این شیوه توضیح دهند؛ زیرا گرایشی مقاومتناپذیر ما را وامیدارد که در همهی موارد، بهجای حرکتها، به اشیا بیندیشیم. گفتیم که از ایده آغاز میکنیم و آن را به تصاویر خاطرهایِ شنیداری تبدیل میکنیم؛ تصاویری که قادرند در طرحوارهی حرکتی جای گیرند و بدینسان بر صداهایی که میشنویم منطبق شوند. در اینجا با حرکتی پیوسته روبهرو هستیم که طی آن، مهآلودگیِ ایده متراکم میشود و به تصاویر شنیداریِ متمایز بدل میگردد؛ تصاویری که هنوز سیالاند و سرانجام، هنگامی که با صداهای ادراکشده از راه حواس درهم میآمیزند، قوام مییابند و تثبیت میشوند.
در هیچ لحظهای نمیتوان با دقت تعیین کرد که ایده یا تصویر خاطرهای کجا پایان مییابد و تصویر خاطرهای یا احساس از کجا آغاز میشود. در واقع، مرز میان این دو کجاست: از یکسو، میان آشفتگیِ صداهایی که یکجا و بهصورت تودهای ادراک میشوند و وضوحی که تصاویر خاطرهایِ شنیداری به آنها میافزایند؛ و از سوی دیگر، میان گسستگیِ خودِ این تصاویر خاطرهای و پیوستگیِ ایدهی آغازینی که آن تصاویر، با تفکیککردن و منشوروار شکستنِ آن، به واژههایی متمایز تبدیلش میکنند؟
اما اندیشهی علمی، درحالیکه این رشتهی بیوقفهی دگرگونیها را تحلیل میکند و تسلیم نیاز مقاومتناپذیر خود به بازنماییِ نمادین میشود، مراحل اصلیِ این تحول را متوقف میسازد و به صورت چیزهایی کامل و تثبیتشده درمیآورد. نخست صداهای خامِ شنیدهشده را به واژههایی جداگانه و کامل تبدیل میکند؛ سپس تصاویر خاطرهایِ شنیداری را به موجودیتهایی مستقل از ایدهای بدل میسازد که آن را بسط میدهند. بدینترتیب، این سه اصطلاح )ادراک خام، تصویر شنیداری و ایده( به سه کلِ متمایز تبدیل میشوند که هر یک از آنها مستقل و خودبسنده فرض میشود.
اگر واقعاً خود را به تجربهی محض محدود میکردیم، باید از ایده آغاز میکردیم؛ زیرا این خاطرات شنیداریاند که پیوند خود را از ایده میگیرند و این خاطراتاند که صداهای خام را کامل میکنند. اما برعکس، همین که بهطور دلخواه فرض کنیم صدای خام بهتنهایی کامل است و خاطرات نیز بهنحوی دلخواه به یکدیگر پیوستهاند، دیگر اشکالی در معکوسکردن ترتیب واقعی فرایندها نمیبینیم و مدعی میشویم که از ادراک به خاطرات و از خاطرات به ایده میرسیم.
بااینهمه، نمیتوانیم از این احساس رهایی یابیم که باید پیوستگیای را که بدینسان میان ادراک، حافظه و ایده گسستهایم، در لحظهای دیگر و به شکلی دیگر دوباره برقرار کنیم. ازاینرو، چنین میپنداریم که این سه چیز، که هر یک در بخشی معین از قشر مغز یا بصلالنخاع جای گرفتهاند، با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند: ادراکها خاطرات شنیداری را بیدار میسازند و خاطرات نیز ایدهها را برمیانگیزند.
از آنجا که کار را با تبدیلکردنِ مراحلِ اصلیِ یک تحول پیوسته به چیزهایی متمایز و مستقل آغاز کردهایم، اکنون خودِ تحول را نیز بهصورت خطوط ارتباطی، تماسها و تکانهها مادی میسازیم. اما نمیتوان بیپیامد، ترتیب حقیقی را وارونه کرد و در نتیجه، عناصری را وارد هر یک از اصطلاحات این سلسله کرد که تنها در مراحل بعدی تحقق مییابند. همچنین نمیتوان بیپیامد، سیالیتِ فرایندی پیوسته و تجزیهناپذیر را به چیزهایی متمایز و مستقل منجمد ساخت.
این بازنماییِ نمادین ممکن است تا زمانی کفایت کند که کاربرد آن به همان واقعیتهایی محدود بماند که برای توضیحشان ابداع شده است؛ اما هر واقعیت تازهای ما را وادار خواهد کرد که طرحوارهی خود را پیچیدهتر کنیم و ایستگاههای تازهای در امتداد مسیر حرکت بگنجانیم. بااینحال، همهی این ایستگاهها، حتی اگر در کنار یکدیگر قرار گیرند، هرگز نخواهند توانست خودِ حرکت را از نو پدید آورند.
نمونههایی از تاریخ نظریههای آفازی
از این حیث، هیچچیز آموزندهتر از تاریخ طرحوارههای آفازیِ حسی نیست. در دورهی نخست، که با آثار شارکو، برودبنت، کوسمائول و لیختهایم مشخص میشود، نظریهپردازان خود را به فرضیهی «مرکز ایدهها» محدود میکردند؛ مرکزی که از طریق مسیرهای فراقشری با مراکز گوناگون گفتار ارتباط داشت. اما هرچه تحلیل موارد بالینی پیشتر رفت، این مرکز ایدهها عقبنشست و سرانجام ناپدید شد. زیرا درحالیکه فیزیولوژی مغز روزبهروز در مکانیابیِ احساسها و حرکتها موفقتر میشد، هرگز نتوانست ایدهها را مکانیابی کند. از سوی دیگر، تنوع آفازیهای حسی پزشکان بالینی را واداشت که مرکز عقلانی را به شمار فزایندهای از مراکز تصویر تجزیه کنند: مرکزی برای بازنمودهای دیداری، مرکزی برای بازنمودهای لمسی، مرکزی برای بازنمودهای شنیداری و غیره. حتی گاه ناگزیر شدند مسیر ارتباطی میان هر دو مرکز را به دو مسیر متفاوت تقسیم کنند: یکی صعودی و دیگری نزولی.
این ویژگیِ شاخصِ طرحوارههای دورهی متأخر بود؛ طرحوارههایی که وایسمان، موئلی، فروید و دیگران ارائه کردند. بدینترتیب، نظریه هرچه بیشتر پیچیده شد، بیآنکه هرگز بتواند پیچیدگیِ کامل واقعیت را درک کند. همزمان با پیچیدهترشدن طرحوارهها، آنها امکان وجود ضایعاتی را ترسیم میکردند و به ذهن میآوردند که هرچه متنوعتر بودند، اختصاصیتر و سادهتر نیز به نظر میرسیدند؛ زیرا پیچیدگیِ طرحواره دقیقاً از همان تفکیک مراکزی ناشی میشد که در آغاز با یکدیگر خلط شده بودند. بااینحال، تجربه بههیچوجه نظریه را در این مرحله تأیید نمیکرد؛ چراکه تقریباً همواره نشان میداد چندین مورد از آن ضایعات روانیِ ساده که نظریه از یکدیگر جدا کرده بود، در ترکیبهایی جزئی و گوناگون با هم ظاهر میشوند. از آنجا که پیچیدهشدن نظریههای آفازی بدینسان به خودویرانگریِ آنها میانجامید، جای شگفتی نیست که آسیبشناسیِ جدید، با تردید روزافزون نسبت به طرحوارهها، بار دیگر به توصیف صرفِ واقعیتها بازمیگردد.
اما مگر میشد جز این باشد؟ وقتی به سخنان برخی نظریهپردازان دربارهی آفازیِ حسی گوش میدهیم، ممکن است گمان کنیم که آنان هرگز ساختار یک جمله را با دقت بررسی نکردهاند. استدلالهایشان چنان است که گویی جمله از اسمهایی تشکیل شده است که تصاویرِ اشیا را به ذهن میآورند. پس تکلیف آن بخشهای گفتار چه میشود که کارکرد دقیقشان برقرارکردنِ روابط و ظرافتهای معناییِ گوناگون میان تصاویر است؟ آیا گفته میشود که هر یک از این واژهها نیز همچنان تصویری مادی را بیان میکند و برمیانگیزد؛ تصویری که بیتردید مبهمتر است، اما همچنان تعیّن دارد؟ پس انبوه روابط متفاوتی را در نظر بگیرید که یک واژه، بسته به جایگاهی که اشغال میکند و واژههایی که به یکدیگر پیوند میدهد، میتواند بیان کند.
آیا اصرار میشود که اینها ظرافتهای زبانی بسیار تکاملیافتهاند، اما گفتار با اسمهای عینیای نیز ممکن است که همگی تصاویر اشیا را به ذهن میآورند؟ بیتردید چنین است؛ اما هرچه زبانی که با من به آن سخن میگویید ابتداییتر و از واژههایی که روابط را بیان میکنند فقیرتر باشد، به همان اندازه ناگزیر خواهید بود فعالیت ذهن مرا بیشتر به حساب آورید؛ زیرا مرا وامیدارید روابطی را کشف کنم که خودتان بیاننشده باقی گذاشتهاید. و این یعنی هرچه بیشتر از این فرضیه فاصله میگیرید که هر تصویر واژهای به سراغ ایدهی متناظر خود میرود و آن را بازمیآورد.
در حقیقت، مسئله در اینجا صرفاً به تفاوتی در درجه بازمیگردد: هر زبانی، خواه پرورده و پیچیده باشد و خواه ابتدایی، چیزهای بسیار بیشتری را ناگفته میگذارد تا آنچه را که قادر به بیانش است. گفتار، از آنجا که با کنار هم نهادن واژهها پیش میرود، ذاتاً گسسته است و تنها میتواند مراحل اصلیِ حرکت اندیشه را با چند نشانهی راهنما که اینجا و آنجا قرار گرفتهاند، مشخص کند. به همین دلیل، من میتوانم گفتار شما را بفهمم، مشروط بر آنکه از اندیشهای آغاز کنم که با اندیشهی خودتان مشابهت دارد و با کمک تصاویر واژهای، که همچون نشانههای راهنما هر بار مسیر را نشانم میدهند، پیچوخمهای آن را دنبال کنم. اما اگر از خودِ تصاویر واژهای آغاز کنم، هرگز نخواهم توانست گفتار شما را بفهمم؛ زیرا میان دو تصویر واژهایِ متوالی، شکافی وجود دارد که هیچ مقدار از بازنمودهای عینی نیز قادر به پُرکردن آن نیست. چراکه تصاویر هرگز نمیتوانند چیزی جز اشیا باشند، حال آنکه اندیشه یک حرکت است.
ازاینرو، تلاش برای مکانیابی تصاویر در مغز با تحلیل روانشناختی در تعارض است.
بنابراین، بیهوده است که تصاویر خاطرهای و ایدهها را همچون چیزهایی ازپیشآماده در نظر بگیریم و سپس جایگاهی ثابت برای آنها در مراکزی مسئلهبرانگیز تعیین کنیم. همچنین هیچ سودی ندارد که این فرضیه را در پوشش زبانی برگرفته از کالبدشناسی و فیزیولوژی پنهان سازیم؛ زیرا این چیزی جز نظریهی تداعیگرایانهی ذهن نیست. تنها پشتوانهی آن، گرایش دائمیِ عقل گفتمانی به تقسیم هر فرایندِ پیشرفت به مراحلی جداگانه و سپس تثبیتکردن این مراحل در قالب چیزهاست. و از آنجا که این نظریه از پیش و بر مبنای نوعی پیشداوریِ متافیزیکی زاده شده است، نه از مزیتِ پیروی از حرکت آگاهی برخوردار است و نه میتواند توضیح واقعیتها را سادهتر سازد.
و افزون بر این، این دو فرضیه با یکدیگر در تناقضاند.
اما باید این توهّم را تا جایی دنبال کنیم که به تناقضی آشکار بینجامد. گفتهایم که ایدهها ــ یعنی خاطرههای محضی که از ژرفای حافظه فراخوانده میشوند ــ به تصاویر خاطرهای بدل میگردند که هرچه پیشتر میروند، توانایی بیشتری برای جایگرفتن در طرحوارهی حرکتی پیدا میکنند. به همان نسبت که این خاطرهها در قالب بازنمودی کاملتر، عینیتر و آگاهانهتر درمیآیند، گرایش بیشتری مییابند که با ادراکی که آنها را بهسوی خود میکشاند یا خطوط کلیِ آن را میپذیرند، درآمیزند. بنابراین، در مغز ناحیهای وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد که خاطرهها در آن منجمد و انباشته شوند. آنچه نابودیِ خاطرهها بر اثر آسیب مغزی نامیده میشود، چیزی نیست جز گسستی در فرایند پیوستهای که طی آن خاطرهها فعلیت مییابند.
در نتیجه، اگر اصرار داشته باشیم که حافظهی شنیداریِ واژهها را، برای مثال، در بخش معینی از مغز مکانیابی کنیم، دلایلی به همان اندازه قاطع ما را وادار خواهند کرد که این مرکزِ تصویر را از مرکز ادراک متمایز سازیم یا این دو را یکی بدانیم. و تجربه دقیقاً همین را به ما میآموزد. کافی است به تناقض شگفتآوری توجه کنیم که این نظریه، از یکسو در نتیجهی تحلیل روانشناختی و از سوی دیگر بر اثر واقعیتهای آسیبشناختی، به آن گرفتار میشود.
از یکسو، چنین به نظر میرسد که اگر ادراک پس از وقوع در مغز بهصورت خاطرهای ذخیرهشده باقی بماند، این امر تنها میتواند بدین معنا باشد که عناصر خودِ ادراک، در اثر تأثیری که پذیرفتهاند، آمادگیای اکتسابی پیدا کردهاند؛ اما در این صورت، چگونه و در چه لحظهی دقیقی ممکن است ادراک به جستوجوی عناصر دیگری برآید؟ این، در واقع، طبیعیترین فرضیه است و بِین و رِیبو نیز به همین فرضیه بسنده میکنند.
اما از سوی دیگر، آسیبشناسی به ما میآموزد که ممکن است همهی خاطرههای متعلق به نوعی معین از میان رفته باشند، در حالی که توانایی ادراکیِ متناظر با آنها دستنخورده باقی مانده باشد. نابیناییِ روانی مانع دیدن نمیشود، همانطور که ناشنواییِ روانی مانع شنیدن نیست. بهویژه، در مورد ازدسترفتن حافظهی شنیداریِ واژهها ــ که تنها موضوع مورد بررسی ما در اینجا است ــ شواهد متعددی وجود دارد که نشان میدهند این اختلال بهطور منظم با ضایعهای تخریبی در شکنجهای اول و دومِ گیجگاهیـگُوِهایِ نیمکرهی چپ همراه است؛ بااینحال، حتی یک مورد نیز ثبت نشده است که در آن این ضایعه علت ناشنوایی به معنای دقیق کلمه بوده باشد. حتی این وضعیت را بهصورت آزمایشی در میمون ایجاد کردهاند، بیآنکه پیامدی جز ناشنواییِ روانی داشته باشد؛ یعنی حیوان تواناییِ تفسیر صداهایی را از دست داده بود که همچنان میتوانست بشنود.
پس ناگزیریم برای ادراک و حافظه، عناصر عصبیِ جداگانهای قائل شویم. اما این فرضیه با ابتداییترین مشاهدهی روانشناختی در تناقض قرار میگیرد؛ زیرا میبینیم که هر خاطره، هرچه متمایزتر و نیرومندتر شود، بیشتر گرایش پیدا میکند که به ادراک بدل شود؛ حال آنکه هیچ لحظهی دقیقی وجود ندارد که در آن دگرگونیای بنیادی رخ دهد و در نتیجه بتوان گفت که خاطره در آن لحظه از عناصر تخیلی به عناصر حسی گذر میکند.
بدینترتیب، این دو فرضیهی متضاد ــ فرضیهی نخست که عناصر ادراک را با عناصر حافظه یکی میداند و فرضیهی دوم که آنها را از یکدیگر متمایز میسازد ــ چناناند که هر یک ما را دوباره به سوی دیگری بازمیگرداند، بیآنکه اجازه دهند در هیچیک از آنها آرام گیریم.
تصویر خاطرهای، طی فرایندی پویا، به ادراکی گذر میکند که در آن فعلیت مییابد.
چگونه میتوان جز این باشد؟ در اینجا نیز ادراک متمایز و تصویر خاطرهای در وضعیتی ایستا، همچون دو چیز، در نظر گرفته میشوند؛ بهگونهای که فرض بر این است که اولی، مستقل از دومی، از پیش کامل شده است؛ حال آنکه باید فرایند پویایی را در نظر بگیریم که طی آن یکی به دیگری گذر میکند.
زیرا از یکسو، ادراک کامل تنها از طریق درآمیختن آن با تصویر خاطرهای تعریف و از سایر ادراکها متمایز میشود؛ تصویری که ما آن را به استقبال ادراک میفرستیم. توجه تنها از این طریق برقرار میشود و بدون توجه، چیزی جز کنارهمقرارگرفتنِ انفعالیِ احساسها وجود ندارد که واکنشی مکانیکی آنها را همراهی میکند. اما از سوی دیگر، چنانکه بعدتر نشان خواهیم داد، خودِ تصویر خاطرهای نیز، اگر در مقام خاطرهای محض باقی بماند، بیاثر خواهد بود. این خاطره، که وجودی بالقوه دارد، تنها بهواسطهی ادراکی که آن را بهسوی خود میکشد، میتواند فعلیت یابد. این خاطره که بهخودیِ خود ناتوان است، زندگی و نیروی خود را از احساسِ حاضر وام میگیرد؛ احساسی که خاطره در آن مادیت مییابد.
آیا این سخن به آن معنا نیست که ادراک متمایز از رهگذر دو جریانِ متضاد پدید میآید: جریانی که مرکزگراست و از شیء خارجی سرچشمه میگیرد، و جریانی دیگر که مرکزگریز است و نقطهی عزیمت آن چیزی است که «خاطرهی محض» مینامیم؟ جریان نخست، بهتنهایی، تنها ادراکی انفعالی به همراه واکنشهای مکانیکیِ ملازم با آن پدید میآورد. جریان دوم، اگر بهحال خود رها شود، بهسوی خاطرهای گرایش مییابد که فعلیت پیدا میکند؛ خاطرهای که هرچه جریان نیرومندتر شود، فعلیت بیشتری مییابد. این دو جریان در کنار یکدیگر، در نقطهی تلاقیشان، ادراکی را پدید میآورند که متمایز و بازشناختهشده است.
دروننگری گواه این امر است. اما حق نداریم در همینجا متوقف شویم. بیتردید، ورود به مسائل مبهمِ مکانیابی مغزی، بیآنکه شواهد کافی در اختیار داشته باشیم، خطر بزرگی در بر دارد. بااینحال، گفتهایم که جداکردنِ ادراکِ کاملشده از تصویر خاطرهای، مشاهدهی بالینی را با تحلیل روانشناختی در تعارض قرار میدهد و این امر به تناقضی جدی در نظریهی مکانیابی خاطرهها میانجامد. اکنون وظیفه داریم بررسی کنیم که اگر دیگر مغز را انبار خاطرهها ندانیم، واقعیتهای شناختهشده چگونه تبیین خواهند شد.
[1]. point de repère